sharzad 2 ارسال شده در 23 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور نام رمان: چشای آبی نویسنده: sharzad | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: عشق رنگ آبی نه بخاطر آسمان نه بخاطر دریا به خاطر چشایش که وقتی میبینمش قلبم تند میزنه. و حالا سرپرستی یه دختر کوچولو سپرده شده به من و میلاد... 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,712 ارسال شده در 23 شهریور مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
sharzad 2 ارسال شده در 23 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور فصل اول: عشق رنگ آبی نه بخاطر آسمان، نه بخاطر دریا. بخاطر رنگ چشهاش. آبیِ تیرهای که وقتی نگاهت میکند، انگار ته یک اقیانوس گم میشوی و نفسکشیدن یادت میرود. من نورا هستم. بیستوچهار ساله. دانشجوی طراحی و عاشق پسرخالم، میلاد. بیستوهشت سالشه. قهرمان رینگ بوکس. نه فقط قهرمان رینگ؛ قهرمانِ تمام رویاهای من از شانزده سالگی تا همین الان. پیامش را سه ساعت پیش فرستاده بود: «ساعت شش، پارک همیشگی.» هیچ توضیحی نبود. اما من میدانستم. قلبم از همان لحظه شروع کرد به کوبیدن، طوری که انگار میخواست از قفسهی سینهام فرار کند. و حالا، او آمد. از آن طرفِ مسیرِ شنریزهدار پارک، با تیشرت مشکی ساده، شلوار جین و کفشهای ورزشی دو رنگ – سفید و خاکستری. موهایش کمی به هم ریخته بود، انگار تازه از تمرین آمده. دستش را به سلام تکان داد و لبخند زد. آن لبخندِ کمنور اما گرم. من بیاختیار نفسم را حبس کردم. یادم رفت چگونه نفس بکشم. پارت دوم «سلام گلم،» گفت و کنارم روی نیمکت نشست. بوی عطر ملایمش – بوی چرم و نم باران – فضا را پر کرد. «سلام،» صدایم کمی لرزید. «همه چیز مرتبه؟» به چشمانم نگاه کرد. آن آبیِ عمیق. «مرتبتر از این نمیتواند باشد،» گفت و دستش را به جیب شلوارش برد. یک جعبهی مخمل کوچک، مشکی. دلم میخواست زمان متوقف شود. میخواستم این لحظه را با تمام وجود در آغوش بکشم. «نورا، میدانی که از وقتی بچه بودیم…» صدا کرد. اما نتوانست جملهاش را تمام کند. از پشت درختهای کاج، فریاد تیز و بچگانهای بلند شد. فریادی که با گریه درهم آمیخته بود. میلاد در جا از جا پرید. تمام عضلاتش یکباره منقبض شد – مثل پلنگی که بوی خطر را حس کند. جعبه را روی نیمکت گذاشت و به سمت صدا دوید. من هم دنبالش. پشت درختها، صحنهای بود که خون در رگهایم یخ زد. دخترکی کوچک، با موهای بافتهی نامرتب و لباسهای کهنه، یک سبد گل به دست داشت. روبرویش مردی لاغر و بدقیافه با چشمانی فرورفته ایستاده بود و دستش را بالا برده بود، انگار میخواید ضربهای بزند. «باز هم پول کم آوردی؟!» صدایش خشن و زمخت بود. «مگه نگفتم اگر شب با پول کامل نیایی، پوستت را میکنم؟!» دخترک گریه میکرد و لرزید. «قسم آقا، امروز بارون گرفت… کسی نیومد…» «به من چه؟!» مرد خم شد و صورتش را به او نزدیک کرد. «یا فردا دو برابر میآوری، یا میدونی چه بلایی سرت میآورم!» میلاد حتی یک ثانیه معطل نکرد. خودش را مثل دیواری بین مرد و دخترک قرار داد. قد میلاد از مرد یکسر بلندتر بود. مرد یک قدم عقب رفت. «مشکل چیست؟» صدای میلاد آرام بود، اما از آهن سختتر. «به تو ربطی نداره! برو گمشو!» مرد تلاش کرد تا خودش را بزرگ نشان دهد. «به من ربط دارد،» میلاد گفت و یک قدم جلوتر گذاشت. «این بچه چند سالشه؟» مرد چیزی نجوا کرد. میلاد دستش را دراز کرد – نه برای زدن، برای گرفتن سبد گل از دست دخترک. دخترک ترسیده بود و سبد را رها نکرد. من رفتم کنارش. زانو زدم تا همقدش شوم. «ترس نداره عزیزم،» گفتم. «ما باهاتیم». پارت سوم چشمانش پر از اشک بود. صورتش کثیف بود. یازده ساله؟ دوازده؟ به سختی میشد فهمید. «بابام مرده،» زمزمه کرد. «این آقا ریسمه… میگه باید براش کار کنم.» مرد فریاد زد: «خانم! شما کارتون چیه؟! این دختره واسه منه! برید پی زندگیتون!» میلاد برگشت و نگاهی به او انداخت. نگاهی که من فقط یک بار در رینگ دیده بودمش – نگاه قبل از ناکاوت. «اگر تا سه شماره از اینجا نروی،» گفت، «خودت را با آمبولانس از پارک خارج میکنی. یک…» مرد حتی شماره دو را نشنید. با نگاهی پر از کینه و ترس، دور شد و در تاریکیِ مسیر پارک محو شد. دخترک هنوز میلرزید. میلاد زانو زد و با او همسطح شد. «اسمت چیه؟» «سارا…» «سارا جان، کجا زندگی میکنی؟» سرش را تکان داد. «توی خونهی ریس… با چند تا بچهی دیگه…» قلبم شکست. میلاد نفس عمیقی کشید. میدانستم چه فکری میکند. به من نگاه کرد. در چشمان آبیاش میخواندم: نمیتوانیم رهایش کنیم. به سارا گفت: «امشب پیش ما میمونی. فردا فکری برات میکنیم، قول میدم.» سارا نگاهش از میلاد به من و دوباره به میلاد افتاد. اشکهایش خشک شده بود، اما ترس در چشمانش بود. «اما اگه نرَم… اون… اون میزنه…» میلاد دستش را به آرامی روی شانهی کوچکش گذاشت. «دیگر هیچکس تو را نمیزند. قول میدم.» من بلند شدم و به نیمکت نگاه کردم. جعبهی مخمل کوچک، همان جا بود. زیر نور چراغ پارک، تنها و منتظر. خواستگاری ناتمام. عشقِ رنگ آبی، که حالا رنگِ مسئولیت و فریاد یک کودک به خود گرفته بود. میلاد دست سارا را گرفت. دست دیگرش را به سمت من دراز کرد. «نورا، میآیی؟» و من، بدون تردید، دستم را در دستش گذاشتم. سهتاییمان، پارک را ترک کردیم. پشت سرمان، نیمکت خالی و جعبهای کوچک ماند. و پیشرویمان، نه فقط یک زندگی مشترک، که یک قول داده شده به کودکی که دنیا به او پشت کرده بود. عشق رنگ آبی، از امروز رنگ دیگه ای هم گرفت: شجاعت. فصل دوم: هدیهای زیر نور ماه سارا، با آن قد ریزهاش و چشمهای نگران، ناگهان ایستاد و گفت: «صبر کنید... الان میام.» میلاد و من، گیج، نگاه کردیم که چطور به سمت نیمکت دوید – همان نیمکت خالی که جعبهی مخمل مشکی کوچک روی آن رها شده بود. آن را با احتیاط برداشت، انگار میترسید بشکند، و برگشت به سمت ما. دستهای کوچکش را دراز کرد و جعبه را به میلاد داد. «ببخشید...» صدایش لرزان بود. «تقصیر من شد. نتونستی بهش بدی. من... من از دور دیدمش.» نگاهش به من افتاد، معصوم و پرمعنا. «میدونستم میخوای خواستگاری کنی. میخواستم یه دسته گل برات بیارم که... همهچیز قشنگ باشه. ولی اون اومد و... و همهچیز بهم ریخت.» سکوت سنگینی برای چند ثانیه حاکم شد. فقط صدای برگهای خشک که زیر پای باد میلرزیدند. میلاد به جعبه نگاه کرد، بعد به سارا، و بعد به من. در چشمان آبیاش ترکیبی عجیب از tenderness و یک تصمیم جدید موج میزد. جعبه را نگشود. به آرامی آن را به سمت من برگرداند و گفت: «نورا، تقصیر هیچکس نیست. بعضی وقتها زندگی، طرحهای قشنگتری از اون چیزی که ما میریزیم، داره. حتی اگه اولش دردناک به نظر برسه.» دستم را دراز کردم و جعبه را گرفتم. مخمل نرم زیر انگشتانم بود. سارا داشت با کنجکاوی نگاه میکرد. میلاد زانو زد تا همقد او شود. «سارا جان، تو امروز دلی به دریازده بودی که برای ما گل بیاری؟» سارا سرش را به نشانه تأیید تکان داد. «آره... آقا. میخواستم خوشحالتون کنم. شما بهم محبت کردید.» «این بزرگترین هدیهست،» میلاد گفت و لبخندی زد که چهرهاش را کاملاً دگرگون کرد. «حالا دیگه ما سهتاییم. با هم.» فصل سوم: خط قرمز دلها راوی: میلاد صبح، با اولین شعاعهای خورشید که از پنجرهی آشپزخانهی نورا میدرخشید، رفقا رسیدند. سه نفر: کامران از واحد مبارزه با جرایم سازمانیافته، وحید که مثل کوه ایستاده بود و فقط با چشمهایش حرف میزد، و علیرضا که همیشه نقش مغز متفکر را داشت. نورا چای دم کرد. سارا کنار او نشسته بود و با مداد رنگیهای نورا روی کاغذ، بیاختیار شکل گل میکشید. وقتی چایها را خوردیم، گفتم: «بقیه با شما. اون اصلی کاره با من.» کامران نگاه تیز و حرفهایاش را به سارا دوخت. «اطلاعات دقیق داری؟» «دارم،» گفتم و نقشهی ذهنیام را برایشان کشیدم: «ساختمان قهوهای قدیمی، کوچه پاییز. حداقل پنج بچه زیرزمینی. احتمال سلاح سرد. احتمال ارتباطات بالاتر.» وحید فقط گردنش را به نشانه تأیید تکان داد. علیرضا گفت: «پلیس رسمی را در جریان گذاشتی؟» «بله. اما نمیخواهم عملیات را به تعویق بیندازیم. امروز. الآن.» نورا دستش را روی شانهی من گذاشت. سارا از پشت میز کوچکش پرسید: «میلاد جون، تو میری اونجا؟» چرخیدم و زانو زدم تا همقدش شوم. «آره سارا. قول دادم، نه؟» «اما اون… اون آدم بدیه. ممکنه باتوم داشته باشه. مثل دفعه قبل که علی رو زد.» دلم به درد آمد. اما باید قوی میماندم. «منم باتوم دارم، سارا. باتومم رو از صدتا آدم بد قویتره. اونم بهش میگن "وجدان".» سپس رو به رفقا: «سارا دیگه خواهرمه. امروز و همیشه. هر تصمیمی میگیریم، با این پیشفرض باشه.» کامران لبخندی زد. «خواهرت که باشه، پس خانوادهی ما هم هست.» --- ساعت نه صبح، در کوچه پاییز. ساختمان قهوهای رنگ واقعاً قدیمی و فرسوده بود. پنجرههای زیرزمین با پارچههای کهنه پوشیده شده بودند. هوای کوچه بوی نم و رطوبت میداد. براساس نقشه، من و کامران از در اصلی، وحید و علیرضا از پشتبام مجاور میرفتند. درب چوبی، رنگ و رو رفته بود. زدم. صدای خشن و آشنا از پشت در آمد: «کی هستی؟» «همسایه جدید، میخواستم سلامی کرده باشم.» در نیمه باز شد. همان مرد لاغر با چشمهای فرورفته، حالا با یک تیشرت چرک. همانجا که میخواستم دهنش را ببندم، صدای جیغ بچهای از داخل به گوش رسید. کامران از پشت من حرکت کرد و با یک حرکت سریع، در را کامل باز و مرد را به داخل هل داد. من وارد شدم. فضای تاریک و مرطوب بود. بوی تعفن و ترس میآمد. چهار پنج کودک، بین هشت تا شاید سیزده ساله، در گوشهای روی پتوهای پاره جمع شده بودند. چشمانشان گشاد از ترس. یکی از پسرها صورتش کبود بود. مرد فریاد زد: «دزد! کمک!» کامران کارتش را نشان داد: «پلیس. آرام باش.» اما مرد، ناگهان از زیر متکایش یک چاقوی لول کشید. چشمانش از خشم برق میزد. «بچهها مال منن! زحمت کشیدم روشون!» در همان لحظه، وحید و علیرضا از راه پلهی داخلی پایین آمدند. صحنه تحت کنترل بود. اما من فقط به چاقو نگاه میکردم. به آن مرد. به بچههای ترسیده. قدم به قدم به او نزدیک شدم. «چاقو رو زمین بذار.» «نزدیک تر بیا میکشتت!» در رینگ، وقتی حریف سلاح پنهانی دارد، اولین قانون: فاصله را حفظ کن. اما اینجا رینگ نبود. اینجا زندگی واقعی بود. و پشت آن مرد، یک پسر بچه گریه میکرد. «آخرین بار میگم،» گفتم و صدایم عمداً آرام و کنترل شده بود. «چاقو رو زمین بذار، وگرنه مجبورم کاری کنم که هیچ بیمارستانی نتونه تورو جمع کنه.» لرزشی در دستش دیدم. اما غرورش اجازه تسلیم نمیداد. یک لحظه، چشمهایش به سمت پسرک گریان چرخید – انگار میخواست از او به عنوان سپر استفاده کند. دیگر بس بود. در یک حرکت سریع که سالها تمرین در رینگ به من داده بود، مچ دستش را گرفتم، پیچاندم و چاقو با صدای فلزی بر روی زمین سیمانی افتاد. بعد، او را به دیوار چسباندم، طوری که نفسش بند آمد. به چشمان فرورفتهاش خیره شدم. «دیگه تمام شد. بازی تو. برای همیشه.» پشت سرم، کامران با پشتگرم در حال تماس با واحد پشتیبانی بود. علیرضا و وحید بچهها را جمع میکردند و با آرامش با آنها حرف میزدند. مرد زیر لب زمزمه کرد: «تو نمیدونی داری با کی درمیای… رئیسم…» گفتم: «خوبه. بهش بگو میلاد منتظرشه. هر وقت خواست پیداش کنم.» ساعتها بعد، وقتی همهی بچهها در مرکز حمایتی مناسب ثبتنام شدند و آن مرد تحویل پلیس گردید، پشت فرمان ماشینم نشستم و به نورا زنگ زدم. «تموم شد،» گفتم. صدایش لرزان بود: «سارا کلی نگرانت بود. میگه یه نقاشی برات کشیده.» لبخند زدم. «بهش بگو فردا براش یک جعبه مداد رنگی جدید میخرم. با کلی رنگ آبی.» آن شب، وقتی به خانهی نورا برگشتم، سارا دوید و مرا بغل کرد. نورا کنار در ایستاده بود و در چشمانش اشک شوق میدرخشید. جعبهی مخملی هنوز روی میز بود. سارا زمزمه کرد: «میلاد جون، قهرمانم هستی.» گفتم: «نه سارا. قهرمان واقعی تو هستی. چون یادم انداختی که بعضی وقتها، بزرگترین مبارزهها بیرون از رینگ اتفاق میافته.» و برای اولین بار، احساس کردم آن حلقهی یاقوت آبی، نه فقط برای یک «بله»، که برای یک «آغاز» کافی است. آغاز خانوادهای که امروز، با یک خواهر کوچک، بزرگتر شده بود. پایان فصل سوم راوی: میلاد گفتم: «سارا، تو رو با مامان و بابام آشنا میکنم. تازه خواهر کوچولوم نیلوفر خوشحال میشه اگه ببینه صاحب یه خواهر جدید شدیم. تو فامیلیت دیگه میشی رادمنش. مثل من. خواهر کوچیکه.» سارا چشمهایش گشاد شد. نورا کنارم ایستاده بود و با لبخند تأیید کرد. هوا کمکم تاریک میشد و باید برای سارا تصمیم فوری میگرفتیم. به نورا گفتم: «امشب سارا میتونه پیش تو بمونه؟ من فردا صبح اول وقت میام و با هم میبریمش پیش مامان و بابا. تا کارهای قانونیش تموم شه، پیش خانوادهی ماست.» نورا فوری موافقت کرد: «البته که میتونه. توی اتاق مهمون میخوابه.» سارا، که حالا به نورا هم اعتماد کرده بود، آرام گفت: «ممنون… خانم نورا.» نورا خندید: «نورا بسِه. خواهرت هستم.» --- صبح روز بعد، سارا را از خانهی نورا برداشتم و مستقیم رفتیم به خانهی پدر و مادرم. مادرم با پیشبند گلدارش در را باز کرد. نیلوفر هشتساله با شوق پرید: «میلاد جون!» ولی وقتی سارا را دید، کنجکاو ایستاد. «این کیه؟» «نیلوفر، این ساراست. از امروز قراره خواهرت بشه.» نیلوفر بدون معطلی دستش را به سمت سارا دراز کرد: «خب بیا تو! من اتاقم رو با تو شریک میشم!» مادرم، با درکِ فوری مادرانه، سارا را در آغوش گرفت. پدرم با شنیدن داستان، سرش را به نشانه تأیید تکان داد و گفت: «خونهی خودته دخترم.» آن روز، خانه پر از شور و خندهی بچهها بود. موقع عصر، نورا هم به ما پیوست (به عنوان مهمان و نامزد خانواده). دور هم چای خوردیم و برای آینده سارا برنامه ریختیم. وقتی خواستیم خداحافظی کنیم، نورا به خانهی خودش رفت و من سارا را در خانه پدر و مادرم جا گذاشتم. او همان شب، در اتاق نیلوفر خوابید. --- بعداً، در ماشینم که نورا را به خانه میبردم، دستم را گرفت و گفت: «امروز روز خیلی خاصی بود. نه فقط برای سارا… برای منم. دیدم تو چطوری یه قول رو به سرانجام میرسونی.» به چشمانش نگاه کردم. همان نور پارک، اما حالا عمیقتر. «همهچیز بخاطر تو معنی داره، نورا. اگه تو نبودی که اون روز بگی "صبر کن"، شاید من فقط یه آدم عصبانی توی پارک بودم.» رسیدیم جلوی درب خانهاش. کمی در سکوت ایستادیم. جعبهی مخمل کوچک هنوز پیش نورا بود. هنوز "بله"ای رد و بدل نشده بود. اما انگار لازم نبود. همهچیز خودش داشت در مسیر درست قرار میگرفت. وقتی داشتم میرفتم، پیام کامران را روی موبایلم دیدم: «آن مرد اعتراف کرد. رئیسش "آقای صدری"ه… مرد بانفوذ و خطرناکیه. میدونه سارا با شماست. مراقب خانوادهات باش.» پیام را خواندم و نفسی عمیق کشیدم. حالا دیگر خانوادهام فقط پدر، مادر و نیلوفر نبودند. سارا هم بود. و نورا، که قلبم برایش میتپید. جنگ تازه شروع شده بود، اما این بار من چیزی برای از دست دادن داشتم که ارزش جنگیدن داشت: یک خانواده. فصل پنجم: اتاقی به رنگ رویا راوی: میلاد صبح، بوی نان تُست و قهوه خانه را پر کرده بود. از پلهها بالا رفتم و در اتاق نیلوفر و سارا را آرام زدم. «خوب، پرنسسهای کوچولو، بیاین پایین! صبحونه حاضره.» سروصدا و قهقهه از پشت در شنیدم. وقتی در باز شد، هر دو با موهای بافتهشدهٔ نامرتب، مثل دو گلوله انرژی به سمت آشپزخانه دویدند. مادرم داشت تخممرغ نیمرو درست میکرد و پدرم پشت میز روزنامه میخواند. بعد از صبحانه، نیلوفر با هیجان پرسید: «میلاد جون، امروز چه برنامیه؟» سارا هم با کنجکاوی نگاه میکرد. لبتابم را باز کردم و به سویشان گرفتم. «امروز یه کار خاص داریم. میخوایم براتون یه اتاق مشترکِ واقعی درست کنیم. یه سرویس خواب دو نفره، با کمد و میزتحریر. بیاین با سلیقهٔ خودتون طرحش رو انتخاب کنیم.» چشمان هر دو دخترک گشاد شد. نیلوفر فریاد زد: «واقعاً؟! میتونیم خودمون انتخاب کنیم؟» سارا آرامتر اما با نوری در چشمانش پرسید: «من… منم میتونم نظر بدم؟» «البته که میتونی،» گفتم و دستم را روی شانهٔ کوچکش گذاشتم. «این اتاق مال شما دوتاست. هر چیزی که دوست دارید.» مادرم از پشت پیشخوان گفت: «فقط حواسمون باشه رنگهای خیلی تیره نگیرن که اتاق تاریک بشه!» پدرم هم روزنامه را پایین آورد و اضافه کرد: «و جای کافی برای کتابهاشون هم در نظر بگیرین.» تمام صبح را پای لپتاپ نشستیم و در سایتهای مختلف مبلمان گشتیم. نیلوفر عاشق تختهای طبقهای بود: «میشه من بالا بخوابم؟ مثل خانهٔ درختی!» سارا اما به تختهای دو قلوی سادهتر نگاه میکرد. «این قشنگه… رنگ آبی روشن داره.» نیلوفر ناگهان ایدهای داد: «میشه یه قسمتش رو آبی کنیم، یه قسمتش رو صورتی؟ مثل رنگینکمان!» سارا کمی تردید داشت، اما بعد با هیجان نیلوفر همراه شد. «آره! و یه چراغ خواب ستارهای به سقف بزنیم.» تصمیم گرفتیم: یک تخت دو نفره با دو تشک مجزا، یک کمد بزرگ دوطرفه، دو میز تحریر کنار پنجره و قفسههای کتاب رنگارنگ. رنگها ترکیبی از آبی آسمانی و صورتی ملایم شد. وقتی داشتیم سفارش را نهایی میکردیم، سارا زمزمه کرد: «من تا حالا… هیچ چیزی رو خودم انتخاب نکرده بودم.» این جمله قلبم را فشرد. نیلوفر بازویش را دور سارا انداخت: «دیگه نگران نباش. از حالا ما باهم همه چیز رو انتخاب میکنیم!» بعد از ناهار، زنگ زدم به نورا. تمام ماجرا را تعریف کردم. صدایش از ذوق میلرزید: «چه کار قشنگی! لازم نیست برای دکوراسیون کمک کنم؟ من یه دوست دارم که طراح داخلیه.» گفتم: «حتماً. فردا بیا اینجا، باهم بریم خرید وسایل تزئینی.» عصر، وقتی سارا و نیلوفر مشغول بازی بودند، پدرم مرا به کناری کشید. «پسرم، هزینهٔ این همه چیز…» قطع کردم: «بابا، من پساندازم دارم. این مهمترین خرج زندگیمه.» او سرش را تکان داد و بعد نگاهی به سارا انداخت که داشت با نیلوفر قاهقاه میخندید. «میدونی، اون دخترک، نه تنها اتاق نیلوفر، که دل همهٔ ما رو هم رنگ کرد.» شب، قبل از خواب، به اتاقشان سر زدم. هر دو روی تختهای موقتی کنار هم خوابیده بودند. دستهای کوچکشان در هم گره خورده بود. در آشپزخانه، مادرم چای دم کرده بود. وقتی چایش را میخورد، گفت: «نورا دختر خوبیه. خوشحالم که انتخابش کردی.» نگاهم به جعبهٔ مخمل کوچکی افتاد که روی کانتر آشپزخانه گذاشته بودم. فردا باید آن را به نورا پس میدادم. نه برای پایان، که برای شروع رسمیتر. اما اول، باید اتاقی ساخته میشد. اتاقی که در آن دو پرنسس کوچولو یاد بگیرند رویاهایشان را رنگ کنند. اتاقی به نام "خانه". پایان فصل پنجم. فصل ششم: طعمهی زرنگی راوی: میلاد نمیدونم چه خبره، ولی از صبح جفت خواهرام، نیلوفر و سارا، مثل دو جوجهطوطی تو اتاقشون پچپچ میکنن. هر وقت من وارد میشم، قیافههاشون سریع تغییر میکنه، انگار نقشهی کودتا میکشن. سارا حتی یه نگاه سریع و معنیدار به نیلوفر انداخت وقتی من گفتم: «صبحونه چی دوست دارین؟» خودمو زدم به کوچه علی چپ. همیشه بهترین استراتژی اینه که بیخیال شوی. تا ببینی تو فکر نیستی، خودشون لو میدن. و لعنتی... کارگر افتاد. بعدازظهر، نیلوفر با اون چشمهای معصوم و دو دماسباییش آمد اتاق من: «داداشی، میشه لبتاب رو بدی؟ میخوایم کارتون ببینیم.» لبتابم رو که پر از فایلهای کاری و اطلاعات رینگ بود، دادم بهش. «مراقب باش نیلوفرجان. اگه چیزی رو پاک کنی، باباتو صدا میزنم!» «باشه باشه!» با شوق دوید رفت پایین. دو ساعت تمام، صدای خنده و پچپچ از طبقه پایین میاومد. بعد، نیلوفر آمد و لبتاب رو با یه لبخند بیگناه پس داد. «مرسی داداشی!» گفتم: «کارتون خوب بود؟» «خیلی!» و دوید رفت. من، با اون حس ششم قدیمیام که تو رینگ چندبار جونم رو نجات داده، لبتاب رو باز کردم. هیچ فایلی پاک نشده بود، هیچ پنجرهی عجیبی باز نبود. همه چیز مرتب بود. خیلی مرتب. بازدید از تاریخچه مرورگر: پاک شده. فایلهای دانلود اخیر: خالی. حتی رمز ذخیره شدهای جدید هم نبود. اما... اونا نمیدونستن که من یه عادت دارم: من تاریخچهی سفارشهای اینترنتی رو تو کش مرورگر چک میکنم. برای رینگ، وسایل مخصوص سفارش میدم و گم کردن قبضها عادت بدیه. رفتم تو کش... و اونجا بود. یه سفارش از یه سایت زیورآلات مردانه: «دستبند چرم مردانه، طرح بوکسور، با پلاک فلزی حکاکی شده حرف M. سایز بزرگ.» تاریخ سفارش: امروز، ساعت ۱۴:۳۷. آدرس تحویل: همین خانه. و پیام برای فروشنده: «لطفاً روی پلاک بنویسید: برای قهرمانِ قلبهامون.» نشستم پشت میز و نمیتونستم جلوی لبخندمو بگیرم. پس این بود نقشهشون. میخواستن برام هدیه غافلگیرانه بگیرن. احتمالاً برای سالگرد آشناییمون با نورا... یا شاید فقط بخاطر همه چیز. یه لحظه به فکرم رسید که وانمود کنم چیزی ندیدم. ولی زرنگی این دو تا کوچولو رو دست کم گرفته بودم. اونا حتما یه رد دیگه هم از خودشون به جا گذاشته بودن. رفتم تو سطل بازیافت سیستم. و اونجا بود: یه اسکرینشات از همون دستبند، که قبل از پاک کردن، اشتباهاً دلیت شده بود. و روی اسکرینشات، با نرمافزار نقاشی، یه قلب کوچیک و امضای «ن.ر» (نیلوفر رادمنش) و «س.ر» (سارا رادمنش) کشیده شده بود. داشتم از خنده میمردم. اونقد که مادرم از آشپزخانه صدا زد: «میلاد؟ همه چی اوکیه؟» «بله مامان! همه چی عالیه!» فهمیدم باید بهترین بازی رو انجام بدم. باید طوری وانمود کنم که هیچی نمیدونم. اما یه هدیه کوچیک هم براشون بگیرم... شاید یه جفت گوشواره کوچیک برای هرکدوم، با نماد قلبِ شکسته نشده. زنگ زدم به نورا. وقتی تعریف کردم، خندید و گفت: «پس ما قراره بهترین بازیگرای فصل بشیم!» گفتم: «فکر میکنی بدونم هدیهشون چیه؟» گفت: «نه. ولی میدونی چیه؟ این هدیه از طرف اونها، در حقیقت بزرگترین هدیهست برات. یعنی تو تونستی توی قلبهاشون جایی باز کنی که میخوان برایت غافلگیری کنند.» دقیقا راست میگفت. این دستبند، از هر مدال قهرمانی تو رینگ باارزشتر بود. فردا باید با نورا بریم خرید. و من باید طوری رفتار کنم که انگار مشغول ترین و بیخبرترین مرد عالمم. اما یه چی رو مطمئنم: روز تحویل اون دستبند، من باید بهترین بازی زندگیمو اجرا کنم. بازیِ «شگفتزدهترین برادر دنیا». واقعاً هم هستم. پایان فصل ششم فصل هفتم: جعبهای با رنگ مهربانی راوی: میلاد غروب بود. آفتاب نارنجی داشت آرام پشت بلندیهای شهر قایم میشد. صدای زنگ در بلند شد. مادرم گفت: «میلاد جان، در رو ببین کیست.» عمداً خودم رفتم. میدانستم چه خبر است. پشت در، پستچی با کلاه آبی و یک بسته کوچک مقوایی در دست ایستاده بود. به من نگاه کرد و گفت: «پرداخت شده.» گفتم: «مرسی.» بسته را گرفتم. سبُک اما محکم بستهبندی شده بود. رویش آدرس همین خانه بود و اسم گیرنده: «آقای میلاد رادمنش». هیچ نشانی از فرستنده نبود. اما من میدانستم. بسته را گرفتم و داخل آمدم. راهراه نور غروب از پنجرهٔ پذیرایی روی دستم میافتاد. نیلوفر و سارا توی حیاط بودند و مشغول بازی با توپ. اما وقتی مرا دیدند که بسته در دست دارم، بازی را نیمهکاره رها کردند و مثل دو آهوی کنجکاو به طرفم دویدند. «چی شده میلاد جون؟» نیلوفر پرید بالا تا بسته را ببیند. سارا هم کنارش ایستاده بود، اما نگاهش به چشمان من بود. انگار میخواست واکنشم را بخواند. «فکر کنم یه بسته برام اومده،» گفتم و بیخیال بسته را روی میز کنار تلویزیون گذاشتم. «بعداً نگاهش میکنم.» اما نیلوفر نمیگذاشت: «نه! الآن بازش کن! ببین چی هست!» سارا ساکت بود، اما چشمهایش برق میزد. گفتم: «باشه، باشه. بیایید ببینیم چه خبره.» بسته را برداشتم. با آرام ورق زدم تا چسبها باز شود. قلبم داشت تندتر میزد. نه از کنجکاوی، از شوقِ دیدن مهربانیای که در آن جعبه پنهان بود. داخل جعبه، لایهای نرم کاغذ کادوی آبی رنگ بود. کاغذ را کنار زدم و آن را دیدم: دستبند چرمی قهوهای تیره، با بندی محکم و یک پلاک فلزی گرد. روی پلاک، حرف بزرگ «M» حکاکی شده بود و زیرش، با خطی کوچکتر نوشته بود: «برای قهرمان قلبهامون». دستبند را در دست گرفتم. چرم نرم و مردانه بود. پلاک براق زیر نور غروب میدرخشید. نیلوفر بیصبرانه پرسید: «چیه؟ بذار منم ببینم!» سارا یک قدم نزدیکتر آمد. دستبند را نشانشان دادم. «یه دستبند برام اومده.» نیلوفر گفت: «وای! چه قشنگ!» اما بازیگوشی در چشمانش موج میزد. سارا آرام گفت: «حرف M... مال میلاد.» گفتم: «آره. M مال میلاد.» و سپس، با جدیترین قیافهای که میتوانستم بگیرم، پرسیدم: «شما دو تا چیزی در مورد این بسته نمیدونید؟» نیلوفر سریع سرش را تکان داد: «نه! ما که چیزی نمیدونیم!» اما گوشهی لبش تاب میخورد. سارا هم به زمین نگاه میکرد، اما لپهایش سرخ شده بود. خم شدم تا همقد آنها شوم. دستبند را در یک دست، و با دست دیگرم، هر دو را به آغوش کشیدم. «ممنونم بچهها،» زمزمه کردم. «از زیباترین هدیهی زندگیمه.» آنها یک لحظه سکوت کردند. بعد نیلوفر پرسید: «از کجا فهمیدی؟» گفتم: «چون من برادر شما هستم. و برادرها همیشه میفهمند.» آن شب، دستبند را به دستم بستم. هنگام شام، نورا هم آمد. وقتی دستبند را دید، چشمهایش برقی زد. بعد از شام، وقتی تنها بودیم، گفت: «پس تونستی بازی کنی!» گفتم: «سختترین بازی زندگیم بود. چون میخواستم واقعاً شگفتزده به نظر بیام، در حالی که از همه خوشحالتر بودم.» پدر و مادرم هم دستبند را دیدند و لبخند زدند. مادرم گفت: «دستبندت قشنگه پسر. از کجا خریدیش؟» نیلوفر سریع گفت: «مامان! این یه راز سره!» همه خندیدیم. وقتی به اتاقم رفتم، دستبند را نگاه کردم. این فقط یک تکه چرم و فلز نبود. این نشانهی پذیرفته شدن در قلب دو انسان کوچک بود. نشانهی این که خانوادهی ما حالا کاملتر شده. چشمهایم کمی نمناک شد. باز هم دوباره... اما این بار نه در رینگ، که در گرمای خانه. از پنجره به حیاط نگاه کردم. نیلوفر و سارا در مهتاب مشغول بازی سایهبازی بودند. صدای خندههایشان به گوش میرسید. دلم برای فردا شب تنگ شده بود. چون فردا، هدیهی من برای آنها میرسید: دو جفت گوشواره کوچک، یکی با نگین آبی برای نیلوفر، یکی با نگین سبز برای سارا. روی جعبه نوشته بودم: «برای دو پرنسس کوچولوی زندگی من. از برادرتان، میلاد.» داستان ما فقط مبارزه با تاریکی نبود. گاهی ساختن روشنایی بود. روشناییای به سادگی یک دستبند، و یک «ممنونم» بیصدایی که در هوا موج میزد. پایان فصل هفتم فصل هشتم: نگاههای بیصدا راوی: میلاد آن روز عمداً باشگاه نرفتم. تمرینم را لغو کردم و به جوک گفتم: «امروز یه کار شخصی دارم.» نمیخواستم آن لحظه را از دست بدهم. لحظهای که گوشوارهها میرسید و آن دو خواهر کوچولوم میفهمیدند که رازشان را از همان اول میدانستهام. صبح را در خانه ماندم. کتابی دربارهٔ روانشناسی کودک میخواندم – عجب توجیه مسخرهای بود – اما در واقع حواسم به در بود. نیلوفر و سارا، خیال میکردند نقشهٔ شان کامل است. صبحانه که خوردیم، نیلوفر پرسید: «میلاد جون، امروز باشگاه نمیری؟» «نه، امروز استراحت میکنم. عضلهها نیاز به ریکاوری دارن.» دروغ مصلحتآمیزی که لبخند کوچکی به لب سارا آورد. احتمالاً فکر میکرد من خستهام. ساعت نزدیک به ده بود که زنگ در به صدا درآمد. مادرم گفت: «میلاد، در رو ببین لطفاً.» دلم افتاد. اما گفتم: «حوصله ندارم مامان، تو ببین.» مادرم رفت و در را باز کرد. صدای پستچی دیگر را شنیدم: «بسته برای نیلوفر رادمنش.» نیلوفر که در اتاقش با سارا مشغول بود، یکه خورد. مثل برق از جا پرید و دوید به سمت در. سارا هم به دنبالش. من از پشت پنجرهٔ پذیرایی، قایم شدم و تماشا کردم. نیلوفر بستهٔ کوچک را گرفت. دستهایش میلرزید – از هیجان. سارا کنارش ایستاده بود و نگاه میکرد. مادرم پرسید: «چی شده عزیزم؟» «هیچی مامان! یه چیز کوچیکه!» و هر دو، مثل دو موشک به سمت اتاقشان شلیک شدند. من بیصدا از پلهها بالا رفتم. در اتاقشان نیمهباز بود. دیدم که نیلوفر با دقت بیحد، کاغذ کادو را باز میکند – برعکس من که همیشه کاغذ را پاره میکنم. سارا کنارش نشسته بود و با چشمانی گشاده تماشا میکرد. وقتی جعبه باز شد، هر دو یک لحظه بیحرکت ماندند. بعد نیلوفر آهسته گوشوارهٔ آبی را از جعبه بیرون آورد. نگین آبی کوچک زیر نور پنجره درخشید. سارا هم گوشوارهٔ سبزش را برداشت. انگار داشت یک گنج پیدا میکرد. نیلوفر زمزمه کرد: «براش نوشته... برای پرنسس کوچولوی زندگیام... از برادرت میلاد.» صدایش شکسته بود. سارا هیچ چیز نگفت، اما اشک در چشمانش حلقه زده بود. آنها به هم نگاه کردند. و در آن نگاه، همه چیز بود: شگفتی، قدردانی، و یک سؤال بزرگ – «از کجا فهمید؟» من دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. در را آرام زدم. هر دو سریع جعبه را پشتشان قایم کردند. اما دیر شده بود. وارد شدم. «خوب، قشنگیها رو دیدین؟» نیلوفر چشمهای گریانش را پاک کرد. «تو... تو میدونستی؟» خم شدم و روی زمین، روبرویشان نشستم. «از همون روزی که لبتاب رو قرض گرفتی، میدونستم.» سارا این بار جرئت کرد و حرف زد: «پس اون روز... اون شگفتزده بودنت...» «بازی بود، عزیزم. اما خوشحالیم واقعی بود.» نیلوفر پرید توی آغوشم. سارا هم بعد از کمی تردید، به جمع ما پیوست. در آغوش آن دو کوچولوی زندگیام، فهمیدم بهترین مبارزهٔ زندگیام، همین است: مبارزه برای حفظ این لحظات کوچک و بینهایت ارزشمند. آن روز، ما سه نفر، با گوشوارههای جدید و یک دستبند، به پارک رفتیم – همان پارک اول. و این بار، نه ترسی در کار بود، نه گریهای. فقط خنده، دویدن، و نگاههایی که حرف نمیزدند، اما تمام داستان را تعریف میکردند. پایان فصل هشتم فصل نهم: سیاستگذاری کوچولوها راوی: نیلوفر سارا امروز صبح، تو تختش لم داده بود و داشت به سقف اتاقمون خیره میشد. یهو برگشت طرف من و پرسید: «نورا خانم دقیقاً چیکارهست؟» گفتم: «نورا؟ دخترخالمونه.» چشاش گرد شد. «چی؟ دخترخاله؟ یعنی میلاد جون و نورا خانم فامیلن؟» «آره. اما ازدواج فامیلی آزاده دیگه.» سارا چند لحظه ساکت موند. بعد چشماش برق زد – همون برقی که همیشه وقتی یه فکر مخصوص تو کلهش میافته. نشست و گفت: «پس من یه فکری دارم. به داداش بگو برامون تبلت بخره.» گفتم: «تبلت؟ چرا؟» «چون، اگه ما تبلت داشته باشیم، میتونیم مدیر برنامههاش بشیم.» از این حرف یکم گیج شدم. «مدیر برنامه؟ چه جوری؟» سارا با اون جدیت بچهگانهش توضیح داد: «ببین، ما یه تقویم درست میکنیم. تو تبلت. مثلاً مینویسیم: سهشنبه، باشگاه. چهارشنبه، خرید با نورا خانم. جمعه، مهمونی خانوادگی.» هنوز نمیفهمیدم. «خب که چی؟» «خب پس! اگه نورا خانم بخواد میلاد جون رو ببینه، باید اول با ما وقت بگیره! ما مدیر برنامهها میشیم. اولویتبندی میکنیم. کارای مهم، باشگاه، خانواده... بعدش اگه وقت خالی موند، وقت ملاقات به نورا خانم میدیم!» اول خندم گرفت. بعد فک کردم... این دیگه خیلی پشتکله داره! سارا داشت یه سیستم اداری راه مینداخت تو خونه! گفتم: «سارا، اونا عاشقن دیگه. ما نمیتونیم بینشون فاصله بندازیم.» سارا سرش رو تکون داد. «نه بابا! ما فاصله نمیندازیم. ما نظم میدیم! تو که میگی میلاد جون همیشه سرش شلوغه. ما کمکش میکنیم وقتش رو مدیریّت کنه. و یه مزیت دیگه هم داره...» «چیه؟» «اگه ما مدیر باشیم، میتونیم بعضی وقتها به نورا خانم بگیم: "امروز وقت خالی داره، شما بیا پارک" یا "بیا خونه، ما بستنی درست کردیم". اینطوری اوناهم بیشتر میبینن همدیگه!» وای! واقعاً سارا از من باهوشتر بود. این طرح، هم ظاهرش جدّیه، هم تو باطن کمک میکنه به رابطهشون. گفتم: «پس ما مدیر برنامههای میلاد جون میشیم؟» «آره! به شرطی که اول تبلت بگیریم. بدون ابزار که نمیشه!» همینجوری که داشتیم پچپچ میکردیم، میلاد جون در زد و وارد شد. «سلام کوچولوها! چه خبره؟ باز نقشه میکشید؟» سارا به من نگاه کرد. من هم به سارا. بعد هردومون با هم گفتیم: «داداشی، ما باید باهات صحبت کنیم.» میلاد جون کنار ما روی زمین نشست. «بفرمایید. شنوام.» و ما، با کلی جدیّت، طرح «مدیریت زمان و برنامهریزی پیشرفته برای میلاد رادمنش» رو براش توضیح دادیم. البته، قسمت «نورا خانم باید وقت بگیره» رو یه کم نرمتر گفتیم. میلاد جون اول خندید. بعد که فهمید ما واقعی جدّیایم، صورتش جدی شد. «خوب... شما فکر میکنین من به مدیر برنامه نیاز دارم؟» سارا سریع جواب داد: «آره! تو خیلی قویای، اما برای برنامهریزی ضعیفی! یادته هفته پیش میخواستی بری دندانپزشکی و فراموش کردی؟» منم اضافه کردم: «و تولد مامان بزرگ! که تقریباً یادت رفته بود!» میلاد جون به فکر رفت. بعد گفت: «باشه. قبول. امتحانش میکنیم. فردا میریم تبلت میخریم. اما دو شرط دارم.» «چیه شرط؟» هردومون پرسیدیم. «اول این که من رئیسم. شما مدیران مشاور من هستید. دوم این که تو این برنامه، یه زمان مخصوص «بازی با نیلوفر و سارا» هم باشه.» ما با خوشحالی قبول کردیم. تبلت! ما قرار بود صاحب تبلت بشیم! میلاد جون بلند شد که بره. دم در برگشت و گفت: «راستی، این مدیریت برنامه، شامل نورا هم میشه؟» سارا با بیغرضی تمام گفت: «البته! اونم یکی از مدعوین ثابت برنامههاست.» از اتاق که رفت، من و سارا به هم نگاه کردیم و ذوقزده پچپچ کردیم: «مدیر برنامه! ما مدیر برنامه شدیم!» فکر کنم بزرگترین مشکل ما این بود که نمیدونستیم چجوری تقویم رو باز کنیم. اما مهم نبود. ما میتونستیم یاد بگیریم. هدف اصلی رو فراموش نکرده بودم. پچ کردم تو گوش سارا: «حالا دیگه میتونیم برنامههاشون رو طوری بچینیم که بیشتر باهم باشن.» سارا لبخند زد. «دقیقاً. ما مدیرهای دلسوزی هستیم.» و اینطوری، شرکت مدیریت رادمنش، با دو مدیر هشت و یازده ساله، رسماً شروع به کار کرد. دفتر مرکزی: اتاق خواب طبقه دوم. پایان فصل نهم فصل دهم: جلسه رسمی شرکت رادمنش راوی: نیلوفر تبلت رو گرفتیم! قرمز رنگ، هم اندازه برای دوتامون. میلاد جون گفت: «قراره فقط برای برنامهریزی باشه، نه بازی!» ولی ما چشممون به چشمش دوختیم و گفتیم: «بله قربان!» البته که تو دلمون برنامههای دیگهای هم بود. اولین جلسه رسمی شرکت رادمنش تو اتاقمون تشکیل شد. من و سارا روی تخت نشسته بودیم، تبلت رو روشن کردیم. میلاد جون هم روبهروی ما، روی صندلی نشسته بود، مثل یه مدیرعامل که داره به هیئت مدیره گزارش میده. گفتم: «خب، شروع میکنیم. روزهای زوج، ساعت چهار تا شش، باشگاه داری.» اینو با کلی جدیت گفتم، انگار دارم یه برنامه فضایی میخوانم. سارا یادداشت میکرد: «دوشنبه و چهارشنبه، ۱۶ تا ۱۸، باشگاه.» بعد سرش رو بلند کرد: «این ساعتها ثابته؟» میلاد جون تأیید کرد: «بله، مگر اینکه مسابقه یا تمرین فشرده داشته باشم.» من ادامه دادم: «روزهای فرد چطور؟» میلاد جون فکر کرد: «سهشنبهها معمولاً جلسه مربیگری دارم. پنجشنبهها آزادم.» سارا سریع گفت: «پس پنجشنبه رو میذاریم برای خانواده. بعدازظهرش میریم پارک یا سینما.» من اضافه کردم: «و جمعهها! جمعه رو کامل برای خانواده و استراحت. صبح خواب، بعد ناهار مهمونی، بعد...» میلاد جون خندید: «بعد؟» سارا با بیرحمی شیرینی گفت: «بعد تمیز کردن اتاق خواب شخصی مدیرعامل توسط خودش.» همه خندیدیم. بعد نوبت به بخش حساس رسید. من و سارا به هم نگاه کردیم. گفتم: «حالا... برنامههای مربوط به نورا.» میلاد جون یکم گوشش تیز شد. «بفرمایید.» سارا با دقت گفت: «بررسی کردیم. شنبهها تو معمولاً خستهای از آخر هفته. پس بهترین روز برای یه قرار آروم، دوشنبههاست. بعد از باشگاه، ساعت هفت تا نه عصر میتونی بری خونه نورا.» من ادامه دادم: «و پنجشنبه عصرها هم موقع خوبیه. چون فرداش جمعهست و میتونی دیرتر برگردی.» میلاد جون چشمهاش گشاد شد. «شما دوتا واقعاً فکر همه چی رو کردین.» سارا با افتخار گفت: «ما مدیر برنامههای حرفهای هستیم.» ولی بعد میلاد جون یه سوال قفلشکن پرسید: «خوب، شما مدیرها کی میخواین برای خودتون برنامه داشته باشین؟ مثلاً کی میخواین تکلیف مدرسه رو انجام بدین؟ کی میخواین با دوستاتون بازی کنین؟» من و سارا به هم نگاه کردیم. این قسمتش رو فکر نکرده بودیم! سارا سریع گفت: «ما ساعتهای خودمون رو جدا تنظیم میکنیم. اهمیّت با برنامه شماست.» میلاد جون از جاش بلند شد و اومد کنار ما نشست. «گوش کنین کوچولوها، من از این برنامهریزی خوشم اومد. واقعاً کمک میکنه. ولی یه قانون داره: شما هم باید برنامههای خودتون رو بنویسین. وقت بازی، وقت درس، وقت استراحت. مدیر خوب کسیه که برای خودش هم برنامه داشته باشه.» حق با او بود. پس شروع کردیم به کامل کردن تقویم. یه بخش برای میلاد جون، یه بخش برای خانواده، یه بخش برای من و سارا. وقتی تموم شد، تقویم شبیه یه تابلوی رنگارنگ شده بود. هرکس یه رنگ داشت: میلاد جون آبی، من صورتی، سارا سبز، و خانواده زرد. میلاد جون تقویم رو نگاه کرد و گفت: «خوب، حالا اولین قرار ملاقات با نورا رو تنظیم کنین.» سارا سریع گفت: «دوشنبه آینده، ساعت هفت عصر، من یادداشت میکنم. و ما یه یادآور هم میذاریم برات که گُل فراموش نکنی!» همه دوباره خندیدیم. اون شب، وقتی میلاد جون رفت پایین، من و سارا تکون تکون میخوردیم از ذوق. سارا پچ کرد: «دیدى؟ حالا دیگه مطمئنیم که دوشنبه میبینن هم.» گفتم: «آره، و ما هم بخشی از این برنامهریزى هستیم.» تبلت رو بغل کردم و به سارا گفتم: «ما بهترین تیم مدیرى دنیا هستیم.» سارا لبخند زد و گوشهی تقویم رو باز کرد. اونجا، کنار قرار دوشنبه، یه قلب کوچیک کشیده بود. و کنارش نوشته بود: «ماموریت شماره ۱: کمک به عشق.» پایان فصل دهم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
sharzad 2 ارسال شده در 23 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور فصل یازدهم: مدیریت آشپزخانه راوی: نیلوفر صبح، قبل از اینکه میلاد جون از خواب بیدار شه، من و سارا یه ماموریت جدید تو آشپزخانه داشتیم. مامان داشت صبحونه درست میکرد - نیمرو و خامه و مربا - که من با کلی جدیت یه برگه جلوش گذاشتم. «مامان، این برنامه غذایی جدیده. برای میلاد جونه.» مامان عینکش رو زد و نگاه کرد: «چی شده باز؟» سارا توضیح داد: «ورزشکاره دیگه. پروتئین میخواد، کربوهیدرات کنترل شده، چربی کم.» برگه رو که نگاه کنی، انگار برنامه یک تیم حرفهای بوکس بود: · صبحانه: جوپرک، سفیده تخم مرغ، میوه · ناهار: مرغ گریل شده، برنج قهوهای، سبزیجات · شام: ماهی، سالاد بزرگ · میان وعده: بادوم، شیر کم چرب مامان اخم کرد: «این چیه؟ نون سنگک و پنیر و گردو چی؟ اون قویه!» گفتم: «مامان، تو مسابقات حرفهای، غذاشون حسابکتاب داره. میلاد جونم قهرمانه.» سارا اضافه کرد: «چربی زیاد ممنوعه. مخصوصاً چربیهای بد.» مامان یه نگاه به ما انداخت، یه نگاه به برنامه. بعد گفت: «خب، امتحان میکنیم. اما اگه میلاد شکایت کرد، میدونید با کی طرفین!» همین که داشتیم حرف میزدیم، میلاد جون پایین اومد. موهاش به هم ریخته، هنوز کامل بیدار نشده. «صبح بخیر کوچولوها... مامان صبحونه چیه؟» مامان گفت: «صبحونه مخصوص قهرمانا! جوپرک داریم.» میلاد جون یه لحظه ماتش برده بود. «جوپرک؟ مگه تولدمه؟» من با افتخار گفتم: «نه! این برنامۀ غذایی جدیدته. ما تحقیق کردیم.» سارا سریع توضیح داد: «پروتئین بالا، چربی پایین، انرژی کنترل شده. برای عضلهسازی و استقامت.» میلاد جون به ظرف جوپرک نگاه کرد که مامان با میوه تزئینش کرده بود. بعد به من و سارا. یه لبخند زد. «پس شما حالا مدیر تغذیه هم شدین؟» «آره!» هردومون گفتیم. نشست و شروع کرد به خوردن. اول با احتیاط، بعد که مزه کرد، گفت: «بد نیست. اما نون و پنیر و گردو...» سارا قطعش کرد: «گردو چربی خوب داره، ولی محدود. هفتهای دوبار مجازه.» منم اضافه کردم: «و نون سبوسدار جای نون سفید.» میلاد جون سرش رو تکان داد. «باشه مدیران تغذیه. اما یه شرط دارم.» «چیه؟» «شما هم باید با همین برنامه پیش برین. نیلوفر، دیگه بستنی روزانه نه. سارا، شیرینیهایت محدود.» من و سارا به هم نگاه کردیم. این قسمتش رو پیشبینی نکرده بودیم! سارا گفت: «ما که ورزشکار نیستیم.» «اما میخواین سالم باشین. و مدیران باید سرمشق باشن.» مامان از پشت پیشخوان خندید. «حالا گرفتار شدین ها!» اون روز، سه تا بشقاب جوپرک تو آشپزخانه داشتیم. میلاد جون، من و سارا. حتی بابا هم کنجکاو شد و یه بشقاب خواست. ظهر، وقتی ناهار خوردیم - مرغ و برنج قهوهای - میلاد جون گفت: «حالا احساس میکنم واقعاً ورزشکارم. قبلاً مامان با عشق کلی غذا میداد، حالا شما با علم!» سارا پرسید: «تفاوتش چیه؟» «هر دو عالین. اما این رو احساس میکنم شما برام زحمت کشیدین.» عصر، توی اتاقمون، من به سارا گفتم: «فکر میکنی واقعاً بهش کمک میکنه؟» سارا گفت: «مطمئنم. تو اینترنت خوندم تغذیه نیمی از موفقیت ورزشکاراس.» یهو یادم اومد: «پس ما باید وعدههای نورا خانم رو هم برنامهریزی کنیم! اگه قراره باهم غذا بخورن...» سارا چشماش برق زد. «دقیقاً! باید منوی رستورانها رو بررسی کنیم.» و اینطوری، بخش جدیدی به شرکت رادمنش اضافه شد: بخش تغذیه و سلامت. مدیران: دو نفر. سن مدیران: ۸ و ۱۱ سال. تجربه: در حال کسب. فردا باید بریم سوپرمارکت و مواد غذایی سالم بخریم. مامان گفت خودش میبره، ولی ما لیست میدهیم. یه چیز رو مطمئنم: این ماموریت از همه سختتره. چون حالا دیگه خودمون هم تو محدودیت غذایی گرفتار شدیم! پایان فصل یازدهم فصل دوازدهم: تعقیب زمان راوی: نیلوفر سارا یکهو از جاش پرید، انگار عقرب گزش زده باشه. چشماش به ساعت دیواری دوخته شده بود. «نیلوفر! کیف ورزشی میلاد جون کجاست؟» منم نگاه کردم ساعت: سه و پنجاه و هفت دقیقه. دوشنبه. ساعت چهار، باشگاه. «ای وای! دیرش شد! ساعت چهار شد!» هردومون مثل دو موشک از پلهها پایین پریدیم. میلاد جون تو اتاقش بود، داره با موبایل صحبت میکنه. صداش میاومد: «...بله آقای مربی، حتماً امشب گزارش رو میفرستم...» سارا در رو زد: «میلاد جون! باشگاه!» من دویدم تو کمد لباسا. کیف ورزشی مشکی بزرگش رو میشناختم. اما اونجا نبود. «کیف اینجا نیست!» سارا دوید تو پارکینگ. صداش از اونجا اومد: «تو ماشینه!» میلاد جون تماسش رو قطع کرد و اومد بیرون. «چی شده بچهها؟» گفتم: «ساعت چاره! چهار شد! تو دیر میکنی!» به ساعتش نگاه کرد. «وای! راست میگین. اما امروز قراره ساعت چهار و نیم باشه، نه چهار.» من و سارا به هم نگاه کردیم. من گفتم: «نه! تو برنامه نوشتیم چهار!» سارا دوید بالا، تبلت رو آورد. صفحه تقویم رو باز کرد: «دوشنبه، ساعت ۱۶:۰۰-۱۸:۰۰، باشگاه (تأکید: سر وقت!)» میلاد جون خندید. «بچهها، من امروز با مربیم صحبت کردم، جلسه نیم ساعت عقب افتاد. باید برنامه رو آپدیت میکردین.» سارا صورتش سرخ شد. «ما... ما خبر نداشتیم.» من احساس کردم یه شکست بزرگ خوردیم. مدیر برنامهای که از تغییر برنامه خبر نداره؟! میلاد جون دستش رو روی شونهمون گذاشت. «اشکالی نداره. اینم جزوی از کار مدیریته. برنامهها همیشه عوض میشن. مهم اینه که هماهنگ باشین.» سارا با دلگیری گفت: «پس ما باید چیکار کنیم؟» «الان چیکار کنیم؟ کیف رو از ماشین درمیارم، میریم باشگاه. فردا چیکار کنیم؟ یه سیستم ارتباطی با من داشته باشین. مثلاً من هر تغییر برنامهای رو بهتون میگم.» این ایده خوبی بود. ولی نیاز به ابزار داشت. گفتم: «پس ما نیاز به...» سارا کامل کرد: «...یه گروه خانوادگی تو پیامرسان داریم!» میلاد جون موافقت کرد. «همین امروز میسازیمش. حالا بذارین برم لباسمو عوض کنم.» وقتی رفت بالا، من به سارا گفتم: «ما تقریباً شکست خوردیم.» سارا سرش رو تکون داد. «نه، چیز جدیدی یاد گرفتیم. مدیر برنامه باید همیشه در دسترس باشه و آپدیت بشه.» ده دقیقه بعد، میلاد جون با کوله ورزشیش اومد پایین. هنوز چهار و ده دقیقه بود. گفت: «با اینکه برنامه عوض شد، اما از تعهد شما ممنونم. شما دوتا بهترین هشداردهندهای هستین که میتونستم داشته باشم.» سارا یه سوال پرسید: «میلاد جون، اگه ما بهت زنگ میزدیم و میگفتیم دیرت شده، میرفتی؟» «حتماً. چون به مدیران برنامهم اعتماد دارم.» این حرف ما رو خوشحال کرد. بعد ظهر، همونطور که قول داده بود، گروه خانوادگی ساخت: «تیم رادمنش (ورژن رسمی)» اعضا: میلاد، نیلوفر، سارا، بابا، مامان، و... نورا خانم! اولین پیام رو میلاد جون فرستاد: «سلام تیم. فردا جلسه مربیگری ساعت ۱۰ صبح به ۱۱ انتقال یافت. مدیران محترم لطفاً تقویم را آپدیت کنند.» ما هم بلافاصله جواب دادیم: «تایید شد. تقویم آپدیت گردید.» «و کیف ورزشی فردا صبح چک خواهد شد.» نورا خانم هم یه استیکر فرستاد: «چه تیم حرفهای! 😄» اون شب، موقع شام، بابا گفت: «شنیدم شما الان مدیران رسمی شدین. حقوقتون چقدره؟» من گفتم: «حقوق ما پیشرفت میلاد جون و سلامت خانوادهست.» سارا اضافه کرد: «و یه بستنی گاهی وقتا.» همه خندیدیم. ما شکست نخورده بودیم. فقط یه درس جدید یاد گرفته بودیم: در دنیای مدیریت، انعطافپذیری از همه چیز مهمتره. پایان فصل دوازدهم فصل سیزدهم: دیپلماسی عاشقانه راوی: نیلوفر پیام نورا خانم تو گروه اومد موقعی که میلاد جون تو باشگاه بود. من و سارا داشتم تکالیف مدرسه رو انجام میدادیم که موبایل میلاد جون روشن شد و نوتیفیکیشن اومد: نورا: «میلاد جان، فردا فرصت داری بریم بیرون؟ یه کافه جدید اومده...» سارا نگاهم کرد. من نگاه سارا کردم. هردومون تقویم رو چک کردیم. فردا پنجشنبه بود. برنامه میلاد جون: صبح تمرین سبک، بعد از ظهر جلسه مجازی با اسپانسر، عصر آزاد. سارا سریع جواب داد: «سلام نورا خانم. میلاد جون فردا ساعت ۷ عصر وقت داره. مکان رو شما تعیین کنید.» من گفتم: «صبر کن، باید اول از میلاد جون اجازه بگیریم!» سارا گفت: «داریم تقویم رو اجرا میکنیم. طبق برنامه ساعت ۷ عصر وقت خالیه. اگه منتظر بمونیم میلاد جون جواب میده "باشه بعداً ببینم" و باز دیر میکنه.» پیام که فرستاده شد، من یه کم نگران شدم. ولی دقیقاً سه دقیقه بعد، نورا جواب داد: «ممنون مدیران عزیز! 😊 ساعت ۷ کافه ستاره، محله قدیم.» هنوز میلاد جون خبر نداشت. تا اون از باشگاه برگشت، ما برنامه فرداش رو کامل چیده بودیم: ۱. ساعت ۶:۴۵ دوش بگیره ۲. ساعت ۷:۰۰ از خونه خارج شه ۳. ساعت ۷:۱۵ برسه کافه ۴. ساعت ۹:۰۰ تموم کردن قرار ۵. ساعت ۹:۳۰ برگشت به خونه سارا حتی یه نکته اضافه کرد: «گل یادت نره.» میلاد جون که اومد خونه، هنوز کیف ورزشیش دستش بود، گفتم: «میلاد جون، فردا شب برنامه داری.» «باهاتون؟» «نه! با نورا خانم. ساعت ۷ کافه ستاره.» میلاد جون یه لحظه ماتش برده بود. «من که نگفتم برم!» سارا با آرامش توضیح داد: «تقویم نشون میده وقت داری. ما هماهنگ کردیم. نورا خانم هم قبول کرده.» «ولی من...» من سریع گفتم: «تو هفته پیش گفتی میخوای بیشتر ببینیش. ما فرصت ساختیم.» میلاد جون به تقویم نگاه کرد، بعد به ما. یه نفس عمیق کشید. «خب. پس فردا قرار دارم. ممنون مدیران.» ولی یه سوال داشت: «چرا ساعت ۹ تموم میشه؟» سارا گفت: «چون ساعت ۱۰ باید بخوابی تا فردا صبح سرحال باشی برای تمرین.» میلاد جون دستش رو به صورتش کشید. «باشه. پیروی میکنم.» فردا عصر، ما دقیقاً مثل دو مدیر واقعی برنامه رو کنترل میکردیم: ساعت ۶:۳۰ - یادآوری دوش ساعت ۶:۴۵ - آماده شدن ساعت ۷:۰۰ - خروج از منزل (با گل که مامان خریده بود) ساعت ۷:۰۲ - ما پیام دادیم به نورا: «در راهه» ساعت ۷:۲۰ - عکس اومد از کافه: میلاد جون و نورا پشت میز، با گل روی میز. سارا گفت: «ماموریت موفقیتآمیز.» اما ساعت ۸:۴۵، یه پیام از نورا اومد: «مدیران عزیز، میشه وقت رو تا ۹:۳۰ تمدید کنیم؟» من و سارا به هم نگاه کردیم. این پیشبینی نکرده بودیم. سارا جواب داد: «لطفاً دلیل تمدید؟» نورا جواب داد: «دسر سفارش دادیم، هنوز نیومده! 😅» من گفتم: «دسر دلیل منطقیه؟» سارا فکر کرد. «اگر غذاشون تموم شده و فقط منتظر دسرن، باشه.» جواب دادیم: «تمدید تا ساعت ۹:۱۵ تأیید شد.» ساعت ۹:۲۰، میلاد جون پیام داد: «در راه خونه هستم.» ساعت ۹:۲۸، در باز شد و میلاد جون اومد تو. صورتش شاد بود. گفت: «ممنون مدیران. قرار خوبی بود.» پرسیدم: «دسر چطور بود؟» «عالی. ولی مهمتر از دسر، این بود که بدون استرس داشتم وقت میگذروندم. میدونستم شما برنامه رو کنترل میکنین.» سارا پرسید: «دفعه بعد هم میخواین ما برنامهریزی کنیم؟» میلاد جون لبخند زد. «حتماً. اما یه خواهش دارم.» «چیه؟» «دفعه بعد، به دسر هم وقت کافی بدین.» همه خندیدیم. بعد، تو اتاقمون، سارا بهم گفت: «فکر میکنی زود جواب دادن به نورا خانم کار درستی بود؟» گفتم: «میلاد جون خوشحال بود، پس آره.» سارا یه چیز جدید تو تقویم اضافه کرد: «بررسی بهبود سیستم: اضافه کردن قابلیت تمدید اضطراری» ما داشتیم یاد میگرفتیم. نه فقط برنامهریزی، که دیپلماسی هم داشتیم یاد میگرفتیم. دیپلماسی عاشقانه! پایان فصل سیزده فصل چهاردهم: غافلگیری روی چرخها راوی: نیلوفر جلسه مربیگری میلاد جون که تموم شد، تو گروه پیام داد: «دارم میرم پیست اسکیت. هواش خوبه.» دقیقاً دو ثانیه بعد، نورا جواب داد: «پس منم میام! دوساله نرفتم اسکیت.» من و سارا که داشتیم نقاشی میکردیم، موبایل رو چک کردیم. سارا سریع تقویم رو نگاه کرد و گفت: «امروز هیچ برنامهی دیگهای نداره.» من گفتم: «پس تایید میکنیم؟» سارا قبل از اینکه من کامل حرفم رو بزنم، تو گروه تایپ کرد: «تایید شد. امروز کلاً بیکاری داره داداش. از ساعت ۴ تا ۷ مجاز به اسکیت. یادت نره کلاه محافظ.» میلاد جون جواب داد: «ممنون مدیران سختگیر! کلاهم همراهمه.» نورا هم فرستاد: «منم کلاهم از بچگی نگهش داشتم! ساعت ۴:۳۰ میرسونم.» سارا به من گفت: «برو آماده شو.» «چرا؟ مگه ما هم میریم؟» «البته! ما مدیران برنامه باید بریم میدان نظارت کنیم.况且 ممکنه نیاز به کمک داشته باشن!» من ذوقزده شدم. اسکیت! اما یه مشکل بود: «ما اسکیت بلد نیستیم.» «مهم نیست. ما ناظر میریم.» به مامان گفتیم. اول موافقت نکرد، ولی وقتی گفتم میلاد جون و نورا اونجان، گفت: «باشه ولی دقیقاً ساعت ۷ برگردین.» ساعت ۴:۱۵، ما توی پارک اسکیت بودیم. میلاد جون با شلوارک و تیشرت ورزشی، اسکیتبوردش رو زیر بغل زده بود. نورا هم رسید با یه کوله پشتی و کلاه اسکیت قرمز رنگ. نورا تعجب کرد مارو دید: «شماها چطور؟» سارا با جدیت گفت: «ماموریت نظارت. شما برید اسکیت. ما گزارش میدیم.» میلاد جون خندید و رفت تو پیست. اول که شروع کرد، همه حرکات حرفهای بود. پرش، چرخش... چند تا بچه دورش جمع شدن. نورا ولی محتاطتر بود. اول با دقت کنار نرده حرکت میکرد. میلاد جون برگشت و دستش رو به نورا داد: «بیا، کمکت میکنم.» سارا به من پچ کرد: «اینجاش رو یادداشت کن: تعامل فیزیکی مثبت، سطح اعتماد بالا.» من داشتم واقعاً یادداشت میکردم توی یه دفترچه! «تاریخ: پنجشنبه. مکان: پیست اسکیت. رفتار: حمایتگرانه.» بعد از نیم ساعت، نورا داشت راحتتر حرکت میکرد. حتی یه حرکت ساده رو تنهایی انجام داد. میلاد جون براش دست زد. یهو یه پسر بچهی تقریباً هم سن سارا، که داشت تند میاومد، کنترلش رو از دست داد و داشت میافتاد رو نورا. میلاد جون سریع خودش رو رسوند و بینشون قرار گرفت. پسرک به میلاد جون برخورد کرد، اما هیچکس زمین نخورد. سارا نفسش رو حبس کرده بود. بعد که دید اوکی هستن، تو دفترچه نوشت: «واکنش فوری در شرایط اضطراری: عالی.» ساعت ۶:۳۰، میلاد جون و نورا اومدن کنار ما. هر دو عرقریزان اما خوشحال. نورا گفت: «خیلی خوب بود! یادم اومد چقدر اسکیت رو دوست داشتم.» میلاد جون گفت: «دفعه بعد با هم بریم.» سارا پرسید: «برنامهریزی کنیم؟» «حتماً.» موقع برگشت، توی ماشین، نورا کنار میلاد جون نشسته بود و ما تو صندلی عقب. نورا برگشت بهمون گفت: «شماها واقعاً مدیرهای خوبی هستین. میتونین واسه منم برنامهریزی کنین؟» من و سارا به هم نگاه کردیم. یه مشتری جدید! سارا گفت: «تعرفههامون رو برات میفرستیم.» نورا خندید: «پرداخت با بستنی قبوله؟» گفتم: «قبولیم!» اون شب، تو اتاقمون، سارا تو دفترچه ماموریت نوشت: «ماموریت اسکیت: موفقیتآمیز نکات مثبت: ۱- افزایش صمیمیت فیزیکی ۲- ایجاد خاطره مشترک جدید ۳- نمایش قابلیت محافظت میلاد جون ۴- رضایت مشتری (نورا) نکته منفی: هیچی» من پرسیدم: «چرا اینقدر دقیق همه چیز رو یادداشت میکنی؟» سارا گفت: «برای گزارش نهایی. وقتی بزرگ شدیم و شرکت مدیریتمون واقعی شد، اینا سابقه کاریمون میشه.» کمکم داشتیم به یه تیم واقعی تبدیل میشدیم. نه فقط مدیر برنامه، بلکه مدیر روابط! فردا باید بریم بستنی مون رو از نورا بگیریم. البته اگه تو برنامه غذایی جدید مجاز باشه! پایان فصل چهاردهم فصل پانزدهم: دفتر خاطرات دیجیتال راوی: نیلوفر روز شنبه بود، و من یه ایده توی کلهم افتاد. نشستم کنار سارا که داشت تبلتمون رو چک میکرد و گفتم: «سارا، یه نظری دارم.» «بگو.» «نورا و میلاد جون، شاید توی این همه شلوغی و برنامهریزی، وقت نکنن خاطرههاشون رو ثبت کنن. بیا ما براشون یه اپلیکیشن خاطرات مشترک نصب کنیم.» سارا چشمهاش برق زد. «دقیقاً! یه جور دفتر خاطرات دیجیتال که هر دو بتونن توش بنویسن.» همون لحظه تبلت رو برداشتیم و شروع کردیم به گشتن. بین صدتا اپلیکیشن، یکی رو پیدا کردیم به اسم «دو نفره». توضیحش نوشته بود: «برای زوجها، خاطرات، عکسها و لحظات مشترک.» سارا گفت: «این مناسبه. ولی باید اول اجازه بگیریم.» پیش میلاد جون رفتیم. اون داشت ویدیوی مسابقههای قدیمیش رو میدید. گفتم: «میلاد جون، ما میخوایم یه سورپرایز برای تو و نورا خانم درست کنیم.» سارا توضیح داد: «یه اپلیکیشن خاطرات مشترک. هر موقع یه لحظه قشنگ داشتین، میتونین توش بنویسین یا عکس بذارین.» میلاد جون اول کمی تردید داشت: «ما که خاطراتمون رو تو قلبمون داریم.» گفتم: «اما قلب گاهی فراموش میکنه. اینطوری میتونین سال بعد، همین روز رو ببینین و یادش بیاین.» لبخند زد. «باشه. نصبش کنین. اما شرط دارم: شماها مدیران اپلیکیشن نمیشین! حریم خصوصیه.» قبول کردیم. نصب کردیم، اکانت درست کردیم: کاربر۱: میلاد_بوکسور، کاربر۲: نورا_طراح. رمز رو هم بهشون دادیم. اولین ورودی رو خودمون زدیم (البته با اجازه): تاریخ: امروز خاطره: مدیران برنامه ما یه اپلیکیشن خاطرات برامون ساختن. ممنون نیلوفر و سارای عزیز. امضا: میلاد و نورا بعد تبلت رو دادیم دست میلاد جون. گفت: «حالا بریم آزمایشش کنیم.» زنگ زد به نورا: «نورا جان، اگه الآن جلوت یه گل بود، چه رنگی بود؟» نورا تو اون طرف گفت: «آبی. مثل چشمهات.» میلاد جون خندید و توی اپلیکیشن نوشت: «گل امروز: آبی. دلیل: چشمهای من. امضا: میلاد» بعد عکس یک گل آبی که تو باغچه بود رو گرفت و گذاشت. یه پیام از نورا اومد روی موبایل میلاد جون: «الان اپ رو چک کردم. خیلی قشنگه!» عصر، نورا اومد خونه ما. نشستیم همه دور هم، و نورا اولین خاطره خودش رو اضافه کرد: «امروز با مدیران برنامهمون بستنی خوردیم (با مجوز برنامه غذایی!). طعم: شادی. امضا: نورا» سارا که داشت نگاه میکرد، یه ایده جدید داد: «میشه یه بخش مخفی هم اضافه کنین! برای آرزوها.» نورا پرسید: «چه جوری؟» «یه جایی که هر کدوم آرزوهاتون رو بنویسین، و وقتی برآورده شد، قفلش باز بشه.» میلاد جون و نورا به هم نگاه کردن. بعد میلاد جون گفت: «پس من اولی رو مینویسم.» رفت تو بخش مخفی و نوشت. فقط خودش میدونست چی نوشت. نورا هم همین کار رو کرد. من کنجکاو شدم: «چی نوشتین؟» هر دو با هم گفتن: «حریم خصوصیه!» اما نورا یه نکته رو گفت: «فقط میتونم بگم آرزوی من به مدیران برنامه مربوطه.» سارا لبخند زد: «پس ما باید حدس بزنیم و برآوردهش کنیم.» اون شب، موقع خواب، من به سارا گفتم: «فکر میکنی آرزوشون چیه؟» سارا فکر کرد: «آرزوی میلاد جون احتمالاً قهرمانی جهانیه. آرزوی نورا شاید یه نمایشگاه نقاشی. اما ما باید چیزای کوچیکتر رو ببینیم.» چشمهاش برق زد: «شاید آرزوشون اینه که ما همیشه کنارشون باشیم.» گفتم: «این که آرزوی ما هم هست!» فردا صبح، توی اپلیکیشن یه ورودی جدید بود از میلاد جون: «امروز فهمیدم خاطرات فقط گذشته نیستن. میتونن ساختن آینده رو هم قشنگتر کنن. امضا: میلاد» و یه ورودی از نورا: «بعضی چیزها تو قلب میمونن، اما بعضی رو باید نوشت تا فراموش نشن. ممنون که مارو مجبور به نوشتن کردین! امضا: نورا» ما داشتیم نه فقط برنامهریزی لحظات، بلکه ثبت اونها رو هم مدیریت میکردیم. یه جور بایگانی عشق! سارا تو دفترچه ماموریتش نوشت: «پروژه اپلیکیشن خاطرات: تأیید شده تأثیرات مشاهدهشده: ۱- افزایش تعامل کلامی غیررسمی ۲- ایجاد سنت جدید ارتباطی ۳- ثبت مستندات برای تحلیل آتی» آخر سر یه خط هم اضافه کرد: «و برای ما: منبع اطلاعاتی برای برنامهریزی دقیقتر! » حق با سارا بود. ما دیگه فقط مدیر زمانبندی نبودیم. داشتیم تبدیل به «مهندسان خوشبختی» میشدیم. فصل شانزدهم: توطئهی پرتاپ کنها راوی: میلاد از پارک که برگشتم خونه، حس کردم یه انرژی عجیبی تو فضا پخشه. نیلوفر و سارا تو اتاقشون با در بسته، داشتند پچپچ میکردند. پایین stairs که رفتم، دیدم مادرم و خاله مهتاب (مادر نورا) توی آشپزخانه با هم در گپِ محرمانهای هستند. همین که من وارد شدم، مکث کردند و لبخند مصنوعی زدند. آشپزخانه بوی شیرینی تازه میداد، اما روی میز هیچی نبود. «سلام پسر. خوبی؟» خاله مهتاب گفت. «سلام خاله. خوبم. شما چطور؟» «ما که عالیم.» نگاهش به مادرم رفت. «داشتیم دربارهٔ... چیدمان گلها صحبت میکردیم.» چیدمان گل؟ خاله مهتاب که همیشه میگفت گل فقط برای عزا و عروسیه. رفتم تو پذیرایی. بابا داشت تلویزیون نگاه میکرد، اما حواسش به اخبار نبود. داشت به درِ ورودی خیره شده بود. «بابا، چی شده؟» «هیچی پسرم. فکر کنم هوا داره ابری میشه.» تو آسمون حتی یک تکه ابر هم نبود. حس ششم قدیمیام، همون که تو رینگ قبل از حملهٔ حریف بهم هشدار میداد، داشت زنگ خطر میزد. یه توطئهای در جریانه. ولی اینبار توطئه خطرناک نبود. بامزه بود. همین که داشتم به اتاقم میرفتم، دیدم از پنجره، نیلوفر و سارا توی حیاط خلوت با دو نفر صحبت میکنند. نزدیکتر که شدم، شناختمشون: نیما و کاوه، از رفقای قدیمی تیم بوکس. نیما داشت به بچهها گوش میداد و جدی سر تکان میداد. کاوه هم داشت به موبایلش نگاه میکرد. چرا رفقای من دارن با خواهرهای کوچولوم صحبت میکنن، بدون اطلاع من؟ داشتم فکر میکردم چطور استراق سمع کنم که کاوه منو دید. سریع به بچهها اشاره کرد و اونها برگشتن به طرف خونه. کاوه و نیما هم با حالت بیخیال اومدن طرفم. «سلام کاپیتان!» کاوه مشتش رو به شونهم زد. «بیا بریم بسکتبال. کلی وقت نبودیم.» من نگاهم به نیما بود که داشت از پنجرهٔ حیاط خلوت به طرف خونه نگاه میکرد. «چرا شما اومدین اینجا؟» «داشتیم رد میشدیم، دیدیم خواهرهای کوچولوت اومدن حیاط، سلام کردیم.» نیما سریع جواب داد. خیلی سریع. کاوه باز فشار آورد: «پس چی؟ میای بسکتبال؟» چیزی تو کار بود. اونا معمولاً برای ورزش زنگ میزدن، نمیاومدن دم خونه. و اون مکالمهٔ سریع با بچهها؟ «باشه، بریم. ولی اول برم لباس ورزشیم رو عوض کنم.» «نه!» هر دو با هم گفتند. کاوه ادامه داد: «همینجوری خوبی. بسکتبال که رینگ نیست.» حالا دیگه مطمئن شدم. دارن منو از خونه دور میکنن. نقشهای دارن. «خب، باشه. بریم.» توی راه، تو ماشین کاوه، سعی کردم حرف بزنم. «خب، راستش رو بگین. چیه ماجرا؟» نیما نگاهش به بیرون بود. «چه ماجرایی؟» «شما اومدین خونه من، با خواهرهام صحبت کردین، بعدم میخواین با عجله منو ببرین. پارتی کوچیکه؟ غافلگیری؟» کاوه خندید. «ببین کاپیتان، تو همیشه زیادی باهوشی. گاهی باید راحت باشی و بذاری زندگی سورپرایز کنه.» «سورپرایز برای من، یا برای نورا؟» نیما برگشت نگاهم کرد. «برای "شما". حالا راحت باش.» تو زمین بسکتبال، بازی کردیم، اما ذهنم پیش اون توطئهٔ خونه بود. ساعت ۷ عصر، کاوه گفت: «خوبه، برگردیم.» «همین الان؟ بازی که تموم نشده.» «تموم شده. وقتشه برگردی خونه.» وقتی رسیدیم خونه، همه چیز آروم به نظر میرسید. اما وقتی وارد شدم، بوی غذاهای خاص و تزیینهای کوچیک به مشام رسید. روی میز ناهارخوری، یک دسته گل کوچیک بود. مامان و بابا و خاله مهتاب نشسته بودن و لبخند میزدند. نیلوفر و سارا با هیجان اومدن طرفم: «داداشی! برو بالا، یه کاری داشتم!» رفتم بالا. تو راهروی طبقهٔ دوم، نورا ایستاده بود، با یه لباس ساده اما زیبا، و یه کیک کوچیک دستش. «تعجب کردی؟» لبخند زد. «یه کم. میتونی توضیح بدی؟» «روز آشناییمونه. شش ماهه که باهم قرار میبینیم. میدونم که تو احتمالاً یادت نبود... ولی مدیرهای کوچولوی ما یادشون بود.» پشت سرش، نیلوفر و سارا با افتخار ایستاده بودن. «ما تاریخ رو توی تقویم علامت زده بودیم.» نیلوفر گفت. سارا اضافه کرد: «و با کمک کاوه و نیما تو رو بیرون بردیم تا ما تزیینات رو تموم کنیم.» نورا کیک رو جلو آورد. روش با خامه نوشته شده بود: «۶ ماه... و تازه شروعشه.» اون شب، دور هم نشستیم. رفقام اومده بودن، خانواده جمع بودن. هیچ چیز خیلی مجللی نبود، اما پر از warmth بود. فهمیدم که غافلگیری، نه از جنس خطر، که از جنس عشق بود. بعد از مهمونی، وقتی مهمانا رفتند، به نیلوفر و سارا گفتم: «پس شما با رفقای من همدست شدین؟» سارا با بیگناهی گفت: «ما از متخصصان استفاده کردیم. اونا بلد بودن چطور تو رو مشغول کنن.» نیلوفر گفت: «و کاوه قول داد اگه راز رو فاش نکنیم، برامون توپ بسکتبال امضا شده میاره.» لبخند زدم. اونها نه تنها مدیر برنامه، که حالا طراح سورپرایز هم شدن. و رفقای قدیمیم، تبدیل شده بودن به دستیاران اونها. فقط یک سوال برام موند: دفعهٔ بعد، قراره چه غافلگیری دیگهای درست کنن؟ پایان فصل شانزدهم فصل هفدهم: راکِ آتش برای قهرمان راوی: نیلوفر یک هفته بعد، تولد میلاد جونه. ما از دو هفته پیش با سارا شروع به برنامهریزی کردیم. ولی اینبار میخواستیم بزرگترین غافلگیری رو براش درست کنیم. اول با نورا خانم حرف زدیم. اون گفت: «برای اینکه بتونیم سالن رو آماده کنیم، باید میلاد رو حداقل چهار ساعت بیرون از خونه نگه داریم. کاوه و نیما میتونن حلش کنن.» بعد با مامان و بابا صحبت کردیم. مامان گفت: «پس شما مسئول دکور و برنامهاید، من مسئول غذا.» بابا هم گفت: «منم مسئول هزینهها!» ولی بزرگترین سوال این بود: چجوری یه غافلگیری واقعی براش درست کنیم؟ سارا پرسید: «میلاد جون گروه مورد علاقهش چیه؟» من مطمئن نبودم. همیشه تو ماشین رادیو گوش میکرد یا آهنگهای ورزشی. از نورا پرسیدیم. نورا فکر کرد و گفت: «یه بار دیدم تو موبایلش آهنگهای گروه "آتش" رو داشت. فکر کنم قدیمیا رو دوست داره.» گروه راک آتش؟ واقعاً؟ میلاد جون که همیشه جدی و ورزشکاره، گروه راک دوست داره؟ سارا چشمهاش برق زد. «پس میدونم چیکار کنیم! سالن پذیرایی رو تبدیل به صحنه کنسرت میکنیم. از گروه "آتش" دعوت میکنیم بیان!» من دهنم باز موند. «سارا! اون گروه معروفه! پولش؟ مکانش؟ چجوری؟» سارا مثل یه ژنرال توضیح داد: «نه، منظورم اینه که دکورش رو درست کنیم. نورهای چشمکزن، اسپیکرهای قوی، حتی میتونیم یه خواننده شبیهساز بیاریم. مهم فضاس.» نورا ایده رو پسندید. «ما میتونیم از یکی از دوستام که تو کافه کار میکنه کمک بگیریم. اون تجهیزات داره.» اما یه فکر به ذهنم رسید: «صبر کن... اگه واقعاً از خود گروه دعوت کنیم چی؟ اونوقت میلاد جون واقعاً غافلگیر میشه!» سارا نگاهم کرد انگار دیوونه شدم. «نیلوفر! اونا ستارهن! میخوان میان خونه ما؟» نورا لبخندی زد. «فکرش رو بکن... ولی چطور؟» من گفتم: «بابا میتونه تماس بگیره. شاید عضو گروه یا آشنا...» همینجوری که حرف میزدیم، بابا اومد تو اتاق. وقتی شنید، چهرهاش روشن شد. «گروه آتش؟ من مدیر برنامهشون رو میشناسم! سالها پیش ورزشگاه رو برای کنسرتشون اجاره دادیم. میتونم تماس بگیرم ببینم میتونن میان یا نه.» مامان هشدار داد: «ولی اگه میان، باید واقعاً مخفی باشه. میلاد اصلاً نباید بفهمه.» بابا تماس گرفت. صحبت کرد. وقتی گوشی رو گذاشت، صورتش برق میزد. «قبول کردن! وقتی فهمیدن طرفدارشون "گرگ رینگ" خودشونه، با خوشحالی اومدن! فقط یه شرط: کلیپ کوتاه براشون میگیرن برای صفحات اجتماعیشون.» ما از خوشحالی فریاد زدیم. واقعی شد! گروه آتش میان خونه ما! برنامه ریختیم: ۱. ساعت ۱۰ صبح: کاوه و نیما میلاد رو میبرن بیرون به بهانهٔ «جلسهٔ فوری باشگاه». ۲. ساعت ۱۰ تا ۱۴: ما سالن رو آماده میکنیم و گروه میرسن. ۳. ساعت ۱۴: مهمونا میان (فقط خانوادهٔ نزدیک و رفقای صمیمی). ۴. ساعت ۱۵: میلاد میآد خونه و غافلگیری شروع میشه. روز موعود، گروه آتش با کلی تجهیزات سبک اومدن. اونا رو تو پارکینگ مخفی کردیم تا میلاد نبیند. سالن رو مثل صحنه کنسرت درست کردیم. ساعت ۳:۰۵، در باز شد. میلاد جون وارد شد، با کاوه و نیما. «تولدت مبارک!» نورها یکدفعه روشن شدند. همه فریاد زدند: «سوپرپرایز!» میلاد جون برای چند ثانیه فقط ایستاد و نگاه کرد. بعد، ناگهان موسیقی زنده شروع شد. گروه آتش از پشت پرده اومدن بیرون و آهنگ معروفشون رو شروع کردن. میلاد جون جا خورد. دستش رو گذاشت روی دهنش. نمیتونست باور کنه. بعد، به سمت گروه رفت و مثل یه طرفدار واقعی شروع کرد به خواندن با اونها. اون شب، گروه آتش یه کنسرت خصوصی ۴۵ دقیقهای برای ما اجرا کردن. میلاد جون کنار نورا نشسته بود و با شوق بهش نگاه میکرد. بعد از اجرا، عکسهای یادگاری گرفتن. خواننده گروه به میلاد گفت: «ما همیشه طرفدار ورزشهای رزمی بودیم. افتخاره که برای قهرمانی مثل تو میخوانیم.» وقتی گروه رفت، میلاد اومد سمت من و سارا. بغلمون کرد و گفت: «این بهترین هدیه تولد تاریخ زندگیمه. چطور تونستین؟» سارا گفت: «ما فقط ایده دادیم. بابا ارتباط برقرار کرد.» بابا با افتخار گفت: «وقتی گفتم پسرمو خیلی دوست داره، فوری قبول کردن.» میلاد به نورا نگاه کرد و گفت: «امسال نه تنها گروه مورد علاقم رو دیدم، بلکه فهمیدم بزرگترین ثروت زندگیم، همین آدمایی هستن که دورم رو گرفتن.» نورا دستش رو تو دست میلاد کرد و پچ کرد: «تولدت مبارک قهرمان.» ما تونسته بودیم غیرممکن رو ممکن کنیم. و توی چشمان میلاد جون، یه چیزی دیدم که همیشه اونجا بود: gratitude. قدردانی برای خانوادهای که براش همه کاری میکردن. پایان فصل هفدهم فصل هجدهم: میانپردهی رینگ راوی: میلاد تولد بیستونه سالگیم باحال بود. خیلی باحال. اون شب گروه آتش برام خونده بودن، دورِ خانواده و دوستان صمیمی بودم، و نورا دستم رو گرفته بود و زمزمه کرده بود «تولدت مبارک قهرمان». حالا، اما دوشنبهست و سهشنبه مسابقه دارم. یعنی باید از همین امروز، از همین ساعت، ذهن و بدنم رو کاملاً متمرکز کنم روی رینگ. صبح زود بیدار شدم. ساعت ۵:۳۰. سکوتِ مطلق خونه رو شکوندم و رفتم آشپزخانه. مادر همیشه قبل از مسابقههام صبحونهی مخصوص درست میکنه: جوپرک، موز، و سفیدهی تخممرغ. امروز هم دودل کنار اجاق ایستاده بود. «صبح بخیر مامان.» «صبحت بخیر پسر. عصبی نیستی؟» «چرا؟ برای مسابقه؟ نه، فقط باید تمرکز کنم.» این دروغ مصلحتآمیزی بیش نبود. همیشه قبل از هر مسابقهای، یه موج از آدرنالین و کمی ترس تو رگام میچرخه. ترس از شکست نه، ترس از نرسوندن به معیارهایی که برای خودم تعریف کردم. بعد از صبحونه، کولهی ورزشیم رو برداشتم. تو راه خروج، یه نگاه به پلهها انداختم. اتاق نیلوفر و سارا ساکت بود. قرار بود امروز مدرسه برن. یه لحظه به ذهنم اومد که برم بوسشون کنم، اما نرفتم. نباید نرم بشم. نباید چیزی غیر از مسابقه تو ذهنم بمونه. تو باشگاه، مربیم جوون منتظرم بود. نگاه تیزبینش از پشت عینک آفتابیش بهم خیره شد. «حالت چطوره قهرمان؟» «آماده.» «شنیدم تولدت بود. مهمونی نذاشتی از تمرکزت بزنه بیرون؟» «مهمونی بود، اما کنترل شده. الان اینجام.» جلسهی تمرین سخت بود. شبیهسازی مسابقه. حریف تمرینیم، رضا، مثل گرگ بهم هجوم آورد. ضربه میزدم، دفاع میکردم، حرکت میکردم. صدای نفسهای تندم، بوی عرق و چرم، ضربههای گوشخراش به کیسهی بوکس... اینا دنیای منه. دنیای سادهای که توش یا میبری یا میبازی. ظهر که برگشتم خونه، سکوت عجیبی حاکم بود. نیلوفر و سارا از مدرسه برگشته بودن، اما مثل روزهای دیگه تو راهرو با صدای بلند بازی نمیکردن. مادر اشارهای کرد به اتاقشون. در رو زدم. «بیاین داخل.» دوتاشون روی تخت نشسته بودن. نیلوفر کتاب دستش بود، سارا به تبلت نگاه میکرد. اما میدیدم که حواسشون به کتاب و تبلت نیست. «چطورین کوچولوها؟» نیلوفر نگاه کرد: «خوبیم داداشی. تو چطوری؟ عصبی هستی برای مسابقه؟» «نه. فقط باید استراحت کنم و تمرکز داشته باشم.» سارا پرسید: «میتونی بری؟» سوال عجیبی بود. «البته که میتونم. چرا نتونم؟» ساکت شدند. بعد نیلوفر گفت: «ما یه چیزی برات درست کردیم.» از توی کشو، یه دستبند بافتنی درآورد. ترکیبی از نخهای آبی و مشکی. ساده، اما با دقت بافته شده بود. «این بند شانسه. دستت کنی برنده میشی.» دستبند رو گرفتم. گرم بود. «ممنون بچهها. خیلی قشنگه.» سارا اضافه کرد: «نورا خانم بهمون یاد داد چطور ببافیم. گفت رنگ آبی برای آرامش و مشکی برای قدرت.» دستبند رو بستم به مچم. کنار دستبند چرمی که خودشون برام خریده بودن. حالا دو دستبند داشتم از طرف دو تا از مهمترین آدمای زندگیم. «فردا شب، همه میریم تماشا، درسته؟» نیلوفر پرسید. «البته که میرین. تو صف اول.» «نورا خانم هم میاد؟» «بله.» عصر، نورا پیام داد: «فقط میخوام بدوني من اینجام. موفق باشی قهرمان.» جواب ندادم. جواب ندادم چون اگه شروع به حرف زدن کنم، دیوار تمرکزم میریزه. اما قلبم با هر تپش گفت: «مرسی.» امشب باید زود بخوابم. ساعت ۹ توی تختم. اما قبلش، یه کار دیگه هم دارم. رفتم تو اتاق کار کوچیکم. از کشو، جعبهی مخمل کوچیک رو درآوردم. اون حلقهی یاقوت آبی. هنوز منتظر جواب بود. سهشنبه، بعد از مسابقه. اگه برنده شم، شاید وقتش رسیده باشه که دوباره بپرسم. نه به خاطر اینکه مسابقه رو بردم، به خاطر اینکه میخوام زندگیم رو با کسی شروع کنم که حتی وقتی ساکتم، حرفام رو میفهمه. دستبند بافتنی رو نگاه کردم. بعد حلقه رو. هر دو آبی بودن. فردا شب، یا با مدال طلا برمیگردم خونه، یا با درسِ یک شکست. اما با هر چیزی که برگردم، یه چیز رو میدونم: خانوادهم اونجا منتظرم هستن. و این، از هر مدال قهرمانی ارزشش بیشتره. پایان فصل هجدهم فصل نوزدهم: پشت پردهی آهن و خشم راوی: میلاد پشت صحنهی مسابقات همیشه بوی ضدعفونیکننده، عرق و اضطراب میدهد. امروز هم همینطور بود. سالن بزرگ ورزشی، بخش پشتصحنه مثل هزارتو بود. من در اتاق مخصوص خودم بودم، دستهایم را میبستم، تمرینات کششی انجام میدادم و سعی میکردم ضربان قلبم را پایین نگه دارم. از پشت در، صداهای مباهی جمعیت و اعلامهای گوینده میآمد. مربی جوون کنارم نشسته بود، ساکت. میدانست من قبل از مسابقه نیاز به سکوت دارم. ناگهان در اتاق با ضربهای محکم باز شد. وارد شونده، «بهمن» بود. رقیب امشب. قدبلند، عضلانی، با خالکوبی اژدهایی که از گردنش پایین میخزید. نیملبخند مسخرهآمیزی روی لب داشت. «میلاد رادمنش، قهرمان محبوب! آمادهای امشب زمین را تکان بدی؟» صدایش را عمداً بلند کرده بود تا در راهرو هم شنیده شود. سر بلند نکردم. روی بستن بند دستکشم تمرکز کردم. «همه چیز سر موقع مشخص میشه بهمن.» قدمهایش را به سمت من آورد. مربی جوون بلند شد و خودش را بین ما قرار داد. «اتاق شخصیست بهمن. لطفاً برو برای گرم کردن.» بهمن به جوون نگاه کرد و بعد دوباره به من. «شنیدم تولدت بود. کلی جشن گرفتی. امیدوارم شیرینیها قندت را بالا نبرده باشه، با آن سرعت کمت!» این تکنیک قدیمیست. تحریک حریف قبل از مسابقه. من را از تمرکز درمیاره. اما امشب جوابش را دادم. بالاخره سر بلند کردم و مستقیماً به چشمانش نگاه کردم. آبیِ چشمانم در مقابل مشکیِ چشمان او. «بهمن، من اینجا برای حرف زدن نیومدم. اومدم برای بوکس. همهچیز توی رینگ نشون داده میشه.» برای یک لحظه، نگاهش ناپایدار شد. شاید انتظار یک واکنش خشمگینتر را داشت. بعد شانه بالا انداخت. «خب، پس توی رینگ میبینمت. قول میدم زود تمومش کنیم.» رفتنش، سکوت سنگینتری در اتاق برجا گذاشت. مربی جوون روی صندلی افتاد. «آروم نگه داشتیش. خوب بود.» «کار دیگهای نمیتونستم بکنم.» اما داخل، آتشی روشن بود. آتشی از خشم. نه فقط به خاطر توهین او. به خاطر همهی آنها که فکر میکنند میتوانند مرا بشکنند. به خاطر آقای صدری که جرات کرده بود خانوادهام را تهدید کند. به خورن هر ظلمی که دیده بودم. این خشم را ذخیره کردم. مثل یک اسلحه. قرار نیست الآن شلیکش کنم. قرار است در رینگ، با هر ضربه، آن را رها کنم. وقتی نوبت ما شد و از راهروی تاریک به سمت نور و غرش جمعیت قدم گذاشتم، تمام آن صداها محو شد. فقط ضربان قلب خودم را میشنیدم. تپتپ. تپتپ. وارد رینگ شدم. نور چراغها روی canvas سفید برق میزد. در طرف دیگر، بهمن با حرکت نمایشی برای هوادارانش دست تکان میداد. من به سمت گوشهی خودم رفتم. مربی جوون آخرین توصیهها را زمزمه کرد. چشمهایم را بستم و یک تصویر دیدم: دستهای کوچک نیلوفر و سارا که دستبند بافتنی را میبافتند. چشمان آرام نورا. سپس چشمانم را باز کردم. داگر زنگ را زد. راند اول، تست بود. ضربات سبک، بررسی حریف. بهمن سریع بود و از قدرتش مطمئن. اما من هم کم نیاوردم. ضرباتش را دفاع کردم، جا خالی دادم. جمعیت هورا میکشید. بین دو راند، در گوشهام، مربی جوون داد میزد: «خوبه! او عجول است! صبر کن!» راند دوم. بهمن تهاجمیتر شد. یک هوک چپ به صورت من خورد. صدای تماس آن در جمجمهام پیچید. دنیا برای یک ثانیه تاریک شد. اما پاهایم محکم روی زمین ماند. از کودکی یاد گرفته بودم که هرگز زمین نخورم. "میلاد! حرکت کن!" صدای جوون از دور میآمد. چرخیدم. یک جفت از او دور شدم. آتشی که ذخیره کرده بودم، شروع به شعله کشیدن کرد. نه با عصبانیت کور، با تمرکز برقآسا. در دقیقهی آخر راند، فرصت پیدا کردم. یک jab سریع به صورتش، بعد یک هوک راست به بدنه. نفسش با صدای خفهای بیرون آمد. چشمانش گرد شد. زنگ راند را نجاتش داد. در گوشه، مربی جوون مشت گره کرده بود. «داشتیش! حالا میفهمد با کی طرف است.» راند سوم. نگاه بهمن دیگر آن تکبر را نداشت. احتیاط کرده بود. اما من دیگر منتظر نبودم. حمله کردم. ترکیبی از ضربات. دفاعش را میشکستم. جمعیت به پا خاسته بود. و در دقیقهی دوم، آن را اجرا کردم. یک فِیِنت به چپ، او گول خورد، بعد یک کراس راست تمامعیار دقیقاً به فکش. صدای تماس، خشک و واضح بود. بهمن بیهوا به بندهای رینگ افتاد و به زمین slid کرد. چشمهایش ناباورانه باز بود. داگر شمرد: «...سه! چهار!...» او تکان نخورد. «...نه! ده!» غریوهی جمعیت مانند غرش موج به گوش رسید. دستانم را بالا بردم. نه برای نشان دادن پیروزی، برای رها کردن آن خشم ذخیره شده. تمام شد. در گوشهی رینگ، مربی جوون مرا محکم در آغوش گرفت. «میدونستم پسر! میدونستم!» اما نگاهم بین جمعیت در صف اول میگشت. آنها را دیدم. نیلوفر و سارا با چشمان درخشان، در حالی که مادرم دستهایش را روی دهانش گرفته بود. پدرم با غرور سر تکان میداد. و نورا. نورا که اشک در چشمانش حلقه زده بود، اما لبخند میزد. فصل بیستم: حلقهی آبی در مرکز رینگ راوی: میلاد وسط رینگ بودم. نورِ خیرهکنندهی چراغها، بوی تند عرق و خون، غرشِ هنوز فروکشنکردهی جمعیت. دستانم هنوز بالا بود و مدال طلا بر گردنم آویزان شده بود. گوینده مشغول مصاحبه بود، سوالهای تکراری: «احساست چیه؟» «نقشهی بعدیت چیه؟» من جواب میدادم، اما چشمانم در میان جمعیتِ صف اول میگشت. آنها را پیدا کردم. نیلوفر و سارا در حالیکه پدر و مادرم آنها را بالا گرفته بودند، دست تکان میدادند. و نورا. ایستاده بود کنار خانوادهام، با همان نگاهِ آرام و عمیقش. یک ایده، دیوانهوار و زیبا، مثل صاعقه به ذهنم زد. مربی جوون که داشت بطری آب به دستم میداد، زیر لب گفت: «عالی بود پسر. حالا بریم دوش بگیر.» من بطری را گرفتم، اما حرکت نکردم. به گوینده گفتم: «میشه یک دقیقه وقت بیشتری بدین؟ یه کار مهم دارم.» گوینده متعجب شد، اما میکروفون را داد. سکوتِ کنجکاوانهای بر سالن حکمفرما شد. پاهایم، که هنوز از خستگیِ مسابقه میلرزیدند، مرا به لبهی رینگ برد، دقیقاً روبروی جایی که خانوادهام ایستاده بودند. از روی بندها خم شدم. چشمانم فقط نورا را میدید. سخنرانی از قبل آمادهشدهای در کار نبود. فقط حقیقت بود. «نورا،» صدایم کمی لرزید، اما محکم بود. «ما از بچگی همدیگه رو میشناسیم. از وقتی یادم میاد، تو همیشه قشنگترین قسمتِ هر جمع بودی. از اون روز پارک، که باهم قول دادیم از سارا مراقبت کنیم، فهمیدم که نمیخوام فقط قهرمان رینگ باشم. میخوام قهرمان زندگیت باشم.» سکوت سالن شکسته شد. زمزمههای هیجانزده. دستم را به جیب لباس رینگم بردم. جیب کوچکی که مربی جوون همیشه وسایل ضروری را در آن میگذارد. همان جعبهی مخمل کوچک را درآوردم که از شب تولد، مخفیانه با خودم آورده بودم. مثل یک طلسم. روی یک زانو در لبهی رینگ نشستم. بندهای کشیده شده زیر پایم. جعبه را باز کردم. نور چراغها بر یاقوت آبیِ حلقه تاب خورد و نوری آسمانی در میان دود و هیاهوی سالن ورزشی پخش کرد. «نورا، عشقِ رنگِ آبیِ زندگیم، میخواهی با من ازدواج کنی؟» چشمانش از اشک پر شد. دستهایش به سوی دهانش رفت. نیلوفر و سارا جیغ کشیدند. پشت سرشان، تمام جمعیت شروع به کفزدنِ ریتمیک کردند. او حتی یک ثانیه درنگ نکرد. سرش را محکم تکان داد و فریاد زد: «آره!» صدایش در هورای جمعیت گم شد، اما لبهایش کلمه را واضح شکل داد. رینگ را ترک کردم. از پلهها پایین آمدم و مستقیماً به سمتش رفتم. حلقه را از جعبه درآوردم و بر انگشت ظریفش کردم. کاملاً اندازه بود. او را در آغوش کشیدم و در میان تشویقهای بلند، در گوشش زمزمه کردم: «قول میدم همیشه کنارت باشم.» پاسخ داد: «تو قبلاً همیشه بودی.» در آن شلوغی، نیلوفر و سارا به پایمان چسبیده بودند. سارا با چشمان درخشان گفت: «ماموریت شماره یک: تکمیل شد!» نیلوفر اضافه کرد: «حالا مدیر برنامهریزی عروسی رو شروع میکنیم!» همه خندیدیم. حتی پدر و مادرم که اشک میریختند. مربی جوون کنارم آمد و شانهام را فشرد. «فکر میکردم فقط یه مشت زن خوبی. معلوم شد یه رمانتیک تمامعیار هم هستی!» آن شب، وقتی خبر در همهجا پخش شد، عکسِ زانو زدنِ من در رینگ با حلقهی آبی، همهجا بود. اما برای من، فقط یک چیز مهم بود: نگاهِ نورا وقتی گفت «آره». و برای نورا، دستبند بافتنی آبی و مشکی بود که هنوز به مچم بود، درست کنار جایگاهی که دقایقی پیش، کمربند قهرمانی را بالا برده بودم. او حلقهی یاقوت را داشت، و من قول یک زندگی مشترک را. و هر دو، به رنگ آبی بودند. پایان لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
sharzad 2 ارسال شده در 23 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور فصل بیست و یکم: تیغِ قصاب راوی: میلاد یه ماه گذشت از اون شبِ پیروزی و خواستگاری تاریخی. همه چیز آروم بود. داشتیم برای عروسی برنامهریزی میکردیم؛ نیلوفر و سارا تو طراحی دعوتنامه غرق شده بودن، نورا و مادرم مدام در حال گپ زدن دربارهٔ جزئیات بودند. حتی بابا هم تو خرید لباس عروسی دخالت میکرد. من و رفقام—کاوه، نیما، و چندتا از بچههای تیم—تو باشگاه خصوصی بودیم. داشتیم روی ترکیبهای جدید کار میکردیم که موبایلم زنگ خورد. شماره نورا بود. «سلام عزیزم، چ—» صدایش مرا در جا منجمد کرد. نفسنفسزنان، پر از ترس. «میلاد... بردن... سارا و نیلوفر رو بردن...» خون تو رگهام یخ زد. «چی؟ کجا؟ چطور؟» «سهنفره... بزور اومدن خونه... ماسک داشتن... من توی آشپزخونه بودم، صدای فریاد بچهها رو شنیدم... دویدم ولی... اونوقت...» «نورا! آروم باش. الان کجایی؟» «خونه... پلیس... اینجا هستن... اما میلاد... یکی از اونها... قبل از فرار... بهم گفت...» صدایش لرزید. «گفت: "به اون نامزدت بگو قاسم قصاب سلام رسوند." منظورش چیه میلاد؟ این اسم... میترسم...» دنیا برای چند ثانیه سیاه شد. قاسم قصاب. اسمی که امیدوار بودم دیگه نشنوم. افسانهٔ سیاهی از دنیای زیرزمینی شهر. آدمربا، قاچاقچی، کسی که هیچ ردی از خودش به جا نمیگذارد. و حالا دخترهای من... بدون اینکه جواب بدم، خط رو قطع کردم. صورت سرماخوردگیزده بود. رفقام که حال و هوام رو دیدن، دورم حلقه زدن. «کاپیتان، چی شده؟» «دخترهام رو بردن.» صدایم خشن و بیگانه به نظر میرسید. «قاسم قصاب.» سکوت مرگباری افتاد. حتی کاوه که همیشه شوخطبع بود، رنگ از رخساره اش پراند. همه میدانستند این اسم به چه معناست. نیما اولین کسی بود که واکنش نشان داد. «پس دیگه وقت تلف نکنیم. چیکار کنیم؟» مربی جوون هم که صحبتها را شنیده بود، جلو آمد. «پلیس رو در جریان گذاشتی؟» «نورا گفت اونجان. اما پلیس برای قاسم قصاب...» حرفم را تمام نکردم. همه میدانستیم قاسم قصاب سالهاست که از دست پلیس فرار میکند. کاوه مشتش را به دیوار کوبید. «پس خودمون باید کار رو تموم کنیم. اونا بچهها رو گرفتن تا تو رو بکشن بیرون، میلاد. تله است.» میدانستم راست میگوید. این پیغام، این اسم... همه برای من بود. شاید به خاطر مسابقه، شاید به خاطر اون شبی که دار و دستهٔ آقای صدری رو به پلیس سپردم. شاید فقط به خاطر اینکه حالا چیزی برای از دست دادن دارم. «جمع کنید. میریم خونه.» دستور دادم. در راه، ذهنم با سرعت به عقب برگشت. به اون شب پارک. به سارای ترسیده. به نیلوفر خندان. به دستبند بافتنیاشون. آتشی در سینهام شعله کشید که از هر آتشی در رینگ خطرناکتر بود. به خانه که رسیدیم، صحنه دلخراشی بود. نورا روی مبل، صورتش در دستانش، داشت گریه میکرد. مادرم در حالی که دستانش میلرزید، برای مأمور پلیس چای میآورد. بابا با چهرهای خشمگین و درمانده کنار پنجره ایستاده بود. مأمور پلیس—کامران، همان آشنا از پروندهٔ قبلی—به طرفم آمد. «میلاد، متأسفم. ما تمام دوربینهای محله رو بررسی میکنیم، اما—» «اما قاسم قصاب هست. میدونم.» حرفش را بریدم. «پیامش رو شنیدم. "سلام قاسم قصاب."» کامران نگاهش تیز شد. «پس هدف، تو هستی. اونا بچهها رو به عنوان گروگان میخوان.» نورا به طرفم دوید. «میلاد، چیکار کنیم؟ اونا بچهها رو اذیت نکنن؟ میترسم...» او را محکم در آغوش گرفتم. بدنش مثل برگ میلرزید. «هیچی بهشون نمیرسه. قول میدم. خودم میرم پسشون میآرم.» کامران هشدار داد: «میلاد، این کار رو نکن. این دقیقاً همون چیزیست که میخوان. میخوان تو رو تنها بکنن.» میدانستم حق با اوست. اما این دخترهای من بودند. نیلوفر با اون خندههای بیدغدغهاش. سارا با اون نگاههای عمیق و دانایش. «پس چیکار پیشنهاد میکنی؟» پرسیدم. «به ما زمان بده. دنبال رد میگردیم. اونا حتما تا چند ساعت دیگه باهات تماس میگیرن تا درخواستشون رو بگن.» تلفن من در همان لحظه زنگ خورد. شماره ناشناس. همه ساکت شدند. کامران اشاره کرد ضبط کن. جواب دادم. «سلام قهرمان.» صدایی خشن و گرفته، با لهجهٔ جنوب شهر. «هدیهمون رو دریافت کردی؟» «اگه به یه مو از سرشون آسیب برسونه، قسم میخورم پیدات میکنم و—» «آه آه آه... عجله نکن. بچهها سالمند. فعلاً. میخوایم یه بازی دوستانه بکنیم.» «چه بازی؟» «تو یه ورزشکار قویای. میخوایم قدرتت رو تست کنیم. فردا شب، ساعت یازده، انبارهای قدیمی پشت دریاچه. تنها بیا. اگه کسی با تو بیاد، یا پلیس خبر کنی...» سکوت معناداری کرد. «اونوقت مجبور میشیم از چاقوی قصابیمون استفاده کنیم.» خط قطع شد. کامران نگاه میکرد. «تلهست. میخوان تو رو اونجا بکشن.» میدانستم. اما چارهای نداشتم. به نورا نگاه کردم. چشمانش پر از التماس و ترس بود. «میرم.» گفتم. «اما تنها نمیرم.» نگاهم به کاوه و نیما و بقیهٔ رفقا افتاد. چشمانشان همان آتش رینگ میدرخشید. آنها هم میدانستند چه باید کرد. این دیگر یک مسابقه با قواعد نبود. این جنگ بود. و من برای بازپس گرفتن خانوادهام، به هر جنگی تن میدادم. قاسم قصاب فکر میکند با گرگها وارد بازی شده. اما نمیداند که من، برای محافظت از خانوادهام، از هر گرگی خطرناکترم. پایان فصل بیست و یکم فصل بیست و دوم: نیشِ عقرب راوی: صدری از پشت شیشهی بدون دود خودروی مرسدس، انبار قدیمی را تماشا میکردم. هوا تاریک بود و فقط نور مهتاب بر پشت بامهای زنگزده میافتاد. سیگار برگم را روشن کردم. دود غلیظ فضای ماشین را پر کرد. «آقا، قاسم میگه همه چیز طبق نقشه پیش میره.» مهدی، دست راستم، از صندلی جلو برگشت و گزارش داد. لبخند زدم. «حتماً پیش میره. میلاد رادمنش فکر میکنه قهرمانه. فکر میکنه میتونه هر خطری رو شکست بده. اما اینجا رینگ بوکس نیست. اینجا دنیای منه. دنیایی که قوانین رو من مینویسم.» میلاد... این پسر جوان سرکش. فکر کرده بود میتونه کار من رو به هم بزنه. بچههای کاری من رو ازم بگیره. به پلیس اطلاعات بده. و حالا... حالا میخواد با نورا ازدواج کنه؟ یه زندگی قشنگ بسازه؟ نه عزیزم. زندگی قشنگ رو کسی میسازه که قدرتش رو بدونه. مثل من. دستور دادم قاسم دخترها رو بیاره. نه برای آسیب واقعی. نه هنوز. فقط برای شکستن روحیهی میلاد. باید میدید که چطور داره کنترل همه چیز رو از دست میده. باید میفهمید که با کی طرفه. «گفتم به قاسم، یه فیلم بگیرن. جفتشون رو. چندتا سیلی بزنن و فیلم رو بفرستن.» به مهدی گفتم. «میلاد باید درد رو ببینه. باید بدونن که اگه یک حرکت اشتباه بکنه، درد خیلی بیشتری منتظرشه.» مهدی سر تکان داد. «حسابی میترسوندنشون آقا. مخصوصاً اون کوچیکه، سارا. مثل بلبل میلرزید.» دلم برای بچهها نسوخت. اونا فقط مهرههای بازی بودند. مثل همهی آدمهای دیگه. همه یا مهرهی منه، یا حریف. تلفن همراهم زنگ خورد. قاسم بود. «فیلم رو فرستادم آقا. کاریش کنم؟» «بذارشون. فقط مطمئن باش درست بسته باشن. میلاد باید فردا شب اونجا ببینهشون. زنده و سالم. اما باید ترسیده باشن.» خط رو قطع کردم. کمی بعد، ویدیو روی موبایلم دریافت شد. بازش کردم. دخترها در یک انبار کثیف، روی زمین نشسته بودند. دست و پاشون بسته بود. نیلوفر، اون یکی بزرگتر، سعی میکرد قوی به نظر برسه. اما چشمانش گویای همه چیز بود. سارا کوچولو، مثل برگ میلرزید. قاسم وارد کادر شد. هیکل درشت، ریش انبوه، چشمهای بیاحساس. «ببین آقای قهرمان، دخترهات اینجان.» دست بلند کرد و یک سیلی محکم به صورت نیلوفر زد. صدای تلخ تماس در فضای ساکت انبار پیچید. نیلوفر سرش را برگرداند، اما گریه نکرد. قهرمانی میکرد. بعد نوبت سارا بود. سیلی او ملایمتر بود، اما برای آن جثهی کوچک کافی بود که اشک از چشمانش سرازیر شود. ویدیو تمام شد. خوب بود. دردناک بود. اما کافی نبود. به مهدی گفتم: «این ویدیو رو الان براش بفرس. بذار بدونه چی در انتظاره.» چند دقیقه بعد، پاسخ آمد. نه از میلاد. از یک شماره ناشناس دیگر. فقط یک خط: «فردا شب، همه چیز تموم میشه.» ناشناس بود، اما میدانستم از کیست. میلاد. هنوز تلاش میکند قوی به نظر برسد. جالب است. به رانندهم گفتم: «برگردیم به دفتر.» در راه، به مهدی گفتم: «فردا شب، همه چیز رو آماده کن. نه فقط قاسم و آدمهاش. منم میام. میخوام از نزدیک ببینم این قهرمان چطور تسلیم میشه.» مهدی تعجب کرد. «خودتون میاین آقا؟ خطرناکه.» «خطرناک برای کسیه که چیزی برای از دست دادن داره. من همه چیز رو کنترل میکنم. میلاد فکر میکنه برای خانوادهش میجنگه. اما نمیدونه من برای چی میجنگم.» برای امپراتوریام. برای احترامی که سالها ساختم. نمیگذارم یک پسر بچه با مشتهای قوی، همه چیز را نابود کند. فردا شب، در آن انبارهای تاریک، به میلاد رادمنش یاد میدهم که قهرمان واقعی نیست. فقط یک انسان است. و انسانها شکست میخورند. سیگار برگم را در زیرسیگاری خاموش کردم. سرانجام، انتقام شیرین خواهد بود. انتقام برای تحقیر، برای دخالت، و برای اینکه جرأت کرد مرا تهدید کند. و بعد از فردا، همه چیز به حالت عادی برمیگردد. سارا و نیلوفر؟ شاید آزادشان کنم. شاید نه. بستگی به رفتار میلاد دارد. اما نورا... به او فکر کردم. دختر زیبا و باهوش. شاید بعد از این ماجرا، میلاد را رها کند. شاید بداند که با چه مرد ضعیفی قرار بوده زندگی کند. لبخند زدم. بازی خیلی جالب شده بود. پایان فصل بیست و دوم فصل بیست و سوم: تار عنکبوت راوی: صدری پشت میز کارم در دفتر محصور شیشهای نشسته بودم. شهر زیر پاهایم مثل یک ماکت گسترده بود. همه چیز کوچک و قابل کنترل به نظر میرسید. مانند زندگیهای مردم. تلفن نورا را در دست گرفتم. پس از آن حمله، پلیس آن را به عنوان مدرک نگه داشته بود، اما من یک کپی از همه چیز داشتم. عکسها، پیامها، حتی یادداشتهای کوچکش را. او دختری منظم بود. یک ایده شیطانی به ذهنم خطور کرد. اگر میلاد را از درون متلاشی کنم؟ اگر نه فقط با ترس، که با تردید و شکنجهٔ روحی او را خرد کنم؟ عمداً برای نورا پیام فرستادم. نه از شماره خودم. از یک اپلیکیشن ناشناس. متنی ظریف، عاشقانه، و کاملاً حسابشده: «نورای عزیز، در این هرجومرج، فقط به چشمانت فکر میکنم. مثل ستارههایی که در تاریکترین شبها راهنمایمان هستند. نگران نباش. همه چیز درست میشود. اما گاهی نجات، از جایی غیرمنتظره میآید. — یک دوست ناشناس» پیام را فرستادم و لبخند زدم. این کار چندین هدف داشت: اول، شک و تردید. نورا در شرایطی آسیبپذیر قرار داشت. این پیام مرموز ذهنش را مشغول میکرد. آیا کسی از درون دار و دستهٔ من به او علاقه دارد؟ آیا راه نجاتی غیر از میلاد خشن و تکرو وجود دارد؟ دوم، تفرقه. اگر میلاد این پیام را ببیند—و مطمئن بودم نورا به او نشان خواهد داد—خشمگین و حسود خواهد شد. تمرکزش را از مأموریت نجات از دست خواهد داد. به جای فکر کردن به نقشه، به این فکر خواهد کرد که این «دوست ناشناس» کیست. سوم، امید کاذب. شاید نورا دست به کاری بزند. شاید سعی کند با این شماره تماس بگیرد یا پیام دهد. و من آنجا خواهم بود تا بازی را هدایت کنم. چند دقیقه بعد، پاسخ او را روی صفحهای دیگر دیدم. او جواب نداده بود. فقط پیام را خوانده بود. خوب. ترسیده بود. یا شاید فکر میکرد این کار پلیس است. مهدی وارد اتاق شد. «آقا، همه چیز برای فردا شب آماده است. قاسم ده نفر از بهترین مردانش را آورده. انبار پر از دوربین است. هر حرکت میلاد را ثبت میکنیم.» «خوبه. اما به قاسم بگو: اگر اولین حرکت میلاد را زد، بکشدش. بدون معطلی.» مهدی سر تکان داد و رفت. من به پنجره نگاه کردم. به شهر. به مردمی که مثل مورچه در خیابانها میلولیدند. همه اسیر چیزهایی هستند: عشق، پول، خانواده. میلاد اسیر خانوادهاش است. نورا اسیر عشقش. و من؟ من اسیر هیچ چیز نیستم. من آزادم. من کنترل میکنم. اما یک لحظه، یک سایه از شک از ذهنم گذشت. آیا میلاد واقعاً قابل کنترل است؟ او در رینگ چیزی نشان داده بود که فراتر از تمرین بود. یک ارادهٔ خالص. و اراده، خطرناکترین سلاح است. صدای زنگ تلفن همراهم را قطع کرد. نورا داشت به شماره ناشناس زنگ میزد. نگاه کردم و اجازه دادم به صندوق صدا منتقل شود. بگذار نگران شود. بگذار امیدش تبدیل به اضطراب شود. سپس، پیام دیگری برایش فرستادم: «تماس تو را دیدم. اما امن نیست. صبور باش. فردا شب، همه چیز آشکار خواهد شد. به ستارهها نگاه کن و امید داشته باش.» این او را کاملاً در تاریکی نگه میدارد. و فردا شب، وقتی میلاد به دام بیفتد، نورا شاید حتی به این «دوست ناشناس» به عنوان منجی احتمالی فکر کند. چه صحنهٔ مسخرهای خواهد بود. اما عمیقتر از همه اینها، این کار را برای تفریح انجام دادم. برای لذت بازی با ذهنها. قدرت واقعی همین است: نه کنترل بدنها، که کنترل احساسات و افکار. تصویر چهرهٔ میلاد را در ذهنم مجسم کردم. چهرهاش وقتی فهمید نه تنها جان خواهرانش، بلکه عشقش نیز در خطر است. چهرهاش وقتی بفهمد دشمنی نامرئی و هوشیارتر از آنچه فکر میکرد، دارد او را محاصره میکند. فردا شب، تار عنکبوتم را کامل میکنم. و میلاد رادمنش، قهرمان رینگ، تبدیل خواهد شد به یک مگس درمانده. سیگار برگ تازهای روشن کردم و دود را به سمت پنجره فوت کردم. بازی تازه شروع شده است. پایان فصل بیست و سوم فصل بیست و چهارم: آزمون آتش راوی: میلاد پیام روی تلفن نورا میدرخشید. یک متن عاشقانهٔ ساده، اما شبیه خوره به جانم افتاد. در این موقعیت ترس و آشوب، وقتی همه دنبال بچهها هستند، کی جرأت میکند چنین پیامی بفرستد؟ و چرا نورا؟ نگاهم از صفحهٔ موبایل به چهرهٔ نورا رفت. صورتش رنگ پریده بود، از ترس و بیخوابی. انگار تمامش کرده بودیم. وقتی چشمش به چشم من افتاد، یک لرزش خفیف در پلکهایش دیدم. ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. این عقبگردِ کوچک، مثل چاقو به دلم فرو رفت. «نورا.» صدایم را سعی کردم کنترل کنم، اما خشن و گرفته بیرون آمد. «این... این چیه؟» او تلفن را محکم در دست فشرد. «نمیدونم... همین الان اومد... فکر کردم شاید پلیس... یا—» «یا یکی از آدمهای صدری.» حرفش را بریدم. «که بهت علاقه داره.» چشمانش گشاد شد. «میلاد! چطور میتونی چنین فکری کنی؟» خشم، مثل ماری سمی در سرم میپیچید. خشم بر وضعیت، بر آدمرباها، بر ناتوانیام، و حالا بر این پیام مرموز. منطق میگفت نورا قربانی است. اما ترس، منطق را خفه میکرد. بدون اینکه متوجه شوم، او را به گوشهٔ اتاق پذیرایی کشاندم. فضای اتاق ناگهان خفه و کوچک به نظر میرسید. پشتش به دیوار بود و من روبرویش، مثل بازجویی. «جواب این پیام عاشقانهٔ ناشناس چیه به نظرت؟» گفتم. صدایم را پایین آوردم، اما هر کلمه مثل تازیانه بر فضا فرود میآمد. «کی میتونه باشه؟ در این وسط؟ وقتی سارا و نیلوفر گروگانن؟» اشک در چشمانش حلقه زد. «نمیدونم... قسم میخورم نمیدونم. شاید میخوان بینمون تفرقه بندازن. شاید میخوان تو رو عصبانی کنن.» بخشی از وجودم میدانست حق با اوست. این یک ترفند بود. بازی فکریِ کثیفِ صدری. اما بخش دیگری از من، بخش زخمخورده و وحشی، فریاد میزد که باید مطمئن شوم. باید همه چیز را کنترل کنم. دستم را دراز کردم. «موبایل رو بده.» لرزش دستش وقتی تلفن را داد، مرا بیشتر عصبانی کرد. چرا میلرزد؟ اگر چیزی برای پنهان کردن ندارد، چرا میترسد؟ پیام را دوباره خواندم. «ستارهها... راهنما... نجات از جایی غیرمنتظره...» کلمات چرب و نرم. طراحی شده برای نفوذ به قلب زنی آسیبپذیر. نگاه تیز و سردی به او انداختم. «بهش جواب ندادی؟» «نه! هرگز!» «پس چرا پاکش نکردی؟» «...نمیدونم. شاید... شاید مدرکی باشه. برای پلیس.» در همین لحظه، مادرم وارد اتاق شد. حال و هوای سنگین را فوراً حس کرد. «بچهها، چرا اینجوری هستین؟ الان به همدیگه نیاز دارین، نه دعوا!» صدای مادرم مثل آب سردی بود بر آتش خشمم. ناگهان شرمنده شدم. نورا مقابل من، اشکالیزده و ترسانده، در حالی که دشمن واقعی بیرون بود و دخترهایم را دزدیده بود. دستهایم را شل کردم. نفس عمیقی کشیدم که دردناک بود. «متأسفم... نورا... متأسفم.» او سرش را تکان داد، اما اشکهایش سرازیر شد. «میلاد، من فقط تو رو دارم. فقط تو. اینا میخوان ذهنت رو مشغول کنن. میخوان قبل از جنگ، از درون نابودت کنن.» حقیقت تلخ و درخشان کلماتش مثل ضربهای به سرم بود. دقیقاً. این نقشهٔ آنها بود. و من تقریباً در دام افتاده بودم. موبایل را به او پس دادم. «پاکش کن. و اگر دوباره پیامی اومد، فوراً بهم بگو.» «قول میدم.» مادرم پیش آمد و هر دوی ما را در آغوش گرفت. «پسرم، دخترم، شما قویترین تیم هستین. الان باید متحد باشین.» حق با او بود. اما زخم آن شک کوچک، آن بیاعتمادی لحظهای، هنوز روی قلبم بود. و روی قلب نورا هم میتوانستم ببینم. صدای کفش از راهرو آمد. کامران، مأمور پلیس، با صورت جدی وارد شد. «ردی از ماشینشون پیدا کردیم. به سمت انبارهای قدیمی دریاچه میرن. باید بریم.» نبرد نزدیک بود. و من تقریباً مهمترین متحدم را به خاطر یک حقهٔ روانی از دست داده بودم. به نورا نگاه کردم. چشمانش را میخواستم. میخواستم دوباره آن اعتماد را ببینم. آرام گفت: «برو. دخترهامون رو بیار خانه. من منتظرم.» این بار، دستم را گرفتم. نه از روی ترس، از روی اطمینان. «بعدش، باهم صحبت میکنیم. درست.» پنجره را باز کردم تا هوای سرد شب صورتم را نوازش کند. باید خشمم را ذخیره میکردم. نه برای نورا. برای مردانی که جرأت کردند خانوادهام را تهدید کنند. فردا شب، در انبارهای تاریک، به صدری و قاسم قصاب نشان خواهم داد که اشتباه کردند که مرا عصبانی کردند. خشم یک مرد عاشق، از خشم هر جنگجوی دیگری مخربتر است. و بعد، باید خانه بیایم و زخمهایی را التیام بخشم که نه با چاقو، که با شک، بر پیکر عشقم وارد کردم. پایان فصل بیست و چهارم فصل بیست و پنجم: خون و پیروزی راوی: میلاد ساعت ۱۰:۴۵ شب. انبارهای متروکهٔ پشت دریاچه، زیر آسمان بدون ستاره. باد سرد از لابلای صفحات فلزی پوسیده عبور میکرد و صدایی شبیه ناله تولید میکرد. من، کاوه و نیما پشت یک ون قدیمی مخفی شده بودیم. کامران و تیم پلیس در موقعیتهای دورتری استقرار یافته بودند، اما قرار بود فقط اگر اوضاع از کنترل خارج شد مداخله کنند. این را من خواسته بودم. میدانستم اگر لباسهای رسمی پلیس را ببینند، ممکن است بچهها را به خطر بیندازند. «کاپیتان، سناریو چیه؟» کاوه پچ کرد. «من مستقیم میرم تو. شما دو تا از پشت، از سقف. اولویت: پیدا کردن بچهها و امن کردنشون. بعد... هر کس سر راه بود.» صدای موبایل لرزید. پیامی از همان شماره ناشناس: «داخل شو. تنها.» نیما مشت را گره کرد. «تلهست. میدونن که تنها نمیای.» «میدونن. ولی بازی رو باید طبق قواعد اونها شروع کرد.» در خورجین ورزشیام، به جای دستکش بوکس، یک چاقوی تاکتیکی و یک شوکر گذاشته بودم. اینجا رینگ نبود. قواعدش را خودم مینوشتم. در بزرگ فلزی انبار نیمهباز بود. با یک حرکت آرام به داخل سرخوردم. فضای تاریک، مرطوب و بوی روغن سوخته و کپک میداد. تنها منبع نور، چند چراغ اضطراری کمنور بود که سایههای عجیب و غریب میانداخت. صدای قدم از گوشهای آمد. قاسم قصاب از پشت یک ستون بیرون آمد، هیکل درشتش در تاریکی بزرگتر به نظر میرسید. پشت سرش، چهار نفر دیگر. «آفرین قهرمان. به موقع اومدی.» «بچهها کجان؟» «اول سلام و احوالپرسی. اربابم میخواد ببینه چقدر مشتاقی.» از تاریکی، صدری بیرون آمد. آرام، با کت و شلوار گرانقیمت، در حالی که دستمال گردن سفیدش تضاد عجیبی با این محیط داشت. یک سیگار برگ در دست. «میلاد رادمنش. قهرمان شهر. خوش اومدی به مهمونی.» چشمانم را روی او دوختم. «بازیها رو بذار کنار صدری. دخترهام رو بده، بعد هرچی ازت خواستن رو درمیاریم.» «چی میتونی به من بدی که من نداشته باشم؟» «زندگیت.» لبخند زد. «اما من الان زندگیت تو مشتمه.» انگشتش را تکان داد. دو تا از مردانش، نیلوفر و سارا را آوردند. دست و پا بسته، دهانشان چسبزده بود. چشمانشان از ترس گشاد بود، اما وقتی مرا دیدند، جرقهای از امید در آنها درخشید. قلبم چنان فشرده شد که نفسم گرفت. سارا صورتش کبود بود. یک لحظه خشم تمام وجودم را فراگرفت. «ببین چه قشنگن.» صدری گفت. «میتونی همین الان آزادشون کنی. فقط کافیه... زانو بزنی. اینجا، جلوی من و مردهام. اعتراف کنی که قهرمان نیستی. فقط یه سگ دستآموزی.» نگاهم را از بچهها به او برگرداندم. «فکر کردی برای این کار اومدم؟» همین بود سیگنال. صدای شکسته شدن شیشه از پشت سر آنها آمد. کاوه و نیما از نورگیر سقف پایین پریدند، مستقیم روی مردانی که بچهها را نگه داشته بودند. همه چیز در یک ثانیه منفجر شد. من به سمت صدری شیرجه رفتم، اما قاسم با بدنی عظیم خودش را بین ما انداخت. یک مشت آهنین به صورتم کوبید. صدا مثل انفجار در سرم پیچید. اما متوقف نشدم. از روی زمین چرخیدم و لگدی محکم به زانوی او زدم. صدای ترقترق واضح بود. فریاد خشمگینش فضای انبار را پر کرد. «بکشیدش!» شلیک گلوله. اما نه از طرف آنها. از بیرون. پلیس داشت وارد عمل میشد. صحنه به سرعت به هرجومرج کشیده شد. در میان دود و تاریکی، من دویدم به سمت دخترها. کاوه و نیما با دو تن از مردها درگیر بودند. یکی از گنگسترها چاقو کشیده بود و به سمت نیلوفر میرفت. بدون فکر، خودم را پرتاب کردم بین آنها. تیغ چاقو به جای سینهٔ او، وارد پهلویم شد. درد تیز و سوزانی مثل آتش گسترش یافت. اما دستهایم بیهوده نبودند. مچ دست چاقوکش را چرخاندم تا استخوانش شکست و چاقو افتاد. نیلوفر جیغ زد، صدایی که از پشت چسب به گوش میرسید. «نیلوفر! سارا! چشماتون رو ببندین!» فریاد زدم. دستهای لرزانم را دراز کردم و چسب را از دهانشان کندم. بعد طنابها را پاره کردم. «با کاوه فرار کنین! مستقیم بیرون!» اما نبردم تمام نشده بود. در میان آشوب، صدری داشت به در فرعی میگریخت. با وجود دردی که پهلویم را میسوزاند، به دنبالش دویدم. او از یک نردبان آهنی بالا میرفت که به پشتبام میرسید. بالا رفتم. روی پشتبام، باد سرد روی زخم بازم میوزید. صدری ایستاده بود، دوربین شکاری در دست، که احتمالاً از آن برای نظارت بر انبار استفاده میکرد. «تمام شد صدری.» برگشت. ترس در چشمانش بود. «کاش میدیدی داری با چی میجنگی. من فقط یک بازوی کوچیکم. اگه منو بگیری، اونایی که از من قویترن مییان.» «بذار بیان. من منتظرم.» خواست چیزی بگوید، اما من دیگر حوصلهٔ حرف زدن نداشتم. یک حرکت سریع، مشتی به فکش. این بار نه مشت ورزشی، مشتی از روی خالصترین خشم. به روی زمین افتاد، بیهوش. پشت سرم صدای قدمهای سنگین آمد. قاسم، با آن زانوی شکسته، خودش را به پشتبام رسانده بود. صورتش از خشم کبود بود. کارتو تموم کنم حیوان!» اما قبل از اینکه حرکت کند، صدای دگمهٔ اسلحه از پشت سرش شنیده شد. کامران بود. «دستات بالا! مأمور پلیس!» نفس بریده، روی زانوهایم روی پشتبام افتادم. دستم را روی پهلویم فشار دادم. گرم و خیس بود. خون. صداهای آژیر نزدیک و نزدیکتر میشد. پیروزی بوی خون میداد. اما بچهها در امان بودند. خانوادهام نجات یافته بود. وقتی کاوه و نیما برای کمک به من دویدند، آخرین چیزی که قبل از ضعف دیدم، صورتهای اشکآلود و خندان نیلوفر و سارا بود که از پایین نردبان به من نگاه میکردند. پیروز بودم. اما این بار، قیمتش را با خون خودم پرداخته بودم. پایان فصل بیست و پنجم فصل بیست و ششم: انتخاب نورا راوی: نورا سه ماه گذشت. سه ماه نفسگیر، پر از ویزیتهای بیمارستان، جلسات رواندرمانی برای سارا و نیلوفر، و بازجوییهای بیپایان پلیس. اما حالا... حالا میلاد بهتر است. زخمهایش التیام پیدا کرده، گرچه جای آن چاقو روی پهلواش ماندگار شده؛ یادگاری که همخونبودنش با خانواده را ثابت میکند. برای عروسی همه چیز آماده است. ماهها برنامهریزی شیرین در میان هرجومرج. و حالا، اینجا ایستادهایم در سالن باشکوهی که نیما، مثل یک برادر بزرگ، بدون هیچ چشمداشتی در اختیارمان گذاشته. "هدیه عروسی از طرف تیم بوکس"، اینطور گفته بود. فیلمبردار حرفهای، آقای رحمانی، دوربینش را روی سهپایه بسته و رو به ما میگوید: "خب، عروس و داماد عزیز، برای فیلم عروسی سناریوی خاصی در نظر دارین؟ میتونیم از اولین آشناییتون شروع کنیم، یا..." نیما که در کنار کیک عروسی ایستاده، با هیجان وسط حرفش میپرد: "نه نه! مثل بقیه نباشه! یه کم اکشن باشه! مثلاً یه فلشبک به نجات بچهها! یا صحنهای از مسابقه قهرمانی!" کاوه، که امروز وظیفه نگهداری از حلقهها را دارد، سر تکان میدهد: "اکشن نه بابا. ورزشی باشه! یه مراسم عروسی داخل باشگاه بوکس! با رینگ و همه چی!" همه نگاهها به میلاد دوخته میشود. او با کت سفید عروسی که به زحمت میتواند پنهان کند چقدر در آن راحت نیست، به من نگاه میکند و لبخند میزند. لبخندی که هنوز هم، بعد از همه این سالها، میتواند دنیا را برایم متوقف کند. "بچهها، بگذارید خود نورا انتخاب کند." صدای آرام اما قطعی او همه بحثها را پایان میدهد. "این روز، روز اونه." همه ساکت میشوند و به من نگاه میکنند. نیلوفر و سارا، با لباسهای پرنسسی صورتی و آبی، کنارم حلقه زدهاند و چشمبهراهند. مادر میلاد با چشمان نمناک، پدرش با غرور، و خاله مهتاب با دستمالی که بیاختیار آن را فشار میدهد. فیلمبردار منتظر است. من به سالن نگاه میکنم. به گلهای سفید و آبی، به نورهای گرم، به همه کسانی که برای خوشبختی ما جمع شدهاند. بعد به چشمان آبی میلاد خیره میشوم. "من... یک سناریو میخواهم که داستان ما باشد. نه فقط اکشن، نه فقط ورزش. داستان یک خانواده." صحبتهایم را ادامه میدهم: "از پارک شروع میکنیم. همان پارک همیشگی. جایی که همه چیز شروع شد. بعد، صحنهای از همان روزی که میلاد برای اولین بار سارا را نجات داد. نه با زور بازو، که با دستی که برای کمک دراز کرد. بعد... صحنههای کوچک. ساختن دستبند در خانه. جلسات برنامهریزی با تبلت. تولد میلاد و گروه آتش. و... و حتی آن شبهای ترس. آن دعوای کوچکمان." صدایم کمی میلرزد. "بخواهیم یا نخواهیم، آن ترس و آن شک بخشی از داستان ماست. بخشی که ثابت کرد میتوانیم از آن قویتر بیرون بیاییم." میلاد دستم را میگیرد. گرم و اطمینانبخش. فیلمبردار با دقت گوش میدهد. "پس شما یک فیلم ترکیبی میخواهید. احساسی، اکشن، خانوادگی." "دقیقاً. و در پایان..." نگاهم به نیلوفر و سارا میافتد. "در پایان، باید صحنهای باشد از امروز. از اینجا. از همه ما با هم. با این قول که داستان خانواده رادمنش تازه شروع شده است." سارا، با آن درک فراتر از سنش، پچپچ میکند: "و باید صحنهای از مدیران برنامه هم باشه!" همه میخندیم. فضای سالن پر از گرمی و شادی میشود. نیما به کاوه سیخونک میزند: "دیدیش؟ این از ایدههای ما بهتر بود." کاوه شانه بالا میاندازد: "همیشه همینطوره. دخترا یه جورایی از ما باهوشترن!" میلاد به فیلمبردار میگوید: "گرفتی آقای رحمانی؟ داستان یک خانواده. با تمام بالا و پایینهاش." فیلمبردار لبخند میزند و دوربینش را تنظیم میکند. "گرفتم. از امروز شروع میکنم. و قول میدهم فیلمی بسازم که تا سالها، هر بار که نگاهش کنید، دوباره همین احساس را زنده کند." مراسم آغاز میشود. اما در میان همه آن تشریفات، من فقط یک چیز را میبینم: خانوادهام. خانوادهای که حالا رسمیتر از همیشه به من تعلق دارد. و داستانی که انتخاب کردیم تا روایت شود، داستانی است نه از یک شاهزاده و شاهزاده خانم، که از یک قهرمان و زنی که در کنارش ایستاد، و دو دختر کوچک که آنها را به یک خانواده تبدیل کردند. و این، زیباترین سناریوی ممکن است. پایان فصل بیست و ششم فصل بیست و هفتم: سایهی شبهه راوی: نورا یک هفته از عروسی ما گذشت. هفت روز خنده و فراموشی. اما برگشتیم به زندگی واقعی، به آپارتمان کوچک مشترکمان. امروز داشتم وسایلم را مرتب میکردم که موبایلم لرزید. یک پیام ناشناس: "نورای عزیز، همیشه از دور نگاهت کردهام. از همان روزهای دانشگاه. تو را با او میبینم و قلبم میشکند. اما خوشحالم که خوشحالی. فقط بدان کسی هست که تو را بیشتر از هر کسی دوست دارد." — رازدار همیشگی سردم شد. این کیست؟ این سبک نوشتن... آشنا بود. ولی نمیتوانستم دقیقاً بگویم از کیست. کسی که از دانشگاه مرا میشناسد؟ کسی که همه این سالها سکوت کرده بود؟ میلاد از اتاق خواب آمد، موهای خیس، حالتی آرام در چهره داشت. "چی شده؟ حالت خوب نیست." نمیدانستم چه بگویم. اگر این پیام از یک عشق قدیمی بود، نشان دادنش به میلاد فقط او را ناراحت میکرد. اگر از یک شیاد بود... باز هم. "هیچی. فقط یه پیام عجیب." او کنارم نشست. "نورا، ما قول دادیم روراست باشیم. پس از همه آن اتفاقات." قلبم به تپش افتاد. موبایل را به او دادم. دیدم که چطور چهرهاش تغییر کرد. اول تعجب، بعد دردی عمیق در چشمان آبیاش. او پیام را سه بار خواند. سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد. "میدانی کیست؟" صدایش گرفته بود. "نه. قسم میخورم نمیدانم." به چشمانم نگاه کرد. میخواست باور کند. و من میدیدم که میکوشد خشمش را کنترل کند. خشم نه بر من، بر وضعیت. بر احساسی که این پیام مرموز ایجاد کرده بود. ناگهان بلند شد. "باید برم بیرون." "میلاد، صبر کن! کجا میروی؟" "فقط... نیاز به هوای تازه دارم." کیف ورزشی قدیمیاش را از کنار در برداشت. "اگر اینجا بمانم، ممکن است حرفی بزنم یا کاری بکنم که بعداً پشیمان شوم." "ولی تو کاری نمیکنی! میدانی که من فقط تو را میخواهم." "میدانم." نفس عمیقی کشید. "اما این پیام... کسی که اینجوری احساساتش را پنهان کرده، حالا بعد از عروسی ما چنین پیامی میفرستد... این خطرناک است. نه برای رابطه ما، بلکه برای تو. باید بفهمم کیست." "پس باهم برویم. یا با پلیس تماس بگیریم." "نه. این یک موضوع شخصی است." دستش را روی شانهام گذاشت. "نورا، من عصبانی نیستم. ناراحتم. ناراحت از اینکه کسی جرأت کرده حریم تو را به هم بزند. ناراحت از اینکه نمیتوانم همین الان آن شخص را پیدا کنم و بپرسم منظورش چیست." چشمانش را بستم. "میترسم." "من هم میترسم. اما نه از اینکه تو را از دست بدهم. از اینکه کسی تو را اذیت کند." او رفت. در را آرام بست، انگار میخواست صدایش مرا نرماند. کنار پنجره رفتم و دیدم که چگونه در تاریکی شب محو شد. نه با خشم، با تفکری عمیق. موبایل را دوباره نگاه کردم. این پیام... انگار نویسنده واقعاً احساساتی داشت. احساساتی قدیمی و فروخورده. اما چرا حالا؟ چرا بعد از عروسی؟ ناگهان، چیزی در ذهنم جرقه زد. یک خاطره مبهم از دانشگاه. کسی که همیشه در کتابخانه بود. کسی که هیچوقت حرف نزد، اما همیشه نگاهش را احساس میکردم. آیا ممکن بود او باشد؟ پس چرا همه این سالها سکوت کرده بود؟ ساعتی بعد، میلاد برگشت. صورتش آرامتر بود، اما در چشمانش تصمیمی قاطع موج میزد. "رفتم دویدم. فکر کردم." نشست روبهرویم. "فردا با یک کارآگاه خصوصی تماس میگیریم. باید فرستنده را پیدا کنیم. نه به خاطر حسادت. به خاطر امنیت تو." "و اگر... اگر فقط یک عشق قدیمی و بیآزار باشد؟" "اگر بیآزار بود، پس از عروسی ما پیام نمیفرستاد. این کار تعمدی است. و من باید بفهمم هدف چیست." دستش را گرفتم. "میلاد، من فقط تو را میخواهم. همیشه همین بوده." "میدانم." لبخندی زد، اما لبخندی غمگین. "و به خاطر همین، باید مطمئن شوم هیچ سایهای روی خوشبختیمان نیفتد." آن شب، کنار هم خوابیدیم. اما خواب به چشمان هیچیک از ما نیامد. ذهن من درگیر آن پیام و هویت فرستنده بود. و ذهن میلاد، درگیر نقشهای برای محافظت از من. و من فهمیدم که بزرگترین آزمون ازدواج ما، شاید نه یک دشمن بیرونی، بلکه سایههای گذشته باشد. پایان فصل بیست و هفتم فصل بیست و هشتم: اژدهای خفته راوی: میلاد صبح زود رفتم باشگاه. هنوز باز نبود، اما کلید دارم. تنهایی، زیر نور کم لامپهای فلورسنت، با کیسه بوکس جنگیدم. هر ضربه، فریاد خاموش خشمم بود. خشم بر آن پیام مرموز. خشم بر کسی که جرأت کرده بود آرامش نورا را به هم بزند. و خشم بر خودم. "اگر خانه بودم، نمیدانم چه میشد." این فکر وحشتناک مثل خوره ذهنم را میخورد. نورا ضعیف نیست. او قویترین زنی است که میشناسم. اما دستهای من... این دستها برای شکستن استخوانها تمرین داده شدهاند. برای ضربه زدن. برای ناکاوت کردن. "مبادا روزی او را بزنم؟ نه. نمیشود. هرگز نمیزنم." این را با هر مشتی که به کیسه میکوبیدم، برای خودم تکرار میکردم. اما ترس، عمیقتر از خشم بود. ترس از هیولایی که در درون هر مردی خوابیده است. هیولایی از مالکیت، از حسادت، از عصبانیت کنترلنشده. من سالها یاد گرفتهام آن هیولا را در رینگ رها کنم. اما در خانه... در خانه باید همیشه در قفس باشد. نورا دیروز ترسیده بود. نه از من، از وضعیت. اما من ترسیدم از نگاهم. ترسیدم از اینکه مبادا در چشمانم خشم او را دیده باشد. کیسه بوکس از زنجیر آویزان تکان میخورد. پیراهنم از عرق خیس شده بود. تصویر نورا را در ذهنم دیدم. روزی که در پارک برایش حلقه گرفتیم. روزی که با هم از سارا مراقبت کردیم. شب عروسی، وقتی دستانش در دستانم لرزید، نه از ترس، از شادی. "او مال من نیست. او با من است. این فرق دارد." این را مربی جوون سالها پیش به من گفت. "عشق مالکیت نیست، مشارکت است." اما آن پیام... پیام کسی که ادعا میکند او را بیشتر از هر کسی دوست دارد... این ادعا، مالکیت است. و این مرا به خشم میآورد. ضربهای نهایی زدم. کیسه از زنجیر کنده شد و با صدای بلند روی زمین افتاد. در سکوت باشگاه، صدای نفسنفس زدنم تنها چیزی بود که شنیده میشد. خسته روی زمین نشستم. به کف دستانم نگاه کردم. دستانی که مدال قهرمانی آوردهاند، خانوادهام را نجات دادهاند، و حالا... حالا میلرزیدند از ترسِ ممکنِ آسیب رساندن به کسی که بیشتر از جانم دوستش دارم. تلفنم زنگ خورد. نورا بود. "میلاد... خوبی؟" صدایش نرم و پر از نگرانی بود. "بله. خوبم. فقط... ورزش میکنم." "میتوانی بیایی خانه؟ با هم صحبت کنیم. بدون خشم. فقط حرف بزنیم." "میآیم." دوش گرفتم. آب سرد روی صورتم، خشم باقیمانده را شست. وقتی به خانه برگشتم، نورا پشت میز آشپزخانه نشسته بود، دو فنجان چای دم کرده بود. نشستم روبهرویش. "نورا، من از دست آن پیام عصبانی هستم. اما قول میدهم هرگز، تحت هیچ شرایطی، خشمم را سر تو خالی نکنم. اگر روزی چنین احساسی کردم، میروم. مثل دیروز. تا وقتی که آرام شوم." او دستش را روی دستم گذاشت. "میدانم. به تو اطمینان دارم. اما من هم قول میدهم اگر چیزی میدانستم، به تو میگفتم. این پیام... من واقعاً نمیدانم از کیست. اما میترسم." "ما با هم دنبال جواب میگردیم. مثل همیشه. اما قول من به تو این است: من protector تو هستم، نه jailer تو. تو آزادی." چشمانش پر از اشک شد. "و قول من به تو این است: قلبم همیشه مال تو بوده و خواهد بود. این پیامها، هرچه باشند، فقط کلمات هستند." آن روز، به جای جنگیدن با دشمنی نامرئی، با ترسهای درونیمان جنگیدیم. و برنده شدیم. چون انتخاب کردیم که به یکدیگر اعتماد کنیم، نه به سایههای شک. اما آن پیام، هنوز مثل خاری در قلبمان بود. و من میدانستم که باید پیدایش کنم. نه از روی حسادت، از روی احتیاط. چون کسی که پس از عروسی چنین پیامی میفرستد، ممکن است خطرناک باشد. و من از هیچ خطری برای خانوادهام نمیترسم. اما از خطری که از درون خودم ممکن است برخیزد، بله. و به همین خاطر، همیشه مراقب آن اژدهای خفته خواهم بود. پایان فصل بیست و هشتم فصل بیست و نهم: نقشههای کوچک راوی: میلاد به چشمانش نگاه کردم. آن چشمهای عسلی که دنیایم را روشن کرده بودند. گفتم: «چشم عسلی منی تو.» لبخندی زد، همان لبخندی که انگار تمام ستارههای آسمان در آن جمع شده باشند. از صندلی بلند شدم و او را به آغوش گرفتم. سبک بود، مثل پر. بوسیدمش و بوی شیرین عطرش هوش از سرم برد. دست در دست هم گذاشتیم و به سمت اتاق خواب رفتیم. دنیا در آن لحظه فقط من و او بود. فقط نفسهایمان، فقط گرمای دستهای در هم تنیده. در آستانهٔ در اتاق که رسیدیم، نورا برگشت و مرا بوسید. لبهایش نرم و گرم بود. و من در آن نزدیکی، همهٔ ترسها و خشمهای روز گذشته را فراموش کردم. یوووووووو... صدای لرزش تلفن همراهم، مثل تیری در سکوت شلیک شد. اول میخواستم نادیده بگیرم. اما دوباره لرزید. اصرارآمیز. نورا پرسید: «جواب نمیدی؟» آهی کشیدم و از جیب شلوارم درآوردم. روی صفحه نمایش نام «سارا» میدرخشید. «سلام سارا جون.» «سلام داداشی!» صدایش پر از هیجان و شادی بود. «یعنی چی جواب ندی؟ دارم میمیرم از استرس!» «ببخشید، چی شده؟» «داداش، یه چیز خیلی مهم. به نورا هیچی نگو!» پچپچ کرد، انگار کسی ممکن است بشنودش. «فردا سوپرایز تولد داریم. براش.» «تولد؟ تولد نورا؟» گیج شده بودم. تقویم ذهنیام را مرور کردم. بله، فردا تولد نورا بود. با این همه هیاهو و اتفاقات اخیر، کاملاً فراموش کرده بودم. «آره دیگه! من و نیلوفر و مامان و بابا همه چیز رو آماده کردیم. تو فقط حواست باشه که لو نری! مخصوصاً امروز و فردا صبح. خیلی طبیعی رفتار کن.» نگاهم به نورا افتاد که کنار در ایستاده بود و با کنجکاوی به من نگاه میکرد. لبخند کوچکی روی لبانش نشسته بود. «باشه سارا جون. چشم. رازدار میمونم.» «ممنون! عاشقتم داداشی! فردا ساعت شش عصر خونه مامانی، یادت نره!» و قطع کرد. تلفن را در جیبم گذاشتم. نورا جلو آمد. «کیه؟ سارا بود؟ همه چی اوکیه؟» «آره، فقط میخواست بگه فردا... اِم... فردا میاد خونه مادرت رو ببینه. چیز خاصی نبود.» دروغ مصلحتآمیز گفتن هرگز هنر من نبوده. اما برای یک سوپرایز تولد، ارزشش را داشت. نگاه تیز و باهوش نورا مرا میسنجید. انگار میدانست چیزی در جریان است. اما چیزی نگفت. فقط دوباره دستش را در دست من گذاشت. «خب، پس بیا بریم داخل.» اما آن شب، در حالی که او در کنارم خوابیده بود، به فردا فکر کردم. سارا و نیلوفر دوباره نقشه کشیده بودند. این بار برای کسی که حالا نه تنها خواهرشان، که خواهر بزرگتر و دوستشان شده بود. و من، تقریباً بزرگترین روز را فراموش کرده بودم. اما شاید این بهتر بود. شاید تعجب و شادی واقعی او، وقتی بفهمد همهچیز را برایش تدارک دیدهایم، ارزش این فراموشی موقت را داشته باشد. فردا باید خیلی طبیعی رفتار کنم. بدون هیچ اشارهای. باید یک هدیه هم بخرم. دوباره یاقوت آبی؟ نه... شاید چیزی سادهتر. چیزی که بگوید «تو خانهٔ قلب منی.» و در میان این فکرها، آن پیام مرموز را به کلی فراموش کردم. چون در آن لحظه، تنها چیزی که اهمیت داشت، خوشحالی نورا بود. و سوپرایزی که قرار بود لبخند را به چشمان عسلیاش بازگرداند. بعد از یک ماه پرتنش، بالاخره یک دلیل برای جشن داشتیم. جشنی برای عشق. برای زندگی. و برای خانوادهای که حالا با ازدواج ما، کاملتر شده بود. پایان فصل بیست و نهم فصل سیام: رعد و برق براي چشم عسلي راوی: میلاد صبح بیدار شدم و نورا هنوز خواب بود. صورتش آرام، موهای قهوهای روشنش روی بالش پخش شده بود. یواش از تخت بلند شدم که بیدارش نکنم. یاد لبهایش افتادم. دیشب... بوی توتفرنگی میداد. همیشه از آن رژلب یا بالملبهای معطر استفاده میکند که بوی میوه بدهد. گرفتمش در آغوش و لب به لبش کردم، و برای مدتی همه دنیا فقط همان مزه شیرین بود. حالا اما وقت عمل بود. سارا گفته بود لو نروم. ولی من به عنوان شوهر، باید کاری فراتر از انتظار آنها میکردم. یک سوپرایز درون سوپرایز. پشت میز آشپزخانه نشستم و به کاوه پیام دادم: «کاوه، میدونم درخواست بزرگیه. اما میتونی گروه "رعد و برق" رو راضی کنی امشب بیان؟ تولد نوراست. هر جور شده، هر هزینهای. من حاضرم یه مسابقه نمایشی رو مجانی ببازم یا هر چی. فقط امشب.» گروه "رعد و برق" گروه راک جدید و داغ شهر بود. میدانستم نورا موسیقی تند و انرژیبخش را دوست دارد. بعد از آن همه استرس، یک شب پر از موسیقی و شادی بهترین دارو بود. کاوه که تقریباً با همهی مجریان و هنرمندان شهر ارتباط داشت، بلافاصله جواب داد: «رعد و برق؟! کاپیتان، داری ازم میخوای ماه بیاری آسمون! اما... برات میارمش. قول میدم. یه دایی دارم که مدیر برنامهشونه. بذار ببینم چیکار میتونم بکنم.» نفس راحتی کشیدم. قدم اول. حالا باید یک هدیه میخریدم. هدیهای که بگوید «متأسفم که فراموش کرده بودم، اما هرگز فراموشت نمیکنم.» رفتم به مغازهای که حلقه نامزدی را از آن خریده بودم. صاحب مغازه مرا شناخت. «آقای رادمنش! عروسیتون مبارک! چه خبر؟» «یک هدیه برای همسرم. تولدشه.» او چند گردنبند زیبا نشانم داد. اما چیزی که نگاهم را گرفت یک دستبند ظریف طلایی نبود، با آویزی به شکل یک جعبه نقاشی کوچک. داخل جعبه، یک مینیاتور از یک چشم عسلی حکاکی شده بود. «این کار دستی یکی از هنرمندان جوانه،» گفت مغازهدار. «میشه بازش کرد. توش عکس بذاری یا یک یادداشت کوچک.» دستبند را گرفتم. عین چشمان نورا بود. پرسیدم: «میشه توی همین صفحه کوچیک پشتش چیزی حک کرد؟» «حتماً. چی بنویسیم؟» فکر کردم. بعد گفتم: «برای چشم عسلی من. همیشه.» همین. ساده و واقعی. ظهر که به خانه برگشتم، نورا بیدار شده بود و داشت صبحانه درست میکرد. با دیدنم لبخند زد. «کجا رفتی؟» «یک کار داشتم.» با بیخیالی گفتم، اما قلبم تند میزد. باید طبیعی میماندم. «امروز میخوای چیکار کنیم؟» «هیچی. خونه میمونیم. همین امروز و فردا باید برم پیش مامانم یه کار دارم.» از درون خندیدم. احتمالاً مادرش هم در نقشه سوپرایز شریک بود. «خوبه. استراحت میکنیم.» عصر، کاوه زنگ زد. صدایش از ذوق میلرزید. «قراره! رعد و برق میان! اما فقط برای یک ساعت. و یه شرط گذاشتن.» «چیه؟» «میخوان با تو عکس بگیرن و توی استوریشون بذارن. گفتن حضور قهرمان بوکس تولد همسرش، کلی بازدید داره!» «هر شرطی. ممنون کاوه. مدیونت میمونم.» «بیخیال. تولد خواهرم مبارک!» و قطع کرد. خواهرم. کاوه واقعاً نورا را مثل خواهر دوست داشت. حالا همه چیز آماده بود. سوپرایز خانواده توسط سارا و نیلوفر. و سوپرایز من: یک گروه راک زنده و یک دستبند طلایی با چشم عسلی. شب، وقتی نورا خوابید، دستبند را در جعبهاش گذاشتم و یک یادداشت کوچک کنارش: امشب، ستارهها هم برای تو میدرخشند. همیشه مال تو، میلاد. فردا شب، خانه مادرش. جایی که داستان عشق ما از آن شروع شد، جشن میگیریم. و من میدانم که مهمترین چیز، دیدن آن شادی و تعجب در چشمان عسلی اوست. چیزی که از آن پیامهای مرموز و ترسها قویتر است. چیزی به نام عشق واقعی. پایان فصل سیام لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری