رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: نه و چهل و هفت

نویسنده: کوثر | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: معمایی، اجتماعی، جنایی، عاشقانه

خلاصه: کارن ، جوون بیست و یک‌ساله‌ای که یه شب به‌طور اتفاقی کسی می‌شه که قربانی یه قتل مرموز رو برای اخرین بار زنده می‌بینه .

چند وقت بعد ، پلیس اثراتی از حضور اون رو توی صحنه جرم پیدا می‌کنه و با توجه به شواهد ، انگشت اتهام رو به سمت کارن می‌گیرند .

زندگی عادی‌ کارن توی مدت کوتاهی از هم می‌پاشه ؛ کارن تبرئه می‌شه ، اما ماجرا براش تموم نشده ، کنجکاوی و حس بی‌عدالتی که فکر میکنه در حقش شده ، اون رو وارد مسیری خطرناک می‌کنه 

ویرایش شده توسط ɓlue
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۵/۴/۸ در 19:56، ɓlue گفته است:

کارن ، نوجوون هفده‌ساله‌ای که یه شب به‌طور اتفاقی کسی می‌شه که قربانی یه قتل مرموز رو برای اخرین بار زنده می‌بینه .

چند وقت بعد ، پلیس اثراتی از حضور اون رو توی صحنه جرم پیدا می‌کنه و با توجه به شواهد ، انگشت اتهام رو به سمت کارن می‌گیرند .

زندگی عادی‌ کارن توی مدت کوتاهی از هم می‌پاشه ؛ کارن تبرئه می‌شه ، اما ماجرا براش تموم نشده ، کنجکاوی و حس بی‌عدالتی که فکر میکنه در حقش شده ، اون رو وارد مسیری خطرناک می‌کنه 

( روایت اول‌شخص | از زبان کارن )

پارت  ِ اول

توی سکوت داشتم سقف رو نگاه میکردم و به این فکر میکردم اگر لوستر بیوفته دقیقا روی جفت پاهام میوفته و بخاطر وزنش مطمئنا پاهام لِه میشن ، یهو سکوت دلنشینم شکست و گوشیم زنگ خورد جواب دادم و گذاشتم روی اسپیکر ؛ چند ثانیه سکوت بود بعد صدای مامانم اومد

مامان : هنوز خوابی؟

همونجور به سقف زل زدم و زیر لب گفتم : باز شروع شد .

بعد جواب دادم ، 

- نه بیدار بودم ، الان میام .

مامان : تا ده دقیقه دیگه بیا بالا صبحونه .

- باشه ، فقـ ..

هنوز حرفم‌رو نزده بودم که قطع کرد تماس‌رو ، ای‌بابا 

گوشی‌رو روشن کردم و به ساعت نگاه کردم ۸:۲۷ رو نشون میداد ، خب خداروشکر امروز دیر هم میکنم 

از توی تخت بلند شدم ، اولین چیزی که زیر پام اومد ، یه کتابه که یادم نمیاد کی وسط اتاق انداخته بودمش ، بی‌حوصله به اطراف اتاق نگاه کردم .

عالیه ، همه چیز مرتبه جر کتابه که زیادم مهم نیست . مطمئنا اگر این اتاق الان شلوغ بود تا عصر که برمیگشتم عصبی و بدخلق میشدم ، مامان همیشه میگه ادم وسواسی‌هستم ولی‌خب فکر نمیکنم اونطور باشه .

موهام رو با دست عقب دادم و رفتم سمت دستشویی ، یه مشت آب زدم به صورتم و زیر لب گفتم : حداقل زنده‌ای ، همینم نعمته .

چند دقیقه بعد اماده شدم ، در واحدمو قفل کردم و از پله‌ها رفتم بالا ، کلید انداختم و رفتم داخل مامان داشت میز رو کم کم جمع میکرد ، مثل اینکه اینجا هم دیر رسیدم .

همین که منو دید ، بدون اینکه سلام کنه گفت :

مامان : باز دیر بیدار شدی ، نمیدونم چرا تو خواب نداری اصلا میدونی چقدر روی سلامتیت تاثیر داره ؟

نشستم روی صندلی .

- سلام به روی ماهت

بشقاب پنیر رو گذاشت جلوم و جواب سلامم رو هم در همون حال داد

بابا هم مثل هرروز صبح داشت توی گوشیش کانال‌های خبری رو چک میکرد ، منو نگاه کرد و گفت : 

بابا : امروز بازم سرکاری صبح ؟

- اره دیگه ساعتای دانشگاه رو گذاشتم عصر صبحا باید برم کافه

بابا : پس چرا هنوز اینجایی؟

یه تیکه نون برداشتم و اشاره کردم به مامان

وقتی مامانو دید که صبحانه خوردن من رو زیر نظر داره دیگه چیزی نگفت .

همه ساکت بودیم که یهو صدای چرخش کلید اومد و بعد امیر و همسرش سارا اومدن داخل قبل از اینکه چیزی بگه پیش دستی کردم و گفتم : 

- به‌به اقا امیر ، فکر کردم زن گرفتی دیگه حق نداری بیای خونه‌ی پدری . 

امیر : یه چند وقت نبودم زبون در اوردی

و بعد سلام کردن با مامان و بابا

امیر اومد نشست کنارم و یه استکان چایی برداشت .

امیر : بابا میگفت موتورتو فروختی .

- آره !

امیر : دلت براش تنگ شده ؟

لبخند کجی زدم .

- بگم نه دروغ گفتم 

و بعد بلند شدم واسه خودم چایی بریزم

بابا مثل اینکه حواسش به مکالمه ما بود ، گفت : حداقلش اینه که الان خونه داری .

سرمو تکون دادم حرفش درست بود ، وقتی پول کم آورده بودم ، اولین چیزی که فروختم همون موتور بود .

هنوزم هر وقت صدای یه موتور می‌شنوم ، ناخودآگاه یاد مال خودم میوفتم .

امیر زد رو شونم و گفت : یه روز بهترشو می‌خری .

- فعلا بذار قسط‌هام تموم شه بعدا یه فکری هم برای اون میکنم .

ساعت‌رو نگاه کردم حدودا پنج دقیقه مونده بود به نُه و انگاری واقعا قراره دیرم بشه ، سریع خداحافظی کردم و رفتم بیرون از پله ها که رفتم پایین به واحد خودم که رسیدم چک کردم ببینم در رو قفل کردم یا نه و بعد رفتم بیرون از آپارتمان .

کافه تا خونه‌ام حدود بیست دقیقه پیاده راه بود پس کلی راه دارم تا برسم .

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  ِ دوم .

می‌تونستم ماشین امیر یا بابا رو بگیرم ، ولی پیاده رفتن رو بیشتر دوست داشتم هم شهر رو می‌دیدم ، هم مردم رو .

کل راه رو توی فکر موتورم بودم تا اینکه بالاخره رسیدم تابلوی کافه رو دیدم ' کافه آبی '

نه جای خاصی بود ، نه مشتری‌ها برای عکس گرفتن از قهوه و فضاش میومدن ، مردم فقط میومدن ؛ مشتریای ثابت خودمون‌رو هم داشتیم .

در رو باز کردم ، زنگ کوچیکی که بالای در نصب شده بود صدا داد .

آریا، مثل همیشه ، با آستین‌های بالا زده پشت دستگاه اسپرسو وایستاده بود .

آریا : به‌به جناب میذاشتین بعد از ساعت کاری‌تون میومدین .

گفتم : از الان شروع نکن بذار یکم خنک بشم بعد .

آریا لبخند زد و گفت : تو که میبینی گرم شده هوا چرا دیگه پیاده میای ، اذیت میکنی خودتو چرا .

پیش‌بندمو بستم و رفتم پشت بار وجوابشو دادم :

- نمیدونم والا فقط یه حسی میگه بیا پیاده بریم .

 بوی دونه‌های تازه آسیاب‌شده قهوه ، برای من از هر عطری بهتر بود .

دستگاه رو روشن کردم ، شیر رو داخل پیچر ریختم صدای بخار بلند شد ، اولین سفارش امروز یه آمریکانو بود .

ساعت دوازده به بعد ، فضای کافه کلا یه جور دیگه می‌شد . صبح‌ها همه عجله داشتن ؛ قهوه رو می‌گرفتن و می‌رفتن ، ولی ظهر انگار زمان یه کم کندتر می‌گذشت . 

یکی می‌اومد فقط برای اینکه از گرمای بیرون دور باشه ، یکی هدفون می‌ذاشت و سه ساعت به یه فنجون قهوه زل می‌زد و توی فاز خودش بود ، من بیشتر مشتری‌های ثابت رو می‌شناختم . نه اسم همشونو البته ، بیشتر از روی سفارششون میشناختم . 

حدود ساعت دو ، کافه خلوت شد . پیش‌بندمو یه کم شل کردم و رفتم بیرون جلوی در . یه لیوان قهوه برای خودم ریختم و به خیابون نگاه کردم . 

توی فاز داغون بدبختی و بی‌پولی خودم بودم که گوشیم لرزید ..

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  ِ سوم

پیام امیر بود . 

(مامان گفته امشب بیا بالا ، قرمه‌سبزی درست کرده .) خندم گرفت ، لازم نبود خودش پیام بده ؛ مطمئن بودم تا عصر خود مامان هزار بار دیگه هم زنگ می‌زنه که یادم نره . نوشتم : میام ، ولی اگه سیب‌زمینی توش ریخته باشه نمی‌خورم .

 کمتر از یه دقیقه بعد جواب داد : مامان گفت ساکت بمونی بیشتر به نفعته ، بعدشم میگه کسی تو قرمه‌سبزی سیب زمینی نمیریزه اشپز .

گوشی رو گذاشتم توی جیبم و زیر لب گفتم : این زن حتی از طریق پیام‌رسان هم می‌تونه ادم‌رو بترسونه )

برگشتم داخل . آریا داشت مثل همیشه حساب و کتاب می‌کرد . بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: کارن 

- جانم

آریا : یه روز قرار میذارم با بچه ها بریم بیرون خیلی وقته استراحت ندادیم به خودمون

- فکر خوبیه ، فقط چک کن ببین تعطیلی باشه چون تا اینجاشم خیلی غیبت خوردم دانشگاه

آریا : مشکلی نیست که صبح میریم تو که عصرها کلاس داری

- چی‌بگم ولا فقط حواست بهم باشه

سرشو تکون داد و دوباره برگشت سر کار خودش تا عصر ، زندگی همون شکلی پیش رفت که همیشه بود .

- میگما آریا حس میکنم توی روزای اینده یه بارون حسابی بگیره ، اخ که دلم واقعا بارون میخواد

آریا : یچیزی بگو بگنجه توی مغز اخه بندر و بارون توی بهار ؟

- حالا ببین کِی بهت گفتم ، اخه نمیبینی هوای ابری این چندروز رو ؟

آریا : ابر عادیه بارون بگیره یکم دور از انتظاره توی این فصل

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  ِ چهارم

ساعت که از هشت رد شد، کم‌کم مشتری‌ها هم کمتر شدن . آخرین سفارش یه چای زنجبیلی بود. 

مرد میانسالی که همیشه قبل از رفتن می‌گفت : خسته نباشی جوون ) و منم همیشه همون جواب تکراری رو می‌دادم : قربون شما ، شب بخیر .

وقتی در کافه پشت سر آخرین مشتری بسته شد ، آریا یه نفس عمیق کشید و گفت : بالاخره تموم شد .

- تموم شد ؟ فردا دوباره همین بساطه

پیش‌بندمو درآوردم و انداختم روی صندلی .

آریا با همون حالت همیشگیش گفت : تو فقط زیاد غر می‌زنی

- حقوقمو به اندازه حرف زدنم بده ، دیگه اگر دیدی من حرف بزنم

کلید چراغ‌های سالن رو خاموش کرد و گفت : برو که از وقت خوابت گذشته چرت و پرت میگی

- شانس اوردی امروز کلاسام کنسل شد موندم اینجا وگرنه تک و تنها تا به اینهمه مشتری میرسیدی از پا در میومدی

آریا : بیا برو خودم اضافه کاری برات میزنم ، سرم رو درد اوردی مرد

با خنده و خوشحالی از خداحافظی کردم باهاش از کافه که اومدم بیرون هوای خنک خورد تو صورتم ، هوای شب یه خنکی دلنشینی داشت . نه اون‌قدر سرد که آدم یخ کنه ، نه اون‌قدر گرم که عرق بریزه . 

بقول امیر هوا وِلَرمه

هدفونمو گذاشتم توی گوشم ، ولی بعد از چند قدم دوباره درش آوردم . بعضی شب‌ها دلم نمی‌خواست چیزی بشنوم فقط صدای شهر کافی بود .

راه خونه رو آروم می‌رفتم . وقتی رسیدم جلوی ساختمون موبایلم همون موقع لرزید .

مامان بود : سلام پسرم کجایی؟ غذا سرد شد

به جای جواب دادن زنگ آیفون رو زدم ، همینطور منتظر بودم که صدای مامان اومد.

لازم نبود زنگ بزنی ، کلید داری

- می‌خواستم حس مهمون بودن بهم دست بده

در رو باز کرد و گفت : خونه خودته پسرم ، بیا تو

حوصله اسانسور رو نداشتم واسه همین هر چهارطبقه رو با پله رفتم ، ورزش حساب میشه دیگه .

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  ِ پنجم

در رو نیمه باز گذاشته بودن رفتم داخل و سلام بلند بالایی دادم ، بوی قرمه‌سبزی کل خونه رو برداشته بود ، همون بویی که آدمو مجبور می‌کنه حتی اگه گشنه هم نباشه ، بشینه غذا بخوره .

امیر و سارا هم هنوز بودن ، بابا هم طبق معمول کنترل تلویزیون دستش بود و بین شبکه‌ها می‌چرخید ولی چشماش روی گوشی بود .

تا منو دید گفت : دیگه داشتم فکر می‌کردم امشب نمیای 

- مگه میشه مامان قرمه‌سبزی درست کنه و من نیام ؟

غذا رو کشیدیم و سفره انداختیم و همه باهم چیدیم وسایل رو بعد نشستیم که شروع کنیم . 

مامان : بخور تا لاغرتر از این نشدی

- مامان ، من بیست و چهار سالمه

مامان : خب که چی ؟

- هنوزم فکر می‌کنی غذا نخورم از گشنگی می‌میرم !؟

سریع و بدون مکث جواب داد : آره 

همه خندیدن ، بعد ادامه داد : امیر بچم که زن گرفته زنش بهش میرسه و هردوتاشون ماشالله چقدر باهم خوبن و اهمیت میدن بهم‌دیگه فقط تو موندی این وسط

با یه لحن اعتراضی گفتم - توروخدا باز شروع نکن مادر من ، خیلی این بحث رو داشتیم بذارش واسه یه وقت دیگه لطفاا .

وسط شام ، مثل همیشه سکوت کرده بودیم و شام میخوردیم .

یه لحظه بابا کنترل رو برداشت و صدای تلویزیون رو بیشتر کرد ، خبرنگار با همون لحن همیشگی گفت :

و اما در ادامه ، جسد زنی سی‌وسه ساله عصر امروز در واحد مسکونی خود در یکی از مناطق شهر کشف شد . پلیس اعلام کرده بررسی‌ها آغاز شده و علت دقیق مرگ پس از اعلام نظر پزشکی قانونی مشخص خواهد شد . از شهروندان خواسته شده در صورت داشتن هرگونه اطلاعات ، با پلیس تماس بگیرند ..

بعدش تصویر ساختمونی رو نشون داد که دورش نوار زرد کشیده بودن و شوهر زنه رو نشون دادن  ، بنده خدا رنگ به صورتش نبود ، بعد سریع رفت سراغ خبر بعدی .

بابا یه قاشق برنج برداشت و گفت : خدا لعنتشون کنه ، هر روز یه خبره

مامان زیر لب گفت : ان‌شاءالله زودتر پیداش کنن 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  ِ ششم

وقتی از خونه‌ی بابا و مامان اومدم بیرون، در رو آروم پشت سرم بستم . چراغ‌های سنسوردار روشن شدن و سایه‌م روی دیوار افتاد رفتم سراغ اسانسور که دیدم بازم مثل همیشه درش توی این طبقه گیر داره بیخیالش شدم و از پله رفتم ، یه طبقه که دیگه این چیزا رو نمیخواست .

رسیدم به طبقه خودم که صدای تق‌تق آرومی رو شنیدم یه نفر انگار داشت با قفلش کلنجار می‌رفت

سرمو چرخوندم سمت واحد کناریم . همون پیرمردی که فکر کنم حاج محمود بود اسمش ،خم شده بود جلوی در ،کلید رو چند بار توی قفل چرخوند ، بعد دوباره درش آورد و یه فوتی بهش کرد و دوباره امتحان کرد .

گفتم : حاجی ، قفل با فوت درست نمی‌شه‌ها

سرشو آروم بلند کرد و چند ثانیه نگام کرد.

حاجی : عه تو اینجایی پسرم ؟

- اره حاجی

نگاهش رد شد و رفت سمت پنجره‌ی انتهای راه‌پله چند لحظه همون‌جا رو نگاه کرد بعد خیلی آروم گفت : هوا بوی بارون می‌ده

- اتفاقا امشب میگفتم با خودم ، فکر کنم احتمالا فردا بارون بیاد

حاجی : وقتی بارون میاد پرده‌ها رو بکش پسرم

- چی ؟

حاجی : پرده ها رو بکش ،شب‌های بارونی بهتره کسی داخل خونه‌تو نبینه

لبخند زدم .

- من‌که چیزی برای دیدن ندارم حاجی جان ،نهایتش ظرف‌های نشسته‌مه

حاجی لبخند خیلی ریزی زد ..

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت. ِ هفتم

حاجی : هیچ‌کس فکر نمی‌کنه یه روز چیزی برای دیدن داشته باشه )و بعد دوباره مشغول در شد.

- بذارین کمکتون کنم 

و بعد کلیدو ازش گرفتم و مشغول در شدم تا بالاخره باز شد ، نهایتا چهل ثانیه زمان برد

حاجی قبل از اینکه بره داخل ، گفت : ممنونم پسرم 

 و بعد در رو بست ، منم فقط شونه بالا انداختم و زیر لب گفتم : فکر کنم حاجی هم دیگه زیادی پیر شده

وقتی در واحدم رو بستم ، یه لحظه همون‌جوری دستم روی دستگیره موند . نمی‌دونم چرا ، ولی حرف‌های حاجی از ذهنم بیرون نمی‌رفت . از اون آدمایی نبودم که با شنیدن یه جمله عجیب ، تا سه روز درباره‌ش فکر کنم، اما این یکی عجیب بود . کلید رو روی جا کلیدی انداختم و کفشامو گذاشتم توی جاکفشی دقیقا همون لحظه یادم افتاد صبح به خودم قول داده بودم خونه رو یه کم جمع کنم . به اطراف نگاه کردم و با خودم گفتم فردا هم روز خداست

یه لیوان آب ریختم و رفتم سمت سینک تا لیوانم رو بذارم . پنجره دقیقا بالای سینک بود همون پنجره‌ای که تقریبا ساختمون روبه‌رویی ازش معلوم می‌شد .

همه‌چیز عادی بود ، از افکار خودم خندم گرفت اخه مگه قراره چخبر باشه پرده رو کشیدم و لیوان آب رو گذاشتم توی سینک بعد رفتم سمت مبل گوشیمو برداشتم ، چند دقیقه بی‌هدف توی هر برنامه ایی که داشتم چرخیدم 

- ای‌بابا اینم که هیچی نداره .

گوشی رو کنار گذاشتم و رفتم سراغ یخچال .طبق معمول، وقتی گشنه‌ام نبود بیشتر در یخچال رو باز می‌کردم. اینم هیچی نداشت توش ، در یخچال رو بستم.

سه ثانیه بعد دوباره بازش کردم.

- شاید این دفعه یه پیتزا ظاهر شده باشه مثلا

 ولی خب متاسفانه نشده بود خندم گرفت ، داشتم روانی میشدم ، در یخچال رو بستم.

ساعت از یازده گذشته بود . فردا بازهم شیفت داشتم ولی خوابم نمی‌اومد . از اون شبایی‌عه که مغزم الکی دنبال یه چیز برای فکر کردن می‌گرده چراغ‌ها رو خاموش کردم و رفتم سمت اتاق خواب .

همین که روی تخت دراز کشیدم، صدای رعدوبرق ِخیلی دوری اومد.

به سقف خیره شدم و با خنده‌ی آرومی گفتم:

- خیالت راحت حاجی پرده‌ها کشیده‌ان

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...