mahak 3 ارسال شده در 20 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) به نام خدا نام رمان: ماهی قرمز نویسنده: ماهک | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: درام، ماجراجویی، عاشقانه ، فانتزی، انتقامی خلاصه: مهسا دختری ۱۴ ساله که زندگی ساده خود را با خانواده اش میگذراند، اتفاقی میافتد و خانواده اش از هم میپاشد . آدم هایی به زندگی او پا میگذراند که نزدیک ترین افراد زندگی اش هستند ولی مهسا هیچ آشنایی با آنها ندارد با وارد شدن آدم های جدید اتفاقاتی در زندگی او رخ میدهد... ویرایش شده 20 مرداد توسط mahak 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) #PART_1 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ زنگ تفریح بود داشتم تو حیاط دور میزدم و پوست لبم رو میکندم .استرس داشتم یعنی الان چی میشه . مامانم داره به چی فکر میکنه و چیکار میکنه . یعنی میرن؟ یعنی دیگه مامانم موهام و شونه نمیکنع؟یعنی قراره دیگه با داداشم سر کنترل تلویزیون دعوا نکنم؟ بغض کرده بودم دلم میخواست گریه کنم ولی اونجا تو اون جمع دوستام نمیشد . دیگه نتونستم تحمل کنم پا شدم رفتم دفتر به خانم طاهری(معاون مدرسه) گفتم: میتونم با پدرم تماس بگیرم ؟ خانم طاهری: اره عزیزم بفرما . شماره بابام رو گرفتم تا چهار تا بوق خورد فک میکردم دستش بنده و جواب نمیده ولی جواب داد : الو سلام. من: سلام بابا خوبی ؟ بابا: سلام مهسا خوبی ؟چیزی شده؟ من: بابا ..... بابا:بله مهسا زود بگو کار دارم. من: مامان اینا کجان. بابا چیزی نگفت سکوت کرد . من: بابا چیشده؟ نکنه نکنه رفتن؟ ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ ویرایش شده 20 مرداد توسط mahak 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) #PART_2 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ بابا: اومدی خونه حرف میزنیم الان پشت تلفن نمیشه. من: بابا بیا سراغم من نمیتونم تحمل کنم تا زنگ آخر . بابا: بشین سر کلاست درست عقب میوفته . من: بابا من نمیتونم من نمیمونم مدرسه ، میشه بگی چیشده؟ دارم روانی میشم ، حداقل بگو رفتن یا نه. تو دفتر بودم و همه معلما داشتن نگاهم میکردن . همه ی احساسات باهم قاطی شده بود .عصبانیت ، استرس،خجالت،ترس ،بغض . داشتم روانی میشدم واقعا . بابا مکث کرده بود و من داشتم به اینجور چیزا فک میکردم که با صدای بابا به یه عالم دیگه رفتم و بغضم شکست و اشکام سرازیر شدن . گفت رفتن ....... یعنی ..یعنی بدون اینکه از من خدافظی کنن رفتن . چجوری تونستن؟ مگه نگفتن حداقل میزارن من از مدرسه بیام و بعد برن . من ازشون خداحافظی نکرده بودم . یه خداحافظی کردم و تلفن رو قطع کردم . با یه حال پریشون و بد از دفتر زدم بیرون . خانم طاهری: مهسا چیزی شده خوبی؟ من یه لبخند چرت و پرتی زدم که ازش معلومه فیکه و گفتم: اره خوبم . رفتم تو حیاط روی صندلی نشستم . سرم و گرفتم بین دستام و گریه میکردم . دلم براشون تنگ میشه . کاش موقعی که تو دادگاه بودن حداقل نمیگفتم پیش بابام میمونم و میرفتم پیش مامانم و داداشم . ولی اون موقع..... اون موقع دلم برای بابام تنگ میشد و مامانم اذیتم میکرد. وای نمیدونم دارم چیکار میکنم نمیدونم دیگه باید چیکار کنم . زنگ خورد و رفتم سرکلاس . کل تایم کلاس سرم رو میز بود و گریه میکردم . همه ی بچه ها میدونستن چیشدع و این بیشتر حالم و بد میکرد. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ ویرایش شده 20 مرداد توسط mahak 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,712 ارسال شده در 20 مرداد مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) #PART_3 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ زنگ آخر خورد همه بچه ها خوشحال شدن و کیفاشون رو جمع کردن . ولی من خوشحال نبودم چون باید میرفتم خونه و مامانم و داداشم رو خونه نمیدیدم . دیگه نمیبینیمشون . بابام هم نمیزارع دیگه برم ببینیمشون. رسیدم خونه کفاشمو درآوردم و کلید رو چرخوندم . درو باز کردم و وارد شدم . دیگه بوی غذا نمیومد.دیگه کسی درو برام باز نکرد دیگه بلند داد نزدم سلام و کسی جوابم رو نداد . دیگه به کسی نگفتم دارم از گشنگی میمیرم . با چشای اشکی رفتم تو اتاق .لباسام رو عوض کردم و رفتم حموم . بابا خونه نبود. نزدیکای ساعت سه بعدظهر بود که اومد خونه. دراز کشیده بودم رو تخت و داشتم به گذشته فک میکردم به اینکه مامان اینا خونه بودن و باهم زندگی میکردیم . بابا صدام زد جواب ندادم .اومد تو اتاق . بابا: چرا صدات میزنم جواب نمیدی؟ من سکوت کردم و فقط نگاش کردم . بابا: مهسا ببین خودت انتخاب کردی که پیش من بمونی .الآنم رفتن . بشینی گریه کنی برنمیگردن پاشو بیا پذیرایی میخوام باهات حرف بزنم . و رفت تو اتاقش . حوصله نداشتم بشینم نصیحت هاشو بشنوم الان لابد میخواد بگه که درساتو بخون و نمیخوام این اوضاع به درست صدمه بزنه و.... بابایی:فردا نمیری مدرسه. من:چرا؟ بابایی: باید خونه رو مرتب کنی مهمون داریم. من: مهمون؟تو این موقعیت ؟ کی میخواد بیاد؟ بابایی: فردا بیان خودت میفهمی ،ففط درست رفتار کن . من:باش. حس میکنم حال بابا زیادی خوب نبود . فک کنم اتفاقی افتاده واگرنع بخاطر رفتن مامان اینا ناراحت نبوده خوشحال هم شده بود و میگفت از دستش راحت شدم . پس مطمئنا اتفاقی افتاده. رفتم تو اتاق و با سردرد خوابیدم . با خواب عجیب غریبی که دیدم بیدار شدم. رفتم تو گوشی تا شب. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ ویرایش شده 20 مرداد توسط mahak لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد #PART_4 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ تو گوشی بودم و به حنا پیام میدادم. حنا دختر خاله م هست و تنها کسیه که تو این موقعیت میتونم باهاش دردو دل کنم . حنا ۱۷سالشه . با اینکه ازم بزرگتره ولی خیلی باهاش راحتم. کل قضیه امروز و براش تعریف کردم و گفتم که فردا هم مهمون داریم و نمیدونم کیه . گفت شاید عمه م اینا یا عموم اینا میخوان بیان . راست گفت شاید عمه م بخواد بیاد خونه . از حنا خداحافظی کردم و شب بخیر گفتم و گوشی و گذاشتم کنار . تا صب خوابم نبرد و به فردا فک کردم ، به آینده فک کردم ، به این فک کردم که قرارع چیکار کنم . بدون مامانم چجوری زندگی کنم . داشتم به اینجور چیزا فک میکردم که خوابم برد . ـــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ـــــــ از خواب بیدار شده بودم و به ساعت نگاه کردم . ساعت ده بود . وایییییی قرارع مهمون بیاد و من هیچ کاری نکردم . با این فکر از جام پریدم و رفتم سرویس بهداشتی . دیشب ساعت چهار بود خوابیدم و هنوز خوابم میاد .ولی نباید بخوابم چون هزار تا کار دارم . اول از همه آشپزخونه رو یکم مرتب کردم چون اگه عمه م بیاد به آشپز خونه دقت میکنه و بعد میگه چقد نامرتب و فلان . البته مامانم قبل اینکه بره خونه رو مرتب کرد ولی خب باز یکم مرتب تر میکنم که جایی کثیف نباشه . ایرپاد گذاشتم تو گوشم و آهنگ غمیگن گوش میدادم. موهام و گوجه ای بستم تا تو دست و پام نباشن و گرمم نشه . آشپزخونه تموم شد و رفتم سراغ پذیرایی و اتاق ها . موقعی که تموم شد به نگاهی به خونه انداختم خیلی خوب شده بود و برق میزد . خیلی گرمم شده بود و خسته شده بودم رفتم حموم. از حموم اومدم و لباسام رو عوض کردم . موهام رو هم سشوار کشیدم و تو آینه به خودم نگاه کردم . یه دختر تقریبا سبزه،موهای مشکی بلند که تا زیر کمرم بود . چشمای تقریبا درشت و قهوه ای سوخته با مژه های بلند . دماغ متوسط و لبای درشت . قدم کوتاه بود و هیکلم توپر . از خودم خوشم نمیومد و همه میگن اعتماد به نفس پایینی دارم . ساعت یک بود خودم گشنمه م نبود . زنگ زدم به بابا ببینم واسه ناهار میاد یه چیزی آماده کنم براش یا نه . گوشی و برداشتم و تماس گرفتم . سه تا بوق خورد و برداشت. بابا: الو سلام. من:الو بابا خوبی برای ناهار میای؟ بابا:نه . مهسا عصر مهمونا میان لباسهای درست حسابی بپوش و مرتب باش ،خونه رو تمیز کردی؟ من: باش . اره خونه رو تمیز کردم . بابا نمیخوای بگی کی میخواد بیاد خونه؟ بابا مکث کرد . بابا:کار دارم باید برم خودت چند ساعت دیگه میفهمی.خدافظ من: خداحافظ. چرا نمیگه اگه عمه اینا میخواستن بیان میگفت . فکرم درگیر شد و داشتم دیونه میشدم . چرا اینقدر اصرار داشت مرتب باشم و خونه مرتب باشه؟ تا حالا کسی میخواست بیاد خونه دراینحد حساس نبود. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد #PART_5 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم بخوابم و گوشی برای ساعت سه و نیم تنظیم کردم که بیدار شم. یه جای سرسبز و پراز سبزه و درخت خیلی جای قشنگی بود . داشتم از فضا لذت میبردم که دو تا زن اومدن به سمتم یکیش مامانم بود و یکی دیگه رو نمیشناختم ولی آشنا بود برام . دوتاشون با خوشحالی اومدن سمتم و بهم گفتن دخترم . بعد به هم نگاه کردن و گفتن اون دختر تو نیست و دختر منه . دعواشون شده بود و بحث میکردن رفتم بینشون که جداشون کنم که یهو زیر پام خالی شد و از خواب پریدم . این چه خوابی بود دیدم هنوز داشتم نفس نفس میزدم و عرق کرده بودم . رفتم دست و صورتم و شستم و به ساعت نگاه کردم ساعت سه بود . یکم رفتم تو گوشی و ساعت سه و نیم پاشدم لباسام رو عوض کردم . یه شلوار کارگو مشکی و هودی مشکیه خیلی بلند و گشاد پوشیدم و رفتم بیرون که برم مغازه . یکم میوه خریدم و اومدم خونه . هودیم رو عوض کردم و یه تیشرت لانگ مشکی پوشیدم که تصویر یه تِدی بر قهوه ای روش بود . سرتا پا مشکی پوشیدم و انگار کسی فوت کرده باشه . رفتم تو آشپزخونه و میوه هارو شستم و چیدم تو ظرف . صدای آیفون اومد رفتم و درو باز کردم. بابا اومد تو و ..... اینا کین ؟ چرا نمیشناسمشون؟ چرا چندتا مرده غریبه رو آورده خونه؟ شاید رفیقای بابام باشن. ولی آخه پنج تا مرد . یکیشون که از همه شون بزرگتر بود و بهش میخورد پنجاه سالش باشه . با ریش و سیبیل و موهای جو گندمی قد بلند و چهارشونه با کت و شلوار از سرو ریختش هم پولداری میبارید. اومد و بهم سلام کرد و منم سلام کردم . پشت سرش یه مرد سی ساله که قدش تقریبا اندازه همون مرد اولی بود ولی هیکلی تر بود چشم ابرو مشکی بود و با ابهت و کت و شلوار پوشیده بود. اونم سلام کرد ولی یجوری نگام میکرد . حس کردم اونم تعجب کرده . بعد اون یه پسر دیگه اومد که سنش کمتر بود و ۲۰ و خورده ای سن داشت ولی خیلی خوشگل و جذاب بود برعکس اون دوتا مرد این کت و شلوار نپوشیده بود و ریش و سیبیل نداشت و تیپ رسمی نزده بود روی مد بود و یه تیشرت مشکی با یه شلوار لی راسته آبی و این موهاش تقریبا قهوه ای بود و رنگ پوستش روشن تر بود اینم قد بلند بود و بدنساز ولی هیکلش از اون مرد دومی بزرگتر نبود. اینم سلام داد و جوابش رو دادم . اینم مثل مرد دومی تعجب کرده بود . رفتاراشون و نگاه کردناشون عجیب بود . اووووووماییییگاددددددددد. ایننننن دیگععععع کییییی بودددد . خیلیییی خوشگل و جذاب بود یه پسر مو بور و پوست سفید و چشمای آبی، خیلی بیبی فیس بود و جذاب و کیوت بود . قدش نسبت به بقیه کوتاه تر بود و بهش میخورد۱۸۵باشه تقریبا اندامش هم رو فرم بود و معلومه همشون بدنسازن ولی این هنوز هیکلش گنده نشده بود و رو فرم بود ولی خیلی خوشگل بود . اینم باهام سلام کرد و با نگاه عجیبی رفت نشست . و آخرین پسر بهش میخورد یه پسره دبیرستانی باشع . خیلی جذاب بود اینم . قیافه این دوتا اخریا شبیه هم بود . اینم ریش نداشت و تقریبا موهاش قهوه ای بود و بیبی فیس بود . قدش هم ۱۸۰بود انگار چون با پسر قبلی هم اندازه بودن اندامش از پسر قبلی بهتر بود . استایلش با بقیه فرق داشت و این رو مد تر بود و یه تیشرت مشکی پوشیده بود و یه شلوار مشکی نیم بگ. از استایلش خیلی خوشم اومده بود . شیطون بودن از سرو صورتش میبارید و ازش معلوم بود که هوله . اینم سلام داد و رفت پیش بقیه شون نشست . من هنوز تو شوک بودم و اینارو نمیشناختم .بابام آروم بهم گفت برو بشین . رفتم روی مبل رو به روی دو تا مرد اولی نشستم . مرد میانساله یجوری نگام میکرد . نگاهش عجیب بود یه حالتی بود احساس میکردم توی چشماش یه پشیمونیه یا یه حسرت. بقیه هم چند دقیقه با تعجب به من نگاه میکردن و بعد به اون مرد میانسال . کسی چیزی نمیگفت و همه ساکت بودن . خواستم پاشم برم چای بیارم . بابا: بشین خودم میارم . آروم گفتم: زشته خجالت میکشم تو بشین خودم میارم من نمیخوام با اینا تنها بمونم . بعد پاشدم و رفتم . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد #PART_6 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ رفتم و استکان ها رو چیدم و چای ریختم تو استکان ها لیوان آخری بود و داشتم به این فک میکردم که اینا کین و چین که یهو چای ریخت رو دستم نزدیک بود جیغ بزنم و آبروم بره ولی جلو خودم و گرفتم . اشک توی چشمام جمع شده بود و گریم گرفت یه چند دقیقه نشستم تو آشپزخونه و گریه کردم بعد پاشدم و اشکام و پاک کردم و چای هارو بردم . چای هارو که پخش کردم رفتم نشستم سرجام . وقتی گریه میکنم نوک دماغم قرمز میشه و از چشام معلومه گریه کردم . داشتن باهم حرف میزدن و فهمیدم که همون پسر خوشگله که چشماش آبی بود اسمش آراد هست . اونی هم که سی سال بهش میخورد آرین و سومین مردی که وارد شده بود امیر و دبیرستانیه آریا . همشون هم داشتن مرد میانسال رو بابا صدا میکردن که فک کنم همشون داداش هم بودن . مرد میانساله نگاهی بهم کرد و دست کشید به ریشش و مرتبشون کرد گفت: گریه کردی دخترم؟ چرا یجوری باهام حرف زد نمیدونم شاید من زیادی حساس شدم. من: نه گریه نکردم. همشون به من نگاه میکردن و آریا برگشت سمت باباش و آروم صحبت کرد که من صداش رو شنیدم: بابا نمیخوای معرفی کنی ؟ اینجا چیکار میکنیم؟ مرد میانسال: صب کن میفهمی مرد میانسال نگاهی به بابا کرد و گفت: میخوای خودت شروع کنی و تا به قسمتیش رو تعریف کنی بقیه ش رو من تعریف کنم؟ بابا نگاهی بهش کرد یه نگرانی و اظطرابی تو چشاش میبینم . یعنی چی و میخواد تعریف کنه؟ ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد #PART_7 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ همه مون به دهن بابا زل زدیم ببینیم چی میگه همه کنجکاو بودیم غیراز مرد میانساله که اونم با یه نگرانی خاصی داشت نگاه میکرد . بابا: موقعی که من اومده بودم اصفهان و کار میکردم با آقا آرش آشنا شده بودم بعد یه مدتی رفیق شده بودیم و خیلی باهم خوب بودیم . بعد یه مدت هردو تا مون قرار. بود دختر دار بشیم و خیلی خوشحال بودیم میگفتیم دخترامون باهم همبازی میشن و موقعی که دخترم بدنیا اومد خونه مون رو میارم اصفهان تا رفت و آمد داشته باشیم هم پسرامون باهم همبازی بشن هم دخترامون . نزدیکای ماه های آخر بارداری زنامون بود که .... مکثی کرد . همه پسرا با یه نگاه غم آلود به بابام خیره شده بودن تا ادامه حرفش رو بزنه که مرد میانسال که همون آقای آرش باشه شروع کرد: دختر من خیلی عجله داشت و هشت ماهش بود که رفتیم بیمارستان . مامانتون چون یه مشکلی داشت سر زایمان نتونست دووم بیاره و به رحمت خدا رفت . ولی ..... ولی دخترم زنده موند . من از دخترم متنفر شده بودم چون زنم و ازم گرفت من دیگه دخترم رو اون موقع نمیخواستم اون موقع گیج بودم حالم بد بود نمیدونستم دارم چیکار میکنم . چند روز دخترم رو توی بیمارستان نگه داشتن چون زود بدنیا اومده بود . بعد چند روز خبر بهم رسید که زن حسن هم زایمان کرد ولی از اونجایی که چندبار زنش سقط داشته این یکی بچه ش هم بعد اینکه بدنیا اومد مرد. حسن گفته بود هنوز به زنش نگفته و اگه زنش بفهمه حال روحیش بد میشه . منم مغزم کار نمیکرد و داغ دار بودم و عزیزم رو از دست دادم حالم بد بود و نمیدونستم دارم چیکار میکنم دخترم رو به زور دادم به حسن و گفتم به زنت بگو این دخترتون هست و نگو که دخترتون مرده تا حال زنت هم بد نشه . حسن هم قبول کرد . موقعی که به پسرام گفتم مامانشون از دنیا رفته خیلی حالشون بد شده بود نمیخواستم بگم که خواهرتون رو هم دادم رفت که حالشون بدتر بشه چون خیلی دوست داشتن خواهر داشته باشن و صدرصد بزرگتر میشدن میرفتن سراغ خواهرشون . بخاطر همین بهشون گفتم خواهرتون همراه مادرتون مرد . همه ی پسرا تعجب کرده بودن و تو شوک بودن. من نمیفهمیدم چیشدع . یعنی ....یعنی من ....من ،نه نمیخوام بهش فک کنم نه امکان ندارع . میگه که دخترش رو داده به حسن؟ حسن بابای من؟ نه شاید یه حسن دیگه رو بگه . یعنی من مرده بودم؟ یعنی من جای یه دختر مرده بودم؟ احساس خفگی بهم دست میداد حالم داشت بد میشد . صداهای اطرافم رو مبهم میشنیدم . خشکم زده بود . دستام مشت شده بود و به هم فشار میدادم کل بدم منقبض شده بود و داشتم سرخ میشدم نمیتونستم نفس بکشم حس خیلی بدی بود اون لحظه . همه شون دورم جمع شده بودن و انکار داشتن صدام میکردن. یهو یکیشون با عصبانیت گفت: بهش شوک وارد شده تکونش بده وایسادین نگاهش میکنین . یهو یکی محکم زد زیر گوشم . انگار راه تنفسم باز شده بود نفس نفس میزدم و اشکام سرازیر شدن . همه چی داشت از جلوی چشمام رد میشد اینهمه اذیت شدن اینهمه تخت فشار گذاشتنای خانواده . اینهمه تحمل کردنای همه چی. نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم . دوییدم و از خونه زدم بیرون . بابا اومد که جلوم و بگیره . بهش گفتم: برو کنار حالم بده جایی نمیرم همینجام میخوام تنها باشم . و رفتم بیرون . دروغ گفتم فقط میخواستم برم .از اینجا برم . هرجایی برم ولی اینجا نمونم .از خونه زدم بیرون هوا تقریبا تاریک بود . منم حواسم به هیچجا نبود و داشتم میرفتم فقط میرفتم و گریه میکردم . خسته شدم از بس گریه کرده بودم و پاهام درد میکرد به دور و اطرافم نگاه کردم رسیدم بودم پارک پرنیان(دریاچه مصنوعی) اینجا تا خونه مون خیلی فاصله داره و با ماشین حداقل ده دقیقه فاصله داره . یعنی چند ساعته دارم میام؟ به ساعت نگاه کردم ساعت نه و نیم شب بود . این موقع شب اینجا تنها . میترسیدم بلایی سرم بیاد . گوشی و درآوردم و دیدم ۳۰ تا تماس بی پاسخ داشتم . ۱۰تا از بابا بود . بابا؟ اون دیگه بابای من نیست . ۲۰تا تماس بی پاسخ از چند تا شماره ی ناشناس. گوشی و گذاشتم رو حالت خاموش و نشستم رو صندلی و سرم و گذاشتم رو زانوهام و گریه میکردم . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_8 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ آریـــــــــن هنوز تو شوک بودم . بابا بهمون گفته بود مرده . ولی الان یه ساعت جلومون بود همون خواهری که اونقدر براش ذوق داشتم و فک میکردم مرد و سال ها براش حالم بد بود . به خودم اومدم و به ساعت نگاه کردم ساعت نه و نیم بود . همه مون منتظر مهسا بودیم . آراد و امیر رفته بودن تو شهر و دنبالش میگشتن . دو ساعتی میشد دنبالشن و خبری ازش نشده . از دست بابا خیلی عصبی بودم و ازش ناراحت بودم . ولی حالش خوب نبود خیلی نگران مهسا بود . میترسه بلایی سرش بیاد . اعصابم خورد شده بود معلوم نیست این دختره چند ساعته کجاست . گوشی و برداشتم و با ماهان تماس گرفتم زودی جواب داد: الو سلام آقا . من: ماهان دو تا ماشین خبر کن بیان اینجا زود بگو بیان نیم ساعت دیگه اینجا باشن. ماهان:چشم آقا . من: خودت هم برو تو شهر تو پارکا یه دوری بزن ببین مهسا رو میبینی یا نه. ماهان: چشم آقا ولی من نمیشناسمش که . من: بیا بالا عکسش رو نشونت میدم . گوشی و قطع کردم و رفتم آیفون رو زدم ماهان اومد بالا . رو کردم به آقا حسن و گفتم: عکس مهسا رو بهم بده میخوام دنبالش بگردن باید بشناسنش. آقا حسن از تو گوشیش یه عکسی نشونم داد . یه دختره با چشمای درشت موهای بلند . پوست سبزه و خیلی خوشگل. این مهسایی که اینجا دیدم خیلی رنگ و رو پریده بود . به اینجور چیزا زیاد فکر نکردم و عکس رو به ماهان نشون دادم و گفتم : شلوار کارگو و تیشرت لانگ مشکی پوشیده بود زود برو تو پارکا بگرد ، چند تا از بچه ها رو هم خبر کن بیان و زودی دنبالش بگردن تا قبل ساعت دوازده باید پیداش کنین . ماهان :چشم آقا . و رفت. نشستم رو مبل و سرم رو گرفتم دستام و داشتم فکر میکردم . نمیخوام بلایی سرش بیاد . بعد از چندسال پیداش شده . دلم میخواد بگیرمش بغلم . چندسال بخاطر این دختر گریه میکردم و فک میکردم مرده ولی الان فهمیدم که زنده س . وای خدایا شکرت . رو کردم به بابا و پرسیدم: چرا همچین کاری کردی؟ چرا به ما دروغ گفتی؟ چرا مهسا رو دادی به آقا حسن؟ بابا نگاهی بهم انداخت و گفت: پسرم اون موقع حال خوشی نداشتم . عقلم درست حسابی کار نمیکرد یه اشتباهی کردم که راه برگشتی نداشتم . به شما هم نتونستم راستش رو بگم چون بزرگتر میشدین میرفتین سراغ مهسا و پیداش میکردین .موقعی که پشیمون شدم و دلم میخواست مهسا رو خودم بزرگ کنم دیگه فایده نداشت و نمیتونستم خانواده حسن رو بهم بریزم.بخاطر همین سعی کردم از دور مراقب مهسا باشم و ازش محافظت کنم. من: پس چرا الان اومدی سراغش؟ بابا: حسن و زنش طلاق گرفتن و پسر حسن و زنش رفتن روستا زندگی کنن و مهسا موند پیش حسن . منم دیدم موقعیت خوبه و گفتم برم بیارمش و پیش خودمون زندگی کنه . من: دوتا اتفاق تلخ توی چندروز واسش اتفاق افتاده . سنش کمه چطور میتونه اینهمه چیز رو تحمل کنه؟ نباید بهش میگفتی. آقا حسن: مهسا رو میشناسم دختر قوی هست بعد چند روز بهتر میشه . خوب میشه . بابا: بالاخره باید میفهمید . نمیخواستم بخاطر کسی که مادرش نیست ناراحت باشه و دلش واسه کسایی که مادر و برادر واقعیش نیست تنگ بشه . من: بالاخره باهاشون زندگی کرده و دلش براشون تنگ میشه . بابا: آرین بسه . بالاخره باید میفهمید که فهمید دیگه نمیشه کاری کرد . سکوت کردم و چیزی نگفتم . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_9 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ مهســــــا صدای ماشین اومد و دقیقا کنار صندلی که روش نشستم پارک کرد . صدای یه مردی اومد: ببخشید یه دختری ندید این دور و اطراف تقریبا ۱۴سالش باشه؟ سرم و گرفتم بالا و به مرده نگاه کردم . اشک جلوی چشمام رو گرفته بود و تار میدیدم . مرده: عه مهسا خانوم شما هستید؟ میدونین آقا چقد دنبال شما میگردن؟ بفرمایید تو ماشین . این کیه دیگع؟ با دست اشکامو پاک کردم بهتر میتونستم ببینمش ولی باز هوا تاریک بود و قشنگ دیده نمیشد یه مرد تقریبا ۲۰سالع که کت و شلوار پوشیده بود و تیپش مثل بادیگاردا بود چهارشونع بود و قدش بلند بود که فک کنم من تا سینه ش میرسیدم . من: شما؟ مرد: ماهان هستم .از کارکنان آقای رادمنش بزرگ من: رادمنش بزرگ کیه؟ ماهان: همون آقای که اومده بودن خونه تون. فهمیدم . نمیخواستم برم پیش اونا . از کجا معلوم دروغ نگفته باشن . شاید بخوان من و بدزدن و بابا میخواست باهاشون هماهنگ کنه که از دستم راحت بشه . از جا بلند شدم و راهم کشیدم که برم . ماهان: مهسا خانوم وایسین یه لحظه صب کنین نرین . گوش ندادم به راهم ادامه دادم نمیدونم میخوام کجا برم فقط میخوام برم . دستمو از پشت گرفت و نگهم داشت . ماهان: ببخشید ولی من وظیفه م هستش که شمارو ببرم پیش آقای رادمنش . من : ولم کن . دستم و محکم گرفته بود و ول نمیکرد . لعنتی .هی حلقه دستش رو سفت تر میکرد تا دستم رو درنیارم. ماهان: مهسا خانوم اینقدر دستتون رو فشار ندین تا ولتون کنم دست خودتون بیشتر درد میگیره لجبازی نکنین بیاین سوار ماشین بشین . من : نمیام با شما هیج جا نمیام. حرفم که تموم شد یه ماشین اومد و پارک کرد و امیر و آراد از تو ماشین پیاده شدن . امیر: کجایی تو چند ساعته دنبالتیم بیا سوار ماشین شو بریم. من: من با شما هیچ جا نمیام . رو کردم به سمت ماهان و با عصبانیت و داد گفتم : میشه ولم کنین دستم و کبود کردین. ماهان دستم و ول کرد و عذر خواهی کرد . اومدم برم که آراد اومد جلوم و گفت:اینقدر لجبازی نکن بیا بریم مجبورمون نکن بزور ببریمت . من: تو کی باشی که به من بگی چیکار بکن چیکار نکن؟ دلم نمیخواد نمیام. آراد: من برادر بزرگترت هستم و بهت میگم سوار ماشین شو مهسا . من:از کجا معلوم که راست میگین؟ از کجا بفهمم دروغ نمیگین؟ شاید خواهرت نباشم و بابات دروغ گفته باشه . تا مطمئن نشم با شما هیچ جا نمیام. امیر: بیا بریم بعدا درمورد اینجور چیزا صحبت میکنیم . کشیده کشیده گفتم : ننن ممم ییی ااا مممم. آراد پوفی کشید . امیر اومد جلو و بلندم کرد . با عصانیت گفتم: بزارم زمین چیکار میکنی . امیر: یه لحظه ساکت باش مثل بچه آدم بیا بریم خونه صحبت میکنیم . من: درست صحبت کن . ولم کن . چیزی نگفت و به مهراد گفت در عقب ماشین رو باز کنه ماهان در و که باز کرد . امیر من و گذاشت تو ماشین و درو قفل کرد و به ماهان گفت که ببرم خونه و خودش و آراد سوار ماشین شدن و حرکت کردن. ماهان سوار ماشین شد و یه نگاه بهم انداخت و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد . به اتفاق چند دقیقه پیش فکر نکردم و فکرم رو درگیرش نکردم چون بالاخره باید یه جوری برمیگشتم . به بیرون نگاه کردم و به فکر فرو رفتم . اگه واقعا مامان بابای من یکی دیگه باشن . یعنی مامان واقعیم مرده؟ تا حالا ندیدمش؟ تا حالا بقلش نکردم؟ یعنی چه شکلی بوده؟ داشتم به اینجور چیزا فک میکردم که کم کم از خستگی خوابم گرفت . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_10 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ با صدای ماهان از خواب بیدار شدم. ماهان: خانوم خانوم بیدارشید رسیدیم . من: وای باش. چشمام و باز کردم و از ماشین اومدم بیرون . آراد و امیر هم از ماشین پیاده شده بودن و انگار منتظر من بودن . از کنارشون رد شدم و یه چشم غره بهشون رفتم و آیفون رو زدم . در و باز کردن و از پله ها بالا رفتم سرم خیلی درد میکرد و حوصله هیچکس و نداشتم و از اون موقع ها شده بودم که پاچه همه رو میگرفتم . کفاشمو درآوردم و رفتم داخل.آرین و امیر و.....آقای رادمنش و بابام توی پذیرایی بودن. به کدومشون بابا میگفتم ؟کدومشون بابام بودن؟ مهسا گیج نشو خب معلومه که دروغ گفتن و بابات بزرگت کرده اون مرد بابات نی. معلومه که نیست . اهمیت ندادم بدون هیچ حرفی رفتم تو اتاقم و در و قفل کردم. بابا : مهسا تا الان کجا بودی؟ آرین : در و باز کن بیا حرف بزنیم . امیر: بابا، مهسا فک میکنه دروغ گفتی و باباش نیستی. آقای رادمنش: مهسا دخترم بیا بیرون حرف بزنیم . سکوت کردم و جواب هیچکدوم رو ندادم . رفتم نشستم روی تخت . همه شون پشت در بودن و داشتن حرف میزدن . آراد: مهسا بیا درو باز کن . من : میخوام بخوابم . میتونستم قیافه بابا رو الان تصور کنم که عصبی شده چون مهمون داریم و به جور بی احترامی محسوب میشه . ولی من برام مهم نیست چون اومدن و چند تا چرت و پرت گفتن فک کردن من کودنم که باور کنم. بابا: مهسا بیا بیرون تا درو نشکوندم ما هنوز مهمون داریم و مهمونامون نرفتن . آقای رادمنش: حسن داد نزن. یعنی چی چرا جلو همه اینحوری باهام حرف میزنع. اصلا خودش هم اومد باهاشون همکاری کرد . عصبی شدم و رفتم در و باز کردم. من: خوابیدن جرمه؟ دلم میخواد بخوابم به مهمونات هم بگو برن و دفعه بعدی که میرن خونه کسی چند تا دروغ سرهم نکنن و نگن. تو خودتم چجوری میای باهاشون همدستی میکنی و بهم دروغ میگی. آقای رادمنش با ناراحتی نگام کرد و گفت: ما بهت دروغ نگفتیم . من: باش حالا که دروغ نگفتین باید مدرک داشته باشین دیگه باید ثابت کنید . فردا میریم آزمایش خون میدیم. آقای رادمنش: باش . برو بخواب فردا صبح میریم آزمایشگاه. یه لحظه موندم . یعنی اینقدر مطمئنه که میگه بریم آزمایش بدیم؟ شاید میخواد ضایع نشه واگرنع امکان ندارع که حرفاش درست باشن. با حرص درو به هم کوبیدم. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_11 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ خسته بودم و دلم میخواست فقط بخوابم . رفتم و روی تخت دراز کشیدم و فکر میکردم . -یعنی من چهار تا برادر دارم؟ -وای مهسا خل شدی ؟ اونا برادرای تو نیستن همه ش دروغ بود . -اگه راست بود چی؟ وای دیونه شدم دیگه دارم با خودم بحث میکنم . یهو یادم افتاد ۴ پسر بودن چرا موقعی که اومدم خونه ۳ تا بودن؟ پس اون پسره مو فرفری کجا بود؟ اسمش چی بود .وای یادم نمیاد . مهم نیست بیخیال . با فکر و سوال های عجیب غریبی که داشتم به خواب رفتم . ـــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــ صبح با صدای آلارم از خواب بیدار شدم . ساعت هفت بود و باید آماده میشدم واسه مدرسه . وای داخل این دردسرها کی حوصله مدرسه رو داره . به چیزی فکر نکردم و آماده شدم و رفتم مدرسه......... ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_12 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ زنگ اول هنر داشتم ، گرفتم خوابیدم . زنگ تفریح بود و با بچه ها تو حیاط نشسته بودیم که ماهان اومد داخل . این اینجا چیکار میکنه . چرا اومده اینجا . خواستم برم سمتش که زنگ خورد و رفتیم سر کلاس . چند دقیقه از کلاس گذشت که سرایدار مدرسه اومد و گفت وسایلت و جمع کن میری خونه . تو حیاط رو نیمکت نشسته بودم که ماهان اومد سمتم . من: چرا میریم خونه؟ ماهان: سلام . وای رو مخ . من: علیک ،سوال من جواب نداشت؟ درحالی که داشت میرفت گفت : بریم تو ماشین حرف میزنیم. بلند شدم و رفتیم تو ماشین نشستیم که حرکت کرد . ماهان: قراره ببرمتون آزمایشگاه آقای رادمنش منتظرتون هستن آهان پس موقع این که آقای رادمنش ضایع بشه رسیده . ولی چرا اینقدر عجله داره خودش. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_13 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ من: راستی اون پسره که از همه کوچیکتر بود دیشب چرا نبودش؟ ماهان همونجور که به جلو نگاه میکرد و خیلی خونسرد بود جواب داد: نمیدونم. ای بابا،اصلا به من چه . خوشحال از اینکه قراره جواب منفی باشه و یه عالمه حرف بارشون کنم از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتشون . سلام کردم و آقای رادمنش جواب سلام رو داد . نوبتمون شد و رفتم خون دادم. بعد من آقای رادمنش هم خون داد. موقعی که کارمون تموم شد اومدیم بیرون . ـــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ـــــــــــ بالاخره یک هفته گذشت و با بابا داریم میریم سمت آزمایشگاه تا جواب آزمایش دی ان ای رو بگیریم . رسیدیم و با همه سلام کردیم و رفتیم داخل سالن. پسرا رفته بودن تو حیاط اونجا نشسته بودن و من و بابا و آقای رادمنش تو سالن بودیم . کم کم داشت خوابم میگرفت که اسممون رو صدا زدن و آقای رادمنش بلند شد . منم خوابم پرید و از جا بلند شدم . برگه آزمایش تو دستش بود و میرفت سمت حیاط. منم مثل یه جوجه اردک زشت پشت سرش راه افتاده بودم . رفتیم تو حیاط و همه دور هم بودیم که برگه آزمایش رو باز کرد و گفت: جواب مثبته. درست شنیدم ؟ جواب مثبته؟ و از اونجایی که انگار پسرا هم منتظر شنیدن جواب منفی بودن یکی یکی برگه رو نگاه میکردن . و آخر سر دادنش به من که با دیدن جواب مثبت دست و پام میلرزید . نمیتونستم روی پاهام وایسم رفتم و رو نیمکت نشستم . الان یعنی چی . یعنی من دختر این خانواده نبودم و ۱۴ سال بزرگم کردن؟ یعنی مثل یه کالا من و دست به دست کردن و به هم دیگه میدادن؟ یعنی مامان واقعیم مرده ؟ همه چی سخت بود و از همه سخت تر مرگ مادری که تا حالا ندیدمش . وقتی به خودم اومدم که داشتم به کسی که اصلا نمیشناختمش ولی پدرم بود نگاه میکردم و اشکام میریختن . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_14 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ روم و ازش گرفتم و سرم و انداختم پایین . از همه شون متنفرم . اشکام و پاک کردم و بلند شدم خوشم نمیاد جلوی کسی گریه کنم . داشتم نگاهشون میکردم یه نگاه سرد یا پر از تنفر، از همه شون بدم میاد . الان به کدومشون میگفتم بابا؟ کسی که بزرگم کرد ولی از خونش نیستم؟ یا کسی که پدر واقعیم هست ولی هیچ پدری در حقم نکرد؟ من: میخوام برم خونه . هرچقدر سعی کردم صدام نلرزه و نفهمن بغض دارم ولی نشد . آقای رادمنش: آقا ماهان میرسونتت. بدون هیچ حرفی رفتم سمت ماشینی که مال ماهان بود . درو باز کردم و جلو نشستم که ماهان هم نشست و حرکت کرد. سرم و تکیه دادم به شیشه و به بیرون نگاه میکردم . وقتی ماشین و پارک کرد پیاده شدم و رفتم تو خونه . رفتم تو آشپزخونه و دنبال قرص خواب گشتم. یدونه خوردم و رفتم رو تخت دراز کشیدم . اصلا حوصله هیچی و نداشتم و واسم مهم نبود که ماهان پایین بود و حتی تعارف نکردم بیاد بالا . کم کم چشمام سنگین شد و خوابیدم. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_15 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ مـاهــان به رفتن مهسا نگاه میکردم که گوشی زنگ خورد . از رو داشبورد برداشتمش . مامان بود . مامان: الو سلام پسرم خوبی کجایی من : سلام خوبم مهسا رو از آزمایشگاه اوردم . شما چیکار میکنین ماهلین خوبه ؟ مامان: اونم خوبه . آروم تر صحبت کرد و گفت: راستی جواب آزمایش چی بود؟ من: مثبت . مامان: هییی یعنی اون دختره زنده بود اینهمه وقت و کسی خبر نداشت؟ مامان حق داشت منم هنوز در تعجبم . پسرا هم معلوم نیست خوشحالن یا ناراحت از دست باباشون عصبین و بابت اینکه خواهرشون رو بعد اینهمه مدت دیدن خوشحالن ولی مامان میگه آریا از همون بچگیش هم خواهرش رو مقصر مرگ مامانش میدونست ، آریا هم یکی مثل مهسا ،۳ سالش بود که مامانش فوت کرد و نتونست درست حسابی ببینتش . چند روزه هم ازش خبری نبود بعد فهمیدیم رفته شمال با رفیقاش پسره پر انرژی هست . میشه گفت تقریبا با پسرا اوکیم از بچگی باهم بزرگ شدیم ولی دو سال هست بخاطر اینکه بابا فوت کرد من شروع کردم به کار و هرچند خانواده ما فقیر بود ولی با خانواده آقای رادمنش صمیمی بود من و برد تو شرکت نزدیک به خودش . همیشه بهم میگه تورو جای پسر خودم میدونم ، یک هفته هست که شغلم تغییر کرده و شدم بادیگارد مهسا ، آقای رادمنش میگه تورو میزارم بادیگاردش چون بهت اعتماد دارم . ولی فک نکنم بتونم این دختره رو تحمل کنم خیلی پرو و لجبازه. با صدای مامان از فکر اومدم بیرون . مامان: باتوم ماهان صدام میاد؟ من: بله مامان چیزی گفتی ؟ مامان: میگم دختره کجاست حالش خوبه؟ من : تازه رسوندمش سرش و انداخته پایین رفته خونه نه خدافظی نه سلامی اینم مثل داداشاش دیونه س . مامان: عه ماهان دختره حالش خوب نی مامان باباش طلاق گرفتن بعد یهویی بیان بهش بگن اصلا اونا پدر مادرت نبودن ما خانواده ت هستیم خب معلومه حالش بده. بلایی سر خودش نیاره خوبه . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_16 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ از حرفای مامان فقط به جمله آخرش دقت کردم . وای ، نکنه بلایی سر خودش بیاره . با این فکر با عجله با مامان خدافظی کردم و گوشی و قطع کردم . از ماشین پیاده شدم و آیفون و زدم . هرچی میزدم کسی باز نمیکرد و میترسیدم بلایی سر خودش اورده باشه اون امانت دست من بود . گوشی و از تو جیبم درآوردم و با آقای رادمنش تماس گرفتم. بعد چند بوق بالاخره جواب داد . آقای رادمنش : الو ماهان چیزی شده؟ وای حالا چجوری بهش بگم اصلا نباید تماس میگرفتم . من: مهسا تنها خونه س حالش هم زیاد خوب نبود در و هم باز نمیکنه ممکنه بلایی سر خودش بیاره خودتون رو برسونید باید هرچه زودتر بریم داخل خونه . از بس پشت سرهم حرف زدم نفسم بند اومد یه نفس عمیق کشیدم . آقای رادمنش: همین نزدیکیاییم خودمون و الان میرسونیم. منتظر جواب من نموند و تماس و قطع کرد . چند بار دیگه آیفون و زدم ولی بی فایده بود . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_17 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ دم در نشسته بودم تا اینکه رسیدن و از ماشین پیاده شدن . با عجله پیاده شدن و اومدن سمتم . آرین: مهسا کجاست ؟ من: داخل خونه هرچی هم آیفون و زدم جوابی نداد . اگه میشه درو باز کنین . پدرخونده مهسا کلید و درآورد و در و باز کرد همه رفتن تو . نمیدونستم برم داخل خونه یا نه . نتونستم بمونم پشت در و رفتم تو . آقای رادمنش رفت سمت اتاق مهسا و در زد . ولی باز نمیکرد . هیچ صدایی هم از تو اتاق نمیومد و در و قفل کرده بود . آقای رادمنش: مهسا مهسا درو باز کن. پدرخونده مهسا دنبال یه چیزی بود که درو باهاش باز کنه که در باز شد . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_18 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ مـهســا با سرو صدای زیاد چشمام و باز کردم . خیلی خوابم میومد و خسته بودم . صدای چیه این . آقای رادمنش: مهسا مهسا درو باز کن. اینا اینجا چیکار میکنن. نمیزارن آدم دو دقیقه بخوابه چرا اینقدر محکم میکوبن به در . اینقدر خوابم میومد که حواسم به لباسام و قیافم نبود و همینجوری رفتم درو باز کردم . که ۷ تا کله آدم دیدم که همه با نگرانی نگام میکردن . کم کم قیافه شون داشت از حالت نگرانی درمیومد . ماهان هم عقب وایساده بود و یجوری زل زده بود بهم انگار آدم ندیده . آقای رادمنش:چیزی شده حالت خوبه؟ نگام بهش افتاد و تازه داشت حواسم جمع میشد که چند ساعت پیش چه اتفاقایی افتاد و از دستشون عصبی بودم . اخم کردم و گفتم : مگه قرار بود چیزی بشه؟ ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_19 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ بابا از آشپزخونه اومد بیرون . بابا؟ اون بابام نیست . -ولی چندسال بزرگت کرده منطقی باش . -چندسال هم من و از خانواده واقعیم دور کرده غیراز اینه؟ -بابای واقعیت نخواستت تقصیر اون نیست که ،بعدشم بابای واقعیت الان پشیمونه نمیبینی. -از همه شون متنفرم . -اونا همه چیو برات تعریف کردن ، عجله ای تصمیم نگیر . با صدای بابا از فکر دراومدم . بابا: قرص خواب خوردی؟ من: آره چطور؟ بابا: خوابت سنگین شد پشت دربودیم جواب ندادی نگران شدیم بلایی سر خودت اورده باشی . عجیبه نگران شدن ، اینهمه سال نگران همچین روزی نبودن که موقعی که بفهمم حالم چجوری میشه الان نگران شدن ؟ من: الان که میبینین خوبم ، اجازه هست برم بخوابم؟ آریا که داشت جلوی خنده شو میگرفت گفت: فقط تو آینه رو نگاه نکن خوابت میپره . بعد همه شون زدن زیر خنده . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_20 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ یعنی چیی مگه چمه . رفتم تو و در و بستم . روبه رو آینه وایسادم که با دیدن خودم نزدیک بود از ترس جیغ بزنم . موهام رفته بودن سمت بالا و خیلی شلخته شده بودن و لباسم کج شده بود. پاچه شلوارم هم کشیده شده بود بالا و انگار شلوارک پوشیدم . آرایش زیادی نمیکنم یدونه رژ میزنم و ریمل و زد آفتاب که چون نشستمش قبل خواب و گریه هم کرده بودم ریملم پخش شده بود دور چشمم و رژم هم پخش شده بود تو صورتم . وای حق داشتن اونجوری نگام کنن این چه قیافه ای آبروم رفت. دستمال مرطوب کننده رو برداشتم و صورتم رو تمیز کردم و لباسام رو با یه تیشرت پسرونه مشکی و شلوار مشکی گشاد خونگی عوض کردم ، موهام و هم شونه کردم ،حوصله بافتنشون و نداشتم با یه کشمو بستم. خب حالا باید برم بیرون؟ هم خجالت میکشیدم و هم حوصله نداشتم . ولی باید میرفتم حداقل اگه تونستم چند تا سوال هم ازشون میپرسم . درو باز کردم و از اتاق رفتم بیرون . همه داشتن صحبت میکردن و انگار نه انگار اتفاقی افتاده . البته برای اونا هم اتفاقی نیفتاده که بخوان ناراحت باشن اونی که مثل اسباب بازی داشت جا به جا میشد من بودم . آرین و باباش و امیر رو مبل سه نفره نشسته بودن و بابا رو مبل تک نفره رو به روشون بود که امیر تو گوشی بود و آرین و باباش و بابا درحال حرف زدن . ماهان و آریا هم رو مبل دو نفره نشسته بودن و باهم حرف میزدن. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_21 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم و رفتم رو مبل تک نفره ی کنار آریا نشستم. دیگه جایی خالی نبود وگرنه عمرا کنار این مینشستم. گوشی و درآوردم و با حنا چت میکردم . بهش گفتم که باید بعدا باهاش تماس بگیرم و اتفاقای این دو روز رو براش تعریف کنم. داشتیم مثل همیشه چت میکردیم که مسخره بازی مون شروع شده بود و داشتم خودم و کنترل میکردم که بلند قهقه نزنم . دیگه داشتم از خنده میپوکیدم که یه تک خنده کوچیکی ازم دهنم در رفت و چون آریا و ماهان بهم نزدیک بودن شنیدن . آریا برگشت سمتم و گفت : خوب سرگرمیاا خوشمیگذره؟ وایی اصلا از این زاویه به بدبختیم فکر نکردم . تاالان حسام و تحمل کردم الآنم نه یکی نه دو تا باید چهارررر تا داداش و تحمل کنم . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_22 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ سرم و از گوشی در آوردم و بهش نگاه کردم به تو چه آخه مردک یه روز نیست هنوز داداشم شدی . منم مثل خودش برگشتم گفتم : خیلی. بعدشم سرم و کردم تو گوشی و واسه اینکه بیشتر اذیت کنم یه تک خنده دیگه رفتم . آریا اومد چیزی بگه که آقای رادمنش گفت : مهسا باید درمورد چند تا چیز باهات صحبت کنیم . گوشی و گذاشتم کنار و جدی شدم . این تغییر مود هم برای خودم عجیب بود چه برسه به آریا و ماهان . رو کردم بهش و گفتم : بفرمایید . یه اهمی کرد و شروع کرد : ما همه چیو برات تعریف کردیم و همه چیز رو میدونی، خانواده واقعیت ما هستیم و باید پیش ما زندگی کنی ، اتاقت رو تا فردا میگم آماده کنن برات وسایلی هم از اینجا نیازی نیست با خودت بیاری فقط چیزای مهم رو بیار . اتاقت رو اگه راضی نبودی بعدا میتونی تغییرش بدی . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mahak 3 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور #PART_23 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ من الان باید چی بگم . -چیزی نیازی نیست بگی باید قبول کنی . -من نمیخوام قبول کنم اینهمه سال کجا بود که یهو اومده میگه میخوام بقیه عمرت و پیش خانواده واقعیت زندگی کنی؟ فکرمو به زبون اوردم و گفتم : اینهمه سال کجا بودین که الان میخواین باهاتون زندگی کنم؟ بقیه عمرم رو هم مثل همین ۱۴ سال زندگی میکنم . آقای رادمنش: اون ۱۴ سالی که میگی هرروز مراقبت بودم و همیشه زیر نظرت داشتم از تک تک کارات خبر داشتم و مراقب بودم که بلایی سرت نیاد ، من پشیمون شده بودم ولی دیر شده بود ولی الان دیگه برادرات هم میدونن تو زنده ای و باید برگردی . حرصم گرفته بود شاید منطقی حرف بزنه ولی من دلم برای بابام تنگ میشه هرچقدر هم بابای واقعیم نباشه ولی بزرگم کرده و من بهش وابسته شده بودم . من: شدم عروسک و دست به دستم میکنین . هرچقدر هم این خانواده ، خانواده واقعیم نباشن ولی من دوسشون دارم و دلم براشون تنگ میشه . آقای رادمنش : خب هروقت خواستی میتونی بیای و ببینیشون ، ولی باید پیش ما زندگی کنی و سرپرستیت با من باشه ، درسته کار منم اشتباه بوده ولی ماهم دلمون برات تنگ شده . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری