گل سرخ 2 ارسال شده در 8 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 8 شهریور (ویرایش شده) عنوان: بازی احمقانه نویسنده: تینا فروغی خلاصه: داستانِ دو نفر که هیچکدام برای آغاز آماده نبودند، دو مسیری که اتفاقی به هم میرسند و زمانی طولانی طول میکشد تا بفهمند آنچه میانشان جریان دارد نه تصادف است، نه عادت و نه بازی، بلکه پای سرنوشت در میان است. روایتی از قدمهایی که آهسته برداشته میشوند؛ از احساسی که آرامتر از نسیم میرسد اما محکمتر از هر طوفانی، ریشه در دل میزند. این رمان دربارهی عشق نیست؛ دربارهی لحظهی قبل از اعتراف است لحظهی لرزانی که آدم نمیداند بماند یا عقب برود نمیداند نزدیکتر شود یا عقبتر. دربارهی آرامترین ترسها، گرمترین فاصلهها و نبضهایی که بیصدا، اما یکصدا به هم میرسند. مقدمه: گاهی زندگی آرام و بیهوا دو روح خسته را روبهروی هم مینشاند؛ روحهایی که نه بهدنبالِ یافتناند و نه آمادگی پذیرفتن دارند. اما در سکوتهای ساده، در گفتوگوهای ظاهراً بیاهمیت و در لبخندهایی که نمیدانند از کجا آمدهاند چیزی شروع میشود چیزی شبیه جوانه زدنِ احساس، شبیه زمزمهی یک موسیقی آرام که نامش را نمیدانیم اما خوب میفهمیمش. این داستان لمس آهستهی دو جهان است؛ جهانی که با احتیاط نزدیک میشود و جهانی که با بیقراری دور نمیشود. جایی میان شوخی و جدی میان فاصله و نزدیکی، میان نترسیدن و ترسیدن، لحظههایی شکل میگیرد که آدم را به خودش اعتراف میدهد: «بعضی نگاهها، اگرچه کوتاه، میتوانند بلندترین فصل زندگی باشند» ویرایش شده 8 شهریور توسط گل سرخ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
گل سرخ 2 ارسال شده در 8 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 شهریور پارت 1 گوشی را از دست راست، به دست چپم دادم و پایین آوردم تا فیلم را قطع کنم؛ هرجا میرفتم از آن مکان فیلم میگرفتم تا یادم بماند هر چند که همه را در خاطراتم با تمام وجود ثبت و حفظ میکردم اما خب اینگونه حس بهتری داشتم از اینکه با نگاه کردن به فیلمها به زمان آنها سفر کنم برایم حس بهتری به ارمغان میآورد. هنوز فیلم را قطع نکرده بودم که گوشی از دستم کشیده شد؛ با تعجب به سمت مهران برگشتم! گوشی را سمت خودش گرفته بود و جلوی دوربین ادا در میآورد! حرصم گرفت! دست دراز کردم تا موبایل را پس بگیرم که او هم دستش را بالا برد و عقب رفت. با لج نزدیک او رفتم و آستین لباسش را گرفتم و در میان مشت خود فشردم و سعی کردم دستش را پایین بیاورم اما او با کوبیدن انگشت اشارهاش به پهلوی من باعث شد جیغام که جلوی آن را تا آن لحظه گرفته بودم به هوا رود. - مهران! موبایلمو بده... اون اداهای زشت رو در نیار! در سکوت و بدون هیچ صحبتی ابرو بالا انداخت که همین بیشتر آزارم داد. این پسر عموی رو مخ من همیشه همینگونه روی اعصاب من راه میرفت! اینبار بدون کنترل کردن صدایم جیغ زدم که گوشی را کف دستم گذاشت و گفت: - بگیر. چقدر صدات تیزه جیغ جیغو! - من صدام تیزه؟! من کجام جیغ جیغوئه؟ مهرانه خندید و به تایید حرف برادرش در گوشم زمزمه کرد: - حق با داداشمه خب، خیلی جیغجیغویی. قیافمو کج کردم و گفتم: - ایی...خودش زبون داره لازم نیست تو طرفشو بگیری. این را گفتم و رفتم سمت دیگر جنگل سرسبزی که در آن قدم میزدیم. این دو خواهرو برادر همیشه همینطور هستند، باهم دست به یکی میکنند و سر به سر من میگذارند و انتظار دارند من چیزی نگویم و سکوت کنم؛ خب وقتی زور من به او و برادرش نمیرسد چکار کنم؟ وسیلهی دفاعی دیگری به جز این جیغجیغ ها دارم؟ اطراف را نگاهی انداختم فقط خودم بودم، طبق معمول با این دو تنها ماندهام! نسیم وزید و سوز سوزان سرما را به زیر شال بافت نازکم فرستاد وسط پاییز است و هوا روبه سردی است؛ در این هوای نمناک و دائم بارانی پاییز عمه جان هوس شمال آمدن کرده بود! آن هم در این عمارت بیدرو پیکر قدیمی که کنار جنگلی به این بزرگی است. این همه جا من ماندهام چرا پدربزرگشان اینجا را انتخاب و در آن عمارت را بنا کرده است؟! هوا رو به تاریکی میرفت و من همچنان درحال قدم زدن بودم؛ آسمان تیرهی شب که پدیدار شد زنگ موبایلم به صدا درآمد. نگاهی به صفحهی روشن آن که در تاریکی چشم را میزد انداختم و لبخندی به اسم(♡بابا)زدم و تماس را وصل کردم. - جانم بابایی؟ صدایش با کمی نگرانی در گوش من پیچید: -کجایی دختر؟ -همین دوروبر. - همه برگشتن تو هنوز داری میچرخی؟ - چیزی نشده که... الان منم برمیگردم. - زود بیا! - چشم. راهی را که میرفتم رها کردم و برگشتم. هوا خیلی تاریک شده بود اما سیاهی و سکوت آن من را نمیترساند چرا که درخشش نور سکهی نقرهای ماه، که از میان شاخهها میگذشت آنچنان زیبا بود که به دل مینشست و شیرینی آن هراس را از من دور میکرد. چشم میگرداندم و اطراف را زیر نگاهم میگذراندم و از زیباییهای شبانگاه طبیعت لذت میبردم که سایهی شخصی را پشت سرم دیدم. سعی کردم به روی خود نیاورم و تصور میکردم توهم زدهام اما وقتی دستی روی شانهام نشست دست و پاهایم از حرکت ایستادند و در جای خود خشک شدم! صاحب دست پوزخند زد و من صدای پوزخندش را خیلی واضح شنیدم؛ پوزخندی که دلهره را به تک به تک سلولهای یخ زدهام از سرمای نم باران تازه بارش گرفته، تزریق میکرد. دست او از روی شانهام پایین رفت و دور کمر من حلقه شد و با صدای بلندی که رعشه به تن من میانداخت گفت: - بچهها بیاید؛ امشب شب ماست! بیشتر شدن ترس در وجودم با این جملهای که بر زبان آورده بود از شوک خارجم کرد و مرا به خودم آورد. جیغ بلندی کشیدم و با آرنج محکم به پهلوی غریبه ضربه زدم و با پا به پشت زانواش لگد زدم که زمین خورد. شروع به دویدن کردم اما خب او هم کم نیاورد و با همراهانش شروع به دنبال کردن من در دل تاریکی کردند. صدای هر قدم آنها را پشت سر خود میشنیدم و قلبم خود را با بیقراری به سینهام میکوبی. نمیدانستم به کدام سمت این جنگل انبوه و رطوبت گرفته از بارانی که شدت بیشتری گرفته بود و صدای فرود آمدن قطرات آن روی برگهای خشکیده در گوشم میپیچید فرار میکردم. فقط میخواستم از یک سوی آن خارج شوم. نمیدانم چقدر گذشت که جاده را از بین درختها دیدم، جادهای که میدانستم به در بزرگ آهنی طلایی رنگ که در پشت آن پدر و مادرم انتظارم را میکشند میرسد. درست ل*ب جاده، پایم به کندهی درختی گیر کرد و درد بدی در سرم پیچید، همه چیز گنگ شد و دیگر چیزی جز برخورد قطرات باران با گونههای خیس از اشکم و چند سایه و صداهای نامفهوم نفهمیدم... . *** صبح برای شکار به جنگل آمده بودیم... داداش علاقهای به این کار نداشت اما به اصرار ساسان رفیق گرمابه و گلستانش و من قبول کرد. بعد از شکار ساسان خودش تنها برگشت و من و داداشم با دوربین عکاسیاش ماندیم تا او