nasin 293 ارسال شده در 29 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد نام هنری نویسنده: ناسین همسایه ناخوانده خلاصه :همه ما یک همسایهی ناخوانده در ذهنمان داریم که هرگاه فرصت میکند، با یادآوری زخمهای قدیمی یا ترس از فردا، سکوت آرامشبخش لحظهی حال را در هم میشکند. داستان دربارهی شخصیت اصلی است که تصمیم گرفته برای یک بار هم که شده، به جای فرار از این صدای مزاحم، با آن وارد گفتگو شود. این روایت، جستوجویی است میان واقعیت عریان زندگی و تصوراتی که از گذشته و آینده میسازیم؛ تلاشی برای اینکه بفهمیم چطور میشود بدون این ^سایههای ذهنی^، واقعاً در لحظه حضور داشت 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 29 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد مقدمه: زندگی همیشه همان چیزی نیست که جلوی چشممان میگذرد؛ بخش بزرگتری از آن در ذهن ما و در رفت و آمدِ بیپایان بین خاطراتِ رنگباخته و رویاهای ناتمام جریان دارد. گاهی یک تلخی کوچک، یک سکوتِ ناگهانی یا یک نگاه به آینه، کافی است تا بفهمیم چقدر از «زمانِ حال» فاصله گرفتهایم. اما اگر یک لحظه دست از دویدن برداریم و به آن صدایِ معترضِ درونی گوش بدهیم، شاید بفهمیم که او دشمنِ ما نیست، بلکه تنها راهنمایی است که راهِ لذت بردن از هستی را گم کرده است 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 29 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد پای چپم را روی پای راستم انداختم، از تلخی قهوه چشیدم و لبخندی آرامشبخش بر لب آوردم انگار همان چند ثانیه کافی بود تا دنیا کمی ساکتتر شود؛ صدای خیابان، بوق ماشینها، حتی ضربان بیقرار قلبم، همه عقب نشستند اما درست وقتی خواستم در همین لحظه بمانم، آن صدا از جایی درونم بلند شد: چرا وقتی داری ار لحظه لذت میبری با فکر کردن به گذشته و آینده حالت را خراب میکنی؟ سکوت کردم. فنجان را کمی پایین آوردم و به سطح تیرهی قهوه خیره شدم. انعکاس صورتم روی آن لرز میخورد؛ انگار خودم هم مطمئن نبودم که این سؤال را از من میپرسد یا از ترسهای همیشگیام گذشته، مثل سایهای سمج، همیشه پشت سرم راه میآمد آینده هم مثل دری بسته بود که کلیدش را گم کرده باشم قهوه را دوباره به لبم نزدیک کردم این بار تلخیاش را بیشتر حس کردم، اما عجیب بود؛ همان تلخی چیزی در من را بیدار کرد. شاید زندگی هم همین بود جرعهای تلخ، جرعهای گرم، و لحظهای کوتاه برای نفس کشیدن 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (ویرایش شده) فنجان رو گذاشتم کنار نگاهش کردم، ولی خب کسی اونجا نبودفقط توی سرم بود. بهش گفتم: ببین، من میفهمم نگرانمی نمیخوای زمین بخورم. ولی اینکه مدام برام سناریوی شکست میچینی، هیچ کمکی نمیکنه صدای درونم کمی مکث کرد. بعد گفت: خب پس چیکار کنم؟ اگه به فکر فردا نباشیم کی باشه؟خندیدم. یه خنده کوتاه و آروم گفتم: مگه فردا دست منه؟ من فقط الان رو دارم همین لحظه. اگه بخوام همهش برای فردا نگران باشم، همین الان هم از دست میره اون چیزی نگفت انگار داشت حرفم رو هضم میکرد. منم بلند شدم و رفتم سمت پنجره هوا داشت تاریک میشد و شهر کمکم داشت روشن میشد. یه حس عجیبی داشتم. انگار برای اولین بار، من بودم که داشتم به اون میگفتم چیکار کنه، نه اون به من ویرایش شده 30 مرداد توسط nasin 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (ویرایش شده) به منظره پشت پنجره خیره شدم ماشینها تند و تند رد میشدن انگار همه یه جایی رو داشتن که باید تا قبل از تاریکی بهش میرسیدن صدای درونم این بار زود جواب داد. گفت: اگه همینجوری ول کنی و هیچچیزی رو پیشبینی نکنی، یهو میبینی وسط یه دردسر بزرگی یه نفس عمیق کشیدم سعی کردم اون “ترسِ تهِ صداش” رو درک کنم برگشتم سمت اتاق و گفتم: شاید هم حق با تو باشه ولی میدونی، اونقدر نگران دردسرهای احتمالی بودم که یادم رفت از همین لحظههای ساده لذت ببرم گاهی وقتا همون دردی که ازش میترسیم، اونقدرها که فکر میکنیم ترسناک نیست یه سکوت خیلی نرم بینمون نشست از اون سکوتایی که انگار طرف مقابلت داره آرومت میکنه پرسیدم: میخوای از این به بعد فقط وقتی واقعاً لازمه هشدار بدی؟ نه برای هر چیز کوچیک و بزرگی که فقط استرس میاره. ویرایش شده 30 مرداد توسط nasin 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد اون لحظه حس کردم صدام دیگه اونقدر سنگین و جدی نیست انگار اونم منتظر بود من یه قدمی بردارم تا اونم آرومتر بشه جواب داد: شاید بشه ولی قول نمیدم که یهو ساکتِ ساکت بشم عادت کردم به حرف زدن دوباره خندیدم این بار بلندتر رفتم نشستم روی تخت و تکیه دادم گفتم: لازم نیست ساکت بشی فقط بیا مثل دو تا رفیق حرف بزنیم بدون ترس، بدون فشار اضافه فقط همینطوری که هستیم یه حسِ رهایی عجیبی توی دلم نشست انگار همسایهی ناخواندهی من، دیگه غریبه نبود داشت میشد بخشی از خودم که فقط راه رو برام روشن کنه، نه اینکه برام مانع بسازه پرسیدم: خب، حالا که آرومتری، بگو ببینم… واقعاً توی این لحظه چی میبینی؟ 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد صدا انگار داشت توی خودش میگشت بعد از چند لحظه سکوت، گفت: راستش… همین که تو اینجا نشستی و داری به این لحظه فکر میکنی.همین که هوای بیرون داره سرد میشه و چراغهای شهر دارن روشن میشن نفسی تازه کردم بالاخره داشتیم به هم نزدیک میشدیم گفتم: آره، همینها همین چیزهای ساده همین که میتونم نفس بکشم، همین که میتونم این فنجون قهوه رو که دیگه سرد شده، دوباره گرم کنم همین که هنوز کلی وقت هست تا شب بشه صدا گفت: خب… پس انگار اونقدرها هم بد نیست این “حال”. گفتم: نه، اتفاقاً اتفاقاً عالیه اگه بذاریمش 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد باز گفتم: میدونی چیه؟ ما همیشه فکر میکنیم آینده یه غول ترسناکه که باید ازش بترسیم ولی حقیقت اینه که آینده، همین لحظههاییه که الان داریم میسازیمش هر نفس، هر تصمیم، هر لبخند… همهش داره آینده رو شکل میده صدا کمی مکث کرد و انگار داشت حرفهای من رو هضم میکرد بعد گفت: پس اون همه ترس و دلهره که داشتم… چی بودن؟ گفتم: اونا یادگاریهای گذشته بودن زخمهایی که خورده بودیم و هی تکرارشون میکردیم فکر میکردیم اگه دوباره اتفاق بیفتن، نمیتونیم تحملشون کنیم ولی شاید… شاید الان قویتر شده باشیم شاید بتونیم باهاشون کنار بیایم ؛گذشته رو نمیشه پاک کرد، ولی میشه ازش درس گرفت میشه اون حس بد رو تبدیل کرد به یه چراغ راهنما نه یه زندان. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد (ویرایش شده) در ادامه شاید برای تاثیر گذاری بیشتر یا شاید هم آسوده کردن گفتم ترس همیشه خبر از حقیقت نمیده گاهی فقط صدای بلند سایه هاست ، لازم نیست از هر تاریکی کوه بسازیم ؛ترس اگر درست نگاهش کنیم بیشتر شبیه ابریه که میگذره نه دیواری که میمونه همسایه ناخوانده ساکت شد بعد براش گفتم تو اگر میخوای هشدار بدی اروم بگو نه اونقدر بلند که جان رو بلرزونی ترس از دل فکر بد بال و پر میگیرد ورنه در آینه نور همه اش میمیرد باد اگر سرد بوزد باز گذر خواهد کرد دل اگر تکیه به آرامش کند جان بگیرد ویرایش شده 31 مرداد توسط nasin 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری