رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و پنج

پوزخندی زدم و گفتم:

«شما همیشه این‌قدر نسبت به مسائل خصوصی مشتری‌هاتون حساسید؟ چون سوالتون یه‌کم شخصیه! البته قبلاً هم گفتم منتظر یه دوستم هستم.»

امیر یکی از ابروهاشو بالا داد.

«من فقط یه سوال ساده پرسیدم، چرا جوش آوردین؟»

لبخند آرومی زدم.

«جوش نیاوردم؛ فقط از حق طبیعیم دفاع کردم.»

در همین لحظه گارسون برگشت.

دو تا فنجون قهوه و دو بشقاب چیزکیک رو روی میز گذاشت و رفت.

نگاهم به فنجون قهوه افتاد. ناخواسته پرت شدم به گذشته، زمان‌هایی که فقط با شنیدن اسم قهوه صورتم جمع می‌شد و با اخم به بقیه می‌گفتم:

«چه‌جوری این زهرمارو می‌خورین؟»

اون موقع نمی‌دونستم یه روزی می‌رسه که زندگی، از همین قهوه هم تلخ‌تر میشه.

پوزخند کوتاهی زدم. فنجون رو برداشتم و تقریباً یک نفس قهوه رو سر کشیدم. فنجون رو محکم روی میز گذاشتم.

امیر چند ثانیه خیره نگاهم کرد. چیزی نگفت. بعد خیلی آرام فنجون خودش رو برداشت و جرعه‌ای از قهوه‌اش خورد. چند لحظه سکوت بینمون افتاد.

فقط صدای همهمه سالن می‌اومد. که ناگهان، یک پسر بچه با موهای فر، مثل موشک از کنارم رد شد. قبل از اینکه بفهمم چی شده، خودش رو تو بغل امیر انداخت.

امیر غافلگیر خندید و دست‌هاشو دور بچه حلقه کرد. بچه رو روی پاش نشوند و گفت:

«تو اینجا چی کار می‌کنی وروجک؟»

پسرک خندید و گفت:

«با مامان اومدیم بهت سر بزنیم بابا!»

یخ زدم. انگار خون توی رگ‌هام خشک شد. این یکی رو دیگه واقعاً انتظار نداشتم.

نفس‌هام سنگین شده بود؛ اما سعی می‌کردم صداش به گوش امیر نرسه.

با زحمت خودم رو جمع کردم. نگاهم به صورت امیر افتاد. اخم‌ کمرنگی بین ابروهاش نشسته بود.

لبخند زورکی زدم و گفتم:

«پسر زیبایی دارین، خدا حفظش کنه.»

بعد رو به بچه کردم و با لبخند پرسیدم:

«آقا کوچولو، افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟»

پسرک با ذوق گفت:

«سورنا هستم لیدی!»

بعد با کنجکاوی نگاهم کرد.

«شما دوست بابایی هستین؟»

اسمش مثل پتک توی سرم کوبیده شد.

سورنا، انگار صداش توی ذهنم اکو می‌شد.

تمام بدنم عرق کرد. لبخند از روی لب‌هام محو شد. فقط تونستم خیلی آهسته سرم رو تکون بدم. دلم می‌خواست هرچه زودتر از اون فضا فرار کنم. که ناگهان صدای آشنایی از کنارم بلند شد.

«خزان، اینجایی؟»

نجات‌دهنده همیشگیم. لحظه‌ای چشم‌هام رو بستم. بعد سرم رو برگردوندم و گفتم:

«آره، دیر کردی.»

احسان لبخند زد. نگاهی به امیر انداخت و سری تکون داد. امیر هم متقابلاً همین کار رو کرد. بعد احسان رو به من گفت:

«شرمنده، تو ترافیک گیر کرده بودم؛ معرفی نمی‌کنی؟»

به سمت امیر اشاره کرد. لبخند کوتاهی زدم و از جام بلند شدم.

«ایشون آقای نیکان هستن. عموشون تو بیمارستان ما بستریه.»

احسان لبخندی محو زد؛ حس می‌کردم کمی عصبیه، ولی داشت خوب پنهانش می‌کرد. دستش رو سمت امیر دراز کرد.

«خوشبختم.»

امیر هم در حالی که سورنا هنوز تو بغلش بود بلند شد و باهاش دست داد.

«من هم خوشبختم…»

نگاهش بین من و احسان چرخید.

«افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟»

تا خواستم چیزی بگم، احسان جلوتر گفت:

«راستین هستم.»

امیر چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خیلی آرام سر تکون داد.

«خوشبختم آقای راستین.»

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و ششم

  با لحن سبک‌تری گفتم:

«خب دیگه بریم یه جا بشینیم، وقت جناب نیکان رو هم زیاد نگیریم.»

احسان با لبخند کوتاهی سر تکون داد و خواست از امیر خداحافظی کنه، که ناگهان صدایی زنونه، لوند و آشنا از پشت سرم بلند شد. هر سه‌مون همزمان برگشتیم.

احسان با تعجب، امیر با اخم، و من با شوک، ماهلین بود؛ اما نه آن ماهلین قبلی که میشناختم. چهره‌اش عوض شده بود؛ لب‌های تزریق‌شده، زاویه‌سازی صورت، و کلی دستکاری ریز و درشت که ازش زنی ساخته بود خیلی متفاوت‌تر از قبل، و راستش، اگه بخوام منصف باشم، جذاب‌تر هم شده بود.

سورنا که چشمش به اون افتاد، با ذوق گفت:

«مامان! این خانوم دوست جدید بابائه؟ خیلی شیکه، نه؟»

نفسم برای یک لحظه توی سینه‌ام حبس شد. لبخندم یخ زد؛ اما بعد، ته دلم یک پوزخند زدم. ماهلین اخم کوتاهی کرد، ولی خودش رو نباخت.  

رفت کنار امیر، سورنا رو از بغلش گرفت و شونه‌به‌شونه‌اش ایستاد. بعد با نگاهی که پر از نمایش بود، گفت:

«دوستای بابا همیشه شیک‌پوشن مامان‌جون، ولی به پای خانومش که نمی‌رسن!»

بعد هم چشمکی به من زد و با عشوه خندید؛ انگار می‌خواست بگه فقط داره شوخی می‌کنه. لبخند آرومی روی لبم نشست.

بازوی احسان رو گرفتم و با حالتی مودبانه گفتم:

«از آشنایی باهاتون خوشبختم، خانوم نیکان. زوج مکملی هستین؛ خوشبخت باشین.»

بعد، بدون اینکه فرصت حرف بیشتری بدم، با یک «بفرمایید» آرام، احسان رو با خودم کشیدم و از اونجا دور شدم. هوای داخل رستوران یک‌دفعه برام سنگین شد. نفس‌گیر، انگار حضور اون دو نفر، فضا رو مسموم کرده بود.

به محوطه بیرون رفتم؛ جایی که هوای آزاد، هرچند کم، هنوز بوی نفس کشیدن می‌داد.

دست احسان رو ول کردم و چند قدم جلوتر ایستادم. بعد نفس عمیقی کشیدم و روی یکی از تخت‌ها نشستم. احسان روبه‌روم نشست.

نگاهش دلخور بود، اما بیشتر از آن، مشکوک هیچ نمی‌گفت. فقط نگام می‌کرد. چند ثانیه همون‌طور گذشت. بعد با اخم سر بلند کردم و گفتم:

«یه لطفی بکن، هر چی تو ذهنت هست بریز بیرون. به اندازه کافی لبریزم نمی‌تونم نگاهتو هم بخونم.»

لبم رو گاز گرفتم، اما دیر شده بود. ضعفم لو رفته بود. احسان ابرویش رو بالا انداخت و با لحنی خشک گفت:

«دقیقاً از چی لبریزی؟»

ساکت موندم. پوزخند کمرنگی زد، دست به سینه شد و ادامه داد:

«درست حدس زدم! به خاطر این بچه‌خوشتیپ اینجا رو انتخاب کردی و با دیدن اینکه زن و بچه داره، خورد توی پرِت، نه؟ من کجای این بازی بودم خزان؟ ها؟ حتماً یه ابزار بودم که حسادت طرف رو دربیارم…»

خون توی صورتم دوید. نفسم تند شد. اشک، بی‌دعوت، گوشه‌ی چشمم جمع شد.

بی‌اختیار دستم بالا رفت و یک سیلی محکم روی صورتش نشوندم. صدای برخورد کف دستم با گونه‌اش، برای یک لحظه از همهمه‌ی اطراف بلندتر شد. با صدایی لرزون و پر از خشم گفتم:

«از کی تا حالا راجع به من این‌قدر کثیف فکر می‌کنی، ها؟! من اتفاقی اینجا رو انتخاب کردم. وقتی منتظرت بودم، این آقا اومد و سر میزم نشست. اون روز تو بیمارستان، بعد از رفتن تو با هم آشنا شدیم. زنش هم غیرمستقیم بهم انگ زد که به شوهرش نخ دادم. حالا تو هم همون رو می‌گی؟! دستت درد نکنه، تا الان فکر می‌کردم منو می‌شناسی، ولی انگار فکرت از من خیلی دوره.»

خواستم بلند شم و برم، اما احسان مچ دستم رو گرفت. صداش پایین اومد.

«ببخشید، اعصابم خورد شد، گهِ اضافی خوردم. آروم باش.»

بعد، پیش از اینکه بتونم چیزی بگم، جلو اومد و من رو در آغوش گرفت.

برای چند ثانیه، همه‌چیز درونم فرو ریخت.

یک‌لحظه از خودم بدم اومد. نه چون احسان بهم پریده بود؛ بلکه چون می‌فهمیدم اون‌قدر درهم شکسته‌ام که حتی همین سوءتفاهم هم تونسته بود از پا درم بیاره. احسان اون‌طور که فکر می‌کرد، از من چیزی نمی‌دونست.

و من کمی عذاب وجدان گرفتم حرف های احسان شاید کاملا درست نبودن ولی غلط هم نبودن و این باعث می‌شد فشار روانی بیش تری رو تحمل کنم و بیشتر تو آغوشش حل بشم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفتم

 چند دقیقه که گذشت، کم‌کم از اون حال‌وهوا دراومدم و از بغلش جدا شدم.

نگاهمون تو هم قفل شد. تو همون چند ثانیه سکوت، انگار هزارتا حرف بینمون رد و بدل شد. آخرش احسان خودش سکوت رو شکست. دستی به صورتم کشید و گفت:

«فکر کنم بهتره از اینجا بریم؛ بقیه شب رو یه جای دیگه بگذرونیم.»

بعد یه‌دفعه شیطون چشمک زد و ادامه داد:

«البته این‌دفعه خودم رستوران رو انتخاب می‌کنم!»

بی‌اختیار لبخند زدم. سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم و گفتم:

«باشه بریم، فقط من قبلش برم سرویس، یه آبی به دست و صورتم بزنم.»

احسان با مهربونی لبخند زد.

«برو عزیزم، من همین‌جا منتظرت می‌مونم.»

از روی تخت بلند شدم. سرویس بهداشتی داخل بود و من با قدم‌هایی که انگار هر کدومش صد تن وزن داشت، به سمت ورودی راه افتادم. اصلاً دلم نمی‌خواست دوباره ریختشون رو ببینم، ولی چاره‌ای نبود. برای اینکه کسی متوجه آشوب درونم نشه، یه لبخند فیک روی لبم نشوندم و نفس عمیقی کشیدم.

دست‌های سردم دستگیره در ورودی سالن رو لمس کرد. یه مکث کوتاه کردم، بعد در رو هل دادم و داخل شدم. سریع کل سالن رو با چشمام اسکن کردم. وقتی دیدم سر میزشون نیستن، نفس حبس‌شده‌ام رو با صدا بیرون دادم. انگار خدا بهم رحم کرده بود که قرار نبود حداقل الان چشمم بهشون بیفته. سمت سرویس بانوان راه افتادم.

هنوز دستم به دستگیره در نرسیده بود که یه صدای آشنا از داخل تو گوشم پیچید. صدای ماهلین بود؛ اما این‌بار با رگه‌های واضحی از خشم و بغضی که سعی می‌کرد خفه‌اش کنه.

بی‌اختیار دستم روی دستگیره شل شد. سر جام خشکم زد و گوش‌هام تیز شد.

انگار داشت با تلفن حرف می‌زد. با حرص و صدای لرزون گفت:

«می‌بینی مهسا؟ هنوز کارای طلاقمون تموم نشده، با دخترای رنگارنگ می‌گرده! انگار نه انگار که اسم من هنوز تو شناسنامه‌اش هست و یه بچه مشترک داریم!»

پوزخند تلخی روی لبم نشست. چند ثانیه سکوت شد. لابد داشت به حرف‌های اون‌طرف خط گوش می‌داد که حالا مطمئن شده بودم مهساست. بعد از چند لحظه، انگار مهسا چیزی گفت که به تریج قبای ماهلین برخورد؛ چون یهو جوش آورد و تقریباً داد زد:

«من چی می‌گم تو چی می‌گی مهسا؟! منو با اون دختره چندشِ آویزون مقایسه نکن! کارما کجای کار بود آخه؟ امیر قاطی کرده، فکرش به هم ریخته، خودش هم نمی‌دونه چی می‌خواد. دوباره سر عقل میارمش، ما یه بچه داریم، امیر عاشقمه!»

دوباره سکوت شد. چند ثانیه بعد، صدای فین‌فین و هق‌هق ماهلین بلند شد. با گریه و نفس‌نفس زدن گفت:

«مهسا جای اینکه مرهم باشی، داری رو زخمم نمک می‌پاشی؟ امیر از اول این‌جوری نبود! به خدا نبود؛ اون دختره خودش عرضه نگه داشتنش رو نداشت! بعد تو که خواهرمی، جای اینکه یه راه کار جلوم بذاری، نشستی داری از کارما حرف می‌زنی؟ که چی؟ که حالا آهِش داره دامن منو می‌گیره؟! نخواستم بابا! دلسوزیت مال خودت. خداحافظ!»

و تماس رو قطع کرد. شنیدن جمله‌های آخرش مثل یه شوک الکتریکی بود. کل وجودم که تا چند لحظه پیش یخ کرده بود، یهو داغِ داغ شد. حرارت عصبانیت رو توی تک‌تک رگ‌هام حس می‌کردم. چشمام رو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم تا تپش قلبم رو کنترل کنم. بعد از چند دقیقه، تقه‌ای به در زدم و داخل رفتم.

ماهلین جلوی آینه بود. با دیدن من توی آینه، هول کرد و سریع خودش رو جمع‌وجور کرد. اشک‌هاش رو پاک کرد و با یه لبخند مصنوعی برگشت سمتم:

«اوه هانی تو هنوز اینجایی؟»

لبخند پررنگی زدم. با قدم‌های محکم رفتم سمت روشویی و جلوی آینه، درست کنارش ایستادم.

«آره عزیزم، البته احسان خیلی از فضای اینجا خوشش نیومد، داریم میریم. گفتم قبل رفتن یه دستی به آرایشم بکشم.»

ماهلین لبخندش رو حفظ کرد و با لحن نصیحت‌گرانه‌ای گفت:

«آره خب، مردا اگه از یه جایی خوششون نیاد، ما خانوما باید تسلیم بشیم. خوب کردی به حرف دوست‌پسرت گوش دادی. یه رستوران ارزش این رو نداره که رابطه‌تون سرد بشه.»

لبخندم عمیق‌تر و البته موذیانه‌تر شد. کاملاً مشخص بود با این حرف‌ها هم می‌خواد دکم کنه که سریع‌تر برم، هم از زیر زبونم حرف بکشه ببینه رابطه من و احسان چقدر جدیه.

بدون اینکه حرفی بزنم یا جواب سوال پنهانش رو بدم، رژم رو برداشتم و خیلی خونسرد روی لبم کشیدم. گذاشتم توی خماری و فضولی خودش بسوزه. بعد از اینکه کارم تموم شد، رژ رو گذاشتم توی کیفم، یه «خداحافظ» سرد تحویلش دادم و از سرویس بیرون زدم.

وقتی داشتم قدم‌زنان به سمت احسان می‌رفتم، حس می‌کردم شعله‌های انتقام توی دلم پرنورتر و داغ‌تر از همیشه روشن شده. این کینه لعنتی، این‌بار برخلاف گذشته، بهم ضعف نمی‌داد؛ بمب انرژی بود. حالا مصمم‌تر از قبل بودم که راهی که انتخاب کردم، تهش همون چیزیه که حقشونه.

بقیه شب با احسان عالی پیش رفت؛ خیلی عالی.

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و هشتم 

«امیر یعنی چی؟! تو قول داده بودی من رو ماه عسل شمال ببری. یعنی چی که مامانم سرما خورده نمی‌تونیم بریم؟!»

امیر دستی به پشت گردنش کشید و کلافه، پوفی کرد. تکیه‌اش رو از کاناپه گرفت و با لبخندی که سعی می‌کرد آرومم کنه، اما بوی توجیه می‌داد، گفت:

«خانومم، من که کف دستم رو بو نکرده بودم مامان سرما می‌خوره! دست خودم بوده مگه؟»

چشم‌هام رو گرد کردم. خون دویده بود توی صورت و شقیقه‌هام. دست به سینه، درست روبه‌رویش روی فرش دستباف خونه ایستادم؛ طوری که سایه‌ام روی صورتش بیفته.

«آخه سرماخوردگی که یک چیز عادیه امیر! روزی هزار نفر سرما می‌خورن. این واقعاً بهونه‌ی مسخره‌ایه برای کنسل کردن سفر ما!»

امیر کلافه‌تر از قبل، دستی میون موهای خرماییش کشید و صداش رو کمی بالا برد:

«مامان من وقتی مریض می‌شه بهانه‌گیر می‌شه چشمه، تو که خودت این رو خوب می‌دونی! توی این موقع‌ها فقط می‌خواد من پیشش باشم. بدیِ تک‌فرزند بودن همینه دیگه، نمی‌فهمی؟»

اخم‌هام رو بیشتر در هم کشیدم و عصبی، قدمی بهش نزدیک‌تر شدم:

«قبلاً تو مجرد بودی امیر! قضیه فرق داشت. اصلاً اگه وقت دیگه‌ای بود من مشکلی نداشتم؛ ولی الان فقط دو روز از عروسیمون گذشته! این سفر ماه عسلمونه، می‌فهمی؟ ماه عسلی که از بچگی قولش رو به من داده بودی!»

مکث کردم. صدام لرزید، اما نذاشتم بغضم جلو حرفم رو بگیره:

«به خدا اگه خدایی نکرده حالش بد بود، خودم اولین نفر می‌گفتم نریم. ولی زن‌عمو خودش تلفنی گفت فقط آبریزش بینی داره و یکم بی‌حاله. من واقعاً درک نمی‌کنم چرا ما به‌خاطر این نباید بریم!»

با این حرفم، انگار جرقه‌ای به انبار باروت زده باشم. امیر عصبی از جاش بلند شد. قد بلندش روی سرم سنگینی کرد و با چشم‌های برافروخته بهم غرید:

«هی من دارم با زبون خوش می‌گم، هی تو حرف خودت رو می‌زنی! ما که با هم غریبه نبودیم چشمه؛ تو با اخلاق‌های مامان من بزرگ شدی، همه‌چیز رو می‌دونستی و با چشم باز با من ازدواج کردی. حالا طلبکار چی هستی؟»

حرفش مثل آب یخ روی سرم ریخت. ناباورانه نگاهش کردم. چطور می‌تونست حقِ طبیعیِ من رو طلبکاری بدونه؟ بغض به گلوم چنگ انداخت. با چشم‌های پر از اشک که تار می‌دیدمش، گفتم:

«آره، می‌دونستم؛ می‌دونستم مامانت چطوریه، ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تو انقدر بی‌منطق باشی! فکر نمی‌کردم به‌ خاطر یه سرماخوردگیِ ساده‌ی مادرت، اولین و مهم‌ترین سفر دونفره‌مون رو بهم بزنی و تهش هم به‌ خاطر حرفِ حق، این‌طوری سر من داد بکشی!»

دیگه منتظرِ جوابش نموندم. به هق‌هقی که تو گلوم بی‌تابی می‌کرد، اجازه‌ی شکستن ندادم. با قدم‌های تند به سمت اتاق‌خواب دویدم. صدای صدا زدن‌های کلافه‌ی امیر رو پشت سرم جا گذاشتم.

وارد اتاق شدم، در رو محکم کوبیدم و کلید رو در قفل چرخوندم. پشتم رو به در تکیه دادم، روی زمین سر خوردم و سرم رو بین زانوهام پنهون کردم. همون‌جا بود که بندِ بغضم پاره شد و اجازه دادم اشک‌های داغ و پر از غربتم، روی گونه‌هام سرازیر بشن. این اولین گریه‌ی من بعد از ازدواجمون بود؛ در خونه‌ای که قرار بود پناهگاه آرزوهام باشه.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و نه

شب شده بود و من هنوز توی تاریکیِ اتاق، گوشه‌ی تخت کز کرده بودم. اشک‌هام خشک شده بود، اما دل‌گیریم نه. صدای تق‌تقِ آرومِ در، مثل موجی بود که سکوت رو شکست. پشت‌بندش صدای امیر که از پشت چوبِ در می‌اومد:

«عروسک؟ می‌دونم قهری، ولی میشه در رو باز کنی؟»

با لج چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و هیچی نگفتم.

چند ثانیه‌ای سکوت شد و دوباره ضربه‌های نرمش روی در نشست:

«عشقم، در رو باز کن دیگه. می‌دونی که من طاقتِ دوریت رو ندارم.»

دلم یکم نرم شد، اما غرورِ زخم‌خورده‌ام پام رو زمین نگه داشته بود. هنوز مقاومت می‌کردم. این‌بار صداش پایین‌تر اومد، پر از عجز و خواهش:

«چشمه‌ام؟ میدونم اخم کردی الان؛ اخمات رو باز کن خانومم، حیف نیست این روزای اولی رو تو قهر بگذرونیم؟ باز کن در رو قول می‌دم مامان که بهتر شد ببرمت مسافرت؛ حتی یه جای قشنگ‌تر، با یه برنامه‌ریزی خیلی بهتر. جبران می‌کنم برات، به خدا جبران می‌کنم، باز کن تورو خدا، نگرانم.»

لحنِ درمانده‌اش کار خودش رو کرد. طاقتم طاق شد. چاره‌ای نداشتم؛ من امیر رو با تمام کم‌وکاستی‌ها و وابستگی‌هاش دوست داشتم. بعد از رفتنِ مامان، اون تنها حامی و همه‌کسِ من توی این دنیا بود.

دست بردم و کلید رو توی قفل چرخوندم.

در که باز شد، امیر مهلت نداد. بلافاصله قدمی جلو گذاشت و من رو محکم توی آغوشش کشید. سرش رو توی گردنم فرو برد و با صدایی که از حسرت و آرامش می‌لرزید، گفت:

«کوچولو، نمی‌گی من از نگرانی می‌میرم؟ آخه قلبِ من بدون تو مگه می‌تونه دووم بیاره؟»

لبخندِ بی‌اختیاری روی لبام نشست. تمامِ دلخوری‌ام دود شد و رفت هوا. خودم رو بیشتر به سینه‌ی گرمش چسبوندم. امیر بوسه‌ی گرمی روی موهام کاشت و آروم نجوا کرد:

«دیگه هیچ‌وقت با من قهر نکن خانوم کوچولو، حالا چشمات رو ببند که برات یه سوپرایز دارم.»

ازش فاصله گرفتم و با تعجب پرسیدم:

«چه سوپرایزی؟»

خنده‌ی کوتاهی کرد و چالِ گونه‌اش افتاد:

«اگه بگم که دیگه سوپرایز نیست! ببند اون چشمای قشنگت رو.»

با لبخند چشمام رو بستم. دست‌های گرمش روی شونه‌هام نشست و آروم، قدم‌به‌قدم هدایتم کرد. بعد از چند دقیقه، دمِ گوشم زمزمه کرد:

«حالا باز کن.»

چشمام رو که باز کردم، نفسم بند اومد.

روی میز، یه شامِ پر و پیمون چیده شده بود؛ دور تا دورش با ده‌ها شمعِ روشن و چند شاخه گل رز قرمز تزیین شده بود. رقصِ نورِ شمع‌ها روی ظرف‌ها چشمک می‌زد. با چشم‌های درخشان برگشتم سمتش:

«این کارِ توئه؟!»

امیر اخمِ شوخ‌طبعانه‌ای کرد و گفت:

«نه دیگه، کارِ جادوگرای قصرِ بلورین بود!»

بعد زد زیر خنده و صورتش نرم شد:

«معلومه کارِ منه، من برای تو همه کار می‌کنم چشمه.»

پاشنه‌ی پام رو بلند کردم و بوسه‌ی کوتاهی روی لپش کاشتم. تشکر کردم و پشت میز نشستیم. اون شب، دنیا مالِ ما بود. از آینده گفتیم، از روزهای قشنگی که منتظرمون بود، از بچه‌هامون؛ حتی اسم‌هاشون رو هم انتخاب کردیم. قرار شد اگه پسردار شدیم، اسمش رو بگذاریم «سورنا».

اما ناگهان...

نورِ گرمِ شمع‌ها شروع کرد به لرزیدن و سیاه شدن. تصویرِ چشم‌های عاشقِ امیر ترک خورد، مثل شیشه‌ای که زیر فشارِ سنگین خرد می‌شه.

فضای اتاق کش اومد و همه‌چیز توی یک چرخشِ گیج‌کننده حل شد.

دیگه توی اون خانه نبودم. فضای دور و برم عوض شد؛ افتادم وسط یک رستورانِ شیک و مجلل. اما من دیگه «چشمه» نبودم. صورتِ سرد و بی‌روحی داشتم؛ من «خزان» شده بودم!

چند متر اون‌طرف‌تر، امیر ایستاده بود. اما تنها نبود.

پسربچه‌ای توی بغلش بود؛ پسری با همون موهای خرمایی و چشم‌های آشنا، سورنا!

امیر دستش رو با محبت دور کمرِ «ماهلین» حلقه کرده بود. ماهلین کنارش ایستاده بود، با لباسِ شیک و لبخندی که ذره‌ذره روی صورتش پهن می‌شد.

نگاهم به نگاهِ ماهلین گره خورد. شروع کرد به خندیدن.

خنده‌اش اول آروم بود، بعد بلندتر شد؛ طنینِ خنده‌هاش روی دیوارهای رستوران می‌پیچید؛ زشت، ناهنجار و ترسناک! انگار دیوارهای رستوران داشتند روی سرم خراب می‌شدن و اون صدای خنده‌ی لعنتی راهِ نفسم رو می‌بست. ترس و خفگی چنگ انداخت به گلوم. با جهش از خواب پریدم!

سینه‌ام وحشیانه بالا و پایین می‌رفت و نفسم بالا نمی‌آمد. عرقِ سرد روی پیشونی و پشت گردنم نشسته بود.

تاریکیِ سنگینِ اتاق دورم حلقه زده بود. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید و قلبم توی قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید.

فقط یک کابوس بود؛ اما طعمِ تلخش، واقعی‌تر و ملموس‌تر از هر حقیقتِ دیگه ای توی دهانم می‌چربید.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی

نگاهم سمت ساعت روی دیوار سر خورد. بازم عقربه‌ها روی پنج قفل شده بودن.

خسته بودم؛ کلافه و بریده از این کابوس‌های تموم‌نشدنی که ول‌کنم نبودن.

دستی به صورتم کشیدم، انگار می‌خواستم مطمئن بشم بیدارم. از تخت پایین اومدم و سمت حموم راه افتادم.

بدون اینکه حتی به سرم بزنه لباس‌هام رو دربیارم، شیر آب سرد رو تا آخر باز کردم و زیر دوش رفتم.

سوزِ یخِ آب که به پوستم خورد، شوکِ شدیدی تو بدنم پیچید. نفسم بند اومد و برای یه لحظه حس کردم قلبم وایستاد. اما من دقیقاً به همین شوک نیاز داشتم؛ به این چند ثانیه خلاء، به این حسِ کرختی که ذهنِ پر از آشوبم رو برای چند لحظه خاموش کنه.

آب مثل تازیانه‌های یخ‌زده روی سرم می‌کوبید. لباس خواب ابریشمیم، چسبید به تنم و سنگینی‌ش رو حس کردم.

پنج دقیقه فقط همون‌جا زیر شلاق‌های آب سرد ایستادم. بعد شیر رو بستم. لباس سنگین و چسبنده‌م رو از تنم بیرون کشیدم، تن‌پوشم رو دورم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون.

نای ایستادن نداشتم؛ زانوهام لرزید و خودم رو روی پاف انداختم، انگار که استخون‌هام آب شده باشن. آرنج‌هام رو تکیه دادم به زانوهام، سرم رو خم کردم و گذاشتم موهای خیس و بلندم مثل یه پرده‌ی سیاه دور صورتم رو بگیره. انگشتام رو فرو کردم لای موهام و ریشه‌شون رو کشیدم تا سوزش خفیفش منو به خودم بیاره.

باید یه کاری می‌کردم. باید این زنجیر رو از دور روحم باز می‌کردم.

همه‌ی اون آدم‌هایی که باعث شدن بسوزم و فقط تماشا کردن، باید تاوان می‌دادن. تک‌تک‌شون.

با همین فکر، انگار که یه نیروی تازه توی رگهام دویده باشه، از جا بلند شدم. اولین لباس‌هایی رو که دم دستم بود پوشیدم، سوئیچ رو چنگ زدم و از ساختمون بیرون زدم. سوار ماشین شدم و عمارت رو پشت سرم جا گذاشتم.

عجیب بود، انگار دست و پاهام دیگه از من فرمان نمی‌بردن. ماشین خودش راهش رو می‌رفت؛ از توی مسیرهای آشنایی رد می‌شد که هر چقدر به مقصد نزدیک‌تر می‌شد، انگشتام رو محکم‌تر دور فرمون چفت می‌کردم. اون‌قدر محکم که پوست دستم سفید شد. دلم می‌خواست تمام این سگ‌لرزه‌ها، این عصبانیت و نفرتِ تلنبار شده رو سر پدال گاز و فرمون خالی کنم.

سرعت ماشین کم شد و بالاخره ایستادم.

درست جلوی درِ خونه‌ی پدری، ذهنم به کلمه خونه پدری واکنش نشون داد و پوزخند زد.

یه خونه‌ی ویلایی بزرگ با حیاط سرسبز و قشنگ، همون‌جایی که یه روزی، من رو با یه دنیا غم و بی‌کسی ازش بیرون پرت کرده بودن.

خونه تاریک بود. حتی یک نورِ خفیف از پشت پرده‌ها هم نمی‌درخشید. انگار نه تنها آدم‌هاش، که روح خونه هم از آنجا رفته بود.

یه بغض سنگین، مثل یه تیکه سنگِ تیز، به گلوم چسبید. با تمام توانم تلاش کردم قورتش بدم. نذاشتم اشکی بیاد.

دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و زیر لب با خودم عهد بستم:

«دیگه تموم شد چشمه. از این به بعد تو گریه نمی‌کنی. حالا دیگه نوبت اوناست که زار بزنن.»

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و یکم

مسخ‌شده، چند دقیقه فقط زل زدم به اون دیوارهای تاریک و سنگ‌هاش، زمان انگار وایساد و یک‌دفعه، همه‌چیز دور سرم چرخید. توی گذشته پرت شدم.

اون سمت خیابون، ده سال پیش، چشمه رو دیدم. با یه ساک کوچیکِ، با بینیِ سرمازده و قرمز، موهای به‌هم‌ریخته و چشم‌هایی که از گریه کاسه‌ی خون بود. دیدمش که با دست‌های لرزون کلید رو می‌ندازه توی قفل و با شونه‌های افتاده وارد حیاط اون خونه می‌شه.

ناخودآگاه مغزم از «خزانِ» سرد و سنگی فرمان نگرفت. انگار یکی از اون ته‌ته‌ها، از درونی‌ترین لایه‌های روحم که خیلی وقت بود خفه‌ش کرده بودم و گذاشته بودم خاک بخوره، بندِ وجودم رو کشید. چشمه‌ی پنهان‌شده‌ی درونم، همونی که فکر می‌کردم خیلی وقته مرده، سر بلند کرد.

پاهام دیگه به حرفِ خزان گوش نمی‌دادن. هرچی خودم رو نهیب زدم که *«نرو، نرو و خودت رو عذاب نده! تو برای تاوان گرفتن به این خزانِ محکم نیاز داری، نه اون دخترِ ضعیفِ گذشته!»* بی‌فایده بود. چشمه‌ی درونم با شیون و فریاد، کنترل پاهام رو دستش گرفت و منو سمت خونه کشید؛ حتی مجبورم کرد دستم رو توی کیف ببرم و کلید فراموش شده قدیمیم رو بیرون بیارم.

کلید رو توی قفل در چرخوندم. در با یه صدای «تیکِ» ضعیف و خشک باز شد. بخشِ خزانِ روحم یه پوزخندِ تلخ روی لبم نشوند؛ هه، چه خوب که حشمت حتی زحمتِ عوض کردن قفلِ این در رو هم به خودش نداده! 

اما چشمه‌ امان نداد خزان بیشتر از این نقشه بکشه یا دودوتا چهارتا کنه. پاهام رو کشید و  داخل حیاطِ بزرگ و چندصد متریِ خونه گذاشت. من داشتم پا به پای چشمه‌ی ده سال پیش جلو می‌رفتم. 

چشمه‌ای که خوب می‌دونست چقدر احتمالش کمه پدرش ازش حمایت کنه. یادش نرفته بود که حشمت، شبِ عروسی، جلوی امیر چطور با اون نگاهِ بی‌رحمش زل زد توی چشماش و گفت: *«اگه اشتباه کنین، راهِ برگشتی ندارین.»* همون شب پشتش رو خالی کرده بود. ولی باز هم با یه کورسوی امیدِ واهی، با یه ذره تمنای دخترونه، پاش رو گذاشته بود توی این حیاط تا شاید، شاید برای اولین بار، پدرش براش پدری کنه و حامیش بشه.

اما حشمت از اون بالا، روی پله‌های ورودیِ عمارت ایستاده بود. با همون اخمِ سنگینِ همیشگی، سرد و سنگی تماشاش می‌کرد. هر قدمی که به پله‌ها نزدیک‌تر می‌شد، سنگینیِ نگاهش بیشتر روی شونه‌های چشمه سنگینی می‌کرد. وقتی رسید پای پله‌ها، دستاش رو به سینه‌ش زد. با اون پیراهنِ سفیدِ اتوکشیده، جلیقه و شلوار مشکی‌ش، ابهتِ ترسناکی داشت.

نگاهِ سردش رو دوخت به چشمای چشمه و با یه صدای محکم، خشک و بی‌رحم گفت:

«این‌جا چی کار می‌کنی؟»

مکث کرد. هوا سنگین شد. بعد، کلمه‌ها رو محکم‌تر و مثل پتک توی صورتش کوبید:

«یه دختر با لباس سفید از خونه‌ی باباش میره؛ اگرم بخواد برگرده، با کفنِ سفید برمی‌گرده!»

پای راست چشمه که روی اولین پله خشک شده بود، همون‌جا موند. تمام بدنش یه‌هو یخ زد. انگار خون توی رگهاش منجمد شد. حتی نفس کشیدن هم یادش رفت. با ناباوری و چشم‌های لرزان به حشمت زل زد، به اون مردِ بی‌رحمی که روبروش ایستاده بود و با چشم‌های سنگی و دست‌های قفل‌شده روی سینه‌ش، آخرین روزنه‌ی امیدش رو هم کور می‌کرد.

و بخش خزان و چشمه روحم با هم به حالش زار زدن!

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و دوم

با صدای پا، یه‌هو از دلِ خاطره بیرون کشیده شدم. نفس توی سینه‌م حبس شد و بی‌معطلی خودم رو پشت یکی از درخت‌های حیاط پنهان کردم؛ جوری ایستادم که هم از دید دور بمونم، هم بتونم همه‌جا رو زیر نظر بگیرم.

چند ثانیه بعد، یه زن از خونه بیرون اومد. بلیز و شلوارِ کرم پوشیده بود با یه شال هم‌رنگ که شل دور سر و شونه‌هاش افتاده بود. ایستاد دمِ در و با دقت اطراف رو نگاه کرد، انگار منتظر کسی باشه یا از چیزی بترسه.

اخم کردم. این کیه؟

 چرا این‌قدر قیافه‌ش آشناست؟

 توی خونه‌ی حشمت چی‌کار می‌کرد؟

 نکنه زنِ حشمته؟ ...نه. نه، اگه زنِ اون بود که من نباید می‌شناختمش. این آشنایی از یه جای دیگه می‌اومد؛ از یه جایی قدیمی‌تر، تلخ‌تر.

چشم‌هام رو ریز کردم و با دقت بیشتری نگاهش کردم. نگاهم از تنِ لاغر و تکیده‌ش بالا رفت تا رسید به صورتش و همون‌جا خشکم زد. هیچ مویی روی صورتش دیده نمی‌شد. نه ابرویی، نه مژه‌ای که به چشم بیاد. صورتش زیادی استخونی شده بود و زیر اون شال هم هیچ حجم مویی پیدا نبود. لازم نبود کسی بهم بگه؛ از همون فاصله هم معلوم بود این زن وسطِ جنگه، جنگی که اسمش شیمی‌درمانیه.

چند لحظه بیشتر که خیره موندم، شکم کم‌کم رنگِ یقین گرفت. باورش سخت بود، ولی خودش بود، خودِ خودش. زنی که توی این خاندان، اسمش با زیبایی و شیک‌پوشی گره خورده بود. زنی که چون برای این خانواده یه پسر آورده بود، روی سرش تاج گذاشته بودن و همین احترامِ بی‌جا، ازش یه آدم خودخواه، خودرأی و ازخودراضی ساخته بود.

مهناز! مادرِ امیر، مادرشوهرِ سابقِ من.

یه پوزخندِ کج گوشه‌ی لبم نشست. کارما، چه زود یقه‌ی آدمو می‌گیره.

 همین زن، یکی از همون آدم‌هایی بود که آجر به آجرِ بدبختیِ منو چیده بود. همین زن زمینه رو جوری آماده کرده بود که زندگیِ من، آروم‌آروم سُر بخوره توی باتلاق و بعد یه‌دفعه تا خرخره توش فرو برم.

همین‌که چشمم به مهناز افتاد، انگار یه درِ دیگه توی ذهنم باز شد و پرت شدم به همون روز، همون روزی که حشمت بالای پله‌ها ایستاده بود و با اون لحنِ خشک و بی‌رحمش گفته بود:

«دختر با لباس سفید از خونه‌ی باباش میره و اگه برگرده، با کفن سفید برمی‌گرده.»

اون موقع فقط دو ماه از زندگیم با امیر گذشته بود. فقط دو ماه! اما تو همون دو ماه، مهناز کاری کرده بود که صبرم به آخر خط برسه. ریزریز، هر روز، با هر دخالت، با هر نیش، با هر تصمیمی که به اسم دلسوزی می‌گرفت و تهش فقط زهرش توی جانِ من می‌موند.

یادم میاد اون روز، بعد از هفته‌ها کشمکش و دلخوری سرِ ماه‌عسلی که آخرشم نرفتیم، یا بهتره بگم نذاشتن بریم؛ تصمیم گرفتم کوتاه بیام. گفتم بذار یه آتش‌بس کوچیک راه بندازم. نه برای مهناز، نه برای اون خونه، فقط برای امیرم. چون هنوز دوستش داشتم. چون توی همون چند هفته، با همه‌ی دعواها و دلخوری‌ها، آخرش یه‌جوری دلم رو به دست می‌آورد. یه حرف، یه بغل، یه نگاه و منِ ساده دوباره نرم می‌شدم.

از صبح دست به کار شدم. فسنجون گذاشتم؛ غذای مورد علاقه‌ی امیر. ژله درست کردم، سالادِ مخلفات آماده کردم، بعدم رفتم یه کم به خودم رسیدم. دلم می‌خواست وقتی میاد، همه‌چی خوب باشه. همه‌چی آروم باشه. دلم می‌خواست یه ظهرِ معمولی رو برای خودمون تبدیل کنم به یه شروع دوباره.

نشسته بودم و منتظر بودم ساعت یک بشه. هرچی عقربه‌ها جلوتر می‌رفتن، منم بیشتر ذوق می‌کردم. کم‌کم که به ساعتِ اومدنِ امیر نزدیک شد، شروع کردم میز رو چیدن؛ یه میز کلاسیک و عاشقانه، با همه‌ی وسواسی که فقط یه زنِ عاشق می‌تونه خرجش کنه. ظرف‌ها رو با دقت چیدم، سالاد رو گذاشتم کنار غذا، ژله رو آوردم وسط، بعد شمع‌ها رو روشن کردم. نورِ لرزونِ شمع‌ها افتاده بود روی میز و خونه برای چند دقیقه واقعاً شبیه خونه شده بود؛ شبیه جایی که می‌شه توش دوست داشته شد.

همون موقع موبایلم زنگ خورد. با لبخند رفتم سمتش. تا اسم پناهم ( امیر ) افتاد روی صفحه، ناخودآگاه لبخندم پررنگ‌تر شد. فکر کردم مثل همیشه زنگ زده بپرسه چیزی لازم دارم یا نه، شاید هم می‌خواد بدونه برای ناهار چی آماده کردم، یا اگه چیزی کم‌وکسر هست قبلِ اومدن بگیره.

اما امیر فقط یه جمله گفت. سرد، کوتاه و بی‌وقفه.

«مامان دلتنگم شده، ناهار نیستم؛ ببخشید عزیزم.»

و قبل از این‌که حتی فرصت کنم چیزی بگم، بدون خداحافظی قطع کرد.

همون‌جا خشکم زد. با گوشی توی دستم، وسط اون نورِ لرزونِ شمع‌ها، وسط بوی فسنجون و اون میزِ عاشقانه‌ای که با هزار امید چیده بودم، فقط من موندم و یه سکوتِ سنگین که آروم‌آروم روی سرم خراب می‌شد.

اون لحظه دیگه واقعاً به آخر خط رسیده بودم. از این وضعیتِ هرروزه، از این‌که هر بار زندگیِ من باید فدای «مامان» و دل‌تنگی‌ها و خواسته‌های اون بشه، از این‌که من همیشه نفرِ آخرِ این رابطه بودم، به ستوه اومده بودم.

دیگه نه بغض جلومو می‌گرفت، نه اشک. فقط یه خستگیِ عمیق بود که به جونم افتاده بود.

رفتم سمت اتاق، شروع کردم به جمع کردن وسایلم، به خودم گفتم دیگه بسه، دیگه هر چی بود تموم شد. گفتم خونه‌ی پدرم می‌رم. گفتم اگه هیچ‌کس پشتم نیست، حداقل اون باید باشه، حداقل اون یکی باید پناه بده به دختری که با دلِ شکسته از زندگیِ دوماهه‌ش فرار کرده.

اما اونم، اونم منو نخواست؛ اونم ردم کرد.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و سوم

چند ثانیه گذشت و قبل از این‌که بتونم نگاهم رو از چهره‌ی تکیده‌ی مهناز بگیرم، یه دخترِ جوان که از لباس‌هاش معلوم بود پرستاره، با عجله وارد بالکن شد. صداش کمی نگران بود:

«این‌جا چی‌کار می‌کنید خانم؟ شما باید استراحت کنید؛ وقت داروهاتونه.»

مهناز خیلی آروم، بدون این‌که حتی برگرده و نگاهش کنه، سرش رو تکون داد. با همون غرورِ همیشگی که انگار حتی مریضی هم نتونسته بود ازش بگیره، گفت:

«من همون اندازه که به استراحت نیاز دارم، همون‌قدر هم به هوای تازه محتاجم.»

بعد یه‌دفعه لحنش عوض شد؛ سرد، محکم و بُرنده مثل لبه‌ی تیغ:

«و این دفعه‌ی آخرت باشه که به من می‌گی چی‌کار بکنم یا چی‌کار نکنم!»

دختر بیچاره جا خورد. رنگ از رخش پرید، سرش رو انداخت پایین و با صدای ضعیفی گفت:

«چشم خانم.»

بعد هم با احتیاط مهناز رو تا داخل خونه همراهی کرد.

توی سایه‌ی درخت، پوزخندِ پررنگی روی لبم نشست. هنوزم همون بود. با اون تنِ استخونی و صورتِ بدون مو، هنوزم همون اخلاقِ مزخرف و ریاست‌طلبش رو حفظ کرده بود. بعضی آدم‌ها حتی تا پای گور هم دست از این تکبرِ گندیده‌شون برنمی‌دارن.

 

با دقت یه نگاه دیگه به اطراف انداختم که کسی متوجه حضورم نشده باشه. واقعا از بی احتیاطی خودم تعجب کردم که چه طور انقدر بی ملاحظه بدون فکر وارد خونه شدم. بعد آروم و بی‌سروصدا عقب‌گرد کردم و از همون راهی که اومده بودم، برگشتم.

───

وقتی رسیدم عمارت، ساعت حدود هشت صبح بود. همین که پام رو گذاشتم تو، بوی غذای ماه‌بانو که توی کل فضای عمارت پیچیده بود، به استقبالم اومد. عادت همیشگی‌ش بود؛ از همون کله‌ی سحر، ناهارش رو بار می‌ذاشت تا خیالش راحت بشه. لبخندِ کمرنگی روی لبم نشست. این‌جور وقت‌ها بود که می‌فهمیدم هنوز چیزهایی توی این دنیا هست که می‌تونه برای چند ثانیه هم که شده، بهم احساسِ خونه بودن بده.

پله‌ها رو دوتا یکی بالا رفتم. یه دوشِ سریع گرفتم تا خستگیِ این رفت‌وبرگشت از تنم بیرون بره. بعد سراغ کمد رفتم. کت‌وشلوارِ سرمه‌ايم رو بیرون کشیدم و پوشیدم، یه شال دودی هم روی سرم انداختم. بوی عطری که روش مونده بود بینیم رو پر کرد.

جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم. «خزان» داشت از توی شیشه نگاهم می‌کرد؛ همون زنِ محکم و غیرقابل‌نفوذ. یه آرایش لایتِ تیره کرده بودم با یه رژ نود که خیلی خوب روی چهره‌ام نشسته بود. تضاد رنگ‌ها، چهره‌ام رو جدی‌تر و مصمم‌تر نشون می‌داد. کفش‌های پاشنه‌دارم رو پام کردم، کیفم رو چنگ زدم و از اتاق بیرون زدم، سمت آشپزخونه رفتم.

ماه‌بانو داشت چیزی رو روی گاز هم می‌زد که با صدای تق‌تقِ پاشنه‌هام برگشت. تا منو دید، لبخندِ گرمی زد، با انگشت اشاره‌اش چند بار زد به لبه‌ی چوبیِ میز ناهارخوری و گفت:

«سلام دخترم، چشمم کفِ پات مادر، چقدر قشنگ شدی!»

لبخندی زدم و گفتم:

«خدا نکنه ماه‌بانو جان، ممنونم ازت.»

مکثی کردم، صورتم دوباره جدی شد و گفتم:

«امید رو صدا کنید بیاد صبحونه بخوریم. باید سریع برم، خیلی وقته نرفتم شرکت و کلی کار ریخته سرم.»

ماه‌بانو با همون سرعت همیشگی‌ش چشم گفت و از آشپزخونه رفت بیرون. چند دقیقه نگذشته بود که همراهِ امید برگشت. امید نشست پشت میز و منم روبروش.

در سکوت و با عجله صبحونه‌ام رو خوردم. ولی ذهنم اصلاً اونجا نبود. تصاویری که امروز دیده بودم، خونه‌ی تاریکِ پدری، حشمتِ ده سال پیش روی پله‌ها، چهره‌ی تکیده و مریضِ مهناز که هنوزم از غرور باد کرده بود، توی سرم می‌چرخید. افکار جدیدی، مثل جرقه‌های یه آتیش تازه، داشت توی ذهنم شکل می‌گرفت. با همون فکرها و نقشه‌ها، از پشت میز بلند شدم و از عمارت زدم بیرون، سمت شرکت حرکت کردم.

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و چهارم

جلسه که تموم شد، صندلی‌ها یکی‌یکی عقب کشیده شدن و صدای همهمه و قدم‌ها توی سالن کنفرانس پیچید. پرونده‌ها جمع شدن و اعضا یکی بعد از دیگری با گفتن «خسته نباشید» از اتاق رفتن بیرون. وقتی سالن داشت خالی می‌شد، رو کردم به یکی از مهندس‌های باسابقه و کاربلد شرکت و گفتم: 

«مهندس خلیلی، اگه ممکنه شما چند دقیقه تشریف داشته باشید.»

خلیلی با روی خوش سر تکون داد و نشست. 

مریم، منشی شرکت، هنوز داخل اتاق بود. ازش خواستم برامون چای و مخلفات بیاره. چند لحظه بعد، سینی به دست اومد، فنجون‌های چایِ داغ رو روی میز چید و با لبخندِ کوتاهی از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست. حالا فقط من بودم و مهندس خلیلی و سکوتِ سنگینِ اتاقِ کنفرانس که بوی چای تازه دم توش پیچیده بود.

خلیلی فنجونش رو کمی جابه‌جا کرد، عینک دودی‌ش رو روی میز گذاشت و گفت:

«خب خانم مهندس، در خدمتم. چه امری با بنده داشتین؟»

لبخندِ گرم و مطمئنی زدم، پشتم رو به صندلی دادم و با لحنی که کاملاً مسلط نشون می‌داد، گفتم:

«راستش مهندس، خودتون که در جریانید پدرم بیمارستان بستری هستن. فاصله‌ی بین عمارت تا بیمارستان خیلی زیاده. این وسط، رفت‌وآمدِ هرروزه‌ی من بین شرکت، بیمارستان و خونه واقعاً سخت و فرسایشی شده.»

خلیلی با چهره‌ای که توش همدردی موج می‌زد، سر تکون داد و گفت:

«بله، کاملاً درک می‌کنم. شنیدم و واقعاً متأثر شدم. امیدوارم هرچه زودتر سلامتی‌شون رو به دست بیارن. واقعاً شرایط سختی رو دارید تحمل می‌کنید.»

زیر لب تشکری کردم. بعد، دست بردم داخل پوشه‌ام و نقشه‌ی بزرگی رو که از قبل آماده کرده بودم، باز کردم و روی میزِ چوبیِ کنفرانس پهن کردم. روی نقشه، سه تا نقطه‌ی کلیدی رو علامت زده بودم: عمارتِ احتشام، بیمارستان و شرکت. 

انگشتم رو گذاشتم روی یکی از خیابون‌های مشخص که از قضا و روی شانسِ من، دقیقاً توی مرکزِ هندسیِ این سه تا نقطه قرار گرفته بود. نگاهش کردم و گفتم:

«راستش امروز صبح که داشتم می‌ومدم، مسیرم به این محدوده افتاد. محله‌ش رو خیلی پسندیدم. ازتون می‌خوام زحمت بکشید و توی این موقعیت، یه خونه یا آپارتمان مناسب برام پیدا کنید.»

خلیلی عینکِ طبی‌ش رو روی چشمش جابه‌جا کرد، خم شد روی نقشه و با دقت به نقطه‌ای که نشون داده بودم خیره شد. کمی بعد، متفکرانه سرش رو بالا آورد و گفت:

«جایی که دست گذاشتید واقعاً منطقه‌ی عالی و دنجیه خانم مهندس، ولی پیدا کردن ملک اونجا کار راحتی نیست. اصولا صاحب‌ملک‌های اون محدوده قدیمی‌ساز هستن و به این راحتیا فروشنده نیستن.»

یه لبخندِ نرم زدم؛ از اون لبخندهایی که می‌دونستم چطور طرف مقابل رو مجاب کنه. نگاهش کردم و با لحنی که چاشنیِ جاذبه و اعتماد داشت، گفتم:

«بله، کاملاً واقفم مهندس. واسه همینم هست که کار رو سپردم به شما، مطمئنم با نفوذ و ارتباطاتی که دارید، می‌تونید یه جای خیلی خوب برام پیدا کنید.»

تعریفِ به‌جا و لحنِ محترمانه‌م کار خودش رو کرد. لبخندِ رضایت‌بخشی روی صورتِ خلیلی نشست، شونه‌هاش رو صاف کرد و گفت:

«شما همیشه به بنده لطف دارید و آدم رو شرمنده می‌کنید. به روی چشم، با چندتا از دوستانی که توی اون منطقه کار می‌کنن صحبت می‌کنم و خبرش رو سریع بهتون می‌دم.»

لبخندم رو حفظ کردم و با لحن صمیمانه‌ای گفتم:

«واقعاً ازتون ممنونم مهندس، لطف می‌کنید.»

خلیلی که دید کارش تموم شده، از جاش بلند شد، با احترام خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. 

وقتی در پشت سرش بسته شد و توی اتاق تنها شدم، اون لبخندِ دیپلماتیک و رسمی آروم‌آروم از روی صورتم محو شد و جاش رو به یه پوزخندِ پررنگ و عمیق داد. از جام بلند شدم، چند قدم رفتم جلوتر و بالای سرِ نقشه ایستادم. خیره شدم به نقطه‌ی وسط؛ همون‌جایی که تقریبا همه‌چیز از اونجا شروع شد، خونه حشمت! 

یه قدمِ بزرگ به نقشه‌ام، به بازیِ جدیدم و به انتقامی که براش دندون تیز کرده بودم، نزدیک‌تر شده بودم.

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و پنج

صدای دینگ خفیفِ نوتیفیکیشنِ گوشیم، من رو از دنیای نقشه‌ها و فکرهام بیرون کشید. گوشی رو از روی میز کنفرانس برداشتم؛ اسمِ احسان روی صفحه افتاده بود و یه پیامِ کوتاه فرستاده بود:

«اگه جلسه‌ت تموم شده زنگ بزنم؟»

سریع لمسش کردم و شماره‌ش رو گرفتم. هنوز بوق اول کامل نخورده بود که گوشی رو برداشت. خنده‌م گرفت و با صدایی که رگه‌های خنده توش پیدا بود، گفتم:

«سلام! روی گوشی خوابیده بودی؟»

احسان تک‌خنده‌ی کوتاهی کرد و با لحن گرم همیشگی‌ش گفت:

«نه، منتها گوشی دستم بود و داشتم توی اینستاگرام چرخ می‌زدم.»

«آهانی» زیر لب گفتم و پرسیدم:

«مگه امروز شیفت نیستی؟»

صدای نفس عمیقش تو گوشی پیچید.

«نه راستش. دو روز مرخصی گرفتم؛ چون فردا عازم فرانسه‌ام. یه سمینار پزشکیِ بین‌المللیه که باید توش شرکت کنم و ارائه داشته باشم. احتمالا دو سه هفته‌ای نیستم.»

توی سرم مثل رعد و برق یه جرقه زد. *دو سه هفته فرانسه؟* این یه فرصتِ طلایی بود! این‌جوری دیگه نیازی نبود این مدت کلی دروغ سر هم کنم تا احسان رو دک کنم و بدون مزاحمت، نقشه‌هام رو جلو ببرم. 

بلافاصله صدام رو کمی غمگین و دلخور کردم و با لحنِ گلایه‌آمیزِ ساختگی گفتم:

«ای بی‌معرفت! نگفتی قبل رفتن برم دوستم رو ببینم؟ واقعاً ازت توقع نداشتم احسان.»

احسان چند لحظه مکث کرد و بعد با لحنی که انگار مچش رو گرفته باشم، گفت:

«الان واسه همین زنگ زدم دیگه! اگه کار نداری، ظهر بیا خونه‌ی من، تا من خزانم رو ببینم.»

نمی‌دونم فقط حسِ من بود یا واقعاً روی اون کلمه‌ی «خزانم» تأکیدِ خاصی کرد. از همون سال‌های اولِ آشنایی عادت داشت این‌طوری صدام کنه. 

لبخندی زدم و گفتم:

«نه، کاری ندارم. حتماً می‌آم؛ البته به یه شرط! به شرطِ این‌که پختنِ شامِ شب هم با من باشه.»

صدای ذوق‌زده‌ش تو گوشی پیچید:

«چی از این بهتر خانم؟ حتماً! قدمت روی چشم.»

کمی مکث کرد و ادامه داد:

«پس ظهر منتظرتم، زودتر بیا.»

«باشه»ای گفتم و بعد از خداحافظی، بلافاصله شماره‌ی ماه‌بانو رو گرفتم. بهش سپردم که ظهر منتظرم نباشه و ناهار رو بیرون می‌خورم. 

راستش یه حس عذاب وجدان سراغم اومد که سریع از ذهنم پاکش کردم، من کار درستی رو داشتم انجام می‌دادم و احسان با فهمیدنش فقط کار رو سخت تر می‌کرد ندونستن براش بهتر بود مخصوصا که اون از گذشته من خبر نداشت!

گوشی رو گذاشتم توی کیفم و از اتاق کنفرانس اومدم بیرون. مریم با دیدن من لبخندِ مؤدبانه‌ای زد و گفت:

«خانم مهندس، چیزی لازم ندارید؟»

لبخندی تحویلش دادم و گفتم:

«اگه یه فنجون قهوه برام بیاری عالی می‌شه، مریم جان.»

«چشم»ِ کوتاهی گفت و سمت آبدارخونه رفت. منم سمتِ اتاق خودم راه افتادم. 

اتاق کارم، بازتابی از سلیقه‌ی خودم بود؛ یه فضای مدرن با چیدمان نئوکلاسیکِ مینیمال، با دکوراسیونِ مشکی و سفید و یه دیوار تمام‌شیشه‌ایِ بزرگ که رو به هیاهو و ترافیکِ خیابون باز می‌شد. روی صندلیِ چرمیِ پشتِ میزِ بزرگ و شیشه‌ایم نشستم و تکیه دادم. 

خیره شدم به شیشه‌ی پنجره و پرت شدم به سه سال پیش، زمانی که تازه از کانادا به ایران برگشته بودم. احتشام برای این‌که بازگشتِ دخترش به وطن رو جشن بگیره، یه مهمونیِ بزرگ و مجلل ترتیب داده بود و کلی از دوست و آشناهای دونه‌درشتش رو دعوت کرده بود. احسان هم یکی از همون مهمون‌ها بود. 

یادمه اون شب سرگرمِ تعارفاتِ معمولی و آشنایی با چندتا از همکارهای قدیمیِ احتشام بودم که احسان از راه رسید. اومد جلو و با احتشام دست داد. یه کت‌وشلوارِ سورمه‌ایِ فوق‌العاده خوش‌دوختِ ایتالیایی تنش بود با یه کرواتِ مشکیِ باریک، موهای مشکیِ پرپشتش رو رو به بالا سشوار کشیده بود و چشم و ابروی مشکی و گیرای نافذش، اولین چیزی بود که نگاهِ آدم رو قفل می‌کرد. 

توی یک کلمه، جذاب و پرابهت بود. 

اون شب، احتشام با کلی غرور، احسان رو به عنوان بهترین و نابغه‌ترین شاگردش که حالا خودش یه متخصص و جراحِ مشهور شده بود، به بقیه معرفی کرد. و دقیقاً از همون‌جا بود که استارتِ دوستیِ من و احسان زده شد. 

توی همون برخوردهای اول فهمیدم چقدر پسرِ مهربان، موفق، شوخ و در عین حال توی کارش حرفه‌ای و جدیه، این رو نه فقط از تعریف‌های پر از مبالغه‌ی احتشام، بلکه از احترامی که بقیه‌ی پزشک‌های سرشناسِ اون مهمونی براش قائل بودن، فهمیدم. 

رفت‌وآمدِ ما از فردای اون مهمونی شروع شد؛ و اگه بخوام راستش رو بگم، بعد از آشنایی با احسان بود که من دوباره تونستم توی این خاک نفس بکشم. اون با حضورش، مثل یه سدِ محکم جلوی هجومِ خاطراتِ تلخِ گذشته رو گرفت و کمکم کرد دوباره زندگی کنم، بدون اینکه گذشته مدام به گلوم چنگ بندازه.

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و شش

ساعت نزدیکِ یک بعدازظهر بود که کیفم رو برداشتم و شرکت رو به مقصدِ خونه‌ی احسان ترک کردم. توی راه، جلوی یه هایپرمارکتِ بزرگ نگه داشتم و تمامِ موادِ لازم برای پختنِ یه پیتزای خونگیِ پرملات واسه شام رو خریدم. موقع برگشتن به ماشین، چشمم به یه گل‌فروشیِ دنج اون‌طرفِ خیابون افتاد. بی‌معطلی رفتم سمتش و یه گلدونِ سرسبز و شاداب انتخاب کردم. 

وقتی گلدون رو گذاشتم روی صندلیِ کمک‌راننده، یه لحظه به برگ‌های سبزش خیره شدم. خودمم درست نمی‌دونستم این گلدون رو برای چی خریدم؛ برای این‌که دست‌خالی نرفته باشم، یا این‌که باهاش روی عذاب‌وجدانِ پنهانِ توی دلم سرپوش بذارم؟ عذاب‌وجدانِ استفاده از نبودنِ احسان برای جلو بردنِ نقشه‌ی انتقامم رو!

جلوی درِ خونه‌ی احسان که رسیدم، بهش زنگ زدم. گوشی رو که برداشت، گفتم دمِ درم. ثانیه‌ای نگذشت که ریموت زده شد و درِ آهنیِ سنگینِ باغ آروم باز شد. دنده رو جا زدم و ماشین رو داخلِ حیاط بردم. صدای خرد شدنِ سنگ‌ریزه‌ها زیر لاستیک‌های ماشین توی فضا پیچید. فرمون رو چرخوندم و دقیقاً پشتِ هیوندایِ مشکی‌رنگِ احسان پارک کردم.

سوییچ رو چرخوندم، ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم. همون موقع درِ ساختمون باز شد و احسان اومد بیرون. یه ستِ ورزشیِ نایکِ طوسی‌رنگ تنش بود که هیکلِ چهارشونه و ورزیده‌ش رو خیلی خوب نشون می‌داد. با یه لبخندِ عمیق و گرم داشت سمتم می‌اومد. درِ عقبِ ماشین رو باز کردم تا خریدها و گلدون رو بردارم. 

احسان با چندتا قدمِ بلند خودش رو بهم رسوند و گفت:

«سلام خزانِ خانمِ زیبا!»

بعد بدون این‌که منتظر بشه، دست برد و پلاستیک‌های خرید و گلدون رو از دستم گرفت. نیم‌نگاهی به خریدهای توی دستش انداخت و با لحنِ شوخی گفت:

«راضی به زحمت نبودیم خانمِ مهندس، ما می‌خواستیم خودت رو ببینیم، این همه‌ زحمت واسه چی بود؟»

لبخندی زدم، درِ ماشین رو با یه دست بستم و گفتم:

«علیک سلام. زحمتی نیست. چند هفته قراره نبینمت، گفتم یه پیتزای درست‌وحسابی مهمونت کنم که یادت نره دست‌پختم چه شکلیه.»

احسان با چشم‌های برق‌زده و شاداب گفت:

«اوووو! پس قراره امروز هنرهات رو بریزی وسط و آشپزخونه رو به آتیش بکشی!»

با شیطنت ابرویی بالا انداختم و گفتم:

«کجاش رو دیدی دکی جون؟ حالا مونده تا بفهمی!»

با هم از درِ شیشه‌ایِ بزرگِ طبقه همکف وارد شدیم. من همیشه عاشقِ معماریِ خونه‌ی احسان بودم. یه ساختمونِ هم‌کفِ فوق‌العاده مدرن که تقریباً تمامِ دیوارهای سمتِ حیاط و حیاط‌خلوتِ عقبش شیشه‌ایِ قدی بودن. از هر جای خونه که می‌ایستادی، باغچه‌ی سرسبز و درخت‌های بلندِ حیاط پیدا بود؛ جوری که انگار طبیعت رو داخلِ پذیرایی کشیده بودی. تماشای این منظره واقعاً روحِ آدم رو جلا می‌داد.

خریدها رو سمتِ آشپزخونه‌ی اوپن و شیکش بردیم. همین‌طور که وسایل رو روی کانتر می‌گذاشتیم، برگشتم سمتش و با لحنِ مطالبه‌گرانه‌ای گفتم:

«امیدوارم ناهارت آماده باشه احسان، چون واقعاً از گشنگی دارم ضعف می‌کنم.»

احسان تک‌خنده‌ای زد و گفت:

«نگران شکمت نباش! از اون‌جایی که دستم اومده چقدر شکمویی، یه‌جوری برنامه‌ریزی کردم که پیک دقیقاً پنج دقیقه قبلِ رسیدنِ تو غذا رو تحویل بده.»

چشم‌هام رو گرد کردم، دست به سینه ایستادم و با لحنِ شاکیِ ساختگی گفتم:

«منو بگو که فکر کردم احسانِ تنبل دست به کار شده و برام غذا پخته! نگو آقا زنگ زده غذا سفارش داده!»

احسان بلند خندید، دست کشید پشتِ موهای سرش و با حالت تسلیم گفت:

«دیگه ببخشید خانم، ما مثل شما توی همه‌ی زمینه‌ها استعداد نداریم که!»

خنده‌ام گرفت. رفتم سمتِ صندلی‌های پایه‌بلندِ پشتِ میزِ ناهارخوری که چسبیده به آشپزخونه‌ی اپن بود. روی یکی‌شون نشستم و گفتم:

«بگو تنبلم، قربونت! تعارف نکن.»

بعد مکثی کردم و با لحنِ ملتمسانه‌ای ادامه دادم:

«باور کن الان این حرفا اصلاً مهم نیست؛ بیار اون غذا رو که واقعاً از گشنگی مُردم.»

احسان لبخندی زد، زیر لب یه «دور از جونت»ِ آروم گفت و شروع کرد به چیدنِ میز. سنگِ تموم گذاشته بود؛ انواع و اقسامِ کباب‌های ایرانیِ داغ با ریحونِ تازه، دوغِ محلی و کلی مخلفات دیگه، بی‌معطلی و با اشتها شروع کردیم به خوردن. مابینِ غذا خوردن، از هر دری حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم. احسان کلاً از اون‌دسته آدم‌ها بود که حضورشون مثل یه مسکنِ قوی عمل می‌کرد؛ وقتی کنارش بودی، همه‌ی فکر و خیال‌های بد، خاطراتِ تلخِ گذشته و نقشه‌های انتقام، برای چند ساعت هم که شده، توی ذهنت خاموش می‌شدن. وسطِ خنده‌هاش، از تهِ دل خدا رو شکر کردم که احسان رو دارم و همیشه بابتِ این آرامشِ موقتی که بهم هدیه می‌داد، مدیونش بودم.

  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هفت

بعد ناهار با هم خمیر پیتزا درست کردیم و آرد بازی کردیم و تا شب وقت گذروندیم راستش روز خوبی بود. من هم حسابی ازش بهره بردم؛ یه روزِ آروم و شاد، درست قبل از اون طوفانی که داشتم برای زندگیم ردیف می‌کردم.

فقط یه چیز بود که تهِ دلم رو می‌خراشید: نگاه‌های معنی‌دار احسان و حرف‌های محبت‌آمیزش. گیج شده بودم. لحنش عوض شده بود؟ نگاهش تغییر کرده بود؟ یا شاید فقط من این‌طور حس می‌کردم؟ نمی‌دونستم، ولی یه چیزی توی رفتارهاش با قبل فرق داشت و همین منو مضطرب می‌کرد؛ و نمیدونم چرا قلبم تند می‌زد و این اصلا خوب نبود.

شب که شد، احسان ازم خواست همون‌جا بمونم. با یه عالمه تعارفِ تیکه‌پاره کردن و کمی مکث، قبول کردم. بعد با ذوق پیشنهاد فیلم دیدن داد و منم پذیرفتم. با هم پاپ‌کورن درست کردیم، فیلم دیدیم، شطرنج بازی کردیم و کلی وقت گذروندیم؛ جوری که انگار زمان هم با ما همراه شده بود.

آخر شب، از احسان خواستم تشک بیاره. دلم می‌خواست بعد از مدت‌ها روی زمین بخوابم و از پشت دیوارهای شیشه‌ایِ خونه، حیاط رو نگاه کنم؛ شاید هم یه جایی توی ذهنم به بخش‌های خوبِ گذشته برگردم. به همون روزهایی که با مهسا توی خونه‌ی بابابزرگ می‌موندیم و تا صبح می‌خندیدیم. آخر سر بابابزرگ می‌اومد بالای سرمون، عصاش رو محکم می‌کوبید زمین و با اخم می‌گفت:

«خوبیت نداره صدای دختر جوون بره بیرون از خونه!»

ما هم خودمون رو به خواب می‌زدیم. بابابزرگ که می‌رفت، دوباره با صدای آروم‌تر ادامه می‌دادیم.

توی همین فکرها بودم که احسان با دو تا تشک برگشت و اونا رو با فاصله‌ی کم کنار هم انداخت. با تعجب پرسیدم:

«تو هم اینجا می‌خوابی؟»

خندید و گفت:

«آره، منم هوس کردم رو زمین بخوابم.»

لبخندی زدم و روی تشک جا گرفتم و پتو رو روم کشیدم. احسان یه نگاه به من انداخت، یه نگاه به تی‌شرت خودش، بعد پوفی کشید و درجه‌ی اتاق رو روی چهارده تنظیم کرد.

خنده‌م گرفت. کاملاً معلوم بود می‌خواست لباسش رو دربیاره و به خاطر من رعایت کرد. منم، با این‌که می‌دونستم شب یخ می‌زنم، چیزی نگفتم که اذیت نشه.

چند دقیقه بعد، پشتم رو بهش کردم و توی تاریکی به حیاط زل زدم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هشت 

سکوتِ فضای خونه و سرمایِ خفیفی که از دیوارهای شیشه‌ای به داخل خزیده بود، منو بی‌هوا پرت کرد وسطِ یه خاطره‌ی غبارگرفته؛ انگار همین الان بود که توی اون باغِ قدیمیِ دماوند، میونِ هیاهوی فامیلی، مثلِ یه غریبه‌ی تنها نشسته بودم.

سه ماه از ازدواجم با امیر می‌گذشت و درست یک ماه بود که اون روزِ کذاییِ «طرد شدن» توسط پدرم رو پشت سر گذاشته بودم. همه چیز توی ظاهر، به ظاهرِ آرامش برگشته بود. یادمه اون روزِ لعنتی توی باغ، امیر سرویسِ طلایی رو که برام خریده بود انداخته بود دورِ گردنم و با یه دسته‌گلِ رزِ سرخ که عطرِ تند و جادوییش هنوز زیرِ بینیم می‌پیچه، کنارم نشسته بود. امیر با یه لبخندِ نرم و چند کلمه‌ی عاشقانه، اون کدورتِ لعنتیِ بینمون رو شسته بود و برده بود، اما همه‌چیز فقط ویترین بود؛ یه ویترینِ قشنگ که پشتش هزارتا ترک داشت.

باغِ بابابزرگ پر بود از جمعیت؛ بابا، عمو هام و زن هاشون و عمه و شوهر نچسبش به همراه تمام دختر عموهام و دختر عمه هام.

امیر دستش رو دورِ شونه‌ام انداخته بود، اما چشماش؟ چشماش جای دیگه‌ای بود. گرمِ بگو و بخند با ماهلین دختر عمو هادی و هدیه دختر عمه ام  بود. صدای قهقهه‌های کرکننده‌شون که توی فضای بازِ باغ می‌پیچید، اعصابم رو مثلِ تارِ مو نازک کرده بود. مهناز هم بیکار نمی‌نشست؛ هی هیزم توی آتیشِ جمعِ گرم بینشون می‌ریخت و هر چند دقیقه یک‌بار با صدای بلند می‌گفت: «چرا ساکتی چشمه جان؟»

بعد با یه لحنِ دلسوزانه‌ی ریاکارانه ادامه می‌داد:

«ای بابا، چشمه جان تو هم یه کم خون‌گرم باش مادر. امیر یخ کرد از بس سکوتِ تو رو دید.»

با این حرف‌ها می‌خواست من رو جلوی امیر یه آدمِ خشک و بی‌احساس جلوه بده تا ماهلین و هدیه بتونن راحت‌تر دلبری کنن. سکوتِ من، برای اون‌ها یه سلاح بود. من عادت نداشتم مثلِ اون‌ها وسطِ جمع قهقهه بزنم یا عشوه بیام، ولی یه ترفندِ کوچیک داشتم؛ یواشکی خم می‌شدم سمتِ امیر و یه جمله‌ی خاص، یه حرفِ درگوشی، یه چیزی که فقط بینِ ما دوتا بود رو زمزمه می‌کردم. برای چند ثانیه، نگاهش برمی‌گشت سمتِ من؛ همون نگاهِ گرم و هیجان‌انگیزی که فقط مخصوصِ خودم بود. لبخندی تحویلم می‌داد که قند تو دلم آب می‌کرد، ولی اون زن‌های جمع، مثلِ کلاغ‌هایی که طعمه‌شون رو محاصره کرده باشن، دوباره راهی پیدا می‌کردن که حواسش رو از من بدزدن. من اون‌جا، وسطِ اون باغِ پر از درخت، بینِ اون همه‌ آدم، غریبه‌ترین بودم و تنهایی داشتم از موجودیتم دفاع می‌کردم و پدرم فقط نظاره‌گر بود.

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و نه

صدای احسان، سنگین و پر از معنا توی اتاق پیچید و منو از اون باغِ خیالیِ دماوند، مستقیم پرت کرد وسطِ یک کابوسِ واقعی و جدید؛ کابوسی که اسمش «احساس» بود. اون‌قدر ترسیدم که خزانِ درونم وحشت کرد؛ نه از اون، بلکه از خودش، از نفوذی که داشت پیدا می‌کرد. برای همین، خودم رو به خواب زدم. چشم‌هام رو بستم و اجازه دادم سکوت، دیوارِ محکمی بینِ من و اون بشه. صدای خش‌خشِ رختخوابش، جابه‌جا شدنش و بالاخره نفس‌های منظمی که بعد از نیم ساعت کشید، تنها چیزهایی بود که شنیدم. نیم ساعت بعد، من هم با ذهنی که مثلِ کلافِ سردرگم بود، به خوابِ عمیقی فرو رفتم که بیشتر شبیه بیهوشی بود تا استراحت.

*****

دو روز از رفتنِ احسان گذشت. این چهل‌وهشت ساعت برای من مثلِ نقشه‌کشیِ یک عملیاتِ انتحاری بود. با آمار دقیقی که از سمیه کشیده بودم، توی ساعت‌های مشخص، بیمارستان رو به پاتوقِ خودم تبدیل کرده بودم. ملاقات‌های «مثلاً اتفاقی» با امیر، چک کردنِ وضعیتِ احتشام، همه چیز طبقِ سناریو پیش می‌رفت. تهِ دلم یک عذاب‌وجدانِ تیز مثلِ خنجر می‌نشست؛ استفاده از دیدارِ پدرم، احتشام، برای رسیدن به اهدافِ شومم، تهوع‌آور بود. ولی خودم رو آروم می‌کردم: «اگه احتشام بهوش بود، اگه می‌دید اون روزها با من چه کردن، شاید خودش برام نقشه می‌کشید.» این فکر، تنها قرصِ مسکنِ روحم بود.

توی شرکت بودم و داشتم روی طرح‌های جدید کار می‌کردم که گوشیم روی میز لرزید. اسمِ خلیلی بود. یک لحظه مکث کردم؛ نمی‌خواستم خیلی مشتاق به نظر بیام. چند ثانیه بعد، تماس رو وصل کردم و با لحنی که نه خیلی سرد بود و نه خیلی گرم، گفتم:

«الو، بفرمایید؟»

صدای مؤدب و اتوکشیده‌ی خلیلی تو گوشی پیچید:

«سلام خانم مهندس، خوبین؟ بد موقع که مزاحم نشدم؟»

لحنم رو گرم‌تر کردم، انگار که تازه یادم اومده باشه اوضاع از چه قراره:

«سلام جناب خلیلی، ممنونم. نه خواهش می‌کنم، بفرمایید.»

مهندس مکثی کرد و گفت:

«ممنونم. راستش بابت اون موردی که خواسته بودید زنگ زدم.»

با بی‌تفاوتیِ ساختگی پرسیدم:

«کدوم مورد؟»

خلیلی کمی جا خورد، ولی با دست‌پاچگی اصلاح کرد:

«مهندس، همون خونه‌ای که خواسته بودید.»

«آهان...» کش‌داری گفتم و ادامه دادم: «ببخشید جناب مهندس، انقدر درگیر پروژه‌ها هستم که از یادم رفته بود. خب، جایی رو پیدا کردید؟»

خلیلی با آرامش گفت:

«درک می‌کنم خانم تهرانی. راستش یه واحدِ تک‌واحدی، نوساز و لوکس پیدا کردم. اگه وقت دارید بعدازظهر تشریف بیارید ببینید. فقط...»

دوباره مکث کرد.

پرسیدم:

«فقط چی جناب خلیلی؟»

شمرده گفت:

«فقط فروشی نیست. مالِ یکی از دوستانه که داره میره خارج و اجاره‌اش میده. بازم هرجور خودتون صلاح می‌دونید.»

با انگشتِ شصت و اشاره، استخونِ بالای بینیم رو فشار دادم. فروشی نبودنِ خونه برام مهم نبود؛ من فقط به یک چیز نیاز داشتم: مکان. گفتم:

«اگه فروشی بود بهتر بود، ولی خب اگه کارم رو راه بندازه و صاحبخونه‌اش تا مدت‌ها برنگرده، روش فکر می‌کنم.»

خلیلی با اطمینان گفت:

«از این بابت خیالتون راحت مهندس. این بنده خدا تا چند سال به این واحد نیاز نداره. کی بهتر از شما؟»

لبخندی نشست گوشه‌ی لبم:

«بسیار خب، چه ساعتی مزاحمتون بشم؟»

با لحن راضایت‌مندی گفت:

«اگه کاری ندارید، راس ساعت چهار هماهنگ کنم، آدرس هم براتون پیامک می‌کنم.»

با ارامش گفتم:

«ممنونم، خیلی هم عالی. ساعت چهار می‌بینمتون. خداحافظ.»

تماس که قطع شد، درست پنج دقیقه بعد پیامکِ آدرس روی گوشیم نشست. وقتی آدرس رو باز کردم، نفسم برای یک لحظه توی سینه حبس شد و بعد، لبخندی شیطانی و پیروزمندانه روی لب‌هام نقش بست. آدرس، دقیقاً روبه‌روی خونه‌ی حشمت بود. جایی که می‌تونستم تمامِ رفت‌ و آمدهای خانواده‌ی نیکان رو زیرِ نظر بگیرم. بازی تازه داشت شروع می‌شد.

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل

ظهر که از شرکت بیرون زدم، هوا سنگین و خاکستری بود. انگار آسمون هم می‌دونست دارم کجا می‌رم. توی راه چند شاخه رز سفید گرفتم؛ گل‌هایی که رنگشون توی اون فضای مرده‌ی بهشت‌زهرا، مثلِ یه جیغِ بلند توی سکوت بود. خاطراتِ محو، مثلِ لکه‌های جوهرِ پخش‌شده روی کاغذ، توی ذهنم بالا و پایین می‌شدن. دستام می‌لرزید و اشک‌هام بی‌اختیار روی گونه‌هام می‌دوید. بخشی از قلبم می‌سوخت، جوری که مجبور بودم فرمون رو دو‌دستی بچسبم تا با اون حالِ خراب، کسی رو به کشتن ندم. جیغ‌ها، صدای ضجه‌ها، مردهای سیاه‌پوش با چهره‌های بی‌تفاوت و زن‌هایی که فقط نگاه می‌کردند؛ همه‌ی اون تصاویرِ تاریک که تمامِ عمر سعی کرده بودم دفنشون کنم، دوباره زنده شده بودن.

وقتی به قطعه‌ی مورد نظر رسیدم، ماشین رو رها کردم. بی‌اراده و چشم‌بسته، فقط به سمتِ سنگِ قبرِ مادرم قدم برداشتم. کنارِ قبر، اون صندلیِ تاشویِ مشکیِ همیشگی بود. روش نشستم. بویِ گُلابِ سرد توی فضا پیچید. با احتیاطِ تمام، سنگ رو شستم و رزهای سفید رو روش چیدم. دستام رو که روی سنگِ سرد گذاشتم، فاتحه‌ای زمزمه کردم و بعد، سکوتِ قبرستان رو با صدایی که می‌لرزید، شکستم:

«سلام مامان، امروز اومدم بهت سر بزنم. اومدم بگم خیلی زود دخترت رو تنها گذاشتی.»

بغض راهِ گلوم رو بست، هق‌هقی کردم و ادامه دادم:

«اومدم بگم اونایی که باعثِ مرگت شدن، اونایی که من رو به سمتِ آتیش سوق دادن، دارن خوش و خرم زندگی می‌کنن. مامان، دارن می‌خندن!»

نفسِ عمیقی کشیدم، اشکام رو با پشتِ دست پاک کردم و نگاهم رو به سنگِ قبر دوختم:

«ولی من نمی‌ذارم. نمی‌ذارم راحت زندگی کنن. باید تاوانِ کاری که با من، با تو، و حتی با داداش کوچولوم کردن رو پس بدن.»

صدام رو حرصی‌تر کردم، انگار که اونجا، روبه‌روی سنگِ قبر، دشمنم ایستاده باشه:

«از امروز قراره همسایه‌ی حشمت بشم، همون شوهرت که دیگه اسمش هم برام سنگینه. پدرِ بیولوژیکیم، همونی که باید سپرِ بلای ما می‌بود، ولی سنگین‌ترین ضربه رو زد. اونقدر خودخواه بود که تنهامون گذاشت تا خواسته‌های خودش پیش بره.»

به دوردستِ قطعه‌های بی‌انتها نگاه کردم:

«نگران نباش، تقاصِ تمامِ تنهایی‌هامون رو ازش می‌گیرم. این‌بار دیگه نمی‌بخشم.»

دوباره نگاهم رو به اسمِ مادرم دوختم، انگار دنبالِ تایید بودم:

«دفعه‌ی بعد که بیام، قول می‌دم انتقام‌مون رو گرفته باشم.»

از جا بلند شدم که برم، اما درست همون لحظه، صدای خش‌خشِ عجیبی پشتِ سرم پیچید. برگشتم؛ سه شاخه‌ی رزِ سفید، مثلِ اینکه دستِ نامرئی‌ای هلشون داده باشه، از روی قبر به روی زمین افتاده بودن. باد می‌وزید، اما نه اونقدر شدید که گل‌ها رو پرتاب کنه. دلم ریخت. دوباره گل‌ها رو با دستای لرزون روی سنگ چیدم. هنوز دستم رو برنداشته بودم که بادِ سردی وزید و دوباره گل‌ها رو روی خاکِ سرد انداخت. چشمام پر از اشک شد؛ حس کردم مادرم داره پس‌م می‌زنه، حس کردم اون هم با این انتقام مخالفه، ولی من دیگه راهِ برگشت نداشتم.

با بغضی که توی گلوم خنجر می‌کشید، بلند گفتم:

«باشه مامان، تو هم من رو پس بزن! ولی بدون که من از این انتقام نمی‌گذرم. من و تو رو نابود کردن، و حالا نوبتِ اوناست که نابود بشن!»

دیگه به عقب نگاه نکردم. با قدم‌هایی محکم، طوری که انگار دارم روی قلبِ تمامِ دشمنانم پا می‌ذارم، به سمتِ ماشینم برگشتم. اون انتقام، حالا دیگه تنها دلیلِ نفس کشیدنم بود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و یک 

با چشم‌هایی که از اشک تار شده بود، به سمت قطعه‌ی فرشته‌های بهشت‌زهرا راه افتادم. بین ردیف قبرهای کوچیک و سنگ‌های سفید، بالاخره قبر برادرم رو پیدا کردم.

آزاد نیکان.

اسمش روی سنگ، زیادی بزرگ بود برای بچه‌ای که فقط بیست روز مهمون این دنیا شده بود.

کنار قبر کوچیکش روی زمین نشستم. بطری گلاب رو باز کردم و آروم‌آروم روی سنگ ریختم. بوی گلاب سرد با بوی خاک خیس‌شده قاطی شد و توی ریه‌هام نشست. دستم روی تاریخ تولدش لرزید؛ بعد انگشت‌هام روی تاریخ مرگش موند و همون‌جا، بی‌صدا، هق‌هقم گرفت.

گل‌ها رو روی قبر گذاشتم و با صدایی که از تهِ گلوم بیرون می‌اومد، گفتم:

« سلام داداش کوچولو، منو یادت میاد؟ می‌دونم دیر به دیر میام، ولی تو همیشه توی ذهن و قلبمی.»

نفس عمیقی کشیدم، اما انگار هوا هم نمی‌تونست این سنگینی رو از روی سینه‌م برداره.

«درسته فقط بیست روز زنده بودی، ولی تو همون بیست روز، برای من کلی عزیز شدی. من بیست روز یه همدم داشتم؛ یکی که مثل خودم مادرش رو از دست داده بود. تو برای شیر خوردن بهونه‌ی مامانت رو می‌گرفتی، من برای آغوش امنش دلتنگ بودم.»

سرم رو روی زانوهام گذاشتم و چشم‌هام رو بستم.

صدای گریه‌ها دوباره توی گوشم پیچید. صدای زن‌هایی که زیر لب فاتحه می‌خوندن، صدای مردهایی که با لباس‌های مشکی بین باغ رفت‌وآمد می‌کردن، و بوی سنگین عزا که همه‌جای عمارت بزرگ خانواده‌ی نیکان رو پر کرده بود. یازده سالم بود. سالِ مامان و آزاد بود.

باغ پر از تاج‌گل‌های سفید و مشکی شده بود. همه‌جا آدم‌های سیاه‌پوش دیده می‌شدن و عمارت، مثلِ یه موجود عزادار، زیر سایه‌ی سکوت و گریه نفس می‌کشید. من تنها، گوشه‌ای نشسته بودم و به آدم‌هایی نگاه می‌کردم که می‌اومدن، تسلیت می‌گفتن و بعد، انگار نه انگار که دو نفر از زندگی من کم شده بودن، سرِ حرف‌های خودشون بر می‌گشتن.

زنی که کنارم نشسته بود، یه نگاه بهم انداخت و لبخند کوتاهی زد. بعد صورتش رو به سمت زن کناریش برگردوند و با صدایی آروم، طوری که فکر می‌کرد من نمی‌شنوم، گفت:

«بی چاره این بچه دیگه تنها شد. ببین چقدر لاغر شده. معلومه توی این یه سال خیلی غصه خورده.»

زن کناریش هم نگاهی به من انداخت و با صدای پچ‌پچ جواب داد:

«آره، معلومه کسی بهش رسیدگی نمی‌کنه. من نمی‌دونم آقا حشمت پارسال چی فکر کرد که اون تصمیم رو گرفت.»

زن اول سرش رو تکون داد و هم‌زمان گره‌ی روسریش رو محکم کرد.

«آره، منم درک نمی‌کنم. می‌تونستن دوباره بچه دار بشن، نمی‌دونم چرا بین بچه و زنش، بچه رو انتخاب کرد.»

زن دوم دستی روی لبه‌ی کت مشکی‌اش کشید و آهسته گفت:

«آره والا، از بس پسر داشتن توی خانواده‌های ایرانی مهمه، مخصوصاً توی این خانواده. کاش حداقل بچه زنده می‌موند. اونم به بیست روز نکشیده پر کشید.»

قلبم با شنیدن هر کلمه، محکم‌تر می‌کوبید. نمی‌فهمیدم منظورشون چیه. فقط می‌دونستم درباره‌ی مامان و آزاد حرف می‌زنن؛ درباره‌ی چیزی که هیچ‌کس حاضر نبود مستقیم به من بگه.

زن اول، زیرچشمی نگاهم کرد و وقتی چشم‌هامون به هم افتاد، سریع صورتش رو برگردوند.

«پری داره نگاهمون می‌کنه. نکنه بشنوه و شر درست بشه. پاشو بریم.»

هر دو زن لبخند عصبی‌ای به هم زدن و از جاشون بلند شدن. صدای قدم‌هاشون روی سنگ‌فرش باغ دور شد؛ اما حرف‌هاشون، مثل میخ، توی ذهن یازده‌ساله‌ام فرو رفت.

با صدای قدم‌هایی که از اطراف قبرستان می‌اومد، از گذشته بیرون کشیده شدم. سرم رو بلند کردم و به سنگ کوچیک مقابلم خیره شدم.

پدرم با یه انتخاب اشتباه، هم مادر و هم برادرم رو ازم گرفت.

آروم دستم رو روی سنگ کشیدم و گفتم:

«داداش تو قلبت پاکه. تو یه فرشته‌ای. فقط بیست روز مهمون زمین و من بودی، اما همون بیست روز برای همیشه توی قلبم موندی.»

اشک از گوشه‌ی چشمم سر خورد و روی گونه‌ام نشست.

« تو برای من دعا کن، باشه؟ دعا کن بتونم تقاصِ همه‌ی تنهایی‌هامون رو از این خاندان بگیرم. دعا کن بتونم کاری کنم بفهمن با ما چی کار کردن.»

صدام پایین اومد، اما چیزی از خشمم کم نشد.

«من دیگه نمی‌خوام ببخشم، آزاد. این‌بار نه.»

چند لحظه‌ی دیگه همون‌جا نشستم. بعد، به‌آرومی از جا بلند شدم، آخرین نگاه رو به قبر کوچیکش انداختم و با قدم‌هایی سنگین به سمت ماشین برگشتم.

باد سردی از بین قبرها گذشت و گل‌های سفید روی سنگ آزاد رو لرزوند؛ اما اون باد باعث نشد من برگردم و به گل ها نگاه کنم. به راهم ادامه دادم تا به آغوش سرنوشتی که از قبل برام نوشته شده بود برم .

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و دوم

ساعت چهار بود که برای دیدن آپارتمان تک‌واحدی و لوکسی که خلیلی برام پیدا کرده بود، رفتم.

همه‌چیز دقیقاً همون‌طور بود که می‌خواستم؛ ساختمون شیک، فضای امن، دسترسی راحت به بیمارستان و شرکت و مهم‌تر از همه، موقعیتی که می‌تونستم رفت‌وآمدهای اطراف عمارت حشمت رو زیر نظر داشته باشم.

وقتی به خودم اومدم، دیدم توی بنگاه نشسته‌ام و قرارداد هم جلومه، امضاش کردم.

بعد از خلیلی که قرارداد رو تنظیم کرده بود تشکر کردم، کلید خونه‌ی جدیدم رو گرفتم و از بنگاه بیرون زدم.

اما به محض اینکه سوار ماشین شدم، ذهنم دوباره به‌هم ریخت. انگار صدها فکر با هم توی سرم فریاد می‌زدن. دستم روی فرمون بود، ولی هیچ حرکتی نمی‌کردم. حدود ده دقیقه فقط همون‌جا نشسته بودم و به روبه‌رو خیره شده بودم.

کم‌کم مغزم نظم گرفت. گوشی‌ام رو برداشتم و توی فهرست مخاطب‌ها چرخیدم تا به اسم نرگس مهدوی رسیدم.

مکث کوتاهی کردم، بعد شماره‌اش رو گرفتم. همون‌طور که نگاهم رو بین آینه‌ها و خیابون می‌چرخوندم، منتظر موندم تماس وصل بشه.

حدود بوق پنجم بود که صدای شاد نرگس توی گوشی پیچید:

« به‌به! خزان‌خانوم! پارسال دوست، امسال آشنا! چی شده یادی از ما کردی، ستاره‌ی سهیل؟»

از پشت خط، صدای همهمه و رفت‌وآمد می‌اومد. معلوم بود توی یه محیط شلوغه.

لبخند مصنوعی‌ای زدم و گفتم:

«سلام بر تو. دیگه بی‌معرفتی‌های ما رو ببخش. می‌دونی که درگیر بابا و شرکتم. خیلی وقت آزاد ندارم.»

لحن نرگس ناگهان رنگ نگرانی گرفت.

« اخ اره پدرت، بهتر شده؟»

سرم رو تکون دادم، با اینکه نمی‌تونست ببینه. بعد با لحنی محزون و متأسف گفتم:

« نه، متأسفانه. هنوز توی کماست.»

سکوت سنگینی بینمون افتاد. صدای همهمه‌ی پشت خط هم انگار دور شد. نفس عمیقی کشیدم و برای شکستن سکوت گفتم:

« راستش نرگس، این چند وقت چون مدام بین بیمارستان و شرکت در رفت‌وآمدم، یه خونه‌ی جدید گرفتم. می‌خوام هرچی زودتر جابه‌جا بشم.»

صدای نرگس دوباره شاد شد:

« اوه، خانوم مهندس! مبارکه! زنگ زدی شیرینی بدی؟»

خندیدم.

« شیرینی هم بهت می‌دم، به شرط اینکه امروز بیای خونه رو ببینی و توی یه هفته آماده و دکورشده، با وسایل چیده‌شده تحویلم بدی!»

چند لحظه سکوت کرد. بعد با لحنی که حرص ازش می‌بارید، گفت:

« یه‌دفعه بگو ازم جادو می‌خوای!»

مکث کوتاهی کرد و با حرص بیشتری ادامه داد:

«من فرشته‌ی سیندرلا نیستم که چوب جادویی‌مو دربیارم و بگم؛ بی‌بی‌دی، با بی‌دی‌بو!»

قهقهه زدم.

«نه فرشته نیستی، ولی تو کارت حرفه‌ای‌ای. مشکل بودجه هم نداریم. دمت گرم، بیا کارم رو راه بنداز.»

با لحنی عصبی گفت:

«چه کنم که خراب این رفاقتم؟ کِی و کجا بیام؟»

با لحنی شاد جواب دادم:

«دمت گرم! آدرس رو برات می‌فرستم.»

آدرس خونه رو گفتم و بعد از خداحافظی، تماس رو قطع کردم. ماشین رو روشن کردم و به سمت آپارتمان جدیدم راه افتادم.

وقتی به خیابون رسیدم، برای چند لحظه حس کردم ضربان قلبم بالا رفته. روبه‌روی خونه‌ی حشمت ایستاده بودم؛ درست جایی که از این به بعد قرار بود بخشی از زندگی‌ام رو توش سپری کنم.

درست همون لحظه، یک آئودی مشکی‌رنگ جلوی خونه‌ی حشمت توقف کرد.

قلبم برای یک لحظه ایستاد. درِ ماشین باز شد و امیر ازش پیاده شد.

لبخند کجی گوشه‌ی لبم نشست؛ لبخندی که حرص درونم رو به نمایش می‌ذاشت.

نفس عمیقی کشیدم، حالت صورتم رو عادی کردم و ماشینم رو جلوی خونه‌ی جدیدم نگه داشتم. بعد، بدون اینکه حتی یک نگاه به امیر بندازم، با مکث و طمأنینه از ماشین پیاده شدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...