رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت بیستو پنجم

خنده‌ی نمکینی تحویل کیانوش داد و سخنی نگفت. این بار خودش مشتاقانه پیش‌قدم شد و دست کیانوش را گرفت و به سمت مغازه‌ای کشید. با ذوق به طلاهای پشت ویترین نگاه می‌کرد و از هرکدام که خوشش می‌آمد، به کیانوش هم نشان می‌داد.

چند مغازه را نگاه کردند و چند انگشتر پوشید، اما هیچکدام به دلش نبود؛ یا خیلی ساده بود، یا خیلی شلوغ. گاهی هم یکتا خوشش می‌آمد، اما به دل کیانوش نمی‌نشست. تقریباً آخرین مغازه‌ای بود که واردش شدند و بعد از سلام و احوال‌پرسی، درخواست کردند حلقه‌ها را ببینند.

فروشنده که مردی جوان بود، چندین حلقه بر روی میز گذاشت. در حالی که به حلقه‌ها نگاه می‌کرد، دست کیانوش به سمت یکی از آن‌ها رفت، برداشتش و جلوی صورت یکتا نگه داشت:

- این رو بپوش، ببین خوشت می‌اد.

حلقه را گرفت و به انگشت دست چپش انداخت. انگشتر نسبتاً پهن بود و نگینی بزرگ داشت و روی رینگ را نگین‌های ریز پوشانده بود.

- چطوره؟

کمی دستش را به چپ و راست مایل کرد و گفت:

- خوبه، فقط...

صحبتش را نصفه قطع کرد و این بار به‌جای کیانوش، فروشنده را مخاطب قرار داد:

- یه انگشتر تو همین مایه‌ها، ولی ظریف‌تر باشه و...

فروشنده اجازه‌ای به کامل کردن صحبتش نداد و سری تکان داد و سریع گفت:

- متوجه منظورتون شدم. شما سلیقتون ساده و ظریف هست. اتفاقاً یه حلقه دقیقاً اون‌جوری که مد نظرتون هست دارم. این رو ببینید.

به حلقه‌ای که مقابلش قرار داده بود نگاهی انداخت. چشمانش برق زد. حلقه را درون انگشت انداخت و با ذوق نگاهش کرد. رینگ ساده‌ی طلایی‌رنگی که نگینی سفید و براق بر رویش خودنمایی می‌کرد. دستش را به سمت کیانوش گرفت و گفت:

- وای کیا، ببینش! خیلی قشنگه!

کیانوش با نگاهی که بی‌میلی‌اش را فریاد می‌زد، به حلقه که برای انگشت ظریف و کشیده‌ی یکتا زیادی بزرگ بود و لق می‌زد، نگریست:

- یکتا، این یه کم سبک نیست.

یکتا با اخم حلقه را از انگشتش بیرون کشید و بر روی میز قرار داد:

- چیکار سبک و سنگینیش داری؟ من این به دلم نشسته.

با انگشت وسط و اشاره، حلقه را به سمت فروشنده سوق داد و گفت:

 - آقا، ما همینو می‌بریم.

فروشنده سریع انگشتر را برداشت:

- خب، این حلقه‌ای که انتخاب کردید دو گرم و چهارصد سوت هست.

سریع ماشین‌حساب را از زیر میز بیرون آورد و جلوی دستش گذاشت و شروع به حساب و کتاب کردن و جمع زدن مالیات و اجرت بر روی قیمت طلا شد.

کیانوش قیمت نهایی را پرسید و کارتش را از جیب بیرون آورد و بر روی میز قرار داد.

فروشنده بعد از کشیدن کارت، حلقه را درون جعبه‌ای چوبی قرار داد و همراه با فاکتور، در پاکتی که نام و آدرس مغازه را بر رویش حک شده بود، به سمت یکتا گرفت:

- خیلی مبارکتون باشه. اگر خواستید انگشتر رو تنگ کنید، طبقه‌ی بالا، پلاک ۸، تعمیرات طلا هست. می‌تونید اونجا درستش کنید.

با گرفتن پاکت تشکری کرد و همراه کیانوش از مغازه خارج شد:

- کیا، بریم حلقم رو تنگ کنیم؟

کیانوش به یکتا نگاه کرد که از شدت ذوق و خوشحالی، لبخند بزرگی بر روی لب داشت:

- قربون اون خنده‌هات بشم که انرژی زندگی من هست. بریم درستش کنم واست.

به سمت پله‌برقی رفتند و روی اولین پله ایستادند.

کیانوش با سنگینی نگاهی سرش را به چپ و راست گرداند که ناگهان چشمانش بر روی مرد جوانی قفل شد که به یکتا زل زده بود و چشم از او برنمی‌داشت.

چشم از مرد گرفت و نگاهی به یکتا انداخت. شومیز یاسی‌رنگ گره‌ای کوتاه بر تن داشت، با شلوار واید مشکی و شالی مشکی، و فارغ از دنیای اطرافش، درون پاکت را نگاه می‌کرد.

چشم‌چرانی مرد برایش اهمیت نداشت و می‌دانست یکتا حتی گوشه‌چشمی هم به مرد نمی‌اندازد. با رسیدن به طبقه‌ی بالا، یکتا سریع‌تر از کیانوش پا تند کرد و بالای مغازه‌ها را نگاهی انداخت و با دیدن پلاک هشت، به سمت مغازه رفت:

- بیا کیا، این طرفه.

سلامی کرد و پاکت را از دست یکتا گرفت. حلقه را از جعبه درآورد و مقابل مرد گذاشت:

- یه مقدار انگشتر گشاده، می‌خواستم تنگش کنم.

مرد اشاره‌ای به یکتا کرد و گفت:

- انگشتر برای شماست؟

- بله.

مرد سری تکان داد و از پشت سرش، حلقه‌های سایز را به سمت یکتا گرفت و گفت:

- اجازه بدید با این، سایز دقیق انگشتتون رو پیدا کنم.

نگاهی به دست یکتا انداخت و بعد یکی از حلقه‌های سایز را به سمت یکتا گرفت و گفت:

- ببینید، این اندازتون هست.

یکتا حلقه را درون انگشتش کرد.

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستو ششم

حلقه‌ی فلزی نقره‌ای‌رنگ را در انگشتش چرخاند و بالا و پایینش کرد. احساس می‌کرد کمی برایش تنگ است.

از انگشتش خارجش کرد و حلقه‌ی بعدی که کمی بزرگ‌تر بود را درون انگشت خود انداخت و بررسی کرد:

- این یکی بهتره. حلقه رو این اندازه کنید.

حلقه‌ی نقره‌ای‌رنگ را به مرد داد و دستش را عقب کشید:

- جسارتاً چقدر طول می‌کشه تا آماده بشه؟

مرد طلاساز در حالی که حلقه‌ی یکتا را بر روی وزنه گذاشته بود و گرمش را چک می‌کرد، گفت:

- تقریباً یه ساعتی طول می‌کشه. دو گرم و چهارصده.

به یکتا که پشت سرش ایستاده بود نگاهی انداخت و گفت:

- چیکار کنیم؟ بایستیم تا درستش کنه یا بریم یه دوری بزنیم؟

قبل از اینکه بتواند جواب کیانوش را بدهد، تلفنش زنگ خورد و نام مادرش را خواند. دکمه‌ی اتصال را زد و گوشی‌اش را بر روی گوشش چسباند:

- جانم مامان؟

- سلام یکتا جان، کجایی مامان؟

پشت کرد و از مغازه خارج شد و کمی از درب فاصله گرفت:

- من با کیا بیرونم.

- کی می‌ای خونه؟

نگاهش از بالا به طبقه‌ی پایین پاساژ افتاد که کنار پله‌برقی، دستگاه ذرت مکزیکی قرار داشت:

- با کیا اومدم پاساژ، شام بخورم می‌ام خونه.

- باشه مامان جان، سعی کن دیروقت نشه. درست نیست، زود بیا خونه.

- باشه مامان.

خداحافظی کرد و گوشی را درون کیف کوچکش جا داد. به سمت درب مغازه رفت و همانجا ایستاد. با سر اشاره‌ای به قسمتی که مرد طلاساز ایستاده بود کرد و گفت:

- تا آماده می‌شه، بریم پایین یه چیزی بخوریم؟

کیانوش بی‌حرف از روی صندلی که کفش چرم بود و فوم داشت، ایستاد. کیف‌پول و سوئیچش را به دست چپش داد و خطاب به مرد گفت:

- آقا، من همین دور و اطرافم یه چرخی می‌زنم، برمی‌گردم.

- باشه، مشکلی نداره.

از مغازه بیرون زد و با چشم اطرافش را کاوید:

- خب، کجا بریم؟

یکتا به سمت پله‌برقی حرکت کرد:

- پایین، تقریباً نزدیک پله‌ها ذرت مکزیکی هست. بریم بخوریم تا کار حلقه هم تموم بشه.

روی پله، دوشا‌دوش هم ایستادند و به پایین رفتند. یکتا بر روی صندلی زردرنگ پلاستیکی جای گرفت و کیانوش به سمت فروشنده رفت و سفارش دو ظرف ذرت مکزیکی داد و روبه‌روی یکتا نشست.

یکتا دستانش را بر زیر چانه‌اش زده بود و تک‌به‌تک اجزای صورت کیانوش را از نظر گذراند.

- چیه خوشگل؟ ندیدی؟

ادامه‌ی صحبتش، دستی به موهایش کشید و به سمت بالا هدایتشان کرد. یکتا خنده‌ای بر روی لب نشاند و گفت:

- نه، ندیدم. دلم می‌خواد بچمون به تو بره، بچه خوشگلی می‌شه.

دستش را از زیر چانه برداشت و این بار بر روی سینه، دستانش را در هم قفل کرد:

- راستی کیا، تا حالا نگفتی چند تا بچه دوست داری؟

این بار کیانوش بود که یکدستش را بر زیر چانه زده بود و آرنجش را روی میز گذاشته بود و با دست دیگر ضربه‌های آرامی با سوئیچش به میز می‌زد:

- دوتا خوبه.

- دختر باشن یا پسر؟ اسمشون رو چی دوست داری بذاریم؟

- دوقلو باشن، یه دختر یه پسر. انتخاب اسم هم به عهده‌ی خودت.

یکتا با ابروهایی بالا‌پریده گفت:

- حالا چرا دوقلو؟ چرا خودت اسم انتخاب نمی‌کنی؟ نکنه دوستشون نداری؟

کیانوش دستش را دراز کرد و دست یکتا را که با انگشترهای ظریف طلایی‌رنگ و کاشت ناخون کروم هلویی زینت گرفته بود، در دست گرفت:

- دوقلو می‌خوام چون دلم نمی‌خواد دوبار بارداری و زایمان تحمل کنی و اذیت بشی. اسمش هم با خودت، چون مادر از زمانی که بچه تو شکمش میاد، خیلی زحمت می‌کشه. کم‌ترین حقش، انتخاب اسم دلخواهش واسه بچه هست.

قبل از اینکه یکتا چیزی بگوید، با صدای مرد که خطاب به کیانوش می‌گفت «آقا سفارشتون آماده است»، کیانوش از جا برخاست و رفت تا سفارش‌ها را بگیرد و حساب کند.

قلبش لبریز از احساس خوب بود و دوچندان شدن عشقش را نسبت به کیانوش کاملاً حس می‌کرد.

با دیدن لیوان ذرت مکزیکی که مقابلش قرار گرفت، دست دراز کرد و لیوان را گرفت و تشکری کرد. با قاشق پلاستیکی آبی‌رنگ، درون لیوان کمی محتوایش را هم زد تا سسی که بر روی ذرت‌ها ریخته شده بود، با بقیه‌ی مواد مخلوط شود.

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستو هفتم 

- می‌گم کیا، تو توی زندگی با من از چی می‌ترسی؟

ذرتی که خورده بود را قورت داد و همانطور که قاشق بعدی را پر می‌کرد، منتظر به کیانوش نگاه کرد.

- چرا یهو این سوال رو پرسیدی؟

شانه‌ای بالا انداخت و لب زد که دلیل خاصی نداشته است و دوباره منتظر به صورتش چشم دوخت.

کیانوش با کمی مکث و چند بار مزه‌مزه کردن حرفش، آخر لب گشود:

- من از خیانت می‌ترسم. از اینکه یه روزی ولم کنی و بری.

یکتا لیوان را با دستانش احاطه کرد و گفت:

- چرا این ترس رو داری؟ مگه تا حالا چیزی از من دیدی؟

- نه، بحث دیدن و ندیدن نیست. ترسه دیگه، بی‌دلیل می‌شینه تو وجود آدم. تو از چی می‌ترسی؟

نگاهش را از صورت کیانوش گرفت و به محتوای لیوانش که به نصف رسیده بود دوخت:

- من از دروغ می‌ترسم. کیا، من از دروغ شنیدن متنفرم. وقتی متوجه بشم کسی بهم دروغ گفته، دنیا به پام ریخته باشه. با دروغی که می‌گه، واسه همیشه از چشمم می‌فته. کیا، یه قولی بهم بده.

- چه قولی؟

- قول بده هیچوقت بهم دروغ نگی. دروغ چیزیه که یه خانواده رو می‌تونه به راحتی از هم بپاشونه.

کیانوش در سکوت به یکتا خیره شده بود و عمیقاً در فکر فرورفته بود.

یکتا دستی جلوی چشمان کیانوش تکان داد و گفت:

- چی شد؟ رفتی تو هپروت؟ قول دادن سخته؟

با گیجی نگاهی به یکتا کرد و گفت:

- هان؟ نه، نه، سخت نیست. قول می‌دم. توام قول بده که هیچوقت تنهام نذاری.

یکتا سرش را کج کرد، چشمانش را بر روی هم فشرد و با لبان غنچه‌شده گفت:

- قول می‌دم.

به حرکت یکتا خنده‌ای کرد و باقی‌مانده‌ی ذرتش را خورد. دست برد، لیوان خالی یکتا را برداشت و به سمت سطل آشغال رفت:

- بیا بریم بالا، فکر کنم دیگه کارش تموم شده باشه.

کیفش را از روی میز چنگ زد و بر روی دوشش انداخت و با کیانوش به طبقه‌ی بالا رفت. حلقه‌اش آماده شده بود. در انگشت کرد و کاملاً اندازه‌اش بود. مرد طلاساز، اضافه‌ی انگشتر را درون پلاستیک کوچکی کرد و به کیانوش تحویل داد و او بعد از حساب کردن، با یکتا از مغازه خارج شد.

- می‌خوای بذاری تو دستت باشه؟

حلقه را از انگشتش خارج کرد و درون جعبه گذاشت:

- نه، تا روز نامزدی نمی‌پوشمش.

تکه‌ی اضافه‌ی حلقه را به سمت یکتا گرفت:

- خب، نذارش تو پاکت. مشخصه پاکت طلا هست، یهو می‌دزدنش. بذارش تو کیفت، اینم پیش خودت باشه.

تکه‌ی طلا را گرفت و دوباره جعبه را باز کرد و کنار حلقه‌اش گذاشت و این بار جعبه را در کیفش قرار داد.

از پاساژ که خارج شدند، آسمان تیره و شب، خودش را نمایان کرده بود و شهر با چراغ‌های مغازه‌ها و ماشین‌ها، حسابی پرنور شده بود.

به سمت موتور رفت و بعد از نشستن کیانوش، پشت سرش جای گرفت.

کیانوش بعد از هندل زدن، حرکت کرد و با سرعت از بین ماشین‌ها گذشت.

یکتا سرش را به گوش کیانوش نزدیک کرد و گفت:

- چرا کلاه نمی‌زاری سرت؟

کیانوش صدای یکتا را به درستی نشنید و متوجه نشد چه می‌گوید. همانطور که به خاطر شدت بادی که سر و صورتش می‌کوبید، چشمانش را جمع کرده بود و به حالت نیمه‌باز به خیابان نگاه می‌کرد، دستش را به سمت گوشش برد و اشاره‌ای زد:

- نمی‌شنوم چی می‌گی، بلندتر حرف بزن.

تن صدایش را بالا برد و این بار داد زد:

- می‌گم چرا کلاه کاسکت نمی‌پوشی؟ خطرناکه!

کیانوش همانند خودش داد زد:

- کلاه واسه بچه‌ سوسولا هست! ما عادت داریم!

دستش را محکم دور گاز پیچاند و با سرعت بیشتری حرکت کرد که باعث شد یکتا جیغِ خفه‌ای بکشد و به کیانوش بچسبد. از حرکت یکتا خنده‌ای کرد و با سرخوشی به زیر آواز زد و بلندبلند شروع به خواندن کرد:

«شب به اون چشمات خواب نرسه...
به تو می‌خوام مهتاب نرسه...»

یکتا ضربه‌ای به کتف کیانوش کوبید:

- کیا! به جای اینکه آرومتر بری، داری آهنگ می‌خونی؟

اما او با لاقیدی، دوباره آوازش را از سر گرفت:

«بریم اونجا، اونجا که دیگه...
به تو دست آفتاب نرسه...»

یکتا با دیدن سرخوشی کیانوش و سرعت بالایش، با صدای بلند شروع به همراهی کردن با کیانوش کرد و دستانش را از دو طرف باز کرد و به سمت بالا گرفت و تمام هیجانی که از زمان خرید حلقه در پاساژ در وجودش جای گرفته بود را تخلیه کرد:

«عاشقت بودن عشق منه...
اینو قلبم فریاد می‌زنه...
گریه‌ی مستی داره صدام...
این صدای عاشق شدنه...»

بی‌خیال از دنیا و زمان، و آدم‌های اطراف با سرعت می‌راند و آواز می‌خواندند. عده‌ای بی‌تفاوت و تعدادی با خنده نگاهشان می‌کردند. بعضی‌ها هم همراهی‌شان می‌کردند و بوق می‌زدند و هو می‌کشیدند.

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستو هشتم 

یک ساعت تمام را درون شهر چرخ زدند و آواز خواندند و بعد کیانوش جلوی فست‌فودی ایستاد و یکتا را به یک شام عاشقانه مهمان کرد. آن شب، یکتا یکی از بهترین شام‌های عمرش را خورده بود. بعد از شام، کیانوش او را جلوی رستورانی که ناهار خورده بودند، پیاده کرد و یکتا سوار بر ماشینش شد و به سمت خانه حرکت کرد.

جلوی خانه ایستاد و ماشین را خاموش کرد. با کلیدی که پای سوئیچش بود، درب خانه را باز کرد و وارد شد. جلوی درب هال، کفش‌هایش را از پا درآورد، دستگیره را به پایین کشید و به داخل رفت. با ورودش، مادرش که جلوی تلویزیون نشسته بود و خواهرش که روی مبل سه‌نفره دراز کشیده بود و غرق در گوشی بود، توجهشان به سمت او جلب شد و نگاهش کردند.

- سلام.

- علیک سلام. خوب می‌ری دور می‌زنی، چرخ می‌زنی، خوشی‌ها؟

با ابروهای بالا‌پریده به سمت نیکا حرکت کرد، ضربه‌ای به ساق پایش زد و او را مجبور کرد بنشیند تا بتواند روی مبل کنارش جای بگیرد و خطاب به نیکا گفت:

- چرا خوش نباشم؟

و بعد با نیشی که تا آخر باز شده بود، زیپ کیفش را کشید و جعبه‌ی حلقه را روی میز مقابلش گذاشت و ادامه داد:

- وقتی کیا واسم اینو خریده، چرا خوش نباشم؟

مادرش با نگاهی پر از سؤال، کنترل را روی میز گذاشت و جعبه را از روی میز برداشت:

- این چیه؟

درب جعبه را باز کرد و با دیدن انگشتر، با تعجب گفت:

- حلقه خریده واست؟

نیکا اجازه‌ای به یکتا برای صحبت کردن نداد. جیغی زد و با خوشحالی خود را به سمت مادرش کشید و جعبه‌ی حلقه را سریع از دستش قاپید:

- وای، الکی می‌گی؟ واقعاً کیا واست حلقه خریده؟ وای خدایا چقدر هم خوشگله! شبیه حلقه‌ی بازیگرای ترکه!

جعبه را به سمت یکتا گرفت و گفت:

- بگیر بپوشش ببینم چطوریه تو دستت.

سایه با لبخندی که کنج لب داشت، به شادی دو دخترش چشم دوخته بود. از همان شب خاستگاری تصمیم گرفته بود سکوت کند و دیگر لب به مخالفت باز نکند. دل دخترکش بدجور گیر کرده بود.

به تک ‌نگینی که درون انگشت یکتا جا خوش کرده بود نگاه کرد:

- خیلی خوشگله، مامان جان، بهت می‌آد. ان‌شاءالله که خوشبخت بشی.

یکتا سکوت کرد و تنها به زدن لبخندی اکتفا کرد.

- راستی مامان، بیژنی زنگ زد.

عرق سردی بر روی ستون فقراتش نشست و سراسر گوش شد تا ببیند مادرش چه می‌گوید. حتم داشت از دعوای ظهر گفته است.

- چی گفت؟

- گفت دخترت ارزونی همون پسره‌ی لاعبالی. پسر من باید از یک خانواده‌ی با شخصیت و نجیب‌زاده زن بگیره.

گوشه‌ی لبش را با استرس جوید:

- خب؟ شما چی گفتید؟

سایه خونسرد، کنترل تلویزیون را برداشت و شبکه را عوض کرد:

- هیچی. گفتم اسم دختر من رو می‌اری، دهنت رو آب بکش. نانجیب اون دختر تو هست که از شوهرش قبل ازدواج حامله شد و مجبور شد سقطش کنه. بعدم گوشی رو روش قطع کردم.

یکتا کنار مادرش نشست و بوسه‌ی محکمی بر روی گونه‌اش کاشت و گفت:

- الهی قربونت برم مامان، فدات بشم، خیلی دوست دارم.

آن شب تا صبح، یکتا و نیکا صحبت کردند، رویا بافتند. از لباس نامزدی و تالار عروسی سخن گفتند. حتی نیمه‌شب آهنگ گذاشتند و رقص دونفره‌ی عروس و خواهر را تمرین کردند و تصور کردند که درون تالار می‌رقصند.

دو ماه از زمان خرید حلقه می‌گذشت. روزها به سرعت سپری می‌شد و می‌گذشت. یکتا تمام وقتش را گذاشته بود و در سالن کار می‌کرد. هرچه درمی‌آورد را جمع می‌کرد تا بتواند کمک‌خرج کیانوش باشد و در نامزدی و عقد دستش تنگ نشود. اما مشغول شدن با کار و مشتری باعث شده بود که زمان کمتری را با کیانوش بگذراند و کمتر از او خبر داشته باشد.

شانه‌ی دم‌باریک را در دست گرفت و زیر موهای مشتری کرد و آرام موها را تکان داد تا لخت بودنش به خوبی درون فیلم بیفتد. از مشتری خواست تا سرش را به چپ و راست تکان دهد و موها با لطافت در هوا رقصیدند.

دکمه‌ی قطع فیلم را زد و پیشبند را از دور مشتری باز کرد:

- یکتا جان، خسته نباشی. فردا وقت داری موهای دختر خالم رو کراتین کنی؟

دکمه‌های شومیزش را بست و با خستگی شالش را بر روی سرش کشید:

- نه عزیزم، فردا نیستم.

- نمی‌شه حالا فردا هر کاری داری کنسلش کنی؟

سوئیچ را در دست فشرد تا به پررویی دخترک چیزی نگوید و به اجبار لبخندی بر روی لب نشاند:

- نمی‌تونم عزیزم. فردا مراسم نامزدیم هست. شمارم رو که داری، بگو بهم یه زنگ بزنه، یه وقت واسش مشخص می‌کنم بیاد.

- ای وای عزیزم، مبارک باشه، خوشبخت بشی ان‌شاءالله.

یکتا تشکری کرد و از مشتری و همکارانش خداحافظی کرد و از سالن خارج شد و به سمت خانه رفت.

بعد از پارک ماشین و وارد شدن به خانه، با مادر و خواهر و مهمان‌ها سلام و احوال‌پرسی کرد.

برخلاف کیانوش که می‌خواست مراسم نامزدی را در یک باغ بگیرد، یکتا درخواست کرده بود که مراسم با تعداد مهمان‌اندک درون خانه‌ی خودشان برگزار شود.

و نتیجه این شد که از سمت خودش، خاله و عمه و عمو و دایی، همراه با همسر و هرکدام از بچه‌هایشان که مجرد هستند، دعوت کنند.

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستو نهم 

و از سمت کیانوش هم مادرش و کاوه همراه با فریبا و دو بچه‌اش و خواهر فریبا و چند تا عمه و عمو آمدند.

- به‌به، یکتا خانم تشریف آوردی! بالاخره ما چشم‌مون به جمالت روشن شد.

زخم‌زبان‌ها و نیش‌وکنایه‌ها شروع شده بود.

یکتا بر روی مبل نشست و به عمه‌اش نگاه کرد:

- عمه معصومه، شما که صبح من رو دیدید.

عمه دستی در هوا تاب داد که دو تا تک‌پوش پهنش به خوبی نمایان شد:

- والا چه معنی داره دختری که فردا نامزدی‌شه، از صبح بزنه بیرون و این موقع شب بیاد خونه؟ ماشاالله عروس من نسترن همش خونه‌ست. یعنی این همسایه‌ها تا حالا اصلاً چهره‌اش رو ندیدن.

یکتا گوشه‌ی شومیزش را گرفت و با حرص فشرد تا مبادا دهان باز کند و هرچه لایق عمه‌اش بود را بارش کند. ماسک بی‌خیالی و نفهم بودن را به چهره زد و با خنده گفت:

- خدا عروستون رو براتون حفظ کنه، ماشاالله بهش چه زن خوب و سر به زیری! منم از قبل هماهنگ کرده بودم که مشتریم امروز بیاد، دیگه نمی‌شد کنسلش کنم، زشت بود.

نیکا کنارش جای گرفت و استکانی را کنار دستش گذاشت و خطاب به عمه گفت:

- وای عمه، چطوری در و همسایه چهره‌ی نسترن جون رو ندیدن، ولی زن‌عمو بهاره می‌گفت شما نسترن رو تو عروسی، وقتی می‌رقصیده دیدی و انتخابش کردی واسه سامان؟

رنگ از رخ معصومه پرید و برای اینکه بحث را جمع کند، خنده‌ای ضعیف تحویل یکتا داد و خطاب به نیکا گفت:

- وای بچه، رو چه به پریدن تو حرف بزرگ‌ترها؟ تو برو سر درس و مشقت، بچه جون.

- معصومه جون، نیکا همچین بچه نیستا، کنکور داره.

نیکا سر به سمت خاله سمیه‌اش چرخاند و نامحسوس، جوری که عمه‌اش نبیند، برای خاله‌اش چشمکی ریز زد.

دیروقت آمده بود و از فامیل‌ها فقط همان خاله و عمه بیدار بودند و بقیه خود را به خواب سپرده بودند. مادرش زنگ زده بود و خبر نامزدی یکتا را داده بود و آن‌ها هم از شهرستان حرکت کرده و دیشب رسیده بودند.

- ببخشید، من خیلی خستم. فردا هم وقت آرایشگاه دارم، باید برم بخوابم. شب‌تون بخیر.

منتظر پاسخ نماند و سریع به سمت اتاقش رفت، لباس‌هایش را عوض کرد و خود را به دست خواب سپرد.

---

یکتا روبه‌روی آینه‌ی آتلیه، پیراهن بلند و گشاد به رنگ کرم‌شکری با آستین‌های پفی و یقه‌ی هفت که پارچه‌اش حریر لطیف بود و با یک کمربند باریک طلایی در کمر جمع شده بود را مرتب کرد. موهایش را حالت‌داده و نیمه‌باز گذاشته بود و آرایشگر سنگ تمام گذاشته بود و آرایش تکمیلی برایش انجام داده بود.

- آقا داماد، دست بنداز دور کمر عروس خانم. عروس خانم، دستت رو بذار رو سینه‌ی آقا داماد. لبخند بزن.

و عکس را گرفت. ژست‌های مختلف می‌داد و آن‌ها مانند بچه‌های حرف‌گوش‌کن، هرچه می‌گفت را گوش می‌دادند.

یکتا نگاهی به کیانوش کرد. یک کت و شلوار سرمه‌ای تیره با پیراهن سفید و یقه‌باز پوشیده بود. کتش را باز گذاشته بود و یک دستمال جیبی سفید که با رنگ لباس یکتا هماهنگ بود، در جیب سمت چپ کتش جا داده بود. موهایش را که معمولاً فر و نامرتب بود، این بار حالت داده و کمی به سمت بالا شانه زده بود. کفش‌هایش چرم مشکی براق بود و یک ساعت مچی نقره‌ای ساده به دست داشت.

لبخندی کنج لب یکتا نشست و در دل گفت: «مرد جذاب من...»

بعد از اتمام عکس‌ها، با خداحافظی سریع و کوتاهی سوار ماشین یکتا شدند و کیانوش پشت فرمان جای گرفت. آهنگ شادی گذاشت و صدایش را تا حد امکان بالا برد.

یکتا سرش را از شیشه‌ی ماشین به بیرون برد و از ته دل با خوشحالی با خواننده خواند؛ گویی که آخرین روزهای شادش است.

دلش نیامد این روز خوبش را فقط به چند تا عکس درون آتلیه اکتفا کند. گوشی‌اش را از داشبورد ماشین بیرون کشید و دوربین فیلم‌برداری را روشن کرد. با دست راست گوشی را گرفته بود و دست چپش محصور در دست کیانوش بود:

- آقا کیا، دیدی بالاخره تبدیلت کردم به شوهر. حالا خوشحالی که زنی مثل من گیرت اومده؟

کیانوش دستش را که روی فرمان بود برداشت و ضربه‌ای به پیشانی‌اش کوبید و رو به دوربین گفت:

- خوشحال؟ چی می‌گی بی‌چاره شدم! من که نمی‌دونم چطوری راضی شدم بگیرمت. فکر کنم واسم دعا گرفتی.

یکتا خنده‌ی بلندی سر داد و با سرخوشی گفت:

-  خوب کردم! دم دعانویس‌ام هم گرم، کار بلد بود، خوب دعایی داد!

و شروع کرد با آهنگ جدیدی که پخش می‌شد، همراهی کردن:

«هوا بد کاپلیه، بهت علاقه‌م واقعیه،
دیگه جروبحث واسه چیه، سلیقمی تا صد سال دیگه!
آره، به این عشقا نی اعتباری، ولی ما با هم آینده داریم،
احتیاج به یه اتفاق بود و تو رو دیدمت اتفاقی...»

کیانوش پشت دست یکتا بوسه‌ای کاشت و گفت:

- خوشحالم که اتفاقی دیدمت و شدی تموم دنیام.

یکتا دوربین گوشی را قطع کرد و کامل به سمت کیانوش برگشت:

- کیا، واقعاً باورم نمی‌شه. بعد چهار سال، جدی جدی داریم بهم می‌رسیم. انگار دارم خواب می‌بینم.

کیانوش با چشمانی که شیطنت از آن می‌بارید، گفت:

- می‌تونم واسه اینکه بهت ثابت کنم خواب نیستی و همه‌چی داره تو واقعیت اتفاق می‌افته، یه گاز محکم از اون گونه‌ات بگیرم؟

یکتا اخم مصنوعی روی پیشانی نشاند و با دلبری گفت:

- آه کیا...

- جون دل کیا؟ من قربون اون کیا گفتنت بشم، خانوم خونه‌ام.

یکتا گونه‌اش گل انداخت و با سرخوشی خندید:

- خانوم خونه‌ات؟ تند نرو آقا کیا، حالا مگه من قبول کردم؟ این فقط یه نامزدی ساده‌ست!

کیانوش با ابروهای بالا‌پریده، همانطور که با سرعت رانندگی می‌کرد، با لحنی شاد و صدایی نسبتاً بلند گفت:

- نامزدی ساده؟ کجایی یکتا خانوم؟ تموم شد! زنم شدی رفت دیگه، مال خودمی!

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی‌ام

همان موقع، پلیس راهنمایی‌رانندگی که گوشه‌ی خیابان ایستاده بود، تابلوِ ایست را جلویشان شروع به تکان دادن کرد و کیانوش مجبور شد به آرامی سرعت خود را کم کند و ماشین را کنار خیابان پارک کند.
یکتا شالِ حریرش را که آزادانه روی شانه‌هایش رها کرده بود، سریع چنگ زد و بر روی موهایش انداخت:
- وای کیا، بدبخت شدیم، الان ماشین رو می‌خوابونن!

پلیس به کنار درب راننده آمد و با انگشتِ اشاره به آرامی به شیشه کوبید. کیانوش شیشه را پایین داد:
- بفرمایید جناب سروان.
- گواهینامه، کارت ماشین، برگه‌ی بیمه.
و دستش را دراز کرد و منتظر ماند تا مدارک را تحویل بگیرد.

یکتا با استرس، گوشه‌ی لبش را جوید. نگاه از پلیس گرفت، آفتاب‌گیرِ سمت کیانوش را پایین داد و کیفِ مدارک را بیرون کشید. کارت ماشین، برگه‌ی بیمه و گواهینامه‌ی خودش را به کیانوش داد تا به دست پلیس بدهد.
- بفرمایید. چرا جلوی ما رو گرفتید؟ تخلفی دیدید؟

پلیس همانطور که بی‌حوصله مدارک را تک‌به‌تک چک می‌کرد، گفت:
- سرعتِ غیرمجاز.
به گواهینامه که رسید، مکثی کرد. نگاهی به یکتا انداخت و بعد به کیانوش که پشتِ فرمان نشسته بود. گواهینامه را از سمتِ عکس چرخاند و به هر دو نشان داد:
- آقای محترم، این که گواهینامه‌ی خانومه. گواهینامه‌ی خودت رو بده.
- ندارم.

پلیس ریشخندی زد و گفت:
- گواهینامه نداری؟ نشستی پشت ماشین و با این سرعت می‌رونی؟
دست برد، دستگیره‌ی ماشین را کشید و دربِ سمتِ کیانوش را باز کرد:
- راننده پایین. خانم، شما هم بفرمایید پایین. ماشین باید بره پارکینگ.

یکتا سریع پیاده شد و به سمت پلیس رفت. پیراهنِ شیری‌رنگش روی زمین کشیده شد و پایینش تغییر رنگ داد و خاکی شد:
- جناب سروان، تو رو خدا، ما امروز روزِ نامزدی‌مون هست. یه لطفی در حقِ ما کن، بذار بریم. کلی مهمون منتظرِ ما هست.

پلیس نگاهی به سرتاپای یکتا و چهره‌ی غرقِ آرایشش کرد و بعد به کیانوش نگاه کرد که با کت‌وشلوارِ اتوکشیده کنارِ یکتا ایستاده بود:
- نمی‌شه خانمِ محترم. ایشون تخلف کردن. چطوری بذارم برید؟ ماشین باید بره پارکینگ.

همین که پلیس خواست برگردد، یکتا دوباره جلویش ایستاد و راهش را سد کرد:
- جناب، تو رو خدا، امروز یه روزِ مهم واسه ما هست. شما ببخشید، دیگه تکرار نمی‌شه.
و ملتمسانه به چشمان پلیس نگاهی انداخت و ادامه داد:
- خدا از برادری کمت نکنه، بذار بریم.

پلیس کلافه، پوفی کشید و گواهینامه‌ی یکتا را بالا آورد و همانطور که نگاهی می‌کرد و چیزی را درون دستگاهش ثبت می‌کرد، گفت:
- من آدمِ بخشنده‌ای نیستم. ماشین رو نمی‌خوابونم، اون هم فقط به خاطر اینکه امروز روزِ نامزدیتون هست. جریمه‌ی سرعتِ غیرمجاز  واسه خودت ثبت می‌کنم.
گواهینامه را به سمت یکتا گرفت و با چهره‌ای خونسرد گفت:
- برید به سلامت، خوشبخت بشید.

یکتا با قلبی که تند تند در سینه می‌تپید، مدارک را از پلیس گرفت:
- خدا از برادری کمت نکنه، لطف کردی در حقمون.
به سمت ماشین رفت و پشت فرمان نشست و کیانوش در کنارش جا گرفت.
راهنمایِ سمتِ چپ را زد و از آینه نگاه کرد و زمانی که مطمئن شد ماشین نزدیک نیست، دنده را یک کرد، ترمزِ دستی را خواباند و از پارک بیرون آمد.
همزمان که دنده را به دو می‌برد، نفسش را با آسودگی به بیرون فرستاد:
- اوف، دیدی خطر از کنار گوشمون گذشت؟
و بعد با تصور کردنِ چیزی، بلند به خودش خندید:
- وای کیا، فکرش رو کن ماشین رو توقیف می‌کردن، بعد من با این لباس و تو با کت‌وشلوارِ اتوکشیده کنارِ خیابون باید منتظر می‌ایستادیم و واسه تاکسی دست تکون می‌دادیم!
کیانوش با تصور کردنِ خودش و یکتا در آن حالت، خنده‌ای کرد.

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی‌و یک 

آفتاب در حال غروب کردن بود که یکتا و کیانوش به خانه رسیدند.

حمیرا، مادر کیانوش، با ظرف اسپندی که دودش آرام بالا می‌رفت، از خانه بیرون آمد. همزمان با چرخاندن اسپند بالای سر آن دو، چند بار کل‌کشید؛ آن‌قدر بلند که صدایش در تمام کوچه پیچید.

- الهی چشم حسود کور بشه، الهی همیشه کنار هم خوشبخت باشید.

صدای کل‌کشیدن او باعث شد زن‌های فامیل یکی‌یکی از خانه بیرون بریزند. بعضی کف می‌زدند، بعضی لبخند می‌زدند و بعضی هم از همان ابتدا اشک شوق در چشم‌هایشان جمع شده بود.

سایه خودش را به یکتا رساند. صورت دخترش را میان دو دست گرفت، چند بار بوسید و پیشانی‌اش را بوسه‌ای طولانی زد.

- الهی قربون خنده‌هات برم مادر، خدا هیچ‌وقت اشکت رو نبینم.

یکتا خودش را در آغوش مادر انداخت و آرام زمزمه کرد:

- دوستت دارم مامان.

سایه گونه‌ی دخترش را نوازش کرد و گفت:

- خدا خوشبختت کنه مادر.

در همان لحظه، نیکا با دوربین فیلم‌برداری از لای جمعیت جلو آمد.

- تکون نخورید، وایسا وایسا... الان عالی شد.

دور یکتا و کیانوش چرخید و چند عکس پیاپی گرفت.

- بعداً نگین فیلم نداریم‌ها! من امروز همه لحظه‌ها رو شکار می‌کنم.

کیانوش خندید:

- فیلمبردارمونم که از خود عروس ذوقش بیشتره.

نیکا زبانش را برایش درآورد:

- پول فیلمبرداری یادت نره‌ها داماد!

خنده‌ی جمع بلند شد.

کم‌کم صدای موسیقی فضای حیاط را پر کرد و صدای بلند موسیقی باعث شد همسایه‌ها از پنجره سرک بکشند.

پسرهای فامیل وسط حیاط حلقه زدند و شروع به رقصیدن کردند. یکی از عموهای کیانوش جلو آمد، دست او را گرفت و گفت:

- داماد، امشب دیگه بهونه قبول نیست. باید وسط برقصی.

صدای دست زدن مهمان‌ها بلند شد.

کیانوش خندید و خودش را میان جمع انداخت.

یکتا گوشه‌ی حیاط ایستاده بود و با تمام وجود نگاهش می‌کرد. هر بار که نگاهشان به هم گره می‌خورد، هر دو ناخودآگاه لبخند می‌زدند.

عمه پروین که کنار خاله سمیه نشسته بود، آرام گفت:

- خدا رو شکر بعد از این همه سال بالاخره به هم رسیدن.

خاله ستایش لبخندی زد:

- حقشون بود. این دوتا چهار سال سختی کشیدن.

همان لحظه عمه معصومه با اخم نگاهش را از یکتا نگرفت:

- چهار سال کجا زمان زیاده؟ خیلی هم عجله داشتن انگار.

و بعد رو کرد به زن‌عمو بهاره و گفت:

- انگار عروسی گرفتن، نه نامزدی.

صدایش آن‌قدر بلند بود که سمیه، خاله‌ی یکتا، شنید.

سمیه با لبخندِ حرص‌دراری گفت:

- خب وقتی دو نفر چهار سال صبر کردن، حق دارن این روز براشون عروسی باشه.

معصومه لبش را کج کرد:

- من فقط گفتم زیادی شلوغش کردن.

- خوشحالی آدم اندازه نداره معصومه جان.

چند نفر از زن‌ها لبخند زدند و معصومه ترجیح داد دیگر چیزی نگوید.

کمی آن‌طرف‌ تر، فهیمه ساکت ایستاده بود. لبخند کم‌ رنگی روی لب داشت، نگاهش مدام به کیانوش کشیده می‌شد. صحبت‌های خواهرش فریبا در ذهنش رژه می‌رفت؛ وعده داده بود کاری می‌کند عروس کیانوش شود. «مرد با جنم و جربزه‌ای هست و الحق که چهره‌ای زیبا داره.» جدا از حرف‌های فریبا، فهیمه خود با چند بار دیدن کیانوش به او علاقه پیدا کرده بود و در ذهن خود هزاران بار خودش را در کنار کیانوش تصور کرده بود و حالا به چشم می‌دید که تمام آرزوهایش بر باد رفته است. کیانوش به کسِ دیگری داشت محرم می‌شد.

فریبا آرام به خواهرش نزدیک شد:

- دیدی گفتم حیفه. هی دست‌دست کردی.

فهیمه نگاهش را از کیانوش برنداشت:

- آره، حق با توعه.

- هنوزم دیر نشده.

فهیمه با بغض سرش را تکان داد و گفت:

- اتفاقاً الان دیگه خیلی دیر شده، خیلی.

و نگاهش را پایین انداخت.

فریبا چند هفته قبل بارها گفته بود: «نگران نباش. خودم یه کاری می‌کنم کیانوش داماد خونه‌ی ما بشه.» فهیمه هم ساده‌دلانه باور کرده بود. چند بار بیشتر کیانوش را ندیده بود، اما همان چند بار کافی بود تا تصویر مردی قدبلند، خوش‌چهره و باوقار در ذهنش جا خوش کند. حالا اما با هر خنده‌ای که بین یکتا و کیانوش رد و بدل می‌شد، احساس می‌کرد رؤیاهای خودش یکی‌یکی فرو می‌ریزد.

بعد از کمی رقصیدن فامیل در حیاط، وارد سالن شدند.

یکتا و کیانوش روی مبل دو نفره نشستند و باز صدای آهنگ بلند شد و چند نفر وسط رفتند و شروع به رقصیدن کردند.

کاوه با خنده گفت:

- داداش، یه نفس هم به بقیه نگاه کن. از وقتی اومدی فقط داری عروستو نگاه می‌کنی.

همه خندیدند.

کیانوش بی‌خیال شانه بالا انداخت:

- خب قشنگه.

یکتا با آرنج آرام به پهلویش زد:

- خجالت بکش.

- چرا؟ دارم حقیقتو می‌گم.

کاوه آهنگ را عوض کرد و گفت:

- خب حالا که انقدر دوستش داری که چشم ازش بر نمی‌داری، پاشید یه رقص دونفره هم برید دیگه.

کیانوش سریع از جایش بلند شد و دستش را به سمت یکتا دراز کرد. یکتا لبخند خوشحالی تحویل کیانوش داد و باهم به وسط سالن رفتند.

کیانوش شروع کرد به دست زدن و یکتا هم تا می‌توانست ناز و عشوه را مخلوط رقصش کرد و نثار کیانوش کرد.

بعد از کمی رقصیدن، صدای زنگ در خانه بلند شد و سایه آمدن حاج‌آقا را اطلاع داد.

کمی بعد حاج‌آقا وارد خانه شد. موسیقی خاموش شد. خانم‌ها شال‌هایشان را مرتب کردند و هر کس سر جای خودش نشست.

سکوتی دلنشین خانه را فرا گرفت.

کیانوش با احترام جلو رفت و توضیح داد:

- مهریه یک سکه تعیین شده، مدت عقد هم شش ماه.

حاج‌آقا سری تکان داد.

پس از گرفتن وکالت از هر دو، خطبه‌ی عقد موقت را جاری کرد.

وقتی نوبت به یکتا رسید، همه نگاه‌ها به او دوخته شد.

سایه دست دخترش را آرام فشرد.

یکتا لبخندی به مادرش زد و گفت:

- با اجازه‌ی مادرم، بله.

همان لحظه صدای کل‌کشیدن زن‌ها فضای خانه را پر کرد. نقل و شکلات روی سرشان بارید.

نیکا آن‌قدر ذوق کرده بود که دوربینش موقع فیلم گرفتن می‌لرزید.

کیانوش جعبه‌ی چوبی حلقه را باز کرد. چند ثانیه فقط به چشمان یکتا نگاه کرد. دست یکتا از هیجان کمی می‌لرزید. کیانوش انگشتانش را میان دستان خودش گرفت تا لرزشش کمتر شود.

حلقه را آرام در انگشتش نشاند:

- مبارکت باشه خانومم.

چشم‌ هایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد؛ چهار سال انتظار، دلتنگی و امید، در همان نگاه کوتاه خلاصه شده بود.

حاج‌آقا که دیگر حضور خود را بیش از این در مجلس جایز نمی‌دید، بعد از دعا کردن برای خوشبختی آن دو، مجلس را ترک کرد.

با رفتن او، دوباره صدای موسیقی بلند شد.

این بار کیانوش دست یکتا را گرفت و او را وسط حیاط برد.

همراه هم آرام رقصیدند.

نیکا مدام از آن دو فیلم می‌گرفت و با خنده می‌گفت:

- این فیلما رو نگه می‌دارم، پیر شدین با هم نگاهشون کنید.

بعد از ساعتی رقص و شادی، سفره‌ی شام در حیاط پهن شد.

دیگ‌های برنج زعفرانی کنار ظرف‌های خورشت، جوجه و کباب قرار گرفت.

بوی کره‌ی داغ و زعفران تمام خانه را پر کرده بود.

مردها مشغول تعارف کردن غذا بودند و زن‌ها ظرف‌ها را بین مهمان‌ها پخش می‌کردند.

یکی می‌گفت:

- به‌به، دستتون درد نکنه.

دیگری جواب می‌داد:

- نوش جانتون.

کیانوش بشقابش را برداشت و آرام کنار یکتا نشست.

تا کسی حواسش نبود، قاشقی از برنج خودش را داخل بشقاب یکتا گذاشت:

- این زعفرونیا خوشمزه‌تره، مال تو.

یکتا خندید:

- همه دارن نگامون می‌کنن.

- بذار بکنن، امشب شب ماست.

صورت یکتا از خجالت گل انداخت.

آن شب با تمام حس‌های شاد و غمش گذشت و هیچ‌کس اطلاع نداشت که در آینده چه اتفاقی گريبان‌گيرشان می‌شود و چگونه زندگی یکتا و کیانوش به چالش کشیده می‌شود.

---

چهار ماه از نامزدی‌اش گذشته بود و این مدت، یکتا یا در سالن بود یا با کیانوش وقت می‌گذراند. اما چیزی آزارش می‌داد و آن هم گاه‌وبی‌گاه آمدن کیانوش بود، یا سریع غیب شدنش. اگر هم بود، تماس‌های وقت‌وبی‌وقت داشت و یکتا می‌دید زمانی را که کنار اوست، گوشی‌اش را سایلنت می‌کند.

وضع مالی کیانوش روزبه‌روز خوب‌تر می‌شد و باعث تعجب اطرافیان شده بود و از یکتا می‌پرسیدند: «چه شده؟ وضع مالی کیانوش تغییر کرده است؟» یکتا هم تمام حرف‌هایی که کیانوش تحویلش داده بود را واو به واو برای بقیه بازگو می‌کرد: «کیانوش جدا از کار پیک‌موتوری، سر ساختمان هم می‌ره، هر کار دیگه‌ای هم بهش بخوره انجام می‌ده، یه مقداری هم پس‌انداز داره.»

اما خودش در اعماق وجودش احساس می‌کرد که چیزی این وسط اشتباه است. حتی زمانی که نیکا گفت: «چه پس‌اندازی داره که تموم نمی‌شه؟» جوابی نداشت که بگوید.

 

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی‌و دو 

با صدای زنگ درب خانه، نیکا به سمت آیفون رفت و با دیدن تصویر، بدون اینکه گوشی را بردارد، دکمه‌ی درب را زد و به سمت اتاقش برگشت تا لباس‌هایش را عوض کند.
یکتا که موهایش را گوجه‌ای بالای سرش بسته بود و تیشرت گشاد و شلوار آبی‌راه‌راهی به تن داشت و روی مبل دراز کشیده بود، پرسشگرانه به نیکا نگاه کرد:
- کی پشت در بود؟
نیکا وارد اتاق شد و قبل از اینکه درب را ببندد، گفت:
- کیانوش.
یکتا با ضربه از جا پرید و به خود نگاهی انداخت. همین که می‌خواست به سمت اتاق برود تا لباس‌هایش را عوض کند، کیانوش دو تقه به درب ورودی زد و وارد شد و یکتا دیگر مجال پیدا نکرد تا لباس‌هایش را عوض کند.
- سلام، خوش اومدی.
کیانوش دو کیسه‌ی برنجی که در دست داشت را کنار درب گذاشت:
- سلام به روی ماهت خانوم، خوش باشی.
یکتا اشاره‌ای به کیسه‌ها کرد و گفت:
- اینا چیه آوردی؟
کیانوش به سمتش رفت و کنارش نشست. دستش را دور شانه‌ی یکتا انداخت و او را به خود چسباند:
- یکیش سیمان سفیده، اون یکی هم پودر سنگ.
یکتا سرش را چرخاند و به صورت کیانوش نگاه کرد و با اخمِ ظریفی که بر چهره نشانده بود، گفت:
- سیمان سفید؟ واسه چی آوردی؟
کیانوش بوسه‌ای بر گونه‌ی یکتا کاشت و از کنارش بلند شد:
- مامان سایه خونه نیست؟
- نه، رفته خونه‌ی همسایه، الان میادش دیگه. نگفتی سیمان واسه چی آوردی؟
کیانوش دوتا کیسه را برداشت و به سمت دستشویی رفت:
- یکتا، زحمت بکش یه ظرف با خودت بیار، می‌خوام دوغاب درست کنم.
یکتا به سمت آشپزخانه رفت و ظرف پلاستیکی گرد و نسبتاً بزرگی را برداشت و به سمت کیانوش رفت که در دستشویی بود. به چهارچوب درب تکیه داد و ظرف را بالا گرفت:
- این خوبه؟
کیانوش که روی دوپا نشسته بود و سر کیسه‌ها را باز می‌کرد، سرش را بالا گرفت و با دیدن کاسه، دستش را دراز کرد و ظرف را از یکتا گرفت:
- آره، قربونت دستت، خوبه.
- بنایی می‌کنی کیانوش؟
هر دو به عقب نگاه کردند و نیکا را دیدند که با شلوار بلند و تیشرت باکسیِ گشادِ مشکی، روبه‌رویشان ایستاده بود:
- به‌به نیکا خانوم! روز به روز دارک‌تر از دیروز! چخبره دختر؟
نیکا پشت‌چشمی نازک کرد و به سمت سالن برگشت.
- نگفتی کیا، داری چیکار می‌کنی؟
کیانوش چشم از نیکا گرفت و یکتا را نگاه کرد که منتظر، به چهارچوب درب تکیه داده بود و نگاهش می‌کرد. با چشم، مقداری سیمان سفید و پودر سنگ را به نسبت‌های مناسب درون ظرف ریخت و همانطور که کم‌کم به مواد آب اضافه می‌کرد، گفت:
- اون بیرون، در رو می‌بینی که نم زده؟ گچ دیوار ریخته.
یکتا سرش را به چپ چرخاند و دیوارِ نم‌زده را نگریست:
- خب؟
- خب به جمالت! واسه اینکه این بندکشی‌ها کنده شدن، آب می‌ره زیرشون، می‌زنه به دیوار، دیوار هم نم می‌زنه. هفته‌پیش که اومدم خونتون دیدم. تازه وقت کردم بیام درستش کنم.
- خب، الان باید چیکار کنیم؟
کیانوش موادِ درست‌شده را روی کاشی‌ها ریخت و شروع کرد با کاردک هدایتشان کرد به سمت درزِ کاشی‌ها و آن‌ها را پر کرد:
- الان تنها کاری که باید بکنی، اینه که یه تیکه پارچه بیاری. این درزا که بسته شد، تا مواد خیسه، کاشی‌ها رو پاک می‌کنم. اگر خشک بشه، پاک کردنش دیگه سخت می‌شه.
یکتا برگشت و به سمت آشپزخانه رفت، اما وسط راه ایستاد و من‌من‌کنان گفت:
- ام... می‌گم کیا... دستمال کاغذی بیارم دیگه؟
کیانوش عاقل‌اندرسفیه نگاهش کرد و همانطور که کاردک را روی کاشی‌ها می‌کشید، با خنده گفت:
- خب دختر عاقل، خودت یه نگاه به این دوغاب بنداز، ببین اصلاً می‌شه با دستمال کاغذی جمعش کرد؟ برو یه تیکه کهنه‌ای چیزی بیار.
یکتا سری تکان داد و به جای آشپزخانه، به سمت اتاق خوابش رفت و از بین راه، صدای بلند کیانوش را شنید که داد می‌زد: «یکتا، سریع باش، الان خشک می‌شه!»
درب کمد مشترک خودش و نیکا را باز کرد و بین لباس‌ها، به دنبال لباس کهنه‌ای گشت. با دیدن یکی از لباس‌های نیکا که مال دو سال پیش بود و مچاله شده گوشه‌ی کمد بود، دستش را دراز کرد و لباس را کشید.
با برداشتن لباس، چیزی از وسطش روی زمین افتاد. همان لحظه، نیکا درب اتاق را باز کرد و وارد شد:
- یکتا، کیانوش می‌گه که یه پارچه بدی ب...
با دیدن یکتا که دولا شد و از روی زمین ویپ را برداشت، خشکش زد و حرفش ناتمام گذاشت.
یکتا، ویپ درون دستش را تکانی داد و با صدای آرامی گفت:
- این چیه؟
- چ... چی؟
اخم‌هایش را در هم کشید و این بار با صدای بلند داد زد:
- می‌گم این چیه نیکا؟ بین لباس تو چیکار می‌کنه؟
نیکا با استرس، آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان گفت:
- این... این مال من نیست. مال... مال محدثه هست.
با صدای درب ورودی خانه که نشان از آمدن مادرش می‌داد، ویپ را درون کشوی پاتختی‌اش گذاشت و تهدیدوار انگشتش را به سمت نیکا تکان داد:
- که مال محدثه هست، آره؟ یک پدری من از تو و محدثه در بیارم. حق نداری بهش دست بزنی تا بعداً تکلیفت رو مشخص کنم.
و با غیظ، لباس را از درون کمد چنگ زد و از اتاق خارج شد.

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سی‌و سه

نیکا بر روی تخت نشست و با صدای پیامک، گوشی‌اش را از جیب شلوارش خارج کرد و پیام را باز کرد:
- سلام، خوبی؟
انگشتانش را بر روی صفحه‌ی کیبورد حرکت داد و نوشت:
- سلام، نه اصلاً خوب نیستم.
- چرا؟
- ویپی که هدیه خریده بودی رو یکتا دید.
چند ثانیه‌ای از ارسال پیامش نگذشته بود که گوشی‌اش زنگ خورد. دکمه‌ی اتصال را زد و تماس را برقرار کرد:
- الو.
- یکتا ویپ رو دید؟ می‌خوای چیکار کنی حالا؟
- هیچی، گردن نگرفتم، گفتم مال محدثه هست.
- باور کرد؟
- معلومه که نه. ولی باید کاری کنم که باور کنه، رامین.
- جان؟
- چی شد با دوستت صحبت کردی؟ من خسته شدم دیگه.
- گفت خبرت می‌کنم کی بیای پیشم.
- اوکی، من باید قطع کنم، مامانم اومده خونه. بعداً باهات صحبت می‌کنم، فعلاً.
- فعلاً.

یکتا لباس را بین انگشتانش مچاله کرده بود و فشار می‌داد. تمام سعی خود را کرد نیمچه لبخندی بر روی لب بنشاند و به مادرش سلام کند.
سایه به یکتا و کیانوش سلام کوتاهی کرد و با سر اشاره‌ای به سرامیک دستشویی زد:
- چیکار می‌کنی؟
کیانوش لباس را از یکتا گرفت و روی سرامیک‌ها کشید و کوتاه جواب داد:
- بندکشی.
- آها، دستت درد نکنه. اتفاقاً صبح دیدم دیوار نم زده، می‌خواستم یکی رو خبر کنم بیاد درستش کنه.
کیانوش لباس کثیف‌شده را به دست یکتا داد و دستش را زیر روشویی شست:
- اینو بنداز سطل آشغال. این بندکشی‌ها کنده شده، به خاطر جرم‌گیر هست، زیاد نذارید بمونه.
سایه سری تکان داد و به سمت اتاق خوابش رفت تا لباس‌هایش را عوض کند.
کیانوش دمپایی‌ها را از پایش بیرون آورد و از دستشویی خارج شد. سرش را به گوش یکتا نزدیک کرد و آرام گفت:
- چی شده بود که داد می‌زدی؟ با نیکا دعوات شد؟
یکتا پوفِ کلافه‌ای کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد:
- هیچی، چیز خاصی نبود؛ یه بحث کوچیک بود.
کیانوش ابرویی بالا انداخت و روی مبل نشست:
- نمی‌خوای بگی، نگو. ولی دروغ هم نگو دیگه.
یکتا اخم‌هایش را کمی در هم کشید و با صدایی آرام لب زد:
- عه، دروغ چیه؟ توام راستش رو دارم می‌گم، چیز خاصی نیست، خودم حلش می‌کنم.
و برای اینکه کیانوش بیشتر از این سؤال‌پیچش نکند، به آشپزخانه رفت و با دو لیوان چای خارج شد.
سینی را جلوی کیانوش گرفت و تعارفی زد. کیانوش دستش را جلو برد، استکانی را برداشت و با چشمانی که از شیطنت برق می‌زد، لب گشود: 
- لباس و شلوارت خیلی خوشگله ‌ها! تو خونه خودمون هم بپوش از اینا.
یکتا سینی را روی میز گذاشت و درب ظرف تی‌بگ چوبی را باز کرد و جلویش قرار داد:
- ببخشید نکه از قبل خبر داده بودی که می‌آیی، منم نرفتم لباس مجلسیم رو بپوشم بشینم تو خونه. عذرخواهم عالیجناب!
کیانوش تک‌خنده‌ای کرد و جرعه‌ای از چایش را نوشید و همانطور که به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود، گفت:
- یکتا.
- جان؟
- می‌خوام زودتر عقد کنیم.
حبه‌قند در وسط دهان، بین دو لبش خشک شد و قبل از اینکه با چایش نوش‌جان کند، دست برد و از دهان خارجش کرد:
- چی می‌گی کیا؟ چطوری عقد کنیم؟ مگه موبایلی راه افتاده؟
- چطوری نداره! می‌ریم محضر عقد می‌کنیم دیگه. موبایلی راه نیفتاده، دوستم پول کم آورده، ولی جورش می‌کنه. امروز و فردا هست، مغازش رو دیگه باز می‌کنه.
یکتا استکان چایش را که دست‌نخورده بود، دوباره در سینی گذاشت و دستانش را درون هم قفل کرد:
- خب شرط مامانم رو که یادت نرفته؟
- یادمه. قول دادم قبل از عقد خونه بخرم، می‌خرم.
یکتا خودش را با شتاب به سمت کیانوش کشید و جلوی موهایش که درون صورتش ریخته شده بود را به پشت گوشش زد:
- می‌خری؟ کیا، راجب سیب‌زمینی و پیاز صحبت نمی‌کنی‌ها! داری در مورد خونه حرف می‌زنی. چطوری می‌خوای خونه بخری؟
کیانوش استکان خالی از چایش را روی میز گذاشت، کمی به سمت یکتا متمایل شد:
- تو می‌خوای ما زودتر عقد کنیم، بریم سر خونه زندگیمون، یا نه؟
- معلومه که می‌خوام.
- پس... پس باید یکم کمکم کنی. اگه کاری که می‌گم رو بکنی، همه‌چیز فوری حل می‌شه.
یکتا دوتا ابروهایش را بالا انداخت و انگشتان دستش را در هم گره زد:
- چه کمکی؟
- ماشینت رو بفروش.
یکتا بی‌حرف نگاهش می‌کرد و در چشمان کیانوش دنبال چیزی می‌گشت که بفهمد شوخی می‌کند، اما کیانوش جدی‌تر از هر زمان دیگری بود:
- چی می‌گی کیا؟ با هزار و یک زحمت و وام و سرپا وایسادن تو آرایشگاه، تونستم اینو بخرم. حالا بفروشمش؟! چرا؟
- یکتا می‌خوای ماشینت رو بفروشی؟
به سایه که جلویشان روی مبل می‌نشست و این سوال را پرسیده بود، نگاه کردند.
کیانوش زبانش را روی لبش کشید و سعی کرد استرسش را پنهان کند:
- من می‌خوام زودتر عقد کنیم، دیگه کم‌کم داره می‌شه پنج سال که ما باهمیم.
- عقد کنید؟! ولی من ندیدم شرطم اجرا بشه.
- شرطتون رو انجام می‌دم، ولی خب خودتون که بیشتر از من از اوضاع و شرایط اقتصادی خبر دارید. من به تنهایی نمی‌تونم خونه بخرم.
سایه به مبل تکیه زد و پای راستش را بر روی چپ انداخت:
- خب ما الان باید چیکار کنیم؟
کیانوش برای اینکه بتواند افکارش را جمع کند، دستی بر صورتش کشید و بعد از چند ثانیه مکث، لب گشود:
- ببینید، من یکم پس‌انداز دارم، یه مقدار هم مامانم کمکم می‌کنه. اگه یکتا ماشینش رو بفروشه، می‌شه یه کاریش کرد. یه جوری خونه‌ای خرید که اول زندگی نخوایم مستأجر باشیم. بعدم خدا بزرگه، دوباره پس‌انداز می‌کنم، خونه رو بزرگ‌تر می‌کنم، می‌برمش یه جای بهتر.
سایه متفکر به قندان روی میز نگاه کرد:
- یکتا... نظرت چیه؟

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سی‌و چهار 

- یکتا، خونه بخریم. قول می‌دم یه ماشین بهتر از این واست بگیرم.
یکتا به کیانوش و مادرش نگاهی انداخت. با زحمت زیادی ماشینش را خریده بود و علاقه‌ی زیادی به آن داشت. قلبش می‌گفت نفروش، اما عقلش می‌گفت سر و سامان گرفتن زندگی، مهم‌تر از ماشین است.
- باشه... فقط قبلاً باهاش تصادف کردم، ماشین رنگ‌خورده. باید ببریش قیمت بگیری ازش.
سایه استکان چایِ یکتا که دست‌نخورده روی میز قرار داشت را برداشت:
- اگر واقعاً می‌خوای خونه بخری، پول کم داشتی من می‌تونم واست وام جور کنم.
- می‌برم ماشین یکتا رو قیمت بذارم ببینم چقدر می‌برنش. اگر کم آوردم، درخواست وام بدید.
یکتا به انگشتر ظریف ضربدری که در انگشت اشاره‌اش انداخته بود نگاهی انداخت:
- من یکم پس‌انداز هم دارم. چند گرمی طلا خریدم واسه روز مبادا.
کیانوش دست یکتا را مهربانانه فشرد و لبخندی زد.
در طول مدتی که کیانوش در خانه حضور داشت، نیکا از اتاقش خارج نشد و به محدثه پیام داده بود و ماجرای ویپ را گفته بود. مجابش کرده بود که اگر نیاز بود، جلوی مادر و خواهرش گردن بگیرد و بگوید مال خودش است.

---

دو روز بعد، درست زمانی که یکتا مشغول رسیدگی به مشتریِ سالن بود، تلفنش لرزید. نگاهی به صفحه انداخت؛ کیانوش بود.
- جانم کیا؟
صدای هیجان‌زده‌ی کیانوش از آن سوی خط آمد:
- یکتا، یه مشتری واسه ماشین پیدا شده. ماشین رو دیده، می‌خواد از نزدیک ببینتش. عصر می‌تونی بیای؟
یکتا قیچی را روی میز گذاشت و به ساعت دیواری نگاه کرد:
- آره، ساعت شیش کارم تموم می‌شه.
- پس مستقیم بیا پارکینگ سالن. باهم می‌ریم.

ساعت شیش و نیم، یکتا کنار ماشینش ایستاده بود و با گوشه‌ی دستمال، گردوخاک روی کاپوت را پاک می‌کرد. چند دقیقه بعد، پراید سفیدرنگی کنارشان توقف کرد و مردی حدوداً چهل ساله همراه با پسر جوانی پیاده شدند.
بعد از سلام و احوال‌پرسی، مرد دور ماشین چرخید. دستش را روی گلگیر کشید و بعد خم شد و لاستیک‌ها را نگاه کرد:
- رنگ هم داره؟
یکتا قبل از اینکه کیانوش چیزی بگوید، خودش جواب داد:
- بله، گلگیرِ جلو، سمت راننده رنگ شده. چند سال پیش تصادفِ جزئی داشتم.
مرد سری تکان داد:
- شاسی که نخورده؟
- نه، فقط رنگ شده.
کیانوش سوئیچ را به سمت مرد گرفت:
- اگه خواستید، یه دور هم باهاش بزنید.
مرد پشت فرمان نشست و چند دقیقه‌ای همراه پسرش دور خیابان‌های اطراف چرخید. وقتی برگشت، موتور را خاموش کرد و از ماشین پیاده شد:
- ماشین تمیزیه، ولی خب رنگ داره. یه مقدار باید از قیمت کم بشه.
کیانوش دست به سینه ایستاد:
- قیمت رو با در نظر گرفتن همین مورد حساب کردیم. کمتر از این، واقعاً نمی‌صرفه.
مرد چند لحظه سکوت کرد و بعد رقم پیشنهادی خودش را گفت.
یکتا نگاه کوتاهی به کیانوش انداخت. چانه‌زدنشان را تماشا می‌کرد، اما ذهنش جای دیگری بود. هر بار که نگاهش به ماشین می‌افتاد، خاطره‌ای از روزی که با اولین درآمدهای آرایشگاه قسط‌هایش را داده بود، جلوی چشمش زنده می‌شد.
بعد از چند دقیقه گفت‌وگو، بالاخره دو طرف روی قیمت به توافق رسیدند.
مرد دستش را به سمت کیانوش دراز کرد:
- مبارکه، معامله شد.
کیانوش دست او را فشرد:
- مبارکتون باشه.
مرد دسته‌چک را بیرون آورد، مبلغی را به‌عنوان بیعانه نوشت و تحویل یکتا داد:
- پس‌فردا ساعت نه صبح، مرکز تعویض پلاک؟
- بله، مدارک همراهمونه.
- بعد از تعویض پلاک، باقی پول رو کامل واریز می‌کنم.
- موردی نداره.

بعد از رفتن خریدار، سکوت بین یکتا و کیانوش افتاد.
یکتا آرام دستش را روی سقف ماشین کشید؛ انگار می‌خواست برای آخرین بار لمسش کند.
کیانوش کنارش ایستاد و گفت:
- پشیمون شدی؟
لبخند کم‌رنگی زد و بدون اینکه نگاهش را از ماشین بگیرد، گفت:
- یه کم... این اولین چیزی بود که با زحمت خودم خریدم.
کیانوش شانه‌اش را آرام نوازش کرد:
- قول می‌دم روزی برسه که باهم بریم یه ماشین خیلی بهتر از این بخریم.
یکتا نفس عمیقی کشید، سوئیچ را در مشت فشرد و زیر لب گفت:
- امیدوارم.

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سی‌وپنج

روز بعد، ساعت هنوز از نه صبح نگذشته بود که یکتا و کیانوش مقابلِ ساختمانِ مرکزِ تعویضِ پلاک ایستادند. خریدار هم چند دقیقه بعد رسید و بعد از سلام و احوال‌پرسی، هر سه وارد محوطه شدند.
کارشناسِ خودرو، شماره‌ی شاسی و موتور را با مدارک تطبیق داد و بعد از بررسیِ کوتاه، برگه‌ی تأیید را مهر کرد:
- مشکلی نداره، بفرمایید داخل.
نوبتشان که شد، مدارک را تحویل دادند. چند امضا، چند اثرِ انگشت، و چند دقیقه انتظار... پلاکِ قدیمی از روی ماشین باز شد و پلاکِ جدید به نامِ خریدار صادر شد.
یکتا از پشتِ شیشه، ماشینش را نگاه می‌کرد. مأمور، پلاکِ جدید را روی خودرو نصب کرد و با تمام شدنِ کار، خریدار دسته‌کلید را از دستِ یکتا گرفت:
- ان‌شاءالله به خوشی و سلامتی استفاده کنید.
خریدار لبخندِ کمرنگی زد:
- خیلی ممنون.
و بعد، همان‌جا تلفنِ همراهش را بیرون آورد و گفت:
- شماره‌ی کارتتون رو بگید، باقیِ پول رو واریز کنم.
یکتا شماره‌ی کارت را خواند. چند لحظه بعد، صدای پیامکِ بانک از گوشی‌اش بلند شد:
«مبلغ ... ریال به حساب شما واریز شد.»
برای چند ثانیه، فقط به صفحه‌ی گوشی خیره ماند. تمامِ پولی که سال‌ها برای خریدِ ماشین زحمت کشیده بود، حالا به چند عدد روی صفحه‌ی موبایل تبدیل شده بود.
کیانوش لبخندی زد:
- رسید؟
یکتا سرش را آرام تکان داد:
- آره،  کامل واریز شد.
خریدار بعد از خداحافظی، پشتِ فرمان نشست و ماشین را روشن کرد. یکتا بی‌اختیار چند قدم جلو رفت و نگاهش را به خودرو دوخت. ماشین آرام از محوطه خارج شد و پشتِ پیچِ خیابان از دیدش ناپدید شد.
تا چند لحظه همان‌جا ایستاد؛ انگار تکه‌ای از خاطراتش همراهِ آن ماشین رفته بود.
کیانوش کنارِ دستش ایستاد و گفت:
- ناراحتی؟
یکتا لبخندِ تلخی زد:
- یکم... باهاش خیلی خاطره داشتم.
کیانوش دستش را در دست گرفت و آرام فشرد:
- به جاش، چند ماه دیگه کلیدِ خونه‌ی خودمون رو می‌گیریم. اون روز می‌بینی که ارزشش رو داشت.
یکتا نفسِ عمیقی کشید و نگاهش را از خیابان گرفت:
- امیدوارم.
کیانوش گوشی‌اش را بیرون آورد، موجودیِ حساب را دوباره حساب کرد و گفت:
- امشب می‌رم با بنگاه‌دار قرار می‌ذارم. چند تا خونه بهم معرفی کرده، باید زودتر ببینیمشون.
یکتا سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد.
هر دو از مرکزِ تعویضِ پلاک خارج شدند؛ یکی با امیدِ خانه‌دار شدن و دیگری با دلتنگیِ از دست دادنِ اولین ماشینِ زندگی‌اش، بی‌خبر از اینکه این معامله، اولین قدم به سمتِ اتفاقاتی بود که قرار بود مسیرِ زندگی‌شان را برای همیشه تغییر دهد.

سوارِ موتورِ کیانوش شدند. در بینِ راه، چند بار تلفنِ کیانوش زنگ خورد که هر بار یا ردِ تماس زد یا جواب نداد و در آخر باعث شد که یکتا بپرسد:
- کیه؟ چرا جواب نمی‌دی؟
- محمده.
- خب، جواب بده. حتماً می‌خواد راجب مغازه صحبت کنه.
- ولش کن، بعداً جوابش رو می‌دم.
با سرعت، یکتا را مقابلِ خانه پیاده کرد و هنوز یکتا واردِ خانه نشده بود که موتور را گاز داد و از کنارش به سرعت گذشت.
یکتا با ناراحتی، نگاه از مسیرِ رفتنِ کیانوش گرفت. دست برد و کلیدِ خانه را که از پایینِ سوئیچ باز کرده بود، از کیفش درآورد. دربِ خانه را باز کرد و وارد شد. کفش‌هایش را از پا درآورد و واردِ هال شد.
با ورودش، مادرش به سمتش آمد:
- سلام، چی شد؟
یکتا کیفش را روی زمین گذاشت و با خستگی، روی مبلِ جلوی اسپیلت دراز کشید. ساعدِ دستش را روی چشمانش گذاشت:
- هیچی، کامل فروختمش. کلِ پول رو هم گرفتم.
سایه کمی نگاهش کرد و خوب فهمید که دخترکش ناراحت است:
- خداروشکر. حالا فوری یه مشتری پیدا شد با قیمتِ خوب، تونستی ردش کنی، بهتره. حالا پولتون به خریدِ خونه می‌رسه؟
- نمی‌دونم، کیا عصر می‌خواد بره بنگاه.
سایه دیگر حرفی نزد. بالشتی برداشت و روی زمین دراز کشید و در گوشی‌اش چرخ زد و قیمتِ خانه‌ها را نگاه کرد.

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سی‌و شش

صدای زنگِ گوشی، چرتش را پاره کرد. دستی به چشمانش کشید و دولا شد، کیفش را از روی زمین برداشت و گوشی را بیرون آورد. کیانوش بود.
دکمه‌ی اتصال را زد و گوشی را روی گوشش گذاشت و با صدایی گرفته جواب داد:
- سلام.
- سلام، خوبی؟ خواب بودی؟
خمیازه‌ای کشید و گفت:
- هی، بگی نگی.
- تا یک ساعت دیگه می‌آیی خونه‌مون؟
یکتا خودش را روی تخت صاف کرد و موهای آشفته‌اش را پشتِ گوش فرستاد:
- اتفاقی افتاده؟
- نه، فقط بیا. یه خبر خوب دارم.
لبخندِ کم‌رنگی روی لبش نشست:
- چه خبری؟
- وقتی اومدی می‌فهمی. زود حاضر شو.
- باشه، می‌ام.
تماس که قطع شد، چند لحظه گوشی را در دستش نگه داشت. از لحنِ کیانوش معلوم بود خبرِ مهمی برای گفتن دارد. از تخت پایین آمد، صورتش را شست، مانتویِ کرم‌رنگش را پوشید، شالش را مرتب روی سر انداخت و بعد از اینکه به مادرش خبر داد بیرون می‌رود، از خانه خارج شد.
کنارِ خیابان ایستاد و از طریقِ تاکسیِ اینترنتی، درخواستِ خودرو ثبت کرد. چند دقیقه بعد، خودرویِ سفیدرنگی مقابلش توقف کرد. درِ عقب را باز کرد و سوار شد. در تمامِ مسیر، نگاهش به پنجره بود. نبودنِ ماشینش هنوز برایش عادت نشده بود. هر بار که می‌خواست جایی برود، ناخودآگاه دنبالِ سوئیچی می‌گشت که دیگر صاحبش نبود. با خودش زمزمه کرد:
«ان‌شاءالله ارزشش رو داشته باشه...»
حدودِ چهل دقیقه بعد، تاکسی مقابلِ خانه‌ی حمیرا ایستاد. کرایه را پرداخت، از راننده تشکر کرد و پیاده شد.
با فشردنِ زنگ، چند ثانیه بعد در باز شد و حمیرا با لبخند به استقبالش آمد:
- سلام دخترم، خوش اومدی.
یکتا گونه‌ی او را بوسید:
- سلام مامان جان، خوبی؟
- خوبم عزیزم، بیا داخل.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که کیانوش از داخلِ خانه بیرون آمد. با دیدنش لبخند زد و جلو رفت:
- بالاخره رسیدی.
- حالا بگو چه خبر شده که این‌قدر عجله داشتی؟
کیانوش نگاهی به مادرش انداخت و گفت:
- بیا بریم داخل، اونجا صحبت می‌کنیم.
سه‌نفری واردِ پذیرایی شدند. حمیرا برایشان چای ریخت و کنارشان نشست.
کیانوش چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
- امروز نشستم حسابِ کتاب کردم. پولِ ماشینت، پس‌اندازِ خودم و هرچی داشتم رو جمع زدم. تقریباً پولِ یه خونه جور شده، فقط یه کم، کم داریم.
چشم‌های یکتا از خوشحالی برق زد:
- یعنی، واقعاً می‌تونیم خونه بخریم؟
- آره. دیگه نمی‌خوام بیشتر از این منتظر بمونیم.
حمیرا بدون اینکه حرفی بزند، آرام از جایش بلند شد و به اتاق رفت.
یکتا با تعجب به کیانوش نگاه کرد:
- مامانت کجا رفت؟
- نمی‌دونم.
چند دقیقه بعد، حمیرا با یک پلاستیکِ مشکی برگشت. کنارشان نشست، پلاستیک را روی فرش گذاشت و گره‌اش را باز کرد.
داخلش چند تکه طلای قدیمی؛ دو النگو، یک زنجیر، یک جفت گوشواره و یک انگشتر دیده می‌شد.
کیانوش با ناباوری نگاهش کرد:
- مامان، اینا چیه؟
حمیرا دستی روی طلاها کشید:
- یادگارِ جوونی‌مه. سال‌هاست گذاشتمشون کنار.
کیسه را به سمتِ پسرش هل داد:
- بردار، بفروششون.
کیانوش سریع سرش را تکان داد:
- نه، مامان. اینا مالِ خودته. تو سخت‌ترین شرایط نفروختیشون، الان داری می‌دیشون به من؟
- مالِ من باشه که چی؟ من دیگه به اینا احتیاج ندارم. شما اولِ زندگی‌تون بهش نیاز دارید.
یکتا با مهربانی گفت:
- مامان جان، واقعاً لازم نیست؛ خودمون یه جوری جورش می‌کنیم.
حمیرا لبخندی زد:
- خوشبختیِ شما از هر طلایی برام باارزش‌تره.

با دست پلاستیک طلا را آرام به سمتشان هل داد و رو به کیانوش گفت:

- برش دار.
کیانوش دستِ مادرش را گرفت و بوسید:
- قول می‌دم یه روز چند برابرِش رو برات بخرم.
- من طلا نمی‌خوام پسرم، فقط می‌خوام ببینم شما دوتا خوشبختین.
نیم ساعت بعد، هر سه راهیِ بنگاهِ املاک شدند.
مشاورِ املاک چند فایلِ آماده داشت و آن‌ها را یکی‌یکی برای بازدید برد.
خانه‌ی اول قدیمی بود و نورِ کمی داشت.
خانه‌ی دوم نوساز بود، اما کوچه‌ی باریکی داشت و جایِ پارک پیدا نمی‌شد.
خانه‌ی سوم، واحدیِ هشتاد و چند متری، دوخوابه، با آشپزخانه‌ای دلباز و پذیراییِ پرنور بود.
یکتا با لبخند از اتاق‌ها دیدن کرد و کنارِ پنجره ایستاد:
- این خوبه،  ولی بذار چند تا خونه‌ی دیگه هم ببینیم. شاید بهتر از این پیدا بشه.
کیانوش ساعتش را نگاه کرد:
- نه.
- چرا؟
- چون این خونه رو پسندیدیم. اگه امروز قرارداد نبندیم، ممکنه فردا یکی دیگه بخره. و بیشتر از این نمی‌خوام منتظر بمونم.
- ولی...
- یکتا، همین که گفتم، به من اعتماد کن.
حمیرا دستی به شانه‌ی پسرش زد و گفت:
- عجله نکن مامان. بذار چند روز دیگه هم بگردید، شاید یه خونه بهتر با قیمت کمتر پیدا شد. هول‌هولکی که نمی‌شه.
کیانوش اخم‌هایش را در هم کشید:
- همین امشب تکلیفش رو مشخص کنیم تا همه‌چیز زودتر تموم بشه. من دیگه نمی‌تونم انتظار بکشم ببینم کی یکتا واقعاً مالِ من می‌شه.
یکتا دوباره نگاهی به خانه انداخت. آشپزخانه‌ی سفید، اتاق‌های نورگیر و بالکنِ کوچکش را دوست داشت. برای اولِ زندگی می‌توانست خوب باشد:
- باشه، همینو می‌گیریم.
چند دقیقه بعد دوباره داخلِ بنگاه نشسته بودند.
مشاورِ املاک قرارداد را آماده کرد و مبلغِ بیعانه را گفت.
کیانوش قبل از بیرون آوردنِ کارتِ بانکی‌اش، درخواستِ تخفیف کرد.
مشاورِ املاک گفت:
- واقعاً جا نداره واسه تخفیف دادن. فروشنده گفته همین قیمت.
کیانوش کمی جلو خم شد و با لبخند گفت:
- حاجی، ما تازه اولِ زندگی‌مون یه تخفیف هم شما بده، یه دعایِ خیر هم ما پشتِ سرت می‌کنیم.
مرد خنده‌ای کرد:
- والله سودی واسه ما نمی‌مونه.
- خدا بزرگه، شما هم بزرگی کن.
مشاورِ املاک چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:
- باشه، یه مقدار از کمیسیون و قیمت کم می‌کنم، ولی دیگه آخرشه.
کیانوش نفسِ راحتی کشید:
- خدا خیرت بده.
و بعد کارت را داد و بیعانه را پرداخت.
قرارداد امضا شد و زمانِ تسویه‌ی کامل را برای فردای آن روز گذاشتند.

صبحِ روز بعد، یکتا طلاهای خودش را همراه با طلاهایِ حمیرا داخلِ کیف گذاشت و راهیِ طلافروشی شد.
بعد از فروشِ طلاها، مبلغِ باقی‌مانده‌ی پولِ خانه کامل شد.
ظهرِ همان روز، دوباره به بنگاه رفتند.
کیانوش باقیِ پول را پرداخت کرد. فروشنده رسید را امضا کرد و دسته‌کلید را روی میز گذاشت.
کیانوش کلید را برداشت، چند لحظه به آن خیره ماند و بعد آن را داخلِ دستِ یکتا گذاشت. صاحبِ قبلیِ خانه گفت:
- مبارکتون باشه.
یکتا، کلید را میانِ انگشتانش فشرد:
- یعنی، این خونه،  واقعاً مالِ خودمونه؟
کیانوش لبخند زد، دستش را به آرامی فشرد و گفت:
- آره، اولین خونه‌ی زندگی‌مونه. از این به بعد، هر خاطره‌ی قشنگی که بسازیم، از همین جا شروع می‌شه.

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی‌و هفت

با در دست گرفتن کلید خانه، تمام غم فروش ماشینش را فراموش کرد و جای آن را شادی وصف‌نشدنی پر کرد.

از مشاور املاک خداحافظی کردند و از بنگاه خارج شدند. یکتا پشت سر کیانوش بر روی موتور جا گرفت و قبل از روشن کردن موتور، درخواست کرد که به شیرینی‌فروشی برود تا کمی شیرینی بخرد.

یک ساعت بعد، کیانوش جلوی در خانه پارک کرد و یکتا پیاده شد و رو به کیانوش گفت:

- کی می‌ری دنبال سند خونه؟

- زود می‌رم دنبالش، شاید فردا رفتم.

- باشه، پس دیگه کارای سند با تو.

کیانوش لبخندی زد و گفت:

- به هیچ چیزی نمی‌خواد فکر کنی. روزای سختمون داره تموم می‌شه، دیگه خوشبختیه که داره میاد سراغمون.

بعد با چشم و ابرو اشاره‌ای به در خانه کرد:

- برو تو دیگه، اینجا نایست. فقط وقتی به مامانت گفتی خونه خریدیم، بعدش بیا بهم بگو واکنشش چی بود. خیلی دلم می‌خواد اون لحظه چهرش رو ببینم.

یکتا اخم مصنوعی بر روی چهره نشاند و جعبه را به دست راستش داد و به سمت در خانه قدم برداشت:

- آفتاب خورده تو مغزت دیگه داری چرت و پرت می‌گی. برو مراقب خودت باش، خداحافظ.

کیانوش با تک‌ خنده‌ای، خداحافظی کوتاهی کرد و قبل از حرکت کردن، گوشی‌اش را که زنگ می‌خورد جواب داد و رفت.

یکتا مسیر رفتنش را نگریست و باز هم مثل تمام روزهای قبل، علامت سؤال بزرگی در سرش نقش بست که تماس‌گیرنده که بود؟

زنگ در خانه را فشرد و بعد از چند ثانیه، در با صدای تیکی باز شد. وارد شد و در فلزی را پشت سرش بست. از کنار درخت انگور و انجیر گذشت، کفش‌هایش را از پا درآورد و وارد خانه شد.

- سلام، خوش اومدی. این چیه تو دستت؟

یکتا با شادی جعبه شیرینی را بالا آورد و به آرامی تکانش داد و رو به مادرش گفت:

- تادا! شیرینی خریدم، خونه خریدیم.

سایه ابروهایش را بالا انداخت و با تعجب گفت:

- خونه خریدید؟ به این زودی؟

یکتا جعبه شیرینی را روی میز عسلی وسط خانه گذاشت و بند زردرنگ دورش را باز کرد. یکی از نان‌ خامه‌ای‌ها را برداشت و جلوی دهان مادرش گرفت:

- آره دیگه، کیا گفت تا پول تو دستمونه، زود بخریم.

سایه نان‌خامه‌ای را از دست دخترش گرفت و گازی زد:

- خوبه، مبارکه. چرا خبر ندادی منم بیام ببینم؟

یکتا روی مبل دو نفره نشست و شالش را کنارش گذاشت. کمرش را به دسته مبل تکیه داد و پاهایش را روی دسته دیگر دراز کرد:

- والا من خودم هم خبر نداشتم قراره بخریم. گفتم می‌رم فقط نگاه می‌کنم، خریدنش کلاً یهویی شد. ولی وقتی کار سندش درست شد، باهم میریم خونه رو ببین. کابینتش باید عوض بشه، خیلی تعریفی نیست.

نیکا از اتاق خواب بیرون آمد. با دیدن یکتا و جعبه شیرینی، هدفونش را از روی گوشش برداشت و دور گردنش انداخت. دولا شد و یکی از نان‌خامه‌ای‌ها را برداشت و گاز بزرگی زد که تقریباً نصف نان‌خامه‌ای را خورد. با دهان پر گفت:

- چی شده شیرینی به دست اومدی خونه؟ قضیه چیه؟

قبل از اینکه یکتا چیزی بگوید، سایه گفت:

- یکتا و کیانوش خونه خریدن.

نیکا دولا شد و یک شیرینی دیگر برداشت و گفت:

- عه، مبارک باشه! ولی فکر نکن همین یه جعبه شیرینی کافیه‌ها، باید شام بدی.

یکتا چشم‌غره‌ای رفت و درب جعبه را بست و شیرینی را برداشت و به سمت آشپزخانه رفت:

- تو فعلاً جلوی شکمت رو بگیر، کمتر شیرینی بخور تا قندت نزده بالا. باشه چشم، شام هم بهت می‌دم.

درب یخچال را بست و تهدیدوار‌به نیکا نگاه کرد:

- دوتا امروز خوردی، نبینم بری باز برداری‌ها. نیکا یعنی تعداد دونه‌های شیرینی تو دستمه، ببینم ازش کم شده، من می‌دونم و تو.

نیکا پاهایش را روی میز عسلی بر روی هم انداخت و کنترل را برداشت و گفت:

- خب حالا کی با دوتا دونه شیرینی قندش زده بالا رو به موت شده که من بخوام بشم؟ باشه بابا، نمی‌خورم.

سایه اخم‌هایش را در هم کرد و کنترل را از دست نیکا کشید و گفت:

- مگه فقط مردن هست؟ بزنن پات رو قطع کنن خوبه؟ راضی می‌شی؟

نیکا غرولندکنان از جلوی تلویزیون بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت:

- مردم پوست سفید و چشم ‌رنگی بهشون ارث می‌رسه، ما هم مرض قند!

یکتا با دیدن رفتن نیکا به اتاق و سرگرم بودن مادرش، فرصت را غنیمت شمرد و به سمت اتاق رفت. از زمانی که ویپ را بین لباس نیکا پیدا کرده بود، آنقدر مشکل سر راهش افتاده بود که وقت نکرده بود برود و با نیکا صحبت کند و قضیه ویپ را معلوم کند.

روی تخت نشست و به نیکا نگاه کرد که سرش در گوشی است:

- گوشی رو بذار کنار، کارت دارم.

نیکا چند ثانیه‌ای به چهره یکتا نگاه کرد و بعد از ارسال کردن پیامش، دکمه‌ی پاور گوشی‌اش را فشرد و از صفحه روی تخت گذاشت. روبه‌روی یکتا نشست، دست‌هایش را روی سینه به هم قفل کرد و همانطور که به دیوار تکیه زده بود، گفت:

- بله، بفرمایید، گوشم با شماست.

یکتا نگاه از گوشی نیکا گرفت و به مردمک چشمانش که دو دو می‌زد چشم دوخت:

- می‌دونی که می‌خوام راجب چی باهات صحبت کنم.

- گفتم که مال محدثه بود.

چشم‌هایش را چند ثانیه بست تا آرامشش را حفظ کند و گفت:

- اگر مال محدثه بود، بین لباس‌های تو چیکار می‌کرد؟

- تازه خریده بود، می‌خواست مامانش نفهمه، داده بود من قایمش کنم.

یکتا ابروهایش را بالا انداخت و بی‌حرف نگاهش کرد. چند ثانیه در سکوت گذشت و آخر به آرامی گفت:

- نیکا، چرا دروغ می‌گی؟ محدثه جلوی باباش سیگار می‌کشه، بعد از داشتن ویپ ترسیده؟

نیکا نفسش را در سینه حبس کرد و سعی کرد دروغ دیگری جور کند، اما هرچه فکر کرد، چیزی به ذهنش نرسید. نفسش را با فشار از سینه‌اش خارج کرد و گفت:

- خیله خب، باشه دروغ گفتم، مال خودمه.

و قبل از اینکه یکتا فرصت کند سخن بگوید، سریع ادامه داد:

- ولی آبجی، تو رو خدا عصبی نشو، چیزی هم به مامان نگو.

یکتا دندان‌هایش را بر روی هم فشرد و گفت:

- اگر می‌خواستم به مامان بگم، همون روز اول می‌گفتم. از کی می‌کشی؟ چند وقته؟

 

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌#پارت سی‌و هشت

با صدایی آرام گفت:
- نمی‌کشم.

یکتا با خشم از جا بلند شد و به سمت کشوی پاتختی رفت. ویپ را برداشت و در کشو را محکم بست که صدای بدی تولید کرد.

جلوی نیکا ایستاد و ویپ را در مقابل چشمانش قرار داد و با صدایی که سعی می‌کرد کنترلش کند تا بالا نرود، گفت:
- اگه نمی‌کشی، پس این بین لباسات چیکار می‌کنه؟ محض دل‌خوشی گذاشتیش اونجا؟ من و چی فرض کردی نیکا؟

نیکا دستانش را در هم قفل کرد و با استرس با ناخن شصتش بازی کرد و سرش را به زیر انداخت و با صدایی لرزان گفت:
- دروغ نگفتم، واقعاً نمی‌کشم اون رو... هدیه گرفتم.

یکتا همانطور که جلویش ایستاده بود، کمی مکث کرد و بی‌حرف سرتاپایش را نگاه کرد. بر روی تخت خود نشست و گفت:
- کی بهت هدیه داده؟ همین پسره که باهاش حرف می‌زنی؟

نیکا با ضرب سرش را بالا آورد که صدای ترقِ استخوان گردنش بلند شد:
- تو از کجا می‌دونی من با کسی حرف می‌زنم؟

یکتا پوزخندی زد و ویپ را آرام بر روی تخت انداخت:
- وقتی تا نصف شب بیداری، گوشی دستت، تو شارژ باهاش کار می‌کنی، هی می‌خندی، گوشیت زنگ می‌خوره می‌ری تو اتاق جواب می‌دی، اینا نشونه چیه؟ واقعاً فکر کردی من نمی‌فهمم چته؟ نیکا، من تو رو دنیا نیاوردم، ولی بزرگت کردم. این مدت هم اگر چیزی نگفتم، فقط به خاطر این بود که می‌خواستم خودت بیای و بهم بگی.

نگاهش کرد که در سکوت به دستانش زل زده بود و با انگشتانش بازی می‌کرد.

دستی بر صورتش کشید و پوفی کرد. بلند شد و بر کنار نیکا نشست. دستانش را در دست گرفت و با صدایی آرام که مهربانی در آن موج می‌زد، گفت:
- خواهر من، ابجیه من، نشناخته می‌تونم بگم این پسر آدم به‌دردبخوری نیست.

نیکا هول‌زده دهان باز کرد:
- یکتا، به خدا...

یکتا دستش را به نشانه سکوت بالا آورد و حرفش را قطع کرد:
- بذار حرفم رو تموم کنم. اگر اندازه سر سوزنی واسه این پسر ارزش داشتی، یا پسری بود که شخصیت درستی داشت، هیچ‌وقت بهت ویپ هدیه نمی‌داد که با اون بخواد با سلامتیت بازی کنه. امروز ویپ بوده، نکنه فردا قراره شیشه بهت بده؟ دو کیلو سیب بهت هدیه می‌داد، ارزشش بیشتر بود تا این.

و بعد با انگشت اشاره، ویپ روی تختش را نشان داد.

نیکا نگاه از ویپ گرفت و گفت:
- عجولانه داری قضاوت می‌کنی. رامین اصلاً نمی‌دونست من اهلش نیستم، واسه همین همچین چیزی بهم هدیه داد. وگرنه نه پسره بی‌شخصیتی هست، نه...

حرفش را نیمه ‌گذاشت و نگاه به چشمان یکتا دوخت:
- چطوری باهم آشنا شدید؟

یکتا تیکه بر دیوار پشت سرش داد و چتری‌هایش را از جلوی چشمانش کنار زد:
- روزی که باهم رفتیم مکانیکی، یادته؟

یکتا چشمانش را ریز کرد و به آن روز فکر کرد:
- اون روز که تو اصلاً از ماشین پیاده نشدی، با کی آشنا شدی؟

- خب... راستش... اون روز که از مکانیکی برگشتیم، شبش دیدم یکی تو اینستا بهم پیام داد. نگاه کردم دیدم... شاگرد مکانیکی هست.

ابروهای یکتا از فرط تعجب به بالا پرید:
- شاگرد صدیقی؟ پیج تو رو از کجا پیدا کرد؟

نیکا ساعد دستش را خاراند و شانه‌ای بالا انداخت:
- مثل اینکه رامین اونجا وقتی من و می‌بینه ازم خوشش میاد. بعد که میریم، پاپیچ صدیقی می‌شه ببینه تو قبلاً اونجا رفتی یا نه. صدیقی هم سر بالا جواب می‌داده. آخر با یه طرفندی از زیر زبونش می‌کشه و می‌فهمه که مشتری دائمیش هستی. وقتی که صدیقی حواسش نبوده، می‌ره سر گوشیش، رمز نداشته، راحت بازش می‌کنه...

ناگهان درب اتاق باز شد و نیکا صحبتش را ادامه نداد.

هر دو به درب اتاق نگاه کردند که سایه نصف تنش را در اتاق انداخته بود و در را با دست گرفته بود:
- شام چی می‌خورید؟ مرغ بندری خوبه؟

یکتا سرش را به نشانه منفی به بالا انداخت:
- نه، امشب قراره نیکا واسمون املت بپزه با پیاز و سبزی بخوریم.

و با شیطنت به چهره درهم ‌و اخموی نیکا نگاه کرد.

 

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی‌ونه

 

سایه خنده‌ای کرد و گفت:

- اوه چی شده؟ آفتاب از کدوم طرف در اومده نیکا قراره آشپزی کنه؟

نیکا دست‌هایش را بر روی سینه در هم گره زد و با حرص گفت:

- نمی‌خواستم آشپزی کنم، هم دختر خانمت به زور کرد تو پاچم.

سایه همین که خواست از اتاق خارج شود و درب را ببندد، پشیمان شد و دوباره برگشت و با چشم‌های ریز شده نگاهشان کرد:

- شما دوتا چی می‌گید نشستید سر کردید تو سر هم پچ‌پچ می‌کنید؟

نیکا و یکتا نگاهی به همدیگر انداختند و یکتا گفت:

- هیچی، داشتیم راجب مراسم عقد صحبت می‌کردیم.

سایه سری تکان داد و از اتاق خارج شد و درب را نیمه‌باز گذاشت.

یکتا با دست ضربه‌ای به پای نیکا زد:

- پاشو برو در رو ببند.

نیکا پوفی کشید و چشم‌هایش را در حدقه چرخاند. بلند شد و درب را بست و دوباره بر روی تخت کنار یکتا جای گرفت:

- خب می‌گفتی.

- چی می‌گفتم؟ آها، هیچی. دیگه رفته سر گوشی صدیقی، شماره‌ی تو رو پیدا کرده...

- چجوری شماره‌ی من رو پیدا کرده؟ مگه می‌دونسته صدیقی شماره‌ی من رو چی سیو کرده؟

نیکا به نشانه‌ی مثبت سر تکان داد:

- وقتی که کارت داده بودی حساب کنه، از روی کارت اسم و فامیلیت رو خونده بوده. اسمت رو سرچ می‌کنه، شمارت رو پیدا می‌کنه، تو گوشیش سیو می‌کنه. بعد که اینستا مخاطباش رو همگام‌سازی کرده، پیجت براش اومده بالا و از صفحه‌ی تو، پیج من رو پیدا می‌کنه و... بهم پیام می‌ده.

- و تو هم فوری قبول کردی!

- نه به خدا، اول اهمیت ندادم. ولی دیگه هی پیام داد و حضوری اومد و...

یکتا میان حرفش پرید و مچ‌گیرانه گفت:

- وایسا وایسا، چجوری محل نزاشتی بهش ولی باهاش قرار گذاشتی؟

نیکا دستی میان موهایش کشید و پشت سرش را خاراند:

- نه ببین، اشتباه متوجه شدی. قرار نذاشتیم که.

- پس چی؟

- با بچه‌ها یک دفعه رفته بودیم بیرون، یه کافه بودیم. من لایو گرفته بودم، لایوم رو دیده بود و از منوی روی میز اسم کافه رو دیده بود و اینجوری اومد پیشم و حضوری دیدمش. بعدم یکتا، خب خیلی جنتلمن بازی درآورد، منم خوشم اومد ازش، دیگه قبول کردم.

یکتا بالشت را از بغل نیکا درآورد و روی تخت گذاشت. بر رویش دراز کشید و دو دستش را زیر سرش در هم قفل کرد. پای راستش را بر روی چپ انداخت و آرام تکان داد:

- مثلاً چه جنتلمن بازی درآورد؟

نیکا جایش را تغییر داد و کمی به سمت یکتا مایل شد و با ذوق گفت:

- خب می‌دونی، مثلاً وقتی بار اول اومد کافه نذاشت هیچکس چیزی حساب کنه. دوتا میز بودیم، دوتاش رو حساب کرد. بعد کافه رفتیم بیرون، واسم یهویی بدون اینکه متوجه بشم گل خرید. یه دفعه دیگه رفتیم بیرون، من و برد لوازم آرایشی واسم کلی وسیله خرید. باورت می‌شه تو لوازم‌آرایشیه یه جا ۲۰ تومن کارت کشید؟

یکتا با ابروهای بالا پریده نگاهش کرد و با تعجب گفت:

- نیکا، چی داری می‌گی؟ ۲۰ تومن خرج یک ماه یه خانوادس. مگه شاگرد مکانیکی چقدر درآمد داره که اینجوری خرج بکنه واسه دوست دخترش؟!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل

 

نیکا دوباره برگشت و به دیوار تکیه داد:

- چون واقعاً شاگرد مکانیکی نیست. رامین در اصل...

با صدای بلند سایه، که می‌گفت:

- نیکا، قراره شام بهون بدی یا سحری؟ پاشو دیگه!

حرفش را نیمه‌کاره رها کرد و با ابروهای بالا پریده گفت:

- پاشم برم شام رو درست کنم که الان جیغ مامان درمیاد.

همانطور که از روی تخت بلند می‌شد، انگشتش را تهدیدوار جلوی یکتا تکان داد:

- آی خانم، من نمی‌خواستم شام درست کنم، تو به زور انداختی گردنم. حالا هم باید پاشی کمک کنی.

یکتا دستش را در هوا تکان داد و گفت:

- اوو یه املت درست کردن که دیگه کمک نمی‌خواد.

و بعد هم با لحن تمسخرآمیزی ادامه داد:

- همسایه‌ها یاری کنید، نیکا شوهر داری کنه!

نیکا درب اتاق را باز کرد و با اخم غرید:

- پاشو بیا دیگه، می‌دونی من آشپزی بدم میاد. اذیت نکن دیگه یکتا.

یکتا سری تکان داد و از روی تخت بلند شد و پشت سر نیکا وارد آشپزخانه شد.

درب یخچال را باز کرد و چند تا گوجه و فلفل دلمه‌ای شسته‌شده را روی تخته گذاشت. از جاپیازی یک حبه سیر و یک عدد پیاز برداشت، پیاز را از دور برای نیکا پرت کرد که او هم در یک حرکت در هوا با دو دست گرفت.

- تا من گوجه و فلفل دلمه خرد می‌کنم، تو پیاز داغ بگیر.

گوجه‌ها را از وسط قاچ کرد و نگینی خردشان کرد. فلفل دلمه‌ها را هم همانند گوجه‌ها چاقو کشید و به پیاز داغ‌های داخل ماهیتابه اضافه کرد.

وقتی فلفل دلمه‌ها تفت داده شدند، گوجه‌ها را اضافه کرد و سیر را بر رویشان رنده زد و درب تابه را گذاشت تا آب گوجه‌ها جمع شوند.

به کابینت پشت سرش تکیه زد و دستانش را روی لبه‌های کابینت گذاشت:

- قرار بود تو شام درست کنی نه من؛ عکسش کو؟

نیکا با گیجی نگاهی به یکتا کرد:

- عکس کی؟

- شازده دیگه.

نیکا سریع از آشپزخانه نگاهی به سالن انداخت تا ببیند مادرش متوجه مکالمه‌شان هست یا نه. با دیدن اینکه مادرش متوجه نیست، نامحسوس نفس آسوده‌ای کشید. وارد گالری‌اش شد و بعد از باز کردن عکسی، گوشی را به طرف یکتا برگرداند.

یکتا دست دراز کرد و گوشی را گرفت و روی چهره‌ی پسر زوم کرد.

پسری با پوست گندمی، چشمانی سبز و موهایی قهوه‌ای دستش را دور گردن نیکا انداخته بود و هر دو خندان عکس گرفته بودند.

گوشی را به نیکا برگرداند:

- اون روز درست نگاهش نکردم، قیافش بد نیست.

نیکا ابروهایش را به بالا انداخت و تابی به گردنش داد:

- مگه می‌شه انتخاب من بد باشه؟

- اوهوه، خوش‌سلیقه! پاشو سبزی بریز تو سبد، میز هم بچین.

درب تابه را برداشت و به گوجه‌هایی که آبشان کشیده شده بود رب اضافه کرد و بعد از هم زدن، بر رویشان تخم‌مرغ شکاند.

دو دستگیره روی میز گذاشت و تابه را رویشان قرار داد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:

- مامان، بیا شام.

- الان میام.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و یک

 

سایه با دستمالی که روی شانه‌اش انداخته بود وارد آشپزخانه شد و نگاهی به تابه انداخت:

- به‌به، بالاخره یه روزم شد بوی غذای سوختنی نیاد.

نیکا با اخم ساختگی گفت:

- یعنی منظورتون منم؟

سایه لبخندی زد و گفت:

- غیر از تو مگه آشپز دیگه‌ای هم تو این خونه داریم که هر بار قابلمه رو می‌ذاره رو گاز، من فاتحه‌شو می‌خونم؟

یکتا پشت میز نشست و با خنده گفت:

- مامان، انصاف داشته باش. امروز من کمکش کردم.

سایه ابرو بالا انداخت:

- کمکش کردی؟ پس یعنی باز خودت غذا رو درست کردی.

نیکا قاشقی برداشت و با اعتراض گفت:

- به خدا پیازاش رو من سرخ کردم.

- آره، اونم با نظارت مستقیم سرآشپز.

هر سه با هم خندیدند.

یکتا ظرف سبزی را به سمت خودش کشید و سایه سه بشقاب آورد و بینشان تقسیم کرد. بعد قاشقی از املت داخل بشقاب نیکا ریخت:

- بخور ببینم، دستپخت خودتو دوست داری یا نه.

نیکا لقمه‌ای گرفت، چند بار جوید و با غرور گفت:

- بد نشده‌ها.

یکتا خندید:

- آره، چون هشتاد درصدش کار من بوده.

نیکا بی‌درنگ تکه‌ای نان مچاله کرد و به سمت خواهرش پرتاب کرد. نان به شانه‌ی یکتا خورد و روی سفره افتاد:

- دروغگو!

یکتا هم تکه‌ای نان برداشت که سایه با اخم ساختگی میان حرفشان پرید:

- اِ اِ، سر سفره نون پرت می‌کنید؟ حرمت نون رو نگه دارید.

هر دو همان لحظه آرام شدند و زیر لب گفتند:

- چشم.

چند ثانیه سکوت برقرار شد و فقط صدای برخورد قاشق‌ها با بشقاب شنیده می‌شد.

سایه نگاه محبت‌آمیزی به دخترهایش انداخت و آهسته گفت:

- خدا رو شکر، همین که می‌بینم دوتاتون کنار هم می‌خندید، خستگی همه روز از تنم درمیاد.

یکتا لبخند زد:

- چرا یهویی احساسی شدی؟

سایه شانه‌ای بالا انداخت:

- سن آدم که بالا میره، الکی هم احساساتی میشه. تا چشم به هم بزنم، شما دوتام از پیشم رفتین.

نیکا لقمه‌اش را پایین داد و گفت:

- من که جایی نمیرم.

سایه با شیطنت نگاهش کرد:

- فعلاً که نمیری. بذار یه خواستگار قد بلند با ماشین شاسی‌بلند پیدا بشه، اون وقت خودت جلوتر از همه چمدون می‌بندی.

نیکا با خنده گفت:

- حالا اگر واقعاً شاسی‌بلند دار باشه، اون موقع نظرم تغییر می‌کنه و میرم.

سایه رو به یکتا کرد و با لبخندی پر از مهر گفت:

- این یکی که از الان دلش رفته خونه‌ی شوهر. فقط مونده هر روز ساعت بشماره کی عروسیش برسه.

گونه‌های یکتا سرخ شد:

- مامان!

- چی مامان؟ مگه دروغ می‌گم؟ هر وقت اسم کیانوش میاد، برق چشات یه جور دیگه میشه.

نیکا با خنده گفت:

- مامان، امروز که خونه خریدن، از وقتی اومده لبخند از رو لبش جمع نمیشه.

یکتا برای فرار از نگاه آن دو، لیوان دوغش را برداشت و جرعه‌ای نوشید.

سایه همان‌طور که با لبخند نگاهش می‌کرد، گفت:

- الهی همیشه همین‌قدر خوشحال باشی مادر. خدا قسمت کنه دفعه بعدی که دور این سفره جمع می‌شیم، خبرای خوب‌تر بشنویم.

یکتا نگاه کوتاهی به مادرش انداخت و لبخند آرامی زد:

- ان‌شاءالله.

شام را در صحبت‌ها و شوخی‌های نیکا و یکتا تمام کردند و بعد از جمع کردن میز و شستن ظرف‌ها، به هال رفتند و روی مبل نشستند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و دو

 

- این سریاله، قسمت جدیدش نیومده هنوز؟

یکتا نگاهی به مادرش کرد و گفت:

- چندشنبه هست امروز؟

به جای سایه، نیکا جواب داد:

- دوشنبه.

- آره، فکر کنم اومده. الان می‌ذارم نگاه کنیم.

گوشی‌اش را برداشت و نام سریال را جست‌وجو کرد.

- نیکا، برو از تو کابینت یکم تخمه بیار.

- وای مامان، ول کن، تازه شام خوردیم.

- وا، خب تو نخور. پاشو برو واسه من بیار.

نیکا بلند شد و به آشپزخانه رفت. یکتا فیلم را بر روی تلویزیون انداخت و در حالی که تیتراژ را رد می‌کرد، گفت:

- کنار اون تخمه‌آبلیمویی‌هایی که واسه مامان می‌آری، یکم تخمه‌پیازجعفری هم واسه من بیار.

- کجا هست پیازجعفری‌ها؟

به جای یکتا، سایه گفت:

- کابینت پایینی دیگه.

نیکا کمی مکث کرد و گفت:

- نیست مامان.

- چرا، همونجاست، درست نگاه کن.

دوباره بعد از کمی سکوت با کلافگی گفت:

- وای مامان، می‌گم نیست. کجا گذاشتی؟

- می‌گم همونجاست، درست بگرد. حتماً خودم باید بیام نشونت بدم؟

- مامان، والا اینجا... عه، چرا هست، پیداش کردم.

نیکا همراه با دو ظرف تخمه به کنارشان برگشت. یکی را به مادرش داد و دیگری را به یکتا داد و خودش هم در کنارش جای گرفت.

سکوت خانه را صدای فیلم و ترق‌ترق تخمه می‌شکست.

یکتا همانطور که نگاهش به سریال بود، سرش را به گوش نیکا کمی نزدیک کرد و گفت:

- می‌گم، نگفتی این شازده ۲۰ تومن از کجا آورده؟

نیکا نگاهی به مادرش انداخت که غرق فیلم بود و بعد از اطمینان حاصل کردن از اینکه مادرش متوجه مکالمه‌شان نیست، با صدای آرامی گفت:

- از نسل قاجاره.

یکتا متعجب نگاهش کرد و گفت:

- چی؟

- می‌گم رامین واقعاً شاگرد مکانیک نیست. از نسل قاجاره.

یکتا پوست تخمه را در ظرف انداخت:

- واقعاً نمی‌فهمم یعنی چی؟ نسل قاجار بودن چه ربطی به شاگردی داره؟

- ببین، بابای رامین از نوادگان عباس میرزا هست، بعد تاجر فرش هم هست. وضع مالیشون خیلی خوبه، خوب واسش کمه، خیلی پولدار هستن. رامین از تجارت خوشش نمیاد، باباش هم خیلی اصرار داشته که باید بیای کنار دست خودم کار کنی و بری سر کار. رامین هم واسه اینکه باباش رو بپیچونه، می‌ره با داداشش حرف می‌زنه می‌گه من دلم می‌خواد برم مکانیکی یاد بگیرم. خلاصه داداشش می‌ره باباش رو راضی می‌کنه، رامین رو هم می‌ذاره پیش دوستش که مکانیکی داره، همین آقای صدیقی، که کار کنه.

- خب؟

- خب به جمالت، در کل رامین از کار کردن خوشش نمیاد. خانوادشون انقدر دارن که تا هفت نسل بعد هم سر کار نرن، می‌تونن به راحتی زندگی کنن. این قضیه مکانیکی هم به بهونه بوده واسه اینکه باباش دست از سرش برداره. مکانیکی هم یک روز می‌ره، ده روز نمی‌ره.

- داداشش چرا نمی‌ره پیش باباش کار کنه؟ اصلاً چند سالشه که خانواده به حرفش گوش می‌دن؟

- کی؟ رهام؟

یکتا با ابرو بالا پریده نگاهش کرد و گفت:

- اوه چه صمیمی! رهام!

نیکا با آرنج به دست یکتا ضربه‌ای زد و گفت:

- عه، اذیت نکن دیگه. داداشش رهام بزرگه، سی‌سی‌وخرده‌ای داره. چون خودش وکیله و دفتر حقوقی هم داره، نمی‌ره پیش باباش کار کنه. اینکه چرا خانواده حرفش رو گوش دادن، خدا می‌دونه. رامین خیلی حرفی به من نزده، یه بار پرسیدم، یه جواب سر‌بسته بهم داد گفت سر یه مسئله‌ای با مامان باباش قهره، جدا زندگی می‌کنه. بعدم دیگه چیزی نگفت، منم حرفی نزدم.

یکتا با بهت دهان گشود:

- اینا تو چه دوره‌ای زندگی می‌کنن؟ نسل قاجار دیگه چیه؟

- آه چی می‌گید شما دوتا؟ هی پچ‌پچ می‌کنید؟ داریم فیلم نگاه می‌کنیم‌ها؛ هرچی بلنده بگید منم بشنوم خب!

یکتا و نیکا کمی از هم فاصله گرفتند. نیکا گلویی صاف کرد و گفت:

- ببخشید مامان، ادامه فیلمت رو نگاه کن.

سایه با چشم‌غره‌ای نگاه از دو دخترش گرفت و تا اتمام فیلم، هر سه ساکت به تماشای فیلم مشغول شدند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...