رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و چهارم

ساغر به لبخند متکبرانه‌ش عمق بخشید و دست راستش رو بالا برد. انگشت اشاره‌ش رو به سمت سقف گرفت و با لحنی مرموزانه پاسخ داد.

- جوابت بالای سقفه!

ابولفضل نگاهش رو از روی دیگ گرفت و در عوض خیره‌ی ساغر شد. از نظر ابولفضل تنها چیز خارق‌العاده‌ی حاضر توی زیرزمین، ساغر بود که تونسته بود چنین سیستمی رو برای بار گذاشتن الکل بسازه‌. 

چند قدمی به سمت ساغر برداشت و توی چند سانتی ازش متوقف شد. دست به سینه و با تای ابروهایی که از روی کنجکاوی بالا پریده بودن، به لبخندِ کجِ ساغر نگاه دوخت. 

چشم از لبخند ساغر گرفت و نگاهش رو تا چشم‌های کشیده و نگاهِ فریبنده‌ش بالا برد. ابولفضل حس می‌کرد که توی اون دو گوی سیاه، کلی راز وجود داره که پشت پرده‌ی نگاهش پنهون شدن.

- خانم شگفت‌انگیز، جوابم سقف بود؟

ساغر لبخندش رو از سمت راستِ صورتش تا سمتِ چپ صورتش کش داد و با لحنی موذیانه لب از روی لب برداشت.

- بالای سقف، جایی که چشم توانایی دید زدن اون‌جا رو نداره، ده‌ها دستگاه رایحه‌ پخش‌کن نصب کردم تا بوی دلخواهم رو به خارج از عطاری هدایت کنم، نه بوی تقطیر شدن رو!

ابولفضل دیگه قطعش به یقینش رسیده بود که ساغر یه اعجوبه‌س و از «IQ» بالایی برخورداره. گوشه‌ی لب‌های ابولفضل از شدت رضایت، به پایین متمایل شدن. 

- ولی مگه بویی هست که غلظتش از بوی تقطیر بیشتر باشه؟

ساغر سرش رو به نشونه‌ی تایید بالا و پایین کرد و با لحنی که رگه‌هایی از خنده‌ی مهار شده درونش موج می‌زد، چنین گفت.

- شاید باورت نشه ولی هست؛ همه‌جا هم پیدا می‌شه، اون‌هم با قیمت خیلی ارزون و اون...

ساغر از اون‌جایی که خنده‌ش گرفته بود، به یک‌باره ساکت شد و جمله‌ش رو ناتموم گذاشت. ابولفضل همچنان به تندی و با سرعت، چشم‌های کنجکاو و درشت شده‌ش رو به ساغر دوخته و در سکوت منتظر جواب بود. ساغر گلوش رو صاف کرد و با لحنی آلوده به خنده، پاسخ اصلی رو به زبون آورد.

- عطر مشهدی!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و پنجم

از جوابِ ساغر، نگاه ابولفضل رنگ ناباوری و بهت‌زدگی به خودش گرفت و ثانیه‌هایی بعد، نتونست جلوی خودش رو بگیره؛ خنده‌ی مردونه و آرومش توی زیرزمین پیچید.

صدای خنده‌ش، از داخلِ دریچه‌های فلزی هواکش عبور کرد و پس از برخوردش با سقف، دوباره وارد زیرزمین شد؛ دقیقاً مثل یه پژواک سرگردون.

ساغر لبخندش رو به گونه‌ی راستش منگنه زد و دست به سینه، اتمام خنده‌ی ابولفضل رو انتظار کشید.

لحظاتی بعد، ابولفضل بالاخره دست از قهقهه‌هاش برداشت و با لحنی آلوده به خنده، جواب قاطعانه‌ی ساغر رو انکار کرد.

- مگه فیلم هندیه؟ عطر مشهدی نمی‌تونه اینقدرا هم تاثیرگذار باشه! 

ساغر بدون این‌که لبخند کجش رو از روی لب‌هاش پاک کنه، کوتاه خندید؛ طوری که شکمش عقب و جلو می‌رفت و چندین بار بازدم‌هاش از بینیش خارج شدن.

- شیش‌تا دستگاه رایحه پخش‌کن، بین سقف زیرزمین و کفِ مغازه، نصب شده و همه‌شون از منبع چند لیتری عطر مشهدی تغذیه می‌کنن.

ابولفضل که از نبوغ ساغر در حیرت بود، حینی که سرش رو به نشونه‌ی افتخار به چپ و راست تکون می‌داد، بی‌صدا هم می‌خندید.

ثانیه‌هایی گذشت تا  این‌که خنده‌ی ابولفضل به لبخندی محو مبدل شد. به سمت دیوار‌ رفت و کف دستش رو روی یکی از جعبه‌های سفید کشید؛ جعبه‌ها از جنس مقواهای فوق زخیم بودن و گرون به نظر می‌رسیدن.

ابولفضل همون‌طور که با دو انگشت اشاره و وسطش روی درِ جعبه ریتم گرفته بود، سرش رو به سمت ساغر چرخوند تا اجازه بگیره.

- می‌تونم داخلشون رو ببینم؟ 

ساغر که با تکون دادن سرش، اجازه‌نامه رو صادر کرد، چشم‌های ابولفضل برق زدن. ابولفضل در سکوت، جعبه رو به آغوش کشید؛ در کمال تعجب، جعبه سبک‌تر از چیزی بود که ابولفضل فکرش رو می‌کرد.

روی زانوهاش نشست و جعبه‌ رو روی زمین گذاشت. از دو طرفِ درِ جعبه گرفت و در رو برداشت؛ نگاهش به شش بطری پلاستیکی خالی افتاد. یکی از بطری‌ها رو از داخل جعبه بیرون کشید.

بطری دقیقاً مثل همونی بود که از دست پسربچه‌های دبیرستانی کش رفت؛ این هم دو لیتری بود و روی برچسبش، «کاسنی چهار آتیشه» نوشته شده بود. زیر نوشته‌ هم طرح کارتونیِ گیاه کاسنی به چشم می‌خورد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • هاها 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و ششم

ساغر طی حرکت غیرقابل پیش‌بینانه‌ای، با سرعت به سوی ابولفضل و جعبه خیز برداشت و این سوی جعبه، چهار زانو نشست. ابولفضل از حرکت ناگهانی ساغر گرخید؛ طوری که بالاتنه‌ش رو عقب کشید و بطری رو با ترس به سمتش پرتاب کرد.

- چیکار می‌کنی زن؛ ترسیدم!

ساغر بی‌توجه به وحشتِ ابولفضل، ابتدا بطری رو با احتیاط داخل جعبه قرار داد و سپس در جعبه رو گذاشت. در آخر هم، دو دستش رو روی جعبه به هم گره زد و نگاه سوالیش رو به ابولفضل دوخت.

- خب، نقشه‌ت رو بگو.

ابولفضل کمرش رو صاف کرد، سپس به تقلید از طرز نشستن ساغر، چهار زانو شد و کف دو دستش رو روی گوشه‌های جعبه گذاشت. در آخر هم، نگاه جدیش رو به ساغر دوخت و با لحن متقاعدکننده‌ای لب از روی لب برداشت.

- خب در مرحله‌ی اول، توی محله دوشادوش ظاهر می‌شیم و با خاطرات جعلی و حلقه‌های نامزدی، رفت و آمدهامون رو منطقی و قانونی جلوه می‌دیم تا شایعه‌ای پشت سرمون نسازن. با مرحله‌ی اول که مشکلی نداری؟ 

ساغر تای ابروهاش رو بالا پروند و با لحنی خنثی جوابش رو داد.

- نه مشکلی ندارم؛ همه چیز صوری و جعلیه!

ابولفضل بالاتنه‌ش رو به نزدیکی جعبه برد، نگاهش رو توی چشم‌های منتظر ساغر گره زد و با همون لحن متقاعدکننده‌ش، از مرحله‌ی دوم رونمایی کرد.

- مرحله‌ی دوم، من یه سایت طراحی می‌کنم که فروشمون از طریق اون صورت بگیره؛ این‌طوری که مشتری سفارش رو ثبت می‌کنه و بعد از پرداخت آنلاین، سفارش با پیک اینترنتی به دستش می‌رسه.

ساغر سرش رو به نزدیکی جعبه برد و ابروهاش رو توی هم کشید. سپس پوزخند صداداری زد و با لحنی خشن و تمسخرآمیز توپید.

- می‌خوای برای عرق، سایت اینترنتی راه‌اندازی کنی؟ نکنه پلیس فتا رو شوخی در نظر گرفتی؟ 

ابولفضل به چشم‌های وحشی ساغر خیره شد و با لحنی که مختص ارائه‌های مهندسی بود، لب از روی لب برداشت.

- سایت رو جوری ایمن طراحی می‌کنم که برای ورود و دسترسی به سایت ثبت‌نام کنن. برای ثبت‌نام هم صورت و کارت‌شناسایی طرف اسکن می‌شه و با اطلاعات محرمانه‌ای که قراره غیرقانونی به دست بیارم، تطبیق داده می‌شه؛ این‌طوری با هیچ پلیسی مواجه نمی‌شیم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و هفتم

اخم ساغر از بین رفت و در عوض هر دو تای ابروهاش بالا پریدن؛ چرا که تحت تاثیر نقشه‌‌ی بی‌نقص ابولفضل قرار گرفته بود. ساغر هیچ فکرش رو هم نمی‌کرد که بتونه یه روز، شخصی شبیه به خودش رو ملاقات کنه؛ اما اون شخص، حالا جلوش نشسته بود و داشت باهاش نقشه‌ی همکاری می‌ریخت.

ابولفضل که به پایین مایل شدن مفتخرانه‌ی گوشه‌ی لب‌های ساغر رو دید، کج‌لبخند غرورآمیزی روی لب‌هاش نشوند و سرش رو به مرکز جعبه نزدیک‌تر کرد.

ساغر و ابولفضل، هر دو، دست‌هاشون رو روی گوشه‌های جعبه گذاشته بودن و صورت‌هاشون دقیقاً مقابل هم قرار داشت؛ اون‌قدری که فاصله‌شون به شدت کم بود و بازدم‌هاشون توی چهره‌های هم‌دیگه پخش می‌شد.

نزدیکی بیش از حدشون به هم‌دیگه، باعث شده بود که ناخواسته به دو تصادف گذشته‌شون فکر کنن؛ با نفس‌های محبوس توی سینه، نگاه گشاد شده‌شون رو به هم دوخته بودن و این در حالی‌ بود که تصاویر متحرک اون صحنه‌ها، داشت توی مغزهاشون نقش می‌بست.

ساغر دوباره اخم‌هاش رو توی هم کشید و با تکون دادن سرش به چپ و راست، از دست افکار و تصورات نا‌به‌جاش گریخت. حواس ابولفضل هم، به تکون خوردن سر ساغر معطوف شد و اون هم به خودش اومد.

ابولفضل بلافاصله سرش رو کمی عقب کشید و نامحسوس دم عمیقی بلعید. سپس نگاه نافذ و غیر قابل خواناش رو به ساغر دوخت و با لحنی آروم و افتخارآمیز لب از روی لب برداشت.

- هیچ درزی توی نقشه‌م نیست که مو لاش بره!

ساغر هم به تقلید از ابولفضل، خودش رو عقب کشید و صاف نشست. سپس دست به سینه شد و نگاه تحریف شده‌ش رو که تلاش بر بی‌احساس جلوه دادنش داشت، به ابولفضل دوخت.

- بسیار خب، ادامه بده!

ابولفضل که متوجه تغییر رباتیکی ساغر شده بود، لب‌هاش رو روی هم فشرد تا جلوی خنده‌ش رو بگیره؛ چرا که ساغر با اون مود یخناک و مصنوعیش، برای ابولفضل به شدت بامزه به نظر می‌رسید.

ابولفضل گلوش رو صاف کرد و حینی که داشت با انگشت اشاره و وسطش روی جعبه ریتم می‌گرفت، با همون لحن جدیش که مختص ارائه‌های مهندسی بود، به ادامه‌ی توضیحاتش پرداخت.

- خب مرحله‌ی آخر، با دستگاه‌های درب‌بندی و کاور حرارتی بطری، می‌تونیم بسته‌بندی حرفه‌ای و ضددستکاری داشته باشیم. چون مشتری‌ها ممکنه از هر شهر و استان دیگه‌ای وارد سایت ما بشن و سفارش بدن. اگه بطری‌ها پلمپ باشن، می‌تونیم به راحتی از پست پیش‌تاز استفاده کنیم! نظرت؟

ساغر با دهنی باز و چشم‌هایی که برقِ ذوق درونشون آشکار بود، انگشت شست دست راستش رو به آرومی، به نشونه‌ی «لایک» بالا آورد و با لحنی افتخارآمیز و آلوده به بهت، زمزمه کرد.

- بنازم پسر؛ خیلی ایول داری!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و هشتم

ابولفضل دو دستش رو اطرافش گشود و سرش رو به سمتِ راست چرخوند. سپس چشم بست و نیم‌رخ زاویه‌دارش رو تقدیم ساغر کرد. در آخر، با لحنی مفتخرانه که اغراق‌آمیز بود، لب از روی لب برداشت.

- نام: ابولفضل نجیب، لقب: ابول ساقی، مدرک: ارشد آی‌تی، آی‌کیو: ۱۵۰ و اما شغل...

ابولفضل کلامش رو لحظه‌ای کوتاه برید. سپس دو دستش رو بست و بعد از پایین انداختن سرش، با لحنی شرمنده و آلوده به خنده ادامه داد.

- شغل: ساقی فراری.

ساغر که کج‌لبخند به لب و دست به سینه داشت به بیوگرافی خنده‌دار ابولفضل از خودش گوش می‌کرد، با شنیدن شغلش نتونست جلوی انفجار ناگهانیش رو بگیره و مثل یه بمب ترکید.

لحظاتی طولانی، دو دستش رو جلوی دهنش گذاشته بود، تا صدای قهقهه‌های نسبتاً بلندش رو کمتر کنه؛ اما بی‌تاثیر بود و خنده‌ش توی زیرزمین اکو می‌شد.

ابولفضل ابروهاش رو به هم گره زد و با جدیتی ساختگی که رگه‌های خنده درونش موج می‌زد، با غمی مصنوعی نالید.

- خنده‌دار نیست؛ باید گریه کنیم که مهندس مملکت ساقی فراری شده! 

ساغر لب زیرینش رو گزید، چشم‌های تَر شده‌ش رو به ابولفضل دوخت و حینی که سعی داشت خنده‌ش رو بخوره، گفت:

- برای همین می‌خندم دیگه!

ابولفضل کج‌لبخندش رو به گونه‌ی راستش چسبوند و صدای پوزخندش رو افسوس‌وارانه و «هعی» مانند، از حنجره‌ش بیرون داد.

ساغر هم برای صاف شدن گلوش، سرفه‌ای زد. سپس دست راستش رو به سمت ابولفضل دراز کرد و با خنده‌ای که به لبخندی ملیح مبدل شده بود، نگاه مهربونش رو به ابولفضل دوخت.

- اونا لیاقت هوش و ذکاوتت رو نداشتن؛ ولی من ازت حمایت می‌کنم. ابولفضل نجیب نابغه، با من همکاری می‌کنی؟

گفته شدن اون جمله و بیان شدن اون سوال توسط ساغر همانا و فرو ریختن قلبِ ابولفضل، از درون قفسه‌ی سینه‌ش به درون شکمش، همانا؛ دل ابولفضل، برای نخستین مرتبه در طول زندگیش، برای یه دختر بالغ اما منحصر به‌ فرد، لرزید.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و نهم

نگاه ابولفضل بدون این‌که حتی یک‌بار پلک بزنه، محو ساغر بود و گوش‌هاش هم چیزی نمی‌شنید؛ گویی ساغر اثر پروانه‌ای توی دل ابولفضل گذاشته بود.

ساغر دستش رو در همون حالت که به سمت ابولفضل گرفته و دست دادنشون رو انتظار می‌کشید، توی جهات بالا و پایین، مقابل صورت ابولفضل تکون داد.

- نمی‌خوای همکارم بشی؟

ابولفضل با شنیدن صدای ساغر، هوش و حواسش رو از پروانه‌هایی که توی قفسه‌ی سینه‌ش قلقلکش می‌دادن و مورمورش می‌کردن، گرفت و با کج‌لبخندی محو، خیره‌ی چهره‌ی منتظر ساغر شد. 

ثانیه‌ای بعد، دست راستش رو به سمت ساغر دراز کرد و دست ظریف ساغر رو با دست مردونه‌ی خودش گرفت. حینی که دست ساغر رو به آرومی می‌فشرد، با لحنی مفتخرانه لب از روی لب برداشت.

- همکاری با ذکریای رازی برای من باعث افتخاره!

ساغر که این رو شنید، لحظاتی کوتاه لب‌هاش رو سفت به هم چسبوند تا دوباره، سبک‌سرانه نخنده. در عوض تای ابروی چپش رو بالا انداخت و لبخندی مرموزانه روی لب‌هاش نشوند.

- می‌خوای راز این زیرزمین رو بدونی؟

غنچه‌ی فضولی ابولفضل به یک‌باره توی وجودش شکوفه زد؛ طوری‌که چشم‌هاش درشت شدن، نگاهش برق زد و لبخند کجش تا گوشه‌ی دیگه‌ی لبش کش اومد.

- آره، آره بگو؛ مشتاقم که بدونم.

ساغر چشم‌های ریز شده‌ش رو به ابولفضل دوخت و حینی که دست به سینه می‌شد، با لحنی پر افتخار ابولفضل رو مخاطب قرار داد.

- من از نوادگان ذکریای رازی‌ام!

ابولفضل با نگاهی جدی، میخکوب ساغر بود و با فرض بر این‌که ساغر شوخی کرده، کوتاه خندید و به این شکل واکنش نشون داد.

- با توجه به شغلی که داری، واقعاً شوخی بامزه‌ای بود! یادم بنداز بعداً به عنوان تبلیغات سایت ازش استفاده کنم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی‌ام

ساغر که توقع نداشت ابولفضل حرفش رو باور نکنه، ابروهاش رو به هم گره زد و لب‌هاش رو توی حالت غنچه‌شده جمع کرد. 

- اما من واقعاً از نوادگان ذکریای رازی‌ام! این عطاری هم قبل از انقلاب بار بود؛ در واقع جد و آبادم، همه‌شون عرق‌کِش و عرق‌خور و عرق‌فروش بودن!

ابولفضل که داشت لپ‌هاش رو از درون می‌گزید تا جلوی خنده‌ش رو بگیره، با شنیدن مشاغل جد و آباء ساغر، صدای «پق» خنده‌ش، به یک‌باره از حنجره‌ش به بیرون گریخت.

ابولفضل به سرعت کف دست چپش رو روی دهنش گذاشت و حینی که دستش رو روی لب‌هاش می‌فشرد، پی در پی گلوش رو صاف کرد تا قهقهه نزنه.

با هر لحظه‌ای که می‌گذشت، گره اخم ساغر محکم‌تر و فشار بند انگشت‌هاش به کف دست‌هاش، بیش‌تر می‌شد؛ طوری‌که ثانیه به ثانیه واکنش‌هاش تشدید می‌گرفتن.

ساغر به یک‌باره توی جاش پرید. روی زانوهاش ایستاد و دست‌های مشت شده‌ش رو گشود. اخم‌آلود و دست به کمر، با لحنی حق به جانب، سوال تهدیدآمیزانه‌ش رو پرسید.

- یعنی باور نمی‌کنی؟

ابولفضل تا خواست با لحنی آلوده به خنده، جواب خنثاش رو اعلام کنه، ماجرای امروزشون توی پارک به یادش اومد؛ این‌که ساغر هیچ‌کدوم از حرف‌هاش رو بدون مدرک باور نکرد.

پس طولی نکشید که میل به خنده‌ی ابولفضل از بین رفت و با لحنی حق به جانب‌تر از ساغر، لحن و جمله‌ی چند ساعت پیش‌تر ساغر رو به کار برد.

- به قول خودت؛ ثابت کن!

«به قول خودت» رو با صدای خودش به زبون آورد و «ثابت کن» رو با صدایی تقلید شده؛ که در حد صدای زنانه‌ی ساغر، نازک بود. ساغر هم که انتظار چنین چیزی رو نداشت، چشم‌هاش گشاد شدن، دو تای ابروهاش بالا پریدن و با دهنی نیمه‌باز، متعجب و کوتاه خندید.

- ادای من رو درمیاری؟ 

ابولفضل که از شرایط به وجود اومده لذت می‌برد، نگاه براق از سرخوشیش رو به ساغر مبهوت و خشمناک دوخت. سپس لبخند کجش رو به گونه‌ی راستش چسبوند و با لحنی سوزنده لب از روی لب برداشت.

- نه ذکریا جان، ولی من هم مثل خودت تا مدرک نبینم، باور نمی‌کنم. الان هم بهتره شروع کنیم؛ من مرحله‌ی اول رو اوکی می‌کنم، تو هم دنبال مرحله‌ی دوم و صد البته مدرک اثبات باش. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و یکم

ساغر لب برچید و حینی که با غیض جعبه رو از روی زمین برمی‌داشت، روی پاهاش ایستاد. همون‌طور که به سمت قفسه می‌رفت، با لحنی مبارزه طلب، دهن گشود.

- بسیار خب؛ همین کار رو می‌کنیم!

سپس، جعبه رو سر جای اولش قرار داد و به سمت راه‌پله‌ی مارپیچی قدم برداشت. دست راستش رو روی نرده‌ی فلزی گذاشت و دست چپش رو هم به کمرش زد.

سرش رو به سمت ابولفضل که پشت به او و رو به دیگ تقطیر نشسته بود، چرخوند. طولی نکشید که گره اخمش با دیدن شونه‌های پهن ابولفضل باز شد و گوشه‌ی لب‌هاش، به نشونه‌ی تمجید پایین پریدن.

ثانیه‌هایی کوتاه خیره‌ی منظره‌ی روبروش، ابولفضل چهارشونه، بود؛ اما با چرخش دورانی و ناگهانی سر و تن ابولفضل به سمتش، سریعاً ابروهاش رو به هم گره زد و با لحنی خنثی ابولفضل رو مخاطب قرار داد.

- پاشو بریم.

تای چپ ابروی ابولفضل بالا پرید، لبخند کجش روی نیمه‌ی راست لب‌هاش نشست و نگاه زیرکانه‌ش به ساغر دوخته شد؛ چرا که ابولفضل، خیرگی نگاه ساغر به خودش رو حس کرده بود.

ابولفضل از روی زمین برخاست و حینی که به سمت راه‌پله قدم برمی‌داشت، مشغول زدودن گرد و خاکِ ناموجود، از روی بخش ماتحتانی شلوارش شد.

- بریم ذکریا جان.

ساغر در سکوت از پله‌ها بالا رفت و  ابوالفضل هم پشت سرش. هر دو پله‌ها رو طی کردن و از زیرزمین مخفی خارج شدن. 

ابولفضل حینی که به سمت خروجی عطاری قدم برمی‌داشت، دستش رو داخل جیب شلوارش فرو برد و تسبیحش رو بیرون کشید. 

ساغر هم پشت سر ابولفضل داشت به سمت در حرکت می‌کرد؛ تا این‌که هر دو پشتِ درهای شیشه‌ای و بسته‌ی مغازه متوقف شده و ایستادن.

ساغر کلید قفل در رو چرخوند، سپس در رو به سمتی کشید و اون رو گشود. با باز شدن در، سوز شب به تن و بدن ساغر و ابولفضل لرز انداخت.

ابولفضل سرش رو به سمت راست چرخوند و نگاهش رو به پایین، به نیم‌رخ ساغر دوخت. ساغر که متوجه نگاه ابولفضل شد، سرش رو به سمت چپ چرخوند و نگاهش رو به بالا، به چشم‌های منتظر ابولفضل دوخت.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و دوم

چشم‌های کشیده و در عین حال درشت و قهوه‌ای رنگ ساغر، پروانه‌های توی قلب ابولفضل رو دوباره به پرواز درآورد. 

اما ابولفضل، بی‌توجه به هرج و مرجی که توی قلبش راه افتاده بود، آب دهنش رو قورت داد و با لحنی که سعی داشت آروم و جدی به نظر برسه، دهن گشود.

- شماره‌م رو گوشیت افتاده، ذخیره‌ش کن که توی تلگرام باهات در ارتباط بمونم؛ می‌خوام از پیش‌برد مراحل به هم‌دیگه گزارش بدیم.

ساغر حین تکون دادن سرش به نشونه‌ی فهمیدن، توی جهات بالا و پایین، لحن آروم و جدی ابولفضل رو توی کلامش تقلید کرد.

- باشه؛ باهات در تماسم.

ابولفضل قدمی بلند برداشت و از عطاری خارج شد. سپس، به سمت ساغر چرخید و تا خواست خداحافظی کنه، کلام ساغر باعث سکوتش شد.

- فقط یه سوال...

ابولفضل با دست تسبیح‌دارش، حینی که دست به ته‌ریش‌های صورتش می‌کشید، نگاه منتظرش رو به ساغر دوخت.

- چی ذهنت رو مشغول کرده، ذکی‌خان؟

ساغر از «ذکی‌خان» خطاب شدنش، لبخندی کم‌رنگ و صدادار، ناخواسته روی چهره‌ش طرح خورد. سپس بدون این‌که تلاشی برای از بین بردنش داشته باشه، با لحنی آلوده به خنده سوالش رو پرسید.

- به نظرت چقدر طول می‌کشه تا شروع کنیم؟

ابولفضل دست تسبیح‌دارش رو توی جیبش فرو برد و دست آزادش رو به صورت مشت‌شده، بالا آورد. انگشت اشاره‌ی دستش رو گشود و در همین حین پاسخ ساغر رو داد.

- یک هفته!

تای ابروهای ساغر به بالا پریدن و گوشه‌ی لب‌هاش به پایین؛ چرا که انتظار چنین بازه‌ی کوتاهی رو نداشت. هرچند با این وجود، بازه‌ی جواب ابولفضل توی ذهنش، به عنوان بازه‌ی قطعی برای انجام و اتمام مراحل پیش‌زمینه ثبت شد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و سوم

ساغر در سکوت، از مغازه خارج شد. در شیشه‌ای مغازه رو بست و سپس، به وسیله‌ی ریموت، کرکره‌ی برقی رو هم پایین داد.

مسیر محل پارک ماشینش رو پیش گرفت و مقابل درِ سمتِ راننده متوقف شد. روی پاشنه‌ی کفش راستش، چرخید و به ابولفضل چشم دوخت.

ابولفضل در طول مدت، دست به سینه ایستاده بود و با چشم‌هایی ریزه شده، حرکات ساغر رو از نظر می‌گذروند؛ که طبق ذهنیتش، مثلاً داشت بدرقه کردنش رو انتظار می‌کشید.

انگار ابولفضل خودش، از ته دل خودش خبر نداشت؛ چون، از این‌که دوست داشت تا آخرین لحظه بمونه و ساغر رو تماشا کنه، بی‌خبر بود!

- می‌خوای برسونمت؟

با سوالِ صرفاً از روی تعارف ساغر با لحنی محترمانه، به یک‌باره رنگ از رخسار ابولفضل پرید و مردمک چشم‌هاش گشاد شدن؛ چرا که رانندگی سریع و خشن اون رو به یاد آورد.

از اون‌جایی که ابولفضل هیچ دلش نمی‌خواست که دوباره توی ماشین ساغر بشینه و دست فرمونش رو تجربه کنه، آب دهنش رو نامحسوس بلعید و با لحنی وحشت‌زده پاسخ داد.

- نه، نه، نه؛ مزاحمت نمی‌شم! من باید پیاده‌روی کنم، تو برو؛ خدانگهدارت!

ساغر که متوجه هراس ابولفضل شده بود، با غیض در ماشین رو گشود و حینی که روی صندلی راننده جا می‌گرفت، چشم‌غره‌ای خشم‌آلود به ابولفضل رفت.

- باشه؛ خدانگهدارت!

ساغر این رو گفت و سپس در ماشینش رو آهسته بست؛ چرا که روی نحوه و شدت باز کردن و بستن درهای ماشین عزیزش، حسابی حساس بود. 

هرچند، بعد از استارت زدن، ماشین رو وحشیانه از محل پارک خارجش کرد؛ طوری‌که لاستیک‌ها روی آسفالت کوچه رد انداختن و صدای ناهنجاری تولید شد.

صداش انقدری گوش‌خراش بود که روی مغز و قلب و روح ابولفضل خراش افتاد. ابولفضل همون‌طور که با صورتی درهم رفته و ابروهایی توی هم گره خورده، خیره‌ی دور و دورتر شدن ماشین ساغر بود، زمزمه کرد.

- دختره‌ی شکاکِ جاه‌طلبِ ریسک‌پذیرِ نابغه‌یِ عصبیِ خوشگل! 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و چهارم

ناگهان چهره‌ی در هم رفته‌ی ابولفضل به حالت سابقش برگشت. بلافاصله هر دو تای ابروهاش بالا پریدن و چشم‌هاش گرد شدن. با لحنی سرزنش‌وارانه خودش رو مخاطب قرار داد.

- چی؟ به اون می‌گی خوشگل؟

پوزخندی صدادار، روی نیمه‌ی راست صورتش نقش بست و تمسخر، توی لحن بیان سوالش تزریق شد.

- آخه کجای اون دختر خوشگله؟

به یک‌باره تصویری متحرک توی ذهنش ظاهر شد؛ تصویری از چشم‌های درشت و کشیده‌ی آهویی شکل و آهویی رنگ ساغر، که خیر‌ه‌خیره به ابولفضل نگاه می‌کردن.

پوزخند تمسخرآمیز ابولفضل، روی لب‌هاش ماسید و نگاه سرزنش‌آمیزش هم رنگ باخت. ثانیه‌های طولانی، قلبش مورمور می‌شد؛ چرا که پروانه‌های توی قفسه‌ی سینه‌ش، با پر زده‌هاشون، قلبش رو قلقلک می‌دادن.

ابولفضل که گمون می‌کرد تن‌لرزش طولانی و خفیفش از بابت سرماست، خودش رو به آغوش کشید و لب برچیده زمزمه کرد.

- خب برخلاف خودش که یه روباه مکاره، توی چشم‌هاش...

به یک‌باره جمله‌ش رو خورد. لحظه‌ای بعد، ناخواسته کج‌لبخندی محو به گونه‌ی راستش منگنه زد و با لحنی معترضانه، زیر لب اعتراف کرد.

- توی چشم‌هاش یه آهوی خوشگل زندگی می‌کنه!

دم عمیقی بلعید و بازدمش رو با افسوس و کشیده بیرون داد. سپس دو دستش رو توی جیب‌های شلوارش فرو برد و به سمت خروجی کوچه قدم برداشت.

سر کوچه ایستاد و دست چپش رو به همراه گوشیش، از جیبش بیرون آورد. قفل گوشیش رو با زدن رمز عجیب و غریبش، باز کرد و وارد اپلیکیشن «اسنپ» شد. 

مبدا، نقطه‌ی کنونی و مقصد، پاساژ مدنظرش رو روی نقشه تعیین کرد و دکمه‌ی درخواست سفر رو فشرد. سپس حینی که منتظر قبول شدن توسط یه راننده بود، زیرلب با لحنی خنثی مشغول خوندن شعری کودکانه شد.

- آهویی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم
دوریش برایم مشکله؛ کاشکی اونو می‌بستم!
ای خدا چیکار کنم؛ آهومو پیدا کنم؟
آی چه کنم؟ وای چه کنم؟ کجا اونو پیدا کنم؟
کاشکی اونو می‌بستم! کاشکی اونو می‌بستم!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و پنجم

اون شبانه‌روز تاریخ‌آوری که بسیار کش اومده بود، بالاخره به پایان رسید. حالا خورشید توی روز متوالی، از وسط آسمون گذشته بود و ظهرهنگام رو نشون می‌داد.

اهالی مومن محله، توی مسجد حضور داشتن و پس از به جا آوردن چهار رکعت نماز ظهر، به خوندن چهار رکعت عصر مشغول بودن.

ساغر هم مثل همیشه، توی اولین صف از بخش خواهران و نزدیک‌ترین جایگاه به در ورودی مسجد، در کنار مابقی زنان محله، مشغول اقامه‌ی نماز بود.

- اَلسَّلامُ عَلَیکَ اَیُّهَا النَّبِیُّ وَ رَحمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُه، اَلسَّلامُ عَلَینا وَ عَلی عِبادِ اللهِ الصّالِحین، اَلسَّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُه.

الله اکبر گویان کف دو دستش رو، سه بار آروم روی رون پاهاش کوبید.  بلافاصله دست راستش رو از زیر چادرش، داخل جیب شلوارش برد و گوشیش رو بیرون کشید.

رمزِ «۰۵۰۶۰۲۴۴» رو زد و پس از باز کردن قفل گوشیش، وارد اپلیکیشن تلگرام شد؛ ساغر از اون‌جایی که حافظه‌ش مقابل شماره‌ها، اعداد و کدها از ماهی هم کمتر بود، همیشه از یه رمز برای همه‌ی عرصه‌های قابل‌قفل زندگیش بهره می‌برد.

روی چت خصوصی‌ «A.N.S.F» کلیک کرد و واردش شد؛ ساغر پی‌وی ابولفضل رو صورت مخفف شده‌ی «ابولفضل.نجیب.ساقی.فراری» ذخیره کرده بود.

- الان وقتشه!

ساغر این پیام رو نوشت و پس از ارسالش، بلافاصله گوشی رو کنار مُهر و تسبیحش روی زمین قرار داد. سپس دست چپش رو توی جیب شلوارش برد و شی‌ء درونش رو توی مشتش بیرون آورد.

ابولفضل بیرون از مسجد، توی نزدیک‌ترین کوچه ایستاده بود و پیام ساغر رو انتظار می‌کشید. با دیدن اعلان از جانب «ذکریای رازی» تلگرامش رو باز کرد. 

پس از دیدن پیام ساغر، جعبه‌ها به دست، به سمت مسجد راه افتاد. ابتدا نیز، به سمت ورودی خواهران قدم برداشت و پشت در شیشه‌ای ایستاد.

سنگ عقیق انگشترش رو که به دست چپش، یعنی به انگشت ازدواجش، پوشونده بود رو به شیشه‌ی در چسبوند و چند تقه‌ای به در وارد کرد.

ساغر با شنیدن صدای ضربه‌های وارد شده به در، تندی از جاش برخاست و حینی که به سمت در می‌رفت، انگشتر عقیقش رو به دست چپش، یعنی به انگشت ازدواجش، پوشوند.

در واقع ابولفضل، دیشب، قصدش از رفتن به پاساژ، خریدن حلقه‌‌های ست عقیق برای ازدواج صوری‌شون بود. حلقه‌‌ی ساغر رو هم پیش از به مسجد اومدن‌، بهش داده و نقشه‌ رو هم مو به مو، براش تعریف کرده بود.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و ششم

ابولفضل توی نقش همیشگیش فرو رفته بود و برای این‌که ثابت کنه حجب و حیا داره؛ سرش رو پایین انداخته و به نوک کفش‌هاش خیره بود.

لحظاتی کوتاه، ابولفضل در همون حالت که جعبه‌های چند کیلویی رو به دست داشت، ایستاده بود؛ تا این‌که ساغر پس از کنار زدن پرده، در رو گشود.

با باز شدن در، ابولفضل نگاهش رو از نوک کفش‌هاش گرفت و به جوراب‌های پارازینِ نازک و مشکی رنگ ساغر چشم دوخت.

چشم از پاهای ظریف ساغر گرفت و نگاهش رو در امتداد بلندایِ چادر عربی ساغر بالا برد؛ تا این‌که به صورت آرایش‌ شده‌ی ساغر رسید.

ابولفضل حینی که یکی از جعبه‌ها رو به دست ساغر می‌داد، نگاه ذهن‌خوانش رو به چشم‌های مضطرب ساغر دوخت. سپس، با لحنی که سعی بر کاهش دادن اضطراب ساغر داشت، لب از روی لب برداشت.

- استرس نداشته باش چون نیازی...

ساغر دو دستش رو جلو آورد و جعبه رو به دست گرفت. نگاه ابولفضل، ناخواسته از صورت ساغر به پایین مایل شد و روی دست چپش نشست.

انگشتر، رکابی از جنس نقره داشت که روی بدنه‌ش حسابی ظریف‌کاری شده بود. همچنین، یه سنگ عقیق سبز و گرد که به وسیله‌ی چهار پایه‌‌ی نگهدارنده، روی شونه‌ی گرد و پهنش، نشسته بود.

حکاکی هنری «فاطمة الزهرا» هم، روی سطح صاف سنگش، اون رو از یه انگشتر عقیق ساده، به یه انگشتر عقیق مومنانه تبدیل کرده بود؛ انگشتری که روی دستِ استخونی و ظریف ساغر، با این‌که زیبا به نظر می‌رسید، تنها از روی ریا بود.

- نیازی نیست چی؟ 

ابولفضل که با کج‌لبخندی محو، خیره‌ی انگشت حلقه‌پوش ساغر بود، با صدای ساغر، به یک‌باره به خودش اومد و ابروهاش رو توی هم گره داد.

- نیازی نیست حرفی بزنی؛ چون وقتی شیرینی پخش کنی، اونا ناخواسته سر تا پات رو برانداز می‌کنن و حلقه‌ی ازدواجت رو می‌بینن. این یکی از مبناهای فضولی و کنجکاوی درون محله‌ایه! 

ساغر که داشت با نهایت دقت، به ابولفضل گوش می‌داد، با شنیدن آخرین جمله‌ی ابولفضل، لب زیرینش رو گزید تا خنده‌ش رو بخوره. سپس، با لحنی خودبرتربینانه، لب از روی لب برداشت و زمزمه کرد.

- طوری حرف می‌زنی که انگار من یه تازه واردم؛ مدرک شرارتِ شیطونی که بهت درس می‌داد رو من مهر کردم!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و هفتم

ابولفضل برخلاف تصورات ساغر، هیچ نشونه‌ای از حرص و عصبانیت روی چهره‌ش ظاهر نشد؛ بالعکس، چشمکی از روی شیطنت زد.

- آره، بی‌شک تو بهترین استادشونی!

سپس کج‌لبخندی، از روی لذت روی لب‌هاش نشوند و با لحنی که همیشه برای کودکان زیر پنج سال به کار می‌برد، ساغر رو مخاطب قرار داد.

- اما الان بفرما برو خودی نشون بده، بعداً به این موضوعات می‌پردازیم عمویی!

صورت ساغر از واکنش غیرمنتظره‌ی ابولفضل در هم رفت؛ ابروهاش از شدت خشم توی هر گره خوردن و لب‌هاش از شدت چندش‌ناک بودن واژه‌ی «عمویی» جمع شدن.

ساغر همون‌طور که میمیک صورتش رو حفظ می‌کرد، روی پاشنه‌ی پای چپش چرخید. لحظه‌ی آخر هم، چشم غره‌ای رفت و با لحنی غلیظ ادای بالا آوردن رو به جا آورد.

- عوق!

همین‌که به ابولفضل پشت کرد، توی نگاهش مظلومیت و معصومیت نداشته‌ش رو گنجوند و حین قدم برداشتن، مشغول تمرین کردن لبخند مدنظرش شد.

از راهروی کوتاه گذشت و توی چهارچوب راهرو که به بخش خواهران منتهی می‌شد، ایستاد. بلافاصله، به قصد دیده شدن گلوش رو با صدایی بلند و نازدار صاف کرد، تا شنیده بشه.

اولین فردی که توجهش به ساغر جلب شد، حاجیه کلثوم بود؛ زنی که با دیدن ساغرِ جعبه به دست، نگاهش رو به دست چپ ساغر دوخت. 

حاجیه کلثوم با این‌که نمره‌ی چشم‌‌هاش یک از ده بود و شیشه‌های عینکش به ضخامت ته لیوان بودن، به خوبی تونست انگشت ازدواجِ حلقه‌پوش ساغر رو ببینه.

- ساغر، مادر، عروس شدی؟

صدای بلند و لحن هیجان‌زده‌ی حاجیه کلثوم، باعث شد همه سرشون رو به سمت حاجیه کلثوم بچرخونن و پس از گرفتن رد نگاهش، به ساغر چشم بدوزن.

ساغر نگاهش رو به پایین دوخت و لبخندی خجالت‌زده‌ی که مختص تازه‌عروس‌ها بود، روی لب‌هاش پهن کرد. سپس، حین برداشتن درِ جعبه با نهایت عشوه، با قدم‌هایی خرامان‌خرامان، به سمت اولین صف رفت.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 1
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و هشتم

ساغر تقریباً بیست و چند مرتبه، مقابل زنان نمازگزار خم و راست شد، «مبارکت باشه» رو شنید و «ممنونم» نازداری رو به زبون آورد.

آخرین نفر، حاجیه کلثوم بود که به یک‌باره از مچ دست چپ ساغر گرفت و اون رو وادار به نشوندن کرد. ساغر هم، در هم رفتگی صورتش رو با لبخندی پوشوند و بالاجبار کنار حاجیه کلثوم نشست. 

حاجیه کلثوم دست ساغر رو بالا آورد و پس از خوندن نوشته‌ی روی عقیق انگشتر، حینی که با نهایت سادگی با دست چپش به قفسه‌ی سینه‌ش می‌کوبید، با لحنی خیرخواه لب از روی لب برداشت.

- به به مادر! الهی که خانوم حضرت فاطمه‌ی الزهرا نگهدارت باشه! الهی که خوشبخت بشی!

ساغر لبخند پر از ناز و خجالت‌زده‌‌ش رو برای حفظ ظاهر هم که شده، دوباره روی لب‌هاش نشوند و در سکوت نگاهش رو به زمین دوخت.

- سنتی ازدواج کردی؟ داماد کیه مادر؟ ما می‌شناسیم داماد رو؟ 

علاوه بر حاجیه کلثوم، زنان دیگه که نامحسوس چشم‌هاشون رو به ساغر و کلثوم دوخته بودن و گوش‌هاشون چیزی جز حرف‌های اون دو نفر رو نمی‌شنید، هم کنجکاو بودن.

ساغر نگاهش رو تا عینک حاجیه کلثوم بالا برد و با لحنی که در تلاش بود کم‌رو و با حجب و حیا به نظر برسه، سین جیم شدنش رو طبق نقشه، این چنین پیچوند. 

- بله شما هم می‌شناسینش!

بلافاصله پس از خارج شدن این جمله از دهن ساغر، صدای امام جماعت از بلندگوهای نسبتاً درب و داغون مسجد به گوش رسید.

- برای خوشبختی آقای نو دامادمون، ابولفضل نجیب، یک صلوات محمدی ختم کنید.

در پی‌ کلام امام جماعت، همگی ناخواسته صلواتی بلند فرستادن. حاجیه کلثوم هم، حینی که مشغول به زبون آوردن صلوات بود، با چشم‌هایی ریز شده در پی کشف هویت داماد بود.

- ساغرجان تو با همون آقای بهشت‌دیده ازدواج کردی؟ 

بیان شدن این سوال از زبون یکی از زنان، کافی بود که ابروهای حاجیه کلثوم بالا بپرن و نگاه خیره‌ش به ساغر، معنادار شه؛ چرا که حاجیه کلثوم، تصادفِ سر به زیرِ شکمِ ابولفضل به ساغر رو به خوبی، به خاطر داشت.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و نهم

ساغر چیزی راجع‌‌ به «بهشت‌» و ارتباطش با ابولفضل که «بهشت‌دیده» خطاب شده بود، نمی‌دونست؛ پس ترجیح داد سکوت رو پیشه‌ی خودش قرار بده.

حاجیه کلثوم که لبخندی معنادار روی صورت چروکیده‌ش نشسته بود، تا خواست ماجرای تصادف رو به روی ساغر بیاره، صدای امام جماعت دوباره از طریق بلندگوها پخش شد.

- برادران و خواهران نمازگزار من، در زندگی باید از انسان‌های مومن، باتقوا و صالحی مثل برادر و خواهرمون، آقای نجیب و همسرش، درس بگیریم؛ چرا که نوداماد و نوعروس تصمیم گرفتن به جای آتلیه توی مسجد عکس‌های ازدواجشون رو بگیرن. 

حضار مسجد، چه زن و چه مرد، همگی مبهوت و جا خورده بودن؛ چرا که هیچ‌کس انتظار این مقدار ایمان و تعصب رو توی موارد ازدواجی نداشت.

لحظاتی کوتاه، زنان بخش خواهران با هم‌دیگه پچ‌پچ می‌کردن و مردان بخش برداران هم با هم‌دیگه؛ تا این‌که کلام امام جماعت همه رو به سکوت واداشت.

- پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «النکاح السنتی» که یعنی نکاح سنت من است؛ چه بسا برادر و خواهرمون هم از این سنت پیروی کردن.

ابولفضل که کنار منبر ایستاده بود و میزبان نگاه‌‌های همه‌ی مردان نمازگزار بود، سرش رو با این جمله‌ی امام جماعت پایین انداخت.

مثل همیشه، می‌خواست مردی با حجب و حیا به نظر برسه و موفق هم شد. امام جماعت نگاه افتخارآمیزش رو چند لحظه‌ای به ابولفضل دوخت و سپس رو به حضار، لب از روی لب برداشت.

- همچنین پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «تهادوا تحابوا» که یعنی به هم هدیه دهید تا هم‌دیگر را دوست بدارید؛ پس چرا ما به این دو عزیز مومن هدیه ندیم؟ و چه هدیه‌ای والاتر از برآوردن خواسته‌شون؟

حضار با بالا و پایین بردن مداوم سرشون، کلامِ امام جماعت رو تایید کردن. ثانیه‌هایی بعد، امام جماعت با لحنی محترمانه حاضران داخل مسجد رو مخاطب قرار داد.

- پس، بعد از ختم صلواتی محمدی، مسجد رو برای این دو عزیز شریف تخلیه کنیم.

زنان حاضر توی مسجد، حینی که از جاشون برمی‌خاستن صلواتی بلند و بالا فرستادن و لبخندزنان پس از گفتن دوباره‌ی تبریک به ساغر و داشتن آرزوی خوشبختی برای اون، از مسجد خارج شدن.

مردان حاضر توی مسجد هم، حینی که از جاشون برمی‌خاستن صلواتی بلند و بالا فرستادن و لبخندزنان پس از گفتن دوباره‌ی تبریک به ابولفضل و داشتن آرزوی خوشبختی برای اون، از مسجد خارج شدن

در نهایت پرده‌‌ی بین دو بخشِ خواهران و برادران مسجد، توسط ابولفضل کنار زده شد و امام جماعت و ابولفضل با ساغر، توی یه بخش یک‌دست، یه قاب مشابه رو تشکیل دادن.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت چهلم

ساغر روی فرش‌های بخش برادران گام برداشت و توی چند قدمی امام جماعت ایستاد. نگاهش رو به پایین دوخت و با لحنی محجوب و مومنانه سلام داد.

- سلام علیکم حاج آقا.

امام جماعت سرش رو به سمت ساغر گرفت و نگاهش رو قفل نقطه‌ای از فرش کرد. بلافاصله لبخندی مهربون روی لب‌هاش نشوند و با لحنی پدرانه ساغر رو مخاطب قرار داد.

- و علیکم السلام. نکاحتون به مبارکی نکاح حضرت علی و حضرت فاطمه باشه دخترم.

ساغر سرش رو پایین انداخت و حینی که لب‌هاش رو به علت شرمِ نمایشی جمع می‌کرد، لبخندی خجالت‌زده که مصنوعی بود، روشون طرح زد.

- ممنونم حاج‌آقا؛ برای خوشبختیمون دعا کنین.

امام جماعت حینی که لبخندی محو به چهره می‌زد، دست چپ تسبیح‌دارش رو بالا برد. کف دستش رو روی چشم چپش فشرد و با همون لحن پدرانه، با خوش‌رویی گفت:

- به روی چشم دخترم.

سپس نگاهش رو بین ساغر و ابولفضل که سرش توی گوشی بود و داشت به کسی پیام می‌داد، گذروند و خطاب به هر دو ادامه داد.

- دخترم، پسرم، بنده از حضورتون مرخص می‌شم؛ انشاالله که خوشبخت باشین.

ابولفضل سرش رو از توی گوشیش بیرون کشید و همراه با ساغر، تشکرگویان امام جماعت رو تا در خروجی برادران بدرقه کردن.

در خروجی بخش برادران، تمام شیشه بود و برخی از زنان نمازگزار، از جمله حاجیه کلثوم، که از فضولان محله به شمار می‌رفتن، پشتش ایستاده بودن و پچ‌پچ کنان داخل رو سرک می‌کشیدن.

خروج امام جماعت از داخل مسجد به حیاط، مصادف شد با ورود عکاس از حیاط به داخل مسجد. ابولفضل حینی که به کمک عکاس می‌شتافت تا توی حمل تجهیزات بهش یاری برسونه، با لحنی شرمنده لب از روی لب برداشت.

- رحیم‌جان خیلی زحمت کشیدی که قبول زحمت کردی.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...