رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگه حالش رو داشتم حتماً یه رمان راجب اینکه بعد از ازدواج عاشقانه چه خبره می‌نویسم. 

اکثر رمان‌ها بعد از رسیدن عاشق‌ها به هم تموم می‌شه،اما رمان من قراره از اول ازدواج دو شخص که دیوونه‌وار عاشق هم بودن و با کلی سختی بهم رسیدن شروع بشه. 

به نظر شما چطور رمانی می‌شه؟ 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 4
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می‌دونی چی خیلی ترسناکه؟

اونجایی که به خودت میای و می‌بینی داری توی ذهنت به آدم‌هایی که عذابت دادن حق می‌دی، می‌گی شاید حق با اون‌ها بوده و حتی هر بلایی که به سرم آوردن هم حق من بوده.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 6
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان می‌گفت من زحمتت رو کشیدم و بزرگت کردم، باید اون جوری که من می‌خوام زندگی کنی. 

بابا می‌گفت من به وجودت آوردم، پس باید عصای دست من باشی و آبروی من رو حفظ کنی. 

داداش می‌گفت من ازت بزرگ ترم و همین طور مردم، تو باید پله‌ی موفقیت من باشی،آزادی تو توی دست‌های منه، تو باید از حق خودت به نفع من کنار بکشی. 

همسر می‌گفت من هر کاری که می‌کنم برای آینده‌ی هر دومونه، پس تو باید تا وقتش از همه‌ی رویاها و خواسته‌هات بگذری تا من به اون بالاها برسم. 

بچه می‌گفت از سن نظر دادن تو دیگه گذشته، من نمی‌تونم عقده‌های تو رو زندگی کنم،من زندگی خودم رو دارم. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 4
  • متعجب 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا حالا رابطه‌ی عشق و تنفر رو با هم داشتید؟ 

چجوریه که هم دیوانه‌وار دوسش داری و حاضری براش جون بدی و از طرف دیگه وقتی که پیششی نمی‌تونی بیشتر از چند ساعت باهاش سر کنی؟؟؟

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
  • هاها 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خنجر از پشت که رایجه.

من از روبه‌رو همراه با یه لبخند خنجر خوردم،اون هم از کسی که اصلاً انتظارش رو نداشتم. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گریه کردیم:گفتن بچه شدی؟

خندیدیم گفتن:دیونه شدی؟

جدی بودیم:گفتن مغرور شدی؟

شوخی کردیم:گفتن جدی باش!

جدی بودیم:گفتن افسرده شدی؟

حرف زدیم:گفتن پر حرفه!

ساکت شدیم:گفتن عاشق شدی؟

عاشق شدیم:گفتن دروغه :)

این مردم بودن که نزاشتن ما زندگی کنیم.. 😏🚬 

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا حالا شده یه جمله‌ای رو زندگیش کنی؟ 

من کردم، من روزی هزاربار اون جلمه‌ی آهنگ محسن چاوشی رو که می‌گه: 

<<حتی تو شاد ترین لحظه ها، هیچکی  اندازه‌ی من غمگین نیست>>

زندگی کردم. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

<<آدم‌ها خودشون با رفتار هاشون ناراحتت می‌کنن، بعد از اینکه چرا ازشون نارحتی دلخور می‌شن>>

زندگی نیست که، دیونه خونست. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم تنگه ... 

دلم برای مادری که دارمش، اما باهاش نمی‌سازم تنگه.

دلم برای پدری که عشق اول زندگیمه، اما نمی‌تونه خواسته‌های دخترش رو درک کنه تنگه. 

دلم برای برادری که توی بغلش بزرگ شدم و حکم پدر دومم رو داره اما الان زن و بچه‌ی خودش رو داره و ماه به ماه نمی‌بینمش تنگه. 

دلم برای همسرم که تمام هستی منه و تنها امید زندگی کردنمه، اما بخاطر در آوردن خرج زندگی همش سر کاره تنگه. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالا انگار کم مشکل داریم؟ وقتی خودت هم بی خیال مشکلات می‌شی این معده درد عصبی خودش رو چس می‌کنه.

✯✯لعنت بهت معده درد✯✯

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالا که دارم بهش فکر می‌کنم، هر چی که الان دارم، یه روزی آرزوی گذشتم بوده، شاید اگه آینده هم برسه آرزوهای الانم بشه روزمرگیم. 

مثل اون متنه:

<<ما همش به امید روزهای خوبیم در صورتی که روزهایی که داره می‌گذره بهترین روزهای زندگی مونه>> 

(دوتا متن بالا هیچ ربطی به هم دیگه ندارن، اونها فقط حاصل افکار پیچ در پیچ منن.) 

♡همین قدر پریشون،همین قدر ناآروم♡

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم‌هام دارن بهم التماس خواب می‌کنن، مغزم درخواست آرامش. 

چطوره که حتی توی خواب هم مغزم در حال کار کردن و فکر کردنه!!!؟؟؟ 

لعنت به من که وقتی مامانم می‌گفت چشم‌هام بسته بود اما مغزم نمی‌خوابه مسخرش کرد.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم که چقدر این آشناترین، غریبه‌تر از هرکسه.🫥 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا؟؟؟؟ 

چرا با اینکه قبلاً هم هزاربار اتفاق افتاده، باز هم دوباره هربار با شنیدن یا دیدن اعمالش، قلبمون به همون اندازه روز اول می‌شکنه و درد می‌گیره؟

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متاسفانه ما دیگه بچه نیستیم. 

الان دیگه مامان راجب مشکلاتش با من صحبت می‌کنه و من مشکلاتم رو ازش پنهون می‌کنم تا نگران نشه. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تلخه، ولی بعضی از عشق‌ها تا همون قبل از رسیدن به هم قشنگه.

یه روز به این جمله باور پیدا می‌کنی، اما امیدوارم دیر نشده باشه. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به اسم سیاست داشتن خفت می‌کنه، در صورتی که این سیاست داشتن نیست، حماقت محضیه که داری در حق خودت می‌کنی. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

از من بشنو، قول و قرارهایی که قبل ازدواج توی گوشتون فرو می‌کنن همش مزخرفه. 

<<حتی دعوای شدید هم کردید هیچ وقت جاتون رو از هم جدا نکنید>>

هه....... 

بزار تمام باورهات بشکنه،هزار بار خرد بشی، ببینم باز هم از این با کلاس بازی‌ها در میاری یا نه؟

اصلاً جات رو جدا نکنی، که مثلاً نصف شب بطور اتفاقی هم دیگه رو بغل کنید و آشتی کنید؟؟

که چی بشه؟؟؟ 

مگه می‌شه نابودت کنه، بعد باز هم دلت بخوادش؟ 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

نه پای رفتن داری، نه نای ادامه دادن، منتظر یه مرگ طبیعی زود رس. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بچه که بودیم مدام ذوق بزرگ شدنمون رو داشتیم، همش با خودمون می‌گفتیم کی می‌شه هجده ساله بشیم؟؟ حتی بعضی وقت‌ها برای جدی گرفته شدنمون سنمون رو بیشتر از سن واقعیمون به اینو اون می‌گفتیم. 

سال‌ها گذشت و بالاخره به هیجده سالگی رسیدیم، اما یجوری از اون سن به بعد سرعت همه چیز توی زندگیمون زیاد شد که هر چی دویدیم، فقط نرسیدیم.

الان هم اصلا نمی‌فهمم که کی یک سال گذشت و یک سال دیگه هم به سنمون اضافه شد.

الان چند نفر در سال سنت رو می‌پرسن؟؟؟ چند بار به زبودن میاری که من.... سالمه؟؟؟ 

🎧زندگی یک جون ایرانی🎧

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بچه که بودم فکر می‌کردم مامان و بابای سی سالم خیلی پیرن، سی ساله‌ها پیر حساب می‌شدن.

الان خودم نزدیک به سی سالمه و هنوز عروسی هم نکردم.

بچه‌های من در آینده راجب سن من چی فکر می‌کنن؟؟ 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

توی کتاب‌ها بنویسید:

*تهش همومون همونی می‌شیم که ازش بدمون می‌اومد یا ازش می‌ترسیدم. 

ویرایش شده توسط Nil
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

14 دقیقه قبل، Nil گفته است:

جمله‌ای به دختر آینده‌ام:

ازدواج راهی برای خوشبختی نیست.... 

ایول بایا دست خوش، گل گفتی اینوبایدبزنن سردرشهر

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...