رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

spacer.pngداستان کوتاه گل صبا|نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر:عاشقانه،فانتزی. 

خلاصه:دختر زیبا و معصوم خانی در دهات‌های دورآفتاده‌ی گیلان زندگی راحتی رو به دور از تنش‌ها و سختی‌های روزگار میگذرونه،یکی از روزهایی که مثل هر روز دیگه‌ای از عمرش برای براداشتن آب به چشمه‌ی سر کوه میره اتفاقی موجودی رو با خودش همراه میکنه که وجودش رو فقط از زبون مادرش در غصه‌های شبانه شنیده بوده. 

ویرایش شده توسط Nil
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

در دور دست‌ها،در روستایی پر از آب علف،جایی که تا چشم کار میکنه نعمت‌های بی کران خداوند منان چشم نوازی میکنه دختری زیبا رو با احساسات قوی و لطیف به نام گل صبا زندگی میکنه. 

گل صبا ته تغاری خان روستای سیدان بود که در شمال کشور در منطقه‌ی گیلان زندگی می کرد. 

دخترک با چشم‌های درشت عسلی،پوست سفید بلوری،موهای بلند و مواج خرمایش نشونه‌ی یک دختر اصیل گیلک بود و هر مردی آرزوش بود که اون رو به همسری بگیره اما گل صبا در دنیای خودش تصورات دیگه‌ای داشت. 

اون تا حالا به ازدواج و تشکیل خانواده حتی فکر هم نکرده بود. 

روزها با دام‌ها به دشت و صحرا میرفت و میون گل‌های لاله‌ی وحشی خوابش میبرد. 

گل صبا توی اون محدوده تنها دختری بود که پدرش اجازه‌ی تحصیل رو بهش داده بود. 

روزها از صبح تا ظهر با برادرانش از معلم خصوصی درس یاد می گرفت و بعد ظهرها با دام‌ها به جنگل و دشت می رفت و در احساست خودش غرق میشد. 

اون روز هم مثل روزهای دیگه بعد از تموم شدن درس‌های آقا معلم به جنگل رفته بود و در کنار دام‌ها روی خاک و چمن دراز کشیده بود.

دخترک از بین شاخه و برگ‌ها به نور خورشیدی که لجوجانه اصرار داشت قدرتش رو به رخ بکشه نگاه کرد. 

باد سردی که از بین گیس خاله‌هاش که مار جان(مادر به زبان گیلکی) براش بافته بود میوزید و به گردنش می خورد نشونه‌ از پایان تابستون و شروع پاییز میداد. 

دخترک با ذوق دست راستش رو بالا برد و با باز و بسته کردن انگشت‌های کشیدش نور خورشید رو به بازی گرفت. 

میشی گاو نر خان بابا که علاقه‌ی خاصی به گل صبا داشت آروم بهش نزدیک شد و کنارش نشست،به عادت همیشگی سرش رو روی سینه‌ی گل صبا گذاشت تا گل صبا صورت نرمالوش رو نو ازشش کنه. 

 

ویرایش شده توسط Nil
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

گل صبا با اومدن میشی خنده کنان دستی به پیشونیش کشید و با هیجان شروع به درد و دل کردن کرد جوری که انگار یه ادم جلوشه نه یه گاو. 

-میدونی میشی،امروز اقا معلم داشت راجب ادبیات و داستان لیلی و مجنون حرف میزد. 

-اون از عشق میگفت،از حسی که دست خود آدم نیست و دل بخواه نمیتونی داشته باشیش،منظورم اینه که نمیتوی خودت رو مجبور کنی که عاشق یه نفر بشی. 

دخترک یک دفعه ساکت شد،به خودش و میشی نگاهی انداخت،سری از روی تاسف تکون داد و بحث رو عوض کرد. 

-تورو خدا ببین دارم با یه گاو راجب چی ها حرف میزنم!

میشی که انگار از حرف گل صبا ناراحت شده باشه مایی کرد و سرش رو جهت مخالف دختر برگردوند. 

گل صبا از حرکت میشی خندش گرفت و توی جاش نشست. 

-ببخشید …منظورم این نبود که تو احساس نداری و حرف‌هام رو نمیفهمی،در اصل این آدم‌ها هستن که من رو نمیفهمن. 

دستش رو روی تنه‌ی تنومند درخت روبه روش گذاشت. 

مثل قلبی که میتپه،مثل سینه‌ای که با نفس کشیدن بالا و پایین میشه گل صبا کف دستش تنفس و تپش درخت رو حس میکرد. 

صدای آواز خوندن بلبل‌های روی درخت،صدای شرشر جريان رودخونه همه احساساتی رو درون گل صبا زنده میکرد که بخاطرش روزی هزار بار خداوند رو شکر میکرد. 

با لذتی که بخاطر لمس درخت در و روح و تنش به وجود اومده بود لبخند زد و از جاش بلند شد. 

برای گل صبا نیازی نبود که حتماً با فرو بردن دست و پاش داخل آب سردی و طراوتی که آب میده رو حس کنه،همین که با شنیدن صدای شرشر آب رودخونه چشم‌هاش رو میبست سرما توی تنش رخنه می کرد و حس طراوت رو احساس میکرد. 

اون حتی با تصور جمع شدن ماهی‌های رودخونه دور دست و پاش قلقلکش می گرفت و غش غش میخندید. 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

دخترک توی احساسات خودش غرق شده بود که با شنیدن صدای بلند رعد برق از لذت چشم‌هاش رو بست و عمیق بو کشید. 

برعکس خیلی از آدم‌ها که از صدای رعدوبرق می‌ترسیدن گل صبا با شنیدن صدای رعدوبرق عمیقاً خوشحال میشد و ازش لذت میبرد. 

با اینکه بارون هنوز شروع به باریدن نکرده بود از همین الان هم گل صبا میتونست که بوی نم خاک رو،بوی بارون و بوی خزه‌های خیس خورده‌ی رو درخت‌ها رو حس کنه. 

-گل صبا هوی ….گل صبا … 

صدای مار جان که با شنیدن صدای رعدوبرق دنبال ته تغاری شیطونش اومده بود از فاصله‌ی نه چندان دور به گوش میرسید. 

-دختر جان کو ایستی؟؟ 

هر چند که مایل نبود اما وقت رفتن رسیده بود.

-مار جان هوی …. 

میشی و بقیه‌ی گاوها رو هو کشان به سمتی که صدای مار جان رو شنیده بود رونه کرد. 

پیرهن و تومانش در اثر دراز کشیدن روی خاک و خول کثیف شده بود و حتماً مار جان با دیدنش کلی شماتتش میکرد. 

-گل صبا هوی …. بیا خونه دختر،الان بارون شروع میشه. 

سرعتش رو بیشتر کرد و به سمت مار جانش که اول جنگل منتظرش ایستاده بود رفت. 

-باز که خودت رو خاک و خولی کردی دختر جان،حالا کی میخواد برای شستن لباس‌هات از چشمه آب بیاره؟؟ 

با شرمندگی سرش رو پایین انداخت و لبش رو به دندون گرفت. 

-ببخشید مار جان،داداش منصور رو راضی میکنم که بره و برام آب بیاره،اصلا خودم هم باهاش میرم. 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

ماه بانو سری از روی تاسف برای دخترک شیطونش تکون داد و با دام‌ها به سمت خونه راه افتاد. 

-این دفعه دیگه گله ات رو پیش خان بابا جانت میکنم. 

گل صبا با ترس به دست ماه بانو چنگ انداخت و اون رو وسط راه نگه داشت. 

-ببخشید مار جان،قول میدم که از این به بعد بیشتر دقت کنم،تورو خدا به خان بابا چیزی نگید اگه خان بابا چیزی بفهمه دیگه اجازه نمیده که با دام‌ها به صحرا برم. 

ماه بانو با دیدن اشک‌های حلقه شده توی چشم‌های عسلی گل صبا به دل نازکی دخترکش لبخندی زد و روی موهای خرمایش دست کشید. 

-باشه عزیزکم،این بار هم به خان بابا جانت چیزی نمیگم اما اگه تکرار بشه باید برای همیشه قید صحرا رفتن رو بزنی. 

گل صبا تند تند سرش رو بالا و پایین کرد و با دیدن داداش منصورش که جلوی خونه داشت هیزم می شکوند به سمتش دوید. 

-برر جان(داداش به زبان گیلکی) … 

منصور با دستمالی که دور گردنش بود عرق پیشونیش رو گرفت و به خواهر کوچیکش که باز معلوم نبود با ملوس کردن خودش از اون چی میخواست نگاه کرد. 

-باز از من چی میخوای که تبدیل به برر جانت شدم؟؟ 

گل صبا ناخودآگاه دست‌هاش رو توی هم قلاب کرد و شروع به پیچ و تاب دادن خودش کرد. 

-میشه با هم بریم برای شستن لباس‌هام از چشمه آب بیاریم؟؟ 

-مگه نمیبینی دارم هیزم خرد میکنم؟؟مار جان برای پختن شام به هیزم نیاز داره تو هم که دیگه بچه نیستی خودت تنهایی برو لب چشمه. 

گل صبا با به یاد آوری حس سرمای عجیبی که اون قسمت از جنگ توی همه‌ی فصول داشت لرزه به تنش افتاد. 

-اگه باهام بیای همه‌ی مشق‌های فردات رو برات مینویسم. 

منصور با گفتن"لازم نکرده،خودم همش رو نوشتم"به شکوندن هیزم‌ها ادامه داد. 

گل صبا راه دیگه‌ای نداشت،رفیع خان و شفیع خان برادرهای بزرگتر گل صبا که حتی با خواهرشون وقت هم نمی گذروندن،باید تنهایی برای آوردن آب می رفت،شاید هم بهتر بود که لباس‌های کثیفش رو ببره و اونجا بشوره تا اینکه با اون سطل‌های سنگین آب رو تا اینجا بیاره. 

ویرایش شده توسط Nil
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

در هر صورت باید عجله میکرد،هوا تا دو سه ساعت دیگه تاریک میشد و تا همون چشمه هم خودش چهل دقیقه‌ای راه بود. 

سریع داخل اتاقش شد و از توی صندوق پیرهن و تومان جدیدی بیرون آورد،لباس‌های کثیفش رو با لباس‌های تمیز عوض کرد و لباس‌های کثیفش رو توی بقچه پیچید. 

بقچه به دست از خونه بیرون زد و به سمت چشمه راه افتاد. 

هر چی که از کوه بالاتر می رفت و به عمق جنگل نزدیکتر میشد خوف بیشتری میگرفتش. 

بعد از کلی بالا و پایین کردن کوه به چشمه رسید. 

باید زودتر کارش رو انجام میداد اخه رنگ آسمون نشونه‌ی زودتر تاریک شدن هوا رو میداد. 

گل صبا برای اینکه از ترسش کم کنه با صدای بلندی شروع به خوندن آواز کرد. 

-آی،خودا خوداجان،بوگو تی ابران،بباره باران … 

(ای خدا جان به ابرهات بگو ببار،بباره باران) 

-بوگو بباره،به دشت و دامان،به اَ بجاران … 

(بگو بباره به دشت و دامان به بجارها) 

-باران هَتو جانه گیلانه ره. 

(باران مثل جون گیلانه)   

-اگه نبه گیلان صفا ناره. 

(اگه بارون نباشه گیلان صفا نداره) 

-باران،اوی باران،دِه زودتره.     

 -می دیل واهیلا بو دِه تره. 

-گول بانو جان آی،بیدین چیطو،او چشمه یه ور

-پامچال جه تشنگی سره،بنا زانو سر …. 

 

همونطور که گل صبا برای خودش شعر میخوند و لباس‌هاش رو میشست کمی اونطرف تر در اعماق جنگل دو جفت چشم سبز رنگ براق گل صبا رو زیر نظر گرفته بود و مسخ شده حرکات دخترک رو دنبال میکرد. 

ویرایش شده توسط Nil
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

اون چشم‌ها اولین باری نبود که دخترک رو میدید،قبلا هم چند بار دیگه دخترک رو همراه مادرش یا برادرهاش دیده بود اما چون هر بار با کسی بود نمیتونست به دخترک نزدیک بشه اما این بار انگار شانس در خونش رو زده بود.  

گل صبا خوب سنگینی نگاهی رو روی خودش حس می کرد،هر چی که نباشه اون قویترین حس‌ها رو داشت اما از قصد به روی خودش نمیاورد که مبادا طرف به خودش جرات جلو اومدن رو بده. 

دیگه نتونست بیشتر از این  در برابر ترسش مقاومت کنه،لباس‌هاش رو گربه شور کرده برداشت و از جاش بلند شد،به سمت خونه پا تند کرد و بدون نگاه کردن به پشت سرش از چشمه دور شد. 

قلبش مثل گنجشکی که با سنگ زدنش تند تند می تپید و درد میکرد،همچنان رد نگاه رو روی خودش حس می کرد و میدونست که کسی دنبالشه. 

هر چند لحظه یه بار به پشت میچرخید و پشت سرش چک میکرد،انقدر سرعتش زیاد شده بود که دیگه رسماً داشت می دوید. 

چند باری به خاطر شاخه و بوته‌ها نزدیک بود که پخش زمین بشه اما به سختی خودش رو کنترل کرد و تند تر به راهش ادامه داد. 

با دیدن خونه از راه دور نفس راحتی کشید و به سمت کلبه پرواز کرد. 

مار جان با دیدن آشفتگی ته تغاریش منصور رو بخاطر اینکه با گل صبا به چشمه نرفته کلی دعوا کرد و بهش گوشزد کرد که دیگه هیچ وقت خواهرش کوچکش رو تنها نزاره. 

 

ویرایش شده توسط Nil
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

*** 

صبح روز بعد گل صبا با صدای قوقولی قوقول مرغ و خروس‌ها از خواب ناز بیدار شد. 

با آفتابه لگن مسی که مار جان براش آب پر کرده بود تا دست و صورتش رو بشوره صورتش رو شست و به سمت مطبخ رفت. 

مثل همیشه مار جان توی مطبخ با چادر نماز گل گلیش که از نماز صبح هنوز به سر داشت برای خانواده‌ی عزیزش صبحونه درست میکرد. 

گل صبا پاورچین پاورچین به مار جانش نزدیک شد و بی هوا از پشت اون رو در آغوش گرفت. 

-الهی که من دور سر تو بگردم مار جان. 

ماه بانو که توی حال و هوای خودش بود و با بغل کردن یهویی گل صبا قلبش داشت توی دهنش میزد نفس زنان لپ دخترک شیطونش رو کشید. 

-ای بگم خدا چیکارت کنه گل صبا!تو که من رو نصف جون کردی مادر. 

پشیمون و نادم معذرت خواهی کرد. 

-ببخشید مار جان،نمیخواستم که بترسونمتون،چه بوهای خوبی میاد!!پنیر برشته پختید؟؟ 

مار جان با سوال گل صبا تازه به یاد پنیر‌های روی چراغ افتاد و توی گونه‌ی خودش کوبید،سریع تخم مرغ‌ها رو توی ماهیتابه شکوند و بهش ادویه زد. 

گل صبا همچنان کنار ماه بانو ایستاده بود و برای گفتن چیزی مدام این پا و اون پا میکرد.

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

ماه بانو که دلیل بی قراری دخترکش رو میدونست با خنده‌ی کنترل شده گفت:

-برو از تو انباری آرد و شکر رو بیار که برات درستش کنم. 

چشم‌های گل صبا با شنیدن حرف مار جان از خوشحالی ستاره بارون شد،با ذوق مار جانش رو توی بغلش فشرد و گونه‌های سرخش رو بوسید. 

-مرسی مار جان،عاشقتم. 

لحظه‌ای درنگ نکرد و به سمت انباری دوید،وسط راه از جلوی دستشویی توی حیاط که میگذشت به رفیع خان که تازه از دستشویی بیرون اومده بود خورد و دادش رو بلند کرد. 

-حواست کجاست دختر جان،کتفم رو از جا کندی. 

گل صبا همونجور که داخل انبار میشد داد زد: 

-ببخشید برر جان،عجله دارم. 

داخل انباری بین قفسه‌های چوبی دنبال شیشه‌ی آرد و شکر گشت،خیلی سریع آرد رو توی یکی از قفسه‌های دم دست پیدا کرد اما شکر توی بالاترین قفسه‌ای بود که گل صبا دستش بهش نمیرسید. 

سریع دور انباری چشم چرخوند و با دیدن چهار پایه‌ی چوبی کوچیک گوشه‌ی انبار بی درنگ اون رو جلوی قفسه‌ها گذاشت و ازش بالا رفت. 

هنوز هم با وجود چهار پایه چند سانتی از قفسه فاصله داشت که سعی کرد با قد بلندی کردن شیشه‌ی شکر رو برداره. 

روی نوک انگشت‌های پاش ایستاده بود و سعی میکرد با نوک انگشت‌های دستش شیشه‌ی شکر رو به سمت خودش بکشه. 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

کم کم داشت موفق میشد که یک دفعه چهار پایه لغزید و گل صبا با شیشه‌ی شکر به زمین افتاد. 

به محض زمین خوردن ظرف شکر شکست و هزار تیکه شد. 

اشک از چشم‌های گل صبا جاری شد و دو دستی توی سر خودش کوبید. 

-ای وای!!حالا چیکار کنم؟؟اگه مار جان بفهمه بخاطر هدر دادن نعمت خدا سخت تنبیهم میکنه. 

همونطور که با غصه اشک می ریخت جارو رو برداشت تا قبل از اومدن کسی آثار جرمش رو پاک کنه. 

بخاطر اشک‌هاش دیدش مدام تار و واضح میشد،یه لحظه وقتی چشم‌هاش تار بود احساس کرد که چیزی با سرعت زیاد با سمتش اومد و دور دسته‌ی جارو پیچید. 

ترسیده با آستین پیرهنش اشک‌هاش رو گرفت و با دید واضح به جاروی توی دستش نگاه کرد. 

با دیدن مار سیاهی که دور دسته‌ی جارو پیچیده بود و داشت با چشم‌های سبزش گل صبا رو نگاه میکرد ترسیده جیغ بلندی کشید و به پشت افتاد. 

-ما… مار جان،خان بابا،مار اومده تو انباری. 

چهار دستو پا به سمت در انباری فرار کرد و به محض رسیدن به در انباری رسماً خودش رو به بیرون پرت کرد. 

سریع دستش رو به دیوار کاهگلی بند کرد و از جاش بلند شد،به سمت خونه دوید و گریه کنان به ماه بانو پناه برد. 

ماه بانو که وضع دخترکش رو دید از ترس به چراغ غذاپز خورد و تمام پنیر برشته‌هایی که پخته بود پخش  زمین شد. 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

-ما …مار جان …. 

ماه بانو بیقرار دستش رو دو طرف صورت گل صبا گذاشت و با انگشت شستش اشک‌های دخترکش رو پاک کرد. 

-آروم باش عزیزکم،آروم باش،چی شده؟؟؟باز برادرهات اذیتت کردن؟؟ 

نفس دخترک از گریه‌ی زیاد بالا نمیومد و تنش از ترس میلرزید. 

ماه بانو گل صبا رو محکم توی آغوشش کشید و سرش رو آروم آروم نوازش کرد. 

-هیش …چیزی نیست،تموم شد،الان دیگه جات امنه. 

گل صبا بعد از کلی گریه کردن وقتی که خوب خالی شد از بغل مار جانش بیرون اومد و شروع حرف زدن کرد. 

-تو انبار مار اومده مار جان،یه مار سیاه بزرگ،خودم با جفت چشم‌هام دیدم. 

ماه بانو که خیال میکرد دخترکش توی تاریکی انباری خیالاتی شده حرفش رو باور نکرد. 

-اخه مار کجا بود دختر جان؟؟خان بابات تمام دور خونه رو حصار کرده مار راهی نداره که داخل بیاد! 

-به خدا خودم دیدمش مار جان،داشتم شکرهایی که زمین ریخته بود رو جارو میکردم که دیدمش. 

ماه بانو که انگار تازه فهمیده بود درد دخترک شیرینش چیه با خنده ویشگون ریزی از پهلوی گل صبا گرفت و بهش تشر زد: 

-پس بگو چرا اینجوری عزا گرفتی؟مار بهونست تو میخوای خراب کاریت رو لاپوشونی کنی. 

گل صبا از اینکه مار جانش حرفش رو باور نمیکرد حسابی کفری شد و پاهاش رو به زمین کوبید. 

-چرا حرفم رو باور نمی کنید؟؟به خدا دارم راست میگم،اصلا خودتون بیاید باهم بریم ببینیدش. 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

ماه بانو چادر نمازش رو از روی سرش برداشت و روی طناب گوشه‌ی دیوار انداخت،دست دخترکش رو گرفت و به سمت انباری رفت.

 در انباری که باز شد نه خبری از مار سیاه بود و نه خبری از شکرهای روی زمین،همه چیز تمیز و مرتب سر جاش بود. 

حتی شیشه‌ی شکر سالم سر جاش بود و جوری که انگار شکستنش فقط یه خیال بوده. 

چشم‌های گل صبا از تعجب گرد شده بود و نمیدونست که اونجا چه اتفاقاتی افتاده. 

حاضر بود که قسم بخوره شیشه‌ی شکر موقعه‌ی برداشتنش از دستش افتاد و ظرفش خورد و خاکشیر شد و موقعه‌ی جمع کردن شکرها و خورده شیشه‌ها اون مار سیاه دور دسته‌ی جاروش پیچیده بود. 

ماه بانو به سمت شیشه‌ی شکر رفت و از بالای قفسه بر داشتتش،به خیال خودش که دخترش چون دستش به شیشه نرسیده نمایش راه انداخته اما گریه‌هاش برای یه نمایش ساختگی خیلی واقعی بود. 

-بیا بریم دختر جان،صبحانه‌ی خان بابا و برادرهات رو هم که به باد دادیم،بیا بریم تا صداشون در نیومده صبحونه‌ی جدیدی درست کنیم. 

گل صبا پشت سر مار جانش راه افتاد و مدام قسم میخورد که این شیشه شکسته بوده و تمام حرف‌هاش راسته. 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

سر سفره‌ی صبحونه گل صبا مدام به چیزی که دیده بود فکر میکرد و حتی کاچی مورد علاقش هم که مار جان براش درست کرده بود اشتهاش رو باز نکرد. 

مدام کاسه‌ی کاچی رو هم میزد و قاشق رو تا جلوی دهنش میبرد اما نخورده قاشق رو توی کاسه بر میگردوند. 

اخه چجوری میشد که ظرف شکر سالم باشه؟؟حال گیریم که دیدن مار خیال بوده اما مطمئن بود که توی انباری ظرف شکر از دستش افتاد و خورد خاکشیر شد این رو از مچ دستش که با شیشه خورده‌ها بریده شده بود فهمید. 

-بانو …این دختر امروز چشه؟؟از لحظه‌ای که سر سفره نشسته همش توی فکره و یک لقمه هم چیزی نخورده. 

ماه بانو سلقمه‌ی زیرکی به گل صبا زد و رو به ولی خان جواب داد: 

-ولی خان شما خودتون رو نگران نکنید،دیروز که همه سرشون شلوغ بود گل صبا مجبور شد که تنهایی برای آوردن آب به چشمه بره برای همین هم یکم خف برش داشته،درست میشه.

 ولی خان تابی به سیبیل‌های چخماقیش داد و با ابروهای گره خورده به منصور نگاه کرد. 

-منصور،پسر!!تو چرا با خاخورت(خواهر به زبان گیلکی)به چشمه نرفتی؟؟صد بار به شما نر غول‌ها نگفتم که دم غروب خاخور تون رو تنها جایی نفرستید؟؟ 

ماه بانو سریع به یاری پسرش شتافت و زودتر از منصور به ولی خان جواب داد: 

-ولی خان منصور داشت برای پخت شام شب برای من هیزم می شکوند. 

ولی با عصبانیت دستش رو تو هوا تکون داد و به پسرانش گوشزد کرد: 

-بار آخره که میشنوم گل صبا دم غروب تنهایی به چشمه یا جای دیگه‌ای رفته،این دختر دست ما امانته. 

ماه بانو با حرف بی جای ولی لبش رو محکم گاز گرفت و روی پاش کوبید. 

هنوز وقت نکرده بود که با دخترکش راجب خواستگاری خان کوره برای پسرش صحبت کنه. 

ولی که متوجه‌ی آشفتگی ماه بانوش شد سریع با صدای بلند گلوش رو صاف کرد و بحث رو به جای دیگه‌ای کشید. 

-امروز ظهر رادیویی که سفارش داده بودم از رشت میرسه،بانو برای ناهار اندازه‌ی دو نفر دیگه هم غذا بپز،ظهر خان کوره برای دیدن رادیو به خونه‌ی ما میاد. 

ویرایش شده توسط Nil
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

ماه بانو از این عجله‌ی خان کوره به سطوح اومده بود،دخترکش هنوز هجده سال بیشتر نداشت اما پسر خان سی سالیش میشد و قبلاً هم زن گرفته بود اما بنده خدا زنش رو سر زا از دست داده بود و در اصل عجله‌ی خان کوره برای نگهداری نوش بود. 

اخه دخترکش گل صبا سنی نداشت چجوری میتونست از بچه‌ی یکی دیگه مراقبت کنه؟؟ 

کاش میتونست که تمام این حرف‌ها رو به ولی خان بگه اما امان از مرد سالاری،همینم که دخترکش رو تا این سن شوهر نداده بود بخاطر بهونه‌های وقت و بی وقتش بود. 

-بانو …بانو ….ماه بانو خانم … 

ماه بانو با صدای بلند ولی خان از فکر در اومد،صورتش از اشک خیس بود،از چه زمانی به صورت دخترکش زل زده بود و زار زار اشک میریخت؟؟ 

-شنیدی چی گفتم؟؟گل صبا بعد از کلاس درسش با دام‌ها به صحرا نره،نگهش دار که توی پختن غذا کمکت کنه. 

گل صبا با ناراحتی اعتراض کرد: 

-اما خان بابا … 

ولی وسط حرف دخترک دستش رو بالا برد و غرید: 

-همین که گفتم،کاری نکن که برای همیشه منعت کنم. 

گل صبا سرخورده از جاش بلند شد و به سمت اتاق خودش رفت. 

قبلاً خان بابا هیچ وقت اینجوری سرش داد نزده بود!مار جان میتونست تنهایی هم برای یک هیئت غذا بپزه اما این اصرار خان بابا برای کمک به مار جان اون هم فقط بخاطر دو نفر اضافه تر عجیب بود. 

دخترک به سمت صندوقش رفت و دفتر مدادش رو برای کلاس از توی صندوق برداشت،از اتاق بیرون اومد و داخل اتاقی که برای تدریس استفاده می شد رفت. 

برادرانش سر جاهای خودشون نشسته بودن و منتظر اومدن آقای معلم بودن. 

بعد از چند دقیقه‌ی کوتاه آقای سبزواری معلم بچه‌ها داخل اتاق شد و با لحجه‌ی شیرین گیلکی شروع به تدریس درس مشتقات کرد. 

گل صبا باهوش ترین فرد بین خانوادش بود،هر سوالی که معلمش طرح میکرد همون لحظه جوابش رو میداد و هیچ وقت نشده بود که بعد از کلاس سراغ درس‌هاش بره. 

هر چیزی که یک بار میدید و می شنید همون لحظه ملکه‌ی ذهنش می شد،برای همین هم اکثراً برادرانش تکلیف‌هاشون رو به گل صبا میدادن تا براشون حل کنه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

بعد از کلاس گل صبا مستقیما به مطبخ رفت و به مار جانش در پختن فسنجان با گوشت اردک،باقالا قاتق،ماهی شور و ماهی شکم پر کمک کرد. 

چند دقیقه‌ای میشد که از تالار اصلی صدای موسیقی دلنوازی پخش می شد و در کنارش صدای خوش و بش و قهقهه‌های خان باباش با خان کوره به گوش میرسید. 

دخترک دل توی دلش نبود که از وسیله‌ی جدیدی که خان باباش از شهر گرفته بود و اسمش رو رادیو صدا میکرد دیدن کنه اما تا خان کوره و پسر بزرگش اونجا بودن اجازه‌ی ورود نداشت. 

وقت ناهار که رسید با مار جان وارد تالار اصلی شدن و برای خان بابا و مهمون‌هاش سفره‌ی غذا رو چیدن. 

هر بار که با وسیله‌ای وارد تالار اصلی میشد سنگینی نگاه خان کوره و پسرش رو روی خودش حس میکرد. 

سفره که چیده شد خان بابا و برادرانش با مهمون‌ها شروع به خوردن غذا کردن،گل صبا هم به همراه مار جانش داخل مطبخ غذاشون رو خوردن. 

تازه غذا خوردنشون تموم شده بود که شفیع خان داخل مطبخ شد و دستور خان بابا رو عنوان کرد: 

-مار جان خان بابا دستور دادن که گل صبا برای مهمون‌ها قلیون چاق کنه. 

چشم‌های دخترک از تعجب گرد شد و دهنش باز موند. 

همیشه مار جان قلیون‌های خان بابا رو چاق می کرد،گل صبا چیزی از چاق کردن قلیون بلد نبود. 

ماه بانو پسرش رو از مطبخ بیرون فرستاد. 

-باشه پسرم تو برو. 

گل صبا ناامیدانه به مار جانش چشم دوخت. 

-مار جان من که قلیون چاق کردن بلد نیستم!! 

ماه بانو ظرف‌های نشسته رو توی سبد ریخت و دخترکش رو به سمت بیرون هل داد. 

-عیب نداره دختر جان خودم بهت یاد میدم،کاری نداره که. 

ماه بانو از کوره چند تکه زغال درشت بیرون آورد و توی زغال چرخان گذاشت. 

قلیون خوانسار رو دم دست آورد و توش تنباکو ریخت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پازدهم

-ببین دخترم برو گرد این زغال‌ها رو بگیر و بیار،فقط لازمه که از زنجیر زغال چرخون بگیری و مچ دستت رو تاب بدی،زغال‌ها که گر گرفت بیارشون اینجا. 

گل صبا سر به زیر حرف مار جانش رو گوش کرد و غافل از اینکه خان بابا و مهمون‌هاش از پشت پنجره‌ی تالار اصلی دارن دیدش میزنن زغال گردان رو چرخوند. 

زغال‌ها که خوب گر گرفت زغال‌ها رو داخل برد و به دست مار جانش داد. 

ماه بانو زغال‌ها رو روی قلیون گذاشت و رو به دخترکش کرد. 

-ببین دخترم از اینجای چوب قلیون مثل مکیدن آب انار میکشی. 

گل صبا بدون چون چرا اوامر مار جانش رو انجام داد. 

با اولین پکی که به قلیون زد چنان به سرفه افتاد که چشم‌هاش رو خون گرفت. 

-ما…ر…مار جان…نمی… تونم. 

ماه بانو پشت دخترکش رو مالید و زیر لب به هر چی مرده فوش داد. 

-میتونی مار جان،میتونی،اولش یکم سخته بعدا عادت میکنی،دوباره امتحان کن. 

گل صبا هنوز سرفه‌هاش قطع نشده بود که با زدن پک جدید به قلیون اشک از چشم‌هاش جاری شد و نفسش بند اومد. 

صدای داد ولی خان از تالار اصلی بلند شد. 

-بانو …پس این قلیون ما چی شد؟؟ 

با صدای داد ولی خان ماه بانو هم با دخترکش اشک ریخت و به بانی این مصیبت لعنت فرستاد. 

-تحمل کن دخترم فقط لازمه که بدون سرفه کردن جلوی اون‌ها یه پک بزنی که چاق بودن قلیونت رو ببینن. 

گل صبا سعی کرد که سرفش رو نگه داره اروم پک دیگه‌ای به قلیون زد و دودش رو به بیرون فرستاد،این بار بهتر تونست خودش رو کنترل کنه و کمتر سرفه کرد. 

بعد از دو سه پک دیگه بالاخره موفق شد که بدون سرفه قلیون رو بکشه. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

با کمک مار جان قلیون چاق شده رو برداشت و به تالار اصلی رفت،طبق چیزی که مار جان یادش داده بود سرپا پکی از قلیون گرفت و جلوی مهمون‌ها دودش رو رها کرد،لبخند خان بابا رو که دید قلیون رو جلوی خان کوره گذاشت و با گفتن"با اجازه"از تالار اصلی بیرون اومد. 

سرش بخاطر سنگینی قلیون گیج میرفت و فشارش افتاده بود. 

دلش میخواست که به هر نحوی که شده از خونه بیرون بزنه برای همین هم شستن ظرف‌های ناهار رو به عهده گرفت و با سبد ظرف‌های کثیف به سمت چاهی که اول‌های جنگل بود راه افتاد. 

کنار چاه نشست و با سطل برای شستن ظرف‌ها از چاه آب کشید. 

هرچی که بیشتر می گذشت سرگیجه و سردردش بیشتر میشد و چشم‌هاش دو دو میزد. 

موقعه‌ای که برای آب کشیدن ظرف‌ها سر چاه خم شد که از چاه آب بیاره دست و پاهاش شل شد و به داخل چاه سقوط کرد. 

داخل آب که فرو رفت سرش محکم به دیواره‌ی چاه برخورد کرد و از درد جیغ کشید. 

به سختی با گرفتن دیواره‌های چاه خودش رو بالا کشید و با ترس به دهنه‌ی چاه نگاه کرد. 

-کمک …یکی کمک کنه …من اینجا گیر کردم ….کسی اونجا نیست؟؟ 

با جاری شدن چیزی از سرش به پیشونیش دست کشید که با دیدن خون روی انگشت‌هاش ترسیده زیر گریه زد و از درد نالید. 

-تورو خدا یکی کمک کنه ….کسی اونجا نیست؟؟

با شنیدن صدای پایی امیدوار به دهنه‌ی چاه خیره شده که با دیدن سایه‌ای دوباره داد زد: 

-اهای …کی اونجاست؟؟؟من این پایین گیر کردم …توروخدا کمکم کنید. 

 

ویرایش شده توسط Nil
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم 

با شنیدن صدای ناآشنای مردی با چشم‌های ریز شده به بالا خیره شد. 

-نگران نباش،الان کمکت میکنم. 

-تو کی هستی؟؟؟من گل صبا دختر ولی خانم،میتونی خانوادم رو خبر کنی؟؟ 

این صدای ناآشنا چرا جلوی دید نمیومد و خودش رو نشون نمیداد؟؟؟ 

-الان برات یه طناب میندازم ببندش به دور کمرت بعدش من میکشمت بالا. 

بلافاصله بعد از تموم شدن حرفش طنابی به داخل چاه افتاد. 

گل صبا طناب رو گرفت و دورکمرش بست. 

-آهای آقا …طناب رو بستمش. 

جوابی از مرد شنیده نشد اما قدرتی اون رو با طناب بالا کشید. 

به سر چاه که رسید مردی رو دید که پشت به چاه ایستاده بود و طناب رو بالا میکشید. 

پاش که به زمین رسید با خیال راحت نفس عمیقی کشید و چشم‌هاش رو بست. 

-حالتون خوبه؟؟ 

با شنیدن صدای مرد توی یک سانتی متریش وحشت زده چشم‌هاش رو باز کرد که با یک جفت چشم سبز رنگ عجیب رو به رو شد. 

سریع خودش رو جمع و جور کرد و از پسر فاصله گرفت. 

-ممنون که نجاتم دادید،قبلاً شما رو این اطراف ندیده بودم!!مهمان کسی هستید؟؟ 

پسر بدون دادن جوابی توی چشم‌های گل صبا خیره شد و دست رو روی سر زخمیش گذاشت. 

اون یه آدم غریبه بود اما گل صبا نمیدونست که چرا از این حرکتش حس بدی نگرفته و حتی درد جایی که سرش ضربه خورده بود و خونریزی داشت یواش یواش از بین رفت. 

-من با خانوادم توی کوهستان بالاتر از چشمه زندگی میکنم شاید برای همینه که تا حالا من رو ندیدی. 

گل صبا با لبخند سر تکون داد و دوباره پرسید: 

-نگفتید اسمتون چیه؟؟من گل صبا هستم. 

پسرک دستش رو به گونه‌ی گل صبا کشید و با لحن عجیبی زمزمه کرد: 

-هیرا،اسم من هیراست.

گل صبا اصلاً این حال خودش رو نمی فهمید!!انگار مسخ چشم‌های پسر شده بود!چطور بهش اجازه میداد که انقدر راحت صورتش رو لمس کنه؟؟ 

پسر انگار که صدایی شنیده باشه به سمت راهی که به خونه‌ی ولی خان منتهی میشد نگاه کرد.

 

ویرایش شده توسط Nil
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

-من باید برم،به کسی نگو که توی چاه افتادی و من رو دیدی. 

نگاهش رو برگردوند و توی چشم‌های گل صبا زل زد. 

-فهمیدی بهت چی گفتم؟؟تو توی چاه نیفتادی،من رو هم اینجا ندیدی. 

-گل صبا هوی ….. 

صدای منصور از دور به گوش رسید که دنبال گل صبا میگشت. 

پسرک هل شده سریع از جاش بلند شد. 

-دوباره همدیگرو میبینیم؟؟ 

این سوال احمقانه‌ای بود که دخترک از پسری که برای اولین بار میدیدش پرسید. 

-فردا میام جایی که دام‌هاتون رو میبری. 

-گل صبا … 

گل صبا به سمتی که صدای منصور میومد نگاه کرد و تا خواست چیزی به پسرک بگه اون دیگه اونجا نبود. 

مبهوت چند بار محکم پلک زد و به دورو اطرافش نگاه کرد،اما پسرک نبود که نبود. 

دخترک لباس‌هاش خشک بود و سر شکستش دیگه ردی از شکستگی نداشت. 

هر چی که بیشتر فکر میکرد کمتر می فهمید که چه اتفاقی افتاده. 

منصور با دیدن خواهر بازی گوشش توی یک قدمیش ایستاد و گوش دخترک رو پیچوند. 

-خیر ندیده مگه دو ساعته تو رو صدا نمیزنم؟؟اخه چرا جواب نمیدی؟؟ 

گل صبا از درد به خودش پیچید. 

-اخ،اخ برر جان گوشم رو کندی. 

-حقته،مگه من مسخره‌ی تو فسقل بچه‌ام که این همه راه رو دنبالت بیام؟؟زود باش راه بیفت مهمون‌های خان بابا دارن میرن. 

گل صبا دستش رو روی دست منصور گذاشت و با ناله گفت: 

-خوب برن،به من چه ربطی داره؟؟من هنوز ظرف‌هام رو …. 

با دیدن ظرف‌ها که شسته شده توی سبد چیده شده بودن حرفش نصفه موند و چشم‌هاش گرد شدن. 

به خودش شک کرد!!نکنه ظرف‌ها رو شسته و کنار چاه نشسته خوابش برده؟؟ 

-زود باش دختر،داستان نباف،من سبد رو میارم تو تند تر برو که خان بابا قاطی نکنه. 

منصور سبد ظرف‌ها رو برداشت و خواهر سر به هواش رو به سمت راه خونه هل داد. 

گل صبا احساس میکرد که داره عقلش رو از دست میده،هیچ چیز با اتفاقاتی که براش افتاده بود نمی خوند. 

با زور منصور به سمت خونه شروع به دویدن کرد و برای آخرین بار نگاهی به پشت سرش انداخت. 

یک لحظه پسرک رو جلوی چاه دید اما به ثانیه ن کشید که پسرک دوباره محو شد. 

ویرایش شده توسط Nil
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...