زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 4 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مهر (ویرایش شده) پارت بیست و پنج با اینکه قرار بود اون شب من و مهسا خونه پدربزرگ بمونیم و ازش مراقبت کنیم، خودش نذاشت. مثل همیشه با همون اقتدار همیشگیش گفت: «نه. پرستار هست، نیازی به شما نیست. برگردید خونههاتون.» تا خواستم چیزی بگم: «اما آخه...» پدربزرگ اخم کرد و محکمتر گفت: «جای زن هر شب بغل شوهرشه. شوهرتو ول کردی اومدی اینجا که چی؟ برو خونهت.» همونجا لال شدم. یه لرزش ریز تو دلم افتاد! همه تغییر رفتار امیر رو حس کرده بودن. تغییری که بیشتر از همه منو میترسوند. خودش برای این سردی و فاصله، هی بهونه میآورد؛ خستگی، فشار کار، درگیری ذهنی و ..... ولی هیچکدومش برای من قانعکننده نبود. یه چیزی عوض شده بود. یه دیوار نامرئی بینمون کشیده شده بود. و من از اون دیوار میترسیدم. به ناچار، من و مهسا وسایلمون رو جمع کردیم. مهسا همینطور که شالش رو مرتب میکرد، پرسید: «زنگ میزنی امیر بیاد دنبالت؟» یه لحظه مکث کردم. بعد لبخند زدم و گفتم: «نه، راستش دو روز دیگه سالگردمونه. حالا که فکر میکنه من امشب اینجام، بهترین فرصته براش یه سوپرایز درست کنم. گل میگیرم، کیک میگیرم، میرم خونه.» مهسا با ذوق چشمک زد. «مبارک باشه خواهری. پس منم زیپ دهنمو میکشم که یه وقت برنامهت خراب نشه.» لبخند زدم، کیفم رو انداختم روی شونهم و پرسیدم: «تو با کی میری؟» یه کم مِنمِن کرد و گفت: «اسنپ میگیرم.» لبخند شیطونی زدم و گفتم: «آهان، بگو به اسم اسنپ، با اون پسر بانمکه وقت میگذرونم.» سریع پرید جلو و دستش رو گذاشت روی دهنم. «خفه شو! پسره واقعا راننده اسنپه. منم چون بهش اعتماد دارم، با اون اینور و اونور میرم. چیز دیگهای نیست.» دستش رو کنار زدم و خندیدم. «باشه، تو که راست میگی، منم خر عرعر.» نذاشتم جواب بده. خم شدم، یه بوسه رو لپش گذاشتم و با چشمک گفتم: «رازت محفوظه. خوش بگذره.» یه کم سرخ و سفید شد، ولی چیزی نگفت. از گلفروشی همون اطراف یه دستهگل گرفتم. گلبرگها بوی خنکی میدادن، یه بوی آشنا،خاطرهی روزای شیرین اول زندگیمون تازه شد. آهی کشیدم ولی بعد با تکون دادن سرم، از فکر های سمی دور شدم و لبخند زدم؛ این میتونه یک شروع دوباره باشه! باهمین فکرها تاکسی سوار شدم و وسط راه هم یه کیک خریدم. کادویی رو هم که چند روز قبل گرفته بودم از توی کیفم درآوردم و توی بغلم نگه داشتم. همهچی زیادی خوب به نظر میرسید. انگار برای چند ساعت، دلم خواسته بود دوباره به خوشبختی باور کنم. وقتی رسیدم و در خونه رو باز کردم، هنوز یه لبخند کمرنگ روی لبم بود. اما به محض اینکه پام به حیاط رسید، با دیدن ماشین ماهلین کنار ماشین امیر، اخمام تو هم رفت. انگار یکی با ناخن روی شیشهی قلبم کشید.ایستادم. هیچ چیز تکون نخورد، حتی هوا. این دختره اینجا چیکار میکرد؟ اونم وقتی من خونه نبودم؟ همون لحظه، تمام شادیای که توی دلم جمع کرده بودم، یکجا تبدیل شد به خشم، استرس، و یه حس مبهمِ بد. نمیدونم چرا، ولی بیصدا وارد خونه شدم. همهچی یهجور غیرواقعی بود، سقف، دیوارها، کف انگار دنیا مات شده بود. صدای یه موزیک ملایم توی فضا پیچیده بود. ضربان قلبم تندتر شد. خیلی تندتر شده بود. دو سه قدم که جلو رفتم، چشمم افتاد به میز شام. یه میز مفصل، با شمعهای روشن، ظرفهای چیدهشده، نور زرد لرزون شمع ها روی میز افتاده بود، نفسم بند اومد. دستهگل از دستم روی زمین افتاد. جعبه کیک رو با دستای لرزون گذاشتم روی اُپن، ولی صدای برخوردش با زمین توی اون سکوت، مثل یه انفجار توی گوشم پیچید. دیگه نمیفهمیدم چیکار میکنم. فقط سمت پلهها راه افتادم. قدمهام نامیزون بود؛ زانوهام میلرزید. انگار زمین نرم شده بود و پاهام توش فرو میرفت. هر چی بالاتر میرفتم، تکههای لباس که روی زمین افتاده بودن، بیشتر از هر حرفی حقیقت رو فریاد میزدن. حقیقتی که من حاضر نبودم حتی توی ذهنم اسمش رو بیارم. و بعد، اون درِ نیمهباز لعنتی، اون صداها، صدای امیر، صدای ماهلین، و اون تصویر مبهم و تار که پشت اشکهام بود. خدا رو شکر که اشک همهچی رو تار کرده بود. چون من نه توان دیدنش رو داشتم، نه توان فهمیدنش رو. فریاد کشیدم؛ و بعد با همون فریاد، روی تخت عمارت از خواب پریدم. نفسنفس میزدم. قلبم دیوونهوار میکوبید، جوری که انگار میخواست قفسه سینهم رو بشکافه و بیرون بیاد. موهام از عرق خیس شده بود و به کف سرم چسبیده بود. صورتم هم خیسِ اشکهایی بود که توی خواب ریخته بودم. ده سال گذشته بود؛ ولی اون کابوس لعنتی هنوز ولکنم نبود. ویرایش شده 4 مهر توسط زینب چرمگر 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 6 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مهر (ویرایش شده) پارت بیست و ششم نگاهم سمت ساعت روی دیوار سر خورد. بازم عقربهها روی پنج قفل شده بودن. خسته بودم؛ کلافه و بریده از این کابوسهای تمومنشدنی که ولکنم نبودن. دستی به صورتم کشیدم، انگار میخواستم مطمئن بشم بیدارم. از تخت پایین اومدم و سمت حموم راه افتادم. بدون اینکه حتی به سرم بزنه لباسهام رو دربیارم، شیر آب سرد رو تا آخر باز کردم و زیر دوش رفتم. سوزِ یخِ آب که به پوستم خورد، شوکِ شدیدی تو بدنم پیچید. نفسم بند اومد و برای یه لحظه حس کردم قلبم وایستاد. اما من دقیقاً به همین شوک نیاز داشتم؛ به این چند ثانیه خلاء، به این حسِ کرختی که ذهنِ پر از آشوبم رو برای چند لحظه خاموش کنه. آب مثل تازیانههای یخزده روی سرم میکوبید. لباس خواب ابریشمیم، چسبید به تنم و سنگینیش رو حس کردم. پنج دقیقه فقط همونجا زیر شلاقهای آب سرد ایستادم. بعد شیر رو بستم. لباس سنگین و چسبندهم رو از تنم بیرون کشیدم، تنپوشم رو دورم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون. نای ایستادن نداشتم؛ زانوهام لرزید و خودم رو روی پاف انداختم، انگار که استخونهام آب شده باشن. آرنجهام رو تکیه دادم به زانوهام، سرم رو خم کردم و گذاشتم موهای خیس و بلندم مثل یه پردهی سیاه دور صورتم رو بگیره. انگشتام رو فرو کردم لای موهام و ریشهشون رو کشیدم تا سوزش خفیفش منو به خودم بیاره. باید یه کاری میکردم. باید این زنجیر رو از دور روحم باز میکردم. هر کسی که اون شب من رو پرت کرد وسط اون آتیش و سوختنم رو تماشا کرد، باید تاوان میداد. تکتکشون. همهشون باید مزهی خاکستر رو بچشن. با همین فکر، انگار که یه نیروی تازه توی رگهام دویده باشه، از جا بلند شدم. اولین لباسهایی رو که دم دستم بود پوشیدم، سوئیچ رو چنگ زدم و از ساختمون بیرون زدم. سوار ماشین شدم و عمارت رو پشت سرم جا گذاشتم. عجیب بود، انگار دست و پاهام دیگه از من فرمان نمیبردن. ماشین خودش راهش رو میرفت؛ از توی مسیرهای آشنایی رد میشد که هر چقدر به مقصد نزدیکتر میشد، انگشتام رو محکمتر دور فرمون چفت میکردم. اونقدر محکم که پوست دستم سفید شد. دلم میخواست تمام این سگلرزهها، این عصبانیت و نفرتِ تلنبار شده رو سر پدال گاز و فرمون خالی کنم. سرعت ماشین کم شد و بالاخره ایستادم. درست جلوی درِ خونهی پدری، ذهنم به کلمه خونه پدری واکنش نشون داد و پوزخند زد. یه خونهی ویلایی بزرگ با حیاط سرسبز و قشنگ، همونجایی که یه روزی، من رو با یه دنیا غم و بیکسی ازش بیرون پرت کرده بودن. خونه تاریک بود. حتی یک نورِ خفیف از پشت پردهها هم نمیدرخشید. انگار نه تنها آدمهاش، که روح خونه هم از آنجا رفته بود. یه بغض سنگین، مثل یه تیکه سنگِ تیز، به گلوم چسبید. با تمام توانم تلاش کردم قورتش بدم. نذاشتم اشکی بیاد. دندونهام رو روی هم فشار دادم و زیر لب با خودم عهد بستم: «دیگه تموم شد چشمه. از این به بعد تو گریه نمیکنی. حالا دیگه نوبت اوناست که زار بزنن.» ویرایش شده 6 مهر توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری