این ارسال پرطرفدار است. سـانـاز 2,353 ارسال شده در 25 مرداد این ارسال پرطرفدار است. اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) نام رمان: کاسنی چهار آتیشه نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: عاشقانه، طنز سیاه خلاصه: ساغر، دختری در ظاهر مذهبی که یه عطاری رو میچرخونه و عرقِ گیاهان رو میکِشه؛ اما در باطن ریاکاریه که توی زیر زمین عطاریش عرقهای الکلی بار میذاره. مشتریهای زیرمینی ساغر با رمز عبور «کاسنی چهار آتیشه» از مشتریهای عطاری متمایز میشن؛ اما روزی، ابوالفضل، که از قضا از اخویان بسیجیه، از اون قلابیهاش، رمز عبور رو توی عطاری ساغر به کار میبره. مقدمه: به قول ساغر، دیگ تقطیر یکی از بهترین اختراعات بشره؛ اون میتونه با یک بار تقطیر، عرقی معمولی و یک آتیشه تولید کنه، اون میتونه با دو بار تقطیر، عرقی غلیظتر، خوشبوتر و دو آتیشه تولید کنه، اون میتونه با سه بار تقطیر، عرقی خیلی غلیظ، قوی، مخصوص و سه آتیشه تولید کنه، اما توی تقطیر چهارم، عرق چهار آتیشهای تولید نمیشه؛ بلکه الکلی گیاهی خلق میشه. ویرایش شده 17 شهریور توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 9 1 1 2 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 25 مرداد مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 3 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (ویرایش شده) «به نام خدایی که دنیا را متعادل آفرید» پارت اول قرص کامل ماه، توی آسمون پاییزی و بیستارهی تهران، باریکهای از نورش رو توی حیاط خونهی ساغر انداخته بود. ساغر توی اون هوای نسبتاً سرد، شلوارکی زرد پوشیده و تا ساق پا توی تشت کشمشها بود؛ کشمشهایی که روز گذشته، توی مسجد، با کمک زنان محله، به نیت کشمش پلوِ نذری پاک شده بودن و ساغر قصد دیگهای براشون داشت. یه لیوان گردآلودی شیشهای که حجماً نیم لیتری بود، به دست داشت و حین جرعهجرعه بالا رفتنش، مستانه میخوند و میرقصید و کشمشها رو لگد میکرد. - (ساغرا می هی، هی، هی، هی بریز بنویس گر که نرقصم، گلهمندی بنویس) جرعهجرعه نوشان و توی تشت، روی نوک پاهاش، با هر «هی» یه فشار پر عشوه به کشمشهای له شده میآورد و ابرو بالا میپروند. - (ساغرا، پیک، پیک، پیک، پیک، پیک بریز بنویس هر که نرقصد، گلهمندی بنویس) کشمش لگد کنان، با هر «پیک» که میگفت، دست راستش که نگه دارندهی لیوانش بود، عقب و جلو میرفت و پایین تنهش به چپ و راست. - (کَس نداند چیست امشب، امشب ماجرا پس بدون معطلی، نوش کن باده را) سرمستانه قهقههای زده و آخرین جرعهها رو پس از «نوش کن باده را» یه نفس، بالا رفت. - (یا رب، چه یاری! یا رب، چه نگاری! چه زلف پریشونی، عجب مهرهی ماری) همزمان با همخونی این بخش از آهنگ، گردنش رو به جلو برد، سرش رو پایین گرفت و مشغول دَوَران دادن موهای کوتاهش، به قصد رقص شد. بخاطر نوشیدن، سرش عجیب سنگین شده بود؛ طوری که انگار یه توپ بولینگ توی سرش گذاشته باشن. پاهاش نتونستن کمرش رو نگه دارن و کمرش هم نتونست راست بشه؛ در نهایت، به زمین و جاذبهش درود فرستاد. اما ساغر دختر عمل بود و هیچوقت توی زندگیش، از هیچ لحاظی زمین نخورده بود؛ اینبار هم به جای اینکه منتظر باشه تا با سر زمین بخوره، کف دستهاش رو سریعاً به زمین چسبوند، کله معلقی زد و با ماتحت و پشت به تشت، روی زمین نشست. ویرایش شده 30 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 9 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد (ویرایش شده) پارت دوم در سوی دیگهای از تهران، ابوالفضل، تسبیح دونه درشت به دست، داشت مسیر خونهش رو زیر نور ماه طی میکرد. کوچه خلوت بود؛ پس نیازی نداشت به چیزی که بهش علاقمند نبود، وانمود کنه؛ پس حینی که تسبیح رو دایرهوارانه دوران میداد، دست آزادش رو به سمت یقهش برد تا دکمهش رو باز کنه. با دیدن باریکه نوری از از پشت شمشادها، قوهی بویاییش ناگهانی فعال شد؛ طوری که دیگه تسبیح رو نچرخوند، دیگه قصد باز کردن دکمهش رو نداشت و دیگه پاهاش هیچ گامی برنداشت. ابولفضل، به ابول ساقی معروف بود و شامهش بوی عرق رو به قول آشناهاش، مثل سگ، از فرسخها دورتر هم میتونست استشمام کنه. حینی که سلانهسلانه به سمت شمشادها میرفت، مدام به پرههای دماغش چین مینداخت و صدادار، بو رو به داخل بینیش هورت میکشید. - بوی سگیه! ابروهاش رو توی هم گره زد و چشمهاش رو ریز کرد. عمیقتر از مراتب گذشته، باری دیگه بو رو بویید و با لحنی موشکافانه زیر لب زمزمه کرد. - کشمشه! توی چند قدمی از شمشادها متوقف شد. بیصدا، دم عمیقی بلعید که اینبار اخم از صورتش پر زد، چشمهاش هم برقی زدن و گرد شدن. زبون خیسش رو روی لبهای خشکیدهش کشید و مسخ و نسخ زیر لب نالید. - نابِ ۴۰ درصدی! لحظاتی کوتاه توی همون حالت خشکش زد؛ اما به یکباره به خودش اومد. سریعاً سرش رو به چپ و راست تکون داد و اخمهاش رو در هم کشید تا بتونه توی جلد جدی خودش فرو بره. به آرومی روی جدول، کنار شمشادها ایستاد و به دو پسر نوجوون دبیرستانی که بساط کرده بودن، چشم دوخت. بساطشون یه چیپس نمکی، یه دلستر گازدار انگور، دوتا لیوان یکبار مصرف کاغذی و یه بطری از نوشیدنی ناب ۴۰ درصدی بود. - اخویان دبیرستانی، اینجا چخبره؟ ویرایش شده 31 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 6 2 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد (ویرایش شده) پارت سوم دو پسر که تازه یه جرعه از پیک اولشون رو نوشیده بودن، با شنیدن صدای ابولفضل که با لهجهای عربی و اغراقآمیز همراه بود، از ترس توی جاشون سنگ شدن. ابولفضل با تأسف سری براشون تکون داد، بلافاصله لب از روی لب برداشت و با لحنی متأسف هر دو رو مخاطب قرار داد. - اخویان، شرم کنین که گناه کردن رو از همین سنین پایین شروع کردین. این مرتبه رو نادیده میگیرم تا امر به معروف و نهی از منکرتون کرده باشم. سپس از روی شمشادها خم شد؛ قدش به قدری بلند بود که پاهاش این سوی پرچین، روی زمین قرار بگیرن و دستهاش اون سوی پرچین، روی زمین. با غیض لیوانهاشون رو که ترکیبی از محتوای بطری و دلستر بود، روی زمین چپه کرد و پس از برداشتن بطری ناب ۴۰ درصدی، ایستاد. نگاه ناخوانای خودش رو به چشمهای ترسیدهخاطر دو پسر نوجوون دوخت؛ هر دو همچنان مثل بید، خفیف میلرزیدن، عرق استرس روی پیشونیشون جا خوش کرده بود و حتی توانایی لام تا کام سخن گفتن رو نداشتن. ابولفضل که دلش برای هردوی اونها سوخته و به رحم اومده بود، لبخند مهربونی روی لبهاش نشوند و با لحنی سرشار از معنویت دهن گشود. - در سورهی بقره اومده که «خداوند توبهکاران را دوست دارد»؛ پس اخویان، «استغفرالله رَبّی وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ» بگید، چیپس و دلسترتون رو بخورید و بیاشامید و به خونههاتون برگردید. سپس از روی جدول پایین رفت و پیش از اینکه از شمشادها فاصله بگیره، بلند و بالا خداخافظی کرد. - اخویان، فی امان الله! راه خونهش رو پیش گرفت. توی دست راستش تسبیح به دست داشت و توی دست چپش بطری نابِ ۴۰ درصدی. فرشتهی روی شونهی راستش ذکر گویان، مهرههای تسبیح رو میشمرد و شیطان روی شونهی چپش برنامهی امشبش رو میچید؛ گویا ابولفضل توی تعادل ۱۰۰ درصدی قرار داشت! بالاخره به در خونهش رسید. مقابل در ایستاد و به دو دستش خیره شد؛ بطری رو باید به دستِ تسبیحدارش میداد تا کلید رو برداره و در رو باز کنه، یا تسبیح رو به دستِ بطری دارش؟ جدال بین خوبی و بدی داخل ذهنش، منجر به این شد که تسبیح رو توی جیبش قرار بده و در عوض کلید رو برداره. کلید رو داخل قفل در چرخوند، در رو گشود، وارد حیاط خونهش شد. همین که در رو پشت سرش بست، مسخ و نسخ، بوسهای عاشقانه روی بطری نشوند. ویرایش شده 31 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 7 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 شهریور پارت چهارم لبخندی محو روی نیمهی راست لبهاش نقش بست. همونطور که به سمت تخت چوبی گوشهی حیاط میرفت، دکمههای پیراهنش رو یکی پس از پس دیگری باز کرد. بطری رو روی تخت گذاشت و پیراهنش رو از تنش درآورد. سپس دستش رو به سمت کمربند شلوارش برد، شلوارش رو هم درآورد و با رکابی سفید و شلوارک قرمز روی فرشِ روی تخت نشست. دستش رو داخل جیب شلوارش برد و گوشیش رو بیرون کشید. وارد برنامهی موسیقی شد و آهنگ مدنظرش رو پخش کرد. همونطور که سرش رو با موسیقی حرکت میداد، بطری ۴۰ درصدی ناب رو روی رون پاهاش گذاشت، در بطری رو گشود، سرش رو به سمت دهانهی بطری برد و مشغول بوییدنش شد. عطری که از داخل بطری وارد مشامش میشد به قدری غلظت داشت و قوی بود که بوش، ابولفضل رو مسختر و نسختر میکرد. حینی که چشمهاش نیمهباز بودن، دم عمیقی از رایحهی بطری گرفت و با لحنی خمار با آهنگ همخونی کرد. - (سلام من به تو، یار قدیمی منم همون هوادار قدیمی هنوز همون خراباتی و مستم ولی بی تو سبوی می شکستم) صبرش لبریز شد، پس بدنهی بطری رو بین دو دستش گرفت، بطری رو بالا برد و لبهاش رو به دهانهش چسبوند. چشمهاش رو بست و در همون حالت که داشت توی موسیقی غرق میشد، یه نفس چندین جرعهی بسیار ازش رو مثل آب نوشید؛ طوری که دهنش سوخت، گلوش سوخت، مریش سوخت و زمانی که الکل به معدهش رسید تنش از هیجان لرزید. ظرفیتش بیشتر از این مقدارهای ناچیز بود؛ اما گر گرفته، اعضای تنش شل شده و توی فراز و نشیبهای صدای هایده غرق بود. بطری رو کنار گذاشت و نیمه بالای تنش رو روی تخت خوابوند. باد سرد روی تن داغش مینشست و لرز لذت عجیبی رو به ابولفضل هدیه میداد؛ ابولفضلی که با لبخندی کج و کمرنگ و نگاهی عمیق و غمگین، قرص کامل ماه رو دید میزد و زیرلب با هایده میخوند. - ( میگن مستی گناهه به انگشت ملامت باید مستا رو حد زد به شلاق ندامت سبوی ما شکسته در میکده بسته امید همهی ما به همت تو بسته به همت تو ساقی تو که گرهگشایی تو که ذات وفایی همیشه یار مایی همه به جرم مستی سر دار ملامت میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت) روی پهلوی چپش چرخید و نگاهش رو به بطری دوخت. لبخند کجش روی نیمهی راست لبهاش پررنگتر شد. حینی که انگشت اشارهی راستش رو روی بطری میرقصوند، محتوای ۴۰ درصدی ناب رو مخاطب قرار داد. - واقعاً سر ساقیت سلامت که تو رو انقدر ناب بار آورده! لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 2 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 8 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 شهریور (ویرایش شده) پارت پنجم ابولفضل به یکباره از جاش برخاست. لباسهاش و گوشیش رو به دست راستش گرفت و بطری رو به دست چپش، سپس به سمت ورودی خونه قدم برداشت. از پنجتا پلهی سنگی بالا رفت، در شیشهای رو گشود و از راهرو گذشت. لباسهاش رو روی تنها مبل راحتی پذیرایی کوچیکش که جلوی تلوزیون بود، پرتاب کرد و مسیر آشپزخونه رو به پیش گرفت. در کابینت کنار یخچال رو باز کرد و از داخل کارتن درونش، بستهای از چیپس مورد علاقهش، پیاز جعفری رو برداشت؛ به عنوان یه عرقخور قهار، اون همیشه آمادگی داشت و هیچوقت بیمزه نمونده بود. به سمت پذیرایی برگشت. جلوی مبل، روی زمین نشست. چیپس رو روی زمین گذاشت و به یکباره مشتش رو روی بستهش کوبید؛ بسته با صدای ناهنجار و بمبمانندی ترکید و مقداری از محتوای داخلش روی فرش پخش شد. در بطری رو گشود، دهانهش رو روی لیوان گرفت و کمی از ناب ۴۰ درصدی رو داخلش خالی کرد. بطری رو کنار گذاشت و درش رو شل بست تا سانحهای براش پیش نیاد و اسراف نشه. تیکهای گنده از چیپس رو خورد و بعد از قورت دادنش، لیوان رو به دست گرفت. دهنش مزهی چیپس رو گرفته بود و حالا وقت نوش بود؛ پیک اول رو بالا رفت. دوباره لیوان رو تا حد مناسب پر کرد، تیکهای از چیپس رو خورد و پیک دوم رو بالا رفت؛ و دوباره تکرار. انقدر این مراحل ادامه داشت که دیگه ظرفیتش پر شد. طوری که حس میکرد کل وزنش تودهای شده و توی جمجمهش جا خوش کرده؛ بدنش مثل پر کاه سبک بود و سرش سنگین. گردنش رو به عقب خم کرد و سرش رو به مبل تکیه داد. پلکهاش رو روی هم گذاشت و غرق در مستی، سوال همیشگیش رو به زبون آورد. - به نظرت ذکریای رازی چرا الکل رو کشف کرد؟ زیر لب جواب همیشگی خودش رو به خودش داد. - ذَکی الکلو برای ضدعفونی کشف کرد؛ اما نمیدونست آدما قراره روان و افکارشون رو باهاش ضدعفونی کنن. در نهایت، با دهنی باز لبخندی زد و تسلیم خوابی که داشت میبلعیدش شد. ویرایش شده 8 شهریور توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 15 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور (ویرایش شده) پارت ششم روز بعد سر رسید. با اینکه از اذان ظهر هم گذشته بود اما هوا همچنان سردی فصل رو به همراه داشت؛ گویی این روزها هم خورشید، ابرها رو به نقابی برای پنهان شدن تبدیل کرده بود؛ دقیقاً مثل ساغر و ابولفضل. ساغر بافت کوتاه و سفید رنگی به تن داشت و شلواری سیاه که جذب و ضخیم بود. روسری تلقدار و مشکی رنگش رو عربی بسته بود و چادر کمری به سر، توی اولین صف از بخش خواهران مسجد، برای اقامهی نماز حاضر بود. - اَلسَّلامُ عَلَیکَ اَیُّهَا النَّبِیُّ وَ رَحمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُه، اَلسَّلامُ عَلَینا وَ عَلی عِبادِ اللهِ الصّالِحین، اَلسَّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُه. الله اکبر گویان کف دو دستش رو، سه بار آروم روی رون پاهاش کوبید. در آخر سر و دستهاش رو به سمت چپ چرخوند و دو دستش رو به سمت پیرزن کنارش گرفت. - قبول باشه حاجیه خانوم! لحن آرام، مهربان و پر از معنویت ساغر، لبخند رو مهمون لبهای حاجیه خانوم که کلثوم نام داشت کرد. حاجیه کلثوم، حینی که دستهای استخونی ساغر رو با دستهای چروکیدهش میفشرد لب از روی لب برداشت. - قبول حق باشه دخترم! ساغر به لبخندش عمق بخشید و از جاش بلند شد. رو به زنان حاضر توی مسجد که اکثریت رو میشناخت کرد و با صدایی نسبتاً بلند همه رو مخاطب قرار داد. - خواهران قبول حق باشه، خدانگهدارتون! زنان هم با لبخونی و حرکت سر جوابش رو دادن و در پی این بدرقه، ساغر از مسجد خارج شد. کفشهاش رو پا زد و به سمت حیاط مسجد گام برداشت. نزدیک چهارچوب چوبی در بود که حاجیه کلثوم، از پشت سر اون رو صدا زد. - دخترم؛ ساغر جان! در لحظه ایستاد و سرش رو به سمت شونهی چپش چرخوند تا به پشت سر دید داشته باشه. و در اون زمان بود که ابولفضل با سر با شکم ساغر برخورد کرد؛ ساغر به پشت روی زمین سقوط کرد و بالا تنهی ابولفضل روی پایین تنهی ساغر افتاد. ویرایش شده 19 شهریور توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 15 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور (ویرایش شده) پارت هفتم همه چیز تصادف بود؛ چرا که ابولفضل فقط داشت دواندوان به سمت مسجد میرفت تا به سخنرانی بعد از نماز برسه که تسبیحش از دستش رها شد. در لحظه برای برداشتن تسبیح کمر خم کرد و ناخواسته، با سر به شکم ساغر خورد و هر دو درودی به سقوط فرستادن. در صحنهی بعد، ساغر به پشت روی زمین افتاده و ابولفضل با صورت به زیر شکم ساغر فرو رفته بود. وضعیت زشت و مستهجنی بود؛ طوری که هر دو دمهاشون توی ریهشون محبوس موند و چشمهاشون به گردی گردو دراومد. چند ثانیهای گذشت تا ساغر بالاخره وضعیت رو درک کرد و اون لحظه بود که بیصدا جیغی کشید. بلافاصله پای راستش رو بالا آورد و زانوش رو به شقیقهی چپ ابولفضل کوبید. ابولفضل «آخ» گویان و به تندی سرش رو از بین پاهای ساغر بلند کرد؛ صورتش سرخ بود و عرق شرم روی پیشونیش برق میزد. ساغر سریعاً نیمخیز شد و از جاش پرید. چادرش رو روی بینی و گونههای سرخش گرفت. نگاه شرمندهش رو به حاجیه کلثوم که مبهوت و لب گزون و دست به گونه شاهد سکانس کثیف و تصادفی اون دو بود، دوخت. ساغر خجل و دستپاچه سرش رو پایین انداخت و به سمت در حیاط پا تند کرد. ابولفضل بعد از به حرکت افتادن ساغر، بالاخره از شوک دراومد و با صدایی بلند، ساغر رو مخاطب قرار داد. - خانوم معذرت میخوام، به خدا قسم که غیرعمدی و تصادفی بود؛ داشتم تسبیحم رو برمیداشتم که اون اتفاق ناگوار افتاد! ساغر همه چیز رو شنید ولی باز هم دوست داشت زمین دهن باز کنه و اون رو ببلعه؛ اما از اونجایی که چنین چیزی ممکن نبود، دواندوان از بین مردم گذشت و سبقت گرفت تا از دید ابولفضل کاملاً غیب شد. ابولفضل با آستین پیراهن پارچهای و خاکستری رنگش، عرق روی پیشونی، زیر گوش و پشت گردنش رو زدود و به سمت ورودی مسجد چرخید. حاجیه کلثوم همچنان مبهوت و لب گزون و دست به گونه به ابولفضل خیره بود. ابولفضل سرش رو نامحسوس به چپ و راست تکون داد و زیرلب نالید. - یه کلاغ چهل کلاغ در راهه؛ چون یکی از کلاغا همه چی رو دیده! ابولفضل چند قدمی به سمت حاجیه کلثوم برداشت و در همون حین، دست تسبیحدارش رو بالا برد. تسبیح رو جلوی دید رأس حاجیه کلثوم گرفت و لبخند احمقانه و لرزونی روی لبهاش نشوند. سپس، ثانیهای بعد با شرمندگی و خجالت محض لب از روی لب برداشت. - در راه خدا یعنی تسبیحش، دچار تصادفی زشت شدم؛ انشالله که این تصادف لکهی ننگی روی آبروی اون خانوم و بنده نباشه. ویرایش شده 19 شهریور توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 شهریور (ویرایش شده) پارت هشتم حاجیه کلثوم دستِ روی گونهش رو که حاوی تسبیح دونه ریز و سفید ساغر بود، پایین آورد و حینی که سرش رو رباتوارانه تکون میداد، چرخید و وارد مسجد شد. ابولفضل دستی به ریشهاش کشید و تسبیحش رو با غیض توی جیب شلوار پارچهای سیاه رنگش فرو برد؛ چرا که هر چی میکشید، از بابت اون تسبیح بود. کفشهاش رو درآورد، جفتشون کرد و توی جاکفشی قرارشون داد. سپس در ورودی بخش برادران رو گشود و وارد مسجد شد. امام جماعت هم شیخ بود، هم از فعالان بسیج و از دوستان اخیر ابولفضل. حضور امروز ابولفضل هم افتخاری بود تا برای نمازگزاران سخنرانی کنه. ابولفضل دم در ورودی منتظر ایستاد تا نگاه امام جماعت به اون معطوف شه. لحظاتی بعد، حین چشم توی چشم شدنشون، ابولفضل دست چپش رو روی سینهش گذاشت تا سلامی عرض کنه. امام جماعت هم با دیدنش لبخندی مومنانهای روی لبهاش نشوند و پس از تکون دادن سرش به منظور سلام، رو به مردم گفت: - امروز برادرمون، جناب آقای نجیب، از دوستان مومن بنده میخوان از خاطرات حضورشون توی برزخ بگن. سر همه به سمت راست چرخید و نگاهشون به ابولفضل دوخته شد. ابولفضل هم همونطور که دستش روی سینهش بود، سرش رو به نشانهی ادب پایین انداخت و به سمت جایگاه امام جماعت حرکت کرد. امام جماعت از روی منبر پایین اومد و با دستش به جایگاهش اشاره کرد. ابولفضل با چشمهایی درشت شده به منبر خیره شد. - نه حاج آقا، من چنین جسارتی نمیکنم! ابولفضل بود که این جمله رو زیر لب، طوری که امام جماعت بشنوه به زبون آورد؛ اما مرغ حاج آقا یه پا داشت و پس از کلی اصرار، ابولفضل رو راضی به نشستن روی منبر کرد و خودش هم توی صف اول، بین نمازگزاران نشست. ابولفضل نشسته روی منبر، نگاه معذبش رو روی همه چرخوند و نامحسوس به کف دستش خیره شد؛ کلمات کلیدی رو روی کف دستش نوشته بود تا توی سخنرانی تپق نزنه. آب دهنش رو قورت داد و گلوش رو صاف کرد تا اضطرابش رو از بین ببره. - پیش از هرچیزی واجبترینِ کلمات سلام است؛ پس السلام علیکم. خواهران و برادران مومن و دیندار، الان ظهر هنگامه و قطعاً همگی روزمرگیهایی پیش رو داریم و من کلامم رو بیمقدمه و به صورت خلاصه بیان میکنم؛ من اخیراً بهشت رو از نزدیک دیدم! یکآن به یاد لحظهی تصادف، به شکم ساغر خوردن و با صورت به میان پای اون فرو رفتن، افتاد. سریعاً دستی به ریشهاش کشید و دور از چشم همه و پشت دستش «استغفرالله» رو لب زد. ویرایش شده 19 شهریور توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور (ویرایش شده) پارت نهم افکاری که از ذهنش گذر میکردن چنان مستهجن و پلیدانه بودن که این چنین، حتی از از ضمیرهای خودآگاه و ناخودآگاه خودش هم خجالت میکشید. نگاهش رو به چشمان مشتاق و زودباور نمازگذاران سادهلوح چرخوند و به کلامش ادامه داد. - مدتها پیش موتوریای در خیابان به من زد. من چشمهام در لحظه بسته شدن و دقایقی همه چیز غرق در سیاهی مطلق بود. نگاه حضار را نگرانی در بر گرفت. ابولفضل نامحسوس به کف دستش نیم نگاهی انداخت و با لحنی ادبی و شاعرانه به کلامش ادامه بخشید. - وقتی چشم باز کردم انگار توی بهشت بودم. همه جا سر سبز بود و نسیم با گلبرگها و برگهای گیاهان و درختان میرقصید. جویی از عسل رقیق جاری بود و موجودات زیبایی در حال نوشیدن از اون بودن. لبخندی محو روی لبان حضار نشست. ابولفضل هم سرش رو نامحسوس به نشونهی رضایت تکون داد و با همون لحن سابق در ادامه چنین گفت: - اون لحظات که چشم از طبیعت اطرافم گرفتم، نگاهم به سفرهای که مقابلم بود دوخته شد؛ میوههای بهشتی، شراب بهشتی و خوراکیهایی بسیار. لبخند روی لبان حضار پررنگ شد. ابولفضل پوزخند نامحسوسی روی نیمهی چپ صورتش نشوند؛ چرا که به خودش افتخار میکرد که از سادگی یه ملت استفادهی سوء کرده و گولشون زده. - از میوههای بهشتی خوردم، از شراب بهشتی نوشیدم، با خوراکیهای بهشت سیر شدم و در آخر پس از شنا در جوی عسل خوابم برد و توی بیمارستان بهوش آمدم. لبخند روی لبان حضار بود و حسرت توی نگاهشون؛ گویا به این تجربهی نزدیک ابولفضل که آرزوی خودشون به حساب میاومد، حسادت میکردن و نمیدونستن که قصهی ابولفضل دقیقاً اینجوری نبوده. در واقع، مدتها پیش قبل از اینکه ابولفضل به تهران فرار کنه، از ممد موتوری یه بطری چندی لیتری خرید و تصمیم گرفت با دوستانش لب زرینه رود بساط کنن. اون روز بساطشون خیلی شاهانه بود؛ میوههای گوناگون، مزههای گرونقیمت و مقداری شراب خونگی اعلاء. بعد از مستی هم توی طبیعت بکر به دل آب زدن و کلی توی هوای تابستون شنا کردن. - برداران من، خواهران من؛ بیایید طوری زندگی کنیم که بهشت و آغوش ائمه خانهی ما در ابدیت و بعد از قیامت باشد. اللهم الصلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. ویرایش شده 19 شهریور توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور (ویرایش شده) پارت دهم یک شب و دو روز گذشت. توی این مدت ساغر که همیشه برای نماز به مسجد میرفت، اون سمتها آفتابی نشد؛ چرا که میترسید با حاجیه کلثوم و ابولفضل چشم توی چشم بشه. حالا هم داشت عطاری مدرنش رو گردگیری میکرد. همه جای عطاری پر بود از کابینتهای کشویی سفید که توی هرکدوم یه مدل داروی گیاهی وجود داشت؛ از عرق گیاهی گرفته تا چای و روغن و پماد و لوازم آرایشی و بسیاری چیزهای دیگه. روی هر کابینت هم پوسترهایی چسبونده بود که نشون میداد محتوای داخلش چیه و چه چیزهایی رو درمان میکنه. از روی نردبون تاشو پایین اومد و اون رو کمی روی زمین جابجا کرد. دوباره از نردبون بالا رفت و مشغول گردگیری کابینت ۲۱م شد؛ کابینتی که متعلق به کاسنیهای یه آتیشه، دو آتیشه و سه آتیشه بود. - سلام، وقت بخیر؛ جسارتاً کاسنی چهار آتیشه دارین؟ قلبش نزد، چشمهاش گرد شدن و دستش بیحرکت موند. همونطور که آب دهنش رو قورت میداد از نردبون پایین اومد. توی دلش دست به دامان خدا شد که صدای شنیده شده، متعلق به اون شخص توی ذهنش نباشه. به سمت صاحب صدا که چرخید، آب پاکی به سر تا پاش ریخته شد. متاسفانه همون شخصی بود که انتظارش میرفت، ابولفضل؛ مردی که از مقابله شدنِ دوباره باهاش ترس و شرم داشت. ابولفضل با دیدن چهرهی خجالت زدهی ساغر، جا خورد و در لحظه عرق شرم روی پیشونیش نشست. هیچ کدوم از اون دو باورشون نمیشد که هم رو توی اون شرایط ببینن؛ یکی ساقی و عرق فروش و دیگری مشتری و عرقخور. خاطرهی تصادف کثیفشون توی ذهنشون تداعی شد. صحنهی برخورد ابولفضل به شکم ساغر، صحنهی فرو رفتن صورت ابولفضل به زیر شکم ساغر، مدام توی ذهن هر دو تکرار میشد؛ انگار یکی توی مغزشون نشسته، فیلم تصادفشون رو پخش کرده و مدام فیلم رو به عقب میکشید تا از اول صحنه رو ببینه. ابولفضل سرش رو نامحسوس به چپ و راست تکون داد تا مستهجنات ذهنش رو دور بندازه و تا حدودی موفق شد. - در رابطه با اون روز فقط این جمله به ذهنم میرسه؛ معذرت میخوام خانوم، غیرعمدی بود. ساغر حینی که آروم دم عمیقی میگرفت چشم بست و حین بازدم چشم گشود تا به خودش مسلط شد. سپس ابروهاش رو توی هم کشید و مثل یه ربات مشتریدوست، با لحنی پرانرژی لب از روی لب برداشت. - درود وقتتون بخیر، خوش اومدین؛ چطور میتونم کمکتون کنم؟ از پرش رفتاری ساغر که عمدی بودنش برای هر گستره «IQ»ئی ضایع بود، تای ابروی راست ابولفضل بالا پرید. همزمان با ابروش، چشمهاش هم گرد شدن، گوشهی چپ لبش هم کش اومد و با لحن احمقانهای، ساغر رو مخاطب قرار داد. - کاسنی چهار آتیشه دارین؟ ویرایش شده 21 شهریور توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری