رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پسر واقعا کی بود ؟![:]  

  1. 1. بنظر شما پسر چرا دخترو رد کرد ؟

    • پسر با خاطرات جدید دختر بچگیشو فراموش کرده بود
      0
    • پسر هیچکسو واقعا دوست نداشت نه رلش و نه عشق بچگیشو
      0


ارسال‌های توصیه شده

انعکاس در آینه زمان: از کوچه‌های خاکی تا حقیقت

 

هفت سال پیش، دنیای آن‌ها در کوچه‌ای خلاصه می‌شد که هر سنگفرشش خاطره‌ای داشت. 🧸 پسر، با همان دمپایی‌های فیروزه‌ای‌اش 👟، با بی‌‌پروایی در چاله‌های آبِ گل‌آلودِ کنارِ درختان می‌پرید.

 دختر همیشه با نگرانیِ کودکانه تذکر می‌داد: «نپر توش! کثیفه، پر از کرمه، مریض می‌شی.» 😷

 و پسر فقط می‌خندید، انگار آن گل‌ولای، زمینِ بازیِ پادشاهیِ او بود. 👑

 

 

پسر، قهرمانِ دنیای دختر بود. 🦸‍♂️ وقتی دختر تنها، منتظرِ پدرش روی پله‌ها می‌نشست، پسر مثلِ یک نگهبانِ کوچک از راه می‌رسید: «اومدم ببینم بابات اومد دنبالت یا نه.» 👨👧

 

 

 اگر دختر به هر دلیلی اشک می‌ریخت 😥، پسر دستپاچه خود را می‌رساند: «چرا گریه می‌کنی؟ کی اذیتت کرده؟» 😠 

و اگر کسی سرِ دختر داد می‌زد 🗣️، پسر با چهره‌ای برافروخته، آماده‌ی دفاع بود: «اون چی ازت می‌خواست؟ چیشده؟» 😡

 

 

یک بار، پسر با چوب‌بستنی‌ها یک منجنیقِ ظریف ساخته بود. 🍡 داداشِ کوچولوی دختر با حسرت نگاهش کرد و پسر، بی‌هیچ منتی، منجنیقِ محبوبش را به دستِ پسرک داد. 🎁 

 

او در دنیای کودکی‌اش، دختر را ملکه بازی‌هایش کرده بود 👸؛ هیچ‌کس بدونِ تاییدِ دختر حقِ ورود به بازی را نداشت

. حتی وقتی دوستانِ پسر پافشاری می‌کردند، او فقط به نگاهِ دختر خیره می‌شد؛ اگر دختر تایید نمی‌کرد، هیچ‌کس وارد نمی‌شد. 👀

 

یک بار، روی پله‌ها، غرقِ در خنده‌های بی‌دلیلِ کودکانه بودند 😂، که پسر ناگهان دست پیش برد و لپِ دختر را کشید. 😗 دختر از این حرکتِ غیرمنتظره جا خورد و با تعجب نگاهش کرد 😳

؛ پسر هم نگاهش کرد و هر دو زیرِ خنده زدند. 😆

 آن‌قدر این لحظه برای پسر خاص بود که بعدها با غروری کودکانه 😇، این ماجرا را برای دوستانش تعریف می‌کرد. 

 

وقتی هم دختر نگرانِ برادرش بود 😟، پسر با لحنی که از سنِ کمش بزرگ‌تر بود 🗣️، می‌گفت: «نگران نباش، من هستم، من مواظبشم.» 💪

 

 

 

در آخرین دیدار، دختر گفت: «خونه‌مون عوض شده، دیگه نمی‌تونم بیام.» 🏡 و پسر با قاطعیتی کودکانه گفت: «اگه نیای، من میام دنبالت! همه زنگ‌ها رو می‌زنم تا خونه‌تون رو پیدا کنم.» ☎️ 

و ما خندیدیم، 

بی‌خبر از اینکه آن خنده، پایان است.

 

۷ سال بعد…

 

 

وقتی همدیگرو دیدن، پسر با یک نگاه دختر را شناخت 👀.

اما هیچ‌چیز مثل قبل نبود.

 

 

او تغییر کرده بود، و من هم.

گفت‌وگویمان ساده شروع شد، اما پر از فاصله‌های نادیدنی بود.

از خاطرات پرسیدیم، از گذشته، از آدم‌هایی که دیگر نبودند.

 

 

 

دختر با تردید سلام کرد. 👋 پسر هم سلام کرد و مکالمه را ادامه داد:«یه داداش داشتی، اسمش چی بود؟» 🤔

 

 بعد از کمی گپ و گفتِ کوتاه، دختر پرسید: «تو رل داری؟» 💑 پسر سکوت کرد. 🤫

 

 دختر دوباره پرسید و پسر جواب داد: «آره. یکی رو از بچگی می‌شناسم، فامیلمونه. اول ازش بدم می‌اومد، ولی تازگی‌ها فهمیدم ازش خوشم اومده، رل زدیم.» 💘

 

 

دختر گفت: «خب پس...» 😔

پسر ادامه داد: «البته به روش نمیارم که حسم عمیقه، چون پر رو میشه.» 😏

 

دختر خندید و گفت: «حتماً خیلی دوستش داری.» 🥰

 

پسر که انگار توقعِ این جمله را نداشت، گفت: «عجب...» 😮 و بعد، عکسِ دوست‌دخترش را فرستاد 📸 و گفت: «بفرستم ببینی تایید می‌کنی؟ شب بخیر رفیق.😻»

 

 

فردای آن روز، دختر گفت: «می‌خوام برم.» 🚶‍♀️

 

 

پسر گفت: «چیه؟ بازم مثل بچگی زود قهر می‌کنی؟ نیومده می‌گی خداحافظ؟» 😠

دختر با دلخوری گفت: «تو رل داری، منم می‌خوام برم. من دوستت داشتم.» 😥💔

 

پسر با لحنی که سعی در آرام کردنش داشت، گفت: «منم دوست داشتم ولی حسم پرید. 💨 یادته اون پسره که گفت بود من بهش گفتم تو دوست دختر منی 🤨، اون پسر تو بچگی راست میگفت من اونزمان اون حرفارو زده بودم.» 🤯

 

 

و دختر گفت: «راستی عکس رلتو نفرستادی. 🖼️»

پسر گفت: «نه، نمی‌خواد. بیا فقط مثلِ آبجی و داداش باشیم.»

 

 

دختر انگار چیزی در درونش شکست: «پس با قلبم بازی کردی.» 💔🔨

پسر پرسید: «تو نکردی؟» 🤔

 

دختر گفت: «باید تاوان بدی.» ⚖️

 

پسر پرسید: «من یا تو؟» 🤷‍♂️

 

دختر با خشم گفت: «اصلاً تو پسر خوبی نیستی، داری به همه دروغ می‌گی.» 😡

پسر گفت: «اسم خودتو رو من نذار.» 🙅‍♂️

دختر با صدایی لرزان گفت: «من دوستت داشتم.» 😭

 

پسر همان جملاتِ تلخِ قبل را تکرار کرد: «همه اینا بعد ۷ سال یادت اومده؟ رفتی همه دوراتو زدی برگشتی؟» 🚶‍♀️💨

 

 

دختر پرسید: «چرا حست پرید؟» 🤔

پسر گفت: «چون خیلی اذیت می‌شدم از نبودنت. بعد فکر کردم تو بزرگتری، حسم پرید.» و دوباره تکرار کرد: «تو از من بزرگتری.»🤷‍♂️

 

دختر که حالا مطمئن شده بود پسر دارد بازی می‌دهد 🤥، تاریخ تولدش را پرسید: «۹ دی ۸۴.» 🗓️

 

دختر گفت: «من ازت ۲ سال و ۱ ماه و ۱۵ روز بزرگترم.» 🤓

میان حرف‌ها، فهمیدم زندگی‌اش ادامه پیدا کرده؛

رابطه‌ای دارد، دنیای خودش را ساخته، و من فقط بخشی از گذشته‌اش هستم. 🌙دختر گفت: «دوستت دارم.» 🥰

پسر گفت: «منم داشتم، ولی حسم پرید.» 💨

 

پسر حتی جملاتِ عادیِ هفت سال پیش را هم به یاد داشت. 🧠 وقتی دختر پیشنهادِ «جرئت حقیقت» داد 🎲 و پسر نپذیرفت،

 دختر گفت: «پس چی بازی می‌کنی؟» 🤔 پسر گفت: «دیگه بزرگ شدم.» 😎

 دختر گفت: «من هنوز بازی می‌کنم!» 👧

 

 

 و پسر با کنایه یادآوری کرد: «هفت سال پیش خودت گفتی دیگه بزرگ شدیم، نریم پارک بازی کنیم. حالا می‌گی هنوز بازی می‌کنی؟» 😒

 

دختر پرسید: «تو دلت می‌خواد من برم؟ فقط بگو آره یا نه.» 🥺

پسر گفت: «نه.» 😐

 

دختر از دردهایِ تنهایی‌اش گفت 😔؛ چیزهایی که به هیچ‌کس نگفته بود درست مثل کودکی که دختر راز هایش را تنها به پسر میگفت و پسر به همه ی حرفای دختر گوش میداد .

 

 

 

. پسر گوش داد، اما فقط در نقشِ یک پاسخ‌دهنده بود.

 

 وقتی دختر پرسید:«عکسم رو که فرستاده بودم دوباره می‌فرستی؟ گالریم پاک شده 😥»،

 پسر که همان روز  بخاطر استفاده از گوشی مادرش  عکس را پاک کرده بود، گفت:

 

 «نه بخدا ، ندارم. همون روز ک فرستادی پاک کردم. 😔»

 

 

دختر که دید پسر دیگر نه آن محافظِ بچگی است 😔 و نه آن پسرِ پذیرا، خواست ضربه‌ی نهایی را بزند تا ببیند آیا هنوز هم برایش ارزشِ قلبی دارد یا نه؛ پس گفت: «دیگه باورت ندارم.» 💔 و اورا اینبار برای همیشه ترک کردم .

 

 

و من…

درونم چیزی را هم‌زمان هم پیدا کردم و هم از دست دادم.

هم آرام شدم، هم شکست خوردم، هم آزاد شدم.

 

آن لحظه فهمیدم که سال‌ها، یک تصویر را در ذهنم بزرگ کرده بودم.

تصویری از یک پسر، و یک حس.

«در ذهن کودکانه‌ام، او تبدیل شده بود به نماد دیده شدن…»

 

 

اما حقیقت، ساده‌تر و انسانی‌تر از چیزی بود که در ذهنم ساخته بودم.

 

---

 

پایان یک فانتزی، شروع یک واقعیت 🌱

 

آن شب، برای اولین بار، به گذشته نگاه کردم و در دل گفتم:

«دیگه لازم نیست نگهت دارم…»

 

نه از روی نفرت.

نه از روی اجبار.

 

بلکه از روی فهمیدن. 🥲💛

 

ویرایش شده توسط دختر بی نام
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...