Roshana 966 ارسال شده در 11 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) «به نام خداوندی که انسان را آفرید» نام دلنوشته: ملالِ دل نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: تراژدی مقدمه: غم دل را فقط دل میداند و بس! دل که آرام نباشد زندگی طوفان است. چه کسی میگوید عقل همهی اعضا را کنترل میکند؟ مریض دل نبوده است پس که ببیند همه جان را قلب در دست دارد. ویرایش شده 11 مرداد توسط Roshana 5 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد پارت اول عشق! کلمهای سه حرفی که انسان پنج حرفی را از پای در میآورد. عشق توصیف ندارد؛ برای من مانند کلیشهها که شنیدم؛ نیست. برای من عشق مِلال است، درد است، اندوهِ بی پایان است. روزی فکر میکردم اگر یار نباشد عشق هم نیست دریغ از آن که عشق یک عاشق با ندیدن، کاسته نمیشود. 4 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد پارت دوم نمیدانستم هرچه در باتلاق عشق فرو روم از خود دور میشوم. نمیدانستم زندگی برایم فقط میشود شب های صبح کرده و صبح های شب کرده. نمیدانستم دیگر لب هایم به راحتی برای هر حرفی به خنده باز نمیشود. نمیدانستم «حوصله»دیگر برایم فقط یک خاطرهی دور میشود. عشق مگر یک سر آن معشوق نیست؟ نمیدانستم معشوقِ من، با ندیدن عشق، عاشق میشود. 4 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد پارت سوم نویسنده نبودم، او قلم به دستم داد. عشق نمیدانستم او اموزگارم شد و عشق یادم داد. استاد دیگری شد و مرا به حالِ بدحالِ بی حالم گذاشت. روز های آفتابیِ تابستانِ ام به ناگاه به سیاهی شب تبدیل شد. منی که بزرگترین غمِ زندگیام، نبودِ چیزهای بلا استفاده بود، تازه معنی غم را با پوست و استخوان فهمیده بودم. آه! به راستی او غم را یادم داد. 4 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد پارت چهارم مادر سال ها در غمِ من سوخت و دَم نزد. دیدم که بر سر نماز دعای اول و آخرش من هستم! به راستی او از عشق میدانست؟ از نفرینِ و اشک های مادرم که عرش خدا را میلرزاند هراس نداشت؟ یعنی او میتوانست کسی را داشته باشد که اندازهی من، هر لحظه و هرجای تمنای حضورش را داشته باشد؟ بعید میدانم! نه حال که میاندیشم؛ او مرا بیچاره نکرد، خودش را به فلاکت کشاند. او کسی را داشت که هرچه بود او را تمام و کمال میخواست؛ کسی که از خود میگذشت تا او از خود نگذرد. او، مرا از دست نداد، او مرا باخت! اما مگر دل، این حرف ها را میفهمید؟ اصلا زبان دل را کسی بلد بود؟ زبان دلِ من مترجمان زیاد میخواست. 4 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجم دلم میخواست از ته همان تهی ماندهی باقی مانده از دلم آه بکشم. از همان ها که میگویند عرش خدا را به لرزه در میآورد. اما مگر توانش را داشتم؟ هنوز هم خارِ پای او، خار میشد در چشمانِ غمزدهی تُهی شده ام. کاش یک بار دیگر وقتی خودم را در آینه کاوش میکردم، به جای غم، برقِ شادی را میدیدم. ذکرِ همگان این بود: زمان که بگذرد خوب میشوی! زمان، حلال مشکلات است. پنج سال، شصت ماه، بیست و دو روز، چهل و چهار دقیقه از آن لحظات میگذشت. پس چرا حلالِ مشکلات، دردِ مرا دوا نمیکرد؟ ویرایش شده 13 مرداد توسط Roshana 4 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد پارت ششم میگفتند تو به زندگی برمیگردی، عشق مجدد قلبت را تسخیر خواهد کرد؛ من فقط چشم به رخسارشان میسپردم و دَم نمیزدم. کدام قلب؟ مگر قلبی هم باقی مانده بود که کسی آن را تسخیر کند؟ او انگار مرا با خود به صحرا برده بود ساعت ها مرا سرگرم کرد که نفهمم ته آن صحرا چیزی برای رویت وجود ندارد، ناگاه چشمهایم را بست و فرار کرد. انقدر دور شد که دیگر حتی بوی عطر تلخش هم به جا نماند. من هم زمانی که پلک هایم را از هم فاصله دادم، دنیا برایم درست مثل زمانی شد که چشمانم بسته بود. سیاه! به راستی رنگ سیاه را چرا ساخته بودند؟ چه کسی اولین نفر این رنگ تیره را کشف کرد؟ او هم زمان کشف، سیاهی را با پوست و استخوان حس کرده بود؟ 4 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد پارت هفتم بار ها خودم را متقاعد کردم که تمامش کن! مگر دنیا به آخر رسیده؟ اما در انتهای قلبم یک جمله طغیان میکرد. «آری! دنیا به پایان رسیده است» مگر اون تمام دنیای من نبود؟ وقتی او نبود، دنیایی هم نبود. « جهانم، بی او الف نداشت» 4 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد پارت هشتم در دنیای انبوهِ غم غرق شدم. دیگر نه لباس های زیبا میخواستم نه صورتم را زینت میدادم. از نگاه پر ترحم انسان ها بیزار بودم! این انسان ها چه میدانستند؟ فقط بلد بودند حرف بزنند و شعار دهند: « تا با کفش کسی راه نرفتی، قضاوتش مکن!» اما خود بی چون و چرا، هرچه میخواستند، میگفتند. میگفتند دخترک افسرده، خانوادهاش چه بدبختاند، گناه دارند، کاش دردش را بگوید بدانیم چرا این گونه است. 4 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت نهم فضولی! کلمهای که نفرتم از آن کلان بود. تمامِ دردِ این مردم این بود که نمیدانستند حالِ بد من از چه نشعت میگیرد. اگر میدانستند که یک خدا نکند سر فرزندمان بیاید میگفتند و میرفتند. چون این مردم فکر میکنند پدر مُردگی فقط برای همسایه است و نوبت آن ها نمیشود. از دستِ همین مردم، اتاقم برایم شد مکان امن! حتی بیماری جسمانیای که چند وقت پیش گریبانگیرم شد هم نتوانست مرا از اتاق، برای رفتن به نزد دکتر قانع کند. گیریم آزمایشی از من میگرفتند؛ مگر در آزمایش مینوشتند چه به روز من آمده؟ رفتنم به آنجا را چه سود؟ ویرایش شده 13 مرداد توسط Roshana 4 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد پارت دهم یک جا شنیدم انسان قبل از به دنیا آمدن، یک دور حیات پیش رویش رو میبیند و بعد با انتخاب خود وارد جهان هستی میشود. با خود میاندیشم من چه چیزی در این زندگی دیدم که آن را با جان و دل پذیرفتم؟ این دنیای مملو از خیانت، فقر، غم و اندوه چه داشت که مرا به سوی خود کشاند؟ شاید سرابی بیش نبود! 2 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد پارت یازدهم سراب! به چیزی گفته میشود که انسان آن را میبیند در صورتی که وجود خارجی ندارد، توهم میزند کهوجود دارد اما وقتی به فردی دیگر نشان میدهد او به ریشش میخندد و میگوید: _ خواب دیدهای، خیر است. حال که به اینجای سیرت خود رسیده بودم، مفهوم سراب را درک میکردم. عشقِ او به من، سرابی بیش نبود. من آن عشقی را میدیدم که زادهی ذهنم بود و به هرکه دربارهاش میگفتم یک جواب عایدم میشد: _ خوابت، خیر است. 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد (ویرایش شده) پارت دوازده عشق! دمار از روزگارم در آورد این عشق! تنهایم کرد.. و تنهایی بزرگم کرد.. آنقدر بزرگ که دیگر در زندگی کسی جا نشدم! ویرایش شده 19 مرداد توسط Roshana 2 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد (ویرایش شده) پارت سیزده مرا مسخرهی خاص و عام کرد این عشق! مرا لیلیِ بی مجنون کرد.. مرا زلخیای بدون یوسف کرد.. مرای شیرینی بی فرهاد کرد.. به راستی مجنون، یوسف، فرهاد مناسبِ آن انسانِ به اصطلاح آدم نبود، بود؟ ویرایش شده 19 مرداد توسط Roshana 2 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد پارت چهارده ولی میدانستم اگر او اشتباه هم باشد او را تکرار میکنم هربار به اشتباه.. 2 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد پارت پانزدهم اشتباه از وجود او نبود! اشتباه، از ابتدا، از وجود من بود. منی که به اشتباه زاده شدم و به اشتباه عاشق! یک اشتباه با یکحس اشتباه در یک زمان اشتباه.. کل زندگی من پس در یک چیز خلاصه میشد اشتباه! 2 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد پارت شانزدهم همیشه یک چیز بر لبم جاری بود: _ انسان مگر میشود آنقدر ضعیف باشد؟ جوابم را روزی گرفتم که تیغ جلوی چشمانم برق میزد و من برای زنده ماندن تقلا میکردم. خودکشی سخت است؟ از نظر من که خیر! زندگی سخت است. زندگیِ بیهدف و بدون علاقه به زیستن، بسیار طاقت فرسا است. 2 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد پارت هفدهم نمیدانم! راستش را بخواهی دیگر نمیدانم مفهوم زیستن را.. من سال ها، ساعت ها خودم را عروسی در کنارِ آن هیکل ورزیدهی اسیر شده در جامهی دامادی، تصور کرده بودم چگونه میتوانستم حال بدون او زندگی کنم؟ در رویا های خودم عروس بی داماد بمانم و دَم نزنم؟ 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد پارت هجدهم درد جسمانی را هرچقدر که باشد تاب میاورم اما با این دردِ درونی نمیتوانم ارتباط بگیرم.. انگار فردی از درون سینهام را میفشرد و من دم نمیزنم! بغض! رفیق چندین سالهام که یک ثانیه مرا کنار نمیزد و همیشه پا به پایم در تمام غصههایم شریک است. 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد (ویرایش شده) پارت نوزدهم به آن تودهای که گلویم را میفشرد، نباید بگویم رفیق! باید بگویم حریف… حریفی که شکستن آن کاریست که به قول مادر حضرت فیل هم از انجامش عاجز است. سعی کردم.. خیلی سعی کردم بشکند تا تنفسم بالا بیاد شکاندمش، آرام در کنج اتاق، اشک های داغم مهمان رخسارم شدند. اما به همان خدایی که شاهد حالم بود نفسم بالا نیامد. ویرایش شده 19 مرداد توسط Roshana 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد پارت بیستم چگونه میتوانستم آرام گیرم؟ وقتی آرامِ جانم در کنار آرامِ جانش، آرام بود؟ «غم» عید شد با خود غم آورد.. قربانی با خود درد آورد.. ماه رمضان با خود ملال آورد.. دیگر فرقی نمیکرد چه ماهی باشد، غروب جمعه باشد یا ظهر چهارشنبه! تمام جهان برای من مملو از غم بود. 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 4 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مهر به قول خانم دارابی عشق فقط دو نوع است: عشق به پدر و مادر عشق به خدا بقیه کذب استوتمام. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 4 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مهر اما چه کنم من عشق زمینی را در یک جفت چشم های قهوه ای پیدا کردمو باورم شد که قهوه شیرین است و دیگر هیچ چیز تلخ قهوهای وجود ندارد؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری