رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت بیست و ششم

با خروج از خونه، احمد رو تکیه به دیوار کنار در دیدم

 

-تو که نرفتی؟

 

-نه آقا دلم این‌جا بود. می‌گم چیزی پیدا کردین؟

 

-نه

 

خنده اومد رو لبش

 

-دیدید گفتم خانم نمرده، اشتباه بهتون گفتن

 

جدی بهش خیره شدم 

 

-خانم مرده احمد آقا، جنازه‌اش دیشب پیدا شده. اگر خونه بود که نمی‌تونستیم راحت سرمون و بندازیم پایین بریم داخل.

 

با بغض یا کریمی دستش رو به سرش کشید و زیر لب گفت 

 

-حیف این زن نبود؟ مرض دارن نعمت خدا رو...

 

باقی حرفش رو با دیدن نگاه من خورد. 

 

لامصب طرف به تو نگاه نمی‌کرد که انقدر بابت کفران نعمت ناراحتی، تهش چهارتا لبخند میزد که کاراش و بهتر انجام بدی، والا به خدا.

 

هرچند از زر و ظاهر خونه، کاسبی سکه صاحب خونه کاملا مشخص بود. طفلی امثال هدیه خانم که برای مادرجونم کار می‌کنه و زن توی اوج جوونی دستاش مثل یه کارگر شصت ساله است، اون وقت امثال این خانم...

 

با یاد آوری جنازه‌اش و مرگش، ادامه فکرم و با فرستادن لعنت به شیطون پرت محیط کردم.

 

با باز شدن درآسانسور و خروج چند تا مرد و زن احمد رو به لابی فرستادم و سپردم یکی، یکی بفرستنشون داخل خونه عصمت عبدی.

از رییس هیئت مدیره شروع کردم.

 

مرد نظامی و بازنشسته‌ای که تابع نظم و مقررات بود و تقریبا کل روز رو خونه است و فقط صبح‌ها پیاده روی و عصرها هم، مجدد به همون پارک برای بازی شطرنج میره. ظاهرا فقط یک‌بار مقتوله رو دیده.

خودش ساکن طبقه نه هست، هیچ صدایی از بالا نشنیده و متوجه چیز عجیبی نشده.

 

 یک واحد که یک خانم پرستار بود و شیفت بود، دو واحد دیگه هم آقایون سر کار بودن و خانم‌ها با هم دوست بودن و چند ساعت قبل از قتل با هم به خرید رفته بودن و عملا طبقه پایین خود جناب رئیس، اقای توکلی فقط خونه بوده که متوجه چیزی نشده بوده.

 

همسایه‌های طبقه ده که واحد سه خالی هست، واحد چهار هم زن و شوهر جوانی بودن که دیشب به استرالیا مهاجرت کردن .

 

همسایه واحد روبرویی توی جمع تشریف نداشت و به گفته احمدی، الان باید داخل می‌بود اما جواب تلفن‌های اقای توکلی رو نداده بود.

ویرایش شده توسط محدثه مرادی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 58
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

#پارت اول ساعت ده شب صحنه جرم   نور چراغ گردون ماشین‌های پلیس کل محوطه بیابون تاریک و وهم انگیز رو گرفته بود. با توجه به سکوت و تاریکی هوا برای جنایت و قتل محل خوبی بود. ماشین‌های

#پارت دوم با رفتن احمدی، از توی جیب کت اسپرتم یه ماسک و دستکش لاتکس در اوردم. وجودشون توی جیبم عادت همیشگیم شده.   با نزدیک شدن به صحنه متوجه دکتر جوادی شدم، مردی لاغر و قد بلند، با مو

#پارت سی و هشت بر خلاف لرزش خفیفی که حس کردم، ابرویی بالا انداخت    -باریکلا! عجب جمله عاشقانه‌ای!    ظاهرا طرف شوته و زده به شوخی شانس من، بابا دارم طناب میدم، بگیر دیگه

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت بیست و هفتم

 از صحبت با همسایه‌های طبقه نه همه رو به خونه‌هاشون فرستادم و به اتفاق احمدی، جلوی در واحد شمس رفتیم. 

 

تقریبا آخرین امیدم برای گرفتن قاتل هست.

 

مضنون اصلیم خانواده وثوق هستن که رفتن و دستم فعلا بهشون نمی‌رسه .

 

جلوی در واحد ایستادیم، با مکث و نفس عمیقی دست به سمت زنگ در بردم و زنگ زدم

 

از داخل صدایی نمی‌امد 

 

بعد از کلی زنگ زدن، چشممون به جمال خوابالوی آقا روشن شد.

 

قد بلند، سر بی مو، هیکل تنومند، چشم و ابروی مشکی، انگار سام اصغری کچل، با نیم تنه لخت و شلوارک جلوم باشه

 

-بفرمایید

 

کارتم و جلوش گرفتم 

 

-سرگرد شایان آقایی هستم، چندتا سوال ازتون داشتم 

ویرایش شده توسط محدثه مرادی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و هشتم

نگاه گذرایی به کارت انداخت و بعد به چشمم زل زد:

 

-در رابطه با چی؟

 

-می‌گم خدمتتون 

 

نگاهی به وضع ظاهریش کردم.

 

دستی به صورتش کشید 

 

-چند لحظه صبر کنید 

 

وارد خونه شد و در رو بست.

 

چند دقیقه بعد، در حالی که لباس مرتبی به تن داشت و صورتش رو شسته بود، در رو باز کرد و با دست یه داخل اشاره کرد

 

-بفرمایید داخل در خدمتم

 

بی‌تعارف و معطلی، کفش از پا کنده و وراد شدیم.

 

به محض ورود، سمت چپ دستشویی و سمت راست، جا کفشی و کمدلباسی بود.

 

روبه‌روی راه روی ورودی، پنجره‌ها با پرده‌های حریر سفید و کناره‌های مشکی بود. جلوی پنجره‌ها یک دست مبل راحتی بزرگ توسی چیده شده بود.

تمام لوازم رنگ سفید و مشکی و توسی بود و یه کتابخونه بزرگ یک طرف دیوار بود.

 

بعد از ورودی سمت راست یه آشپزخونه و یه اتاق و یه در حمام بود که تا ته باز بود. 

 

چیزی که برای من عجیب و جذاب بود. این هست که تلویزیون نداشت.

 

واحد، دقیقا قرینه واحد روبه رویی بود.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و نهم 

تمیزی بیش از حد خونه تو چشم میزد. حتی یه رد گرد و خاک و انگشتم نبود . 

 

-خونه تمیز و قشنگی دارین 

 

خشک و جدی، با صدایی خشدار و زخمت، درحالی که روی مبل تک نفره می‌نشست لب زد:

 

-ممنونم

 

-ممکنه خودتون رو معرفی کنید؟

 

-البته، ایمان شمس هستم و بیست و هشت سالمه

 

-تنها زندگی می‌کنید؟

 

-بله، سالهاست

 

لبخند فرمالیته‌ای روی لب نشاندم

 

-این همه نظم و نظافت برای یه پسر مجرد جای تبریک داره

 

در جواب، لبخند بی حوصله‌ای زد و پا روی پا انداخت

 

-چه کمکی از من ساخته است ؟

 

-خانم عبدی رو می‌شناسید؟

 

سوالی نگاهم کرد

 

-عبدی؟ نه، کی هست؟

 

-همسایه روبروییتون 

 

بی تفاوت سر تکون داد

 

-آها 

 

دو باره سر تکون داد و با چند ثانيه مکث، مجدد به حرف امد

 

-در حد چند دفعه توی آسانسور موقع ورود خروج دیدمش

 

-شناختی ازشون ندارید؟

 

-نه، البته اگر در حد یه لبخند، باب همسایگی و سر تکون دادن رو شناخت ندونین

 

تک خنده‌ای زورکی زدم و سر به نفی تکون دادم

 

-دیروز متوجه سر و صدا یا رفت و آمد نشدین؟

 

-چه ساعتی؟

 

-عصر تا غروب 

 

-معمولا عصر برمی‌گردم خونه، دیروز هم عصر برگشتم و دوش گرفتم و حاضر شدم. چون دم غروب میرم باشگاه و در اون بازه زمانی، متوجه چیزی نشدم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی

-شغل شما چیه؟

 

-یه کارگاه کوچیک ساخت ظروف بلور دارم 

 

-اجازه هست یه نگاه به کتابخونه اتون بندازم؟ تا در همون حین صحبت کنیم؟

 

اشاره‌ای به کتابخونه زد

 

-بفرمایید

 

انگشت روی ردیف کتاب‌ها کشیدم

 

-اهل تلویزیون و فیلم نیستی؟

 

-نه کتاب رو ترجیح میدم، وقتش رو هم ندارم 

 

-همیشه جمعه‌ها خونه‌اید؟

 

-معمولا. مگر دوستم برنامه کوه داشته باشه 

 

-چند وقته این‌جا ساکنید؟

 

بی مکث و محکم جواب می‌داد

 

-چهار سال 

 

سر از کتاب‌ها بلند کردم و مستقیم خیره‌اش شدم.

 

-چه جالب همه مدل کتابی داخل کتابخونه‌اتون دارین

 

-بخشی از کتاب‌ها مربوط به پدر و مادرم هست

 

لبخندی بهش زدم و برگشتم سر جای قبلم نشستم

 

-گفتی میری باشگاه. چه ورزشی می‌کنی؟

 

-بوکس کار می‌کنم 

 

-هوم، ورزش سخت و خشنی هست که البته منم خیلی دوست دارم 

لبخند یخی روی لبش نشسته بود.

 

-در مورد واحد چهار، خانواده وثوق، چی می‌دونی؟

 

-چیز زیادی نمی‌دونم، اونا هم در حد همون لبخند می‌شناسم. کلا اهل رفت و امد و مراوده با همسایه‌ها نیستم

 

-مورد مشکوکی ندیدی ازشون؟

 

-نه چه موردی؟

 

-مثلا با خانم عبدی مشکل و درگیری نداشتن؟

 

-گمون نکنم. می‌گم که، من خیلی خونه نیستم که متوجه بشم چه خبره

 

کمی فکر کرد و صاف‌تر نشست 

 

-الان یادم اومد، یک‌بار بر حسب اتفاق، چهار نفری داشتیم می‌رفتیم پایین. خانم وثوق همسرش و کشید کنار و با اخم به اون خانم خیره شد. وقتی دید دارم نگاهش می‌کنم یه لبخند به من زد و سر تکون داد.

 

-عجب چه دقیق!

 

-یادمه چون موقع کشیدن همسرش با آرنج کوبید بهم

 

در سکوت بهش خیره شدم 

 

درک این حجم از سردی چشماش برام سخت هست.

 

سری تکون دادم و از جیبم کارتم و در آوردم و روی گل میز وسط گذاشتم و در حین این‌که بلند می‌شدم از بالا بهش خیره شدم

 

-اقای شمس این کارت من هست، اگر مطلبی هرچند به نظرتون جزئی، خاطرتون اومد، هرموقع از شبانه روزهم که بود، با من تماس بگیرید و لطفا تا اطلاع ثانوی از شهر خارج نشید

 

-حتما

 

-ممنون، روزتون بخیر

 

-روز شما هم بخیر

 

با خروج از واحد شمس هم زمان بچه‌های تجسس هم از واحد روبه‌رویی خارج شدن و در واحد رو پلمپ کردن.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و یک

ظاهرا هیچ چیزی پیدا نکردن جز یک موبایل که نشان وجود مقتول در ساختمان، در زمان قتل بود.

تقریبا دست از پا درازتر از ساختمان خارج شدیم .

سوار ماشین شدم و سرم رو روی فرمون گذاشتم و چشم بستم.

 

 چند دقیقه گذشته بود که استارت زدم و با ماشین کمی اطراف ساختمان چرخیدم.

 

مگه میشه طرف از ساختمان خارج نشده باشه، ولی هیچ ردی از قاتل تو خونه نباشه.

 

اگر تجاو‌ز محرز نبود می‌گفتم توی راه‌رو کشتنش و بعد به بیابون بردنش.

 

 ولی مگه میشه؟ اصلا چه طور از جلوی اون دوربین‌ها بدونه دیده شدن رد شده؟ یعنی خانواده وثوق با طرح و نقشه کشتنش و بعدم رفتن؟ اصلا انگیزه‌اشون چی بوده؟

 

 اه! این مهاجرت بی موقع همه چیز و خراب کرد.

بابا مگه چه خبره که با همسایه‌ها رفت و امد نمی‌کنید؟ 

 

قبلا انگشت تو دماغ می‌کردی، زودتر از خودت همسایه می‌فهمیدن.

 

اصلا اگر بادی رها می‌شد، قبل از خودت بوش به همسایه رسیده بود.

 

همین بود که آمار جرم وجنایت کمتر بود .

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و دو

خسته از جست و جوی بی نتیجه اطراف خونه عبدی، به طرف خونه روندم.

 

هی روزگار...

 

با دیدن دختری با بارانی بلند عسلی و شال کرم و بوت‌های عسلی رشته افکارم جر خورد. 

 

به، به! ببین کی این‌جاست؟

 

جلو رفتم و بوق زدم که چرخید و به سمت پیاده رو رفت.شیشه رو پایین کشیدم و از داخل ماشین صداش کردم

 

-خانم شاش..

 

با یاد آوری فامیلیش و اشتباهم حرفم رو بلعیدم 

 

-خانم نکوئی؟

 

-....

 

-عسل خانم

 

با شنیدن اسمش عصبی چرخید و نزدیک ماشین شد .

 

با دیدنم اخمش رو جمع کرد و لبخند اشنایی زد و به سمت شیشه خم شد.

 

-سلام جناب سرگرد 

 

-سلام خانم، از این طرفا؟

 

-منتظر اسنپ بودم 

 

نیم نگاهی به روبه‌رو انداختم

 

-لغو بزن می‌رسونمت 

 

-نه ممنون

 

جدی در حالی که خم شدم و پرونده روی صندلی شاگرد رو عقب می‌گذاشتم، لب زدم:

 

-بیا بالا، بدجا وایستادم بعدا تعارف کن

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و سه

خودم در جلو رو براش باز کردم.

با باز کردن در جلو از داخل مجبور شد جلو بشینه.

راهنما زدم و از گوشه چشم نگاهش کردم

 

-فکر می کردم هنوز در حال گریه باشین

 

-درست فکر کردین، الان هم برای تراپی امدم منزل یکی از آشناها که روان درمانگر هستن. بعد از کلی گریه و تخلیه انرژی‌های منفی در خدمتتون هستم

 

-چه عالی 

 

خیره به دستاش، توی هم می‌پیچیدشون

 

-این خانمی که کشته شدن، خانواده‌اشون خیلی ناراحتن؟

 

اجازه نداشتم اطلاعات بهش بدم اما این دختر عجیب برام متفاوت امد، انقدر متفاوت که موقع بازجویی لمسش کردم.

 

-خانواده انچنانی نداره. یه دختر معتاد داره که کلا جدا زندگی می‌کنن .

 

غوز کردنش باعث شد بقیه حرفم روعوض کنم

 

-زیاد بهش فکر نکن فقط سعی کن چیزی که به ما کمک کنه رو پیدا کنی

 

نفس‌های نامنظمی که می‌کشید، نشونه ضعف و اضطرابش بود.

 

-مگه می‌شه یه زن به اون سن با اون وضع کشته و دفن شده 

 

سریع زدم کنار به سمتش چرخیدم.

 

نفس عمیقی کشیدم و دست راستم رو پشتی صندلیش گذاشتم.

 

این همه اشک و چه طور توی جام عسل چشماش جا داده که این‌طور گوله گوله اشک می‌ریزه 

 

-ببین گاهی ما خودمون مقصر اتفاقاتی هستیم که می‌افته. ممکن جا و راهی برای برگشت نگذاشته باشیم  

 

هقی زد که بند دلم و پاره کرد

 

-هرچی هم باشه کسی باعث مرگ این چنینی خودش نمی‌شه 

 

-آخه من چی بگم بهت دختر خوب. زنی که دیشب دیدی یه روسپی بوده. توی خونش مقدار زیادی الکل و نوعی آرامبخش بود. رابطه فجیعی هم که باهاش انجام شده کاملا خود خواسته بوده.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و چهار

نفس عمیقی از این همه رک بودن بی جام کشیدم و سعی کردم مطلب رو جمع کنم.

 

-همه رو مثل خودت پاک ندون و بی خود انقدر برای هرکسی گریه نکن 

 

با چشمای درشت شده و خیس زل زده بود به چشمم و از شرم لبش رو می‌گزید.

 

 ‌اخر اون بود که سرش رو انداخت پایین.

 

کل کارای این دختر برام زنگ تفریح شده. بنابر کارم و عادت به رک بودن و صریح حرف زدنم، باعث شد بی ملاحظه اطلاعات به خوردش بدم.

 

از شرم و نوع خجالتش کلی کیف کردم و برای عوض کردن بحث و حال و هواش زدم جاده خاکی و با دیدن مغازه کنار خیابان یه سوژه خوب پیدا کردم.

 

-خوب حالا من یه تایم جزئی استراحت دارم، هنوزم ناهار نخوردم. حسابی هم گرسنمه، پایه ساندویچ کثیف هستی؟

 

با سر پایین و صدای آروم گفت

 

-ممنون من مزاحم شما نمی‌شم میرم

 

اخم بی دلیلم دست خودم نبود.

 

-دیگه چی؟ سر ظهری ماشین گیر نمیاد دختر خوب، منم اجازه نمیدم الان بری. نکنه قابل نمیدونی؟

 

-این چه حرفیه؟ من سیرم، شمام تشریف ببرید خونه ظهر جمعه رو با همسرتون باشین

 

لبخند شیطونی روی لبم آمد و در حالی که در ماشین رو باز می‌کردم سر سمتش چرخوندم

 

-خب پس تعارف و کنار بگذار و پیاده شو چون من همسر که ندارم هیچ، اگر خدا بخواد سینگل به گور می‌میرم 

 

تک خندم رو رها کردم

 

زیر لب دور ازجونی گفت و با لبخند هم زمان با من پیاده شد

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و پنج

-دور از جون چی؟ سینگل به گور نمونم یا چی؟

 

-منظورم دور از جون از مرگ و میر بود

 

-اها یعنی سینگل بودن و نبودن مهم نیست 

 

چشمای خیسش درشت شد

 

-وای من همچین منظوری نداشتم 

 

-عیب نداره عسل خانم، من عادت دارم همه سینگل بودنم و مسخره کنن شماهم روش

 

عجول حرفی که دلم می‌خواست بشنوم رو به زبون آورد.

 

-من خودمم سینگلم اصلا هم مسخره نیست

اخیش خدا به همین می‌خواستم برسم.

 

خداروشکر پس می‌شه یه مدت کنارم باشه. واقعا دیگه بین این همه جرم و جنایت، توی زندگی تنوع نیاز دارم 

 

-توی سن شما سینگل بودن یه پوئن مثبته نه سن من. 

 

برای این‌که به تک تک سوالم بدون پرسش پاسخ بده روش خوبی رو در پیش گرفتم.

 

-خب خانم بیا بریم داخل مثل این‌که یه نیم طبقه بالا دارن

 

دستم و با فاصله حائل پشتش نگه داشتم و برای این‌که معذب نشه و دوتا جوجه فکولی پشت کانتر هم بفهمن طرف همراه داره، به بالا راهنماییش کردم.

طبقه بالا کسی نبود .

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و شش

صندلی رو براش بیرون کشیدم تا بشینه، خودمم رو به روش نشستم.

 

تم مغازه قدیمی و میزهای شیشه‌ای و صندلی‌های مشکی چرم ساده بود. اما فضای تمیزی داشت .

 

-خب خانم چی میل داری؟

 

نگاهی گردا گرد اطراف کرد.

 

-فرقی نداره هرچی خودتون می‌خورید 

 

اخه لامصب من می‌خوام تو رو بخورم، تو بگو چی می‌خوای 

 

-من شاید بخوام چیزی بخورم که شما دوست نداشته باشی پس تعارف و بگذار کنارو قشنگ بگو چی می‌خوای؟

 

با چشمک و لحن منظور داری ادامه دادم:

 

-اصلا فکر کن می‌خوام دوتامون رو از سینگلی در بیارم و دیت اول امدیم

 

برای اولین بار برق شیطنت رو توی چشماش دیدم

 

-خب من پیتزا مخلوط می‌خورم 

 

-دیگه؟

 

دستاش و روی میز گذاشت و کمی خم شد 

 

-و یدونه کوکا 

 

-همین؟

 

-بله 

 

در همین حین پسر لاغری که پشت کانتر نشسته بود برای ثبت سفارش آمد

  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت سی و هفت

-خوش امدین، چی میل دارین؟

 

-دوتا پیتزا مخلوط. یه سیب بزرگ، یه قارچ بزرگ، دوتا کوکا 

 

-امر دیگه‌ای نیست؟

 

-خیر 

 

یه نگاه به هیکلم انداخت

 

-این همه رو می‌خواین بخورین؟

 

منم نگاهم و روی اندامش چرخوندم، که خجل خودش رو جمع کرد.

 

-باهم می‌خوریم 

 

-من که همون پیتزا رو هم به زور بتونم بخورم 

 

-نگران نباش خورده می‌شه. خب چه خبر؟

 

دوباره از حالت غوز خارج شد

 

-خبری نیست، شما باید بگین چه خبر؟

 

پست چشمی نازک کردم و با ادا گفتم

 

-این طوری که نمی‌شه، دیت اول انقد یخ. یه عشقمی، جونمی، چیزی

 

خنده ریز و دلنشینی کرد 

 

-همیشه انقدر ساکتی؟

 

بازم همون برق قشنگ شیطنت به چشمش برگشت.

 

-نه ... فقط نمی‌دونم دیت اول اونم جلوی سرگرد جنایی که شب قبل بازجوییم کرده چه طور باید رفتار کنم 

 

متقابلا به جلو خم شدم

 

-خب من می‌دونم چطور باید رفتار کنی 

 

ابرو بالا انداخت

 

-تجربه دارین ؟

 

-حتما که نباید تجربه داشت، خدا چشم داده، که ببینی و گوش داده، که بشنوی. می‌شه از تجربه دیگران استفاده کرد

 

لبخند ملیحش دل و دین آدم رو به باد می‌ده

 

-ظاهرا من بی استعداد بودم چون از تجربه دیگران هم یاد نگرفتم

 

چشمک زدم

 

-اشکال نداره یادت میدم 

 

دستش رو گرفتم و توی چشمش زل زدم 

 

- عسل چشمات عجیب شیرین و چسبنده است که نمی‌تونم چشم ازش بردارم

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و هشت

بر خلاف لرزش خفیفی که حس کردم، ابرویی بالا انداخت 

 

-باریکلا! عجب جمله عاشقانه‌ای! 

 

ظاهرا طرف شوته و زده به شوخی شانس من، بابا دارم طناب میدم، بگیر دیگه

 

-فیزیکی بهتر از کلامی بلدم 

 

لرزش دستش رو این‌بار محسوس‌تر حس کردم اما اجازه ندادم دور بشه 

 

-بهتون نمیاد اهل این حرفا باشین

 

مغرور سر بالا گرفتم

 

-چرا؟ شاخ دارم یا دم؟

 

-دور از جون، اخه هم سنتون، هم شرایط کارتون هم رفتارتون ....

 

از اون سنتون که گفت دلم خالی شد، اما الان رو وقت کم آوردن ندونستم

 

-بَه. کجاشو دیدی خانم؟ باید تست کنی تا بفهمی من از عسل چشمات شیرین‌ترم. البته بگما، انگیزه هم نیاز داره که قبلا نداشتم

 

چشم تنگ کرد

 

-الان انگیزه دارین یا من انگیزه‌ام؟

 

-هر دو در حد لالیگا 

 

-خب سرگرد ادامه بده 

 

-اولا اینجا سرگرد نه و شایان، الان به عنوان دیت اول حساب کن تا قشنگ بتونیم تو نقش فرار از سینگل بگوری بریم 

 

لعنت به خنده‌های شیرین و دندون‌های ردیف مرواریدیش که عجیب دلربان

 

-خب این گوی و این میدان 

 

تا امدم شروع کنم غذاها رو اوردن

 

دستم رو از روی میز عقب کشیدم تا بچینن 

 

پسرک پس از چیدن میز، به سرعت جمله کلیشه‌ای رو به زبون آورد

 

-امری نیست قربان؟

 

-خیر ممنون 

 

-با اجازه 

 

با رفتن گارسون مشغول غذا شدیم

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت سی و نه

برای مقدمه یه قارچ رو به سس آغشته کردم و سمت دهنش بردم 

 

-بفرما 

 

چنگال و گرفت و یه گاز بهش زد و باقیش رو گذاشت گوشه ظرفش. ضد حال بود یا واقعا من نمی‌تونم دلبر باشم؟

 

به منظور تلافی، خیلی شیک همونطور که زل زل نگاهش می‌کردم چنگال رو برداشتم و باقیش رو خوردم.

 

با تعجب به چنگال و دهن من خیره شده بود. از نگار هم بامزه تر تعجب می‌کنه 

 

-میگم توی خانواده و دور و بریات نظامی ندارید؟

 

-نه چه طور؟

 

خودم و سرگرم پیتزای جلوم کردم

 

-اخه خیلی با تعجب به خوردن من نگاه می‌کنی 

 

-تعجب من از خوردن شما نیست 

 

تکه پیتزای توی دستش رو یه گاز کوچیک زد و مشغول جویدن شد. چون دهن من هم پر بود با دست اشاره زدم که ادامه بده و سری سوالی تکون دادم.

بعد از قورت دادن لقمه‌اش هر دو دستش رو از ارنج روی میز گذاشت و به سمتم خم شد

 

-حقیقتش تمام افکارم راجع به نظامی‌ها رو بهم زدین

 

-چه طور؟ ما دل نداریم؟

 

-منظورم از نوع شوخی‌ها و...

 

نکنه به همین خاطر جدی نمی‌گیردم؟

 

-عجیبه که به عنوان یک مرد، فارق از محیط کاری بخوام کسی رو کنارم داشته باشم و باهاش شوخی کنم؟

 

سری تکون داد

 

-برای من بله، حقیقت من فکر می‌کردم شما باید سن پایین ازدواج کرده باشی، یا حداقل به خاطر نوع شغلتون از این روابط دوری کنید و...

 

حرفش رو نصفه رها کرد. نفس کلافه ای کشید و زل زد توی چشمم

 

-به خاطر حساسیت جامعه به ارتباط این‌چنینی میگم که شما باید بیشتر رعایت کنید

 

-صبر کن، صبر کن. دختر خوب مگه من و تو بچه‌ایم؟ دوتا انسان عاقل و بالغیم. بعدم مگه چه کار می‌کنیم؟ بابا داریم وسط محیط عمومی ناهار می‌خوریم، نبردمت خونه‌ام که ...

 

حرفم و خوردم و به گزیدن لبش خیره شدم.

حالا هنوز یخ باز نشده و اون روی من و ندیده انقدر خجالت می‌کشه 

 

-ببینم تو خودت اون‌طوری که توی محیط دوستان و خانوادگی هستی هم توی محیط کاری و دانشگاه و چه می‌دونم مکان‌های رسمی هم، هستی ؟

 

-نه، درست می‌گید شاید من دید اشتباهی داشتم 

 

-دیدت مربوط به محیط و زندگی کاری من هست نه خصوصی.

 

نفس عمیقم از ارامش برای زدن حرب بعدیم بود.

 

-به نظرم بد نباشه یه مدت با یه نظامی رل بزنی. منم در حین این‌که از تنهایی بیرون میام با خصوصیات رفتاری و زندگی نظامی‌ها آشنات می‌کنم چه طوره؟

 

داشت غذا می‌خورد، که غذا توی گلوش پرید.

سریع روی صندلی کناریش نشستم و به پشتش زدم و خیره به صورتش نوشابه رو دستش دادم.

  • لایک 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت چهل

یک جرعه خورد و صورتش رو چرخوند طرفم با تعجب نگاهم کرد

 

- الان شوخی کردین؟

 

-خیر جدی گفتم. می‌دونم غیر منتظره بود ولی خب...

 

دستی توی موهام کشیدم و کلافه دستش رو گرفتم 

 

-ببین خانم عسل نکوئی حقیقت من برای اولین بار دیروز با کسی موقع بازجویی انقدر نرمی کردم.

 

مثل دخترا سرخ و سپید شدم

 

-حقیقت دست خودم نبود، از وقتی دیدمت خودمم تازه فهمیدم زندگی یه روی دیگه‌ام داره.

 

با دیدن چشمای سوالیش ادامه دادم

 

-نمی‌گم عاشق شدم و این حرفا چون نشدم، اما من بهت مایلم. مایل به شناختت، به کنارت بودن و به لمست 

 

در سکوت نگاهش کردم. سرش پایین بود و با چنگالِ توی دستش بازی می‌کرد .

 

با دست راستم صورتش رو سمت خودم چرخوندم تا مستقیم چشم‌هاش رو ببینم 

 

-خب خانم خانما، نظرت چیه؟ توام تمایلی حس می‌کنی یا مجبورم بیشتر اصرار کنم؟

 

چشمکی چاشنی حرفم کردم

 

-بهت قول میدم کشف یه نظامی تجربه بدی نباشه.

 

با خجالت سرش رو به علامت بلاتکلیفی تکون داد 

 

-یعنی دو دلی؟ بابا دلت میاد؟ من به این خوشگلی، تازه برات پیتزا هم می‌خرم 

 

لبخندی روی لبش نشست و به عنوان موافقت سری تکون داد

 

-باشه گمونم تجربه‌اش بد نباشه

 

بعدم گازی به تیکه پیتزا داخل دستش زد که گوشه لبش سسی شد .

 

چند سال پیش، یه فیلم ترکی بود که همیشه مامان نگاه می‌کرد. عشق ممنوع بود؟ چی بود، یادم نیست، فقط یادمه یه قسمت پسره شکلات گوشه لب دختر رو خورد. 

 

اون موقع مسخره اومد برام، ولی الان دلم می‌خواست سس گوشه لبش رو مزه کنم اما دیدم نه زوده برای این‌کارا 

 

اما جلوی دستم رو نتونستم بگیرم، تا امد با دستمال پاکش کنه با دست چپم دستش رو گرفتم و با شست دست راستم سس رو پاک کردم و انگشت به دهن بردم. 

 

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و یک

دیدن چشم درشت شده و لب گزیدنش داشت بی قرارم می‌کرد. تا کار دست خودم ندادم بلند شدم و سرجام نشستم.

- ببین اگه اتفاقی بیفته تقصیر خودته.

- وا مگه چه کار کردم؟ من که اصلاً حرفی نزدم.

- این دلبریا تو محیط عمومی چه معنی میده؟

- ببخشید فکر کنم همین اول کار سازمون نشه، چون غذا خوردن دلبری نیست.

- بابا منظور من سس گوشه لبت نبود.

فکر کردم اعتراف صریح بد نیست؟

- اون از هول بودن خودم بود. منظورم لب گزیدنا و چشم درشت کردناته.

باز لب گزید که با دست محکم چونه‌ش رو گرفتم و با شستم لبش رو آزاد کردم:

- نکن دختر جون، بذار یه روز بگذره بعد کار دستمون بدم.

سر پایین انداخت:

- دست خودم نیست خجالت که می‌کشم ناخودآگاه لب می‌گزم، لطفاً حرفی نزنید که خجالت بکشم.

- خیلی خب قول نمیدم اما سعی می‌کنم،اونم به شرطی که انقد رسمی حرف نزنی. من یه نفرم، این‌جا فقط و فقط شایانم.

- باشه... شایان. فقط من نه وقت و نه حوصله چت کردن و جواب پس دادن و قرار مداوم ندارم. از اون تیپ دخترایی هم نیستم که به خاطر دل بقیه از عادات و علایق و برنامه‌هام دست بکشم و این که یه خط قرمزایی هم دارم.

ابرویی بالا انداختم و به این روی جدیدش فکر کردم. خیلی قشنگ گفت هر وقت عشقم بکشه جوابت و میدم و روت و زیاد نکن.

- هوم چه خوب مثل من. منم برای همین مثل عقاب تنها موندم که وقت و حوصله این کارا رو ندارم.

- خب پس می‌خوای بی خیال شیم؟

عجب بابا ،چه غلطی کردم گفتم راحت باش. تند و دستپاچه گفتم:

- نه، نه... خوب بلأخره تنوع هم نیازه. با این کار خشن و زمخت من آدم نیاز به یه پارتنر لطیف داره که یکم سبک بشه. بلأخره باید از یه جایی شروع کنم، نمی‌شه که تا ابد تنها باشم. 

یه تای ابروش رو انداخت بالا و به حالت خوردی حالا هسته‌ش رو تف کن نگاهم کرد:

- شما بله، ولی من هنوز وقت دارم، عجله‌ای هم ندارم. ترجیح میدم کسی کنارم باشه که اولویتش من باشم، حتی اگه اولویتم نباشه.

موندم چی بگم. 

به خدا این دنبال اعترافه، اخه آدم که به دوبار دیدن طرف اونم در حالت شاشو بودن و غش و گریه که عاشق نمی‌شه. بشه هم سریع اعتراف نمی‌کنه.

یکی نیست بگه شایان نونت کم بود یا آبت؟ اصلاً شاشت نگرفته که عاشقی یادت بره.

- الآن من و شما تا اولویت هم شدن وقت داریم، همین باعث میشه عقلانی پیش بریم.

سری تکون داد:

- درسته.

دیگه سعی کردم جز راجع به غذا هیچی نگم که این خانم خوشگله آچمزم نکنه.

بعد ناهار صورت حساب پرداخت کردم و زدیم بیرون.

ناگفته نماند غذایی نموند چون تقریباً هرچی بود رو من خوردم.

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و دو

سوار ماشین که شدیم حس کردم خیره شده بهم علی الخصوص روی شکمم. دستی به لباسم کشیدم و بررسیش کردم.

- جانم چیزی ریخته روی لباسم؟

- نه در عجبم، شما همیشه همین‌قدر غذا می‌خوری؟

-:بله چه طور؟

- جالبه اصلاَ شکم نداری.

- تازه کجاشو دیدی، سیسپکم دارم. صبر کن الآن نشونت میدم.

با شوخی دستم و بردم سمت دکمه پیراهنم که سرش رو چرخوند و با دستش دستم و نگهداشت.

- نه تو رو خدا زشته، وسط خیابونیم.

- آها یعنی فقط وسط خیابون زشته.

- نه... اه اصلا اشتباه کردم گفتم.

آخیش اینم تلافی حرفای موقع غذا. قشنگ دلم خنک شد.

- دختر خوب به خط قرمزات این رو هم اضافه کن مردا جنبه‌اشون با خانما فرق داره. نه از خودت بگو، نه از من.

سرش رو کج کرد. موهاش روی چشمش رو گرفت، لبخند زد:

- چشم.

فکر کنم غذا زیاد خوردم که توی دلم شیرینی پیچید.

- چشمات روشن خانم خانما.

استارت زدم.

- خوب تدرس بده تا برسونمت.

 در حالی که آدرس می‌داد حرکت کردم و کمتر از ده دقیقه بعد رسیدیم.

خیلی جالبه دوتا کوچه با ما فاصله داشتن و من ندیدمش تا حالا. 

موقع خدا حافظی یادم افتاد شماره‌ش رو ندارم.

- گوشیت رو بده‌

- گوشیم؟ برای چی؟

- بده نترس.

با شک و تردید قفلش رو باز کرد و دستم داد.

سریع شماره خصوصیم رو با اسم آقامون شایان خان سیو کردم و یه تک زدم به گوشیم.

- اوههه...

سر از گوشیم بلند کردم:

- چیه؟

- اسم رو، بفرما نوشابه باز کن.

شیطون چشمک زدم:

- نوشابه نمی‌خوام، چیز دیگه‌ای می‌خوام.

با دیدن چشمای درشتش لبخند زدم:

- دخترِ بدِ منحرف، عکس سلفی می‌خوام، یادگاری داشته باشیم.

با تاییدش، با گوشی خودم یه سلفی دوتایی انداختیم.

- مرسی از روز خوبی که بعد اون صحنه‌های دیشب ساختی.

- خواهش می‌کنم دختر خوب. من ممنونم از تو بابت همراهیت.

لبخندی زد و به سرعت پیاده شد:

- خداحافظ.

- به سلامت.

تا ورودش به خونه، با چشمام هر قدمش رو دنبال کردم...

  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و سه

تا ورود عسل به خونه صبر کردم. 

دستی تکون داد و داخل شد.

به طرف اداره حرکت کردم.

باید حکم ورود به خونه وثوق و تفتیش رو می‌گرفتم. 

ساعت اداری رد شده بود، ولی خب من کجا مثل کارمند جماعت رفتم خونه؟

اصلاً دیدن عسل باعث شد یادم بره قرار بود برم اداره واسه حکم. 

خداروشکر با نگاه به گوشیم متوجه پیامک احمدی که نوشته بود حکم رو گرفته، شدم.

یک ساعت بعد دوباره با بچه‌های تجسس، داخل ساختمان شدیم، اما این بار مشغول خونه وثوق شدیم.

به طور دقیق همه جا رو دیدم، این‌جا هم چیدمانش مثل دو واحد قبلی بود و متاسفانه مورد جدیدی نبود.

لگدی به در ورودی زدم که صداش توی طبقه پیچید.

از واحد وثوق خارج شدم تا توی راهرو یه سیگار آتیش کنم که چشمم خورد به یه چیز در ظاهر بی اهمییت و عجیب. 

عجیبه صبح بهش دقت نکردم. سیگار رو توی پاکت برگردوندم و دستکش دستم کردم.

 ورودی شوتینگ رو باز کردم.

خودشه، تنها جایی که دوربین نداره، راه‌رو و شوتینگه.

فریادم توی راه‌رو اکو شد:

- جلالی ... احمدی...

سریع به سمتم اومدن.

- بله قربان.

- بله قربان‌.

در حالی که تقریباً تا کمر توی شوتینگ بودم و از بوی تعفن چشم تنگ کرده بودم، صدا بالا بردم.

- بگید بی‌خود نگردن، بیان این‌جا رو بررسی کنن، تنها راه خروج بدونه دیده شدن رو پیدا کردم.

مهرداد با انزجار لب زد:

- یعنی طرف از این‌جا رفته؟

چرخیدم و نگاهی با اخم بهش انداختم و به جای من، سجادی که سرتیم تجسسه، تا کمر داخل شوتینگ خم شد.

- مهرداد تو که خنگ نبودی، قاتل آشناس، راه پله‌ها رد پا ندارن، دوربین آسانسور و پله فرار هم که هیچی، تنها جای ممکن سیستم شوتینگه.

مکث کردم.

مچ دست راستم رو خم کردم و به پیشونیم چسبوندم.

- جلالی تو با دونفر برو خروجی شوتینگ و بررسی کن.

سر به سمت مهرداد چرخوندم:

- احمدی توام بیا در واحد روبه‌رو باز کن، اینم باید بررسی بشه.

سجادی که با عقب رفتنم داخل شوتینگ رو بررسی می‌کرد، چرخید و قدمی به عقب برداشت.

- قربان ورودی شوتینگ یه انحنا داره، انگار شئِ حجیمی رو به زور ازش رد کرده باشن.

سری به تایید تکون دادم:

- بررسی کن ببین چیه؟ چیز دیگه‌ای اگه نیست بیاید داخل واحد روبه‌رویی.

منتظر باز شدن در واحد روبه‌رویی بودم که صدای سجادی به گوشم خورد.

- قربان، اثر انگشت چندتایی هست که برداشتیم، اندازه‌ها و شکل انحنا هم الان ثبت می‌شه. یه چند دقیقه زمان می‌بره.

سری به تایید جنباندم:

- باشه.

به سمت احمدی رفتم.

- چه خبر؟

- قربان به نظرم بررسی این‌جا بیهوده‌ست.

با دست به کف اشاره کرد.

- رد خاک رو نگاه کنید، دو قدم برداشتیم جای پامون مونده. جز جای پای ما هم، ردی نیست.

با نگاه کلی فضای خالی واحد رو نگاه کردم. 

-هرچی هست همون دوتا واحده. سوابق این پسره ایمان شمس رو در آوردی؟

چشماش برقی زد و ابرو بالا انداخت.

- ظهر گذاشتم روی میزتون.

با دست به پیشونیم کوبیدم، اصلاً عسل باعث شد یادم بره قرار بود چه کارا کنم.

- ظهر وقت نکردم، بعدم فراموشم شد. ببند بیا بریم پایین ببینیم چه خبره.

نیشخند کجی روی لبش نشسته بود که از چشمم دور نموند.

با خروج ما، بچه‌های تجسس کارشون تموم شد و باهم داخل پارکینگ رفتیم. جایی که مخزن زباله‌ها اونجاست.

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت چهل و چهار

در آسانسور باز شد و با صدای زمزمه از انتهای پارکینگ به همون سمت رفتیم.

با دیدن جلالی صدا بلند کردم:

- جلالی چه خبر؟

خبر دار ایستاد:

- قربان یه رد فرو رفتگی رو زباله‌ها هست که نشون از اثابت جسم سنگین روی زباله‌هاست، غیر اون چیزی نیست. چیزی که مشخصه با همون ملحفه‌ای که دور جنازه بود جمعش کرده و از شوتینگ ردش کرده و بعدم برده چالش کنه.

متفکر لب زدم:

- که با صدای ماشین بچه‌ها وقت کم میاره و بی دقت چالش می‌کنه.

نفس عمیقی می‌کشم و دوباره لب باز می‌کنم:

- بررسی کنید ببینید خانواده وثوق کجان، بعدم این پسره رو زیر نظر بگیرید. بریم که منم برم پرونده رو بخونم.

هر دو احترام گذاشتن و محکم پا زدن.

- بله قربان.

همگی به سمت خروجی و اداره راه افتادیم.

 

به محض ورود به اداره و اتاقم، اول چای ساز رو روشن کردم تا خودم رو با کافئین خفه کنم‌

تا حاضر شدن چایی داده‌ها رو روی تخته توی اتاقم تیتروار نوشتم.

مشخصات مقتول فلش زدم: زن پنجاه و دو ساله.

علت مرگ، فلش زدم:تجاو‌ز در حالت مستی و گیجی، با تمایل و همکاری مقتول .

علائم ظاهری، فلش زدم :شکستگی گردن، قطع دست ها، سرقت طلا.

مشخصات قاتل، فلش زدم: آشنا، توی همون طبقه و از همسایه‌ها.

نحوه‌ی خروج جسد: خروج جسد از شوتینگ ساختمان و پارکینگ.

مضنونین : ایمان شمس(حاضر)، خانم و آقای وثوق(مهاجرت هم زمان و چمدان‌هاشون).

با صدای تق‌تق در، دست از نوشتن برداشتم به سمت چایساز رفتم، حوصله صبر کردن نداشتم و اجباری تی بگ توی قوری چایساز انداختم. 

- بفرمایید.

احمدی و جلالی داخل شدن و احترام گذاشتن

احمدی برگه‌ای روی میز گذاشت.

- گزارش بچه‌های تجسس و پزشکی قانونی خدمت شما.

برگه‌ها رو با انگشت تکون دادم.

- احمدی داده‌ها رو یه نگاه بنداز که چیزی جا نمونده باشه.

با سر به چایساز اشاره کردم:

- جلالی توام بیا سه تا چایی بریز تا من گزارش‌ها رو بخونم.

به سمت پشت میزم رفتم روی صندلی مشکی پشت بلند و خشک نشستم .

- گوش بدین شاید سرنخی باشه.

صدام رو صاف کردم:

- استعلام خانم و آقای وثوق پاک پاک بوده، دریغ از یه قبض جریمه، فقط متأسفانه زمان حضور و خروج حدودیشون با قتل و دفن جسد هم خونی داره.

با انگشت دست چپم گوشه چشمم کشیدم.

- یعنی انقدر وقت داشتن طرف و بکشن و ببرن بیابان‌های اطراف و بعدم از همونجا برن؟!

از دیدم انگیزه‌ای نبود، اون هم با توجه به وضعیت مالی وثوق.

 کلاً هیچ انگیزه و آشنايی قبلی پیدا نمی‌کردم، ذهنم مدام می‌رفت سمت ایمان شمس و نگاه سردش.

اما متأسفانه توی پرونده اون هم هیچ سوسابقه‌ای نبود.

ادامه می‌دم:

- ایمان شمس؛ مادرش سال‌ها پیش در جوونی فوت می‌کنه و پدرش چهارسال پیش تصادف می‌کنه و با معلولیت و عوارض برگشت از کما مجبور به گذاشتنش توی آسایشگاه می‌شه.

ورزش سخت انجام میده و توی باشگاه هم شریکه.

ساعت خروجش با زمان حدودی مرگ یکی هست. نمی‌شه دقیق گفت قاتل هست یا نه.

گزارش تجسس فقط نشون میده از شوتینگ پرتش کردن پایین و بخشی از کبودی‌های مقتول هم مربوط به همونه.

هیچ وسیله اضافی یا نشونه‌ای داخل محفظه شوتینگ نبوده.

جلالی ماگ چای رو جلوم گذاشت.

تشکری از جلالی می‌کنم و ماگم رو بر می‌دادم و قلوپی می‌خورم.

با مکث کوتاهی ماگ رو روی میز می‌گذارم و دوباره شروع می‌کنم: 

- گزارش پزشکی قانونی: دی‌ان‌ای مقتول روی پارچه دورش بوده. ت جاوز و قتل روی همون اتفاق افتاده. تیکه پلاستیک خشکی زیر ناخنش بوده که احتمالا یه لایه پلاستیکی هم زیر ملحفه بوده. روی پارچه، اثر زباله بوده که فرضیه خروج از شوتینگ رو صد در صد تایید می‌کنه.

نوع مشروب موجود در خون مقتول با شیشه کشف شده هم خوونی داره. نوع آرامبخشی هم که توی خون مقتول بوده، الپرازولام هست.

نفس پر صدایی بیرون فرستادم و نگاهم رو به تخته دوختم. 

احمدی سریع لب زد:

- قربان همه رو نوشتم. 

کلافه پرونده رو بستم.

- این‌جا عملاً بین وثوق و شمس گیر کردیم و هیچی نداریم که حکم قاتل بودن به یکی بده.

چاییم رو یه‌باره سر کشیدم و ماگ رو روی میز کوبیدم.

ایستادم و روی میز رو با دست مرتب کردم.

به سمت گوشه‌ی اتاق رفتم و کتم رو که موقع ورود به چوب رخت زده بودم برداشته و تن زدم.

- برای امروز بسه. بریم که من باید برای تحقیق، برم خونه‌ی خواستگار خواهرم.

رنگ از رخ مهرداد پرید، من‌من کنان لب زد:

- قربان، می‌خواید من برم؟

ابروی راستم و بالا انداختم و نگاهش کردم:

- تو؟

سری به تایید جنباند و هم‌زمان لب زد:

- بله.

سوالی سر کج کردم:

- چه کارشی؟ باباشی؟ داداششی؟ ها؟

دستی به گلوش کشید:

- جسارت نباش...

پریدم وسط حرفش:

- جسارته، هم توی نگاهت و هم سکوتت.

دیگه اجازه حرفی بهش ندادم. همون‌طور وسط اتاق با گفتن «بعد خروج در رو ببندید» رهاش کردم.

با جواب منفی نگار نیاز به تحقیق نبود، هدفم فقط سوزوندن مهرداد بود.

با خروج از اداره یه‌کم برای خونه خرید کردم و راهی خونه شدم.

با گرونی موجود در جامعه مدتیِ سعی می‌کنم حتما یه چیزایی برای خونه بخرم و البته کلی تنقلات تا با نگار وقتی از اتفاقات دانشگاهش می‌گه، بخوریم.

هرچند یه مدتِ که کلاً سکوت کرده و از من فرار می‌کنه، اما دیگه به کوچه علی چپ زدن کافیه.

لازمه بدونه ازدواجش به من ربطی نداره، البته نه این‌که کلاً به من ربطی نداشته باشه، تاجایی ربط داره که تحقیقات و شخص مورد نظر، مورد خاصی نداشته باشه. وگرنه این‌که با کی ازدواج کنه و چه‌قدر اختلاف سن داشته باشن به من ربطی نداره.

 این ترس بی‌خودشون رو مخمه و لازم بود بهشون رک بگم برام مهم نیست.

اما با پنهون کاریشون الآن سوزوندنشون رو بیشتر می‌پسندم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و پنج

این روزا دل مشغولیم زیاد شده، انقدر که وقتی وارد خونه شدم یه لحظه شوکه شدم که چه طور به خونه رسیدم.

با باز شدن در بوی قرمه سبزی پیچیده در فضا مستم کرد.

چشم بستم و با سوز صدا بلند کردم:

- آخ مادر، مادر، مادر.

مامان سراسیمه جلوی ورودی اومد:

- جانم، جانم، تیر خوردی؟

چشم بسته سر به بالا جنباندم:

- نچ...

ترسیده در حالی که تنم رو دنبال زخم تفتیش می‌کرد وسط حرفم پرید:

- چاقو؟

- نه.

هینی کشید:

- قمه؟

با همون نایلونای خرید بدن ظریفش رو بغل کردم و دو طرف شقیقه‌ش رو بوسیدم.

- نه عشقم، نه مادرم، نه، نه.

سر عقب کشید:

- پس چی مادر؟

بوسه‌ای به روی موهاش نشوندم:

- آخ من هلاک بوی قرمه‌ت شدم.

با دست به عقب حولم داد:

- پسر بی فکر ترسیدم، لابد ناهار نخوردی دلت ضعف رفته.

با یادآوری ناهار پر و پیمونی که با جام عسلم خورده بودم، لبخند روی لبم نشست.

- ناهار توپ خوردم، تازه یه جام عسلم روش.

یکی از پلاستیکا رو ازم گرفت به سمت آشپزخونه حرکت کرد:

- نوش جونت، عسل کجا بود؟ تو که اهل عسل نبودی!

با یادآوری چشماش زبونم رو دور لبم چرخوندم و همراه با مامان به سمت آشپزخونه حرکت کردم. 

- عسل درجه یک مادر، باید ببینی حالا دفعه بعد میارمش خونه. 

- دستت درد نکنه مادر، لازم نیست پولات و خرج کنی، جمع کن برای خودت. 

شیطون لب زدم:

- برای این عسل باید جون داد، پول چیه؟

- وا مادر دور از جونت. 

با ورود نگار و نگاه خندونش روی موهاش رو بوسیدم.

با آرنج ضربه آرامی به پهلوم کوبید و بی‌هوا لب زد:

- شاشو خانم؟

به خیال خودش مچم رو گرفته و با نگاه پیروز و خندون خیره‌م شد.

از سوتی که داد کیف کردم، بلأخره دم به تله داد.

- بله؟ بله؟

- همون که مربوط به پرونده تازه‌ت...

با ترس و تعجب حرفش رو خورد:

با دقت و جدی بهش زل زدم، دست راستم و چرخوندم:

- خب، بقیه‌ش؟

- هیچی.

توی نقش بازجو بودن فرو رفتم، چشم ریز کردم و سرتکون دادم:

- بقیه هیچی؟

- داداش غلط کردم.

مامان با دیدن حالت نگار و نگاه جدی من فکر کرد دوباره نگار توی پرونده‌م فضولی کرده و باز بی‌اجازه خونده.

- نگار چرا دست به وسایل داداشت می‌زنی وقتی می‌دونی حساسه؟

منظور دار لب زدم:

- نه مادرمن، اگه دست بزنه که دستش و شکوندم.

- وا! 

دستِ نگار خشک شده رو گرفتم و به سمت اتاقم بردم. 

با ورودم به اتاق صندلی میز کارم رو وسط گذاشتم و نگار ربات‌وارانه روش نشست.

ساکت سر پایین انداخت و خشک شده با انگشتاش بازی می‌کرد.

- خب؟

لب بهم دوخته بود و لپاش سرخ و لباش سفید بود.

- می‌شنوم.

- غلط کردم.

سر تکون دادم:

- ادامه‌ش.

بدون بلند کردن سرش چشماش رو بالا کشید و نیم نگاهی به چشمام انداخت: 

- ببخشید.

- از اول بگو.

- غلط...

کلافه پریدم وسط حرفش:

- من منتظر غلط کردم و ببخشید گفتنت نبودم و نیستم، منتظرم توضیح بدی چرا و چی توی من دیدی که...

حرفم و خوردم و چشم بستم و با پوفی دوباره حرفمو از سر گرفتم:

- چرا و چی توی من دیدید که هر دوتون پنهون کردین؟ از اون نامرد توقعی نداشتم و ندارم، اما تو که یه عمر بامن بزرگ شدی، می‌دونی که تعصب بی‌جا ندارم.

سر بلند کرد.

با دیدن قطره‌های درشت اشک از چشمای مشکیش و کاسه خون چشماش حرفم و خوردم.

- از این‌که فکر کنی از اعتمادت سو استفاده کردیم ترسیدم.

نیشخندی زدم و دست به سینه نگاهش کردم:

- ولی من الآن از پنهون‌کاریتون این حس رو دارم.

لباش روی هم لرزید:

- من... من...

ساکت نگاهش کردم تا بتونه به خودش مسلط بشه.

کف دستاش رو روی پاش کشید:

- من نمی‌خواستم محبتت و از دست بدم.

لب گزیدم:

- چرا این فکر رو کردی؟ تو خواهرمی، همه جونمی مگه می‌شه دوستت نداشته باشم؟ الآنم فقط دلخورم، هم از تو، هم از اون نامرد.

چرخیدم در حالی که دکمه‌های پیراهنم رو باز می‌کردم، پشت بهش ایستادم.

 صدای فین فینش به گوشم رسید.

- الانم برو می‌خوام استراحت کنم.

- داداش...

- مرض و داداش، برو بیرون.

- جون شاش...

با چرخیدنم و دیدن نگاهم حرفش رو عوض کرد. درحالی که با کف دستاش محکم روی ران پاش می‌کشید لب باز کرد:

- چیزه، منظورم جونِ عسل جون بود.

حالا دکمه‌های جلوی پیراهنم باز بود، دست به کمر شدم. چشمام رو ریز کردم:

- ببینم کی گفته خانم نکوئی انقدر برام مهمه که تو به جونش قسمم میدی؟

- مهم نیست؟

- چرا باید باشه؟

با سر انگشتاش گونه‌های خیسش رو پاک کرد، با سر پایین نیم نگاهی حواله‌م کرد:

- مهم نبود وسط بازجویی بغلش نمی‌کردی و امروزم سر قرار نبودی.

از سرعت پخش خبر و دید زده شدنم چشم درشت کردم. دست راستم و روی دهنم کشیدم.

- کی گفته؟

- ها؟!

یه‌کم تن صدام رو بالا بردم:

- خودتو به اون راه نزن. 

- ...

با سکوتش خونم به جوش اومد.

- پس من و دید می‌زنه!

سر تکون دادم و دور خودم چرخیدم، عصبی پیراهن تنم رو کندم و از همون فاصله مچاله‌ش کردم و داخل سبد رخت، گوشه اتاق پرت کردم.

- برو بیرون.

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و شش

 آروم ساکت داشت می‌رفت که با حرف من شکه ایستاد.

- بهش پیام میدی و همه چیز رو تموم می‌کنی. چون من مخالفم و اجازه نمیدم کاری پیش بره، در ضمن از این به بعد خطتت کنترل و چک می‌شه.

- داداش تو رو خدا...

صدام رو محکم‌تر و جدی‌تر بلند کردم:

- بیرون رفتی در ببند، می‌خوام بخوابم.

بازم صدای فین فینش می‌اومد، غریدم:

- یه توبیخ قشنگم برای پاییدن و تجسس توی کار مافوق براش رد می‌کنم که درس عبرتی برای همه بشه.

با صدای بسته شدن در اتاق، کلافه از لو رفتن شیطنتم با دست موهام و بهم ریختم و با باز کردن زیپ شلوارم همونجا از تنم در آوردم و مرتب به گیره پشت در زدمش.

خودم رو محکم روی تخت پرت کردم، طوری که صدای سایش پایه‌ش روی سرامیک گوشت تنم رو آب کرد.

روبه سقف اتاق خیره بودم و متاسفانه نقش چشمای عسل رو رصد می‌کردم. 

چقدر مسخره‌ست که با سی و هشت سال سن، مثل پسرای هجده ساله که تازه پشت لبشون سبز شده و شبا تو خواب دچار فعل و انفعالاتن، شدم.

کاش حداقل قبلاً یه بار امتحان می‌کردم که الان بلد باشم چه کنم، یا حداقل خودم، خودم رو مسخره نکنم.

به پهلو چرخیدم.

مگه چقدر تابلو بودم که همین اول کار مهرداد فهمیده و به نگار گفته؟

آخ مهرداد، مهرداد، مهرداد، مگر دستم بهت نرسه

با همین فکر و خیالات دنده به دنده می‌شدم که چشمم گرم شد.

  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و هفت

هنوز خیلی نگذشته بود که صدای زنگ خونه اومد. بی توجه به صداهای گنگ بیرون، بالشم رو محکم بغل کردم. 

هنوز دستم کامل زیر بالش نرفته بود که در اتاق با یه تق و یه‌دفعه باز شد. 

بی‌هوا از جا پریدم و پتوی کنارم رو دورم کشیدم.

صدای نگران نگار توی گوشم پیچید:

-ببخشید داداش نتونستم جلوشو بگیرم.

با بلند کردن سرم، نگاه خیره‌م توی چشمای عاجز و طلبکار مهرداد احمدی افتاد.

- چرا؟

پوزخند تمسخر آمیزی زدم:

- علیک سلام آقای احمدی.

کلافه دست به سرش کشید و با دو دست چنگی به موهاش زد.

- ببخشید سلام، ولی چرا؟

به تلافی همه پنهون کاریاش خودم رو به نفهمی زدم.

- چی چرا؟

- چرا مخالف ازدواج مایی؟

- کدوم ازدواج؟ مگه شما خواستگاری کردی؟

مستأصل زمزمه کرد:

- می‌کنم.

بدجنس لب زدم:

- چی رو؟

گیج چشم چرخوند:

- خواستگاری دیگه، اصلاً همین امشب با خانواده میایم.

ابرو بالا انداختم:

- ما امشب خونه نیستیم.

- فردا شب.

انگشت به لب بردم و مثلاً متفکر جواب دادم:

- فردا شبم نیستیم.

نگار بی‌قرار در حالی که دستگیره در رو فشار می‌داد قدمی جلو گذاشت:

- داداش!

اخمی به چهره نشوندم و با دست به بیرون اتاق اشاره کردم:

- مرض، تو این‌جا چی می‌خوای؟ برو اتاقت.

خجالت زده لب گزید، دستش از روی دستگیره در شل شد، قدمی به عقب برداشت که دستش توی دست مهرداد قفل شد.

توی چشم من خیره شد و آب دهنش را قورت داد، طوری که سیبک گلوش بالا و پایین شد. برای اولین باره که انقدر جدی و حق به جانب جلوم ایستاده.

- نه. بمون، یه سر این قضیه تویی.

تاکیدوار سر تکان داد:

- اصل مطلب تویی.

مکث کرد. نگاه از من گرفت و مستقیم خیره نگار ش.

- من که از اول گفتم با خانواده جلو بیام تو ترسیدی و با پنهون کاری و ترست همه چیز و خراب کردی. پس بمون تا باهم درستش کنیم.

لبخند نیم‌بندی حواله نگار کرد که نگار قدمی داخل اتاق گذاشت و در رو بست.

سه بار کف زدم و هم‌زمان لب زدم:

- آفرین، آفرین، علاوه بر جاسوسی مافوق، روی خواهرمم تاثیر گذاری.

قدمی جلو گذاشت:

- ببین شایان توی اداره مافوقمی، الان فقط رفیقمی و برادر دختری که دوستش دارم...

پریدم وسط حرفش:

- من رفیق نارفیق نمی‌خوام.

کلافه جلوتر اومد و روی تخت نشست و نگار رو هم کنار خودش نشوند.

- دِ آخه چه نارفیقی کردم منِ نامرد؟ مگه با ناموست بازی کردم؟

 عصبی براق شدم:

- در اون صورت که خونت حلال بود.

نچی کرد.

- بابا جان مگه خطا کردم عاشق خواهرت شدم؟ به خدا دست خودم نبود، مگه تو خودت با یه بار دیدن عاشق دختر شاشوعه نشدی؟

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و هشت

چشم درشت کردم و سر به سمتش کشیدم و کشیده لب زدم:

- اوی درست حرف بزن، خانم نکوئی!

سر به سمت مخالف چرخوند. 

- خیلی خوب خانم نکوئی.

به تایید سر تکان دادم:

- ببینم اصلاً کی گفته من عاشق شدم؟

نیشخند روی لب نشوند.

- خودم دیدم.

فکم سخت شد و سرسختانه لب زدم:

- اولاً اشتباه دیدی، دوماً غلط کردی ذاغ سیاه منو چوب می‌زنی.

نگار با جمله اول سر به نفی تکان دادن و با جمله دوم گیج لب زد:

- ها؟

کلافه از گیجی خواهر ساده‌م کف دست به پیشانی کوبیدم.

- منظورم اینه غلط می‌کنه جاسوسی من و می‌کنه خواهر خنگم.

هنوز دست نگار توی دستش بود، پر رو لب باز کرد:

- اولاً تو هیچ وقت با کسی توی بازجویی نرمی نداشتی و نداری، دوماً داشته باشی بغلش نمی‌کنی، سوماً من جاسوسی نکردم، بغل و بازجویی رو جلالی دیده بود، امروز رو هم هر دو اومدیم ناهار بخوریم از پایین صحنه سس خوردن با انگشتت و قارچ خوریت رو دیدیم.

- ها؟

هر دو به طرف نگار سر چرخوندیم.

- هیع قارچ و سس چیه؟

پوکر نگاهش کردم و لبخند و چشمک مهرداد رو دیدم و ندید گرفتم.

- قارچ و سس ابزار و وسایل شب زنده داری زناشوییه.

از خجالت لب گزید. 

مهرداد تک خنده‌ای به چهره‌ی سرخ نگار کرد.

- کوفت نخند، چرا یه طوری میگی انگار قارچ و سس خوردن جرمه و کارای خاک بر سری محسوب می‌شه؟

نیشخندی به لب نشوند:

- جرم نیست داداش. سس گوشه‌ی لب طعمش فرق داره، قارچ دهنی هم عصاره توف یار داره.

فکم سخت‌تر شد. 

- همون توف توی ذاتت، من دهنی نگارم می‌خورم!

ابرو بالا انداخت و نگاهم کرد.

- بی‌خود، بی‌خود.

دستمو توی هوا پروندم:

- به تو چه ربطی داره؟

دستی به چانه‌ش کشید تا خنده‌ی روی لبش رو مثلاً مخفی کنه. کاملاً حق به جانب و پیروز لب زد:

- صبح اول وقت مادرم با حاج خانم تماس گرفته و قرار خواستگاری امشبو گذاشتن. پس از امشب به من ربط داره.

کلافه از گرما پتو رو از روم کنار زدم که پاهای لختم مشخص شد.

- پس بفرمایید برای عروسیتون قرار بود خبر بشم.

دستشو روی ران چپم گذاشت و فشاری داد.

- نه داداش به‌ خدا ترسیدم این‌بار دیگه از دستش بدم، تا گفتی خواستگار داره و فهمیدم نگار پنهون کرده ازم، ترسیدم.

دستشو عقب کشید. خندون چشم ردی تنم چرخوند.

- داداش می‌گم تو پتو نمی‌خوای با این همه پشم و پیل.

نگار ریز ریز خندید.

- ربطش فقط به عسل جانمه نه تو، مثل تو برم اپیلاسیون که توی استخر انگشتم کنن؟ 

چشم درشت کرد و با دست به پهلوم کوبید.

- کی و کِی من و انگشت کرده؟

- خودم یکیش.

 نگار از جا پرید و با «من کار دارم» بیرون زد و در رو محکم کوبید. 

کلافه بعد رفتن نگار سر کج کرد و با دست به پیشونیش کوبید.

- جان مادرت این شوخیاتو جلوی نگار نکن، دیگه روم حساب نمی‌کنه.

لبخند شرارت باری زدم:

- نگار نه و نگار خانم. نبایدم حساب کنه.

سر جلو کشید:

- من از امشب شوهرش می‌شم.

نگاه به سقف دوختم:

- هر وقت شدی سلامت می‌کنم، چون من مخافم.

- جان عسل خانمت اذیت نکن، خدا شاهده جونمم براش میدم.

ابرو بالا انداختم.

- ما دختر به نارفیق نمی‌دیم.

- باشه من نارفیق، تو رفیق باش اذیتمون نکن.

- ما دختر به جاسوس نمی‌دیم.

- باشه ماجاسوس، توی اداره توبیخم کن.

- ما دختر...

پرید وسط حرفم:

- اه. بسه بابا غلط کردم، شکر خوردم خوب شد؟ اصلاً هر چی تو بگی، فقط نگار رو از من نگیر! نگار بین علاقه‌ش به تو و من مونده.

- نگار خانم.

کلافه پوفی کرد و نگاه به سقف دوخت.

- نگار خانم رو از من نگیر.

خمیازه‌ای کشیدم. 

- برو بیرون وسط خوابم پریدی.

- تو رضایت بده خرج عشق و حال یه ماهت با من.

- یه ماه؟

- آره.

نچی گفتم و سر بالا انداختم.

- کمه.

- کت شلوار عروسیمون با من.

- کمه، لباس عسلم با تو.

- به روی چشم.

چشم چرخوند:

- مگه دعوته؟

ابرو بالا انداختم:

- من بدونه خانمم جایی نمی‌رم. 

عاجز سر تکون داد:

- اونم به روی چشم.

با فکر این‌که هنوز راه داشت خرج روی دستش بذارم دستم رو به سمت در گرفتم.

- حالا برو تا شب فکرامو می‌کنم.

دو دستی محکم توی سرش کوبید و بلند شد.

- خود دانی منم صبرم حدی داره، تهش بی رضایت تو ازدواج می‌کنیم و با پسرم برای آشتی خدمت می‌رسیم.

مکثی کرد و این‌بار جدی نگاهم کرد و حرفش رو محکم و شمرده شمرده توی صورتم کوبید.

- برای آدم عاشق هیچ کاری سخت و نشدنی نیست، من یه‌جوری عاشقم که تمام غیر ممکن‌های دنیا رو به خاطر نگار ممکن کنم. اینو یادت باشه به زودی توام به من می‌رسی، توام دین و دنیات می‌شه یه نفر، توام عاشقی هرچند انکار کنی اما نگاهت نمی‌تونه دروغ بگه.

دستشو روی دهن گذاشت، عقب گرد کرد و سریع از اتاق خارج شد.

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و نهم

مهرداد رفت، اما صداش تا ساعتا توی گوشم اکو شد، طوری که دستم به سمت گوشی رفت و شروع به تایپ کردم:

- فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی***بخواه جام و گلابی و به خاک آدم ریز.

بی ربط بود ولی برای من یه دنیا بود، این‌که امروز حرفای منو به شوخی گرفته بود عجیب روی دلم مونده بود.

صدای رینگ پیامک باعث شد گوشی رو جلوی صورتم بگیرم. جام عسلم.

- فرشته؟

- بله، فرشته‌ها معنی عشق رو نمی‌دونن، توام امروز تمام حرفای من رو به شوخی زدی و عشق توی چشمم رو ندیدی. دیدی فرشته من؟

منتظر چشم به صفحه گوشی دوختم.

چند دقیقه بعد، کلافه از بی‌جواب موندن پیامم ایستادم و قدم رو توی اتاق راه افتادم.

پنج دقیقه بعد صدای پیام اومد که به سرعت به طرف تخت رفتم و با دیدن جام عسل روی پاکت، روی صفحه زدم.

- تلگرامت رو چک کن.

ابروی چپم از حرف بی‌ربطش بالا رفت، اما باز سریع تلگرامم رو باز کردم.

یه ویس فرستاده بود.

 آهنگ فصل تازه گوگوش.

 با صدای خودش و نوای گیتار پ.

-نگاه کن من چه بی‌پروا 

چه بی‌پروا

به مرز قصه‌های کهنه می‌تازم

نگاه کن با چه سرسختی 

تو این سرما 

برای عشق یه فصل تازه می‌سازم 

یه فصل پاک 

یه فصل امن و بی‌وحشت

برای تو 

که یه گلبرگ زود رنجی

یه فصل گرم و راحت

زیر پوست من

برای تو که با ارزشترین گنجی

نگاه کن من به عشق تو

چه لیلاوار تن یخ بسته پرواز و می‌بوسم 

بیا گرم کن منو

با سرخی رگ‌هات

من اون رگ‌های پر آواز و می‌بوسم

تو رو می‌بوسم ای پاکیزه‌ی ع ریان

تو رو پاکیزه مثل مخمل قران

طلوع کن

من حرارت از تو می‌گیرم

ظهور کن من شهامت از تو می‌گیرم

بیا هیچ کس 

مثل من و تو عاشق نیست

مثل ما عاشق و همسایه و همدم

بیا ازشیشه سخت و بلند عشق 

مثل ارابه‌ی نور 

رد بشیم باهم

نگاه کن من چه شبنم‌وار چه شبنم‌وار

به استقبال دستای خزون می‌رم

حراسم نیست از این سرمای ویرانگر

برای تو من عاشقانه می‌میرم

با صداش چشم بسته و توی اوج بودم، با تموم شدن ویس تازه نگاهم به لبخند مادر و چشمای اشکیش و نگاه خندون و شیطون نگار کنار در خورد.

- صداش انقدر قشنگه که عسل لازم شدم، مادر این‌بار حتما پولاتو خرج کن و عسل برام بیار.

با لبخند و چشم اشکی از اتاق بیرون رفت، اما نگار داخل شد و این‌بار کنارم نشست.

  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه

نگاهش رو به گوشیم و صفحه روشنش دوخت.

- جام عسل؟

نگاهش کردم و سر تکون دادم.

- چشماش دوتا جام لبا لب عسلِ.

نگاهش رو به چشمم دوخت و دستش رو به گوشیم رسوند.

- اجازه هست؟

با سر تایید دادم. 

گوشی رو برداشت و بهش چشم دوخت و عکس پروفایلش رو باز کرد و روی عکسش زوم کرد.

یه عکس با پیراهن بلند کنفی توی ساحل که باد توی موج موهای طلایی رنگش زده بود و پریشون توی هوا بود.

- چه دلبر.

لبخندی به تعریفش زدم، دلبرکم دلبر بود.

- عجیب نیست با دو بار دیدنش انقدر دلم رفته؟

سر چرخوند و نگاهم کرد: 

- نه عجیب نیست پسر عذب.

تک خندی زدم. 

- این پسره چقدر دهن لقه و نمی‌دونستم. 

- دهن لق نیست، مدتاس دنبال زن دادنت بود.

- چرا؟

- چون من خواسته بودم اول تو سامون بگیری. 

- چرا؟

بدجنس ابرو بالا انداخت:

- تا با نظارت کامل خودم باشه.

خندیدم که ویس عسل رو دوباره پلی کرد و سرش رو روی شونه‌م گذاشت.

با تموم شدن آهنگ، دو بار گونه راستم رو بوسید.

- یکیش برای خودت، یکیش برای جام عسلت، بعدا نیابتی تقدیمش کن.

ار کنارم بلند شد و رفت، وسط در مکثی کرد و لب زد:

- بیا داداشی، مهرداد و خانواده‌ش خیلی وقته اومدن.

سر تکون دادم که ندید.

دستم به سمت گوشیم رفت. یه استیکر قلب فرستادم ولی دستم به تایپ نرفت و زنگ زدم. 

- الو.

- خواستم تایپ کنم اما نتونستم تمام علاقمو توی چندتا جمله بگم، فقط زنگ زدم بگم...

مکثم به حرفش آورد:

- چی؟

- بهترین بود عشقم...

بی‌هوا از جمله‌ای که ناخواسته گفتم و ترسم از گفتن حرف اصلیم قطع کردم.

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...