رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه

هوا هنوز کامل روشن نشده بود؛ که با صدای داد خودم از یه کابوسِ نیمه‌کاره از خواب پریدم. انگار هر چی بیشتر توی این لجن‌زارِ گذشته فرو می‌رفتم، این کابوس‌ها هم بی‌رحم‌تر می‌شدن و محکم‌تر به گلوم چنگ می‌انداختن. بی‌خوابی که به سرم زد، فقط یه راه داشتم: فرار از این چهاردیواریِ سنگین. لباس‌های ورزشیم رو پوشیدم و بیرون زدم.

توی پارکینگ، چشمم خورد به دوچرخه‌ام که دیشب امید برام آورده بود. یه لبخند محو کنج لبم نشست. دوچرخه رو کشیدم بیرون و سوار شدم. هندزفری رو گذاشتم توی گوشم و با ضربِ آهنگ، شروع به رکاب زدن توی خلوتیِ خیابون کردم.

اما مغزم، مغزم جایی دیگه بود. هر رکابی که می‌زدم، یه تیکه از خاطراتِ لعنتی رو مثل فیلمِ سیاه و سفید جلوی چشمم می‌آورد.

چهارده سالم بود، هنوز اون روز رو یادمه. بابا خونه نبود و من، تشنه‌ی یه لحظه آزادی، از دست خدمتکارها جیم شده بودم. سوار دوچرخه شدم و توی کوچه رفتم. باد توی صورتم می‌خورد و احساس می‌کردم دنیا مال منه. اما همون‌طور که می‌خندیدم، سایه‌ی سنگینِ ماشینِ بابا رو حس کردم. وقتی پیاده شد و من رو وسط کوچه، سوار بر دوچرخه دید، دنیا واسم تیره و تار شد. اون کشیده‌ی وحشتناک، هنوز می‌تونم سوزشش رو روی صورتم حس کنم. صدایِ بم و سردش توی گوشم پیچید: «جایِ دختر تو خونه‌ست! هر غلطِ اضافه‌ای که داری، ببر تو خونه انجام بده، نه وسط کوچه! دختر رو چه به دوچرخه‌سواری توی خیابون؟ گمشو برو خونه و جلوی چشمم نبینمت!»

حالا، سال‌ها بعد، دوباره روی دوچرخه بودم، توی همون کوچه با همون درخت های بلند و کشیده؛ در هم تنیده شده ولی این‌بار توی سکوت سنگین شهر، همون درد قدیمی مثل یه دشنه‌ی کهنه توی قلبم فرو رفت. این آتیش هیچ‌وقت واقعاً خاموش نشده بود؛ فقط زیرِ خاکستر، منتظر مونده بود، با هر حرکت پدال خشمم بیشتر شعله می‌کشید و با خودم عهد کردم که این‌بار، منم که قراره اون‌ها رو از خونه‌شون، از اعتبارشون و از دنیای پوشالی‌شون بیرون بندازم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 63
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

به نام خدا  نام رمان: چشمه ای که خزان شد  نویسنده: زینب چرم‌گر  ژانر: تراژدی، عاشقانه ، انتقامی  خلاصه:  ده سال پیش، دختری به نامِ چشمه به خاک سپرده شد؛ یا این چیزی بود که همه

پارت اول آخرین لحظه‌های مزایده بود. چکش چوبیِ مزایده‌گر روی هوا معلق مونده و بوی عرق و اسکناس‌های مچاله، سالن رو پر کرده بود. به تقلای نفس‌گیر حشمت و امیر نگاه می‌کردم؛ دو تا گرگِ زخمی که داشتن ب

پارت دوم اولش آروم بودم، اما چند ثانیه بعد، بی‌اختیار سرعت گرفتم. صدای چرخ‌ها روی مسیرِ شنیِ باغ می‌پیچید و با صدای نفس‌هام قاطی می‌شد. بادِ سردِ صبح به صورتم می‌خورد، اشکِ جمع‌شده توی چشم‌هام رو

  • مدیر اجرایی

پارت پنجاه و یک

آخرایِ مسیر و نزدیک خونه بودم که اون سایه‌ی مچاله شده رو پای دیوارِ سنگی دیدم. یه زن، که تکیه داده بود به آجرها و رنگ به صورت نداشت. بی‌اختیار فرمون رو کج کردم، شاید یه رفلکس احمقانه‌ی انسانی بود، اما وقتی نزدیک‌تر شدم و چهره‌ش توی نور ضعیف صبحگاهی مشخص شد، ترمز دوچرخه زیر دستم با صدای تیز و ناهنجاری کشیده شد. پاهام روی پدال خشک شد؛ انگار خون توی رگ‌هام منجمد شده باشه، مهناز بود.

همون‌جا، وسط اون سکوت سنگین صبحگاهی، همه چی برام رنگ باخت. وقتی دو زانو افتاد روی زمین، انگار یه نیروی نامرئی گستاخ دستم رو هل داد. پریدم پایین، دوچرخه رو همون‌جا توی پیاده‌رو رها کردم و دوان‌دوان سمتش رفتم. صدام تویِ گلو می‌لرزید، ولی سعی کردم عادی باشه: «حالتون خوبه؟»

سرش رو بلند کرد، یه لبخندِ نیم‌بند و بی‌رمق  روی لبش نشوند:

«نه، راستش برای پیاده‌روی اومده بودم، ولی یهو سرم گیج رفت.»

چند بار دستم رو بردم جلو که کمکش کنم، اما هر بار مثل یه آهن‌ربای غیرهم‌نام، عقب می‌کشیدم. انزجار از توی بند بند وجودم می‌جوشید؛ لمسِش برام مثلِ دست زدن به یه تیکه یخ کثیف بود. نفس عمیقی کشیدم، اون‌قدر عمیق که ریه‌هام سوخت، و بازوش رو گرفتم. پوستِ تنش زیر انگشت‌هام بود، ولی حسِ لمسِش مثلِ خوره داشت من رو می‌خورد. فکم رو چنان قفل کرده بودم که دردش رو تا پشتِ گوشم حس می‌کردم. با صدایی که سعی داشتم کاملاً کنترل‌شده باشه پرسیدم:

«خونتون نزدیکه؟ می‌خواید ماشین بگیرم یا به کسی زنگ بزنم؟»

سعی کرد خودش رو جمع‌وجور کنه. با نفس‌های مقطع، ولی با همون غرورِ تهوع‌آورش گفت:

«نه، چند تا خونه اون‌ورتره. می‌تونم با پای خودم بیام.»

توی دلم یه پوزخندِ تلخ زدم. حتی تویِ اوجِ استیصال هم دست از اون پرستیژِ احمقانه‌ش برنمی‌داشت. هیچی نگفتم، فقط زیر بازوش رو گرفتم و با هم راه افتادیم. وقتی رسیدیم جلویِ عمارتِ حشمت، ایستاد. با لحنی که انگار می‌خواست از شرم خلاص شه گفت: «همین‌جاست، مرسی.»

نگاهش روی صورتم قفل شد، منتظر بود برم، اما هنوز نرفته، دوباره تلوتلو خورد و داشت می‌افتاد که دستم رو محکم گرفت. چشم‌هام رو بستم؛ انزجار مثل یه سم توی رگ‌هام پخش شد. نفسِ عمیقی کشیدم، دوباره بلندش کردم و دستم رو بردم سمتِ آیفون و زنگ رو فشردم. چند ثانیه‌ی لعنتی طولانی گذشت. در که باز شد، هنوز مهناز رو کامل نبرده بودم داخل که اون تصویرِ آشنا، اون کابوسِ متحرک رو دیدم. امیر بود؛ با یه رکابی و شلوارک، داشت با عجله از توی حیاط سمتمون می دوید. انگار زمان برای لحظه‌ای متوقف شد؛ نگاه من، نگاهِ وحشت‌زده‌ی امیر، و فاصله‌ی کمی که بین ما بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و دو 

همون لحظه، یه سؤال مثل پتک توی سرم خورد:

کی امیر، از یه حامی تبدیل شد به کابوس؟

کی از اون آدمِ عاشقی که یه روز حاضر بود برای لبخندم دنیا رو به هم بریزه، تبدیل شد به موجودی که فقط دیدنش حالم رو به هم می‌زد؟

با رسیدنش کنار من و مهناز، از فکرهام بیرون کشیده شدم. سریع چهره‌ای متعجب به خودم گرفتم و گفتم:

« فکر نمی‌کردم اینجا خونه‌ی شما باشه!»

امیر آشفته سر تکون داد و همون‌طور که بازوی مادرش رو گرفت، گفت:

« بله، ولی من شما رو اینجا دیده بودم!»

برای یه ثانیه حس کردم به جای خون، یخ توی رگ‌هام جریان پیدا کرده. حرفش دوپهلو بود؛ می‌تونست منظورش دیدن من موقع اسباب‌کشی باشه یا چیز دیگه‌ای.

اما خیلی زود خودم رو جمع کردم و با خونسردی گفتم:

«حتماً موقع اسباب‌کشیم بوده که من متوجه نشدم.»

چند لحظه مکث کردم و بعد ادامه دادم:

«فکر کنم بهتره ببریدشون داخل تا استراحت کنن. بعد هم به دکتر زنگ بزنید.»

امیر سر تکون داد و گفت:

«دکترش رو خبر کردم. نزدیکه، احتمالاً زود می‌رسه.»

دیگه موندن توی اون خونه و کنار اون آدم‌ها رو جایز ندونستم. لبخند کوتاهی زدم و گفتم:

«پس من برم که مزاحمتون نباشم. امیدوارم حالشون بهتر بشه.»

نگرانی توی چشم‌های امیر موج می‌زد. هنوز همون نگاه آشنا بود؛ همون نگاهی که یه زمانی باعث می‌شد احساس امنیت کنم، اما حالا فقط انزجارم رو بیشتر می‌کرد.

گفت:

«ممنون از کمکتون. وقتی مامان خوب شد، برای تشکر خدمت می‌رسم.»

مکث کردم. نگاهش کردم و با لحنی سرد جواب دادم:

« کاری نکردم که نیاز به تشکر داشته باشه. فعلاً.»

بعد بدون اینکه فرصت ادامه‌ی حرفی رو بهش بدم، برگشتم و قدم‌هام رو تند کردم.

از اون عمارت، از امیر، از مهناز و از تمام آدم‌های نفرت‌انگیز اون خونه دور شدم؛ گوش‌هام داغ شده بودن و یه حس سنگین، مثل سایه، پشت سرم کشیده می‌شد.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و سوم

وقتی داشتم سمت دوچرخه‌ام بر‌می‌گشتم، یه سؤال مثل خوره توی ذهنم افتاده بود:

من چه جوری عاشق امیر شده بودم؟

چه جوری یه آدم می‌تونه عاشق یه خودشیفته بشه که هیچ اولویتی هم براش قائل نیست؟ اصلاً من کی عاشقش شده بودم؟

چون این نفرت الانم، حاصل اون خط باریک احمقانه‌ی بین عشق و تنفر نبود. نه. این یه حس دیگه‌ست؛ یه حس خاص، یه حس کهنه و زنده، که با هر بار دیدنش شعله‌ورتر می‌شه و وجودم رو آتیش می‌زنه. انگار تنفرم ازش اون‌قدر عمیقه که حتی به عشق قبلیم هم رحم نمی‌کنه.

 توی گذشته پرت شدم. می‌خواستم بفهمم این حس لعنتی از کجا شروع شد. دوچرخه‌ام رو از زمین برداشتم و همون لحظه، یه خاطره مثل یه نور کم‌جون، ذهنم رو روشن کرد.

سه ماه از مرگ مامان و آزاد گذشته بود.

من توی اون سه ماه، غرق توی تنهایی‌هام بودم. هر روز توی حیاط خلوت می‌رفتم، اون‌جا قایم می‌شدم و گریه می‌کردم. یه روز، وسط یه مهمونی که حضورم اصلاً حس نمی‌شد، داشتم نگاه می‌کردم چطور بقیه به بچه‌هاشون محبت می‌کنن. دلم برای مامانم تنگ شد. غم توی وجودم پیچید و بی‌صدا سمت حیاط خلوت رفتم.

اون‌جا پر از گلدون‌های رنگارنگ مامان بود. هنوز بوی مامان رو می‌داد. اون باغچه برای من حکم بغل مامان رو داشت؛ هر وقت می‌رفتم اون‌جا، انگار مامان منو بغل کرده بود.

یه گوشه، کنار یکی از پایه‌گل‌ها، خودم رو بین گل‌ها جا کردم. دامن چیندارم رو جمع کردم و زانوهام رو بغل گرفتم و مثل همیشه، مچاله نشستم. اشک‌هام بی‌صدا از لای مژه‌هام راهشون رو پیدا می‌کردن و گونه‌هام رو خیس می‌کردن.

نیم ساعت نگذشته بود که صدایی اومد. امیر صدام زد. تکون نخوردم. حتی نفس نکشیدم که پیدام نکنه. فقط اشک بود که جاری بود.

امیر اومد توی حیاط خلوت و با دقت همه‌جا رو نگاه کرد. دوباره صدام زد. خوب یادمه، یه شلوار لی پوشیده بود و یه پیراهن سفید خوش‌دوخت، موهاش رو هم به سمت بالا شونه کرده بود. چهارده سالش بود. هنوز بچه بود، ولی اون روز، توی چشم‌های من، مثل یه مرد بزرگ به نظر می‌رسید.

نگاهش که سمتم چرخید، بی‌اختیار پام رو جمع کردم. شاخه‌ی خشکی زیر پام صدا داد و امیر متوجهم شد.

آروم، بدون سر و صدا جلو اومد. بعد رو به روم زانو زد و با همون صدای مهربونش گفت:

« چرا گریه کردی دختر عمو؟ چرا تنها اومدی اینجا؟»

جواب ندادم. فقط بیشتر توی خودم مچاله شدم. دستم رو گرفت و بیرونم کشید. بعدش بغلم کرد؛ محکم، مثل اینکه نمی‌خواست بذاره دوباره تنها بشم. گفت:

 «نبینم چشمه‌ خروشان بشه دختر عمو. تو تنها نیستی، من رو داری. حالا بیا بریم با بقیه توی حیاط بازی کنیم.»

از بغلش در اومدم. موهای فر و وحشیم رو کنار زدم و با غصه گفتم:

« آخه اونا با من بازی نمی‌کنن، دوسم ندارن. مسخره‌ام می‌کنن.»

امیر اخم کرد. طره‌ای از موهام رو پشت گوشم داد و محکم گفت:

« غلط کردن! تو با من بیا؛ خودم مجبورشون می‌کنم باهات بازی کنن.»

بعد دستم رو گرفت و بلندم کرد.

و همون جا، توی اون حیاط خلوتِ پر از گلِ مامان، زیر اون آسمونِ خاکستری، اولین دونه‌ی اون حس کودکانه توی قلبِ یازده‌ساله‌ی من جوونه زد.

حالا، سال‌ها بعد، سوار بر دوچرخه، جلوی همون عمارتِ لعنتی، داشتم به همون جوونه فکر می‌کردم که چطور به این جنگل خاردار نفرت تبدیل شد. و تازه فهمیدم که تلخ‌ترین قسمت ماجرا این نیست که امیر عوض شده؛ تلخ‌ترین قسمت اینه که اون آدمِ مهربونِ اون روز، همیشه یه نقاب بوده؛ و من، سال‌ها توی خیالِ اون نقاب زندگی کردم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت و پنجاه و چهار

اون‌قدر غرق در گذشته بودم که اصلاً نفهمیدم کی از پارکینگ بالا اومدم، کی در رو باز کردم و کی خودم رو به تخت رسوندم. تاریکیِ واحد، مردمک چشمم رو گشاد کرده بود؛ دکور سیاه و خاکستریِ اتاق، رو از نظر گذروندم. صدای زنگ گوشیم بود که منو از اون سیاه چال بیرون آورده بود.

چشم‌هام چند لحظه طول کشید تا به تاریکی عادت کنن. موبایلم رو دیدم که روی میز آرایش ولو شده بود و با نور سرد صفحه‌اش تو تاریکی می‌درخشید. بلند شدم و برداشتمش. احسان بود.

لبخند کمرنگی روی لبم نشست؛ همون لبخندی که فقط بعضی وقت‌ها مهمون صورتم می‌شه. تماس رو وصل کردم و خودم رو دوباره روی تخت ولو کردم، طوری که پام از لبه تخت آویزون شد.

«سلام بر دکتر جان خودمون!»

خنده‌ی گرمش از اون‌ور خط تو گوشم پیچید:

ـ« سلام بر خزان‌خانوم گل!»

لبخندم پررنگ‌تر شد. گفتم:

«ـ احوالات! معروف شدی دیگه، سراغمون رو نمی‌گیری!»

صداش با تعجب بالا رفت:

«ـ من؟! من کی معروف شدم؟ اصلاً من غلط بکنم شما رو تحویل نگیرم!»

یه خنده‌ی کوتاه از ته گلوم در اومد. به تاج تخت تکیه دادم و گفتم:

« تیکه‌های کنفرانست توی کل اینستا پخش شده! ترکوندی! اسمت همه‌جاست؛ بعد می‌گی معروف نشدی!»

از همون‌ور خط، آرامش و یه ذره شعف توی صداش موج می‌زد:

« دیدیشون؟»

ناخودآگاه گفتم:

« مگه میشه نبینم!»

لحنش شاد شد؛ از همون فاصله می‌تونستم حس کنم لبخند زده:

« برگردم، شیرینیش رو بهت می‌دم!»

مکثی کرد و بعد با اون لحن شیطونش ادامه داد:

« البته به شرطی که ناهار با من باشه و شام با تو، و قول بدی وسط حال و پذیرایی، دشک بندازیم و شب بخوابی!»

به روی خودم نیاوردم که چقدر حس توی صداش ریخته. فقط خندیدم و با لحنی شیطون و شرور گفتم:

« دیگه چی می‌خوای سرورم؟ تعارف نکن!»

خندید. ولی خنده‌اش یه جوری بود؛ یه کم خستگی، و یه کم دل‌تنگی توش موج می‌زد:

« دلم برات تنگ شده، خزانم.»

مردمکِ چشم‌هام گشاد شد و ضربانِ قلبم رو توی دهنم حس کردم. ذهنم آژیرِ خطر روشن کرد. چرا دستام یخ کرد؟ چرا این کلمات این‌قدر به نظرم سنگین اومدن؟

خودم رو جمع‌وجور کردم؛ صدام رو صاف کردم و با لحنی که سعی داشتم بی‌خیال باشه گفتم:

« چه قدر لوسی! دو سه هفته‌ست دیگه رفیق؛ بعد می‌بینیم هم‌رو!»

نمی‌دونم روی کلمه‌ی «رفیق» به خاطر خودم تاکید کردم یا به خاطر احسان، شاید برای هر دومون. شاید برای اون دیواری که داشتم دور خودم می‌کشیدم.

احسان چند لحظه سکوت کرد. انگار یه ذره دمغ شد؛ ولی زود به خودش اومد و گفت:

« آره، خیلی نمونده. ولی برای برگشت لحظه‌شماری می‌کنم.»

لبخند زدم و گفتم:

« به سلامت برگردی.»

چند ثانیه سکوت بینمون کشیده شد؛ و من شکستمش:

« احسان، من باید برم شرکت. اگه کاری نداری، برم تا بعدا دوباره صحبت کنیم.»

احسان که معلوم بود راضی نیست، مخالفت نکرد. فقط با همون لحن ملایمش گفت:

« باشه، برو به کارت برس. تا بعد.»

با یه خداحافظی کوتاه، تماس قطع شد.

من موندم و اون اتاق تاریک، با گوشی سرد توی دستم و صدای «خزانم» که هنوز توی گوشم می‌پیچید؛ و یه ترسِ کوچیک ته دلم که نمی‌ذاشت بفهمم اون لرزشِ دستام، از چیه.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت پنجاه و پنج

نیم ساعت توی همون حال و هوای خودم گُم بودم؛ نشسته بودم روی تخت، زل زده بودم به یه نقطه، و ذهنم تیکه‌تیکه‌ی اتفاق‌های صبح رو مرور می‌کرد. تا اینکه پاهای کرختم یادم انداختن که هنوز زنده‌ام. بلند شدم و مثل همیشه، به آب پناه بردم؛ تنها چیزی که همیشه بلد بود آتیش درونم رو خاموش کنه.

لباس‌هام رو درآوردم و وارد جکوزی شدم. آب داغ که تن خسته‌ام رو گرفت، انگار تمام اون کابوس‌ها، تمام اتفاق‌های صبح، تمام خاطراتِ تیغ‌دار و حتی اون مکالمه با احسان، یک‌به‌یک از زیر پوستم بیرون کشیده شدن و تو دل آب رفتن. چشم‌هام رو بستم و ریلکس کردم. آب مثل یه معجونِ جادویی بود؛ داشت همه‌چی رو از من می‌گرفت؛ خستگی رو، افکار منفی رو، حتی اون هیجانِ مبهمی که هنوز ته دلم از صدای احسان مونده بود. چند دقیقه‌ای هیچ‌کس نبودم؛ فقط یه زنِ خسته توی یه وانِ داغ بودم.

وقتی از جکوزی بیرون اومدم، انگار یه آدمِ تازه بودم. تن‌پوش پوشیدم و توی کلوزروم رفتم. با دقت، از بین لباس‌هام انتخاب کردم: یه کت سبز یشمی، با جلیقه و شلوار ستش. رنگش، دقیقاً همون رنگی بود که می‌خواستم؛ محکم، حساب شده. یه آرایش لایت و مختصر کردم؛ نه زیاد، نه کم؛ فقط به اندازه‌ای که چهره‌ام جون بگیره. شال خاکی‌رنگم رو هم آزادانه روی موهای باز و حالت‌دارم انداختم.

کفش‌هام رو پوشیدم و قبل از بیرون رفتن از خونه، کنار پنجره رفتم.

از بالا، بیرون رو دید زدم. و با چیزی که دیدم، لبخندِ یه‌وری صورتم رو پر کرد.

توری که پهن کرده بودم، به نتیجه رسیده بود. محمدی تو حیاطِ خونه‌ی حشمت ایستاده بود؛ بین همون درخت‌هایی که دیشب از پشت شیشه‌هام تماشاشون کردم. داشت با امیر و حشمت حرف می‌زد. از همون بالا، حرکت دست‌هاش برام ترجمه‌ی واضحی داشت: داره با هیجان و چاپلوسی، امیر و حشمت رو راضی می‌کنه؛ راضی می‌کنه که زمینِ دور میدون رو بسازن، نه بفروشن. دقیقاً همون‌جوری که من خواسته بودم. دقیقاً همون‌جوری که قرار بود توی دام بیفتن.

مستانه از پنجره فاصله گرفتم. یه چرخِ تمام‌قد زدم؛ طوری که دامنِ کتم چرخید و شال خاکیم روی شونه‌هام تکون خورد.

بعد با قدم‌های محکم، پاشنه‌هام رو روی زمین کوبیدم. صدای هر قدمم، مثل یه ضربِ طبل، توی راهرو پیچید.

اولین قدم‌هام رو توی بازی‌ای که خودم شروع کرده بودم گذاشتم؛ و سمت شرکت رفتم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و شش

ظهر بود که هنوز پشت میزم نشسته بودم و داشتم کارهام رو انجام می‌دادم. صدای زنگ گوشی، مثل یه ترک‌ش ناگهانی، سکوت رو شکست. از اون‌جایی که فقط مریم به خط اتاق من زنگ می‌زد، گوشی رو برداشتم و با شونه‌ام گرفتمش تا دست‌هام برای امضا کردن آزاد باشن.

«بله مریم؟»

صداش یه جوری بود؛ یه ذره شتاب‌زده و نگران:

« خانوم تهرانی، یه آقایی اومدن. با یه باکس غذا. می‌گن با شما قرار داشتن و قرار بوده ناهار رو با هم بخورید! چه کار کنم؟»

خشکم زد. من با کی قرار داشتم؟ توی ذهنم همه‌ی امروز رو مرور کردم، هیچی. هیچ قرار ناهاری نداشتم. و همون لحظه، صدایی تو گوشم پیچید؛ صدای امیر که از صبح هنوز توی گوشم بود:

«بعداً برای تشکر خدمت می‌رسم.»

وا رفتم. امکان نداشت امیر باشه. اینجا رو از کجا پیدا کرده بود؟!

به خنگیِ خودم پوزخند زدم. کافی بود اسم و فامیلم رو سرچ کنه؛ اسم شرکت مثِ آتیش توی نت بالا می‌اومد. پیدا کردنم که کاری نداشت.

« خانوم تهرانی؟!»

صدای مریم بود که فهموند مکثم طولانی شده. ابرویی بالا انداختم و با خونسردی گفتم:

« من با کسی قرار ملاقات نداشتم مریم جان. ردشون کن برن. سرم شلوغه.»

گوشی رو گذاشتم سر جاش و شروع کردم به شمردن؛ از اونجایی که امیر رو می‌شناختم به سه نکشیده تو اتاق بود:

یک… دو… س....

سه رو نگفته بودم که در با ضرب باز شد و امیر حسام داخل شد. پشت سرش مریم بود؛ رنگ‌پریده و دست‌پاچه، تندتند می‌گفت:

«به خدا من گفتم شما وقت ندارید! به خدا…»

با چهره‌ای ریلکس گفتم:

« مشکلی نیست مریم جان. تو می‌تونی بری.»

مریم با تعلل نگاهم کرد و آروم بیرون رفت. در که بسته شد، دست به سینه تکیه دادم به صندلی و نگاهش کردم؛ از سر تا پا، بی‌پرده و سرد:

« شما همیشه بدون دعوت مزاحم کار بقیه می‌شین؟!»

امیر لبخند مرموزی زد. بدون تعارف رفت و روی صندلی‌های چرمیِ وسط اتاق نشست،جوری که انگار این دفتر مال خودشه:

«ـ نه، من صبح بهت اطلاع دادم که بعداً تشکر می‌کنم.»

یه ابرو بالا انداختم و روی میز خم شدم:

«ـ منم یادم میاد که گفتم نیازی به تشکر نیست!»

مکث کرد. چند ثانیه، بی‌پلک، توی چشم‌هام نگاه کرد. اون نگاه، همون نگاهِ همیشگی؛ عمیق و بی‌تعبیر. بعد آروم گفت:

«ـ من لازم دیدم. پس واجبه.»

و بعد، بدون معطلی، لبش رو تر کرد و شروع کرد به بیرون آوردنِ ظرف‌های یک‌بارمصرفِ مشکی؛ یکی یکی، مثل یه شعبده‌باز که داره نقشه‌هاش رو پهن می‌کنه:

«ـ الان فعلاً بهتره بیای که زحماتم به باد نره و غذا یخ نکنه!»

وقتی دید هنوز سر جام نشستم، ظرفِ آخر رو تو دستش نگه داشت و با همون لحنِ نرمِ چرب زبونش گفت:

«ـ زشته دستم رو رد کنی. به خاطر کمکِ صبحت که می‌تونم یه غذا مهمونت کنم، نه؟»

توی چشم‌هاش نگاه کردم. سعی کردم بخونمش؛ دستش، نگاهش، ذهنش هیچی دستگیرم نشد. پس مجبور به همراهی بودم و اومدم رو به روش نشستم. ظرفِ جلوم رو باز کردم. همون‌جا، عرق سرد روی کمرم نشست.

غذا، ماهی بود. غذایی که از بچگی ازش متنفر بودم؛ غذایی که توی خونه‌ی حشمت هیچ‌وقت سر میزِ ما نمی‌اومد، چون من با دیدنش حالم بد می‌شد، از بوش نفرت داشتم.

مطمئنم این کار رو بی دلیل انجام نداده بود؛ این یعنی به من شک کرده بود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت پنجاه و هفت

زیر اون نگاه موشکافانه، حتی اجازه نداشتم یه پلک اضافه بزنم. کوچک‌ترین لغزش، کوچک‌ترین مکث، مساوی بود با باختن توی این شطرنجِ مسخره‌ای که امیر بی‌خبر از قواعدش، مقابلم پهن کرده بود.

پس قاشق و چنگالم رو برداشتم، با ظاهری کاملاً عادی توی سبزی‌پلو فرو بردم و یه قاشق ازش خوردم. تا بلکه از بوی تهوع آور ماهی خلاص بشم و  بعد، نگاهم رو بردم سمت امیر و گفتم:

«شما همیشه همه رو ناهار مهمون می‌کنی؟»

نگاهم کرد؛ انگار داشت لحنم، تکون لبم و حتی نوک انگشت‌هام رو هم بررسی می‌کرد.

«نه همه رو، ولی شما لطف بزرگی کردین. همین شد که تصمیم گرفتم به معروف‌ترین غذای رستورانمون دعوتتون کنم.»

توی دلم پوزخند زدم. داره راه فرار خودش رو باز می‌ذاره؛ که اگه تیرش به سنگ خورد، بتونه بعداً برای این انتخابِ عمدی، یه توجیه درست‌وحسابی بتراشه.

قاشقم رو بردم سمت زیتون و با خونسردی  توی دهنم گذاشتمش.

امیر، مچ‌گیرانه پرسید:

« ماهی دوست ندارین؟»

لبم رو تر کردم. گلومم خشک شده بود، ولی نباید می‌فهمید.

«چرا، دوست دارم.»

ابروهاش بالا رفت.

« ندیدم میل کنید.»

بهترین دفاع، حمله بود. با لحنی تند و کمی خاص گفتم:

«ـ شما همیشه لقمه‌های بقیه رو می‌شمرین؟»

مکث کردم. بعد درحالی‌که ته دلم از دیدن اون تکه‌های سفید و بوی لعنتی‌شون به هم می‌ریخت، با چنگال یه تکه ماهی جدا کردم و گفتم:

«ـ بهتره به جای سرک کشیدن توی بشقاب من، غذای خودتون رو شروع کنید که از دهن نیفته.»

بعد، قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه، ماهی رو با یه قاشقِ پُر سبزی‌پلو توی دهنم چپوندم. لپ‌هام باد کرده بود و به زور سعی می‌کردم بجومش؛ طعمش مثل خاکستر روی زبونم می‌نشست، اما صورتم نباید لو می‌داد.

امیر با دیدن لپ‌های پُرم، یه خنده‌ی مستانه سر داد. از اون خنده‌هایی که یه زمانی دلم رو می‌لرزوند، اما حالا فقط اعصابم رو خراش می‌داد.

«ـ می‌دونستم ماهی‌پلوهامون خوشمزه‌ست، ولی نه انقدر که یکی بخواد خودش رو باهاش خفه کنه!»

مکثی کرد و با نیشخند ادامه داد:

«ـ معلومه خیلی ماهی دوست دارید.»

بعد سرش رو انداخت پایین و مشغول غذای خودش شد. نفسم رو بی‌صدا بیرون دادم. انگار فعلاً از اون امتحان رد شده بودم.

اما وقتی چشمم افتاد به بشقاب پر از سبزی‌پلو و ماهی، لبخند مصنوعی روی لبم خشک شد. باید تا تهش رو می‌خوردم؛ با به‌به و چه‌چه. و بدتر از همه این بود که مجبور بودم غذایی رو تحمل کنم که از بچگی، بیشتر از هر چیز دیگه‌ای ازش متنفر بودم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت پنجاه و هشت

هر لقمه‌ای که برمی‌داشتم، انگار گلوله‌ای از خار توی گلوم می‌رفت. با چنگ زدن به زیتون، ماست، ترشی و قلپ‌های مداوم دوغ، به‌زور پایینش می‌دادم تا مبادا عُق زدنم این نقاب چندساله رو بشکنه. 

وقتی نصف ظرف خالی شد، چنگال رو با آرامشی ساختگی کنار بشقاب گذاشتم، دستمال رو به لب‌هام کشیدم و با لحنی خونسرد گفتم:  

« دستتون درد نکنه، خیلی لذیذ بود.»

امیر که انگار تمام تیرهاش به سنگ خورده بود و معادلات توی ذهنش به هم ریخته بود، با نگاهی کِش‌دار و چهره‌ای متفکر خیره‌م موند. چند لحظه طول کشید تا به خودش بیاد و بگه:  

« نوش جان؛ ولی شما که چیزی نخوردین!»

لبخند کم‌رنگ و حساب‌شده‌ای روی لبم نشوندم:  

« کم‌خوراکم، همین‌قدر هم از حد معمولم بیشتر بود.»

سکوت سنگینی بینمون حاکم شد. صدای تیک‌تاک ساعت و نفس‌های کنترل‌شده‌ی من، تنها صدای اتاق بود. امیر تکیه‌ش رو از مبل بر‌داشت، مردمک‌های تیزش رو توی عمق چشم‌هام قفل کرد و شمرده پرسید:  

« می‌تونم یه سؤال بپرسم؟»

با اینکه از ته دل دلشوره گرفته بودم و نبضم توی شقیقه‌هام می‌کوبید، همون لبخند آرام و بی‌نقص رو حفظ کردم:  

« اگه شخصی نیست، بفرمایید.»

گوشه‌ی لبش به یک پوزخند نامحسوس بالا رفت:  

« نه، شخصی نیست.»

مکثی کرد. نگاه موشکافانه‌ش مثل تیغ جراحی تمام خطوط صورتم رو از نظر گذروند و بعد، با لحنی که بوی بازجویی می‌داد، گفت:  

« امروز صبح که لطف کردی و مامان رو به خونه برگردوندی، خانم صالحی، پرستارش، شما رو از دور دید. ادعا کرد هفته‌ی پیش هم شما رو توی حیاط و ساختمون دیده؛ اونم در حالی که با حال ناخوش بودید و با عجله بیرون می‌رفتین. حتی گفت مطمئنه زنگ در به صدا درنیومده بوده و حدس زد خودتون وارد خونه شدین.»

توی دلم خالی شد، اما حتی یک تار از مژه‌هام نلرزید. جا خوردم، ولی نقاب خزان بتن‌آرمه‌تر از این حرف‌ها بود. ابرویی بالا انداختم و با خنده‌ای ناباورانه، انگشتِ اشاره‌م رو سمتِ خودم گرفتم:  

«من؟! خونه‌ی شما؟ اونم هفته‌ی پیش؟!»

پوزخند تمسخرآمیزی زدم، با طمأنینه به پشتی مبل تکیه دادم و با صدایی محکم، صاف و رسا ادامه دادم:  

« من تا همین امروز صبح اصلاً نمی‌دونستم خونه‌ی روبه‌رویی متعلق به شماست! البته شاید به خاطر اینه که تازه اسباب‌کشی کردم و هنوز با همسایه‌ها آشنا نشدم.»

مکث کوتاهی کردم، اخم ظریفی روی پیشونیم نشوندم و با لحنی حق‌به‌جانب و طلبکارانه چشم توی چشمش دوختم:  

«بعد هم، گیرم که اصلاً می‌دونستم؛ به چه دلیلی باید سرخود و بی‌اجازه وارد خونه‌ی یه غریبه بشم؟!»

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت پنجاه و نهم

امیر دست به سینه شد. چشم‌هاش وحشی و ریز شدن؛ طوری نگام می‌کرد که انگار پشت خطوط چهره‌م دنبال یک ردپای آشنا یا یک اعتراف پنهان می‌گرده. با صدایی بم و پر از طعنه گفت:  

« شاید به همون دلیلی که تازه اسباب‌کشی کردین، ولی چند وقتی هست ردپاتون همه‌جا دور و بر خانواده و مکان‌های زندگی ما دیده می‌شه!»

 دلم به آشوب کشیده شد. گاف داده بودم؛ باید حدس می‌زدم گرگی به تیزیِ امیرحسام بالاخره این حضور پررنگ رو بو می‌کشه و شک می‌کنه.

اما وقتِ ترسیدن یا پرخاش نبود. نباید کوچک‌ترین لرزشی توی صدام یا رگه‌ای از عصبانیت توی صورتم می‌دوید؛ چون توی این بازی، اونی که جوش می‌آره یعنی یه ریگی به کفششه.

لبخند ملایم و کنترل‌شده‌ای زدم، آرنج‌هام رو به زانوهام تکیه دادم و کمی سمتش خم شدم. با خنده‌ای ریز و لحنی آمیخته به تمسخر گفتم:  

«شما همیشه ذهنتون انقدر متوهم و شکاکه؟ کارآگاهی چیزی هستین، جناب نیکان؟!»

بدون‌اینکه نگاهم رو از تیغِ چشم‌های تیره‌ش پس بکشم، صاف نشستم، با طمأنینه به پشتیِ مبل تکیه دادم و با اشاره‌ی چشم به ظرف‌های ناهار، لحنم رو مثل یخ، سرد و بی‌تفاوت کردم:  

« تا جایی که می‌بینم، فعلاً این شمایید که با ظرف ناهار وسط زندگی و خلوت من سبز شدید.»

مکث کوتاهی کردم، نگاهم رو روی صورتش چرخوندم و با تحکمی حساب‌شده ادامه دادم:  

« من نیازی نمی‌بینم بابت جابه‌جاییِ خونه یا کارهای شخصیم به شما حساب پس بدم. این‌که تو سرتون چی می‌گذره و چی فکر می‌کنید هم کاملاً به خودتون مربوطه!»

امیر لب‌هاش رو باز کرد تا جوابی بده، اما مهلت ندادم کلمه‌ای از گلوش بیرون بیاد. دستم رو به نشانه پایان گفتگو بالا آوردم، با وقار از جام بلند شدم و گفتم:  

« بیشتر از این برای شنیدن این خزعبلات وقت ندارم. بابت ناهار ممنون. اگه لطف کنید و تنهام بذارید خیلی بهتره، کلی کار عقب‌افتاده دارم.»

پشتم رو بهش کردم، سمت میزم رفتم و دکمه‌ی اینترکام رو فشار دادم:  

« مریم جان، جناب نیکان دارن تشریف می‌برن. لطفاً تا دم آسانسور راهنماییشون کن.»

امیر برای چند ثانیه‌ی سنگین همون‌طور بی‌صدا و خیره نگاهم کرد؛ نگاهی که سنگینی‌ش تا مغز استخونم نفوذ می‌کرد. بعد بدون این‌که حتی یک کلمه بگه، با قدم‌های کشیده و سنگین از جا بلند شد. همون موقع مریم در رو باز کرد و وارد اتاق شد. امیر با یک نیم‌نگاه عمیق و مبهم، از کنار مریم گذشت و از اتاق بیرون رفت.

به محض بسته شدن در، تمام مقاومتم فرو ریخت. نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم، اما با هجوم دوباره‌ی بوی تند و مانده‌ی ماهی توی بینیم، حالت تهوعی که تمام این مدت با چنگ و دندون پس زده بودم با شدتی مضاعف برگشت. دستم رو روی دهنم گذاشتم و با شتاب به سمت سرویس بهداشتی گوشه‌ی اتاق دویدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت شصت

وقتی از سرویس بیرون اومدم، هنوز فضای اتاق از بوی تند و چرب ماهی اشباع شده بود؛ طوری که هوا سنگین و خفه‌کننده به نظر می‌رسید. با قدم‌هایی سریع از اتاق بیرون زدم و همون‌طور که دستگیره رو پشت سرم می‌بستم، به مریم گفتم:  

« مریم جان، بی‌زحمت بگو یکی از بچه‌های خدماتی بیاد کل اتاق رو تمیز کنه، پنجره‌ها رو هم باز بذاره، فقط من رو از شر این بو خلاص کنید!»

سوئیچ رو از روی میز برداشتم، از شرکت  بیرون زدم و به سمت عمارت راه افتادم. 

روحم مچاله شده بود. اون شب و روز اول توی اون آپارتمان سرد و خاکستری، درست روبه‌روی دیوارهای گذشته، طاقت‌فرسا‌تر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردم. برای تاب آوردنِ ادامه‌ی این بازی، به آغوش امن ماه‌بانو و سادگیِ امید نیاز داشتم؛ باید دوباره از صفر جون می‌گرفتم.

به محض این‌که ماشین رو داخل حیاط عمارت بردم و ترمز کشیدم، امید رو دیدم که وسط باغچه مشغول هرس کردن گل‌ها بود. با شنیدن صدای موتور سر بلند کرد؛ اول چشم‌هاش از تعجب گرد شد، بعد گل از گلش شکفت، قیچی باغبانی رو همون‌جا روی چمن‌ها انداخت و با اشتیاق سمتم اومد.

از ماشین پیاده شدم، عینک آفتابیم رو بالا زدم و با خنده‌ای شیطنت‌آمیز گفتم:  

«چیه؟ یه‌جوری بروبر زل زدی انگار فکر کردی دیگه ریختم رو نمی‌بینی و از دستم راحت شدی!»

امید هول شد و با تپق‌زدن به من‌من افتاد:  

« نه... نه آبجی! این چه حرفیه؟ به‌خدا از دیدنتون بال درآوردم! فقط چون قرار نبود بیاین، یکهو شوکه شدم.»

لبخند مهربونی زدم و دستی به بازوش کشیدم:  

« شوخی کردم پسر، چقدر همه‌چیز رو جدی می‌گیری!»

همون‌طور که سمت ورودی ساختمون قدم برمی‌داشتم، پرسیدم:  

«ماه‌بانو کجاست؟ خونه‌ست؟»

امید تندتند سر تکون داد و پشت سرم راه افتاد:  

« آره آبجی، تو آشپزخونه‌ست.»

با شناختی که از عادت‌هاش داشتم، بی‌صدا و پاورچین‌پاورچین سمت آشپزخونه رفتم. ماه‌بانو پشت به در، کنار اجاق گاز ایستاده بود. خرامان و بی‌صدا پشت سرش قرار گرفتم و دست‌هام رو روی چشم‌هاش گذاشتم. 

یک «هین» بلند از سر غافلگیری کشید، دست‌های لرزون و زحمت‌کشش رو بالا آورد و انگشت‌هام رو لمس کرد. عطر دست‌هام رو که حس کرد، با صدایی لرزون و بغض‌آلود گفت:  

« خزانم؟ تویی مادر؟»

لبخند روی لب‌هام کش اومد. دست‌هام رو برداشتم. به سمتم چرخید؛ حلقه اشک توی چشم‌هاش نشسته بود و جوری سراپام رو نگاه می‌کرد که انگار سال‌ها از هم دور بودیم، در حالی که فقط یک روز از رفتنم می‌گذشت.

محکم توی بغلم کشیدمش، عطر گلاب و صابون تنش رو نفس کشیدم و با خنده گفتم:  

« بله که خودمم! فکر کردی رفتم حاجی‌حاجی مکه؟ نخیر، من به‌خاطر دست‌پختت حالا‌حالاها ول‌کنت نیستم!»

صدای خنده‌ش توی آشپزخونه پیچید. قربون‌صدقه‌م رفت، بوسه‌ای روی پیشونیم نشوند و سفره رو چید. اون قورمه‌سبزی جاافتاده و خوش‌عطر رو میون شوخی‌های امید و خنده‌های ماه‌بانو خوردم؛ انگار تموم سمّ اون بوی ماهی و تلخیِ رو‌در‌رویی با امیر با هر قاشق شسته می‌شد.

اما زمان بی‌رحم بود. وقتی ساعت به غروب نزدیک شد، با پاهایی که از سنگینیِ غم کشیده نمی‌شدن، سمت ماشین برگشتم؛ وقتش رسیده بود دوباره به اون غار تنهاییم برگردم. به آپارتمانی که درست روبه‌روی خونه‌ی حشمت، دهن کجی می‌کرد.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت شصت و یک

توی تمام عمرم هیچ مسیری رو مثل مسیر عمارت تا آپارتمان کش نداده بودم. انگار برای اولین‌بار بود که شلوغی عصرگاهی تهران، پل‌ها، ساختمون‌های قدکشیده، پارک‌ها و چراغ‌های قرمز رو می‌دیدم و از تماشاشون لذت می‌بردم. پام رو از روی پدال گاز برداشته بودم و آروم، بی‌هیچ عجله‌ای، توی خط کُندرو می‌روندم؛ فقط برای این‌که حتی چند دقیقه دیرتر به اون برزخ برسم.

اما هر چقدر هم کشش دادم، بالاخره بازم به اون کوچه لعنتی رسیدم. چشم‌هام رو محکم بستم و بدون این‌که حتی نیم‌نگاهی به در و دیوارهای خونه‌ی حشمت بندازم، ریموت پارکینگ رو زدم و منتظر موندم تا کرکره بالا بره. تقه‌ای به شیشه‌ی سمت شاگرد خورد و تنم رو لرزوند.

سرم رو چرخوندم. زنی میانسال با فرم سفید و سرمه‌ای پشت شیشه ایستاده بود و زل‌زل نگاهم می‌کرد. خانم صالحی، پرستارِ خونه‌ی نیکان بود. شیشه رو تا نیمه پایین دادم و با سردی پرسیدم:  

« سلام. امری داشتید؟»

زن با همون صورت خسته، بی‌روح و بدون آرایشش، لبخند ظریف و تصنعی زد و گفت:  

« عصرتون به‌خیر خانم. اومدم از طرف آقا دعوتتون کنم که امشب برای شام تشریف بیارید خونه‌ی جناب نیکان.»

ابروهام توی هم گره خورد. نگاهم رو تیز و بی‌تفاوت به صورتش دوختم و گفتم:  

« ازشون تشکر کنید و بگید متأسفانه وقت ندارم. ممنون!»

حتی یک ثانیه هم منتظر نموندم تا واکنش نشون بده یا جوابی بگه؛ پام رو تا ته روی پدال گاز فشار دادم، با شتاب داخل پارکینگ رفتم و ترمز دستی رو کشیدم.

در ماشین رو محکم به هم کوبیدم و با حرص پیاده شدم. دلیل این دست‌وپا زدن‌ها و دعوت‌های یهویی رو نمی‌فهمیدم. درست بود که هدف نهاییم نفوذ به اون چهاردیواری بود، اما نه حالا، نه دقیقاً بعد از اون خط‌ونشون کشیدن‌ها و لحن بازجویی‌گونه‌ی امیر توی ظهر! بازی داشت حساس می‌شد و من باید با احتیاط، جمع‌وجور و پاورچین جلو می‌رفتم.

با قدم‌های تند سمت آسانسور رفتم و کلیدش رو زدم. کابین بالا رفت و متوقف شد. اما درست در لحظه‌ای که درهای آسانسور به آرومی باز شدند، دیدم توی لابیِ طبقه همکف کسی منتظر ایستاده. توی اون حال و هوا اصلاً حوصله‌ی برخورد و احوال‌پرسی با هیچ جنبنده‌ای رو نداشتم. گوشه‌ی دنج کابین جمع شدم، تکیه‌م رو به دیواره‌ی فلزی دادم و سرم رو پایین انداختم تا چشم تو چشم نشم.

تق... تق... تق...

صدای کوبیده شدن سرِ لاستیکیِ یک عصای چوبی روی سنگ‌های لابی، توی گوشم زنگ زد. چشم‌هام ناخودآگاه روی عصا قفل شد و بعد با شوکی سهمگین، نگاهم ذره‌ذره بالا کشیده شد. نفسم توی سینه حبس شد و ضربان قلبم ایستاد.

حشمت؟! حشمت نیکان این‌جا، وسط این ساختمون چی کار می‌کرد؟!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت شصت و دو

حشمت با همون لبخند پدرسالارانه‌ی همیشگی و صدایِ خش‌دارش وارد آسانسور شد و گفت:  

 «سلام دخترم، به این محله خیلی خوش اومدی.»

لبخندِ کش‌آمده و اجباری‌ای روی لب‌هام ماسید. دست چپم رو که مماس با دیواره‌ی سرد و فلزی آسانسور بود، چنان مشت کردم که بند انگشت‌هام از شدت فشار سفید شد. با صدایی که تمام تلاشم رو می‌کردم نلرزه، گفتم:  

«سلام ممنونم.»

سکوت سنگینی توی کابین پیچید. چشمم به شماره طبقات بود تا بالاخره آسانسور ایستاد و درها باز شدن. یک «با اجازه»‌ی خشک گفتم و سریع قدم به پاگرد گذاشتم، اما هنوز دو قدم برنداشته بودم که صدای تق‌تق عصا پشت سرم بلند شد. حشمت هم همراه من پیاده شده بود! با ابروهایی درهم‌کشیده و تعجبی که نتونستم پنهانش کنم، سمتش برگشتم:  

« با بنده امری داشتید؟»

حشمت خنده‌ی کوتاهی سر داد و گفت:  

« بله، می‌دونم از دست امیرحسام دلخوری؛ خودش گفت ظهر چه خبطی ازش سر زده.»

اخم‌هام بیشتر توی هم گره خورد. نگاهم رو بی‌روح و نفوذناپذیر کردم و با تحکم گفتم:  

« بنده اصلاً به ایشون و رفتارهاشون فکر هم نمی‌کنم، چه برسه به این‌که بخوام عصبی یا دلخور بشم!»

لبخند حشمت عمیق‌تر و گرم‌تر شد؛ لبخندی که روی اعصابم خط می‌کشید، اما در ظاهر فقط مات و بی‌تفاوت نگاهش می‌کردم. با لحنی پدرانه گفت:  

« همین که انکار می‌کنی، یعنی حسابی بهت برخورده.»

مکثی کرد، دستش رو به سبیل جوگندمیش کشید و ادامه داد:  

« از دستش کینه به دل نگیر دخترم. چشم‌های تو، ما رو یادِ یه آشنایی میندازه که سال‌ها پیش از دستش دادیم. رفتار نسنجیده‌ی امیر فقط از سر دلتنگیه؛ تو به بزرگیِ خودت ببخشش.»

شنیدن کلمه‌ی «دخترم» از زبون اون، مثل فرو رفتن خنجر توی قلبم بود. ناخن‌هام رو با تمام حرص توی گوشت کف دستم فرو کردم تا مبادا کنترلم رو از دست بدم و چنگ به صورتش بندازم و این بازیِ چندروزه رو به باد بدم. با لحنی سرد، شمرده و بُرنده گفتم:  

« جناب نیکان، فقط به خاطر یک شباهتِ ظاهریِ چشم، اصلاً منطقی و درست نیست که به کسی انگ و برچسب بزنن.»

حشمت سری به تأسف تکون داد و گفت:  

«حق با توئه دخترم؛ ولی یکم درکش کن. امیر تو شرایط روحیِ بدیه؛ خودت که وضعیت مادرش رو از نزدیک دیدی. گذشته از اون، گرفتاری‌ها و فشارهای کاریش هم یکی‌دوتا نیست. به دل نگیر.»

کمی وزنش رو روی عصا انداخت، سرش رو جلو آورد و با لحنی نرم و التماس‌گونه اضافه کرد:  

« حالا هم بیا و دلِ این پیرمرد رو نشکن. امشب شام مهمون سفره‌ی ما باش تا بی‌احترامیِ پسرِ عجولم رو خودم برات جبران کنم.»

با سردیِ تمام گفتم:  

« خیلی ممنون، اما نیازی به جبران نیست. شما مقصر رفتارهای ایشون نیستید و دلیلی برای عذرخواهی وجود نداره. شبتون خوش.»

پشتم رو کردم و سمت درِ واحد راه افتادم، اما صدای حشمت درست پشت سرم کوبیده شد:  

« حرف این پیرمرد رو به حرمتِ بابات هم که شده رد نکن دخترم. یک امشب رو بد بگذرون و پیش ما باش.»

با شنیدن اسم «پدرم» و یادآوری چهره احتشام، بند دلم پاره شد. کلید رو با نهایت خشم توی دستم فشردم و چشم‌هام رو عاصی و پر از کینه روی هم گذاشتم تا طوفان درونم آروم بگیره. چند ثانیه بعد، وقتی دوباره روی خودم مسلط شدم، با لبخندی تصنعی و کنترل‌شده چرخیدم:  

« چون اسم پدرم رو آوردید، دستتون رو رد نمی‌کنم. فقط اگه اجازه بدید، چون تازه از سر کار برگشتم، برم لباسم رو عوض کنم و بعد خدمت برسم.»

چهره‌ی حشمت باز شد و با خوشحالی گفت:  

« دستت درد نکنه باباجان، اصلاً عجله نکن. چند نفر از فامیل و آشناها هم قراره بیان، تا اونا برسن کلی وقت داری.»

سمت آسانسور برگشت، دکمه رو زد و با نیم‌نگاهی مهربان گفت:  

«پس منتظرتیم.»

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت شصت و سوم

به محض بسته شدن درهای آسانسور، کلید رو توی قفل چرخوندم، وارد خونه شدم و اولین چیزی که دم دستم بود، گلدان سفالیِ روی جاکفشی رو با تمام خشم توی سینه بلند کردم و وسط سالن کوبیدم. 

صدای خرد شدنش توی فضای خالی خونه پیچید و هزار تیکه شد.

نفس‌نفس می‌زدم. با دست‌های لرزون لبه‌ی جاکفشی رو گرفتم و چند ثانیه چشم‌هام رو بستم تا نبض دیوانه‌وار شقیقه‌هام آروم بگیره. 

حالا که قرار بود برای اولین‌بار در کالبد «خزان» پا به خونه‌ی حشمت بذارم، باید ذهنم رو از هر حس اضافه و ضعفی خالی می‌کردم. کت و شلوارم رو درآوردم، مستقیم زیر دوش آب گرم رفتم و گذاشتم قطره‌های تندِ آب، تمام لایه‌های خستگی و تشنج روانیِ امروز رو بشوره و ببره. 

وقتی از حمام بیرون اومدم، سبک‌تر شده بودم. اگر به این ماجرا به چشم فرصت نگاه می‌کردم، حشمت خودش راه رو برام باز کرده بود؛ این یک گام بلند به سمت هدف بود.

تن‌پوش مخمل رو پوشیدم، وارد کلوزت‌روم شدم و با وسواس چند تکه لباس رو از رگال بیرون کشیدم و روی تخت انداختم. اما قبل از انتخاب نهایی، باید از شر این سردرد کوبنده خلاص می‌شدم. به آشپزخانه رفتم، یک فنجون اسپرسوی تلخ درست کردم و تا آخرین قطره‌ش رو سر کشیدم.

با بازگشت به اتاق، دست به پهلو ایستادم و لباس‌های روی تخت رو برانداز کردم. استایلم نباید جلب توجه می‌کرد؛ اون هم حالا که شاخک‌های امیرحسام تیز شده بود و حشمت از آشنا بودن چشم‌هام حرف می‌زد. اما در عین حال، نمی‌شد بی‌تفاوت و سرسری هم لباس پوشید؛ هرچی باشه، این اولین ورودِ رسمیم یا بهتر بگم، بازگشتِ مخفیانه‌م  به جمع نیکان‌ها بود.

دست آخر یک شومیز ساده‌ی بنفش تیره و دامنی مشکی و بلند انتخاب کردم؛ چیزی که نه زننده باشد، نه بی‌اهمیت دقیقاً حد فاصلی که برای امشب لازم داشتم.

جلوی آینه نشستم و با دقت یک جراح، آرایشم رو کم‌کم شکل دادم؛ نه برای زیبایی، بلکه برای پنهان‌کردن. هر لایه‌ای که روی صورتم می‌نشست، انگار یک تکه از خزان رو کامل‌تر و یک تکه از چشمه رو بیشتر دفن می‌کرد. وقتی کارم تمام شد، موهام رو رها گذاشتم و شال حریر مشکی رو آزادانه روش انداختم. کیفِ کلاچِ دستیم رو برداشتم، و بعد پوشیدن کفش‌هام از واحد خارج شدم و پا توی آسانسور گذاشتم. 

با حس فرود کابین، پلک‌هام رو روی هم فشردم و زیر لب با تحکم زمزمه کردم:  

« یادت باشه تو خزانی، نه چشمه! قوی باش. چشمه رو همین‌جا پشت در جا بذار.»

ناخودآگاه انگشت اشاره‌م بالا رفت و روی پوستم، کمی بالاتر از گوشه‌ی لبم کشیده شد؛ جایی که روزگاری یک خالِ ظریف داشت. همون خالی که امیر دیوانه‌وار بهش خیره می‌شد و روش بوسه می‌نشوند. پوزخند تلخی گوشه‌ی لبم نشست. خداروشکر که زیر تیغ جراحی و اون اتفاق لعنتی، اون نشونه هم برای همیشه محو شده بود. صدای دینگِ آسانسور توی گوشم پیچید و کابین متوقف شد. 

سرم رو بالا گرفتم، شونه‌هام رو عقب دادم و نگاهم رو مثل فولاد سرد کردم. حالا آماده بودم؛ آماده‌ی اولین رویاروییِ رسمی بعد از ده سال سکوت و فراموشی. اون هم در قالب «خزان تهرانی».

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...