لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 11 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) امشب نیاز بود بنویسم برای تو برای خودم و برای او امشب که دلتنگی کل وجودم را غرق کرده نیاز بود بگم...از احساساتم به تو،از دلشکستگی ام از تو ولی آیا حتی امکان اینکه این رو بخونی وجود داره؟پس برای تویی که میخونی میگم<<تپش قلبی که صداش به گوش دلباخته اش نرسد،اکو میشود و در انزوا وجود به یغما می رود و میمیرد وبزار بهت بگویم که چقدر این تپش نیازمند صدای آوای اوست...ای کاش می تونستم این صدا را به گوشش برسانم اما نشد نتوانستم من شکست خوردم اما اگر توهم دلباخته ای داری مثل من بال شکسته یکجا ننشین...به خودت فرصت بیان بده فرصت اینکه صدای قلبت فضا رو پر کنه اینطور شکست بهتر از سکوت مطلقه>> اوقات خوش خواننده عزیزم ویرایش شده 17 مرداد توسط لیدی ویستلدوان 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد شاملو میگه: گاهی به من فکر کن من حتی گاهی به بودن در فکرت هم راضیم... عشق همینقدر چیز عاجزانه ایه 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) ای کاش زندگی حداقل اجازه اینو میداد تا احساساتم را درک کنی،حس کنی و بفهمی چون زبانم از گفتنش غافله یا حداقل ای کاش وقتی به چشمای خیسم نگاه کردی میفهمیدی ای کاش دلتنگی و بی تابی من رو توهم از دور حس میکردی و ای کاش منم احساسات تورو میدونستم نمیدونم شاید اون موقع زندگی کمی آسان تر بود چون الان احساس قاصدک پر پر شده تو هوا رو دارم و باز هم باید بگم که این هم میگذره خواننده عزیزم ویرایش شده 13 مرداد توسط لیدی ویستلدوان 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد عشق یعنی: که خیابان به خیابان همه را رد کنی ناگهان بر سر یک کوچه کمی صبر کنی 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد آیا چیزی در مخیلهی ادمی میگنجد که قلبم بتواند آن را بنگارد، اما جان صادق من آن را برای تو ترسیم نکرده باشد؟ چه حرف تازه ای برای گفتن مانده است یا چیز تازه ای برای نوشتن که بتواند عشق مرا یا سجایای ارزشمند تورا بازگو کند؟ 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد بامداد خمار نیارزد به شب سراب...! 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد <<خانه ات سرد است؟! خورشیدی در پاکت میگذارم و برایت پست میکنم.ستاره کوچکی در کلمه ای بگذار و برایم روانه کن. بسیار تاریکم...>> 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) قبلا ها که خونه ی مادربزرگم جمع میشدیم همیشه عاشق دم دمای غروب و بامدادهاش بودم اذان خیلی قشنگی داشت خواسته یا ناخواسته بهت آرامش میداد حتی برای منی که غروبا همیشه دلم میگیره هم لذت بخش بود همیشه توی حیاط می ایستادم تا اذان تموم شه،طبق معمولم بوی نم خاک و طروات گیاها بلند میشد و بلبلای عزیز تا وقت سحر میرفتن خونه هاشون بعدش که میرفتیم تو خونه نوه ها سر سفره نشسته بودن و بوی غذاهای لذیذی که خانمای خونه زحمت کشیده بودن درست کرده بودن مشامت پر میکرد کل فامیل دور هم جمع میشدیم خنده کنان غذامون میخوردیم یادش بخیر...چه روز هایی بود،حداقل اون موقع ها دلی شکسته نمیشد و پدربزرگ هنوز بود اون موقع ها دنیا هنوز رنگی داشت ویرایش شده 14 مرداد توسط لیدی ویستلدوان 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) از خودم دورم اما به رویای تو نزدیکم... هنوزم تنهایم و عاشق، هنوز هم چشم انتظار شاید در آینده این رو برای دخترم تعریف کردم که اولین عشقم،من رو به اعماقم رسوند و سوزوند،گرچه امیدوارم اون این رو تجربه نکنه شاید هم همین روزها رفتم گفتم که من رو باور کن و مثل یه بچه گریه کنم و حرف دلم بگم بدون اهمیت به اینکه اون این رو بخواد یا نه نمیدونم...دیگه میسپارم به خدا به سرنوشت فقط ای کاش من انقدر به این چیز پوچ وفادار نبودم فقط ای کاش عشق کمتر درد داشت فقط ای کاش من انقدر عاشق نبودم فقط ای کاش مهر کسی که قسمتمون نبود به دلمون نمی افتاد فقط ای کاش این سفر تموم میشد که جوانیم در راهش سوخت نمیدونم کسی این رو تا ته خوند یا نه من نوشتم،چون شاید کسی درک کرد چون نوشتن...آرومم میکرد ویرایش شده 14 مرداد توسط لیدی ویستلدوان 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 15 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد (ویرایش شده) پرسیدم از کجا فهمیدی عاشقت شده؟