محدثه مرادی 38 ارسال شده در 23 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد #پارت اول ساعت ده شب صحنه جرم نور چراغ گردون ماشینهای پلیس کل محوطه بیابون تاریک و وهم انگیز رو گرفته بود. با توجه به سکوت و تاریکی هوا برای جنایت و قتل محل خوبی بود. ماشینهای پلیس به صورت پراکنده دور تا دور صحنه جرم، با فاصله قرار گرفته بودن و نور چراغهاشون رو، روی قسمت مرکزی که جسد بود انداخته بودن. سه تا نور افکن هم روشن و متمرکز نورشون روی صحنه افتاده بود. جسدی داخل کاور مشکی، کنار چالهای کم عمق روی زمین بود. اطراف جسد تل کوچکی از خاک بود و مامورهای آگاهی و پزشکی قانونی در حال بررسی صحنه جرم بودن. از ماشین پیاده شدم. توجهم به سه تا پاترول و چند تا جوان جلب شد، که با حال بدی دور سه تا دختر رو گرفته بودن . نگاهم به آمبولانس و برانکارد جلوی درش افتاد. دختری سرم به دست روی برانکارد جلوی امبولانس بود . از باقی دخترها یکی بی حال بود و اون یکی همچنان داشت استفراغ میکرد. کاملا حق رو بهشون میدم. با این همه سابقه کار جنایی هنوز هم دیدن صحنههای قتل و جسد برام سخت و سنگین هست، اما به خاطر کارم، مجبورم تحمل کنم. متوجه مهرداد احمدی شدم که دوان دوان به سمتم آمد. احترام گذاشت و بعد از آزادباش کنارم قدم برداشت. -سلام جناب سرگرد -سلام، احمدی چه خبر؟ -مقتول یک زن میانسال هست -کی پیداش کرده؟ با دست اشاره به پاترولها کرد. -ظاهرا این چند نفر اومدن کمپ بزنن این اطراف، یکی از دخترها همراه دوستش میاد این طرف که بره دستشویی متوجه تل خاک میشن. ظاهرا دختره میشینه که کارش رو انجام بده، که یکدفعه نور چراغ روی انگشت مقتول میافته و جیغ میزنه. یکم صحنه به خاطر حضور و رد پای این چند نفر مخدوش شده و البته یکم رد ادرار هم شاملش میشه. دستی به لبم کشیدم. -عجب! حکایت تازی در وقت شکار شده. نیشخندی زد. -هع، ظاهرا قربان. دستی به کتفش زدم. -خب دختره کجاست؟ با دست به آمبولانس و برانکارد جلوش اشاره کرد. -قربان همونه که سرم بهش وصل شده، از حال رفته بود. چشم از دختر روی برانکارد گرفتم. -خیل خوب برم ببینم چی پیدا میکنم، توام برو اون شش نفر رو سین جیم کن. بگو فعلا بمونن احترام گذاشت. -چشم قربان 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 9 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 شهریور (ویرایش شده) #پارت دوم با رفتن احمدی، از توی جیب کت اسپرتم یه ماسک و دستکش لاتکس در اوردم. وجودشون توی جیبم عادت همیشگیم شده. با نزدیک شدن به صحنه متوجه دکتر جوادی شدم، مردی لاغر و قد بلند، با مو و ریش جو گندمی که از زمانی که یادم میاد میگفت پنجاه سالشه. البته از آشناییمون حدود ده سالی میگذره. با ماسک و دستکش و روپوش مخصوص صحنه خم شده و در حال بررسی جسد بود. با صدای من به طرفم قدم برداشت. -سلام دکتر -سلام گل پسر عذب، چه عجب دیر رسیدی ؟ تکخندی زدم و با شیطنت ابرو بالا انداختم. -وسط مراسم خاستگاری بودم . -اع، پس داری عقلت و از دست میدی. -نه. خاستگاری برای خواهرم بود، من دم به تله نمیدم چشمکی زد. -خوب کاری میکنی. تا میتونی استفاده کن. سری به تایید حرفش تکون دادم. -چشم، خوب چه خبر؟ -مقتول خانم، حدودا پنجاه سال رو رد کرده. گردنش شکسته، دستهاش بریده شده، گوشش به خاطر گوشواره پاره شده و رد کشیدگی گردنبند هم دور گردنش هست. ظاهرا هدف دزدی بوده، اما چیزی که عجیبه گوشواره دومی هست که وزن کمی نداره و هنوز توی گوشش هست. ظاهرا یا دیده نشده که بعیده، یا قاتل وقت نداشته برشون داره. البته صحنه قتل خیلی آشفته هست و از زمان قتل زمان زیادی نگذشته، ولی خب وجود رد پاهای مختلف و حضور شش، هفت نفر موقع کشف جسد کار رو سخت میکنه -آلت قتاله رو پیدا نکردین؟ -نه تقریبا کل رد پاها و صحنه بررسی شده، هیچ چیزی همراهش نیست. فقط یه رد لاستیک ماشین و یه رد پا مردونه اضافه بود که چیز زیادی ازش نمونده اون هم بخاطر وجود خون روی خاک جاش محو مونده. لازم به ذکر هست که ماشین هم سواری بوده -خیل خوب بریم خودمم یه نگاهی بندازم ویرایش شده 9 شهریور توسط محدثه مرادی 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 9 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 شهریور (ویرایش شده) #پارت سوم همراه دکتر به صحنه نزدیک شدیم. به سمت راستم اشاره کرد. -اینجا ماشین قاتل پارک شده بوده، رد لاستیکش و کشیدن جنازه مشخصه یه نگاه به رد لاستیک و رد کشیدگی انداختم. خون خشک شده روی خاک و سنگ مشخصه که جنازه رو کشیده قدم به قدم صحنه رو تا رسیدن به جسد داخل کاور مشکی بررسی میکنم زیپ کاور و باز میکنم و با دیدن موهای طلایی و بد رنگِ، به قول نگار زرد عقدی چشم توی صورتش میچرخونم. جالبه لب و گونه و... تزریقی. کلی خرج صورتش کرده، حیف کخ زود مرد. رو به دکتر جوادی که مشغول یادداشت توی دفترچهاش هست میکنم. -دکتر میگم عزرائیل چطور شناختتش با این همه جراحی؟ کوبیده از نو ساخته قهقه بلند و بی ربطی به مکان کرد که توجه همه رو جلب کرده بود. -نمیدونم، به نظرم همین سر و ریختش عزرائیل و کشونده نزدیکش از لحن منظور دارش گیج شدم. -چه طور؟ -کاور و باز کن یکم زیپ کاور رو پایین کشیدم و با انگشت اشاره کاور رو کنار زدم. متوجه لباس خواب عجیب غریب صورتی جیغش شدم زنی با آرایش و لباس صورتی قتل صورتی یا قاتل صورتی؟ ویرایش شده 9 شهریور توسط محدثه مرادی 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 9 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 شهریور (ویرایش شده) #پارت چهارم با سرک کشیدن سربازی به سمت جنازه کاور رو بستم، دستکشم رو بیرون کشیدم و ماسکم و کندم. هر دو رو توی جیب راستم چپوندم. ایستادم و به سمت دکتر که مشغول یادداشت توی برگه توی دستش بود قدم برداشتم. -میگم دکتر رنگ رژش پخش شده بررسی کن ببین با چی پخش شده، شاید دی ان ای پیدا کردی سر بلند کرد و از بالای عینک طبیش عمیق نگاهم کرد -چشم بررسی میکنم ولی تجربه خودم میگه در اثر لب مب نیست نیشخندی از تجربهاش روی لبم جا خوش کرد -چه طور؟ سرتکون داد و خودکارش رو توی جیب جلوی لباسش گذاشت -پسر عذب، برو یکم تجربه کسب کن، نگاه کن رژش کامل سرجاشه و خورده نشده فقط پخش شده، این یعنی که موقع قتل یا حمل جایی مالیده. چرخیدم یه نگاه به کاور بسته انداختم. با یاد آوری نگاهی که به گردن و نقاط حساس بدنش کرده بودم، یاد رد کمرنگ کبودی زیر گوشش افتادم. -کبودی زیر گوشش چی؟ این که دیگه رد سایش نیست . سر تکون داد. -درسته، اما تازهام نیست چون به زردی میزنه، این یعنی چند روزی ازش گذشته برای تمرکز بیشتر چشم بستم، نفس عمیقی کشیدم و هفت ثانیه نگهش داشتم بعد آروم آروم بازدمم و بیرون فرستادم. روی پاشنه پای راستم چرخیدم -خیل خوب، تا اینجا شش تا شاهد شاشو داریم که گند زدن به صحنه. یه مقتول با دست بریده و لباس و تیپ انچنانی و یه قاتل که سعی داشته انگیزه قتل رو سرقت جلوه بده، در صورتی که گوشواره توی گوشش هست، تجاوز هم با تیپ مقتول رد میشه انگشت اشاره اش رو تاکیدی تکون داد -یه پابندم توی پاش بوده ابرهام تا خط رویش موهام بالا رفت. با نزدیک شدن احمدی چرخیدم. -احمدی چیزی پیدا کردی؟ -بله قربان، این رو هم بچههای صحنه پیدا کردن کنار پای مقتول ظاهرا به جایی یه چیزی گیر کرده پاره شده بوده از جیبش یه دونه کیسه دراورد و داد دست دکتر تا بررسی کنه. دوباره سوالی نگاهش کردم -منظورم از اون شش نفر بود لب گزید و دستی به پشت گردنش کشید. -نه قربان همون چیزی که قبلا گفته بودن -خیل خوب، بفرستشون همراه بچهها اداره تا بیام بازجوییشون کنم -چشم قربان احترام نظامی گذاشت و رفت. کمتر از یک ربع بعد همه رفتن . ویرایش شده 9 شهریور توسط محدثه مرادی 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 11 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 شهریور (ویرایش شده) #پارت پنجم من بودم و صحنه جرمی که با چراغهای روشن ماشینم زیر نظرش داشتم. دست به کمر دور خودم چرخیدم. سوار ماشین شدم و ماشینم رو روی رد لاستیک قاتل پارک کردم. پیاده و کنار لاستیک خم شدم . لاستیک رو با رد لاستیک ماشین قاتل مقایسه کردم. لاستیکش پهنتر از لاستیک ماشینم هست. ایستادم، نگاهی به دور تا دور انداختم. به سمت صندوق رفتم. روی زمین علائم پرت شدگی و بعد کشیدگی رو دنبال کردم. دست چپم به کمرم زدم و با دست راستم چونهام رو ماساژ دادم. با توجه به ظرافت مقتول، قاتل یا زن هست یا از قصاوت جنازه رو از صندوق پرت کرده و روی زمین کشیده. با صدای پیامک گوشیم، از جیبم بیرون آوردمش و با دیدن اسم نگار به سمت ماشین رفتم . -داداش نمیای؟ میخوام باهات حرف بزنم. به سرعت تایپ کردم. -میام، ولی تو بگیر بخواب قبل از اینکه گوشی به جیبم برسه مجدد پیام آمد. -میمونم تا بیای سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم. -مگه جز جواب ردت حرف دیگهای هم داری؟ در جواب سریع نوشت. -از کجا فهمیدی؟ نیشخندی ناخودآگاه زدم. -از حواست که پرت چیز دیگهای هست. سوار ماشین شدم و گوشی رو روی صندلی کناری پرت کردم. مطمئنم نگار طوری شکه شده که دیگه پیام نخواهد داد. استارت زده و به سمت خونه حرکت کردم. تمام مدت داشتم به نگار فکر میکردم. با رسیدن به خونه ریموت در رو زدم و ماشین رو توی حیاط پارک کردم. متوجه پرده کنار رفته اتاق نگار شدم. با بی صداترین حالت ممکن قدم بر داشته و از سه پله حیاط بالا میرم. کفش از پا میکَنم. آروم و بی صدا در ورودی رو باز میکنم و با نیم چرخی دوباره آروم و بی صدا میبندمش. نگاهی به فضای خاموش خونه میکنم. از دوتا پله کنار راهرو وارد هالچه میشم . دیوار کوب وسط راهرو، راه رو روشن کرده. آروم به سمت اولین اتاق سمت راست قدم برمیدارم، اما دستم نرسیده به در، توقف میکنه. روی پاشنه میچرخم و به سمت اتاق روبرویی میرم. توی تاریکی داخل میشم و خودم رو با لباس روی تخت پرت میکنم. فکر میکنم بهتره بذارم خودشون به حرف بیان. چشم بستم و دستم و به کمربندم رسوندم و آزادش کردم . اینبار پا روی هشدار مغزم گذاشتم و بیخیال چروک لباس پلوخوریهام شدم تا خستگی از تن بیرون کنم. ویرایش شده 13 شهریور توسط محدثه مرادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 13 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 شهریور (ویرایش شده) #پارت ششم صبح روز بعد اداره آگاهی وقتی بیدار شدم نگار به هوای دانشگاه رفته بود. این نشون میده هنوز نمیخواد حرف بزنه. مامان بابا هم طبق معمول به پیادهروی صبحگاهی رفته بودن. زود حاضر شدم و از سکوت خونه فرار کردم. با ورودم به اداره مهرداد با موی پریشون و چشمانی گود از بیخوابی و پوستی رنگ پریده، جلوم سبز و مثل کش بند تنبون بهم وصل شد. مدام من من میکرد، اصلا به روی خودم نیوردم میدونم چه حالی داره؛ حالا حالاها براش دارم . کلافه از پر حرفی و آسمونریسمون بافتنی بین حرفش پریدم. -خب پس قتل بعد تجاوز رد میشه، مساله یا ناموسی هست یا انتقام. این دختر شاشوعه حاضره برم یه صحبتی باهاش بکنم؟ خندهای روی لبای مهرداد اومد که با نگاه من، در دم جمعش کرد. -بله قربان خیره نگاهش کردم. لباس رسمی تنش بود و ته ریش مشکیش با موهای رو به بالای مشکی و چشم و ابروی درشت مشکیش، ازش یه جوان برازنده ساخته. حالا وقت تیکه انداختن و گوشه و کنایه زدن بود -میگم مهرداد، تو نمیخوای زن بگیری؟ دستی توی کاکولش کشید و با لبخند شل و ولی لب زد -کسی زنش رو به من نمیده؟ جدی نگاهش کردم که حساب کار دستش بیاد. -ههه نمکدون، جدی گفتم، قیافهت خوبه، کارم داری، جنم و جربزهتم، اِی بدک نیست؛ من اگر دختر داشتم حتما بهت میدادم چشماش چراغونی شد. مدتاس متوجه شدم وقتی میاد دنبالم، چشمش سمت پنجره اتاق نگار میچرخه. یه بارم گفتم خواستگاری خواهرم بود، دستش مشت و رفت. از نگاهای دزدکی نگار و رد کردن خواستگارای به اون خوبی که هر بار در جا رد میکنه هم معلومه نگار چشم و دلش رفته. هرچند به نظر من، باهم از همه لحاظ در تضاد هستن، اما مهم نظر و دل نگاره. -به فکرش هستم قربان -منم یه مورد خوب سراغ دارم، خواستی بگو تا معرفی کنم زمزمه زیر لبیش رو شنیدم: - مورد فقط نگار خانم تند اخمام و توی هم کشیدم و نگاهش کردم. -چیزی گفتی؟ هول شد و دست پاچه به در اشاره کرد. -نه قربان، شما بفرمایید اتاق بازجویی تا دختر شاش... شاهد رو بیارم خیره نگاهش کردم. -برو، منم میام لب گزید و احترام گذاشت و رفت. ویرایش شده 13 شهریور توسط محدثه مرادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 19 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور #پارت هفتم با رفتن مهرداد لیوان نسکافهام رو خوردم و جلوی آینه داخل کمدم وایستادم. موهام رو یه دستی کشیدم و یقه لباسم رو مرتب کردم. بهقول مادر،«مامان مامانم»: مَمَرَ قوربان«قوربون خودم برم من» خدا چی آفریده؟ ای دمت گرم خدا راضیم ازت. هیکل و قدمم که نگو قشنگ باید برای خودم صدقه بدم. بیخود نیست هیچ دختری به چشمم نمیاد. خودم از حرف خودم خندهام گرفت. اینا رو وقتی مادر و مامان گیر میدن زن بگیر، میرم جلو اینه باب مسخره میگم. مادر جدی میگیره و میگه: «ممر قوربان، هیچم قشنگ نیستی با اون چشمات که تو تاریکی برق میزنه ادم میترسه، والا شب به شب دختر مردم به جای اینکه کیف کنه میترسه وحشت میکنه». منم میخندم و «اون موقع چشمام خماره کمتر برق میزنه، بعدم اون لحظات با کاری که میکنم نمیتونه چشم باز کنه که...» هربار با داد مامان و خنده نگار ورپریده بحث جمع میشه. لبخندم با دلتنگی برای مادر جمع میشه. لباسم و مرتب میکنم. چندتا برگه و پوشه پرونده رو از روی میز برداشتم میدارم، راهی اتاق بازجویی و دیدار با شاهد شاشو شدم. نگاهی به در اتاق رو به روم انداختم. با فونت بزرگ روی تابلوی کنار در نوشته شده اتاق «بازجویی یک». بی هدف پوشه دستم رو باز و نگاهی گذرا به محتویاتش میکنم. قدم جلو میگذارم و دست به دستگیره در میبرم و با قدمی بلند داخل میشم، در و محکم پشت سرم میبندم. با ورودم به اتاق، چشم به میز و صندلی وسط اتاق میدوزم. اول دستای کشیده و ناخنای بنفش لاک خوردهاش رو میبینم که سرش رو محکم گرفته و موهاش توی صورتش ریخته. چهقدر کوچیک و ظریفه، نکنه بچه است؟ لابد بچه است که وسط بیابون برای دستشوی نگهداشتن و جنازه پیدا کرده. با نشستنم روی صندلی جلوش، سرش رو بالا میاره. توی یه لحظه اتفاق افتاد. با دیدن چشمای غرق در اشک طلاییش، یه آن شوکه فقط خیره نگاهش میکنم. بیخیال زمان و مکان و با مغزی تهی خیره دو جام عسل جلوم میشم. با چکیدن یه قطره اشکش، انگار یه چیزی توی دلم خالی شد. نفس عمیقی کشیدم، سریع خودم و جمع میکنم. نفس عمیقی میکشم و پلکام و محکم روی هم فشار میدم تا به خودم مسلط بشم. برای جلوگیری از خیره شدن و سکوت دوباره، سرم و گرم پرونده توی دستم میکنم و با یه سلام زیر لبی و بی جواب شروع میکنم. - سرگرد شایان آقایی هستم، بازپرس پرونده قتل صورتی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 19 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور #پارت هشتم نگاهش هرجایی به جز چشمم میچرخید، لبای لرزونش رو باز کرد و باصدای پایینی که به زور به گوشم رسید، زمزمه کرد: - خوشبختم، عسل... عسل نکوئی از ذهنم گذشت که اسمشم بهش میاد، «جام عسل» - خب، خانم عسل نکوئی چند سالتونه؟ صدای نرم و مخلی و ضعیفی گوشم رو نوازش کرد: - بیست و پنج سال نگاهم ناخودگاه بازم بهش خیره شد. هر جور نگاه میکنم، سنش بهش نمیخوره، نهایت بیست تا بیست و دو. ترجیح میدم به بهونه بازجویی بهش خیره بشم. - دانشجویی؟ لباش میلرزید: - بله، ارشد عمران هستم ابرو بالا میندازم، اینم بهش نمیخوره. - موفق باشی! سری تکون داد و توی سکوت با انگشتاش بازی میکرد، با زبون لبم رو تر کردم: - خب راجع به صحنهای که دیدی متاسفم، اما ازت میخوام مو به موی اتفاقات دیشب و دیدهها و شنیدههات از محیط اطراف رو، هرچند از نظر خودت بدرد نخور و بیارزشه برام بگی. تاکیدی انگشت اشاره دستم راستمو تکون دادم: - با جزئیات کامل. مشخصه یادآوری تصویر پای جنازه منزجرش میکنه و به منمن میندازدش: - دیشب... دیشب... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 19 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور #پارت نهم سکوت و دستای لرزونش عمق ترس و استرسش و نشون میده. یه لیوان اب میریزم و دستش میدم. -بخور، یهکم آروم شی. رو به اتاق کنترل میچرخم و کاملاً برخلاف قوانین و شیوه کارم، صدا بلند میکنم: - بچهها چند دقیقه خاموش کنید تا ایشون آروم بشه. هنوز خیلی از حرفم نگذشته که با صدای در زدن و ورود مهرداد و اشارهاش بیرون میزنم. جلوی در آروم پچ میکنم: - بله ؟ - جناب سرگرد کسی اتاق کنترل نیست، تجهیزات و خاموش کردم، من یه چند دقیقه برم و بیام؟ واجبه. نگاهی به صفحه بزرگ و مشکی ساعتم میکنم: - برو، پنج دقیقه دیگه اتاق باش. - چشم . با رفتن مهرداد به داخل برگشتم. در رو بستم و درحالی که از پشت، دستم هنوز به دستگیره بود، بهش تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. آروم سمت میز قدم بر میدارم. صندلیم رو سمت راست میگذارم و کنارش میشینم. برخلاف اصول کاری، دست لرزونش رو توی دستم میگیرم. لرزش ناگهانیش رو متوجه شدم. نرمشی به صدام میدم: - نترس دختر خوب، منم یه خواهر هم سن تو دارم که وقتی میترسه و استرس داره دستاش یخ میکنه و فشار خونش میافته. خیره به چشماش لبخندی زدم و یه شکلات از جیبم در آوردم و بازش کردم و جلوش گرفتم: - بخور که شکر گیر بشی و کمکمون کنی. خنده بیجونی روی لباش نشست: - ببخشید جناب سروان... باد به غبغب انداختم و مغرور لب زدم: - سروان نه، سرگرد؛ سرگرد شایان آقایی. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 19 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور #پارت دهم تاکیدی سر تکون داد: - جناب سرگرد، من تا حالا کلانتری و اینا نیومده بودم، چه برسه به دیدن جنازه و قتل و... قطره درشت اشکی از جام طلای چشماش روی دستم چکید. شکلات و با اون دستش گرفت و دهنش گذاشت. از اعتمادش و نکشیدن دستش سرشار از حس خوب شدم. یه چند دقیقه که گذشت، حس کردم دستش داره گرم میشه. از جام بلند شدم و یه دستم رو به صندلی گرفتم و دست دیگهام رو روی شونهاش گذاشتم: - بعضی اتفاقا هرچند ناخوشایند، میفته که ما وارد بعد و مرحله جدیدی از زندگی بشیم. یه جورایی حکم بیدار باش داره. صندلیم رو روبه روش گذاشتم و رفتم بیرون که ببینم احمدی اومده یا نه. از دور دیدم دیدم داره میاد، دستشم یه پوشه است. دو قدم آخر رو به حالت دو اومد: - از پزشکی قانونی فرستادن، جواب استعلام تشخیص هویت مقتوله رو هم داخلش گذاشتم . - ممنون، برو داخل دوربینا رو روشن کن. - چشم وارد اتاق شدم و در رو بستم، در حالی که برگههای توی پوشه رو میخوندم، به سمت صندلی رفتم و روش نشستم. چیز قابل توجه و دور از ذهنی توش نبود، فقط اشاره صریح به رابطه وحشیانه، البته به دور از هرگونه درگیری و زور. ظاهراً مقتوله کاملاً موافق بوده. مشخصات زده: «زن، پنجاه و دو ساله، عصمت عبدی، با سابقه حمل مواد و... و...» یه نگاه کلی کردم و پوشه رو بستم. باز خیره چشماش شدم: - خب خانم نکوئی حاضری؟ سر بالا گرفت و محکم لب زد: - بله پوشه رو بستم و به عقب تکیه دادم و دست به سینه نشستم - اول از همه، دیشب اون منطقه چهکار میکردین؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 1 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مهر (ویرایش شده) #پارت یازدهم با دستمال کاغذی توی دستش بازی میکرد. تیکهای ازش جدا شد و روی صفحه نقرهای رنگ میز افتاد. دستمال گلوله شده رو محکم کف دست چپش کشید. نفس عمیقی کشید و صدای ظریفش، ضعیف به گوشم رسید: -ما عمران میخونیم، یه پروژه دانشجویی داشتیم که تقریبا مشترک بین همه کلاس هست. دیروز صبح یه کاروانسرا که خود استادمون معرفی کرده بود رفتیم که حدوداً نیم ساعت به اون محل... محلِ قتل فاصله داره. -چه ساعتی رفتید؟ -هشت صبح راه افتادیم، ناهارم رو اونجا خوردیم تا غروب موندیم. -چرا تا غروب؟ -چون از بچههای دیگه شنیده بودیم غروباش برای عکس گرفتن قشنگه، میخواستیم عکس بگیریم. دست راستم از سینهام برداشتم توی هوا چرخوندم. دوباره دست به سینه شدم: -خب ادامهش. -بعد غروب آفتاب تا لوازممون رو جمع کنیم و راه بیفتیم یهکم طول کشید. توی مسیر ماشین مهراب خراب شد و همونجا نگهداشت. خودش و امین مشغول تعمیرش شدن. یهکم که گذشت بچهها گرسنهاشون بود صندلیا رو آوردن بیرون چیدن و چراغ وصل کردن. سرش و بلند کرد و نگاهش رو به چشمم دوخت. - یهکم آبجوش و نودل و خوراک لوبیا داشتیم همونجا میز چیدن که مشغول غذا بشیم. من سردم بود. نفسی گرفت و سرخ شد، چشماش رو دوباره به دستمال توی دستش دوخت. با اشاره من دوباره ادامه داد: -سردم که میشه دستشوییم میگیره علی الخصوص که توی روز کلی نسکافه و چای خورده بودم. به هرکدوم دخترا گفتم، گفتن میترسن بیان باهام، مهراب که تازه کارش تموم شده بود یه چراغ قوه داد دستم و گفت باهات میام. لیوان روی میز رو برداشت. نفسی گرفت و قلوپی آب از لیوانی که توی دستش میچرخوند، خورد و دوباره ادامه داد: -پشت به بچهها کردیم. یه چند قدم بعد یه کوپه خاک دیدیم، مهراب گفت برو همونجا زودتر کارت رو بکن. یه بطری آبم داد دستم و پشت به من وایستاد. من نشستم همون پشت، وقتی... وقتی قطره اشکی چکید و حرفش رو قطع کرد. حس کردم دهنش خشک شده، لیوان آب رو که کنار گذاشته بود و حل دادم سمتش. برش داشت و یه جرعه دیگه خورد. لیوان هنوز توی دستش بود و بهش خیره بود. اینبار صداش بلندتر بود، اما انگار بهش ویبراتور وصل کرده باشن یا مثل رادیویی که امواج ضعیف بهش میرسه، پر از خش به گوشم رسید: -وقتی میخواستم از بطری استفاده کنم اومدم بطری رو از بغلم بردارم که نور چراغ توی دهنم افتاد روی انگشتش، اول متوجه نشدم چیه اما وقتی اومدم دوباره بطری رو بزارم زمین تا لباسم و مرتب کنم دوباره نور افتاد، یکم سرم و بردم جلو انگشتای پاش رو دیدم و بعدش جیغ زدم و بلند شدم وعقب رفتم، وقتی مهراب و بچهها اومدن کنارم با انگشت اشاره به پاهاش کردم و از حال رفتم. بقیهاشم که خودتون میدونید. ویرایش شده 1 مهر توسط محدثه مرادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 1 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مهر (ویرایش شده) #پارت دوازدهم به سمت جلو مایل شدم - متوجه چیز عجیبی نشدی؟ چشمای سرخ و متورمش به چشمم دوخته شد: -نه، مثلاً چی؟ -مثلاً کسی رو ندیدی اون اطراف، یا موقع نشستنت رد پایی چیزی ندیدی؟ -نه، همه جا تاریک بود چیزی معلوم نبود. دستم و کردم توی جیبم و کارتم و در آوردم دادم دستش. -خیلی خوب، این کارت منه خانم نکوئی، خودتون یا دوستانتون اگه موردی یادتون اومد، هرموقع از شبانه روزم که بود بهم زنگ بزنید. مکث کردم و شمرده لب زدم: -فعلاً میتونید برید، ولی لطفاً فعلاً از شهر خارج نشید. -چشم، ببخشید جناب سرگرد مشخص شد اون زن کیه؟ ابروی چپم بالا انداختم: -جنسیتش رو از کجا فهمیدی؟ انگار بخواد ژست کارگاهها رو بگیره پشت چشم نازک کرد: -روی ناخنای بلند پاش، لاک صورتی داشت. از حواس پرتیم نفس عمیقی کشیدم: -هوم دقت بالایی داری، مقتوله یه زن پنجاه دوساله است، مشخصاتش تو سیستم ما بود ظاهراً سابقه جزئی حمل مواد داره که مربوط به خیلی سال پیشه. -بیچاره، خوبه که دیگه دنبال مواد اینا نبوده. -از کجا معلوم ؟ گاهی جرائم تا مدتها، چه بسی تا ابد پنهان میمونه. ایشونم ظاهراً خیلی ساله دور خلاف نرفته، اما باید اثبات بشه. بلند شدم و سمت در رفتم و در و باز کردم: -خب خانم نکوئی بفرمایید. حرفام رو یادتون نره. -چشم. با خروج ما از اتاق چشمم به یه آقا و خانم خورد که سریع اومدن بغلش کردن. به رسم احترام سلامی گفتم و سر تکون دادم . با دیدن مهرداد، بهش سپردم مجدد توصیههای لازم رو بکنه و شش نفرشون و رد کنه برن. برگههای بازجویی بقیه رو هم ازش گرفتم. وارد اتاقم شد و یه پوشه جلوم گذاشت: - بازجوییا چیزی ندارن رئیس. نگاهی کلی به پوشه انداختم: - نه، اول یه سر بریم پیش دکتر جوادی بعدم باید یه سر بریم محل سکونتش تحقیق. - چشم قربان، فقط یه نکته، مقتوله تازه چند ماهه اومده خونه جدید. انگشتمو روی لاله گوش چپم کشیدم: - ببین اول با جلالی برو محل سکونت قبلیش ببین چیزی عایدت میشه یا نه، منم میرم پیش دکتر. بعد قرار میگذاریم بریم خونه جدیدش. -چشم قربان صدای کوبیدن پاش و بسته شدن در اتاقم تو فضا پیچید. بعد پوشیدن کت اسپرت ذغالیم که به نظرم اصلاً هم به پیراهن صدری رنگم و شلوار راسته مشکیم نمیاومد، بیرون رفتم. صبح فکر و ذکرم دور و بر نگار و رفتاراش بود. انقدر حواسم پرت بود که به رنگ لباسام دقت نکنم. ویرایش شده 2 مهر توسط محدثه مرادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 1 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مهر (ویرایش شده) #پارت سیزدهم پزشکی قانونی نگاهی به سر در پزشکی قانونی انداختم و از دنا پلاس مشکیم بیرون زدم. هربار اینجا میام شاهد زجه و گریه یه عده و البته دیدن صحنه غش و استفراغ یه عده دیگه هستم. خدا برای کسی نخواد، واقعا سخته دنبال عزیزت یه همچین جایی باشی. زیر لب طبق معمول خداروشکری بابت اینکه تا حالا تجربهش نکردم، گفتم. اما هر آدم با شرف و با وجدانی از دیدن همچین صحنهای دلش خون میشه و ناخودآگاه اشک چشماش رو تر میکنه. با اینکه خیلی وقته توی دایره جنایی کار میکنم، اما هربار به قاتل فکر میکنم، تنها یک جمله به ذهنم میرسه، واقعاً قاتل معنی شرافت و انسانیت رو میفهمه؟ البته این نظریه من مربوط به قتلای غیر عمد و خاص نیست، اتفاقاً پرونده قبلی مربوط به زنی بود که برای اینکه به دختر نوجوونش تجاو*ز نشه، مرتکب قتل شده بود. همه بچههای تیم موافق عفو و تبرعهش بودن. هرچند که با همه تلاش ما با توجه به ایرادات موجود در بعضی احکام قانون (البته به عقیده شخص من) متاسفانه با پافشاری ولی دم اعدام شد. از سالن سرد و سنگی و سفید رد شدم و به در ورود ممنوع اتاق تشریح رسیدم، بعد زدن زنگ و هماهنگی و زدن ماسک وارد شدم. بدو ورود بوی بدی از ماسک گذشت و تا ته مغزم روسوخ کرد. انسان موجود عجیبی هست، تا وقتی زنده است فکر این نیست که روزی در این وضع باشه. هر بار اینجا میام تا مدتا تا ته مغزم بوی گند موندگاره. ویرایش شده 2 مهر توسط محدثه مرادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 1 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مهر (ویرایش شده) #پارت چهاردهم با صدای دکتر از افکار فلسفی و فیلسوفانهم خارج میشم. - سلام پسر عذب. - سلام دکتر، خسته نباشی. - ممنون جوون. همراهش به سمت تخت وسط سالن تشریح حرکت میکنم و پرسشام رو شروع میکنم: - چه خبر؟ چیزی پیدا کردی؟ - خبرای خوبی ندارم. - چه طور؟ جلوی تخت ایستادیم. - توی گزارش قبلی یه چیزایی نوشته بودم خوندی؟ چرخیدم و نگاهش کردم: - بله، ولی خب حرف جدید و مهمی نبود. - چون عجله داشتی بخشی رو فقط تونستم بنویسم. نچی کرد و با دست به گردن جسد اشاره کرد: - خب، اول اینکه مقتول در دم با شکستگی گردن کشته شده و قبلش حسابی با قرص و الکل منگ بوده. درصد الکل و مخدر خونش بالا بود. ظاهراً قبل مرگ به بدترین شکل ممکن بهش تجا*وز شده. البته این مورد به نظرم یه جور پارا*فیلی هم میتونه باشه. چشمم و دورتادور سالن بزرگ چرخوندم. متوجه نشدم لرز تنم از سرمای محیط بود یا سرمای رنگ در و دیوارای بد رنگش. - عجب! خب دی ان ای؟ مویی؟ چیزی؟ نفس عمیقی کشید: - ظاهراً قاتل فوق حرفهای بوده، هیچ گونه دی ان ای زیر ناخنا و... نیست، باتوجه به نوع مرگ ظاهراً فرصت و چنگ و دندون نشون دادنم نداشته. - عجب! داخل دهنش؟ یا جاهای دیگه چیزی نبود؟ هر کاری کردم که رک حرفم و بزنم نشد. دستام و توی هوا و به عقب پرت کردم: - بابا دکتر، طرف متجاوز بوده باید یه چیزی باشه. - همین دیگه، همینه میگم حرفهای بوده یا حداقل خیلی باهوش و زیرک. تجاوز با لوازم خارجی بوده. ویرایش شده 2 مهر توسط محدثه مرادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 1 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مهر (ویرایش شده) #پارت پانزدهم گیج نگاهش کردم که قهقهش توی سالن تشریح اکو شد. - همینه میگم عذب و بی تجربهای. قاتل روکش داشته، حتی یه سر نخ، که از دفعات قبل مونده باشه هم نیست . چشم غرهای به تمسخر کلامش زدم: - خیل خوب، بزن بیرون از این بحث، در مورد دستاش بگو. با پنس توی دستش به مچ دست جسد زد: - خب، اول بگم محل شکستگی گردن با قطع دست فرق داره. زمان مرگ با میزان خون رفته و نشونههای زمانی پارگی بافت دور مچ نمیخوره. مچ هر دو دست بریده شده و همون بیابون این اتفاق افتاده. زیر و اطراف چاله پر خون و ادرار و آب بود، که آب و ادرار مربوط به عسل نکوئیه. دستا با چاقویی بریده شده که یه شکستگی یا کنگره انتهای چاقو هست که روی بافت جا گذاشته. با پنس همون قسمت رو نشون داد. درست جای هلال مشخص بود. - میتونه نوعی چاقوی خاص باشه؟ - بله، مثل شکاریا، البته اونا چند تا دندونه دارن ولی این یه دونه است، که یعنی چاقوش شکستگی داشته پس رد میشه. یه بار دیگه با دقت جای بریدگی رو نگاه کردم. - روی لباساش چی؟ چیزی نبود؟ - نه، هیچی. چشمم و از دست بریده شده گرفتم و به صورت بی روح دکتر دوختم: - خیلی خوب، اگر موردی نیست من برم که قرار دارم. لبخند دوباره شیطنت رو به صورتش برگردوند: - خیر موردی نیست. بفرما برو سرقرار که از عذبی در بیای. با دست به جسد اشاره کردم: - قرار کاری جلوی محل سکونت ایشونه. با خنده زد پشت شونهم: - هی جوونی... برو، برو عذب که از لذت و عذاب حضور یک زن توی زندگیت محرومی. سوالی سر تکون دادم: - لذت و عذاب؟ ایهام داری دکتر. خندید، یه جور خنده با احساس. - همین دیگه، خانما حضورشون هم لذت بخشه، هم گاهی عذاب آور. جدای از بحث جنسیتی وقتی حس تکیه گاه بودن بهت میده، وقتی محبت یه زن رو داری، وقتی کنارش آرامش داری، دنیا به کامته. اما امان از روزی که جلوش کم بیاری، یا به هر دلیلی اون محور زندگی درست نچرخه، عذاب عالم روی سرت آوار میشه. خندید و برق شیطنت یه پسر بچه به چشمش نشست: - البته این وسط ماهی چند روز به خاطر طبیعت وجودیشون خواه ناخواه عذاب الهی رو نصیب آدم میکنن. با تایید حرف دکتر و مشایعتش تا جلوی در، گپ و گفتمون حول و محور زندگی زناشویی ادامه داشت. اینبار برخلاف همیشه حرفایی از دکتر جوادی شنیدم که با شوخیا و شناخت قبلیم ازش کلی تفاوت داشت. نگرشش به وجود یه زن توی زندگی، فرای شوخیاش بود. اینکه اگه همسرت، همراه و پشتت باشه دنیا به کامت میشه و یه خانواده موفق و شاد خواهی داشت، البته به شرط اینکه خودتم بخوای و همراه باشی. با دکتر خداحافظی کردم و از سالن تشریح و اداره پزشکی قانونی به سرعت بیرون زدم. ماسکم و همون سطل جلوی ورودی انداختم. یه کم جلوی فضای سبز اون طرف خیابون راه رفتم و از عطر گلای توی باغچهاش برای عوض کردن بوی رسوخ کرده به بینیم استفاده کردم. پنج دقیقه بعد، سوار ماشین شدم و پیامکی به احمدی زدم و با گرفتن لوکیشن به امید پیدا کردن قاتل، به سمت آپارتمان عصمت عبدی حرکت کردم. ویرایش شده 2 مهر توسط محدثه مرادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر #پارت شانزدهم وقتی رسیدم احمدی و جلالی زودتر از من جلوی در ایستاده بودن. هر دو با کوبیدن پا و احترام نظامی کنار ماشین ایستادن. - سلام - سلام از ماشین بیرون اومدم و سوالی سر تکون دادم: - سلام، سلام. خب شیرید یا روباه؟ چیزی فهمیدید؟ طبق معمول احمدی نقش گزارشگر رو ایفا کرد: - در مورد محل سکونت قبلی، همسایهها همه ازش شاکی بودن و از رفتنش خوشحال. ظاهراً رفت و اومدای نامتعارف زیاد داشته، حتی چند مورد پلیس خبر کردن که طرف به صورت خبرهای هربار از زیر بارش در رفته. ابروهام بالا پرید: - چه طوری؟ - یهبار که پلیس به موقع میرسه و در و باز میکنن، موقعی که میگن اقایون کین؟ میگه یکیش همسر موقتم و اون یکی هم مهمان. وقتیم که صیغهنامه میخوان، شروع میکنه به خوندن صیغه و میگه ما کلامی صیغه کردیم، نه دفتری. تقریباً کل همسایهها باهاش درگیر بودن، البته بیشتر خانما. اخمم و توی هم کشیدم: - خب اونجا مورد مشکوکی نبود؟ - تقریباً نه؛ جز شکایت از ترویج فحشا و البته کمی گلایههای خاله زنکی، چیز خاصی نبود. -خب اینجا چه طور؟ - منتظر شما بودیم هنوز داخل نرفتیم، اما مجتمع پر واحد و تردد زیاده. یه نگهبانی طبقه همکف داره، برای خروج باید از جلو نگهبانی رد میشده. - پارکینگش کجاست؟ - دو طبقه منفی زیر ساختمون. - خروجش با نگهبان و دوربین چک میشه؟ - دوربین و راهبند داره. - با کسی این اطراف حرف زدی؟ - نه فقط دورا دور با جلالی چک کردیم. - خیلی خوب بریم ببینیم چیزی دستگیرمون میشه یا نه. تو و جلالی پارکینگ و دوربینا رو چک کنید. - چشم قربان. نگاهم خیره به ساختمون با نمای سنگ گرانیت مشکی و آجر سفال توسی شد. به طرف درب ورودی سکوریت مشکی، حرکت کردم که با چشمی بالا در به دو طرف باز شد. بعد از ورود، مستقیم به سمت کانتر نگهبان حرکت کردیم که تلفیقی از همون رنگ نما بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 7 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مهر #پارت هفدهم بعد از ورود، مستقیم به سمت کانتر نگهبان حرکت کردیم که تلفیقی از همون رنگ نما بود. پشت کانتر یه مرد میان سال با کت شلوار مشکی ایستاده بود. -سلام بفرمایید کارت شناسیم و جلوی چشمش گرفتم -سلام شایان آقایی، بازپرس ویژه دایره جنایی. چند تا سوال خدمتتون داشتم پلک چپش پرید و دست پاچه بلند شد -بفرمایید در خدمتم 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 7 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مهر #پارت هجدهم برگه حکم رو از جیبم در آوردم و جلوش گرفتم -اول با این حکم مقام قضایی همکارام دوربینها رو باید چک کنن و در صورت لزوم هارد رو با خودمون میبریم. -خواهش میکنم بفرمایید، فقط میشه بپرسم مساله چیه؟ با دست اشارهای به احمدی و جلالی زدم که پشت سیستم بشینن. -میگم خدمتت، اسمت چیه؟ -کوچیک شما احمد براتی هستم -احمد اقا چندتا نگهبانید؟ -سه تا آقا -شما شخصی به اسم عصمت عبدی میشناسید؟ دستی به چونهاش کشید -عصمت عبدی؟ مطمئنی اسمش رو درست میگید؟ -بله چهرهاش از حالت سوال به تعجب و گیجی رسید. -عبدی داریم، ولی عصمت نیست. اسمش آزیتاست. عکس مقتوله رو از جیبم در آوردم و نشونش دادم -ایشون هستن؟ با دقت نگاهی به عکس کرد و سوالی نگاهم کرد -بله، خبریه جناب سروان؟! -سرگرد هستم، ایشون رو میشناسی؟ - بله، بله، جناب سرگرد. دید گفتم اسمش رو اشتباه میگی، ایشون آزیتا خانم هستن، ساکن واحد یک، طبقه ده هستن از اسمی که با تغییر محل عوض شده بود ابرو بالا انداختم 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 7 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مهر #پارت نوزدهم -آخرین بار چه زمانی دیدیش ؟ -آخرین بار دیروز صبح بود، نوبت آرایشگاه داشت. -چه دقیق؟! همیشه آمار ریز جزئیات ساکنین رو داری؟ -نه آقا غلط بکنم، دیروز خانم داشت تلفنی حرف میزد و میگفت نوبت آرایشگاه داشتم دارم، میرم شب میام، که شنیدم. -ساعت کاریتون چه طوری هست که هم دیروز بودی هم امروز؟ -والا آقا امروز شیفت من نبود ولی رضا همکارم عقد دختر داداشش بود بایس میرفت کرج، من جاش اومدم سر تکون دادم. -ببینم رفت و امدش رو دیدی؟ -بله صبح زود رفت طرفای ظهر هم برگشت -دیروز مهمون نداشت؟ -نه -از کجا مطمئنی؟ -مهمان تگ آسانسور نداره و من باید تگ بزنم براشون، مگه با خودشون بره بالا یا آسانسور از بالا زده بشه یا با پله برن -دیروز وقتی بوده که حواست نبوده باشه و کسی رفته باشه؟ باد به غب غب انداخت -نه من حواسم جمع جمعه -مگه میشه؟ یعنی دستشویی هم نمیری؟ -اها، اونطوری که بازم گمون نکنم، اگر چیزی بوده باشه توی دوربین ثبت میشه -خیلی خوب. خانم مهمون و رفت و آمد زیاد دارن؟ -نه آقا، فقط گه گداری یه دختر خانمی میاد پیششون که خانم سپرده بدون هماهنگی با خودش، نفرستمش بالا. که حقم داره -چه طور؟ -والا آقا غیبتش نباشه دختره بهش میخوره تو خط عمل سنگین باشه؟ هربار انگار یا نعشه است یا خمار. لابد خانم میترسه دست کجی کنه. انگار کارگاه پوآرو حال حاضر جلوم ایستاده. -متوجه نشدی چه نسبتی دارن؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 7 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مهر #پارت بیستم چشمهاش برقی زد. -از لحاظ ظاهری انگار آزیتا خانم، خواهر بزرگه است. اما چندبار دیدم دختره عصبی بهش توپیده که تو چطور مادری هستی. -با همسایهها چی؟ مشکلی؟ مراودهای؟ چیزی نداشت؟ -تا جایی که من میدونم اینجا هیچکس با کسی دیگه ارتباط نداره. غیبت نباشه ها، همهاشون توک دماغشون و میبینن و بقیه رو حساب نمیکنن، هیئت مدیرهام با اولین مجمع تشکیل شد و این همه وقت همون قبلیا بودن و هستن. تا میگن پول، بدونه درگیری همه پول و میدن و تمام. کلافه از حرفهای به درد نخور، اشارهای به اطراف کردم -راه پلههای فرار کجاست؟ -جلوی ورودی سمت چپ یه حیاط خلوت چسب ورودی پارکینگ هست، اونجاست -دوربین داره؟ -بله آقا دوربینای پارکینگ بهش دید داره از بالا هم دوربین داره از توی جیب سمت چپ داخل کتم یه کارت دراوردم و جلوش گرفتم و یه دستمم پشت شونش گذاشتم -خوب احمد آقا این کارت من، مطلب جدیدی یادت اومد حتی بی اهمیت بهم زنگ بزن، ممنونم از همکاریت -ببخشید اقا نگفتید چی شده؟ من بشم بپای خانم؟ سعی کردم تک تک حرکاتش رو زیر نظر بگیرم تا وقتش ببینم عکس العملش چیه -نه نیاز نیست، ایشون به قتل رسیدن. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 9 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر #پارت بیست و یکم رنگش پرید و دو قدم عقب رفت -م... مگه میشه؟ چطوری؟ تو خونه که خبری نیست -خونه نبوده. بیرون از خونه -مگه میشه؟ خانم از دیشب از خونهاش در نیومده -بیرون اومده تو متوجه نشدی -آقا به خدا من اصلا عادت به پیچوندن ندارم، بالا سرمم دوربین هست که دست از پا خطا نکنم، فقط یه دستشویی کوتاه میتونم برم. با دستم شونهاش رو یکم فشردم، به سمت احمدی و جلالی رفتم -همیشه قاتل از ما زرنگتر هست. جلوی کانتر ایستادم و روبه بچهها کردم -خوب، چه خبر؟ -خبر که هیچی، دیروز رفته بیرون و ساعت حدودای یک آمده خونه با یک جعبه پیتزا. بعدم هیچ رفت و امد مشکوکی نبود -پارکینگ چی؟ حوالی ساعت قتل خروجی نداشت؟ -فقط دو مورد، یکی زن و مردی چمدون به دست، اون یکی یه پسر دیروز قبل غروب رفته بیرون و دیشب، نُه شب، البته با یه همراه برگشته -احمد آقا بیا ببین میشناسیشون. احمدی تصویرش رو بیار با احمد میز و دور زدیم و پشت مانیتور رفتیم. خم شد و چشم تنگ کرد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 9 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر #پارت بیست و دوم -بله آقا، ایشون آقای شمسی هست. اتفاقا همسایه واحد کناری خانم هستن. خیلی پسر خوبیه، مهندس، ورزشکار و همه چی تموم. -تنها زندگی میکنه؟ -بله آقا پدرش آسایشگاهه و مادرشون عمرشون و به شما دادن -با کسی رفت و امد نداره؟ -نه والا نگاهی به تصویر برگشتش و همراهش کردم -پس این کیه؟ -آها این دوستش هست آقا مهران، فقط این رو دیدم گاهی میاد یه سر بهش میزنه و میره احمدی تصویر بعدی رو نشون داد. -اینا آقا و خانم وثوقن که دیروز کلا از ایران رفتن سوالی و عصبی لب زدم: -رفتن؟ کجا؟ -کجاشو نمیدونم، فقط میدونم کلا رفتن خارج زندگی کنن. توی ذهنم با یه حساب سر انگشتی، چمدون بزرگ خانواده وثوق رو مناسب جنازه عصمت عبدی دیدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در 9 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر #پارت بیست و سوم احمدی کلافه رو کرد به من -قربان دوربینای داخل پارکینگ مشکل داره -چه مشکلی؟ - دوربینای داخل پارکینگ ضبط ندارن -مگه میشه؟ رو کردم به احمد و سوالی نگاهش کردم دست پاچه شد -آقا به خدا تقصیر ما نیست، یادم رفت بگم دوربینهای پارکینگ دوماهه خرابن، خود هیئت مدیره باید درست میکرده نه من. -چرا خراب شده؟ -والا نمیدونم آقا، دوماه پیش اعضای هیئت مدیره تصمیم گرفتن دوربینها رو زیاد کنن و مدلش و بهتر کنن. همه انجام شد، اما اخر سر قرار شد جهت دوربینهای پارکینگ رو عوض کنن. بعدم اون شرکت طرف قرارداد دبه کرد و هیئت مدیره باهاشون به مشکل خورد -احمدی این فیلم از کجا گرفته شده؟ -از دوربین جلوی در پارکینگ همونطور که به طرف آسانسور حرکت میکردم صدا بلند کردم -ای بابا اینطوری که عملا هیچی نداریم، از زمان حدودی قتل تا دفن حدود یک ساعت هست که امکان داره توی پارکینگ هر جابه جایی انجام بشه. جلالی تو فیلمها رو بردار، احمدی تو با من بیا بریم بالا، بچههای تجسس کی میرسن؟ -جلو در توی ماشینها ایستادن -بیسیم بزن بیان. احمد اقا کلیدهای واحدها رو اگر داری بیار ایستاد و دستی به لاله گوش راستشش زد -آقا به هیئت مدیره باید زنگ بزنم -مگه کلیدا رو نداری؟ -چرا ولی بدونه اجازهاشون... عصبی پریدم وسط حرفش -حکم داریم نیاز به اجازه نیست. فقط هماهنگ کن بیان منتظر باشن واسه پارهای از توضیحات، همسایههای طبقه نه و ده رو هم خبر کنن بیان توی لابی منتظر باشن جدی به سمتش خم شدم و با انگشت بهش تاکید کردم -فقط احدی از چرایی احضارش و شماره واحد و هرچی که مربوط به این پروندهاس بو نبره. بگو پلیس خواسته نگفتن چرا. توضیح اضافه بدی من میدونم تو -چشم، چشم 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در یکشنبه در 06:46 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 06:46 #پارت بیست و چهارم با ورود بچههای تجسس و صحنه با احمدی جلوی آسانسور ایستادیم احمد کاملا فرز و سریع در حالی که با تلفن صحبت میکرد، نمیدونم آقا، نمیدونم آقا گویان به ما نزدیک شد و با گفتن جناب سروان منتظرمه سریع خداحافظی کرد. با تعارف احمد همه سوار شدیم با زدن تگ و شماره طبقه و بسته شدن در، اتاقک آسانسور رو به دقت بررسی کردم. کاملا شیک و مدرن و اثری از درگیری و خط و خش و کشیدگی جسم سنگین کفِش نبود آسانسور دوربین هم داشت. با دست چونم رو ماساژ میدادم و فکر میکردم -احمدی! -بله قربان -دوربین آسانسور موردی نداشت؟ -نه قربان -کیسهای؟ چمدونی؟ ساکی؟ -جز لوازم وثوقها، هیچی قربان. نهایت کیف دستی خانمها بود و یه ساک کوچیک ورزشی رو دوش آقای همسایه، چی بود اسمش؟ -شمس -بله شمس، که در حد یه بطری و یه حوله و مایو جامیگیره، نه جسد با اوردن اسم جسد باز رنگ احمد پرید و زیر لب شروع به صلوات فرستادن کرد -میگم آقا، مطمئنید خانم مرده؟ بابا کی گفته؟ خانم همیشه عادت داشت چند وقت، چند وقت، بیرون نیاد. شاید خونه است. دستی به شونهاش زدم و با لبخند به حجم استیصال و ناباوریش نگاه کردم با خروج از آسانسور چشمم رو توی راهرو چرخوندم. چهار واحد در هر طبقه، که دو واحد، دو واحد، روبه روی هم بودن، اما به خاطر راه پلههای روبهروی آسانسور و آسانسور دیوار مشترک نداشتن . اول یه سر به راه پلهها زدم. سنگ پلهها گرانیت بود و روش یه وجب خاک داشت و جای پایی روش نبود -از راه پله استفاده نشده -چه طور قربان؟ -روی سنگ پله خاک هست و تکون نخورده احمد جلوی در واحدی که روش نوشته بود دو، ایستاده بود و جرات نزدیک شدن نداشت -احمد اقا به چیزی دست نزدی؟ -نه اقا میخواستم زنگ در رو بزنم، منتظر شما بودم -لازم نیست. کلید رو بده برو کلید رو ازش گرفتم و به بچهها اشاره زدم. از در ورودی شروع کنن خودمم راه رو چک کردم. هیچ چیز چشم گیری نبود. احمد مستاصل وایستاده بود نگاه میکرد 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محدثه مرادی 38 ارسال شده در یکشنبه در 06:48 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 06:48 #پارت بیست و پنج -قربان قفل در سالم هست و فقط یه اثر انگشت روی در و قفل هست -در رو باز کنید با باز شدن در اول بچههای صحنه وارد شدن، اخر از همه خودم وارد شدم. از راه رو که وارد شدم، سمت راست سرویس بهداشتی بود و روبه روش خیلی با سلیقه اینه قدی و شلف و جاکفشی و کمد زده بودن . روبه روی راهرو، پنجره قدی با پردههای نسکافهای بود و نشیمن جمع و جور خونه که مبلهای کرم قهوهای و یک دست غذا خوری چهار نفره و ستش طوری کنار هم چیده شده بودن که مبلها روبه تلویزیون بزرگی که به دیوار سمت راست زده بودن، چیده شده بود و پشت به غذا خوری بودن. سمت چپ هم اول اشپزخانه جمع و جور با کابینتهای رنگ چوب بود. دیوار جلوی آشپزخونه از جنس کابینتها بار شیک و مجللی تعبیه شده بود. بعد اشپزخانه راه رو کوتاه بود که دو در داشت یکی حمام و دیگری اتاق خواب. اتاق با سرویس مشکی و رو تختی ساتن قرمز و پرده قرمز و کاغذ دیواریهایی طلایی رنگ، چیده شده بود. روی تخت مرتب و دست نخورده بود. رو به روی تخت میز آرایش بود با بررسی که موهای بلند عصمت عبدی هنوز بهش بود و کنارش رژ سرخابی که موقع مرگ روی لبش بود و ادکلنی که درش باز مانده بود. همه نشان این بود با عجله در همین اتاق حاضر شده و موقع قتل داخل ساختمان بوده. تجسس سریعتر از زمان ممکن پیش رفت. هیچ ردی از ورود شخص دوم نبود. خونه مرتب بود و اثری از درگیری و....نبود. -قربان این بطری توی میز بار بود، بفرستم برای آزمایش؟ بی هدف وسط راهرو ایستاده بودم و با نگاهم خونه رو رصد میکردم -بفرست، ولی بعید میدونم چیزی پیدا بشه. شما مشغول باشین. احمدی بیا بریم دنبال همسایهها. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری