رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و پنج

صبح تو شرکت بودم که گوشیم زنگ خورد؛ اسم حشمت روی صفحه روشن و خاموش می‌شد. تماس رو وصل کردم و خبر داد که امشب برای شام میان. به‌محض قطع کردن تماس، پوزخند عریضی روی لبم نشست. بهانه‌ام جور شده بود. همون موقع وسایلم رو جمع کردم، زودتر از همیشه از شرکت بیرون زدم و بعد از یه خرید مفصل، یک‌راست به خونه برگشتم.

می‌دونستم هم امیر و هم حشمت بدجور کشته‌مرده‌ی دست‌پختم هستن. پیش‌بند رو بستم و با همون پوزخندِ سردی که به صورتم چسبیده بود، شعله‌های گاز رو یکی‌یکی روشن کردم. آشپزخونه برام مثل یه میدون جنگ بود و این غذاها، اسلحه‌های نامرئیم. واسه امیر فسنجون بار گذاشتم؛ غذای موردعلاقه‌ش. واسه حشمت هم مرغِ مخصوص با عطرِ زعفرون و روغنِ حیوانی که همیشه براش ضعف می‌رفت رو تدارک دیدم. 

اما ضربه‌ی اصلی رو واسه آخر گذاشتم. چلوگوشت! همون غذایی که مهناز با تمام وجودش ازش متنفر بود. نه به خاطر طعمش، بلکه به این خاطر که هر وقت مامان این غذا رو درست می‌کرد، بوی عطرش کل خونه رو برمی‌داشت و صدای به‌به و چه‌چهِ همه رو درمی‌آورد و حرص مهناز درمیومد. دستور پخت این چلوگوشت رو همون بچگی‌ها، وقتی قدم به‌زور به کابینت می‌رسید و بغل دست مامان می‌ایستادم، با تمام فوت‌وفن‌هاش یاد گرفته بودم.

مهناز اصلاً اهل آشپزی و این حرف‌ها نبود؛ تمام دغدغه‌ش رسیدگی به سر و وضع خودش بود. ولی مامان. مامانِ من توی دست‌پخت و کدبانوگری زبونزد بود. یه زن ساده، معصوم و به‌شدت زیبا که جوونی و تمامِ زندگیش پای مردِ بی‌لیاقتی مثل حشمت سوخت و حیف شد.

غرق این فکرها بودم که بی‌هوا، دسته‌ی چاقویی که تو مشتم بود رو اون‌قدر محکم فشار دادم که بند انگشت‌هام سفید شد. یه قطره اشک داغ، بی‌اجازه از حصار چشمم فرار کرد و روی گونه‌م خط انداخت. حشمت، اون عوضیِ بی‌رحم حتی من رو از داشتن آغوش مادرم هم محروم کرده بود.

نفس لرزونم رو با حرص بیرون دادم و اشک روی گونه‌م رو با پشت دست پاک کردم. کار غذاها که تموم شد، سراغ سالاد و دسر رفتم. یه میز شاهانه چیدم؛ جوری که هیچ‌کدومشون نتونن کوچیک‌ترین ایرادی بگیرن. همه‌چیز که آماده شد، دنبال پرده‌ی آخر نمایش امشب رفتم. قاب‌عکس‌هایی که از روز اسباب‌کشی همون‌طور گوشه‌ی اتاق مونده بودن و امشب، درست همین امشب، باید روی دیوار میزدم تا خودنمایی کنن.

میخ و چکش رو آوردم. اول چندتا عکس از روزهای زندگیم تو کانادا رو به دیوار زدم، بعد چندتا عکس دونفره و صمیمی با احتشام که حسابی جایگاهم رو محکم می‌کرد. در آخر، دست بردم ته کارتن و یه قاب‌عکس کوچیک و خاک‌گرفته رو بیرون کشیدم. 

با سرانگشت‌هام، لایه‌ی نازک خاک رو از روی شیشه‌ش پاک کردم و انگشت اشاره‌ام رو آروم روی لب‌های خندونِ دخترِ شش‌ساله‌ی توی عکس کشیدم؛ تنها عکسی که من از کودکیش داشتم. خزان، دختر واقعی احتشام. همون دخترِ بیست‌ساله‌ای که درست تو همون روزهای تاریکی که من توی بیمارستان با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کردم، بر اثرِ سرطان جون داد و زیر خروارها خاک رفت. تا امروز، هویت و اسمش نقاب موندگار روی صورت من بشه!

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 94
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

به نام خدا  نام رمان: چشمه ای که خزان شد  نویسنده: زینب چرم‌گر  ژانر: تراژدی، عاشقانه ، انتقامی  خلاصه:  ده سال پیش، دختری به نامِ چشمه به خاک سپرده شد؛ یا این چیزی بود که همه

پارت اول آخرین لحظه‌های مزایده بود. چکش چوبیِ مزایده‌گر روی هوا معلق مونده و بوی عرق و اسکناس‌های مچاله، سالن رو پر کرده بود. به تقلای نفس‌گیر حشمت و امیر نگاه می‌کردم؛ دو تا گرگِ زخمی که داشتن ب

پارت دوم اولش آروم بودم، اما چند ثانیه بعد، بی‌اختیار سرعت گرفتم. صدای چرخ‌ها روی مسیرِ شنیِ باغ می‌پیچید و با صدای نفس‌هام قاطی می‌شد. بادِ سردِ صبح به صورتم می‌خورد، اشکِ جمع‌شده توی چشم‌هام رو

  • مدیر اجرایی

پارت هفتاد و شش

چکش رو که روی سر میخ کوبیدم، صدای تقِ بلندی توی فضای خالی خونه پیچید و من رو با خودش به سال‌ها پیش برد؛ وسطِ یه کابوسِ تاریک و مه‌آلود پرت شدم. 

بوی تند بتادین و گوشت سوخته، اولین چیزی که از اون روزهای جهنمی یادم بود، برام زنده شد. صورتم زیر لایه‌های ضخیمِ گاز استریل و باند پنهان شده بود و مثل یه مومیایی، روی تخت یه اتاق سرد و تاریک افتاده بودم. اوایل، همه‌چیز یه سیاهی مطلق بود. شوک عصبی وحشتناک اون شب و استنشاق اون‌همه دود باعث شده بود حافظه‌م رو کلاً از دست بدم. هیچی از خودم نمی‌دونستم؛ نه اسمی، نه گذشته‌ای. پلیس و بیمارستان هم دستشون به جایی بند نبود، چون تو اون آتیش‌سوزی لعنتی، سوختگی اون‌قدر عمیق بود که پوستِ سرانگشت‌هام و اثر انگشتم کاملاً از بین رفته بود. هیچ مدرکِ هویتی‌ای هم همراهم نبود. فقط من بودم و یه جسم مچاله و پر از درد که توی تاریکی خودش غلت می‌زد.

چندین روز طول کشید تا مه غلیظ توی سرم کنار رفت. تیکه‌های پازل گذشته، مثل یه فیلم ترسناک جلوی چشمم اومد و یادم افتاد کی بودم و چه بلایی سرم آوردن. احتشام که اون روزا تنها کسی بود که پیگیر وضعیتم بود، از روی بی‌قراری‌ها و کابوس‌هام فهمید که حافظه‌م برگشته. با هزار ترفند و صبر و حوصله و مهربونی، بالاخره حرف از زیر زبونم بیرون کشید. وقتی کل ماجرا رو براش تعریف کردم، رگ گردنش بیرون زد. بلند شد که سراغِ حشمت و امیر بره و یقه‌شون رو بگیره، اما من با همون تن و بدن سوخته و گلویی که از بغض و درد خس‌خس می‌کرد، التماسش کردم. زار می‌زدم و می‌گفتم: «نرو! حشمت قبلِ این ماجرا هم برای من تره خرد نمی‌کرد و پشتم نبود، چه برسه به الان. امیر هم تمام اون عشق و علاقه‌ش یه بازی کثیف و خودخواهانه بود.» بهش التماس کردم خودم رو به اون آدمای بی‌رحم یادآوری نکنه، ولی احتشام که خون جلو چشماش رو گرفته بود، به حرفم گوش نکرد و رفت.

اون روز تا شب، توی خلوت اون اتاق کوفتیِ بیمارستان، با اون‌همه درد جسمی و استرسی که داشت مغزم رو می‌خورد، فقط اشک ریختم. بندبند وجودم می‌لرزید از این‌که الان چه اتفاقی می‌افته.

نمی‌دونم احتشام وقتی رفت اون‌جا، چی دید و با چه صحنه‌ای روبه‌رو شد. شاید دید که چطور دارن روی قبر خالی من اشکِ تمساح می‌ریزن یا چطور با خیال راحت دارن به زندگیشون ادامه می‌دن. هرچی که بود، وقتی برگشت، یه سکوت سنگین و وحشتناک بینمون خیمه زد. تا چند روز لام تا کام حرف نزد. هرچی با چشمای التماس‌گر نگاش می‌کردم که «چی شد؟»، فقط نگاهش رو می‌دزدید.

تا این‌که بالاخره یه روز، صندلیش رو کنارِ تختم کشید. صورتش جدی و پر از درد بود. زل زد توی چشمام و با صدایی که از تهِ چاه درمی‌اومد گفت:

«می‌خوام باهات حرف بزنم. یه حرف خیلی جدی.»

با استرس و تپش قلب فقط نگاش کردم. اون روز، برام از خزان گفت. از دخترِ واقعیش که دور از چشم همه، توی یه بیمارستان خارج از کشور با سرطان می‌جنگیده و همین چند روز پیش، درست هم‌زمان با سوختنِ من، نفسِ آخرش رو کشیده بود. بغضِ سنگینی که گلوی اون مردِ مغرور رو فشار می‌داد، با تمام وجودم حس می‌کردم. 

احتشام گفت:

«صورتِ تو به خاطر سوختگیِ شدید از بین رفته و نیاز به چندین عملِ جراحیِ ترمیمیِ سنگین داره. خزانِ منم اون‌ور دنیا  زیر خاک رفته و کسی هنوز از مرگش خبر نداره.»

دست باندپیچی‌شده‌م رو آروم گرفت و ادامه داد:

«من می‌برمت همون‌جا. بهترین جراح‌های پلاستیک رو می‌آرم تا به جای یه صورت غریبه، چهره‌ی تو رو تا حد ممکن شبیهِ خزان من بازسازی کنن. تو جای خالی دخترم رو برای من پر کن، منم جای اون خانواده‌ی بی‌رحم رو برات پر می‌کنم. تو می‌شی خزان من!»

همون‌جا بود که من روی خاکسترِ گذشته‌م مُردم، و «خزان تهرانی» متولد شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت هفتاد و هفت

کارم که تموم شد، قاب‌عکس کودکی خزان رو با احتیاط روی دیوار نشوندم. سرانگشت‌های سردم رو، آروم روی شیشه‌ی قاب و صورت خندونش کشیدم. یه لحظه حسِ گناه مثل یه مار دور گلوم پیچید؛ این‌که نکنه دارم با این بازی کثیف انتقام، از اسم و هویت این دختر سوءاستفاده می‌کنم و روحش رو اون‌دنیا می‌لرزونم. اما سریع سرم رو تکون دادم تا این فکر مسموم رو پس بزنم. الان وقت عقب‌نشینی یا عذاب وجدان نبود.

برای این‌که حال‌وهوام عوض بشه و از اون تاریکی بیرون بیام، سمتِ اتاق‌خواب رفتم تا برای پرده‌ی آخر نمایش امشب آماده بشم. در کمد رو باز کردم و یه پیراهن یشمی‌رنگ با یقه‌ی انگلیسی انتخاب کردم؛ نه‌چندان جذب بود که جلف باشه و نه گشاد که بی‌قواره به نظر برسه؛ دقیقاً همون چیزی که پرستیژ یه زن مستقل رو حفظ می‌کرد. موهام رو سشوار کشیدم و آزادانه دور شونه‌هام رها کردم. یه آرایش ملایم و مختصر هم روی صورتم نشوندم تا رنگ‌پریدگیم رو بپوشونه. 

داشتم آخرین پاف ادکلن تلخ و خنکم رو روی نبض گردنم می‌زدم که صدای تیز زنگ آیفون توی فضای خونه پیچید. نفسِ عمیقی کشیدم تا ریه‌هام رو از هوا پر کنم. از اتاق بیرون زدم و دکمه‌ی آیفون رو فشار دادم. قبلاً با رجبی، نگهبان ساختمون، هماهنگ کرده بودم که مهمون دارم و خیالم از این بابت راحت بود.

دمِ در واحد رفتم و منتظر ایستادم. پارچه‌ی یشمی‌رنگ لباسم رو توی مشتم مچاله کرده بودم. نفس‌هام تند و بی‌قرار شده بود، اما به‌زور یه لبخند گرم و میزبان‌گونه روی لب‌هام نقاشی کردم. 

صدای کشیده شدن کابین آسانسور و بعد ایستادنش توی طبقه‌ی من، قلبم رو به کوبش انداخت؛ ریتمش اون‌قدر تند بود که حس می‌کردم الان از سینه‌م بیرون می‌زنه. در آسانسور با صدای «دینگ» آرومی باز شد.

اولین نفری که پا بیرون گذاشت، حشمت بود. با یه کت، جلیقه و شلوارِ سرمه‌ایِ شیک و عصایی که توی دستش بود. با اون لبخندِ گشادش سمتم اومد، دست سنگینش رو جلو آورد و با گرمی سلام‌واحوال‌پرسی کرد. 

پشت‌سرش مهناز بود. روی اون صورتِ بی‌روح و سرِ بدون موش، یه آرایشِ ملایم نشونده بود. پیراهن و شالی دقیقاً به همون رنگِ سرمه‌ای لباس حشمت پوشیده بود. ناخودآگاه یه سوال مثل خوره افتاد تو جونم: چرا با حشمت ست کرده؟

بعد از اون، امیر وارد شد. با اون موهای پریشون، تیشرتِ مشکیِ جذب و شلوار لی. سورنا رو که دقیقاً تیپی شبیهِ پدرش داشت، توی بغلش گرفته بود. نگاهمون که به هم گره خورد، یه لحظه حس کردم تمام خون بدنم یخ بست.

و در آخر، ماهلین. با یه آرایشِ غلیظ و اغراق‌آمیز، کت‌ودامنِ زرشکیِ خوش‌دوخت و کفش‌های پاشنه‌بلندی که صدای تق‌تقش روی پارکت‌ها، سوهانِ اعصاب بود. برای یه شامِ ساده‌ی خانوادگی، زیادی خودش رو به نمایش گذاشته بود؛ انگار به میدونِ رقابت اومده بود!

بعد از این‌که تعارفاتِ معمول و سلام‌واحوال‌پرسی‌ها تموم شد و روی مبل‌ها نشستن، بهانه‌ی آوردن شربت رو جور کردم و بلند شدم. البته، بیشتر بلند شدم تا برم نقابم رو یه بار دیگه محکم کنم و لرزشِ دست‌های یخ‌زده‌م رو پشتِ کابینت‌ها قایم کنم. به آشپزخونه که پناه بردم، دستام رو گذاشتم روی کانتر و نفسِ لرزونم رو بی صدا بیرون دادم. نمایش امشب تازه شروع شده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و هشت

سینی شربت خنک و خوش‌رنگ رو برداشتم، با احتیاط از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت پذیرایی رفتم. سینی رو روی میز گذاشتم و بعد از تعارفِ اولیه، کنارشون نشستم.

«ببخشید، من زیاد به خدمه عادت ندارم؛ ترجیح می‌دم کارهای خونه رو خودم انجام بدم، مگر اینکه مهمونیِ خیلی بزرگی باشه.»

این رو گفتم و سعی کردم لحنم کاملاً عادی و بی‌تفاوت به نظر برسه. ماهلین، با یه چشمک شیطنت‌آمیز و صدایی که سعی داشت نازک و دلبرانه نشونش بده، گفت:

«خزان جان، بهت نمی‌خوره افکار قدیمی داشته باشی! الان زنی که بیرون کار می‌کنه، دیگه کارهای خونه رو می‌سپاره به بقیه.»

امیر، با همون خونسردیِ همیشگی‌ش، لیوانِ شربتش رو برداشت و یه قلپِ بزرگ خورد. بعد، با پوزخندی که معلوم بود از حرف ماهلین ناراحت شده، گفت:

«شما شاغل هستین، ماهلین جان؟»

ماهلین با شنیدنِ این سوال رنگش پرید. انگار انتظارش رو نداشت. با لکنت جواب داد: «وا... این چه سوالیه؟ تو که می‌دونی من شاغل نیستم!»

امیر دوباره پوزخندش رو عمیق‌تر کرد و گفت:

«آخه گفتی خانم‌های شاغل. گفتم شاید شما هم شاغل باشی که دست به سیاه و سفید نمی‌زنی!»

رگ گردن ماهلین برجسته شد. صورتش از عصبانیت سرخ شد و با لحنی که سعی داشت کنترلش کنه ولی موجِ خشم توش موج می‌زد، گفت:

«امیر جان، تو که می‌دونی من تمام وقتم رو صرف سورنا می‌کنم.»

امیر ابروهاش رو بالا انداخت و با لحن تمسخرآمیزی گفت:

«تا جایی که من یادمه، سورنا نصف روز مهدِ، نصف دیگه‌ش هم خونه‌ی مهساست!»

دعواشون داشت بالا می‌گرفت و فضای اتاق رو سنگین می‌کرد. منم که انگار منتظر همین لحظه بودم، با یه پوزخند نامحسوس به این شاهکار روبروم نگاه کردم. بدون این‌که حتی یه کلمه حرف بزنم، ماهلین خودش تو تله‌ی خودش افتاده بود.

وسط این گیر و دار، چشمم به نگاه‌های ترسیده و نگران سورنا افتاد. یه چیزی توی قلبم فرو ریخت. توی چهره‌ی اون پسر بچه، چهره‌ی چشمه‌ی شش‌هفت ساله‌ رو دیدم؛ همون بچه‌ای که وقتی باباش سر مامانش داد می‌زد، ترسیده یه گوشه کز می‌کرد و گوش‌هاش رو می‌گرفت.

همین باعث شد یه سرفه‌ی ساختگی کنم و بگم:

«اگه موافقین، من برم غذا رو بکشم و میز رو بچینم؟»

بعد از گرفتن تایید حشمت، رو به سورنا گفتم:

«آقا کوچولو، میشه بیای کمکم کنی؟»

سورنا یه نگاه گذرا به پدرش انداخت. امیر با سر تایید کرد. دنبالم راه افتاد و تو آشپزخونه اومد. برای این‌که از اون حال‌وهوای آشفته بیرون بیارمش، یه بسته اسمارتیز دستش دادم، ژله‌ی آلبالویی رو از یخچال درآوردم و  روی میز گذاشتم. سورنا رو هم کنار میز نشوندم و گفتم:

«میشه این ژله رو با این اسمارتیزها تزئین کنی؟»

لبخندی زد و انگار نه انگار که چند لحظه پیش چه خبر بود، شروع کرد به چیدنِ اسمارتیزها روی ژله.

 سمتِ روشویی رفتم و دست‌هام رو با وسواس زیادی شستم. چندتا آدم بی‌گناه مثل سورنا، باید تاوان این انتقام من رو می‌دادن؟ اما یه صدای خبیث از اعماقِ ذهنم فریاد زد: «کسی دلش به حال تو سوخت که تو دلت به حال اون‌ها بسوزه؟!»

چشم‌هام رو محکم روی هم فشار دادم. «درسته، همیشه تر و خشک با هم می‌سوزه. خودت رو نباز خزان! اونا باید تاوان کارهاشون رو پس بدن!»

صدایِ لوندِ ماهلین که پرسید:

«کمک نمی‌خوای؟»

من رو از فکر بیرون کشید. لبخندی زدم و گفتم:

«ممنون میشم.»

با بی‌میلی واردِ آشپزخونه شد و مشغول کشیدن غذاها شدیم. همین که چشمش به غذاها افتاد، اخمش توی هم رفت و پوزخند پیروزمندانه‌ای گوشه‌ی لبم نشست.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و نه

 میز رو با کمک ماهلین و سورنا آماده کردیم. بقیه رو هم صدا کردم تا سر میز بیان و شام رو شروع کنیم.

دهانم از هیجان خشک شده بود؛ از ته دل هیجان داشتم تا عکس‌العملشون رو ببینم. ماهلین حالش گرفته شده بود و با صورت بغ کرده به میز رنگارنگ رو‌به‌روش نگاه می‌کرد.

وقتی همه سر میز نشستن، با یه لبخند گرم گفتم:

«ببخشید اگه کم و کسری هست؛ امیدوارم دستپختِ من رو دوست داشته باشین.»

روی کلمه‌ی «دستپخت» تأکید خاصی کردم. بعد درِ سوفله‌خوری‌ها رو برداشتم و سرِ جام نشستم؛ تعارف کردم که شروع کنن.

همونطور که دیسِ شویدباقلا رو طرفِ مهناز میگرفتم و با لبخند میگفتم بکشه، چشمم به چهره‌ش بود. مهناز مثل ماهلین نبود که بشه ته دلش رو راحت خوند؛ با سیاست‌تر و سنگین‌تر رفتار میکرد. دیس رو با لبخند گرفت، یه نگاه به محتویاتش انداخت و سریع به حشمت دادش!

ذهنم قهقهه زد. تو خال زده بودم! یاد مامان رو براش زنده کردم. با لحن معصوم و کمی متعجب گفتم:

«آخ! شویدباقلا با گوشت دوست ندارین؟ ببخشید؛ کاش چیز دیگه‌ای درست میکردم.»

حشمت که انگار میخواست جلوی ناراحتیِ من رو بگیره، قبل از مهناز جواب داد: «دخترم، تو که این همه زحمت کشیدی؛ فسنجون و مرغم هست. دستت درد نکنه.»

مهناز هم با همون لبخندِ مصنوعی حرفِ حشمت رو تکمیل کرد:

«همسرم راست میگه، خزان جان؛ خیلی زحمت کشیدی. من و امیر عاشق فسنجونیم.»

واژه‌ی «همسرم» مثل یه سوزنِ داغ تو گوشم فرو رفت و تا ته وجودم سوخت. بدنم بی‌حس شد. لبخند شل و وارفته‌ای روی لبهام نشست و فقط سر تکون دادم. اونقدر سِر شده بودم که حتی نتونستم قاشق رو تو دستم بگیرم.

نفسهام رو کوتاه و آهسته عمیق کشیدم که کسی متوجه حال بد من نشه. با زور لرزش دستم رو کنترل کردم، یه قاشق برنج برداشتم و تو دهنم گذاشتم، همون برنجی که همه با «به‌به» و «چه‌چه» داشتن می‌بلعیدنش، برای من مزه زهر مار می‌داد.

دیگه مهم نبود که امیر با هیجان تقریباً به غذا حمله کرد. مهم نبود سورنا به ماهلین میگفت «مامان، تو هم بلدی انقدر خوشمزه مرغ درست کنی؟» و ماهلین اخم میکرد. مهم فقط همون یه کلمه‌ی «همسرم» بود که کلِ شب رو برای من زهر کرده بود. و من، من تویِ دامِ خودم افتاده بودم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشتاد

بقیه‌ی شب فقط برام یه نمایش اجباری بود. حباب انتقامم ترکیده بود و دیگه حتی حوصله‌ی نخ‌دادن‌ها و چراغ‌سبزهای امیر رو هم که این‌همه منتظرش بودم نداشتم؛ همه‌چیز رو توی ذهنم موکول کردم به بعد. 

بعد از خوردن چای و تشکرهای خشک‌وخالی، بالاخره رفتن. به محض اینکه در ورودی بسته شد، انگار تمامِ استخوان‌هام آب شد؛ همون‌جا پشت در و روی سرامیک‌های سرد ورودی وا رفتم. اولین قطره‌های اشک، داغ و بی‌امان روی گونه‌هام جاری شد. ناخودآگاه توی ذهنم رفتارهای حشمت با مهناز اون احترام و توجه ظاهری  رو کنار رفتارهای بی‌رحمانه و سردش با مادرم گذاشتم. این مقایسه مثل یه خنجر توی قلبم چرخید، بغضم شکست و هق‌هقم بلند شد. اون‌قدر با تمام وجودم ضجه زدم و گریه کردم که همون‌جا، روی زمین سفت و سرد، چشم‌هام سنگین شد و خوابم برد.

صبح روز بعد با یه بدن‌درد شدید و جانکاه بیدار شدم. کل بدنم از بس روی سرامیک‌ها مونده بود خشک شده بود. به سختی توی جام نشستم. تا چشمم به ظرف‌های به جامانده از مهمونی دیشب افتاد، دوباره داغ دلم تازه شد. مثل یه ربات بی‌احساس و بی‌روح از جام بلند شدم، خونه رو جمع‌وجور کردم و ظرف‌ها رو توی ماشین ظرف‌شویی چپوندم. بعدش مستقیم سمتِ حمام رفتم، جکوزی رو پر کردم و خودم رو سپردم به دست‌های گرم آب تا شاید تن یخ‌زده‌م کمی آروم بگیره.

دو روز تمام توی همین حال خراب و مرداب افکارم دست‌وپای بی‌فایده می‌زدم. کارم شده بود اینکه هر روز صبح برم سر مزار مادرم، سنگ سردش رو بغل کنم و بعد مستقیم به شرکت بیام. رسماً از نقشه‌م و بازیِ انتقام فاصله گرفته بودم تا فقط بتونم تیکه‌های شکسته‌م رو جمع کنم و دووم بیارم. 

پشت میز اتاقم توی شرکت نشسته بودم و به صفحه‌ی روشن مانیتور زل زده بودم، بدون‌اینکه چیزی رو ببينم. یهو درِ اتاق بدونِ هماهنگی باز شد. اخم‌هام رفت توی هم و خواستم با عصبانیت بپرم به اون کسی که بدون در زدن داخل اومده، اما با دیدنِ چهره‌ی روبه‌روم حرف توی گلوم ماستید. احسان بود! 

اولش از شوک خشکم زد، اما لحظه‌ای بعد، لبخند روی لب‌هام نشست. بدون هیچ حرفی از جا بلند شدم، میز رو دور زدم و درست توی بغلش رفتم. احسان از این حرکت ناگهانی من کاملاً جا خورد و شوکه شد، اما من توی اون لحظه شدیداً به یه ناجی احتیاج داشتم. به یه پناهگاه. تازه‌فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود و چقدر، یدون اینکه خودم بدونم، به وجودش وابسته شده بودم.

بعد از چند ثانیه‌ی طولانی از آغوشش بیرون اومدم. نگاهی به صورت لاغر و خسته‌ش انداختم و با لحنی که بی‌قراری ازش می‌بارید گفتم:

«سلام، خوش اومدی! چرا خبر ندادی داری میای؟ چرا این‌قدر لاغر شدی؟ خوبی؟»

احسان لبخندِ مهربونی زد، یکی از ابروهاش رو داد بالا و با لحنِ آرومش گفت:

«خزان، یکم مهلت بده جواب بدم!»

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت هشتاد و یک

لبخندی زدم، دستش رو گرفتم و کشوندمش سمت مبل‌های چرمی شرکت و نشوندمش. خودم هم درست روبه‌روش، دست‌به‌سینه مثل یه بازجوی سمج نشستم و با چشم‌های ریزشده گفتم:

«خب، بفرما جواب بده!»

احسان زد زیر خنده و با شیطنت گفت:

«اگه می‌دونستم با رفتنم انقدر مهربون می‌شی و تغییر می‌کنی، خیلی زودتر از این‌ها می‌رفتم!»

مشتی حواله‌ی بازوش کردم و با خنده‌ای که گوشه‌ی لبم کش اومده بود گفتم:

«خیلی عوضی‌ای! من همیشه نگرانت بودم، بی‌چشم‌ورو!»

احسان قهقهه‌ای زد و چیزی نگفت. سکوت چند لحظه‌ای بینمون کش اومد؛ از اون سکوت‌های امنی که مدت‌ها بود ازش محروم بودم. بعد سرش رو تکون داد و گفت:

«صبح رسیدم تهران. ولی چون می‌خواستم سورپرایزت کنم، صداش رو درنیاوردم.»

لبخندم عمیق‌تر شد، نگاهم رو به چشم‌های خسته‌ش دوختم و گفتم:

«خوشحالم برگشتی، واقعاً دلم برات تنگ شده بود.»

احسان با گرمایی که خاصِ خودش بود نگاهم کرد:

«منم همین‌طور خزان.»

برای اینکه جو سنگین نشه، بحث رو عوض کردم و با لحنی طلبکارانه پرسیدم:

«خب، اون‌ور همه‌چیز خوب پیش رفت؟ قراره اون شام معروفیت رو بهم بدیا، فکر نکن یادم رفته!»

خندید، سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و گفت:

«باشه بابا، تسلیم! فردا شب بیا بهت شام هم می‌دم.»

بعد کمی مکث کرد، نگاه تیزبینانه‌ش رو دوخت به چشم‌هام و با لحنی که سعی می‌کرد عادی باشه پرسید:

«تو این مدت که نبودم چی‌کارا کردی؟»

لحظه‌ای معطل کردم. چشم ازش دزدیدم و همون‌طور که با انگشت‌های دستم ور می‌رفتم، با بی‌خیالی ساختگی گفتم:

«یه خونه اجاره کردم. هم به اینجا نزدیک‌تره هم به بیمارستان. رفت‌وآمد از عمارت کلافه‌م کرده بود.»

ابروهاش با تعجب پرید بالا:

«به‌به، مبارکه! حالا کجاست این خونه جدید؟»

آدرس رو که گفتم، سری تکون داد و گفت: «آره، منطقه‌ی خوب و دنجیه.»

بعد یهو چشم‌هاش برق زد و گفت:

«پس این‌طوری تو هم باید شیرینی بدی خانم مهندس!»

لبخند زدم و نیم‌خیز شدم:

«چرا که نه؟ پاشو بریم همین الان مهمونت کنم!»

احسان یه نگاه کوتاه به ساعتش انداخت و با تردید گفت:

«می‌شه شب بیام؟ راستش همین الان یه جلسه‌ی فوری و فوق‌العاده‌ی پزشکی دارم.»

اخم‌هام توی هم رفت:

«چه جلسه‌ای این موقع روز؟ تازه رسیدی که!»

کلافه دستی لای موهاش کشید، چینی به پیشونیش افتاد و گفت:

«همون بیماری که بهت گفته بودم، کرونا. خیلی سریع‌تر از چیزی که فکر می‌کردیم داره پخش می‌شه و اپیدمی درست می‌کنه. باید قبل اینکه کار به جاهای باریک بکشه و پاش به ایران باز بشه، یه فکری به حالش بکنیم.»

نگرانی توی دلم چنگ انداخت:

«خیلی خطرناکه احسان؟»

نفس عمیقی کشید. دستش رو دراز کرد و با حس حمایت همیشگی‌ش، طره‌ای از موهام رو که از زیر شال بیرون ریخته بود با آرامش داد پشت گوشم:

«توی چین تلفات داده. یه بیماری شدیداً واگیردار تنفسیه. دردش اینجاست که چون ناشناخته‌ست، هنوز هیچ درمان و واکسن مشخصی براش نیست.»

آب دهنم رو به سختی قورت دادم، سنگینی جمله‌هاش رو حس کردم و گفتم: «امیدوارم، امیدوارم زودتر یه راه درمانی براش پیدا بشه.»

احسان لبخند تلخی زد و گفت:

«منم امیدوارم.» 

از جا بلند شد و من تا دم در اتاق شرکت بدرقه‌ش کردم. 

وقتی رفت، سرم رو تکیه دادم به لبه‌ی در و به راهروی خالی زل زدم. زندگیم دقیقاً توی برهه‌ای قرار گرفته بود که همه‌چیزم بوی تباهی می‌داد؛ اگه از اومدنِ یه ویروسِ ناشناخته و مرگبار ترسی به جونم می‌افتاد، فقط و فقط به خاطر احسان بود و اون احتشامی که گوشه‌ی تخت بیمارستان افتاده بود. نه برای خودم. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشتاد و دو 

یک هفته از برگشتن احسان گذشته بود. با شیوع رسمی کرونا توی ایران و قرنطینه‌ها، همه‌چیز زیرورو شد. بار کاری احسان سر به فلک کشیده بود و به خاطر پروتکل‌های سفت‌وسخت بهداشتی، دیدنِش حسرت شده بود؛ نهایتاً از پشت شیشه‌های مات و لعنتیِ بخش بیمارستان می‌دیدمش، یا چند دقیقه تماس تصویری وسط شیفت‌های کشنده‌ش. خستگی از سر و روش می‌بارید، گودی سیاه زیر چشم‌هاش جا خوش کرده بود، اما با همون لبخند و خوش‌رویی همیشگی از مریض‌ها مراقبت می‌کرد و بهشون امید می‌داد.

تمام کشور توی یه شوک عمیق و وحشتناک رفته بود. خیابون‌ها خلوت، کاسبی‌ها تعطیل و شهر بوی الکل و ترس گرفته بود. ماسک‌های چندلایه بخش جدانشدنی صورتمون شده بود، فاصله اجتماعی رو با وسواس رعایت می‌کردیم، دستکش‌های آبی‌رنگِ لاتکس دستمون بود و یه شیشه الکلِ ضدعفونی‌کننده همیشه توی کیفم لق می‌زد. توی این آشوب و هیروویر، کل رابطه‌م با حشمت و امیر هم محدود به چند بار سلام‌وعلیک خشک‌وخالی از فاصله چند متری توی کوچه شده بود.

بعد اون مهمونی شام هنوز آمادگی رویارویی با حشمت رو نداشتم، اگه بهش نزدیک می‌شدم کنترلم سخت می‌شد و به زمان نیاز داشتم.

شب، زودتر از همیشه چراغ‌ها رو خاموش کردم و زیر پتو رفتم؛ فردا توی شرکت جلسه‌ی مهمی داشتیم و باید تمام حواسم رو جمع می‌کردم تا سرحال و مسلط باشم.

جلسه که بالاخره تموم شد و همهمه‌ی مهندس‌ها فروکش کرد، یکی‌یکی اتاق رو خالی کردن. درست لحظه‌ای که خلیلی پوشه‌ی نقشه‌ها رو زیر بغل زد و خواست بیرون بره، جلوش رو گرفتم و سراغ مهندس محمدی رو ازش گرفتم. خلیلی عینکش رو روی بینی جا‌به‌جا کرد و گفت:

«محمدی یه پروژه‌ی سنگین و دهن‌پرکن سمت فلان فلکه گرفته و از صبح تا شب سرِ زمینه، اون‌قدر که الان دارن گودبرداری‌های اصلی رو با عجله پیش می‌برن.»

شنیدن این خبر، درست مثل ریختن بنزین روی خاکسترهای سرد شده‌ی وجودم بود؛ آتیش انتقام یهو زبانه کشید. 

خلیلی که از اتاق بیرون رفت و در پشت سرش بسته شد، لبخند عمیق و کینه‌توزی زیر ماسک تنفسیِ روی صورتم نقش بست. چشم‌هام توی آینه‌ی قدی اتاق برق زد؛ پس نقشه‌م گرفته بود. حشمت و امیر درست وسط تله‌ی طمعِ بی‌پایان خودشون دست‌وپا می‌زدن و حالا، به دستِ خودِ محمدی، داشتن آروم و بی‌صدا به قعر چاه سقوط می‌کردن.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت هشتاد و سوم

باید از نزدیک می‌رفتم و پروژه‌شون رو می‌دیدم. همین فکر کافی بود تا از شرکت بیرون بزنم و مستقیم راه بیفتم سمت فلکه‌ای که مثلا مهندس خلیلی آدرسش رو داده بود.

وقتی رسیدم، برای پنهان شدن لازم نبود کار خاصی انجام بدم. ماسک، نصف صورتم رو پوشونده بود و عینک آفتابی هم چشم‌هام رو از نگاه‌های کنجکاو پنهان می‌کرد. با قدم‌هایی عادی جلو رفتم؛ طوری رفتار می‌کردم که انگار فقط رهگذری‌ام که از کنار پروژه رد می‌شه. اما چیزی که دیدم، دقیقاً همون چیزی بود که حدس می‌زدم.

گودبرداری کاملاً غیراصولی انجام شده بود؛ اون هم در زمینی شنی و سست که کوچک‌ترین بی‌احتیاطی می‌تونست دیواره‌هاش رو فرو بریزه. چند کارگر با فاصله داخل محوطه دیده می‌شدن، اما تعدادشون کم بود و فعالیت چندانی نداشتن. انگار شیوع کرونا باعث شده بود کار تا حد زیادی بخوابه.

گوشی‌م رو از جیبم بیرون آوردم و بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنم، وانمود کردم دارم سلفی می‌گیرم. چند تصویر از گودال و زمین خالی پشت سرم ثبت کردم. بعد گوشی رو پایین آوردم و با رضایت نگاهش کردم. مدرکی که لازم داشتم، حالا توی دستم بود.

با خیال راحت به سمت خونه راه افتادم. وقتی رسیدم، پشت درِ پارکینگ منتظر موندم تا در باز بشه که صدای تقه‌ای به شیشه‌ی ماشین خورد. سرم رو برگردوندم و با وجود ماسک و عینک، مهسا رو شناختم. شیشه رو پایین دادم و با لبخند گفتم:

«سلام مهسا جان، خوبی؟»

مهسا چند لحظه مکث کرد. انگار دنبال کلمه‌ی مناسبی می‌گشت. بعد با لحنی عجیب گفت:

«می‌تونی یه ساعتی بیای پیشم؟ زن‌عمو حالش اصلاً خوب نیست و من تنها پیششم. پرستارش هم سرما خورده. عمو و امیر هم سر کارن.»

لبخندی زدم که بیشتر از روی اجبار بود تا صمیمیت. گفتم:

«حتماً. فقط بذار ماشین رو ببرم داخل، بعد میام.»

مهسا سر تکون داد و گفت:

«باشه، پس من می‌رم داخل. منتظرتم، حتماً بیا.»

با بی‌حوصلگی سر تکون دادم و بعد از باز شدن در، ماشین رو با عجله وارد حیاط کردم. نمی‌دونستم چرا، اما دلشوره‌ی عجیبی افتاده بود به جونم. یه حس بد و مبهم زیر پوستم می‌دوید؛ انگار قرار بود اتفاقی بیوفته که نباید.

پیاده شدم و با اکراه به سمت خونه‌ی حشمت قدم برداشتم. مهسا درست جلوی درِ حیاط منتظرم ایستاده بود. به محض اینکه نزدیک شدم، کنار رفت و به داخل دعوتم کرد.

آهسته گفت:

«زن‌عمو خوابه. اگه سردت نیست، یه قدم توی حیاط بزنیم؟»

نگاهی به لباس‌هام انداختم و سر تکون دادم: «نه، سردم نیست. راستش باید اعتراف کنم حیاط اینجا خیلی قشنگه.»

مهسا چند قدم برداشت و با لحنی عجیب گفت:

«چشمه هم همیشه عاشق این حیاط بود.»

همون‌جا خشکم زد. انتظار نداشتم این‌قدر ناگهانی اسم چشمه وسط بیاد. سعی کردم تعجبم رو پنهان کنم، اما صدایم ناخواسته رنگ پرسش گرفت:

«ببخشید، چشمه کیه؟»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت هشتاد و چهارم

مهسا همون‌طور که نگاهِ سنگین و عمیقش رو به چشم‌هام دوخته بود، با طمأنینه گفت: «دختر عمو حشمت!»

ابرویی بالا انداختم، تظاهر به تعجب کردم و گفتم:

«آهان، خواهر آقا امیر؟»

مهسا سرش رو به چپ و راست تکون داد و با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌اومد، آروم گفت:

«نه، خواهرش نبود؛ زنش بود!»

چشم‌هام رو گشاد کردم و با یه لحن کاملاً ساختگی و ناباور گفتم:

«ولی آخه....»

مهسا نذاشت جملم تموم بشه، با تلخی وسط حرفم پرید:

«عمو حشمت ده سال پیش با زن‌عمو مهناز ازدواج کرد. امیر در واقع پسربرادر عمو حشمته، نه پسرِ خودش!»

با این حرفش، انگار هوا توی ریه‌هام یخ بست؛ نفسم به سختی و با درد بالا اومد. ده سال پیش؟! یعنی درست همون روزهایی که من میون شعله‌های آتیش جزغاله می‌شدم و مثل یه تیکه گوشتِ سوخته و بی‌جون روی تخت بیمارستان دست‌وپا می‌زدم، حشمت رفته بود پی عیش‌ونوش و جشن عروسی با مهناز؟! پس عمو حیدر چی شده بود؟ اون عموی بی‌چاره کجا رفته بود؟

دندون‌هام رو از شدت غیظ روی هم فشار دادم، نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از چشم‌های مهسا دزدیدم تا برقی که از خشم توی چشم‌هام شعله کشیده بود رو نبینه. با لحنی که سعی می‌کردم فقط بوی کنجکاوی بده و بس، پرسیدم:

«آهان. عجب! ببخشید اگه فضولی می‌شه، ولی پدرِ آقا امیر، یعنی اون‌یکی عموتون کجان پس؟ بعد، چرا راجع به این چشمه‌خانم با فعل گذشته حرف می‌زنین؟ مگه کجاست؟»

مهسا بدون اینکه فوراً جواب بده، با دستش به نیمکت چوبی لبه‌ی استخر اشاره کرد و گفت:

«می‌شه اینجا بشینیم؟ برام سخته توی راه رفتن این چیزا رو بگم.»

با نفسی که توی سینه حبس شده بود، آروم سر تکون دادم و قدم برداشتم. بندبند وجودم فریاد می‌زد که این انتخاب اصلاً اتفاقی نیست؛ مطمئن بودم مهسا این نیمکت رو کاملاً عمدی انتخاب کرده. این همون نیمکت لعنتی کنار استخر بود؛ پاتوق همیشگی من و مهسا، وقت‌هایی که پاش به این عمارت باز می‌شد و ساعت‌ها روش می‌نشستیم و درددل می‌کردیم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت هشتاد و پنج

سرمای گزنده‌ی آهن نیمکت، از پالتوی ضخیمم رد شد و مثل یه نیش تیز، مستقیم توی استخون‌هام نشست. یه لرزشِ آنی رد روی تنم رد انداخت؛ نمی‌دونستم به‌خاطر باد سردِ غروب بود که توی حیاط می‌پیچید، یا از زهر خشمی که حس می‌کردم داره توی رگ‌هام یخ می‌زنه. باید به هر قیمتی بود نقابم رو سفت می‌چسبیدم؛ این دختر، مهسا، چشماش زیادی تیز بود، بوی خطر می‌داد.

مهسا طبق عادت همیشگیش، یه پاش رو جمع کرد زیرش و روی نیمکت، درست روبه‌روم جا خوش کرد. سنگینی نگاهش جوری بود که انگار تیغ کشیده باشه و تا ته ذهنم رو بشکافه. مجبور شدم نیم‌چرخی بزنم تا چشم‌توچشمش بشم. با یه لحن غبارگرفته که انگار از ته صندوقچه‌ی خاطرات مرده درمی‌اومد، گفت:

« قبلاً هر وقت می‌اومدم خونه‌ی عمو، با چشمه دقیقاً همین‌جا می‌نشستیم.»

مردمک چشم‌هام از ضربه‌ی این اسم لرزید، ولی نذاشتم بازی لو بره. سریع گوشه‌ی لبم رو کش آوردم، یه لبخند محو و پر از کنجکاوی ساختگی رو صورتم پاچیدم و گفتم:

« پس حسابی با هم جور بودین!»

مهسا بغضش رو به‌زور قورت داد، صداش از ته گلوش دراومد:

«بودیم آره، بودیم! گفتی چرا همه‌ش فعل گذشته به کار می‌برم؟ واسه این‌که چشمه، ده سال پیش، درست توی همون خونه‌ای که با امیر سروسامون گرفته بود، سوخت. همه‌چی خاکستر شد خزان. حتی یه بندانگشت از استخوناشم نموند که خاکش کنیم!»

یه حس یخ‌زدگی غریب به قفسه‌ی سینه‌م چنگ انداخت. صورتم رو جمع کردم، یه اندوه دروغین کشیدم روی پوستم و با صدایی که سعی می‌کردم لرزشِ مرگبارش لو نره، زمزمه کردم:

«خیلی متأسفم. خدا رحمتش کنه.»

گفتن این کلمات لعنتی، انگار آخرین قطره‌های جونم رو بیرون کشید. عجب سیرک تلخی بود! چند نفر توی کل این دنیای بی‌صاحاب پیدا می‌شن که واسه مرگِ خودشون به یه شخص دیگه تسلیت بگن؟ کی تا حالا واسه جنازه‌ای که اصلاً وجود نداره، نثار روح خودش فاتحه فرستاده بود؟! 

مهسا سری تکون داد. یه قطره اشک از گوشه‌ی چشمش سُر خورد پایین:

« خدا رفتگانِ تو رو هم بیامرزه.»

یه مکثِ کوتاه کرد، بعد سرش رو کج کرد و با صدای آروم‌تری ادامه داد:

« راجع به بابای امیر پرسیدی، نه؟»

ذهنم هنوز داغون و منگِ حرفای قبلیش بود. ناخواسته، بدون اینکه عقلم فرمون بده، کلمات از دهنم بیرون پرید:

« آره، عمو حیدر؟»

به ثانیه نکشید که قلبم هُری ریخت پایین. چشم‌هام گرد شد و محکم زبونم رو گاز گرفتم. گند زدم! فشار این عذابِ لعنتی حواسم رو پرت کرده بود. مهسا یه تای ابروش رو آروم بالا داد. نگاهش یهو منجمد شد، رگه‌های غلیظی از شک توی چشماش نشست و شمرده‌شمرده گفت:

« آره، عمو حیدر! ولی یادم نمی‌آد اسمش رو بهت گفته باشم؟»

آب دهنم رو با یه صدای خفه و تلخ به زور  پایین فرستادم. نوک زبونم رو روی لب‌های خشک‌شده‌م کشیدم. باید جمعش می‌کردم، همین الان! با یه تظاهرِ دست‌پاچه گفتم:

« آخه ماهلین، چن‌بار سراغش رو از آقا امیر گرفت، من شنیدم. فکر کردم منظور شما هم دقیقاً همونه، آخه اون موقع خیال می‌کردم فقط از عموشون حرف می‌زنن. بعد حرف‌های شما گفتم حتما پدرشون همون حیدر خان هست.»

مهسا هیچ تکونی نخورد. نگاهش مثل سرب سنگین، روی خطوط صورتم قفل موند. سکوت بین‌مون کش اومد؛ جوری که فقط صدای خش‌خش برگ‌های خشک زیر پای باد میومد. بعد از چند ثانیه‌ی مرگبار، لب‌هاش تکون خورد و خیلی آروم، کش‌دار و پر از سوءظن گفت:

«صحیح.»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشتاد و شش

مهسا از جاش بلند شد، خاک نشسته روی دامن‌پالتوش رو با بی‌حوصلگی تکوند و نگاهش رو مستقیم و نافذ توی چشم‌هام دوخت:

«بیا خزان‌جان، می‌خوام یه جای قشنگ رو نشونت بدم؛ تو راه با هم حرف می‌زنیم.»

نمی‌دونستم خیالاتی شدم یا واقعاً اسم «خزان» رو یه جوری ادا کرد که پشتم لرزید. لحنش موذی و پُر از طعنه بود؛ درست مثل کسی که داره روی یه زخم کهنه دست می‌کشه و منتظره ببینه کی خونش بیرون می‌زنه. پا‌به‌پای هم راه افتادیم. صدای خش‌خش خرد شدن برگ‌های خشک زیر سنگینی قدم‌هامون، سکوت باغ رو تیکه‌تیکه‌ می‌کرد. مهسا سرش رو پایین انداخت، خیره شد به انتهای مسیر سنگ‌فرش و آروم شروع کرد به روایت کردن داستانی که بندبندش داشت روحم رو می‌جوئید: «عمو حیدر و مهناز اون سال‌ها مدام جنگ‌ودعوا داشتن. درست همون موقع‌ها چشمه و امیر هم داشتن طلاق می‌گرفتن. چشمه دیگه پاش رو توی جمع‌های خانوادگی نمی‌ذاشت، با باباش هم سرسنگین شده بود. اصلاً روحش هم خبر نداشت توی این عمارت چه جهنمی به پا شده.»

مکثی کرد، چهره‌ش توی هم رفت و با تلخی عمیقی ادامه داد:

«عمو حیدر خیانت کرد. تا طلاق‌شون ثبت شد، با همون زنِ جدید ازدواج کرد و کلاً از خانواده طرد شد. دو ماه بعد قرار شد مهناز و عمو حشمت با هم عقد کنن! درست روز عقدشون بود که اون اتفاق شوم واسه چشمه افتاد و همه‌چی روی هوا رفت. بعد چند ماه بازرس پرونده اعلام کرد خودکشی بوده و چون انفجار همه‌چیز رو نابود کرده، اثری نمونده! پرونده رو مختومه کردن و فردایِ همون روز، عمو حشمت و مهناز رفتن محضر و به هم محرم شدن.»

زمین زیرِ پام تاب خورد. سیاهی غلیظی جلوی چشمام قد کشید. سرم چنان داغ کرده بود که حس می‌کردم داره می‌ترکه. این چنگال که بیخ گلوم رو چسبیده بود چی بود؟ خشم و انزجاری که مثل زهر توی تنم پخش می‌شد، داشت کورم می‌کرد. دلم می‌خواست با جنون بدوم، یقه‌ی کثیف حشمت رو بچسبم و فریاد بزنم:

«کلاً یک ماه واسه دخترت صبر کردی؟! فقط یک ماه لعنتی؟! بعد تا برگه مختومه شدن اومد، رفتی زن گرفتی؟!»

انقدر ویرون بودم که نفهمیدم کی مسیر رو طی کردیم. وقتی به خودم اومدم، وسط حیاط‌خلوت، لابه‌لای عطر خاک و گلدون‌هایِ محبوب مامان نفس‌نفس می‌زدم. ناخوداگاه نفس عمیقی کشیدم، اون مکان باعث اروم شدنم شد. اونم بعد این همه سال؛ مهسا درست روبه‌روم سد معبر کرده بود؛ با چشم‌هایی که خیس اشک بود و تا عمقِ وجودم رو نشونه گرفته بود. با حالت مچ‌گیری پرسید:

«دارین گریه می‌کنین؟»

سریع دست کشیدم زیر چشمم و با صدایی که سعی می‌کردم لرزش نداشته باشه، گفتم:

«بله. دخترعموتون سرنوشت تلخی داشته!»

لبخند تلخ و مرموزی زد؛ لبخندی که انگار داشت بهم می‌فهموند بازی رو لو دادم. گفت: «آره، متأسفانه.» بعد مکث کرد و با لحنی که هر کلمه‌اش یه تیر بود، ادامه داد:

«راستش رو بخوای، تو من رو یادِ اون می‌ندازی. صدات، چشم‌هات خیلی شبیه چشمه‌اس!»

چشم‌هام رو متعجب و گرد کردم، جوری که انگار تازه دارم می‌شنوم: «واقعاً؟ می‌تونم عکسش رو ببینم؟ قبلاً هم از عموتون شنیدم که چشم‌هام شبیه یه عزیزی هست، پس حتماً منظورشون چشمه‌خانم بوده!»

مهسا با چشم‌هایی که ریز شده بود، سرش رو تکون داد. موبایلش رو درآورد، چند ثانیه با انگشت‌های لرزونش روی صفحه ور رفت و بالاخره عکسی رو بالا آورد. عکسی از روز عروسیم، همون عکسی که با هم گرفته بودیم. گوشی رو سمتم گرفت، صفحه روشن و درخشان بود و تصویر خودم، «چشمه»، با اون لباس سفید لعنتی، درست مقابلِ چشم‌هام بود. انگار که آینه بهم خیره شده باشه.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

هشتاد و هفت

داشتم توی افکار خودم غرق می‌شدم چیزی بگم، که با صدای جیغ بلند و کشیده‌ی مهناز، سکوت باغ شکست. هر دو به خودمون اومدیم؛ انگار که برق‌گرفته باشتمون. بدون اینکه حرفی بزنیم، دوتایی با دو به سمت عمارت دویدیم.پله‌ها رو دوتا یکی بالا رفتیم و نفس‌بریده وارد اتاق شدیم. مهناز کنار تخت افتاده بود.

برای چند ثانیه همون‌جا، توی چارچوب در، خشکم زد. زنی که یه روز با یه نگاهش همه رو سر جاشون می‌نشوند، حالا روی زمین مچاله شده بود. انگشت‌هاش به لبه‌ی ملافه چنگ می‌زد و هر بار سعی می‌کرد خودش رو بالا بکشه، دستش سر می‌خورد. پاهاش بی‌حرکت مونده بودن و صدای ناله‌ش لابه‌لای نفس‌های بریده‌اش گم می‌شد.

مهسا کنارش زانو زد.

«زن‌عمو، چرا تنهایی بلند شدین؟ صدام می‌کردین خب!»

مهناز چیزی گفت که درست نشنیدم. لب‌هاش می‌لرزید و نگاهش بین تخت و دست‌های خودش می‌چرخید. مهسا بازوش رو دور کمرش انداخت و سعی کرد بلندش کنه، اما نتونست. سرش رو به طرفم برگردوند؛ نگاه مستأصلش برای چند لحظه روی صورتم موند.

دلم نمی‌خواست بهش نزدیک بشم. هنوز صدای اون زن، حرف‌هاش، تحقیرهاش، یه گوشه‌ی سرم زنده بود. اما نمی‌شد همون‌طور ایستاد و تقلاش رو تماشا کرد.

جلو رفتم و خم شدم. دستم رو زیر بغلش بردم؛ سردی پوستش از زیر آستین نازکش هم حس می‌شد. بوی دارو و هوای مونده‌ی اتاق توی دماغم پیچید. با کمک مهسا بلندش کردیم. ناله‌ی کوتاهی کرد و انگشت‌هاش محکم دور ساعدم حلقه شد. دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و وزنش رو تحمل کردم تا بالاخره روی تخت نشست.

پاهاش رو روی تشک گذاشتیم و مهسا بالش رو پشت سرش مرتب کرد. خواستم عقب بکشم که نگاهم به چشم‌هاش افتاد.

چشم‌های گودرفته‌ش هنوز همون نگاه رو داشتن؛ فقط دیگه زور سابق توشون نبود. لب‌هاش رو به هم فشرده بود و سعی می‌کرد نفس‌هاش رو آروم کنه. نمی‌دونستم از درد بود یا از اینکه یه غریبه ضعفش رو دیده بود، اما نگاهش رو خیلی زود ازم گرفت و با دست لرزون، لبه‌ی لباسش رو پایین کشید.

اون حرکت کوچیک کافی بود تا حس کنم زیادیم.

زیر لب گفتم: «ببخشید.» و از اتاق بیرون اومدم.

توی سالن ایستادم. هنوز جای فشار انگشت‌هاش رو روی ساعدم حس می‌کردم. از پشت در، صدای آروم مهسا می‌اومد و جواب‌های نامفهوم مهناز. نگاهم بی‌هدف روی وسایل خونه چرخید‌.

چند دقیقه بعد مهسا بیرون اومد و در رو نیمه‌باز گذاشت. رنگ به صورتش نمونده بود. دستش رو روی پیشونی کشید و نفسش رو با خستگی بیرون داد.

آروم پرسیدم:

«شیمی‌درمانی می‌شه؟»

سر تکون داد.

«آره، این بار چهارمه.» لب‌هاش لرزید. «دعا کن جواب بده. دعا کن این دفعه حالش بهتر بشه.»

نگاهم برای لحظه‌ای به در اتاق برگشت.

«دقیقاً بیماریش چیه؟»

مهسا چشم ازم گرفت. به قاب‌عکس‌های روی دیوار خیره شد، انگار گفتنِ اسم بیماری هنوز هم براش سخت بود.

«سرطان مغز استخوان، بدخیمه. خیلی دیر فهمیدیم.» آب دهنش رو قورت داد و آهسته‌تر گفت: «خیلی دیر دست‌به‌کار شدیم.»

چیزی توی دلم فرو ریخت؛ نه از جنس دلسوزیِ ساده‌ای که بشه با یه آه ازش گذشت. بیشتر شبیه خالی شدن جایی بود که تا همین چند دقیقه پیش پُر از خشم بود. زیر لب گفتم:

«خدا شفا بده.»

حرف دیگه‌ای نداشتم. نه می‌تونستم دستش رو بگیرم و از خوب شدن مهناز بگم، نه دلم می‌خواست بیشتر از این کنار اون اتاق بمونم. دیدن اون زن توی اون وضعیت، چیزی رو توی ذهنم به هم ریخته بود که هنوز نمی‌فهمیدمش.

بند کیفم رو روی شونه‌م جابه‌جا کردم.

«خیلی ممنون از دعوتت. فکر کنم بهتره دیگه برم. شما هم پیش ایشون باش.»

مهسا رو به من برگشت. لبخند کم‌رنگی زد و گفت:

«خواهش می‌کنم. از معاشرت باهات لذت بردم.»

چند قدم کنارم راه اومد، اما نزدیک پله‌ها مکث کرد.

«نمی‌دونم چرا این‌همه چیز برات تعریف کردم.»

دستم روی بند کیفم سفت شد. منتظر موندم ادامه بده. نگاهش آروم بالا اومد و روی چشم‌هام ثابت موند.

«شاید به خاطر چشم‌هاته...»

برای لحظه‌ای صدای نفس کشیدن خودم رو هم می‌شنیدم. دلم می‌خواست نگاهم رو بدزدم، ولی می‌دونستم همین فرار کوچیک هم ممکنه به چشمش بیاد. لبخند کوتاهی زدم و گفتم:

«خدا رحمتش کنه.»

مهسا چیزی نگفت. چند ثانیه بیشتر از حد معمول نگاهم کرد و بعد سرش رو پایین انداخت.

تا دم در همراهیم کرد. چند کلمه‌ای درباره‌ی دیدار دوباره حرف زد و شماره‌م رو خواست. شماره رو که توی گوشی‌اش ذخیره کرد، یه تماس کوتاه گرفت تا من هم شماره‌ش رو داشته باشم. صدای زنگ گوشی توی کیفم بلند شد و بی‌دلیل دلم رو لرزوند.

خداحافظی کردم و از عمارت بیرون زدم. هوای خنک به صورتم خورد. نفس عمیقی کشیدم، اما اون گرفتگیِ سینه‌م باز نشد. حتی وقتی در پشت سرم بسته شد، هنوز حس می‌کردم نگاه مهسا روی صورتم مونده.

توی راه خونه، تمام حرف‌ها و حرکت‌های امروزم رو از اول مرور کردم. کجا زیادی مکث کرده بودم؟ کدوم حرف رو نباید می‌زدم؟ اشک‌هام، نگاهم به اون عکس، آشناییِ بی‌اختیارم با گوشه‌وکنار باغ...

چقدر دیده بود؟ چقدر فهمیده بود؟

اون «شاید به خاطر چشم‌هاته» از سر دلتنگی بود یا آخرین فرصتی که بهم داده بود خودم حقیقت رو بگم؟

گوشی رو از کیفم بیرون آوردم. اسم مهسا روی صفحه بود. چند لحظه بهش خیره موندم و بعد صفحه رو خاموش کردم. از این به بعد باید بیشتر مراقب می‌بودم. خیلی بیشتر.

اما هر بار سعی می‌کردم روی مهسا تمرکز کنم، تصویرجلوی چشمم می‌اومد؛ انگشت‌هایی که به ملافه چنگ می‌زدن، پاهایی که همراهیش نمی‌کردن، اون نگاه کوتاه و شکسته‌ای که ازم دزدید.

بیماریش گذشته رو پاک نمی‌کرد. من هم یه‌دفعه نبخشیده بودمش. فقط دیگه نمی‌خواستم چیزی به رنجی که می‌کشید اضافه کنم. توی ذهن خشمگین من، این همون تاوانی بود که مدت‌ها منتظرش مونده بودم؛ حسابی که انگار بدون دخالت من داشت تسویه می‌شد.

مهناز رو از لیستم خط زدم. اما حشمت.

با فکر کردن به اسمش، دوباره فکم سفت شد. فردای بسته شدن پرونده رفته بود محضر. فردای روزی که خیال همه از نبودن من راحت شده بود.

هنوز حرف‌های زیادی مونده بود که باید از دهن خودش می‌شنیدم. هنوز باید می‌فهمیدم وقتی فکر می‌کرد دخترش برای همیشه زیر خاکه، چطور تونسته بود به اون راحتی برگرده سر زندگیش. برای اون، ماجرا تموم نشده بود.

تا پلک می‌بستم، یه تصویر برمی‌گشت؛ صورت خندونم توی عکس عروسی، نگاه موشکاف مهسا، دست‌های لرزون مهناز.و بعد حشمت.

چشم‌هام رو باز می‌کردم، اما فرقی نداشت. همه‌شون باهام تا توی اون اتاق اومده بودن.

نمی‌دونم چقدر همون‌طور موندم. که بالاخره خستگی از فکرهام جلو زد و خوابم برد؛ با دستی که هنوز گوشه‌ی پتو مشت شده بود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشتاد و هشت

صبح که بیدار شدم، انگار یه وزنه سربی روی قفسه سینه‌م سنگینی می‌کرد. با بدنی سنگین سمت بیمارستان راه افتادم. با هزارتا ترفند، چونه‌زنی و التماس به پرستارها که «من رو می‌شناسن»، بالاخره رضایت دادند با رعایت کامل پروتکل‌ها، فقط چند دقیقه تو اتاق احتشام برم. 

هوای اتاق سنگین و سرد بود، بویِ گندِ مواد ضدعفونی‌کننده توی ذوقم می‌زد. رفتم کنارش نشستم. دست‌های بی‌‌جونش رو که روی ملافه سفید افتاده بود نگاه کردم. بغضم داشت می‌ترکید، اما سعی کردم صدام رو کنترل کنم. کلی از روزگارم گفتم، از این‌که چقدر تنهایی می‌کشم، از اینکه چقدر دلم می‌خواد این بازی لعنتی تموم شه. بعد با صدایی که می‌لرزید گفتم:

«می‌دونی بابا، با اینکه شب و روز دارم حسرت می‌کشم به هوش بیایی، و فقط یه بار، فقط برای یک‌بار اون چشم‌های مهربونت رو ببینم و برای اولین‌بار از ته دلم صدات کنم "بابا" و ببینم واکنشت چیه. ولی الان، الان نمی‌خوام به هوش بیای. چون می‌دونم اگه چشم باز کنی و ببینی چه آدمِ سنگدلی شدم، کلی دعوام می‌کنی.»

اشک‌هام سرازیر شد. چنگ زدم به ملافه، انگار می‌خواستم با این کار جلوی تقدیر رو بگیرم.

«میدونم من رو این‌شکلی دوست نداری، می‌دونم از این خزان انتقام‌جو متنفری، ولی باور کن نمی‌تونم. نمی‌تونم ازشون بگذرم. امیر، حشمت، ماهلین. بابا، من نمی‌تونم ازشون بگذرم!»

دستِ سردش رو بین دست‌هام گرفتم و با التماس گفتم:

«امیدوارم من رو ببخشی.»

خواستم بلند شم برم، اما یهو صدای بوق ممتد و تیز دستگاه، مثل تبر توی مغزم خورد. خشکم زد. نگاهم روی اون خط لعنتی مانیتور که صاف شده بود. قفل شد. صافِ صاف بود. انگار دنیا برام ایستاد. 

ثانیه‌ای نگذشت که اتاق پر از آدم‌های سفیدپوش شد. سمیه با ترس و لرز به بیرون هولم داد. تقلا می‌کردم، جیغ می‌زدم، می‌خواستم برگردم تو. داد می‌زدم:

«نرو! حق نداری بری! حق نداری باهام قهر کنی و تنهام بذاری. بابا برگرد!» 

سمیه محکم بغلم کرده بود، اما من مثل یه دیوانه دست‌وپا می‌زدم تا از دستش در برم. توی اون گیرودار، یهو صدای گرم و آشنایی از پشت سر توی گوشم پیچید. بازوهای محکمی دورم حلقه شد و صدایی که حالا حکم ناجیم رو داشت، لرزشم رو آروم کرد:

«آروم باش خزان. آروم قربونت برم. صبر کن. مطمئنم استاد تنهات نمی‌ذاره. آروم باش، کلی مریض اینجاست.»

احسان بود. عطرِ تلخِ لباسش کمی هوشم رو سر جاش آورد. رو کرد به سمیه و با لحنی قاطع گفت:

«ماسکش کو؟ بدو برو یه ماسک بیار.»

سمیه سریع رفت و با ماسک برگشت. احسان خودش ماسک رو روی صورتم زد. چشم‌هام رو به شیشه‌ی اتاق دوختم. دکترها داشتن با دستگاه شوک کار می‌کردن. تو دلم داشتم با خدا معامله می‌کردم؛ التماس می‌کردم، گریه می‌کردم. «خدا! توروخدا برگردونش، توروخدا...»

یهو، دوباره صدایِ نامنظمِ «بیپ... بیپ» بلند شد. خط صاف مانیتور دوباره موج‌دار شد. ضربان قلبش برگشت. اون لحظه انگار تمام اکسیژن دنیا رو یک‌باره ازم گرفتن. اون‌قدر فشاری که توی این چند دقیقه تحمل کرده بودم زیاد بود که دیگه توانِ ایستادن نداشتم. همون‌طور که توی آغوش احسان بودم، زانوهام خالی کرد، سر خوردم روی زمین و همه‌چیز، سیاه شد.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشتاد و نه

تازه از اون عمل‌های سنگین و طاقت‌فرسا به خونه برگشته بودم؛ یه خونه‌ی کوچیک، دنج و سرد که احتشام برام تو دل غربت خریده بود. البته که «خونه» کلمه‌ی بزرگی بود برای اون قفس تنهایی؛ من حتی وقتی ایران بودم هم توی اون شلوغی‌ها و بین اون آدم‌ها غریبه بودم، چه برسه به اینجا که حتی زبون آدم‌هاش هم با روح خسته‌م بیگانه بود. دو سال از اون آتیش‌سوزی لعنتی می‌گذشت و من هنوز نتونسته بودم روی پاهام بند بشم. فردا روز موعود بود؛ روزی که قرار بود بعد از این همه وقت، بانداژهام رو باز کنم. احتشام می‌گفت بهتره دیرتر بازشون کنم تا اگه قراره با تصویر جدیدم روبرو بشم، ضربه‌ش کمتر باشه و بتونم باهاش کنار بیام؛ هرچند من می‌دونستم حتی اگه سال‌ها هم بگذره، هیچی تغییر نمی‌کنه. افسردگی مثل یه بختک سیاه روی سینه‌م افتاده بود و راه نفسم رو بسته بود. کم‌اشتهاییِ عصبی، اسمی که تراپیست روی این بی‌میلی مطلقم به غذا گذاشته بود. باعث شده بود وزنم به چهل کیلو برسه؛ یه اسکلت متحرک که فقط پوست سوخته‌ش رو به سختی روی استخون‌هاش می‌کشید. ولی مگه اهمیتی هم داشت؟ نه، اصلاً. من نه خانواده‌ای داشتم، نه آینده‌ای، نه حتی چهره‌ای که تو آینه دنبال ردِ پایی از خودم بگردم. احتشام برام کم نمی‌ذاشت؛ اون‌مرد، با اینکه خودش تازه داغِ دخترش رو دیده بود و سینه‌ش پر از زخم کهنه بود، هر دو ماه یه بار بلیط می‌گرفت، می‌کوبید و به کانادا میومد و بیشتر از یه پدر واقعی برام پدری می‌کرد. ولی مشکل از اون نبود، مشکل از من بود؛ تمام دردهای سرکوب‌شده‌ی بچگی‌ام، تمام تحقیرها و تنهایی‌هایی که قبل از آتیش‌سوزی توی عمارت کشیده بودم، بعد از اون شب لعنتی مثل آتشفشان دهن باز کرد و روانم رو به مرز فروپاشی برد. تو روز، به زور دو کلمه حرف از دهنم درمیومد؛ انگار تارهای صوتی‌م هم مثل روحم خشکیده بود. بقیه‌ی وقتم یا توی بیمارستان می‌گذشت یا تویِ اون خونه‌ی بی‌روح که احتشام برای اینکه توش تنها نباشم یه هم‌دم استخدام کرده بود؛ یه دختر بیست و چند ساله‌ی مهربون با موهای مشکی و چشم‌های سبز که خیلی سعی می‌کرد من رو از این پیله‌ی سیاه  بیرون بکشه، ولی من تو شرایطی نبودم که بتونم حتی به لبخندهاش جواب بدم. از همون شش ماه اول که تازه ساکن کانادا شده بودم، به پیشنهاد اون دختر و اصرارِ احتشام، جلسات تراپی رو شروع کرده بودم، ولی دریغ از یه ذره تغییر؛ من توی اون سیاهی غرق شده بودم و هیچ دست نجاتی نمی‌تونست من رو به دنیای آدم‌های زنده برگردونه.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت نود

داشتم برای هزارمین بار این افکار پوچ داشت توی سرم رژه می‌رفت که «اِما» با یک عالمه خرید تو خونه اومد. با اون انرژی بی‌پایانش گفت:

«های هانی! امیدوارم روز خوبی رو شروع کرده باشی.»

یه پوزخند بی‌حس زدم؛ هرچند مطمئن بودم از زیر اون همه لایه بانداژ چیزی نمی‌بینه. با صدای خش‌دار و آروم گفتم:

«های.»

صندلی رو کشید و دقیق روبه‌روم نشست. با اون لب‌های خوش‌فرم صورتی‌رنگش، لبخند زد و با هیجان رو مُخیش گفت:

«بیا ببین برات چی گرفتم!»

بعد با اون چشم‌های آرایش‌کرده‌اش بهم چشمک زد و در حالی که آدامسش رو با ولع می‌جوید، ادامه داد:

«البته که دستور پدرجانته!»

کار احتشام بود؛ همیشه همین بود. می‌خواست به هر قیمتی شده من نیمه‌جون رو به این دنیای لعنتی وصل کنه. با بی‌تفاوتی بهش نگاه کردم. اِما با شادی یه پیراهن تابستونی کوتاه و لیمویی‌رنگ از توی پاکت بیرون کشید. یه لحظه از ذهنم گذشت که اگه الان «چشمه» بود، واسه این لباس پا به پای این دختر غش و ضعف می‌کرد. ولی من؟ الان حتی تره هم برای این چیزها خورد نمی‌کردم. لباس‌ها، رنگ‌ها... همه‌شون برام سیاه و سفید و بی‌معنی بودن.

اِما هی از توی اون پاکت‌های مزخرف وسیله درمیاورد و وراجی می‌کرد:

«من مطمئنم فردا که بانداژها رو باز کنی و چهره‌ت رو ببینی، از این حال‌وهوا درمیای!»

توی دلم به این خوش‌خیالی‌های احمقانه پوزخند زدم. بالاخره اون فردا رسید. در کمال تعجب، احتشام دوباره خودش رو به خاطر من به کانادا رسونده بود. با دیدنش دلم مچاله شد؛ خجالت کشیدم. ثانیه‌ای از ذهنم گذشت که این مرد تو این دو سال، بیشتر از پدر واقعی خودم برام پدری کرده. ولی من چی؟ من فقط یه جنازه‌ی متحرک بودم که احتشام داشت الکی پول گزاف خرج ترمیمش می‌کرد.

بانداژها باز شد. اِما با دیدنِ صورتم کلی ذوق کرد و گفت:

«حالا وقتشه که آماده‌ت کنیم تا پدرت با دیدنت ذوق‌مرگ بشه!»

تا کارش تموم نشد، اجازه نداد خودم رو توی آینه ببینم. وقتی لباسم رو تنم کرد و به زور برام آرایش کرد، پارچه‌ای که این دو سال روی همه‌ی آینه‌های خونه—مخصوصاً اون آینه‌ی قدی گوشه‌ی اتاق—کشیده بود رو کنار کشید.

برای اولین بار، واکنشی جز سکوت و میخکوب شدن نداشتم. جلو رفتم و با ناباوری دست روی پوستِ صاف و سفیدِ صورتم کشیدم. باورم نمی‌شد، انگار نه انگار که آتیش گرفته بود؛ پوستم حتی از روز اول هم بهتر شده بود.

اون چهره‌ی توی آینه، برام غریبه بود، انگار یه غریبه داشت بهم نگاه می‌کرد. اما همون غریبه، یه نور کم‌سو توی اعماق وجود تاریکم روشن کرد. می‌دونستم دلیل این نور، تلاش‌های بی‌وقفه‌ی احتشامه؛ کسی که در حق من شکسته، پدری رو تموم کرده بود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت نود و یک

احتشام وقتی برای اولین بار چهره‌ام رو بدون اون بانداژها دید، درست مثل پدری که پاره‌ی تنش رو بعد از سال‌ها پیدا کرده، اشک ریخت. ذوق‌زده بغلم کرد و با صدایی که از ته دلش می‌اومد، گفت:

«تو دختر منی، نه به جای اون دختری که از دست دادم؛ نه! تو انگار خواهری بودی برای خزانی که رفت، و حالا اومدی که اسمش رو زنده نگه داری. جای تو توی قلب من با هیچ‌کس دیگه قابل مقایسه نیست.»

اون جمله‌ها، اون گرمایِ پناهنده‌ش، انگار یه سدِ بتنی رو توی وجودم شکست؛ دست‌های خشک و بی‌جونم بالا اومد و بعد از دو سال، دو قطره اشک داغ از چشم‌هام روی گونه‌هام غلتید.

از اون روز ورق برگشت. کلاس‌های مداوم، جلسات تراپی و اصرارهای احتشام برای ادامه‌ی تحصیل، کم‌کم من رو از اون پیله‌ی مرگبار بیرون کشید. تصمیم گرفتم دانشگاه برم؛ همون‌جایی که یه روز آرزوش توی عمارت حشمت به دلم مونده بود، حالا آغوش باز کرده بود و احتشام با کمالِ میل داشت من رو سمتش سوق می‌داد. معاشرت با اِما، گردش با دوست‌های دانشگاه و زندگی دوباره، باعث شد از این رو به اون رو بشم. "چشمه"، اون دختر درهم‌شکسته و سوخته‌ی توی آتیش، ذره‌ذره نفس‌های آخرش رو کشید و مرد، و از خاکسترش "خزان" متولد شد؛ یه دختر موفق، جذاب و با اعتمادبه‌نفس بالا که عاشق این نسخه‌ی تازه از خودش بود.

اما درست وقتی که طعم زندگی واقعی رو می‌فهمیدم، اِما، اون فرشته‌ای که حال خوبم رو بهش مدیون بودم، توی یه تصادف نحس رانندگی پر کشید و رفت. یادمه بعد رفتنش دوباره یک افسردگی شدید رو پشت سر گذاشتم، اونم به کمک نرگس، نرگس جای خالی اِما رو تا حدودی برام پر کرد و روزها گذشت. اون‌قدر احتشام بهم انگیزه می‌داد که حتی یادم رفته بود برای چی زنده موندم؛ اصلاً ثانیه‌ای به انتقام فکر نمی‌کردم. شش سال بعد، به عنوان "مهندس خزان تهرانی" به ایران برگشتم. با احسان آشنا شدم، شرکتم رو با حمایت‌های بی‌دریغ احتشام راه انداختم و همه‌چیز داشت مثل یه رویای شیرین جلو می‌رفت. تا اینکه، اون تصادف کذایی مثل پتک تو سرم خورد. احتشام، تنها تکیه‌گاهم، تنها دلیل نفس کشیدنم، توی کما رفت؛ و من موندم و دنیایی که دوباره داشت روی سرم آوار می‌شد.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت نود و دو

سرمای استخوان‌سوزی توی بدنم پیچید، که باعث شد یهو از خواب بپرم؛ لرزش شدیدی داشتم. چشم‌هام تار بود، انگار غبارِ غلیظی روی همه‌چیز کشیده بودن. ذهنم کار نمی‌کرد؛ انگار از یه خواب چندساله بیدار شده باشم و نمی‌دونستم کجام. چند دقیقه‌ی طولانی گذشت تا بالاخره تصویر سقف بیمارستان و اون نورهای سفید کرخت‌کننده رو تشخیص دادم. با اینکه همیشه از بوی مواد ضدعفونی‌کننده‌ی بیمارستان حالم بد می‌شد، این‌بار انگار حس بویایی‌م هم از کار افتاده بود؛ همه‌چیز تو یه سکوتِ مطلق و خلسه‌آور بود.

توی یه اتاق خصوصی بودم. با گیجی به اطراف نگاه کردم که حس کردم چیزی روی صورتم سنگینی می‌کنه. با زحمت دستم رو بالا آوردم؛ ماسکِ تنفسی بود. با دست لرزون کمی پایین کشیدمش و ناله‌ی خفه‌ای از گلوم بیرون اومد. چند دقیقه‌ای همون‌طور تو برزخ بین خواب و بیداری بودم که در اتاق باز شد. پرستار با دیدن چشم‌های باز من، با تعجب عجیبی گفت:

«وای، خانم تهرانی! به هوش اومدین؟ برم دکتر راستین رو خبر کنم!»

هنوز به خودم نیومده بودم که چند لحظه بعد، احسان با قدم‌های تند وارد شد. چشم‌های خسته‌ش از بالای ماسک، نگران و بی‌قرار بود. سریع مشغول معاینه‌م شد؛ ضربانم رو چک کرد، نور انداخت توی چشم‌هام و با پرستار چند جمله‌ی کوتاه و تخصصی رد و بدل کرد. وقتی کارشون تموم شد و پرستار بیرون رفت، احسان نفس عمیقی کشید و گفت:

«وای خزان من و کشتی تو دختر سه روزه بی‌هوشی! انقدر تو این خراب شده موندی که تست کرونا مثبت شده فعلا تا یک هفته اینجا تو قرنطینه‌ای تا تستت منفی بشه!»

به سختی ماسک رو پایین‌تر آوردم؛ تارهای صوتی‌م انگار خشکیده بودن. با صدایِ خش‌داری پرسیدم:

«چرا... چرا این‌طور شد؟»

احسان با اخم غلیظی دوباره ماسک رو روی صورتم جابه‌جا کرد و گفت:

« یک شوک عصبی رو پشت سر گذاشتی به خاطر همین.»

با یادآوریِ احتشام، ایست قلبیش تنم تیر کشید. سعی کردم بدنم رو تکون بدم و نیم‌خیز بشم، ولی احسان با یه «نچِ» بلند و نگاهی که بوی تشر می‌داد، شونه‌م رو روی تخت فشار داد.

«دِ... کجا؟ مگه نمی‌گم قرنطینه‌ای؟ باید استراحت کنی، پات رو نمی‌تونی از این اتاق بیرون بذاری!»

بغض راهِ گلوم رو بسته بود. ماسک رو با دست پس زدم و با التماس نگاهش کردم: «اِح... بابام... احسان، بابام حالش خوبه؟»

احسان پلک‌هاش رو آروم باز و بسته کرد. با لحنی که سعی می‌کرد آروم باشه گفت:

«آره، خوبه. نگران نباش، وضعیتش با ثباته. باور کن، به خدا اگه اون ماسک رو دوباره برداری، خودم می‌بندمت به تخت! استراحت کن.»

یه لبخند کمرنگ و بی‌جون گوشه‌ی لبم نشست که از چشم‌های تیزبینش دور نموند. چند ثانیه سکوت کرد، بعد با لحنی که یهو نرم شد، دست دستکش‌پوشش رو آورد جلو و دستم رو توی دستش فشرد:

«دلم برای چشم‌هات تنگ شده بود. این سه روز جون به لب شدم. انقدر نگرانت بودم که تمرکز روی کار برام غیرممکن شده بود.»

گرمای دستش، اون‌قدر آرومم کرد که انگار درد تمام اون سه روز و اون کابوس‌ها رو از بدنم کشید. چند دقیقه‌ای همون‌طور بی‌صدا خیره‌ی هم بودیم که صدای پیجر بیمارستان بلند شد؛ احسان رو پیج کرده بودن. مجبور شد بلند شه، با نگاهی که قول برگشتن می‌داد گفت:

«استراحت کن، برمی‌گردم.»

و من، همون‌طور که به رفتنش نگاه می‌کردم، تحت تأثیر داروها دوباره توی سیاهی عمیق خواب غرق شدم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت نود و سه

ده روز خسته کننده بود که کنج این اتاق قرنطینه، حبس شده بودم. بوی تند و گس بتادین و الکل، چنگ انداخته بود بیخ گلوم و ول نمی‌کرد. توی این مدت، احسان هر فرصت و استراحت چند دقیقه‌ای که گیر می‌آورد، غیبش می‌زد و سر از اتاق من درمی‌آورد؛ اون‌قدر که صدای سمیه و بقیه‌ی پرستارها دراومده بود و پشت در با خنده و کنایه پچ‌پچ می‌کردن: «دفتر اختصاصی دکتر راستین از طبقه‌ی بالا منتقل شده به بخش قرنطینه!»

می‌دیدم، حس می‌کردم که رگه‌های نگاهش، تن صداش، حتی نحوه‌ی جلو اومدن و نشستنش روی صندلیِ کنار تخت داره عوض می‌شه. بین من و احسان، مرزها داشتن آروم‌آروم جا‌به‌جا می‌شدن. یه حسِ دوگانه به روحم چنگ انداخته بود؛ هم از این توجه و امنیتی که برام می‌ساخت ته دلم قند آب می‌شد، هم ترس برم می‌داشت. از وابستگی می‌ترسیدم، از اینکه هویتم، نقشه‌هام و این جنگی که راه انداخته بودم، وسط این رابطه‌ی تازه کشیده بشه. کلاً با خودم درگیر بودم و از کلافِ سردرگم احساساتم سر درنمی‌آوردم.

اما توی این ده روز، دست روی دست نگذاشته بودم. از پشت همین صفحه‌ی مستطیلی گوشی، یه آدم کاربلد و پیگیر رو اجیر کرده بودم تا سایه‌به‌سایه‌ی پروژه‌ی حشمت و امیر پیش بره و از تمام گاف‌هاشون مدرک جمع کنه. بعد از چهار روز زاغ‌سیاه چوب زدن، طرف دست‌پر برگشت. وقتی پوشه‌ی عکس‌ها و اسنادِ تخلف یکی‌یکی توی واتس‌اپ برام بارگذاری شد، برقِ خبیثانه‌ای توی چشم‌هام درخشید؛ لبخندِ موذی و کجی کنج لبم جا خوش کرد. همون‌جا براش تایپ کردم: «همین مدارک رو ناشناس بفرست برای بازرسی شهرداری... مبادا اسمی، ردی یا نشونه‌ای از من بمونه!»

اونم همه‌چیز رو بی‌نقص چیده بود و حالا من، روی تخت بیمارستان، با خیالِ ضربه‌ای که به حشمت می‌خورد، منتظر اخطار شهرداری بودم.

توی همین افکارِ شیرین و پر از انتقام غوطه‌ور بودم که در اتاق به آرومی باز شد. احسان با روپوش سفید و چهره‌ای که خستگیِ شیفت از سر و روش می‌بارید اما چشم‌هاش می‌درخشید، داخل شد. لبخند پهنی زد و گفت:

«مژده بده خانم مهندس!»

چشم‌هام از خوشحالی برق زد، لبخند روی صورتم نشست و با ذوقی که نمی‌تونستم پنهانش کنم، گفتم:

«نتیجه‌ی تستم منفی شده؟!»

احسان با لبخند سر تکون داد. با هیجان دست‌هام رو توی هم گره کردم، نفس عمیقی از ته ریه‌هام کشیدم و با تمام وجود نالیدم:

«وای، خدایا شکرت! رسماً داشتم کنج این تخت کپک می‌زدم!»

احسان با اخم ساختگی ابروهاش رو گره زد، دست به سینه شد و با لحنی دلخور گفت:

«انگار خیلی از معاشرت با من لذت نبردی این چند وقته، که این‌طوری واسه خلاص شدن و مرخصی ذوق داری!»

ترسیدم نکنه واقعاً به دل گرفته باشه. هول‌هولکی و نگران از اینکه دلخورش کرده باشم، با عجله گفتم:

«نه به خدا این‌طور نیست! من واقعاً از وقت گذروندن با تو لذت بردم.»

بعد کلافه پوفی کشیدم، شونه‌هام رو انداختم پایین و ادامه دادم:

«ولی خودت که می‌دونی، موندن توی یه اتاق در بسته، اونم کنجِ بیمارستان، برام عذابه، حس می‌کنم بال‌هام رو چیدن و توی قفس انداختنم.»

احسان چند قدم جلو اومد. نگاهِ پر از مهرش رو به چشم‌هام دوخت، دستِ سردم رو بین انگشت‌های گرم و کشیده‌ش گرفت و با نرمی گفت:

«می‌دونم عزیزم، شوخی کردم.»

چند لحظه سکوت بینمون نشست. بعد چشم‌هاش رو ریز کرد، سرش رو کمی کج کرد و با لحنی که بوی کنجکاوی می‌داد، پرسید:

«یه چیز بپرسم؟»

آروم سرم رو تکون دادم. احسان مستقیم توی عمق چشم‌هام خیره شد و گفت:

«درسته هیچ‌کس از بیمارستان خوشش نمیاد. ولی حس تو فقط بدت اومدن نیست؛ تو رسماً از اینجا متنفری. چرا؟ این وحشت از کجا میاد؟»

با حرفش، انگار یه سطل آب یخ روی تنم خالی کردن. تمام عضلات بدنم قفل شد، دهنم مثل کویر خشکید. صدای تپش‌های قلبم رو توی شقیقه‌هام می‌شنیدم. نباید سوتی می‌دادم، نباید یادِ اون شب‌های سیاه و تختی که چشمه روش جون داد، توی چشم‌هام خونده می‌شد. چند بار به سختی آب دهنم رو قورت دادم تا راهِ نفسم باز بشه، بعد با صدایی که سعی می‌کردم نلرزه، من‌من‌کنان گفتم:

«فکر کنم.... به خاطر شغل باباس که من این‌طوری شدم... از بچگی بوی بیمارستان رو با ندیدن‌ها و استرس‌های اون پیوند زدم.»

احسان یکی از ابروهاش رو بالا انداخت، نگاهش برای چند ثانیه‌ی کشنده روی صورتم چرخید، انگار داشت ته‌وتویِ حرفم رو سبک‌سنگین می‌کرد. در نهایت لبخندی زد و زیر لب گفت:

«شاید...»

همین که بحث رو کش نداد، نفس حبس‌شده‌ام رو کاملاً نامحسوس و بی‌صدا بیرون دادم؛ ولی سرمای ترسی که به جونم افتاده بود، به این راحتی‌ها گرم نمی‌شد.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت نود و چهارم

فردا صبح که از بیمارستان بیرون زدم، هوا هنوز بوی نم و سردی اول وقت رو می‌داد. تاکسی جلوی ساختمون که ترمز زد، صدای جر و بحث امیر و ماهلین مثل یه نویز آزاردهنده  تو فضای کوچه می‌پیچید. تا پیاده شدم، خواستم سرم رو بندازم پایین و تند و بی‌سروصدا رد شم، اما صدایِ بم و آشنای امیر، مثل یه تیر قلقلک‌دهنده، سر جام میخکوبم کرد.

«به سلام، همسایه‌ی غایب!»

برگشتم. امیر با اون اقتدارِ همیشگی‌اش داشت از کوچه رد می‌شد و که سمتم بیاد؛ ماهلین هم مثل یه سایه‌ی خشمگین و کلافه دنبالش بود، با چشم‌هایی که از شدت حرص قرمز شده بود. یه نیشخندِ کج گوشه‌ی لبم نشوندم با لحنی که یه عالمه طعنه توش بود، گفتم:

«علیک، نمی‌دونستم انقدر براتون مهمم که آمار رفت‌ و آمدم رو هم چک می‌کنید!»

ماهلین لبش رو گزید و ساکت موند، اما امیر پوزخندی زد، دستش رو کرد توی جیب شلوارش و با اون نگاه نافذ و لعنتی‌اش، توی چشم‌هام زل زد:

«آدم وقتی یه همسایه‌ی مرموز با چشم‌ها و صدای آشنا داشته باشه، ناخودآگاه گوشاش تیز می‌شه.»

تمام عضلات بدنم منقبض شد، ولی نباید می‌باختم. با همون خونسردیِ ساختگی، لبخند زدم و گفتم:

«اینکه چشم‌ها و صدای من شما رو یاد همسر سابقتون می‌ندازه، دلیل نمی‌شه من مرموز باشم، امیرخان! این یعنی شما دچار توهم شدی. توهم یه گذشته‌ای که دیگه نیست.»

ماهلین که انگار از کوره در رفته بود، با ابروهایِ گره‌خورده وسط حرفم پرید:

«تو چشمه رو از کجا می‌شناسی؟»

امیر هم بیکلام، با همون لبخند پیروز مثلاً مچ گرفته‌ی صورتش، نگاهم کرد. یه لحظه مکث کردم، و گفتم:

«هفته پیش، یه گپِ کوتاه با خواهرتون داشتم.» — مکثی دیگه، انگار دارم فکر می‌کنم اسمش رو به یاد بیارم. — ماهلین سریع گفت:

«مهسا!»

سر تکون دادم و  با خونسردی تمام گفتم: «بله، مهسا خانوم. هفته پیش یه گپ کوتاه باهاش داشتم. عکس چشمه رو هم بهم نشون داد. باید بگم واقعاً چهره‌ی زیبا و طبیعی‌ای داشت!»

اون تیکه‌ی «طبیعی بودن» صورتم، صاف وسطِ قلبِ ماهلین نشست. اخم‌هاش تو هم رفت و نگاهِ امیر هم برای چند لحظه به یه نقطه خیره موند، انگار داشت همه‌ی حرف‌هام رو سبک‌سنگین می‌کرد. چند ثانیه سکوت کشنده‌ای بینمون حاکم شد. قبل از اینکه فرصت بازجوییِ دیگه‌ای بهشون بدم، گفتم: «اگه با من کاری ندارید، من تازه از بیمارستان مرخص شدم و نیاز به استراحت دارم.»

امیر با یه لحنِ خاص، طوری که انگار می‌خواست ته‌وتوی ماجرا رو دربیاره، پرسید: «خدا بد نده! بیمارستان واسه چی؟»

خیلی سرد و بی‌تفاوت جواب دادم:

«بد نبینید. به خاطر دیدن پدرم رفتم و توی محیط بیمارستان، تست کرونام مثبت شد؛ این چند وقت اخیر درگیرِ قرنطینه بودم.»

با شنیدنِ اسم «کرونا»، ماهلین یه قدم عقب پرید. دیدن ترس توی چشم‌هاش، یه حسِ پیروزیِ عجیبی بهم داد. خنده‌ی کوتاهی کردم و گفتم:

«نگران نباشید، تستم منفی شده و دوره‌اش هم گذشته.»

بدون اینکه فرصت حرف دیگه‌ای بهشون بدم، با یه خداحافظی کوتاه، چرخیدم و سمت لابی ساختمون رفتم. همون‌جا، پشت در بسته، وقتی صدای پاشون از کوچه دور شد، یه نفس عمیق حبس‌شده رو با تمام قدرت بیرون فرستادم؛ بازی رو شروع کرده بودم و حالا، اونا بودن که باید درگیر فکرهای سیاه می‌شدن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...