عکسهای بیشتری را برای کلکسیون عکسهایش ثبت کند و حالا، هنگام برگشت راه را گم کرده بودیم و ساعتها در این جنگل بی سر و ته سرگردان بودیم. شانه به شانهام همراهم میآمد اما ناگهان خسته روی تخته سنگی نشست و خود را ملامت کرد: - برای ساسان قیافه گرفتیم که خودمون بر میگردیم ولی... ولی گم شدیم. نمیدانم چرا؟! اما گم شدنمان چندان برایم ناراحت کننده نبود. بالاخره این هم یک تجربه است و درآینده تبدیل به خاطره میشود برای همین لبخندی زدم و با شیطنت گفتم: - ساسان بفهمه گم شدیم آبرو برات نمیذاره اخه مرد گنده مگه بچهای که گم شدی و من هم با خودت گم کردی؟ انگار حوصله نداشت جواب شیرین بازی مرا بدهد؛ برای همین کمی با غضب خیرهام شد، ولی بدون گفتن هیچ کلمهای، خسته نگاهی به ساعت مچی مشکی و گران قیمتش انداخت و زیر ل*ب گفت: - کاش موبایلمو تو ماشین جا نذاشته بودم. کمی اطراف را نگاه کرد و با نشستن نم باران از میان فک سفت شدهاش غرید: - بریم. باشهای گفتم و او هم، از روی تخته سنگ بلند شد تا راه را دوباره در پیش بگیرد؛ اما صدای جیغ دلخراشی، تن هر دوی ما را به لرزه انداخت. کمی چشم چرخاندم. صحنهای که دیدم مو را بر تنم سیخ کرد؛ دختر جوانی می دوید و از دست دو یا سه نفر فرار می کرد. من ماتم برده بود اما برادر هیجان طلبم انگار فردین بازیاش گل کرده بود که به دنبال آنها راه افتاد. - کجا میری؟ همینطور که او دنبال دخترک و آن پست فطرتها میرفت پشت سرش راه افتادم. دخترک زمین خورد و لاشخورهایی که به دنبالش میدویدند دورش جمع شدند و سرخوش خنده سر دادند که قلبم در سینهام فشرده شد. دخترک بیچاره! صدای دندانهای برادرم که به یکدیگر میفشرد باعث شد نگاهم را به او بدوزم؛ رگ گردن متورماش نشان میداد دلش برای دختر سوخته و میخواهد کمکش کند، و در دلش به این فکر میکند که کاش هیچوقت من، (تنها خواهرش) در این دردسرها نیفتم. باران شدت گرفته بود قطرات آن که فرود میآمدند همچون سیلی روی صورت ما مینشستند. برادرم تفنگ شکاریاش را که از روی دوشش برداشت، و رو به آسمان تیرهی شب شلیک کرد فهمیدم میخواهد آنان را بترساند اما آنها به جای ترسیدن دختر بیچاره را کول گرفتند تا با خود ببرند؛ که برادرم با سرعت خود را به آنان رساند و درگیری اغاز شد. *** (دوسال بعد) (تیانا) از آسانسور خارج شدم و چمدان مشکی رنگم را دنبال خود کشیدم، در واحد سمت چپ باز بود. کمی نزدیک شدم و صدا زدم: - سینا؟ سینا برادر گمشدهای بود که فقط چند ماه است او را پیدا کردیم و از آنجایی که او قول دیگر من است خیلی زود با او اخت گرفتهام دوباره صدا زدم: - داداش سینا؟! یعنی هنوز نیامده بود؟ ده دقیقه از زمان قرارمان گذشته بود! - شما با آقای مجد قرار ملاقات دارین؟ چشم را از ساعت گرفتم و به مرد پا به سن گذاشتهی صاحب صدا دوختم؛ ظاهر ساده و معقول و چهرهای مهربان داشت با موها و ریشهایی جوگندمی؛ با خوش رویی جوابش را دادم: - بله. هنوز نیومدن؟ - چرا دخترم اومده؛ با یکی از همسایهها آشناس دید دیر کردی رفت به اون یه سری بزنه. سری تکان دادم و شرمنده از تاخیر سر به زیر انداختم و به کفش های چرم مشکیام چشم دوختم، اما نه خیلی طولانی، صدای مرد اجازه نمیداد در افکار نگرانم غرق شوم. - برو تو... این جا خونهی خودته، اون گوشهی راهرو کز نکن. لبخندی پر استرس زدم و گفتم: - صبر میکنم آقای مجد هم بیان. - هر طور راحتی. چیزی نگذشته بود که صدای در واحد کناری سکوت فضا را برای چندمین بار شکست. بیاختیار سر بلند کردم و چشم به همان سمت چرخاندم، پسر جوانی با کت و شلوار شیکی که حسابی بر تنش نشسته بود از در خارج شد و شروع به صحبت با پیرمرد کرد. - به سلام احمد آقا... خوبی؟ - ممنون پسرم خوبم. این ساعت از روز خونهای؟! - امروز کارهام سبکتر بود گفتم بیشتر استراحت کنم. - ادم وقتی تو شرکت خودش کار میکنه همینه ساعت کاریش آزاده. - شرکت بابام! - چه فرقی داره پسرم؟ یه روز مال تو میشه . - خدانکنه، اون شرکت فقط دردسر داره برام خصوصا که با پدرم سازم نمیشه. - چی بگم پسرم؟ ايشالله که هم مشکلات خودت حل میشه هم مشکلات شرکت. پسر جوان کلید رو از قفل در خارج کرد و برگشت، با احمد آقا دست داد وسرپایین انداخت و سمت آسانسور آمد؛ من هم بدون نگاه کردن به همسایهی جدیدم از جلوی در کنار رفتم. او رفت و احمد آقا دوباره شروع کرد: - پسر خوبیه، نگران نباش. سینا که آمد پیر مرد دیگر ادامه نداد و من هم، با دیدن سینا لبخندی به او زدم که او هم با مهربانی لبخندی زد و نزدیک شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
گل سرخ 2 ارسال شده در 8 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 شهریور پارت2 کلافه از بیخوابی که به خاطر سروصدا گریبانگیرم شده بود بالشت را بیشتر روی سرم فشار دادم و جیغ بلندی کشیدم. سه ماه از اسباب کشی من به این خانهی جدید میگذرد و ماهی سه الی چهار بار با همسایهی دیوار به دیوارم همین بساط را دارم. وقت به وقتش هیچ نشانی از او نیست، دیده نمیشود و جوری زندگی میکند که احساس میکنم در همسایگی یک روح زندگی میکنم، اما امان از این سه چهار شب در ماه که روزگار مرا سیاه میکند. دستم را روی تخت کوبیدم و از جای خود برخاستم؛ مانتو و شالم را چنگ زدم و از واحدم خارج شدم و زنگ واحد شمارهی شانزده طبقهی هشت را فشردم. نه یک باز بلکه سه بار زنگ را فشردم و هر بار منتظر باز شدن در بودم اما انگار صبر بیفایده بود. دستم را مشت کردم و سعی کردم با خونسردی و البته خیلی آرام در بزنم. نمیتوانم بیشتر از این سکوت کنم وقتی هر دو هفته یکبار این کار را تکرار میکند و شب تا صبح با صدایی که نمیدانم چرا گوشهایش را کر نمیکند اهنگ گوش میکند. باز هم در زدم اما در باز نشد؛ اصلا بعید میدانم با آن صدای بلند موسیقی صدای در را شنیده باشد پس با لگد در را نشانه گرفتم و همین که نشانه گیریام تمام شد و تیر را رها کردم در باز شد و پایم روی زانوی مرد همیشه گستاخ نشست. - وای... ببخشید... من... - چیکار میکنی؟ چرا جفتک میندازی؟! - هر چی در میزنم باز نمیکنید خب. - خب باید زانوم داغون کنی چته نصفشب؟ - دقیقا منم همینو میخوام بدونم شما نصف شبی چیکار میکنین با این صدای بلند؟ آقای محترم میشه بگید ساعت چنده؟ - در زدی ساعت بپرسی؟ زانوم برای یه ساعت پرسیدن داغون شد؟! چقدر پرو است! مرا مسخره میکند یا خودش را به آن راه زده است؟ - نه خیر اومدم کار نیمه تموم والدینتون رو تمام کنم مثل اینکه بهتون یاد ندادن شب برای اینه که ملت کپه مرگشون رو بزارن! - به شما چی؟ به شما یاد ندادن سرت تو کار ملت نباشه و همه جاجفتک نندازی!؟ - آقای محترم دو ساعته تمام دارین اهنگ گوش میدین اونم با این صدا اونوقت طلب کار هم هستین؟! - چرا نباید باشم؟ - چرا باید باشین؟ شما مثل اینکه حالتون خوب نیست... خواب رو به من حروم کردین. این را گفتم و برگشتم داخل واحد خودم و سعی کردم بخوابم اما صدا بلندتر از قبل در فضا پیچید. با اعصابی خراب دوباره از اتاق خارج شدم و در را باز کردم و تا از واحد خودم خارج شدم دیدم با آن صدای بلند آهنگ در واحدش رو باز گذاشته است! با حرص قدم برداشتم و نزدیک در شدم دستم را به چهارچوب در گرفتم و خم شدم داخل واحدش، دست دیگرم را به دستگیرهی در رساندم و در را محکم به هم کوبیدم. باید صبح زود از خانه خارج میشدم و این همسایهی پررو حسابی خوابم را بهم ریخته بود. *** دوباره آب یخ را به صورتم پاشیدم و از سرویس خارج شدم. دیشب تا صبح کابوس میدیدم. کابوس شبی که از آن هیچ چیز یادم نیست؛ شبی در آن جنگل تاریک که سه نفر تعقیبم کردند و من بیهوش شدم، بیهوش شدم و نفهمیدم به من چه گذشت! چه گذشت که پسری جوان مرا با بدنی کبود و زخمی به بیمارستان رساند و غیب شد؟! فردی که به خاطر نجات جانم هم مدیونش هستم هم شاکیاش. اگر آنها به من ت×جـ×ـا×و×ز× کرده باشند چگونه باید با این جان نجات داده شدهام زندگی کنم؟ بهتر نبود میگذاشت تا مرگ مرا به کام خود بکشد؟! پس از آن روز اجازه ندادم حتی دکترهای بیمارستان به من دست بزنند تا بدنم را چک کنند. میترسیدم حقیقتی را بفهمم که برایم عذابآور باشد. یاد مادرم میافتم و اخم روی پیشانیام غلیظتر میشود: - مادرجان... دخترکم میریم پیش دکتر زنان میفهمیم چیزی شده یا نه مشکلش چیه؟ من همیشه در جواب او میگفتم میترسم... نمیتوانم... دوست ندارم... خوشم نمیآید و همین ترس از حقیقت باعث شد کابوس جنگل را دو سال تمام با خود نگهدارم و سپیدهدم هر شبی که کابوس میبینم در دل بگویم ای کاش ناجیام غیب نمیشد! سر تکان دادم و کیفم را روی دوشم انداختم. تیپ کاملا سادهای زده بودم یک رژلب رنگ لب و کمی ریمل، فقط برای اینکه چشمانم کمی از آن سادگی همیشگی که دارند فاصله بگیرند. باید به موقع خود را به شرکت میرساندم... شرکت پدریام که پدرم به سختی به من اطمینان کرده بود و بعضی امورش را به من سپرده بود؛ به سختی اعتماد کرده بود چون معتقد بود دختر 22 سالهاش فقط باید به فکر درس و جوانی کردن باشد و به همین دلیل فقط دو یا سه روز را به شرکت میرفتم. تابستانی که دیپلم گرفتم کلاس شرکت کرده بودم و مدرک حسابداری گرفته بودم تا اگر پدر اجازه نداد در شرکت او مشغول به کار شوم و خود را سرگرم کنم در شرکت دیگری مشغول به کار شوم؛ او دلش نیامد مرا از خود دور کند و بدون اینکه کسی از کارمندهایش متوجه شود من دختر او هستم مرا برای کار به شرکت راه داد و با گذشت زمان از تلاشی که برای کارم میکردم خوشش آمد و اکنون بعد گذشت دو سال مرا جدی گرفته است و در کار روی من حساب باز میکند و نمیخواهم اعتمادش را از بین ببرم. سال اول که کار میکردم در کنار دانشگاه برایم خیلی سخت بود، اما خود را وفق دادم. خود را با ماشینی که ماه پیش با کمک وام خریده بودم به آنجا رساندم و مشغول کارهایم شدم و نفهمیدم چگونه زمان گذشت. سیستم را خاموش کردم و وسایلم را جمع کردم و سری به سوگند محمدی زدم. با هم فقط همکار هستیم اما خوب میدانم دختر مهربان و عاقل اما شیطانی است؛ شیطانی که دومی ندارد و همین شیطنت هایش دل مدیر بخش امور مالی شرکت را برده است اما خب هرچه میگویم باور نمیکند. تا مرا بالاسر خود میبیند ابرو بالا می اندازد و با ذوق میگوید: - سلام چه عجب؟! صبح منتظرتون بودیم خانوم خوشگله! دستش را که به ستم دراز شده بود در دست گرفتم آرام فشردم و جواب سلامش را دادم: - سلام گفتم مزاحمت نباشم همین هفته پیش گفتی مدیر امور مالی باهات لج کرده خیلی کار ریخته سرت. میان حرفم مرموز خندید و مرا کنجکاو کرد، سوالی نگاهش کردم که گفت: - اول من یه سوال بپرسم؟ متعجب سر تکان دادم: - بپرس - آقای طاهری در مورد من باهات حرف زده بود؟ - نه! چه حرف و صحبتی!؟ - نه؟! - اره! - پس میخوای بگی علم غیب داری؟! از کجا میدونستی پس؟ - چیو میدونستم؟! او با نگاه عاقل اندرسفیهانه و خجالت زدهای مرا بیجواب گذاشت و من، بعد لحظهای منظورش را گرفتم و پرسیدم: - اینکه گلوش پیشِت گیر کرده؟ او سر تکان داد و من گفتم: - خب خیلی تابلوئه یکی دو بار رفتم تو اتاقش هر دودفعه هم زل زده بود به مانیتور و با دوربینای امنیتی اتاقت داشت دیدت می زد یا اینکه همیشه به تو بیشتر سخت میگیره... چطور؟ سوالی نگاهش کردم و وقتی او جوابم را نداد با صدای بلندی که بی شباهت به جیغ نبود گفتم: - بهت اعتراف کرد ؟ سرش را به معنای اره تکان داد و منی که دختر احساساتی بودم و همین کافی بود که فورا او را در آغوش بگیرم و او به خنده بیافتد و همزمان از خجالت سرخ شود. بعد از تبریک و ابراز خوشحالی برایش از شرکت بیرون زدم و به سمت خانه حرکت کردم و بین راه چند بسته ناگت مرغ و همبرگر خریدم. *** از آسانسور خارج شدم و کلید را از داخل کیف در اوردم؛ در را باز کردم و وارد خانه شدم. آنقدر دلچسب است آدم تنها زندگی کند در خانهی خودش که فقط خدا میداند. اینکه همه چیز خانهام در اختیار خودم است به من حس خوبی تزریق میکند حس خانوم خانه بودن و مسئولیت ولی خب همزمان حس بیمسئولیتی و خوشگذران هم مرا سیخونک میزند مثل الان که به حرف آن گوش میدهم و لباسهایم را از تن در میآورم و همه را روی تخت رها میکنم و به یخچال یورش میبرم تا تشنگیام را با آب یخ از بین ببرم. لیوان را روی جزیره میگذارم و کیسههای خرید را خالی میکنم؛ محتویاتش را داخل فریزر میگذارم و یک بسته ناگت را هم کنار اجاق میگذارم و بعد روشن کردن تلوزیون به آشپزخانه برمیگردم. عادتم بود در خانه که تنها میشدم حتما باید صدای چیزی در خانه میپیچید فرقی ندارد چه چیزی موزیک یا تلوزیون گاهی هم صدای خودم در حالیکه اهنگ ها را قر و قاطی و بی هیچ ترتیبی میخوانم. بعد خوردن شام حدودا ساعت نه، نه و نیم در حال غش کردن به رختخواب رفتم. *** خواب نازنینم چندان طول نکشید چرا که همسایهی بیملاحظهی من با آهنگ تتلو شروع به خواندن کرد طوری با خواننده میخواند و همراهی میکرد که به راحتی میشد تصور کرد کنترل تلوزیون را به جای میکروفون در دست گرفته است و با ژست مسخرهای در حال همخوانی است. از جا بلند شدم و تا آمدم چیزی روی لباس خوابم تنم کنم و بروم جلوی در واحدش موزیک قطع شد. از در بیرون زدم و کوبیدم به در: - بیا درو باز کن ببینم چه خبرته ساعت سه صبح؟ در باز شد و قامت لاغر مردنی همسایهی پرو و طلبکارم در میان چهارچوب در نمایان شد و من به او تشر زدم: - صدای اون بی صاحابو کم کن. - چهار دیواری اختیاری! - پس سعی کنید صدای اون کوفتی از چهاردیواری که توش با نفس کشیدن هوا رو آلوده، و البته اصراف میکنید بیرون نیاد. - اگه بیاد چیکار میکنی؟ بین دعوامون صدای آسانسور به گوشم رسید. آسانسور صدای زیادی نداشت بالاخره در یکی از ساختمانهای گرانقیمت شهر نمیشد آسانسوری گذاشت که صدای تراکتور بدهد ولی خب در راهرو که بایستی متوجه حرکت آن میشوی. بیتوجه به آسانسور ادامه دادم: - شکایت میکنم آقای کاویانی شکایت میکنم ازت. با رسیدن آسانسور نگاهی به آن قوطی کبریت آهنی کرد و گفت: - هر کار دوست داری بکن ولی الان برو مهمون دارم. در آسانسور باز شد. - برو بینیم بابا وقتی ازت شکایت کردم میفهمی. - چه خبره ساسان؟ صدای مرد جوانی از پشت سرم به گوشم خورد؛ صدایش آشنا بود اما در آن لحظه فقط میخواستم حال آن مردک بیملاحظه را بگیرم: - انقدر بیشعوری که باید فامیلتو میذاشتن گاویانی که به ذات گاوت بخوره. - خانم محترم میشه ادب داشته باشید؟! - اقا شما دخالت نکنید این آقا سه شبه خواب نذاشته برای من کلافهام کرده هر شب هر شب مهمونی، هر شب هرشب تا صبح موزیک گوش میده اونم با صدای بلند. - چی میگه ساسان؟ - دروغ میگه به جون کیوان. با تعجب چشم از مرد غریبه که به نظر برایم آشنا میآمد گرفتم و گفتم: - من دروغ میگم؟! ازت که شکایت کردم میفهمی. همون پسرهی پرو که تا حالا طلب کار بود گوشهی لباسم را گرفت که از دستش کشیدم: - چیکار میکنی؟ - آخه شکایت برای چی؟ - برای چی؟! جدی! واقعا داری می پرسی؟! برای روی زیادت، سرو صدای زیادت و زبون درازت برای... مرد جوان آمد سمتم: - خانم آروم باشین لطفا سو تفاهمی پیش اومده. عصبی نگاهی بهش انداختم: - سوتفاهم؟ -بله یه لحظه به من گوش کنید. - نمیخوام فردا اول صبح پاسگاه ازتون شکایت میکنم آقای گاویانی. پسره که تازه آمده بود و ظاهراً اسمش کیوان بود با صدای عصبی که سعی میکرد بالا نرود گفت: - فامیلی منو درست به زبون بیارید... کاویانی! برای لحظه ای گنگ نگاهش کردم و گفتم: - چی؟ فامیلی شما؟ مگه شما مهمون ( با دست به اون مرتیکه اشاره کردم) آقای کاویانی نیستین؟ - خیر ایشون مهمون منن و درضمن کاویانی نیستن از دوستان منن شما میخوای به خاطر اشتباه اون از من شکایت کنی؟! با چشمای گرد نگاهی بین آنها رد و بدل کردم: - اگر ایشون مهمونن پس چرا بیشتر از شما اینجان؟ - حتما دلیلی داره. - این حرفش دوباره اعصابم رو خط خطی کرد اینها انگار دیونه بودند. - باشه اگه دوست ندارید بگید فردا تو پاسگاه ازتون حرف میکشم. کاویانی: - خانم محترم بهتره انقدر تند نرین من برای کاری سفر رفته بودم دوستمو گذاشتم خونه خالی نباشه. - پس بهتون پیشنهاد میکنم دوستتون رو عوض کنید یا حداقل به فرد موجه تر رو بندازید، تا هر ماه تو خونتون بمونه؛ چون ایشون که آبرو نذاشتن براتون. ساسان از پشت نزدیک من شد و یواشکی در گوش من گفت: - کم زر زر کن. تیانا: مودب باش حرف دهنتو بفهم! کیوان: ساسان! ساسان: زهرمار بگو گورشو گم کنه دخترهی مزاحم. تیانا: من مزاحمم یا تو؟! این را گفتم و خم شدم سمت جا کفشی کفش مجلسی پاشنه بلندم را که از قضا پاشنه تیزی داشت برداشتم. باید حالشو میگرفتم! او که دید دارم کفش را برمیدارم دستم را خواند و سمت پلهها دوید من هم کفش را پرت کردم که کاویانی جلو آمد و کفش با سر او برخورد کرد. خواستم با یک ببخشید سرسری و عذرخواهی کوتاه از کنارش رد شوم اما خون... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری