رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی

پارت هفتاد و پنج

صبح تو شرکت بودم که گوشیم زنگ خورد؛ اسم حشمت روی صفحه روشن و خاموش می‌شد. تماس رو وصل کردم و خبر داد که امشب برای شام میان. به‌محض قطع کردن تماس، پوزخند عریضی روی لبم نشست. بهانه‌ام جور شده بود. همون موقع وسایلم رو جمع کردم، زودتر از همیشه از شرکت بیرون زدم و بعد از یه خرید مفصل، یک‌راست به خونه برگشتم.

می‌دونستم هم امیر و هم حشمت بدجور کشته‌مرده‌ی دست‌پختم هستن. پیش‌بند رو بستم و با همون پوزخندِ سردی که به صورتم چسبیده بود، شعله‌های گاز رو یکی‌یکی روشن کردم. آشپزخونه برام مثل یه میدون جنگ بود و این غذاها، اسلحه‌های نامرئیم. واسه امیر فسنجون بار گذاشتم؛ غذای موردعلاقه‌ش. واسه حشمت هم مرغِ مخصوص با عطرِ زعفرون و روغنِ حیوانی که همیشه براش ضعف می‌رفت رو تدارک دیدم. 

اما ضربه‌ی اصلی رو واسه آخر گذاشتم. چلوگوشت! همون غذایی که مهناز با تمام وجودش ازش متنفر بود. نه به خاطر طعمش، بلکه به این خاطر که هر وقت مامان این غذا رو درست می‌کرد، بوی عطرش کل خونه رو برمی‌داشت و صدای به‌به و چه‌چهِ همه رو درمی‌آورد و حرص مهناز درمیومد. دستور پخت این چلوگوشت رو همون بچگی‌ها، وقتی قدم به‌زور به کابینت می‌رسید و بغل دست مامان می‌ایستادم، با تمام فوت‌وفن‌هاش یاد گرفته بودم.

مهناز اصلاً اهل آشپزی و این حرف‌ها نبود؛ تمام دغدغه‌ش رسیدگی به سر و وضع خودش بود. ولی مامان. مامانِ من توی دست‌پخت و کدبانوگری زبونزد بود. یه زن ساده، معصوم و به‌شدت زیبا که جوونی و تمامِ زندگیش پای مردِ بی‌لیاقتی مثل حشمت سوخت و حیف شد.

غرق این فکرها بودم که بی‌هوا، دسته‌ی چاقویی که تو مشتم بود رو اون‌قدر محکم فشار دادم که بند انگشت‌هام سفید شد. یه قطره اشک داغ، بی‌اجازه از حصار چشمم فرار کرد و روی گونه‌م خط انداخت. حشمت، اون عوضیِ بی‌رحم حتی من رو از داشتن آغوش مادرم هم محروم کرده بود.

نفس لرزونم رو با حرص بیرون دادم و اشک روی گونه‌م رو با پشت دست پاک کردم. کار غذاها که تموم شد، سراغ سالاد و دسر رفتم. یه میز شاهانه چیدم؛ جوری که هیچ‌کدومشون نتونن کوچیک‌ترین ایرادی بگیرن. همه‌چیز که آماده شد، دنبال پرده‌ی آخر نمایش امشب رفتم. قاب‌عکس‌هایی که از روز اسباب‌کشی همون‌طور گوشه‌ی اتاق مونده بودن و امشب، درست همین امشب، باید روی دیوار میزدم تا خودنمایی کنن.

میخ و چکش رو آوردم. اول چندتا عکس از روزهای زندگیم تو کانادا رو به دیوار زدم، بعد چندتا عکس دونفره و صمیمی با احتشام که حسابی جایگاهم رو محکم می‌کرد. در آخر، دست بردم ته کارتن و یه قاب‌عکس کوچیک و خاک‌گرفته رو بیرون کشیدم. 

با سرانگشت‌هام، لایه‌ی نازک خاک رو از روی شیشه‌ش پاک کردم و انگشت اشاره‌ام رو آروم روی لب‌های خندونِ دخترِ شش‌ساله‌ی توی عکس کشیدم؛ تنها عکسی که من از کودکیش داشتم. خزان، دختر واقعی احتشام. همون دخترِ بیست‌ساله‌ای که درست تو همون روزهای تاریکی که من توی بیمارستان با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کردم، بر اثرِ سرطان جون داد و زیر خروارها خاک رفت. تا امروز، هویت و اسمش نقاب موندگار روی صورت من بشه!

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 77
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

به نام خدا  نام رمان: چشمه ای که خزان شد  نویسنده: زینب چرم‌گر  ژانر: تراژدی، عاشقانه ، انتقامی  خلاصه:  ده سال پیش، دختری به نامِ چشمه به خاک سپرده شد؛ یا این چیزی بود که همه

پارت اول آخرین لحظه‌های مزایده بود. چکش چوبیِ مزایده‌گر روی هوا معلق مونده و بوی عرق و اسکناس‌های مچاله، سالن رو پر کرده بود. به تقلای نفس‌گیر حشمت و امیر نگاه می‌کردم؛ دو تا گرگِ زخمی که داشتن ب

پارت دوم اولش آروم بودم، اما چند ثانیه بعد، بی‌اختیار سرعت گرفتم. صدای چرخ‌ها روی مسیرِ شنیِ باغ می‌پیچید و با صدای نفس‌هام قاطی می‌شد. بادِ سردِ صبح به صورتم می‌خورد، اشکِ جمع‌شده توی چشم‌هام رو

  • مدیر اجرایی

پارت هفتاد و شش

چکش رو که روی سر میخ کوبیدم، صدای تقِ بلندی توی فضای خالی خونه پیچید و من رو با خودش به سال‌ها پیش برد؛ وسطِ یه کابوسِ تاریک و مه‌آلود پرت شدم. 

بوی تند بتادین و گوشت سوخته، اولین چیزی که از اون روزهای جهنمی یادم بود، برام زنده شد. صورتم زیر لایه‌های ضخیمِ گاز استریل و باند پنهان شده بود و مثل یه مومیایی، روی تخت یه اتاق سرد و تاریک افتاده بودم. اوایل، همه‌چیز یه سیاهی مطلق بود. شوک عصبی وحشتناک اون شب و استنشاق اون‌همه دود باعث شده بود حافظه‌م رو کلاً از دست بدم. هیچی از خودم نمی‌دونستم؛ نه اسمی، نه گذشته‌ای. پلیس و بیمارستان هم دستشون به جایی بند نبود، چون تو اون آتیش‌سوزی لعنتی، سوختگی اون‌قدر عمیق بود که پوستِ سرانگشت‌هام و اثر انگشتم کاملاً از بین رفته بود. هیچ مدرکِ هویتی‌ای هم همراهم نبود. فقط من بودم و یه جسم مچاله و پر از درد که توی تاریکی خودش غلت می‌زد.

چندین روز طول کشید تا مه غلیظ توی سرم کنار رفت. تیکه‌های پازل گذشته، مثل یه فیلم ترسناک جلوی چشمم اومد و یادم افتاد کی بودم و چه بلایی سرم آوردن. احتشام که اون روزا تنها کسی بود که پیگیر وضعیتم بود، از روی بی‌قراری‌ها و کابوس‌هام فهمید که حافظه‌م برگشته. با هزار ترفند و صبر و حوصله و مهربونی، بالاخره حرف از زیر زبونم بیرون کشید. وقتی کل ماجرا رو براش تعریف کردم، رگ گردنش بیرون زد. بلند شد که سراغِ حشمت و امیر بره و یقه‌شون رو بگیره، اما من با همون تن و بدن سوخته و گلویی که از بغض و درد خس‌خس می‌کرد، التماسش کردم. زار می‌زدم و می‌گفتم: «نرو! حشمت قبلِ این ماجرا هم برای من تره خرد نمی‌کرد و پشتم نبود، چه برسه به الان. امیر هم تمام اون عشق و علاقه‌ش یه بازی کثیف و خودخواهانه بود.» بهش التماس کردم خودم رو به اون آدمای بی‌رحم یادآوری نکنه، ولی احتشام که خون جلو چشماش رو گرفته بود، به حرفم گوش نکرد و رفت.

اون روز تا شب، توی خلوت اون اتاق کوفتیِ بیمارستان، با اون‌همه درد جسمی و استرسی که داشت مغزم رو می‌خورد، فقط اشک ریختم. بندبند وجودم می‌لرزید از این‌که الان چه اتفاقی می‌افته.

نمی‌دونم احتشام وقتی رفت اون‌جا، چی دید و با چه صحنه‌ای روبه‌رو شد. شاید دید که چطور دارن روی قبر خالی من اشکِ تمساح می‌ریزن یا چطور با خیال راحت دارن به زندگیشون ادامه می‌دن. هرچی که بود، وقتی برگشت، یه سکوت سنگین و وحشتناک بینمون خیمه زد. تا چند روز لام تا کام حرف نزد. هرچی با چشمای التماس‌گر نگاش می‌کردم که «چی شد؟»، فقط نگاهش رو می‌دزدید.

تا این‌که بالاخره یه روز، صندلیش رو کنارِ تختم کشید. صورتش جدی و پر از درد بود. زل زد توی چشمام و با صدایی که از تهِ چاه درمی‌اومد گفت:

«می‌خوام باهات حرف بزنم. یه حرف خیلی جدی.»

با استرس و تپش قلب فقط نگاش کردم. اون روز، برام از خزان گفت. از دخترِ واقعیش که دور از چشم همه، توی یه بیمارستان خارج از کشور با سرطان می‌جنگیده و همین چند روز پیش، درست هم‌زمان با سوختنِ من، نفسِ آخرش رو کشیده بود. بغضِ سنگینی که گلوی اون مردِ مغرور رو فشار می‌داد، با تمام وجودم حس می‌کردم. 

احتشام گفت:

«صورتِ تو به خاطر سوختگیِ شدید از بین رفته و نیاز به چندین عملِ جراحیِ ترمیمیِ سنگین داره. خزانِ منم اون‌ور دنیا  زیر خاک رفته و کسی هنوز از مرگش خبر نداره.»

دست باندپیچی‌شده‌م رو آروم گرفت و ادامه داد:

«من می‌برمت همون‌جا. بهترین جراح‌های پلاستیک رو می‌آرم تا به جای یه صورت غریبه، چهره‌ی تو رو تا حد ممکن شبیهِ خزان من بازسازی کنن. تو جای خالی دخترم رو برای من پر کن، منم جای اون خانواده‌ی بی‌رحم رو برات پر می‌کنم. تو می‌شی خزان من!»

همون‌جا بود که من روی خاکسترِ گذشته‌م مُردم، و «خزان تهرانی» متولد شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت هفتاد و هفت

کارم که تموم شد، قاب‌عکس کودکی خزان رو با احتیاط روی دیوار نشوندم. سرانگشت‌های سردم رو، آروم روی شیشه‌ی قاب و صورت خندونش کشیدم. یه لحظه حسِ گناه مثل یه مار دور گلوم پیچید؛ این‌که نکنه دارم با این بازی کثیف انتقام، از اسم و هویت این دختر سوءاستفاده می‌کنم و روحش رو اون‌دنیا می‌لرزونم. اما سریع سرم رو تکون دادم تا این فکر مسموم رو پس بزنم. الان وقت عقب‌نشینی یا عذاب وجدان نبود.

برای این‌که حال‌وهوام عوض بشه و از اون تاریکی بیرون بیام، سمتِ اتاق‌خواب رفتم تا برای پرده‌ی آخر نمایش امشب آماده بشم. در کمد رو باز کردم و یه پیراهن یشمی‌رنگ با یقه‌ی انگلیسی انتخاب کردم؛ نه‌چندان جذب بود که جلف باشه و نه گشاد که بی‌قواره به نظر برسه؛ دقیقاً همون چیزی که پرستیژ یه زن مستقل رو حفظ می‌کرد. موهام رو سشوار کشیدم و آزادانه دور شونه‌هام رها کردم. یه آرایش ملایم و مختصر هم روی صورتم نشوندم تا رنگ‌پریدگیم رو بپوشونه. 

داشتم آخرین پاف ادکلن تلخ و خنکم رو روی نبض گردنم می‌زدم که صدای تیز زنگ آیفون توی فضای خونه پیچید. نفسِ عمیقی کشیدم تا ریه‌هام رو از هوا پر کنم. از اتاق بیرون زدم و دکمه‌ی آیفون رو فشار دادم. قبلاً با رجبی، نگهبان ساختمون، هماهنگ کرده بودم که مهمون دارم و خیالم از این بابت راحت بود.

دمِ در واحد رفتم و منتظر ایستادم. پارچه‌ی یشمی‌رنگ لباسم رو توی مشتم مچاله کرده بودم. نفس‌هام تند و بی‌قرار شده بود، اما به‌زور یه لبخند گرم و میزبان‌گونه روی لب‌هام نقاشی کردم. 

صدای کشیده شدن کابین آسانسور و بعد ایستادنش توی طبقه‌ی من، قلبم رو به کوبش انداخت؛ ریتمش اون‌قدر تند بود که حس می‌کردم الان از سینه‌م بیرون می‌زنه. در آسانسور با صدای «دینگ» آرومی باز شد.

اولین نفری که پا بیرون گذاشت، حشمت بود. با یه کت، جلیقه و شلوارِ سرمه‌ایِ شیک و عصایی که توی دستش بود. با اون لبخندِ گشادش سمتم اومد، دست سنگینش رو جلو آورد و با گرمی سلام‌واحوال‌پرسی کرد. 

پشت‌سرش مهناز بود. روی اون صورتِ بی‌روح و سرِ بدون موش، یه آرایشِ ملایم نشونده بود. پیراهن و شالی دقیقاً به همون رنگِ سرمه‌ای لباس حشمت پوشیده بود. ناخودآگاه یه سوال مثل خوره افتاد تو جونم: چرا با حشمت ست کرده؟

بعد از اون، امیر وارد شد. با اون موهای پریشون، تیشرتِ مشکیِ جذب و شلوار لی. سورنا رو که دقیقاً تیپی شبیهِ پدرش داشت، توی بغلش گرفته بود. نگاهمون که به هم گره خورد، یه لحظه حس کردم تمام خون بدنم یخ بست.

و در آخر، ماهلین. با یه آرایشِ غلیظ و اغراق‌آمیز، کت‌ودامنِ زرشکیِ خوش‌دوخت و کفش‌های پاشنه‌بلندی که صدای تق‌تقش روی پارکت‌ها، سوهانِ اعصاب بود. برای یه شامِ ساده‌ی خانوادگی، زیادی خودش رو به نمایش گذاشته بود؛ انگار به میدونِ رقابت اومده بود!

بعد از این‌که تعارفاتِ معمول و سلام‌واحوال‌پرسی‌ها تموم شد و روی مبل‌ها نشستن، بهانه‌ی آوردن شربت رو جور کردم و بلند شدم. البته، بیشتر بلند شدم تا برم نقابم رو یه بار دیگه محکم کنم و لرزشِ دست‌های یخ‌زده‌م رو پشتِ کابینت‌ها قایم کنم. به آشپزخونه که پناه بردم، دستام رو گذاشتم روی کانتر و نفسِ لرزونم رو بی صدا بیرون دادم. نمایش امشب تازه شروع شده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...