rogaye26 10 ارسال شده در 9 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر اسم داستان: هوای دلچسب نویسنده: رقیه کروشاتی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: دختری که کنار خانوادهاش خوشحال است، او یک آرایشگر حرفهای است... آیا زمانش رسیده که عاشق شود؟ 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
rogaye26 10 ارسال شده در جمعه در 07:21 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 07:21 (ویرایش شده) مبینا هستم مدرسه میرم رشتم انسانیه. صورتم معمولیه شخصیتم دمدمی مزاجم. داشتم صورت مشتریم رو بند می انداختم که گوشیم زنگ خورد مادر گلم بود جواب دادم: - الو سلام مامان دستم بنده بعداً بهت زنگ می زنم. مادرم با اوقات تلخی گفت: - باشه دختر زحمت کشم فقط سریع خونه بیا مهمون داریم. - باشه حتماً. خدافظ. وقتی قطع کردم به خاطر وقفه پیش اومده از مشتریم عذر خواهی کردم. وقتی به خونه رسیدم مامان کنار خالم نشسته بود به خاله و مامان سلام کردم که جوابم رو دادن. با لبخند کنار خاله نشستم که خاله گفت: - دختر گل خسته نباشی، کم پیدا شدی حتماً خسته ای برو استراحت کن از خاله تشکر کردم و به سمت اتاق کنج پذیرایی رفتم روی تخت دراز کشیدم هوا خنک بود پاییز رو دوست داشتم چون بارون می اومد. کمی چشم هام رو بستم و به خوابی عمیق فرو رفتم. با نمناک شدن صورتم بیدار شدم عصبانی شده بودم که دختر خاله شیطونم بالای سرم ایستاده بود با تشر بهش گفتم: - امان از دست تو نمیگی زهر ترک میشم بچه. مهسا ابرو هاش رو بالا انداخت یعنی دوست داشتم. نیشگون ازش گرفتم که جیغ کشید. و قاه قاه خندیدم رفت پیش مادرش تا ازم شکایت کنه. منم بی خیال کنار مادرم نشستم. درمورد خرید و لباس حرف می زدن. درس داشتم امتحان ادبیات داشتم رفتم کتابم رو باز کردم و مطالب فصل اول رو خوندم یک ساعت در حال درس خوندن بودم. شب شده بود فردا باید مدرسه می رفتم. صبح زود بیرون زدم و هوای پاییزی رو به ریه م کشیدم. هوا دل چسب بود وقتی به مدرسه رسیدم به دوستم مینا سلام کردم استرس امتحان رو داشت. به کتفش زدم و گفتم: - نگران نباش آسونه بعد مدرسه بریم کافه تا روحیمون باز شه. چشمی گفت بعد امتحان به کافه نزدیک مدرسمون رفتیم نسکافه و کیک خامه ای خوردیم. و از خالم بهش گفتم که دیشب مهمونمون بود. و مینا هم درمورد کسل شدن حالش گفت. مینا با ذوق به مردم نگاه می کرد. پسرا به ما نگاه می کردن امّا ما بی تفاوت بودیم. بعد کافه به سمت خونه رفتیم. وقتی برادرم یوسف رو دیدم بوسیدمش 9 سالش بود بعضی وقتا باهاش بازی می کردم. لپش رو کشیدم که اونم نیشگونم گرفت خندیدم تلافی می کرد. به مادرم در نظافت خونه کمک کردم که روی مبل نشستم تلویزیون روشن کردم و تماشا گذاشتم غرق فیلم هاتف بودم که بابا از سر کار اومد. بهش خسته نباشیدی گفت و کتش رو درآوردم. ناهار باقله داشتیم که خوردیم کمی تند بود. عادت نداشتم بین غذا آب بخورم ولی یوسف دو کاسه خورد. بعد ناهار خداروشکر کردم و مسواک زدم کنار بابام نشستم و سرم روی پاهاش گذاشتم. موهام رو نوازش کرد خندم گرفته بود لوس بودم ته تغاری هم بودم. رفتم اتاقم دوش ربع ساعته گرفتم و موهام رو شونه کردم. لباس ضخیم پوشیده بودم. پنجره رو باز کردم. صدای گنجشک می اومد. روی صندلیم نشستم. کم حرف بودم حرف زیاد رو نمی تونستم تحمل کنم. ماه ربیع الاول بود بایستی کیک درست می کردم. عاشق کیک بودم ولی لاغر بودم. دلم گرفته بود از غروب جمعه کاشکی امام زمان ظهور می کرد. عاشق اهل بیت بودم معصوم بودن. ویرایش شده جمعه در 07:31 توسط rogaye26 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری