سارابـهار 467 ارسال شده در 12 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) عنوان: ابدیتی از بدبختی ژانر: تراژدی، روانشناختی نویسنده: سارابهار خلاصه: دختری که دیگر هیچ احساس خوبی در وجودش نمیتواند پیدا کند بهطور اتفاقی پسری را میبیند که حافظهاش مثل شیشهای ترکخورده، آرامآرام در حال فروپاشی است. اما شاید این داستان دربارهی احساس و فراموشی نباشد! شاید دربارهی این باشد که چه کسی زودتر از ذهن دیگری محو میشود. و حالا سؤال اصلی این است: اگر کسی تو را دوست نداشته باشد و یا بهخاطر نیاورد، آیا تو هنوز وجود داری؟ *پینوشت: ایده اصلی و متن تماماً متعلق به نویسنده است؛ ولی برای پردازش هرچه بهتر این داستان کوتاه از هوش مصنوعی کمی کمک گرفته شده. ویرایش شده دوشنبه در 01:57 توسط سارابـهار 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سارابـهار 467 ارسال شده در دوشنبه در 01:57 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 01:57 مقدمه: بعضی آدمها آرام وارد زندگیات نمیشوند بلکه آرام وارد ذهنت میشوند. او را اولین بار در کافهای دیدم که همیشه بوی قهوهاش شبیه خاطرهای نیمهتمام بود. نه لبخند زد، نه چیزی گفت. فقط نوشت. آنقدر نوشت که انگار اگر لحظهای قلمش را زمین بگذارد، خودش هم ناپدید میشود. چشمم نباید به دفترش میافتاد؛ اما افتاد و همانجا بود که فهمیدم بعضی داستانها برای خوانده شدن نوشته نشدهاند بلکه برای فراموش نشدن نوشته شدهاند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سارابـهار 467 ارسال شده در دوشنبه در 01:57 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 01:57 کافه همیشه بوی قهوهای میداد که انگار از چیزی بیشتر از دانههای سوخته ساخته شده بود، چیزی همچون از خاطره. سارا هر شب همان ساعت میآمد. نه چون عادت داشت؛ بلکه چون جای دیگری برای رفتن نداشت. آدمهایی که جای دیگری برای رفتن ندارند، کمکم به جاهایی برمیگردند که هیچوقت متعلق به آنها نبودهاست. آن شب باران آرام و به طرز غریبانهای روی شیشهها میزد. همانجا نشسته بود. همان میز کنار پنجره. همانی که همیشه خالی بود. گویا برای او کنار گذاشته بودند. چشم سارا به او افتاد. به اویی که نباید؛ اما اولین چیزی که دید، نه صورتش بود، نه حتی ظاهرش، بلکه همچون همیشه دفترش بود. یک دفتر ساده، قهوهای تیره، با گوشهها و جلدی رنگ و رو رفته که انگار بارها لمس شدهبودند یا حتی روی جلدش کسی اشک ریخته بود. شاید هم همچون چیزی که زیاد خوانده شده، یا شاید زیاد پنهان شدهاست. او نمینوشت که کسی بخواند. او مینوشت که چیزی از بین نرود. چشمهایش به صفحه بود؛ اما نگاهش انگار جای دیگری گیر کرده بود. جایی که هیچکس اجازه ورود نداشت. وقتی لیوان قهوهاش را برداشت، دستش کمی لرزید. نه لرزشِ ترس… بلکه لرزشِ فراموشی. سارا نمیدانست چرا به او نگاه میکند. شاید چون آدمهایی که شبیه بقیه نیستند، ناخواسته توجهت را میدزدند. یا شاید هم چون خود سارا هم دیگر شبیه بقیه نبود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری