رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

spacer.png

به نام خدا 

نام داستان : چشمه ای که خزان شد 

نویسنده : زینب چرم‌گر کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر : عاشقانه ، انتقامی 

خلاصه:

ده سال پیش، دختری ،در میان شعله‌ها و رازی تاریک ناپدید شد. همه باور کردند که آن دخترِ جوان در همان آتش از بین رفته است.

اما حقیقت چیز دیگری بود.....

مقدمه:

گاهی زندگی،

 مثل برگ‌های خزان

 بی‌صدا از شاخه‌ی گذشته جدا می‌شود.

گاهی نام‌ها عوض می‌شوند،

 چهره‌ها در آینه غریبه می‌شوند،

 و آدم‌ها یاد می‌گیرند

 با قلبی که نیمه‌اش در گذشته جا مانده

 زندگی کنند.

من روزی «چشمه» بودم…

 روزی که دنیا هنوز ساده بود

 و عشق

 بی‌ترس در قلبم جریان داشت.

اما یک شب

 آتش آمد،

 و همه‌چیز را با خودش برد؛

 نامم را…

 خانه‌ام را…

 و دختری را که قرار بود خوشبخت شود.

از آن شب به بعد

 دیگر کسی چشمه را صدا نزد.

حالا سال‌هاست

 با نامی زندگی می‌کنم

 که بوی پایان می‌دهد:

خزان.

اما بعضی داستان‌ها

 حتی اگر زیر خاکستر دفن شوند

 روزی

 با یک نگاه

 با یک صدا

 یک خاطره

دوباره شعله می‌کشند.

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

از لای درِ نیمه‌باز می‌دیدمش. تصویر به خاطر اشکام تار بود. نیازی نبود واضح ببینم؛ اصلاً تحملش رو نداشتم که واضح ببینم.

******

با نفس‌نفس از خواب پریدم، صورتم خیسِ عرق بود. اتاق توی سکوتِ سنگینِ قبل از طلوع فرو رفته بود و فقط صدای تیک‌تاکِ ضعیفِ ساعت به گوش می‌رسید. این کابوس‌ها کی می‌خواست تموم بشه؟ از مینی‌یخچالِ کنار تخت، پارچ آب رو برداشتم و با دستِ لرزون برای خودم آب ریختم. خنکیِ آب کمی به گلویم نشست و نفسم جا اومد. به ساعت نگاه کردم؛ عقربه‌ها ساعت پنج صبح رو نشون می‌دادن.

خواب از سرم پریده بود. آروم از تخت اومدم پایین و سمت کمد رفتم. لباس‌خوابم رو با یه سویشرت و شلوار ورزشی مشکی عوض کردم و بعد از بستنِ موهام، از اتاق بیرون زدم. پله‌های نیم‌گردِ عمارت زیر قدم‌هام صدای آرومی می‌دادن. وقتی درِ اصلی رو باز کردم و وارد باغ شدم، انگار یه دنیای دیگه بود. سپیده‌دم بود؛ درخت‌های تنومند و سرسبز، سایه‌های بلند و کشیده‌ای روی سنگ‌فرش‌ها انداخته بودن که توی نورِ کم‌جانِ صبح، شبیه هیولاهای بی‌صدا به نظر می‌رسیدن. هوای صبحِ زود، خنک و مرطوب بود و بوی خاک و شبنم توی فضا می‌پیچید.

دوچرخه‌ام کنارِ لاینِ دوچرخه‌سواری بود. سوارش شدم و شروع کردم به رکاب زدن. صدای چرخ‌ها روی مسیرِ شنیِ باغ می‌پیچید. جوری با سرعت می‌رفتم که انگار می‌خواستم از سایه‌ی خودم هم جلو بزنم؛ انگار سرعت باعث می‌شه خاطرات پاک بشن. ولی متأسفانه خاطراتِ بد از ذهن پاک نمی‌شن، بلکه مثل خوره می‌افتن به جونت تا ذره‌ذره نابودت کنن.

اون‌قدر غرقِ افکارم بودم و اون‌قدر لای درخت‌های سبز و سایه‌ها چرخیدم که نفهمیدم چجوری اون باغِ پنج‌هزار متری رو دور زدم!

دوچرخه رو سرِ جاش گذاشتم و سمت زیرزمین رفتم. ساعت شش‌ونیم بود. بوی کلر و نمِ دیواره‌های زیرزمین، اولین چیزی بود که توی صورتم زدم. شاید شنا می‌تونست اون کلافگی رو از تنم بشوره.

لباس‌هام رو درآوردم و توی آب شیرجه زدم. سکوتِ زیرِ آب مطلق بود. کفِ استخر چهارزانو نشستم، چشم‌هام رو بستم و نفسم رو حبس کردم. شروع کردم توی ذهنم شمردن. آخرین عددی که نقش بست، چهل‌وپنج بود. کم‌کم فشارِ آب روی قفسه‌ی سینه‌ام حس می‌شد. نفس کم آوردم و با یه حرکتِ تند، سمت سطحِ آب شنا کردم. چند وقتی بود از عدد چهل‌وپنج رد نمی‌شدم؛ همه‌ش به‌خاطرِ افکارِ مغشوشم بود.

اومدم بیرون، تن‌پوشم رو از روی چوب‌لباسی برداشتم و از پله‌ها بالا رفتم.

وسطِ راه ماه‌بانو رو دیدم که با چهره‌ای آشفته طرفم می‌اومد. تا به من رسید، با نگرانی گفت: «خانوم، اینجایید؟ همه‌جا رو دنبالتون گشتم. از بیمارستان زنگ زدن، می‌گن حالِ آقای احتشام خوب نیست؛ سریع برید بیمارستان.»

کلماتش که تموم شد، انگار دنیا دور سرم چرخید. دوان‌دوان خودم رو به اتاق رسوندم. هر چی دمِ دستم بود پوشیدم و سمت باغ رفتم. امید (پسرِ ماه‌بانو) ماشین رو جلوی درِ عمارت آورده بود. سریع سوار شدم و با سرعت زدم بیرون، طوری که لاستیک‌های ماشین روی سنگ‌فرشِ باغ صدای جیغِ خفیفی داد. سمت بیمارستان راه افتادم.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

توی طول مسیر، ذهنم مثل یه کلافِ سردرگم، مدام به گذشته گره می‌خورد. روزهایی که هیچ‌کس رو نداشتم و فقط اون بود که دستم رو گرفت. احتشام برای من چیزی فراتر از یک پدر بود؛ اون ناجیِ من بود. پدری که از پدرِ خودم، دلسوزتر و مهربون‌تر بود. اوایل، رابطه‌مون خیلی رسمی و سنگین بود، اما کم‌کم اون سد شکست و حالا دیگه واقعاً مثل پدر و دختر بودیم.

اشک، داغ و سوزان از گوشه‌ی چشمم پایین می‌چکید و دیدم رو تار می‌کرد. طاقتِ از دست دادنش رو نداشتم؛ نه فقط به‌خاطر محبتی که بهم داشت، بلکه چون اون تنها کسی بود که حقیقتِ «چشمه» رو می‌دونست. اگه اون می‌رفت، من هم باهاش دفن می‌شدم. پام رو بیشتر روی پدال گاز فشار دادم. تمامِ مسیر رو با بوقِ ممتد، چراغ‌زدن‌های عصبی و لایی‌کشیدن بین ماشین‌ها طی کردم و مسیرِ نیم‌ساعته رو تو یه ربعِ وحشتناک پشت سر گذاشتم.

دربانِ بیمارستان که ماشینم رو می‌شناخت، تا من رو دید دستی تکون داد و در رو باز کرد. حتی نفهمیدم چجوری ماشین رو وسطِ پارکینگ ول کردم.به محض اینکه وارد فضای بیمارستان شدم، بوی تند و تیزِ مواد ضدعفونی‌کننده، مثل یه سیلی توی صورتم خورد. انگار زمان به عقب برگشت؛ درست به همون شبِ لعنتی. حس کردم دوباره همون دخترِ بیست‌ودو ساله‌ای هستم که تمامِ وجودش توی آتش می‌سوخت؛ همونی که بعد از اون فاجعه، توی اون تختِ فلزیِ سردِ بیمارستان، بینِ پانسمان‌های خونی و بویِ تلخِ گوشتِ سوخته، زندانی شده بود. انگار اون کابوسِ قدیمی دوباره زنده شد و خاطره‌ی اون روزهایی که جلوی آینه ایستادم و دیگه خودم رو نشناختم، توی سرم چرخید. سرگیجه‌ی خفیفی گرفتم و دست‌هام بی‌اختیار لرزید. حتی دیدنِ اون دیوارهایِ سفیدِ یک‌دست هم نفسم رو بند می‌آورد‌؛ نفسم به شماره افتاده بود و ضربانِ قلبم رو توی گوشم می‌شنیدم. بدون توجه به تذکرهای پرستارِ پشتِ میز، خودم رو به طبقه‌ی آی‌سی‌یو رسوندم. دستم رو گذاشتم روی دستگیره که وارد بخش بشم، اما بازوم از عقب کشیده شد و صدای مردونه‌ای توی گوشم پیچید:

«خزان! چه کار می‌کنی؟ وایستا ببینم!»

برگشتم؛ چشم‌هام از اشک و ترس تار بود. با صدایی که می‌لرزید گفتم:

«احسان، بابام اون توئه! دیدم همه بالای سرشن‌، چی شده؟»

احسان با آرامش شونه‌هام رو گرفت، نیم‌نگاهی به درِ بخش انداخت و من رو به سمتِ صندلیِ فلزیِ راهرو هدایت کرد. با لحنی که سعی می‌کرد منطقی باشه، گفت:

«آروم باش خزان. چیزِ خاصی نیست، نگران نباش. یه افتِ ناگهانی توی سطحِ اشباع اکسیژن خونش (SpO2) داشت که باعث شد مانیتورها هشدار بدن. توی بیمارانی که سطحِ هوشیاریِ پایینی دارن، این نوساناتِ تنفسی غیرطبیعی نیست. ما برای پیشگیری، پارامترهای دستگاهِ ونتیلاتور رو کمی تغییر دادیم و اقداماتِ حمایتی انجام دادیم تا شرایطش استیبل (پایدار) بشه. الان وضعیتش تحت کنترله.»

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم 

نفس عمیقی کشیدم و با لرزشی که توی صدام بود، گفتم:

« نمی‌تونم برم تو ببینمش؟»

احسان با مهربونی نگاهم کرد. انگار می‌دونست دقیقاً چه حسی دارم. نگاهی به چشم‌های مشکی‌اش انداختم؛ موهای پر و کوتاهش که لابه‌لای تارهای مشکی‌ش، چند تایی تارِ سفیدِ ناشی از کارِ زیاد دیده می‌شد، بهم نشون می‌داد چقدر از خودش مایه گذاشته. روپوشش هم کمی چروک بود؛ قشنگ مشخص بود شیفتِ سنگینی رو پشت سر گذاشته. 

با لحنی که سعی می‌کرد آرومم کنه، گفت: «چرا نمیشه؟ عزیزم، فقط یکم باید صبر کنی تا اون تپشِ قلبت آروم بگیره.»

سکوت کردم؛  لبخندی بهم زد و گفت: _صبحانه خوردی؟

سرم رو به نشونه‌ی نفی تکون دادم. اصلاً اشتها نداشتم؛ انگار یه چیزی توی گلوم گیر کرده بود. با صدایی گرفته گفتم:

«نه‌، میل ندارم. فقط می‌خوام بابا رو ببینم.»

احسان دستش رو گذاشت پشتِ کمرم و با ملایمت من رو از روی صندلی بلند کرد. همون‌طور که به زور وادارم می‌کرد راه بیفتم، گفت:

«استاد رو هم می‌بینی، منتها الان اول باید به خودت برسی که وقتی رفتی بالای سرش، حالت خوب باشه و یه وقت ضعف نکنی.»

کلافه گفتم:

«احسان، بی‌خیال! بابا که تو کماست، حالِ منو که نمی‌بینه. دوما هم تا نبینمش، عمراً چیزی از گلوم پایین بره.»

احسان یهو جدی شد و با لحنی که فقط یه پزشکِ دلسوز می‌تونه داشته باشه، گفت: «درسته تو کماست، ولی همه می‌گن می‌شنوه. تو هم با این حال و روزت، صدات قشنگ داد می‌زنه داری پس می‌افتی. پس مثل یه دخترِ خوب.» و یهو با خنده ادامه داد: «به حرفِ آقا دکتر گوش بده، بیا بریم برات یه قاقالی‌لی بخرم که قندت نیفته!»

میونِ اون‌همه استرس و تشنج، هم خنده‌ام گرفت و هم حرصم دراومد. مشتی به بازوش زدم و با همون لبخندِ کج ، بی‌حرف همراهش سمت کافه‌ی بیمارستان راه افتادم.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

توی کافه نشستیم. بوی قهوه و شکلات بینیم رو پر کرد و از شر بوی آزار دهنده الکل خلاص شدم؛ بعد از اینکه صبحانه سفارش دادیم، همون‌طور که با احسان گپ می‌زدیم، پیشخدمت سینی صبحانه رو آورد که شامل املت ، نیمرو ، نون و پنیر و گردو و چند گوجه بود. تازه چند لقمه خورده بودیم که یه دفعه چشمم به پشت سر احسان افتاد.

در جا خشکم زد.

انگار زمان ایستاد. خاطره‌ها مثل یه دست دور گلوم حلقه شدن و فشار آوردن. نفسم بند اومد.

خودش بود! امکان نداشت اشتباه کنم.

همون موهای بلندِ خرمایی که از پشت بسته بود، همون تیپ همیشگی؛ تیشرت و شلوار مارک که اندامِ ورزیده‌اش رو خوب به نمایش می‌ذاشت. نیم‌رخش به سمتم بود. همون لبخندِ نصفه و مغرورش روی لب‌هاش نشست. با همون حرکت‌های آشنا و مطمئن، کیف پول چرمی‌ش رو درآورد و قهوه‌اش رو حساب کرد.

قلبم داشت توی سینه‌ام می‌کوبید.

با تکون‌های دستِ احسان جلوی صورتم، تازه به خودم اومدم. عرقِ سردی روی کمرم نشسته بود.

احسان با نگرانی خیره نگاهم می‌کرد.  

گفت:

«خزان خوبی؟ چت شد یهو؟»

صداش رو می‌شنیدم، اما انگار از یه جای دور می‌اومد. بین حال و گذشته گیر کرده بودم و نمی‌تونستم جواب بدم. فقط دیدم احسان مسیر نگاه من رو دنبال کرد و نگاهش به اون رسید.

امیرحسام!

امیرحسام نیکان.

تک‌پسر خاندان نیکان‌، البته تا جایی که من می‌دونستم.

اخمِ کمرنگی بین ابروهای احسان نشست. معلوم بود برداشت دیگه‌ای از نگاه من کرده.

سعی کردم خودم رو جمع‌وجور کنم، ولی کار ساده‌ای نبود. بعد از ده سال دیده بودمش.

ده سال!

به زور خودم رو از اون گرداب بیرون کشیدم و برگشتم به زمان حال. رو به احسان گفتم: «چیزی نیست، خوبم.»

لیوان آب‌پرتقال رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم.

احسان نیشخندی زد و گفت:

«حالا درسته پسره بدک نیست، ولی در اون حد هم نیست که تو کلاً از دنیا خارج شی!»

همون‌طور که حدس زده بودم، نگاهم رو جور دیگه‌ای تعبیر کرده بود.

ناشیانه بحث رو عوض کردم:

«نه بابا، من کاری به اون نداشتم؛ یه دفعه یاد یه چیزی افتادم.»

چند ثانیه مکث کردم و بعد گفتم:

«اگه سیر شدی بریم. دلم شور می‌زنه می‌خوام برم بابا رو ببینم.»

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم 

احسان، در حالی که هنوز اخم‌هاش توی هم بود، سری تکون داد و به سمت صندوق رفت تا حساب کنه. تمام توانم رو به کار گرفته بودم که چشم‌هام به اون سمت نچرخه؛ انگار اگه نگاهش می‌کردم، طلسمِ این ده سال می‌شکست و هویتِ واقعیم فاش می‌شد.

وقتی احسان برگشت، بی‌حرف از کافه خارج شدیم. اما به محض اینکه پام رو توی راهروی اصلی گذاشتم، همه‌چیز بدتر شد. 

دیوارهای سفیدِ براق، بوی تندِ ضدعفونی‌کننده که ریه‌هام رو می‌سوزوند و اون خط‌های رنگیِ کفِ راهرو که مثل مارهای بی‌پایان به نظر می‌رسیدن‌؛ همه‌چیز دست به دست هم داد تا گذشته، پررنگ‌تر از همیشه، جلوی چشمم جون بگیره. کابوس‌های هر شبم حالا توی بیداری سراغم اومده بودن. انگار یه دستِ نامرئی دور گلوم پیچیده بود و راهِ نفسم رو می‌بست.

سوال‌ها توی سرم چرخ می‌خوردن و مثل تازیانه بهم ضربه می‌زدن:  

*امیرحسام اینجا چی‌کار می‌کرد؟ چرا درست همین امروز؟ چرا بعد از این‌همه سال باید می‌دیدمش؟*

ترس از بیمارستان و شوکِ دیدنِ اون، خون رو توی رگهام منجمد کرده بود. عرقِ سرد روی پیشونیم نشست و حس کردم زمین زیر پام داره می‌لرزه. رنگم پریده بود و سیاهی داشت ذره‌ذره لبه‌های تصویرِ روبه‌روم رو می‌خورد.

احسان که انگار سنگینیِ حالم رو حس کرده بود، یه لحظه ایستاد و نگاهم کرد. با دیدنِ قیافه‌ام، وحشت توی چشماش نشست، اخمش باز شد و با صدایی که حالا از ته چاه می‌شنیدم، گفت:  

«خوبی خزان؟ چت شد یهو؟!»

می‌خواستم جواب بدم، می‌خواستم بگم «فقط منو از اینجا ببر بیرون»، ولی زبونم نچرخید. زانوهام سست شد. دنیا دور سرم چرخید و تصویرِ احسان کدر شد.

دیگه هیچی نفهمیدم. آخرین چیزی که به گوشم خورد، فریادِ بلند و نگرانِ احسان بود که راهرو رو پر کرد:  

«برانکارد بیارید! زود باشین.» 

و بعد تاریکیِ مطلق.

 

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

«برای بار سوم عرض می‌کنم، خانوم چشمه نیکان، فرزند حشمت نیکان، آیا وکیلم شما رو به عقد دائم آقای امیرحسام نیکان، فرزند حیدر، دربیارم؟  آیا وکیلم؟»

نفس عمیقی کشیدم. استرس مثل مورچه‌های ریز زیر پوستم می‌دوید، اما تهِ دلم یه آرامش شیرین بود. لب‌هام رو تر کردم و با صدایی که شادی توش معلوم بود گفتم:  
«با اجازه‌ی پدرم و روح مادرم و بزرگ‌ترهای جمع، بله.»

چند لحظه سکوت سنگینی توی مجلس افتاد. می‌دونستم به خاطر ترحمیه که با شنیدن اسم مادرم تو دلشون زنده شده. اما نمی‌تونستم اسمش رو تو بهترین روز زندگیم نیارم. جاش کنارم خالی بود حتی اگه فقط توی خاطره‌هام میتونستم یادش کنم.این کار رو بدون ترس انجام می‌دادم.

چند ثانیه بعد صدای دست زدن‌ها یکی‌یکی بلند شد و باغ پر شد از همهمه و تبریک. سرم رو بالا آوردم و نگاهم مستقیم به چهره‌ی جدی و اخمالوی بابا خورد. همون لحظه فهمیدم به خاطر این کارم یه دعوای حسابی تو راهه.

اون‌قدر تو فکر واکنش بابا بودم که اصلاً نفهمیدم امیر کی «بله» رو گفت. وقتی به خودم اومدم که مهنازجون ـ زن‌عموم یا بهتر بگم مادرشوهرم ـ جلو اومد و با لبخند گفت:  
«مبارک باشه عزیزم. از اول هم می‌دونستم اول و آخر عروس خودمی.»

یه لبخند زورکی زدم و تشکر کردم، اما تو دلم پوزخند زدم.  
آره، واقعاً خیلی مشتاق بودی!

بعد رفت سمت امیر، محکم بغلش کرد و با صدای بلند گریه کرد. چند نفر هم دورشون جمع شدن که این صحنه‌ی نمایشی کامل‌تر بشه. هنوز اشک‌هاش خشک نشده بود که صدای کوبیده شدن عصای بابابزرگ روی زمین بلند شد.

«شیرینی رو بچرخونید!»

همین یه جمله کافی بود تا مجلس جون بگیره. صدای موسیقی، خنده‌ها و تبریک‌ها فضای باغ رو پر کرد.

مراسم توی خونه‌باغ اجدادی خانواده نیکان برگزار می‌شد؛ جایی که رسم بود همه‌ی نوه‌ها عروسی‌شون رو همون‌جا بگیرن. از دخترهای عمو نصرت گرفته تا حالا من و امیر.

با این حال، مراسم ما از همه مجلل‌تر برگزار شد. هرچی نباشه امیر تک‌پسر خانواده نیکان بود؛ کسی که قرار بود اسم و نسلشون رو ادامه بده.

اما اگه از همه‌ی این تشریفات و حاشیه‌ها بگذریم؛ امروز واقعاً بهترین روز زندگی من بود.

چون یه حقیقت ساده پشت تمام این شلوغی‌ها بود:  
من امیر رو دوست داشتم.

از همون موقعی که تازه یاد گرفته بودم دست راست و چپم رو از هم تشخیص بدم.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم 

نوری که توی چشمم افتاد باعث شد فوری پلک‌هام رو محکم روی هم فشار بدم و اخم کنم. هنوز کامل به خودم نیومده بودم که بوی تند ضدعفونی‌کننده زیر بینیم پیچید؛ همون بو، همونی که همیشه نفسم رو می‌بُره.

با وحشت چشم‌هام رو تا ته باز کردم.

سقف سفید. چراغ‌های سرد اولین چیزی بود که به چشمم خورد و در آخر پرده‌ی سبز کنار تخت.

بیمارستان.

هول شده بودم. خواستم سریع بشینم که یه دست محکم روی شونه‌م نشست. احسان بود. آروم ولی قاطع، منو از حالت نیم‌خیز دوباره روی تخت خوابوند.

با لحن آرومی گفت:  

«آروم باش خزان، چیزی نیست. یه کم فشارت افت کرده بود. سرم زدم برات، الانم تموم میشه.»

نگاهم افتاد به آنژیوکتی که توی دستم فرو رفته بود. چند لحظه با انزجار بهش خیره شدم و بعد چشم‌هامو بستم. یه حس بدی توی سینه‌م پیچید. اما همون لحظه یاد احتشام مثل یه جرقه توی ذهنم روشن شد.

چشم‌هامو سریع باز کردم.

«احسان، بابام چطوره؟»

بدون اینکه صبر کنم جواب بده، یهو نشستم.  

«می‌خوام ببینمش.»

احسان اخم کرد؛ همون اخم آشنایی که هر وقت می‌خواست مخالفتشو جدی نشون بده روی صورتش می‌نشست.

«دِ، بهت می‌گم پا نشو.»

بعد یه آه کشید و نرم‌تر ادامه داد:  

«نترس. استاد خوبه، وضعیتش استیبل شده. سرمت تموم بشه خودم می‌برمت ببینیش.»

همون‌طور که دوباره منو آروم می‌کرد و روی تخت می‌خوابوند، زیر لب غر زد:  

«انقدر به خودت فشار نیار. همین استرس‌ها باعث افت قندت شد.»

بعد با نگاهی که هم سرزنش توش بود هم نگرانی گفت:  

«به بچه‌ها هم گفتم ازت آزمایش بگیرن. چکاپ سالانه‌تو انجام ندادی، فکر نکن یادم رفته.»

چند لحظه مکث کرد. نگاهش جدی‌تر شد.

«استاد تو رو به من سپرده.»

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم 

به چهره‌اش خیره شدم.  

احسان واقعاً پسر مهربونی بود؛ اینو توی تمام این مدت فهمیده بودم.

چند دقیقه بعد سرمم تموم شد. احسان کمکم کرد از تخت بلند شم. هنوز یه ضعف خفیف توی تنم بود، اما چیزی نمی‌گفتم. فقط می‌خواستم هرچه زودتر احتشام رو ببینم.

با هم تا بخش ICU رفتیم.

جلوی در بخش، لباس مخصوص پوشیدم؛ گان آبی، کلاه، ماسک مخصوص رو پوشیدم. در شیشه‌ای که باز شد، موج سرد هوای بخش به صورتم خورد. قدم‌هام کند شده بود.

صدای منظم بوق دستگاه‌ها در سکوت بخش می‌پیچید. نور سفید چراغ‌ها روی تخت‌ها افتاده بود و همه‌چیز بیش از حد تمیز، بیش از حد بی‌روح به نظر می‌رسید.

چشمم به تخت احتشام افتاد.

چند لحظه همان‌جا ایستادم. انگار پام به زمین چسبیده بود. بعد آهسته جلو رفتم.

قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد.

نگاهم روی دستگاه‌ها چرخید؛ مانیتور قلب، دستگاه اکسیژن، سیم‌هایی که به بدنش وصل بود. خط سبز روی مانیتور منظم بالا و پایین می‌رفت. انگار همه‌چیز نرمال بود.

اما دیدن او در اون وضعیت، قلبم رو فشرد.

بی‌اختیار یاد یک سال اخیر افتادم. یک سالی که به خاطر وضعیت احتشام، با اینکه از بیمارستان بدم می‌اومد، مجبور شدم هر بار با ترسم روبه‌رو بشم. هر بار از این در رد بشم و وانمود کنم حالم خوبه، فقط برای اینکه کنارش باشم.

کنار تخت ایستادم.

دستش رو آروم توی دستم گرفتم. سرد بود؛ اما هنوز همون حس آشنای امنیت رو داشت.

نگاهم روی صورتش ثابت موند. با وجود تمام خستگی و رنگ‌پریدگی، هنوز رگه‌هایی از جذابیت جوانی در چهره‌اش دیده می‌شد.

لب‌هایم لرزید.

آروم گفتم:  

«می‌دونی امروز چی فهمیدم؟»

انگشت‌هام دور دستش جمع شد.

«فهمیدم تا الان بهت بابا نگفتم! چرا خودم و تو رو از این کلمه‌ی شیرین محروم کردم.»

گلوم سنگین شده بود.

نفسم رو آهسته بیرون دادم و زمزمه کردم:  

«تو پدرمی»

چشم‌هام تار شد.

«پدر که حتماً نباید بیولوژیکی باشه! بعضی وقت‌ها روح آدمه که پدر خودش رو انتخاب می‌کنه.»

اشکم روی گونه‌ام لغزید.

«تو این سال‌ها بهتر از هر کسی مراقبم بودی‌، بیشتر از هر کسی پناهم شدی.»

سرم رو پایین انداختم و با بغضی که توی سینه‌ام پیچیده بود گفتم:  

«لعنت به اون تصادف کذایی، که تو رو ازم گرفت.»

چند ثانیه فقط صدای بوق منظم دستگاه‌ها بینمون می‌پیچید.

بعد سرم رو نزدیک‌تر بردم و با صدایی شکسته گفتم:  

«نمی‌خوای بیدار شی؟»

دستم لرزید.

«دخترت تنهاست، الان خیلی بهت نیاز دارم.»

نفسم بریده بریده شده بود.

چند لحظه سکوت کردم. انگار حتی گفتن اسمش هم بعد از این همه سال هنوز برام سخت بود.

لب‌هام به سختی تکون خورد.

«می‌دونی امروز کی رو دیدم؟»

اشک توی چشم‌هام جمع شد.

خیلی آهسته زمزمه کردم:  

«امیرحسام رو دیدم»

هق کوتاهی از گلوم بیرون آمد.

«وقتی دیدمش، همه اون کابوس‌هایی که هر شب می‌بینم، یه‌هو جلوی چشمم زنده شدن همشون‌.»

دستش رو محکم‌تر گرفتم، انگار می‌ترسیدم از دستم رها بشه.

صدام بین گریه می‌لرزید.

«تو رو خدا بیدار شو.»

اشک‌هام روی دستش می‌چکید.

«الان بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم.»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

از لای تاریِ چشم‌هام دیدم انگشت‌هاش یه تکون خیلی کوچیک خورد.

اول فکر کردم اشتباه دیدم. اشک توی چشم‌هام جمع شده بود و همه‌چی تار به نظر می‌رسید. چند بار پشت سر هم پلک زدم و دوباره به دستش خیره شدم.

چند ثانیه گذشت؛ دوباره تکون خورد.

این بار مطمئن بودم.

قلبم یه‌هو محکم توی سینه‌م کوبید. لبخند لرزونی روی لبم نشست. انگار یه جرقه امید توی دلم روشن شده بود. سریع دستش رو رها کردم و تقریباً سمت در دویدم.

در ICU رو که باز کردم، تقریباً نفس‌نفس می‌زدم.

احسان که روی صندلی نشسته بود، با دیدن شتاب من فوری از جا بلند شد. نگرانی توی صورتش نشست.

«چی شده خزان؟»

بدون اینکه حتی نفس درست بکشم، بازوهاش رو گرفتم.

«تکون خورد…! دیدم… انگشتاش تکون خورد!»

احسان یه لحظه نگاهم کرد، بعد سریع از کنارم رد شد و وارد بخش شد.

من پشت شیشه ایستادم. دست‌هام بی‌اختیار به هم گره خورده بود. نگاهم بهش بود که بالای سر احتشام خم شده، دستگاه‌ها رو چک می‌کنه، نور چراغ بالای تخت روی صورتش افتاده بود.

چند دقیقه برای من اندازه چند ساعت گذشت.

بالاخره احسان از بخش بیرون اومد.

چشم‌هام پر از سؤال بود.

نگاهش آروم و جدی بود.

گفت:  

«خزان‌، چیزی که دیدی احتمالاً یه رفلکس بدنه عادیه.»

انگار با شنیدن این جمله یه‌کم از اون امید ناگهانی توی دلم فرو ریخت.

احسان ادامه داد:  

«وقتی یه بیمار توی کماست، ممکنه بعضی واکنش‌های غیرارادی نشون بده. حتی بعضی وقتا صداها رو هم می‌شنوه و بدنش یه واکنش خیلی کوچیک نشون میده.»

چند لحظه مکث کرد. نگاهش نرم‌تر شد.

«ولی ناامید نشو؛ همینم می‌تونه نشونه بدی نباشه. فقط نمی‌خوام الکی بهت امید بدم.»

بعد با اطمینان آرومی گفت:

«استاد قوی‌تر از این حرفاست. مطمئنم به هوش میاد.»

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.

اشک‌هام بی‌امان از چشم‌هام سرازیر شد. صورتم داغ شده بود و نفس‌هام می‌لرزید. احسان یه قدم جلو اومد و آروم منو توی بغلش گرفت.

دستش آهسته روی پشتم حرکت می‌کرد، انگار می‌خواست اون آشوبی که توی سینه‌م پیچیده بود رو آروم کنه.

من آدم ضعیفی نبودم. خیلی کم پیش می‌اومد گریه کنم. اما امروز، از همون اولش بد شروع شده بود. کابوس‌، دیدن امیرحسام، حال احتشام، بیمارستان،  همه‌چی یه‌هو روی سرم خراب شده بود.

چند دقیقه فقط گریه کردم.

کم‌کم نفس‌هام آروم شد.

آروم از بغل احسان بیرون اومدم. دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک‌هام رو پاک کردم.

یه نفس عمیق کشیدم.

بعد زیر لب، بیشتر برای خودم، گفتم:

«بس کن، جمعش کن.»

سرم رو بالا گرفتم.

«من خزانم!»

چند ثانیه مکث کردم.

«از این بدترشم پشت سر گذاشتم.»

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم 

لبخند کم‌جونی روی لبم نشوند‌م و یه نفس عمیق کشیدم. بعد رو به احسان گفتم:  

«آره، منم مطمئنم. بابا قوی‌تر از این حرف‌هاست.»

احسان هم لبخند گرمی زد، اما خستگی از سر و روش می‌بارید. زیر چشم‌هاش گود افتاده بود و شونه‌هاش یه‌جور سنگینیه خاص داشت، انگار چند ساعت پشت سر هم جنگیده باشه.

دستم رو پشت کمرش گذاشتم و آروم به جلو هُلش دادم.

«بهتره بری خونه یه کم استراحت کنی. معلومه شیفت سختی داشتی.»

با همون نگاه خسته سری تکون داد و گفت:  

«آره واقعاً به استراحت نیاز دارم. فردا هم یه عمل سخت در پیش دارم.»

یه لحظه مکث کرد، بعد با دقت به صورتم نگاه کرد.

«تو هم بهتره بری خونه بخوابی. معلومه دیشب نخوابیدی‌، چشمات کاملاً قرمز شده.»

چشم‌های تیزبینی داشت. خب البته پزشک بود؛ انتظار دیگه‌ای هم ازش نمی‌رفت.

فکری که گوشه ذهنم رو قلقلک می‌داد باعث شد لبخند آرومی بزنم.

گفتم:  

«من یه نیم ساعت دیگه پیش بابا می‌مونم، بعد می‌رم. تو برو، خسته‌ای.»

چند قدم که رفت، یهو ایستاد و سمتم برگشت.

«نیم ساعت که چیزی نیست. منم می‌مونم، به چند تا از بیمارام سر می‌زنم.»

لبم رو با زبون خیس کردم و سعی کردم طبیعی به نظر بیام. بعد با خنده‌ای شیطنت‌آمیز گفتم:

«ای بابا!  نمی‌ذاری من و بابام دو دقیقه خلوت کنیم؟ برو دیگه! چه علاقه‌ای به بیمارستان داری تو، داری پس می‌افتی اینجا. برو استراحت کن. نگران نباش، منم نیم ساعت دیگه می‌رم.»

چند ثانیه مردد نگاهم کرد. انگار هنوز دلش راضی نبود.

آخرش آه کوتاهی کشید و گفت:  

«باشه، پس مواظب خودت باش.»

لبخند زدم.  

«حتماً.»

با هم خداحافظی کردیم.

چند لحظه همون‌جا ایستادم و رفتنش رو توی راهروی بلند و سفید بیمارستان تماشا کردم. صدای قدم‌هاش آروم‌آروم در راهرو گم شد و بالاخره از پیچ راهرو رد شد و از دیدم محو شد.

وقتی مطمئن شدم رفته، نفس عمیقی کشیدم.

بعد سمت میز پرستاری راه افتادم.

شیفت عوض شده بود.

و سمیه پشت میز نشسته بود.

لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.

اینم از شانس خوب من،  چون این‌طوری کارم خیلی راحت‌تر می‌شد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

سمیه تا منو دید، شروع کرد گرم احوال‌پرسی کردن و از این در و اون در حرف زدن. منم با لبخند گوش می‌دادم و دنبال یه فرصت مناسب می‌گشتم.

تا این‌که بخت باهام یار شد و یه‌دفعه سمیه گفت:

 _راستی خزان، اینو بهت بگم. یه بنده‌خدایی پایین بستریه، معلومه از اون پولدارهاست. یه پسری داره ـ نمی‌دونم پسرشه یا نوه‌ش ـ هر روز میاد بهش سر می‌زنه. پسره یه کراشیه که نگو! با بچه‌ها سرش شرط بستیم هرکی بتونه مخشو بزنه باید شام بده. ولی پسره یه پدرسوخته‌ایه‌، تا الان با همه لاس زده ولی هیچ‌کس نتونسته قاپشو بدزده!

لبخندی زدم و با لحنِ مثلاً کنجکاو گفتم:

 _اوه، حتماً اغراق می‌کنید! یعنی انقدر خوبه که سرش شرط بستید؟ بی‌خیال.»

سمیه مشتاق‌تر ادامه داد:

 _آره بابا! ببینیش تو نگاه اول مجذوبش می‌شی. می‌خوای ببینیش؟ الان که طبقه پایین بودم دیدمش. برو، بلکه تو بتونی شرطو ببری.

بعد مستانه خندید. منم همراهش خندیدم و گفتم:

 _واقعاً کنجکاو شدم ببینمش. باباش کدوم بخش بستریه؟ کدوم اتاقه؟

سمیه چشمکی زد و گفت:

 _بخش داخلی مردان، اتاق یازده.

لبخندی زدم و گفتم:

 _برم ببینم این شازده کیه.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم 

با سمیه خداحافظی کردم و راه افتادم سمت آسانسور.

بین راه چندتا پرستار و مریض توی راهرو دیدم. همون صحنه‌های آشنا، همون بوی مواد ضدعفونی‌کننده، همون نور سرد منزجر کننده. ناخودآگاه یاد اون روزهای آزاردهنده افتادم و قدم‌هامو تندتر کردم.

وقتی سوار آسانسور شدم، نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به دیوار فلزی تکیه دادم. توی ذهنم حرف‌های سمیه رو مرور می‌کردم. تقریباً مطمئن بودم درباره امیر حرف می‌زد.

راستش، امیدوار بودم خودش باشه.

می‌خواستم ببینم کی رو بستری کرده. می‌خواستم بدونم زندگی اون‌ها هم مثل زندگی من زیر و رو شده یا نه.

انصاف نبود فقط من همه‌چیزمو از دست داده باشم و اون‌ها هیچی.

وقتی آسانسور ایستاد، دوباره نفس عمیقی کشیدم.

یه کم استرس داشتم. نکنه بشناسنم؟

 ولی سریع به خودم نهیب زدم. من زمین تا آسمون فرق کرده بودم. بعید بود کسی منو بشناسه.

آروم آروم به سمت اتاق یازده حرکت کردم. سعی کردم جلب توجه نکنم. دستگیره رو آهسته فشار دادم و وارد اتاق شدم.

امیر نبود.

مردی روی تخت دراز کشیده بود و پشتش به من بود.

لازم نبود خیلی به خودم فشار بیارم تا بشناسمش.

حشمت نیکان بود. پدر بیولوژیکم.

به زور جلوی خشم و اشکامو گرفته بودم. نفس‌هام تند شده بود و دستم ناخودآگاه مشت شده بود.

انگار حضورمو حس کرد.

آروم سمتم برگشت. چند ثانیه با تعجب نگاهم کرد و بعد گفت:

 _چیزی می‌خوای دخترم؟

پوزخند تلخی توی دلم نشست.

چه مهربون شده بود!

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم 

خاطره‌ها توی سرم چرخ خوردن و برای یک لحظه، خودم رو دیدم که دست انداخته‌ام دور گلوی حشمت نیکان و دارم خفه‌اش می‌کنم. صورتش کبود شده بود و با چشم‌های از حدقه‌ بیرون زده التماس می‌کرد ولش کنم.

با صدای بم و مخملی‌ای که از پشت سرم بلند شد، از فکر بیرون پریدم. تازه اون موقع فهمیدم هنوز همون جلوی در خشک‌م زده و تکان نخوردم.

_کاری داشتی، لیدی؟

پوزخند کم‌رنگی گوشه لبم نشست.

یک زمانی برای همین زبان‌بازی‌هاش می‌مُردم!

لبخند مؤدبانه‌ای زدم و رو به هر دوتاشون گفتم:

 _نه، ببخشید، فکرم درگیر بود، اتاقو اشتباهی اومدم. اومده بودم به یکی از پرستارا سر بزنم، فکر کردم اینجاست، ولی احتمالاً اتاق بغلیه. بازم شرمنده که وقتتون رو گرفتم و مزاحم خلوتتون شدم.

بعد سرم رو انداختم پایین که برم، اما صدای حشمت از پشت سرم بلند شد:

 _خواهش می‌کنم دخترم، این چه حرفیه؟ راستی، چهره‌ات به نظرم آشناست. قبلاً دیدمت؟ جزو پرسنلی؟

عرق سردی روی پشتم نشست.

نکنه شناختم؟

نه، این امکان نداشت. من خیلی تغییر کرده بودم. در واقع بعد از اون آتیش‌سوزی، چهره‌ام و حتی هویتم کاملاً عوض شده بود.

لبخندم رو حفظ کردم و گفتم:

 _نه، جزو پرسنل نیستم. شما رو هم بار اوله می‌بینم. پدرم رئیس این بیمارستانه که متأسفانه الان توی کما هستن و توی آی‌سی‌یو ازشون مراقبت می‌کنن؛ شاید وقتی به ایشون سر می‌زدم من رو دیده باشین.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

چند ثانیه سکوت بینمون کش اومد. بعد حشمت سری تکون داد و گفت:  

«خدا شفا بده دخترم. ان‌شاءالله به زودی سلامتی‌شونو به دست بیارن.»

باز هم «دخترم»، داشتم از شنیدن این کلمه از دهان اون خفه می‌شدم. حالم از این لقب به هم می‌خورد وقتی حشمت نیکان صدام می‌کرد.

با اجبار لبخندی روی لبم نشوندم و گفتم:  

«ممنونم. ان‌شاءالله شما هم هر چه زودتر مرخص بشید.»

می‌خواستم برم که امیر، که تا اون لحظه ساکت و منفعل ایستاده بود، نگاه خاص و نافذی به من انداخت و گفت:  

«خوشحال می‌شیم تو این دو سه روزی که عمو بستریه بیشتر ببینیمتون، لیدی.»

نگاهم جدی شد.  

«ممنون، فکر نکنم وقت کنم.»

لبخند مرموزی زد؛ با چشم های ریز شده نگام کرد ،همون لبخندو نگاهی که معلوم نبود پشتش چه فکری پنهون شده.

کوتاه خداحافظی کردم و خودم رو از اون فضای خفقان‌آور بیرون کشیدم.

وقتی در اتاق پشت سرم بسته شد، تازه فهمیدم چقدر نفسم رو حبس کرده بودم. نفس عمیقی کشیدم؛ درست مثل کسی که چندین ساعت زیر آب مونده باشه.

به سمت آسانسور رفتم. هر قدمی که برمی‌داشتم، سنگینی نگاهی رو پشت سرم حس می‌کردم.

اما برنگشتم.

می‌دونستم امیره‌! و امیر همیشه همین‌طور بود.

هرچه چموش‌تر بودی، براش جذاب‌تر می‌شدی.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم 

دو روز از دیدن امیر و حشمت گذشته بود.  

دو شبی که کابوس‌ها بیشتر شده بودن و خواب رو از چشم‌هام ربوده بودن.

زیر آب استخر بودم.

چشم‌هام نیمه‌باز بود و نور آفتاب، شکسته و لرزان، از سطح آب می‌گذشت و روی صورتم می‌افتاد.

می‌شمردم.  

ده…  

یازده…  

دوازده…

سینه‌ام می‌سوخت، اما هنوز بالا نمی‌اومدم.

صداها از اون بالا می‌رسیدن؛ خفه، دور، مثل صدایی که از ته یک چاه بیاد.

صدای مهسا بود. مضطرب و بریده.

«چشمه‌، بیا بیرون بابا! باشه قبوله، تو بردی، بیا بالا، الان خفه می‌شی!»

صدای ماهلین روی صدای او افتاد. کشدار و حرص‌درآر بود.

«جوش نزن مهسا، این برای جلب توجه امیر هر کاری می‌کنه. الانم حاضره بمیره، ولی بیرون نیاد.»

چند ثانیه بعد صدای امیر کوتاه و تند به گوشم رسید.

«چشمه نیاز نداره توجه من رو جلب کنه، بچه.»

بعد صداش نزدیک‌تر شد. انگار لب استخر خم شده بود.

«چشمه، نزدیک دو دقیقه‌ست اون تویی. بیا بالا.»

به شمارش ادامه دادم.

سیزده…  

چهارده…

چند لحظه سکوت شد.

بعد صدای شیطنت‌آمیز امیر رو شنیدم.

«اگه اومدی که اومدی…»

مکث کرد.

«اگه نه، خودم میام تو آب. اون‌وقت خیلی برات گرون تموم می‌شه.»

صدای چندش ماهلین اومد.  

«اِیش!»

لبخندم زیر آب پخش شد. امیر رو می‌شناختم. تهدیدش شوخی نبود.

با یک جهش خودم رو از آب بیرون کشیدم. هوا با حرص داخل ریه‌هام ریخت.

قطره‌های آب از موهای بلندم روی صورتم می‌چکید. تیشرت خیس به تنم چسبیده بود و شلوارم سنگین شده بود.

از استخر بالا رفتم.

مهسا با عجله دوید سمتم و حوله رو روی سرم انداخت.

«حالا این ماهلین یه چیزی گفت، تو چرا پریدی تو آب؟!»

حوله رو محکم‌تر دور شونه‌هام پیچید.

«خودتو بپوشون، سرما می‌خوری.»

و خاطره همون‌جا قطع شد.

چشم‌هام رو باز کردم. باز هم زیر آب بودم.

نور چراغ‌های استخر از بالای آب شکسته به صورتم می‌رسید و سینم مثل همون روزها از نگه داشتن نفس می‌سوخت. اما یک فرق داشت.

اون روزها من چشمه بودم؛ و بالای آب، امیری ایستاده بود که اگر دیر بالا می‌اومدم تهدید می‌کرد خودش داخل آب می‌پره. حالا، من خزان بودم.

و بالای این آب‌. هیچ‌کس منتظرم نبود  

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم 

به سمت سطح آب شنا کردم و وقتی سرم از آب بیرون اومد، با ولع هوا رو  توی ریه‌هام فرستادم.

دو روز بود یه فکر مثل خوره به جونم افتاده بود. فکری که بعد از یک سال دوباره بهم انگیزه‌ی زندگی می‌داد.

تا پارسال احتشام دلیل نفس کشیدنم بود؛  

و یک سال بود که دیگه نداشتمش.  

جای خالیش برای من از هر چیزی سنگین‌تر بود.

اما حالا، با دیدن دو نفر از آدم‌های گذشته‌م، یه چیز دیگه تو رگ و پی تنم راه افتاده بود.

انتقام.

از آب بیرون اومدم. حوله رو دور خودم پیچیدم و سمت حموم راه افتادم. قطره‌های آب از موهام می‌چکیدن روی صورتم و پایین می‌اومدن‌و هر کدومشون یه خاطره رو زنده می‌کرد. خاطره‌ی شبی که برای چشمه بهترین شب زندگیش بود. دوباره تو گذشته غرق شدم.

 

****

 

عروسی تموم شده بود و همه ما رو تا خونمون همراهی کرده بودن.

همین که کلمه‌ی «خونه‌مون» تو ذهنم نشست، یه ذوق عجیب توی تنم دوید و مورمور شدم.

کم‌کم کوچیک‌ترها تبریک گفتن و رفتن.  

آخر سر فقط پدربزرگ، بابا، عمو حیدر و زن‌عمو موندن.

پدربزرگ عصاشو محکم به زمین کوبید.

صدای خشکش تو سکوت حیاط پیچید.

گفت:  

«زندگی مشترک مثل یه درخته، رسیدگی می‌خواد، آبیاری می‌خواد.  

اگه درست ازش مراقبت کنین، ثمره‌ش خوشبختیه.  

میوه‌های این درخت هم بچه‌هاتونن.»

نگاهشو بین من و امیر چرخوند.

«تا اینجا با وجود مخالفت خیلی‌ها وایسادین و حرف خودتونو جلو بردین. امیدوارم از اینجا به بعدم همین‌طور درست پیش برین.»

بعد بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، برگشت و با همون اقتدار همیشگیش از در خونه بیرون رفت.

نمی‌دونم چرا، اما با شنیدن حرف‌هاش یه جوری دلم خالی شد.

بابا جلو اومد. اخم عمیقی بین ابروهاش نشسته بود.

گفت:  

«شنیدین پدربزرگتون چی گفت. از اینجا به بعد دیگه با خودتونه.»

بعد نگاه نافذشو سمت من انداخت.

«اگه خطا رفته باشین، راه برگشتی ندارین.»

بغض گلومو گرفت.

این حرفی نبود که یه تازه‌عروس دلش بخواد از باباش بشنوه. انگار همون لحظه پشتمو خالی کرد.

امیر که حالمو دید، بازومو گرفت و کشیدم سمت خودش.

گفت:  

«نگران نباشین عمو. ما پای تصمیممون تا آخر وایسادیم. از این به بعد چشمه با منه، خیالتون راحت.»

با عشق به نیم‌رخ جذابش نگاه کردم.

اون لحظه نمی‌دونستم، این حمایت ها پوشالیه.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

بابا فقط یه تکون کوتاه به سرش داد.  نه بغلم کرد، نه حتی زیر لب دعای خیری گفت.

بعد خیلی ساده برگشت و از در خونه رفت بیرون.

صدای بسته شدن در، توی سکوت خونه پیچید. یه صدای کوتاه بود؛ اما برای من انگار یه چیزی همون‌جا شکست.

هنوز نگاهم به در بود که عمو حیدر و زن‌عمو سمت امیر رفتن. محکم بغلش کردن و قربون‌صدقه‌ش رفتن.

صدای خنده‌هاشون توی خونه می‌پیچید،

 بوی گل‌های عروسی هنوز توی هوا بود،

 روبان‌های سفید از لبه‌های مبل آویزون شده بود.

اما من‌، چند قدم اون‌طرف‌تر فقط ایستاده بودم. همون‌جا بود که حس کردم یه دست نامرئی دور گلوم حلقه شده و آروم گلوم رو فشار می‌ده.

بعد از مامان همیشه یه جورایی تنها بودم؛

 اما هیچ‌وقت تنهایی این‌قدر واضح و سنگین نبود.

اون لحظه حس می‌کردم شبیه یه دختر بی‌کس‌وکارم که پسر شاه‌پریون دلش سوخته و حاضر شده باهاش ازدواج کنه.

البته رفتارهای زن‌عمو هم بی‌تأثیر نبود.

کنایه‌هاشو با خنده می‌گفت، اما هر کلمه‌ش مثل یه سوزن  توی دلم می‌نشست.

شاید اگه منم جای اون بودم، با دختری که حتی باباش پشتش رو خالی کرده همین‌جوری رفتار می‌کردم.

عمو و زن‌عمو بعد از اون همه قربون‌صدقه رفتن برای امیر، آخرش یه نگاه کوتاه هم به من انداختن. یه خداحافظی سرسری کردن و رفتن.

در که بسته شد، خونه یهو ساکت شد.

همه شادی اون روز انگار همون لحظه از تنم دراومد.

 جاش فقط یه غصه سنگین موند که روی شونه‌هام نشست. بغض کردم.

همون موقع امیر از پشت سر اومد و بغلم کرد. گرمای بدنش دورم پیچید.

آروم گفت:

 «نبینم چشمه‌خانوم چشماش بارونی باشه.»

سرش رو آورد نزدیک گوشم. نفس‌های گرمش کنار گردنم نشست و پوست تنم مورمور شد.

زمزمه کرد:

 «عروسک‌، نبینم غمتو. بالاخره به هم رسیدیم. بقیه چیزا کشکه! بی‌خیال بقیه.»

چند لحظه ساکت موند.

بعد خیلی آروم گفت:

 «مهم اینه که الان تو مال منی.»

برای یه لحظه نگاهش جدی شد، یه لحظه خیلی کوتاه.

بعد دوباره همون لبخند شیطنت‌آمیز روی لبش نشست.

لبخند کم‌رنگی روی لب منم اومد.

خواستم برگردم سمتش، اما نذاشت.

دست لای موهام برد، تور سفید رو آروم از سرم برداشت. گل‌های ریز تور روی زمین افتادن.

بعد تاج رو جدا کرد و روی میز گذاشت.

نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند.

 طوری که انگار داشت چیزی رو توی ذهنش اندازه می‌گرفت. بعد دوباره خندید.

بندهای لباسمو باز کرد و ناگهان منو از زمین بلند کرد. پا‌هام از زمین کنده شد.

با خنده و هیجان دستامو دور گردنش حلقه کردم.

گفتم:

 «چی کار می‌کنی دیوونه؟ الان می‌افتم!»

خندید. بینیشو مالید به بینی‌م.

گفت:

 «آره، من دیوونه‌ام. دیوونه‌ی تو.»

بعد با اون نگاه شیطنت‌آمیزش گفت:

 «بیا بریم، می‌خوام یه لقمه چپت کنم.»

از خجالت لپ‌هام داغ شد.

گفتم:

 «خیلی بی‌حیایی!»

خندید و منو توی بغلش سمت اتاق برد.

اون شب، من مال امیر شدم.

و با تمام وجودم فکر می‌کردم خوشبخت‌ترین دختر روی زمینم.

حیف! که عمر اون خوشبختی خیلی کوتاه‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

با صدای ماه‌بانو به زمان حال برگشتم.

«خانوم؟ خانوم کجایید؟ حالتون خوبه؟»

انگار کسی من رو از ته یک چاه تاریک بیرون کشیده باشه.

سریع دوش رو بستم. صدای قطع شدن آب توی سکوت استخر پیچید.

 تن‌پوشم رو پوشیدم و از استخر بیرون اومدم. ماه‌بانو جلوی در ایستاده بود.

 چادر گلدارش رو جمع کرده بود توی دستش و با نگرانی نگام می‌کرد.

لبخندی به صورت مهربانش زدم.

گفتم:

 «جانم ماه‌بانو جان‌، چند بار بگم منو خزان صدا کن؟ منم جای دخترتم، البته اگه قابل بدونی.»

با گفتن جمله آخر بی‌اختیار بغضی توی گلوم نشست.  احتمالاً عوارض همون خاطرات لعنتی بود که هنوز ولم نمی‌کرد.

ماه‌بانو لبخند گرمی زد و با پشت دست روی دستش زد.

گفت:

 «این چه حرفیه خانوم‌جان، دختر به گلی مثل شما کجا می‌تونم پیدا کنم آخه؟»

اخمی کردم و گفتم:

 «دوباره گفتی خانوم‌جان! اگه منو دخترت می‌دونستی که من ده سال زبونم مو درنمی‌آورد یادت بدم بهم بگی دخترم.»

لبخند خجولی زد.

گفت:

 «آخه عادت کردم دخترم چه کنم؟»

بازویش رو گرفتم و شانه‌اش رو توی آغوشم کشیدم. با هم راه سمت پله‌ها راه افتادیم.

همون‌طور که بالا می‌رفتیم گفتم:

 «آهان! حالا شد. دخترم هم بگی من راضیم! حالا بگو ببینم چی کارم داشتی؟»

لبخند زد و گفت:

 «والا خانوم—»

وسط حرفش با نگاه تندی نگاهش کردم.

خندید و سریع گفت:

 «والا دخترم، یه ربعی هست دارم صدات می‌کنم برای ناهار. جواب نمی‌دادی، نگران شدم.»

آهی که می‌خواستم بکشم توی گلوم خفه شد. خاطرات لعنتی!

 یک ربع کامل منو مثل یه سیاه‌چاله کشیده بودن توی خودشون.

نفس عمیقی کشیدم تا خودم رو جمع‌وجور کنم.

گفتم:

 «مرسی ماه‌بانو، من برم لباس عوض کنم، میام سر میز.»

به آخرین پله رسیدیم.

گفت:

 «باشه خان—»

نگاهش کردم.

لبخند شیطنت‌آمیزی زد و گفت:

 «باشه دخترم تا شما آماده شی، منم میز رو می‌چینم.»

خندیدم با شیطنت گفتم:

 «آفرین، حالا شد! اوکی، پس من برم لباس عوض کنم.»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم 

لباس‌هامو عوض کرده بودم و می‌خواستم  پایین برم که صدای زنگ موبایلم توی اتاق پیچید.

نگاهی به صفحه انداختم.

اسم «احسان» روی ال‌سی‌دی خودنمایی می‌کرد.

لبخند کم‌جونی روی لبم نشست و تماس رو وصل کردم.

صدای شادش فوری توی گوشم پیچید:

«الو، سلام بر خزان‌خانومِ زیبا، احوالات؟»

بی‌اختیار لبخند زدم.

 همون‌طور که روی تخت می‌نشستم، گفتم:

«سلام بر تو، من خوبم، تو چه‌طوری؟»

مکث کوتاهی کرد.

«شکر، خوبم… چند روزه خبری ازت نیست. گفتم یه سراغی ازت بگیرم.»

دستم رو بین ابروهام کشیدم و خسته گفتم:

«درگیر پروژه‌های شرکت بودم. چند وقت درست‌حسابی نرفته بودم شرکت، کارا یکم بهم ریخته بود. اتفاقاً قصد داشتم فردا بیام بیمارستان.»

صدای احسان کمی جدی شد.

«اگه مشکلی هست بگو… شاید خیلی سر درنیارم، ولی تلاشم رو می‌کنم.»

آروم خندیدم. طره‌ای از موهامو دور انگشتم پیچیدم و گفتم:

«مرسی… تو همیشه به من لطف داری.»

سکوت کرد.

چند ثانیه‌ای که انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت چیزی بگه یا نه.

بالاخره نفسش رو بیرون داد و گفت:

«می‌گم خزان… امشب کاری نداری؟ اگه سرت شلوغ نیست، بیا بریم شام بیرون. خیلی وقته درست‌حسابی با هم وقت نگذروندیم. منم همش بیمارستان بودم… یه هواخوری لازم دارم. تو هم همین‌طور.»

لب پایینمو بین دندون‌هام گرفتم. چند لحظه فکر کردم. و درست همون موقع، یه فکر از ذهنم رد شد. فکری که باعث شد نگاهم آروم تیز بشه.

آب دهنمو قورت دادم و در نهایت گفتم:

«باشه… ولی مکانش رو من انتخاب می‌کنم.»

احسان سریع گفت:

«چشم، هرجا تو بگی.»

لبخند کمرنگی زدم.

«لوکیشن می‌فرستم برات. ساعت هشت اونجا باش.»

صداش پرانرژی‌تر شد.

«باشه اوستا، هرچی شما بگی!»

خندیدم.

بعد از چند جمله کوتاه، خداحافظی کردیم و تماس قطع شد. گوشی هنوز توی دستم بود.

چند ثانیه به صفحه خاموشش خیره موندم.

آیا واقعاً داشتم کار درستی می‌کردم؟ نفس عمیقی کشیدم و سرمو به پشتی تخت تکیه دادم.

من فقط قرار بود برم یه رستوران و شام بخورم؛ حالا اینکه اون رستوران متعلق به خانواده نیکان بود، یا هرکس دیگه‌ای، چه فرقی می‌کرد؟

اما ته دلم خوب می‌دونستم فرق می‌کرد.

خیلی هم فرق می‌کرد.

با کنار زدن اون فکرها، از جام بلند شدم و رفتم پایین تا ناهار رو کنار ماه‌بانو و امید بخورم.

امید… پسر ماه‌بانو، برای من چیزی شبیه یه برادر کوچیک‌تر بود. سال آخر دانشگاه بود و بیشتر وقت‌ها توی کارای خونه به ماه‌بانو کمک می‌کرد.

این مادر و پسر، توی این چند سال بدجور منو به خودشون وابسته کرده بودن.

ناهار توی فضای گرم و آرومی خورد شد. بدون کابوس، بدون خاطره‌ای آزاردهنده، بدون اسم امیر، و من عجیب به همین چند ساعت آرامش نیاز داشتم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم 

ساعت هفت و ربع بود. آخرین نگاه رو توی آینه انداختم.

آرایش لایت و ساده‌ای روی صورتم نشسته بود.  با سر انگشتم خط موهامو مرتب کردم و روی پیراهن مشکیم دست کشیدم. پارچه نرمش روی تنم صاف شد.

سگک کمربند ظریفی که دور کمرم بسته بودم را وسط تنظیم کردم و دستی هم روی دامنم کشیدم. کفش‌های مشکی لوبوتینم رو پوشیدم و کیف دستی کوچکم رو برداشتم.

چند ثانیه به تصویر خودم توی آینه خیره شدم. دقیق نمی‌دونستم چرا همچین تیپی زدم؛ شاید چون بهم حس قدرت می‌داد.

شایدم، به خاطر رستورانی بود که لوکیشنش رو برای احسان فرستاده بودم.

لب پایینم رو گاز گرفتم و سرم رو تکون دادم. نه، من فقط یک رستوران انتخاب کرده بودم تا با احسان شام بخورم. همین.

امید ماشینم رو تا جلوی عمارت آورده بود.

ازش تشکر کردم و سوار شدم. چند دقیقه بعد ماشین آروم از در عمارت خارج شد و من سمت رستوران راه افتادم.

نیم ساعت بعد تقریباً نزدیک رسیده بودم.

هرچه جلوتر می‌رفتم ضربان قلبم تندتر می‌شد؛ و عجیب دمای بدنم پایین‌تر می‌اومد.

انگار داشتم به جایی نزدیک می‌شدم که سال‌ها ازش فرار کرده بودم. ده دقیقه بعد وارد پارکینگ رستوران شدم.

ماشین رو خاموش کردم. هنوز چند دقیقه تا ساعت هشت مونده بود.

همون‌طور که پشت فرمون نشسته بودم، نگاهی به اطراف انداختم. رستوران بازسازی شده بود. همون فضای سنتی قدیمی رو حفظ کرده بودن، اما همه چیز تمیزتر و نوتر به نظر می‌رسید.

نورهای زرد ملایمی حیاط رو روشن کرده بود. آدم‌های زیادی روی تخت‌های چوبی کنار جوی آبی که به یک حوض بزرگ ختم می‌شد نشسته بودن. صدای آرام آب با همهمه‌ی مردم قاطی شده بود.

نفس عمیقی کشیدم. بعد سوئیچ و کیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. پاشنه کفشم روی سنگفرش‌های حیاط صدا می‌داد.

با قدم‌های آروم و مطمئن جلو رفتم.

هوای بیرون خنک و دلنشین بود؛ اما دلم می‌خواست داخل سالن رو هم ببینم.

از حیاط دل کندم و وارد سالن شدم. داخل هم بازسازی شده بود، ولی هنوز حال‌وهوای سنتی خودش رو داشت.

چراغ‌های آویز مسی، فرش‌های لاکی، میزهای چوبی، یکی از میزها رو انتخاب کردم و نشستم.

منتظر احسان بودم. نمی‌دونم چرا، اما زیرچشمی اطراف رو می‌پاییدم.

انگار منتظر بودم یک آشنای قدیمی رو ببینم.

ده دقیقه گذشت.کمی کلافه شدم.

گوشیم رو برداشتم تا خودم رو باهاش سرگرم کنم. که ناگهان صدایی از پشت سرم در گوشم پیچید.

صدایی بم، آشنا، و بیش از حد نزدیک.

«فکر نمی‌کردم اینجا هم ببینمتون، لیدی.»

نفس توی سینه‌ام حبس شد. اما سریع خودم رو جمع کردم. آروم برگشتم. و وقتی چشمم به امیر افتاد، لبخند مودبی روی لبم نشوندم.

از جا بلند شدم. و با لحنی که سعی می‌کردم کاملاً عادی باشد گفتم:

«سلام، راستش من هم توقع نداشتم شما رو اینجا ببینم.»

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و یکم

لبخند آرومی زد و نگاهش از صورتم سُر خورد تا روی لباس مشکیم. بعد خیلی خونسرد گفت:

«اینجا رستوران منه لیدی، قدم رنجه فرمودین برای شام انتخابش کردین؟»

لحنش آروم بود، ولی اون برق بازیگوش توی چشم‌هاش هنوز همون‌قدر خطرناک بود.

قبل از اینکه چیزی بگم، دور میز چرخید و صندلی روبه‌روی من رو کشید.

کاملاً راحت و بی‌اجازه نشست. بعد هم با حرکت دست، دعوتم کرد بشینم. هنوزم خدای اعتمادبه‌نفس بود. آروم روی صندلی نشستم و لبخند کنترل‌شده‌ای زدم.

«فقط برای چند دقیقه همراهیتون می‌کنم، چون منتظر یکی از دوستام هستم.»

ابرویی بالا انداخت. نگاهش دوباره روی صورتم موند، بعد خیلی آهسته تا روی لباسم پایین اومد. انگار داشت تک‌تک واکنش‌هامو می‌خوند.

«معلومه آدم مهمیه.»

مکث کوتاهی کرد و به صندلی تکیه داد.

«که انقدر برای دیدنش وقت گذاشتین.»

لحنش عادی بود؛ ولی پشت اون آرامش، یه جور کنجکاوی خطرناک خوابیده بود. داشت منو محک می‌زد. لبخند کجی زدم و آروم گفتم:

«بله آدم عزیزیه. ولی برای من، از همه بیشتر خودم عزیزم.»

نگاهش ریز شد. ادامه دادم:

«معمولاً هم وقت زیادی برای خودم می‌ذارم.»

چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد گوشه لبش بالا رفت.

انگار از جوابم خوشش اومده بود.

«صحیح»

سرش رو کمی کج کرد.

«پس اجازه می‌دین تا رسیدن دوستتون، به یه قهوه دعوتتون کنم؟»

لبخند موزی‌ای زدم و گفتم:

«اگه در حد پنج دقیقه باشه، چرا که نه.»

قهقهه کوتاهی کرد. اون‌قدر ناگهانی که چند نفر از میز کناری سمتش برگشتن.

و من، برای چند لحظه فقط به صورتش خیره موندم. عجیب بود که هنوزم همون‌قدر راحت می‌خندید. همون‌قدر راحت نفس می‌کشید.

انگار نه انگار که یه زمانی، کل زندگی من زیر دست‌های همین مرد نابود شده بود.

امیر دستش رو بالا آورد و یکی از گارسون‌ها رو صدا زد. پسر جوون تقریباً با عجله خودش رو کنار میز رسوند.

«جانم جناب نیکان، امری داشتین؟»

امیر حتی نگاهش هم نکرد. چشم‌هاش هنوز روی من بود وقتی گفت:

«دو تا قهوه، دو تا چیزکیک سن‌سباستین هم بیار.»

بعد انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه، نگاهش از من جدا شد و سمت یکی از میزهای گوشه سالن چرخید. لحنش ناگهان جدی شد.

«و به اون میز هم رسیدگی کنین. بیست دقیقه‌ست نشستن، هنوز حتی سرویس هم نگرفتن.»

اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست.

«پس رمضانی اینجا دقیقاً چه کاری انجام می‌ده؟»

پسرک فوری صاف ایستاد.

«چشم قربان، همین الان رسیدگی می‌کنم.»

و بعد تقریباً دوان‌دوان بین جمعیت گم شد.

چند ثانیه سکوت بینمون نشست.

صدای برخورد قاشق و لیوان‌ها، همهمه آروم مردم و موسیقی سنتی ملایمی که توی سالن پخش می‌شد، دورمون پیچیده بود.

اما با وجود اون همه صدا، من فقط حضور امیر رو حس می‌کردم. حضور سنگین و خطرناکش رو. امیر آرنجش رو روی میز گذاشت و کمی خم شد سمتم.

«حالا که فهمیدم مهمون رستوران منین…»

نگاهش مستقیم تو چشم‌هام قفل شد.

«فکر کنم حق داشته باشم بدونم منتظر چه کسی هستین لیدی، نه؟»

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم 

پوزخندی زدم و گفتم:

«شما همیشه این‌قدر نسبت به مسائل خصوصی مشتری‌هاتون حساسید؟ چون سوالتون یه‌کم شخصیه! البته قبلاً هم گفتم منتظر یه دوستم هستم.»

امیر یکی از ابروهاشو بالا داد.

«من فقط یه سوال ساده پرسیدم، چرا جوش آوردین؟»

لبخند آرومی زدم.

«جوش نیاوردم؛ فقط از حق طبیعیم دفاع کردم.»

در همین لحظه گارسون برگشت.

دو تا فنجون قهوه و دو بشقاب چیزکیک رو روی میز گذاشت و رفت.

نگاهم به فنجون قهوه افتاد. ناخواسته پرت شدم به گذشته، زمان‌هایی که فقط با شنیدن اسم قهوه صورتم جمع می‌شد و با اخم به بقیه می‌گفتم:

«چه‌جوری این زهرمارو می‌خورین؟»

اون موقع نمی‌دونستم یه روزی می‌رسه که زندگی،  از همین قهوه هم تلخ‌تر میشه.

پوزخند کوتاهی زدم. فنجون رو برداشتم و تقریباً یک نفس قهوه رو سر کشیدم. فنجون رو محکم روی میز گذاشتم.

امیر چند ثانیه خیره نگاهم کرد. چیزی نگفت.

بعد خیلی آرام فنجون خودش رو برداشت و جرعه‌ای از قهوه‌اش خورد. چند لحظه سکوت بینمون افتاد.

فقط صدای همهمه سالن می‌اومد. که ناگهان، یک پسر بچه با موهای فر، مثل موشک از کنارم رد شد. قبل از اینکه بفهمم چی شده، خودش رو تو بغل امیر انداخت.

امیر غافلگیر خندید و دست‌هاشو دور بچه حلقه کرد. بچه رو روی پاش نشوند و گفت:

«تو اینجا چی کار می‌کنی وروجک؟»

پسرک خندید و گفت:

«با مامان اومدیم بهت سر بزنیم بابا!»

یخ زدم. انگار خون توی رگ‌هام خشک شد.

این یکی رو دیگه واقعاً انتظار نداشتم.

نفس‌هام سنگین شده بود؛ اما سعی می‌کردم صداش به گوش امیر نرسه.

با زحمت خودم رو جمع کردم. نگاهم به صورت امیر افتاد. اخم‌های کمرنگی بین ابروهاش نشسته بود.

لبخند زورکی زدم و گفتم:

«پسر زیبایی دارین، خدا حفظش کنه.»

بعد رو به بچه کردم و با لبخند پرسیدم:

«آقا کوچولو، افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟»

پسرک با ذوق گفت:

«سورنا هستم لیدی!»

بعد با کنجکاوی نگاهم کرد.

«شما دوست بابایی هستین؟»

اسمش مثل پتک توی سرم کوبیده شد.

سورنا، انگار صداش توی ذهنم اکو می‌شد.

تمام بدنم عرق کرد. لبخند از روی لب‌هام محو شد. فقط تونستم خیلی آهسته سرم رو تکون بدم. دلم می‌خواست هرچه زودتر از اون فضا فرار کنم. که ناگهان صدای آشنایی از کنارم بلند شد.

«خزان، اینجایی؟»

نجات‌دهنده همیشگیم. لحظه‌ای چشم‌هام رو بستم. بعد سرم رو برگردوندم و گفتم:

«آره، دیر کردی.»

احسان لبخند زد. نگاهی به امیر انداخت و سری تکون داد. امیر هم متقابلاً همین کار رو کرد. بعد احسان رو به من گفت:

«شرمنده، تو ترافیک گیر کرده بودم؛ معرفی نمی‌کنی؟»

به سمت امیر اشاره کرد. لبخند کوتاهی زدم و از جام بلند شدم.

«ایشون آقای نیکان هستن. عموشون تو بیمارستان ما بستریه.»

احسان لبخندی محو زد؛ حس می‌کردم کمی عصبیه، ولی داشت خوب پنهانش می‌کرد.

دستش رو سمت امیر دراز کرد.

«خوشبختم.»

امیر هم در حالی که سورنا هنوز تو بغلش بود بلند شد و باهاش دست داد.

«من هم خوشبختم…»

نگاهش بین من و احسان چرخید.

«افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟»

تا خواستم چیزی بگم، احسان جلوتر گفت:

«راستین هستم.»

امیر چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خیلی آرام سر تکون داد.

«خوشبختم آقای راستین.»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

رو به احسان کردم و با لحن سبک‌تری گفتم:

«خب دیگه بریم یه جا بشینیم، وقت جناب نیکان رو هم زیاد نگیریم.»

احسان با لبخند کوتاهی سر تکون داد و خواست از امیر خداحافظی کنه، که ناگهان صدایی زنونه، لوند و آشنا از پشت سرم بلند شد. هر سه‌مون همزمان برگشتیم.

احسان با تعجب، امیر با اخم، و من با شوک، ماهلین بود؛ اما نه آن ماهلین قبلی که میشناختم. چهره‌اش عوض شده بود؛ لب‌های تزریق‌شده، زاویه‌سازی صورت، و کلی دستکاری ریز و درشت که ازش زنی ساخته بود خیلی متفاوت‌تر از قبل، و راستش، اگه بخوام منصف باشم، جذاب‌تر هم شده بود.

سورنا که چشمش به اون افتاد، با ذوق گفت:

«مامان! این خانوم دوست جدید بابائه؟ خیلی شیکه، نه؟»

نفسم برای یک لحظه توی سینه‌ام حبس شد. لبخندم یخ زد؛ اما بعد، ته دلم یک پوزخند زدم. ماهلین اخم کوتاهی کرد، ولی خودش رو نباخت.  

رفت کنار امیر، سورنا رو از بغلش گرفت و شونه‌به‌شونه‌اش ایستاد. بعد با نگاهی که پر از نمایش بود، گفت:

«دوستای بابا همیشه شیک‌پوشن مامان‌جون، ولی به پای خانومش که نمی‌رسن!»

بعد هم چشمکی به من زد و با عشوه خندید؛ انگار می‌خواست بگه فقط داره شوخی می‌کنه. لبخند آرومی روی لبم نشست.

بازوی احسان رو گرفتم و با حالتی مودبانه گفتم:

«از آشنایی باهاتون خوشبختم، خانوم نیکان. زوج مکملی هستین؛ خوشبخت باشین.»

بعد، بدون اینکه فرصت حرف بیشتری بدم، با یک «بفرمایید» آرام، احسان رو با خودم کشیدم و از اونجا دور شدم. هوای داخل رستوران یک‌دفعه برام سنگین شد. نفس‌گیر، انگار حضور اون دو نفر، فضا رو مسموم کرده بود.

به محوطه بیرون رفتم؛ جایی که هوای آزاد، هرچند کم، هنوز بوی نفس کشیدن می‌داد.

دست احسان رو ول کردم و چند قدم جلوتر ایستادم. بعد نفس عمیقی کشیدم و روی یکی از تخت‌ها نشستم. احسان روبه‌روم نشست.

نگاهش دلخور بود، اما بیشتر از آن، مشکوک هیچ نمی‌گفت. فقط نگام می‌کرد. چند ثانیه همون‌طور گذشت. بعد با اخم سر بلند کردم و گفتم:

«یه لطفی بکن، هر چی تو ذهنت هست بریز بیرون. به اندازه کافی لبریزم نمی‌تونم نگاهتو هم بخونم.»

لبم رو گاز گرفتم، اما دیر شده بود. ضعفم لو رفته بود. احسان ابرویش رو بالا انداخت و با لحنی خشک گفت:

«دقیقاً از چی لبریزی؟»

ساکت موندم. پوزخند کمرنگی زد، دست به سینه شد و ادامه داد:

«درست حدس زدم! به خاطر این بچه‌خوشتیپ اینجا رو انتخاب کردی و با دیدن اینکه زن و بچه داره، خورد توی پرِت، نه؟ من کجای این بازی بودم خزان؟ ها؟ حتماً یه ابزار بودم که حسادت طرف رو دربیارم…»

خون توی صورتم دوید. نفسم تند شد. اشک، بی‌دعوت، گوشه‌ی چشمم جمع شد.

بی‌اختیار دستم بالا رفت و یک سیلی محکم روی صورتش نشوندم. صدای برخورد کف دستم با گونه‌اش، برای یک لحظه از همهمه‌ی اطراف بلندتر شد. با صدایی لرزون و پر از خشم گفتم:

«از کی تا حالا راجع به من این‌قدر کثیف فکر می‌کنی، ها؟! من اتفاقی اینجا رو انتخاب کردم. وقتی منتظرت بودم، این آقا اومد و سر میزم نشست. اون روز تو بیمارستان، بعد از رفتن تو با هم آشنا شدیم. زنش هم غیرمستقیم بهم انگ زد که به شوهرش نخ دادم. حالا تو هم همون رو می‌گی؟! دستت درد نکنه، تا الان فکر می‌کردم منو می‌شناسی، ولی انگار فکرت از من خیلی دوره.»

خواستم بلند شم و برم، اما احسان مچ دستم رو گرفت. صداش پایین اومد.

«ببخشید، اعصابم خورد شد، گهِ اضافی خوردم. آروم باش.»

بعد، پیش از اینکه بتونم چیزی بگم، جلو اومد و من رو در آغوش گرفت.

برای چند ثانیه، همه‌چیز درونم فرو ریخت.

یک‌لحظه از خودم بدم اومد. نه چون احسان بهم پریده بود؛  بلکه چون می‌فهمیدم اون‌قدر درهم شکسته‌ام که حتی همین سوءتفاهم هم تونسته بود از پا درم بیاره.

درست بود؛  احسان اون‌طور که فکر می‌کرد، از من چیزی نمی‌دونست.

و من کمی عذاب وجدان گرفتم حرف های احسان شاید کاملا درست نبودن ولی غلط هم نبودن و این باعث می‌شد فشار روانی بیش تری رو تحمل کنم و بیشتر تو آغوشش حل بشم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و چهارم 

چند دقیقه که گذشت، کم‌کم از اون حال‌وهوا دراومدم و از بغلش جدا شدم.

نگاهمون تو هم قفل شد. تو همون چند ثانیه سکوت، انگار هزارتا حرف بینمون رد و بدل شد. آخرش احسان خودش سکوت رو شکست. دستی به صورتم کشید و گفت:

«فکر کنم بهتره از اینجا بریم؛ بقیه شب رو یه جای دیگه بگذرونیم.»

بعد یه‌دفعه شیطون چشمک زد و ادامه داد:

«البته این‌دفعه خودم رستوران رو انتخاب می‌کنم!»

بی‌اختیار لبخند زدم. سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم و گفتم:

«باشه بریم، فقط من قبلش برم سرویس، یه آبی به دست و صورتم بزنم.»

احسان با مهربونی لبخند زد.

«برو عزیزم، من همین‌جا منتظرت می‌مونم.»

از روی تخت بلند شدم. سرویس بهداشتی داخل بود و من با قدم‌هایی که انگار هر کدومش صد تن وزن داشت، به سمت ورودی راه افتادم. اصلاً دلم نمی‌خواست دوباره ریختشون رو ببینم، ولی چاره‌ای نبود. برای اینکه کسی متوجه آشوب درونم نشه، یه لبخند فیک روی لبم نشوندم و نفس عمیقی کشیدم.

دست‌های سردم دستگیره در ورودی سالن رو لمس کرد. یه مکث کوتاه کردم، بعد در رو هل دادم و داخل شدم. سریع کل سالن رو با چشمام اسکن کردم. وقتی دیدم سر میزشون نیستن، نفس حبس‌شده‌ام رو با صدا بیرون دادم. انگار خدا بهم رحم کرده بود که قرار نبود حداقل الان چشمم بهشون بیفته. سمت سرویس بانوان راه افتادم.

هنوز دستم به دستگیره در نرسیده بود که یه صدای آشنا از داخل تو گوشم پیچید. صدای ماهلین بود؛ اما این‌بار با رگه‌های واضحی از خشم و بغضی که سعی می‌کرد خفه‌اش کنه.

بی‌اختیار دستم روی دستگیره شل شد. سر جام خشکم زد و گوش‌هام تیز شد.

انگار داشت با تلفن حرف می‌زد. با حرص و صدای لرزون گفت:

«می‌بینی مهسا؟ هنوز کارای طلاقمون تموم نشده، با دخترای رنگارنگ می‌گرده! انگار نه انگار که اسم من هنوز تو شناسنامه‌اش هست و یه بچه مشترک داریم!»

پوزخند تلخی روی لبم نشست. چند ثانیه سکوت شد. لابد داشت به حرف‌های اون‌طرف خط گوش می‌داد که حالا مطمئن شده بودم مهساست. بعد از چند لحظه، انگار مهسا چیزی گفت که به تریج قبای ماهلین برخورد؛ چون یهو جوش آورد و تقریباً داد زد:

«من چی می‌گم تو چی می‌گی مهسا؟! منو با اون دختره چندشِ آویزون مقایسه نکن! کارما کجای کار بود آخه؟ امیر قاطی کرده، فکرش به هم ریخته، خودش هم نمی‌دونه چی می‌خواد. دوباره سر عقل میارمش، ما یه بچه داریم، امیر عاشقمه!»

دوباره سکوت شد. چند ثانیه بعد، صدای فین‌فین و هق‌هق ماهلین بلند شد. با گریه و نفس‌نفس زدن گفت:

«مهسا جای اینکه مرهم باشی، داری رو زخمم نمک می‌پاشی؟ امیر از اول این‌جوری نبود! به خدا نبود؛ اون دختره خودش عرضه نگه داشتنش رو نداشت! بعد تو که خواهرمی، جای اینکه یه راه کار جلوم بذاری، نشستی داری از کارما حرف می‌زنی؟ که چی؟ چون یه آدم ضعیف که حتی تحمل از دست دادن نداشت، خودش رو سوزوند و خودکشی کرد، حالا آهِش داره دامن منو می‌گیره؟! نخواستم بابا! دلسوزیت مال خودت. خداحافظ!»

و تماس رو قطع کرد. شنیدن جمله‌های آخرش مثل یه شوک الکتریکی بود. کل وجودم که تا چند لحظه پیش یخ کرده بود، یهو داغِ داغ شد. حرارت عصبانیت رو توی تک‌تک رگ‌هام حس می‌کردم. چشمام رو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم تا تپش قلبم رو کنترل کنم. بعد از چند دقیقه، تقه‌ای به در زدم و داخل رفتم.

ماهلین جلوی آینه بود. با دیدن من توی آینه، هول کرد و سریع خودش رو جمع‌وجور کرد. اشک‌هاش رو پاک کرد و با یه لبخند مصنوعی برگشت سمتم:

«اوه هانی تو هنوز اینجایی؟»

لبخند پررنگی زدم. با قدم‌های محکم رفتم سمت روشویی و جلوی آینه، درست کنارش ایستادم.

«آره عزیزم، البته احسان خیلی از فضای اینجا خوشش نیومد، داریم میریم. گفتم قبل رفتن یه دستی به آرایشم بکشم.»

ماهلین لبخندش رو حفظ کرد و با لحن نصیحت‌گرانه‌ای گفت:

«آره خب، مردا اگه از یه جایی خوششون نیاد، ما خانوما باید تسلیم بشیم. خوب کردی به حرف دوست‌پسرت گوش دادی. یه رستوران ارزش این رو نداره که رابطه‌تون سرد بشه.»

لبخندم عمیق‌تر و البته موذیانه‌تر شد. کاملاً مشخص بود با این حرف‌ها هم می‌خواد دکم کنه که سریع‌تر برم، هم از زیر زبونم حرف بکشه ببینه رابطه من و احسان چقدر جدیه.

بدون اینکه حرفی بزنم یا جواب سوال پنهانش رو بدم، رژم رو برداشتم و خیلی خونسرد روی لبم کشیدم. گذاشتم توی خماری و فضولی خودش بسوزه. بعد از اینکه کارم تموم شد، رژ رو گذاشتم توی کیفم، یه «خداحافظ» سرد تحویلش دادم و از سرویس بیرون زدم.

وقتی داشتم قدم‌زنان به سمت احسان می‌رفتم، حس می‌کردم شعله‌های انتقام توی دلم پرنورتر و داغ‌تر از همیشه روشن شده. این کینه لعنتی، این‌بار برخلاف گذشته، بهم ضعف نمی‌داد؛ بمب انرژی بود. حالا مصمم‌تر از قبل بودم که راهی که انتخاب کردم، تهش همون چیزیه که حقشونه.

بقیه شب با احسان عالی پیش رفت؛ خیلی عالی.

 

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...