آرام نشست و گفت: ((چشمها)) ناخواسته خنده ام گرفت،همان لحظه بود که فهمیدم نباید بهش سخت گرفت این دختر راه طولانی برای شناخت عشق داره ویرایش شده 18 مرداد توسط لیدی ویستلدوان 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 15 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست سرت را بالا بگیر و لبخند بزن فهمیدن احساس کار هر آدمی نیست!" _احمد شاملو 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) خواب دیدم که برایم غزلی می خواندی؛ دوستم داری و این خوب ترین تعبیر است! سایه ای مانده ز من که در آیینه هم... رنگ خاکستری اش گُنگ ترین تصویر است تارهای نفسم را به زمان میبافم که تو شاید برسی حیف که بی تاثیر است:))🌱 ویرایش شده 17 مرداد توسط لیدی ویستلدوان 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد دوست دارم و این دوست داشتن دلیلی برای زنده بودن...)) 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد - چه کسی میفهمد در دلم رازی هست.؟ ميسپارم آن را به خیالِ شب و تنهاییِ خود🩶! 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد میانِ هیاهویِ شهر، من در پیِ بهانهای برایِ ماندن و تو در پیِ بهانهای برایِ رفتن بودی… چقدر سخت است که تمامِ شعرهایِ عاشقانه را برایِ کسی بنویسی که حتی یک بار هم در چشمهایِ خیسِ تو دنبالِ دلیلی برایِ ماندن نگشته است. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد همه خودشون رو تو یه تایمی از زندگیت ثابت میکنن، که آدمه رفتنن یا آدمه موندن! اون موقعست که میفهمی چه قدر اشتباه میکردی که با اصرار آدما رو تو زندگیت نگه میداشتی! تجربه ی زندگی به من ثابت کرده؛ اونی که بخواد بمونه هر طور شده میمونه و اونی که بخواد بره اگه هزار تا دلیل هم برای موندن داشته باشه؛ باز میره... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد خیلی قشنگ خونده؛ (بیا و نگذر از منی که واسه ی تو هر دری زدم اما مرا ندیدی بیا به لب رسیده جان قسم به اشک بی امان مردم برای تو ندیدی...) 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد اشک میریزی و می گویی: پس رویاهایمان چه؟ می بوسمت و می گویم: بخواب؛در خاورمیانه رویا داشتن،خودش رویاست... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد تو از درون سینه ام قلب مرا ربودی تو نیم دیگرم که نه:) تمام من تو بودی نفس نمیکشم ببین هوای من تو بودی گفتی خداحافظ ولی خدای من تو بودی... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد و ما شکست میخوریم و دوباره سر پا میشیم گویا زندگی همینه پر از عبرت و تکرار! اما نمیدانم چرا تو برای من درس نمیشوی؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد , رهایش کردم بی آنکه برایِ آخرین بار در چشمانش غرق شوم ! انگار از جنگ برگشتهام ، تمامِ روح و تنم خستهست ، من برایِ داشتنش به اندازهی کافی زخم برداشته بودم ، اما نشد ؛ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد (ویرایش شده) دو استکان چای ریختم،کمی به طلوع خورشید خیره شدم...افکار عجیبی بود،روز دیگری برای من سحر شد شاید برای دیگری تمام ،دم دم های صبح که به آسمان خیره میشی انگار همه چی سبک و ارومه انگار زندگی چیزی جز آرامش نداره،در همین حوالی کبوتر ها به پرواز در میان و نمایش روزگار با رقص اونها شروع میشه،در دلم میگویم که شاید اونقدر را هم سخت نیست...به خودم میایم میبینم چای سرد شده،نگاهی میکنم و وقتی دو استکان میبینم،درد و سختیش یادآور میشه ویرایش شده 18 مرداد توسط لیدی ویستلدوان 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد مگر دست ما بود؟دل عاشق بود و ارباب نه کسی را میدید نه چیزی را میشنید،فقط او را می خواست...او 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد بعضی وقتام تنها کار اینه برقارو خاموش کنی ،پرده هارو بکشی، اهنگ قطع کنی، گوشی خاموش کنی ، دراز بکشی و به سقف خیره بشی...به هر حال آدمیزاده دیگه 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
لیدی ویستلدوان 110 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد متاسفانه این جسم برای تحمل این روح مناسب نیست...من چطوری قرار تا پیری این دختر همراهی کنم؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری