رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @roman98iiia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

«پارت صد و بیست و چهارم»

***

گیتی بند کیفش را روی شانه‌اش مرتب کرد و نگاهی مضطرب به اطراف انداخت.

-آیلار، فقط هر چی گفتم همونو بگو، باشه؟

آیلار که اخم غلیظی بین ابروهایش افتاده بود، با کلافگی پرسید:

-اصلاً مگه قرار نبود بریم خرید عید؟ این داستانا چیه؟

گیتی نفسش را با حرص بیرون داد.

-می‌دونم، ولی یه کار ضروری پیش اومده.

آیلار نیم‌نگاهی به درِ مشکی‌رنگ کافه انداخت و کلافه شد.

-چه کاری که منم باید توش باشم؟

گیتی چند لحظه سکوت کرد، بعد با صدایی آرام گفت:

-تو فقط نقش خواهر افسرده‌مو بازی کن.

آیلار مات نگاهش کرد.

-چی؟

گیتی به فضای سبز و دنجِ داخل کافه گوشه‌چشمی انداخت و بازوی آیلار را فشرد.

-لطفاً سؤال نپرس، یه بارم کمکم کن.

سپس با چشم و ابرو به بادیگاردهایی که داخل پژو پارس، پشت سرشان نشسته بودند اشاره کرد و آیلار را در آغوش گرفت. زیر گوشش نجوا کرد:

-اگه تو رو نمی‌آوردم، بهم شک می‌کردن. مرامی، فقط همین یه بار کمکم کن.

آیلار که این بار کمی نرم شده بود، گیتی را از خودش جدا کرد و تبسمی زورکی بر لب نشاند.

-شَر نشه گیتی، تو که می‌دونی بابات روی رفت‌وآمدهای ما حساسه، مگه نه؟

مردها و زن‌ها دست در دست از کنارشان می‌گذشتند و وارد کافه می‌شدند. آن دو کنار دیوار ایستاده بودند و چند دقیقه‌ای پچ‌پچ می‌کردند.

گیتی لبش را کش آورد و چشمکی زد.

-نگران بابا نباش، فقط یه‌جور رفتار کن انگار غم عالم رو دوشته، اخم کن، کم‌حرف بزن، اگه چیزی ازت پرسید، کوتاه جواب بده، بگو چند روزه از تهران اومدی پیشم، اسمشم بابکه، استرس نگیر.

آیلار پوزخندی زد و شانه‌ای بالا انداخت.

-نترس، بخوامم چیزی از خودم یادم نیست که بخوام زیاد حرف بزنم.

لبخند گیتی برای لحظه‌ای محو شد. نگاهش را از دخترِ غم‌زده‌ی مقابلش دزدید و لبش را گزید.

-قول می‌دم آخرین باره، فقط نذار خراب بشه.

آیلار آهی کشید و سرش را به نشانه‌ی تسلیم تکان داد.

-باشه، ولی فقط همین یه بار.

-مرسی.

-هنوز تشکر نکن، اگه گندش دربیاد، خودت جمعش می‌کنی.

گیتی چیزی نگفت.

نگاهش روی تابلوی «کافه ماجینا» ثابت ماند.

دلش بدجور شور می‌زد، نه از دیدن بابک، بلکه از حماقتی که با کشاندن آیلار وسط این بازی مرتکب شده بود.

نفس عمیقی کشید و به همراهِ آیلار وارد فضای سبز کافه شد. 

 

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 132
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

«به نام خدایی که عشق را آفرید»    نام رمان: کلوچه خرمایی  نویسنده: روشنا اسماعیل زاده  ژانر: عاشقانه، طنز هدف: امتحان خودم برای نوشتن رمان در زمان محدود  شروع رمان: ۱۹ ار

«پارت یکم» هیجان در بند بند وجودش جولان می‌داد؛ نزدیک بود از فرط شادی، خودش را به بامداد برساند و او را در آغوش بگیرد.لبخندی محو روی لب‌های باریکش نشست و گفت: - بگو به جون روشنا؟ نه، نه! روش

« پارت دوم»   بادی به غبغب انداخت و همان‌طور که استوار می‌ایستاد تا وانمود کند اتفاقی نیفتاده گفت: - به هرحال گفتم بهشتی بودنم رو محکم‌تر کنم. تو راه بهشت داشتم اشهدمو می‌خوندم. با

 

«پارت صد و بیست و پنجم»

بابک در کنجِ کافه، پشتِ میزی قهوه‌ای‌رنگ نشسته بود و ایرپادش را روی گوشش تنظیم می‌کرد.

-صدام رو داری؟

صدای بمِ محراب از آن‌سوی خط به گوشش رسید.

-دارم.

کاپشنِ مشکی‌رنگش را بیشتر به خود فشرد و با اعتمادبه‌نفس ابرو بالا انداخت.

-خوش‌به‌حالت، خیلی‌ها آرزوی شنیدنِ صدام رو دارن.

محراب «پوف»ی کلافه از بین لب‌هایش بیرون داد، صدایش با خش‌خش خفیفی به گوش بابک رسید.

-کاری می‌کنی از فرستادنت پشیمون بشم، یکم جدی باش!

بابک خواست نیشش را باز کند و چیزی بگوید که صدایی رسا مانعش شد.

-شما آقا بابک هستی؟

بابک سرش را بالا آورد. اولین چیزی که در ذوقش زد، لنزهای آبیِ درون چشمان گیتی بود. همین لنزها او را از چهره‌ی اصلی‌اش متمایز می‌کرد. لبخندی مصنوعی بر لب نشاند و از جا برخاست.

-سلام، بله، خوش اومدید، لطفاً بفرمایید.

سپس سرش را به سمت زن جوان چرخاند و برای لحظه‌ای خشکش زد.

-آ، باید معرفی کنم، ایشون خواهر بنده، آیلار، هستن.

چشمانِ زن بی‌شباهت به آن دو گوی خرمایی که بابک پیش‌تر دیده بود، نبود. سعی کرد لبخندش را حفظ کند، به صندلی اشاره کرد و لحنش را متین و آرام نگه داشت.

-خوشبختم بانو، بفرمایید.

آیلار تنها «سلام»ی زیرلبی نثار بابک کرد و کنار گیتی نشست.

دختر چشم‌آبی رشته‌ی کلام را به دست گرفت و شروع به تعریف و تمجید کرد.

-دقیقاً شبیه عکستی، مو نمی‌زنی! سفرت راحت بود؟

بابک در سکوت، آیلار را خیره نگاه می‌کرد، همین موضوع دختر را معذب کرده بود، آیلار سرش را پایین انداخت و شروع به بازی با انگشتان دستش کرد.

با ضربه‌ای که گیتی به میز زد، بابک به خودش آمد. «آه»ی از بین لب‌هایش خارج شد و گفت:

-آره، خوشبختانه خیابون‌ها خلوت بود، فقط تو مسیر بارون وحشتناکی می‌بارید. متعجبم الان چرا ابرها آروم گرفتن.

گیتی خنده‌ای دلبرانه نثار بابک کرد، این بار صدایش بلندتر از حالت عادی بود.

-لابد از دیدن تو شوکه شدن و آروم گرفتن، بس که خوشتیپی!

بابک خواست حرفی بزند، اما صدای محراب از آن‌سوی خط مانعش شد.

-خودشه، هاناست، این حد لاس زدن فقط از اون برمیاد.

بابک سرش را تکان داد و به نرمی جواب هانا، یا همان گیتیِ قلابی را داد.

-شما چشماتون زیباست و خوشتیپ می‌بینه!

باز صدای محراب در گوشش زنگ زد.

-چه غلطا، سوگند می‌دونه؟

جمله کاملاً جدی به نظر می‌آمد، اما بابک در ذهنش بارها برای همین چهار کلمه قهقهه زده بود.

هانا با ناز خندید و ردیف مرتب دندان‌هایش را نثار بابک کرد.

بابک چشم چرخاند و دوباره به دختر آرام و گوشه‌گیر مقابلش زل زد؛ کسی که هانا او را خواهر خودش معرفی کرده بود و شباهت عجیبی به روشنا داشت.

فقط یک چیز ذهنش را درگیر کرده بود.

چرا روشنا هیچ واکنشی نداشت؟ چرا طوری رفتار می‌کرد که انگار واقعاً خواهر گیتی است و با خواست خودش به این‌جا آمده؟

-شما حالتون خوبه؟ خواهرتون گفتن زیاد حال مساعدی ندارین.

 

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و بیست و ششم»

باید صدایش را در می‌آورد، باید محراب این صدا را می‌شنید تا او را مطمئن می‌کرد این دختر، همان روشنای گم‌شده است.

-خوبم، ممنونم!

صدایش آن‌قدر رسا بود که به گوش محراب برسد، پس چرا حرفی نمی‌زد؟ صدا حتی برای بابک هم آشنا بود.

-خداروشکر، این‌جا با خواهرتون زندگی می‌کنین؟

هانا اجازه نداد آیلار جواب بابک را بدهد، خودش در حرف زدن پیشی گرفت، خنده‌ای مصنوعی بر لب نشاند و با موهای کرلی‌شده‌اش بازی کرد.

-نه، خواهرم تهران زندگی می‌کنه، تازه چند روزه اومده شمال، حال‌وهوایش عوض بشه.

پرسنل کافه به سمت‌شان آمد و اجازه‌ی جواب دادن را از بابک گرفت.

-سلام، خیلی خوش اومدید، بفرمایید.

منو را با لبخند بر روی میز گذاشت، سپس راهش را گرفت و رفت. بابک منو را به سمت دخترها هل داد و لبش را بیش از قبل کش داد.

-شما تا انتخاب کنید، من یک سرویس برم.

گیتی سر تکان داد و آیلار منو را به دست گرفت، می‌خواست هرچه زودتر از مراسم مسخره تمام شود. سرش هنوز درد می‌کرد و تحمل شلوغی و خنده‌های میز بغلی را نداشت.

بابک از جا بلند شد و با گفتن «با اجازه» به سمت سرویس بهداشتی پشتِ کافه رفت.

-هی، زنده‌ای؟

از آن سوی تلفن، حتی صدای نفس کشیدن هم نمی‌آمد. بابک از این‌که محراب حرف نمی‌زد دلشوره گرفته بود و تنها بهانه‌ی رسیده به ذهنش، سرویس بهداشتی شد.

-صداشو شنیدی؟ چهره‌اش خیلی شبیهه!

بالاخره پس از چند ثانیه، صدای شوکه‌ی محراب را شنید.

-خودشه!

بابک جلوی درِ دستشویی خشکش زد، پلک‌هایش را برهم فشرد و دستش را بین موهایش کشید.

-چرا پس نسبت به من ری‌اکشنی نداشت؟ انگار واقعاً اولین بار بود من رو می‌دید!

صدای محراب از فاصله‌ی بیشتری به گوش بابک پتک زد.

-من دارم میام اون‌جا، باید ببینمش، لابد مجبورش کردن، حالش خوبه؟

بابک چشمانش را باز کرد و حالت تهاجمی گرفت.

-چی می‌گی؟ تو بیای، هانا می‌شناستت! حالا که می‌دونیم روشنا حالش خوبه و زنده‌ست، دیگه بقیه رو باید دست پلیس بسپاریم.

عربده‌ی محراب باعث شد صدای جرجر ایرپاد دربیاید.

-حالا که می‌دونم پیش اون مادر به خطاهاست، بزارم بمونه؟ حالت خوشه؟ میام خودم می‌برمش، دیگه به حرف شماها گوش نمی‌دم.

بابک کلافه شد، نمی‌دانست چطور باید محراب را آرام می‌کرد. درنگی کرد و بعد با لحنی اطمینانی زمزمه کرد:

-داداشِ من، من خودم پشتشون می‌رم، جلوی خونه‌شون بَس می‌شینم، تو فقط با پلیس بیا، باشه؟

سکوت محراب را به نشانه‌ی آرام‌تر شدنش گذاشت و با دست بر روی دیوارِ سرویس بهداشتی خطوطی فرضی کشید.

-سهراب همه‌چی رو با پلیس مازندران هماهنگ کرده، حالا که از شانسمون این‌جا موندن، آخرین فرصته که حامد و هانا رو هم گیر بندازیم.

محراب باز هم حرفی نزد، ولی صدای نفس‌زدن‌های عصبی‌اش نشان می‌داد که همچنان به سخنان بابک گوش می‌دهد.

-الان اگه بیای، همه‌چی خراب می‌شه! شاید حتی با دیدن تو، حامد نقشه‌ی جدید بکشه و از کشور فرار کنه.

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و بیست و هفتم»

پژواک محراب شکست، دیگر خبری از عصبانیت نبود، تنها صدایی از تهِ حلقش بیرون آمد که دلِ هر شنونده‌ای را می‌شکست.

-لامصب بعد شیش ماه پیداش کردم، حداقل ببینمش!

بابک لب‌هایش را برهم فشار داد و دست مشت‌شده‌اش را جلوی دهانش گرفت. هردو در خاموشیِ کامل به صدای نفس‌های یکدیگر گوش می‌سپردند تا سرانجام صدای توأم با افسوس محراب، سکوت را درهم شکست.

-حالش خوبه؟ سالمه؟

عجز از تک‌تک حرف‌های جمله‌اش به گوش می‌رسید. بابک سرش را پایین انداخت و تنها زمزمه کرد:

-خوبه و سالمه، بیشتر الان نگران توعم، پانشی بیای این‌جا همه‌چی رو خراب کنی.

محراب با تکیه بر همان دیواری که در کنارش بر زمین افتاده بود، از جایش بلند شد و سیگارِ بعدی‌اش را روشن کرد.

-باشه.

بابک هشدار نهایی را داد و گفت:

-دارم برمی‌گردم سمت دخترا، نمی‌تونم دیگه باهات حرف بزنم، دیگه سفارش نکنم.

پُکی به سیگارش زد و دست آزادش را به صورتش کشید. دود اتاق را پر کرده بود و تحمل این وضعیت برایش دشوار به نظر می‌آمد. موبایل روی حالت بلندگو تمام اتفاقات را برایش شفاف‌سازی می‌کرد.

-ببخشید یکم طول کشید!

صدای بابک واضح‌تر از صدای هانایی بود، در پاسخ حرفش گفت:

-نه خواهش می‌کنم، ما انتخابمون رو کردیم، تو هم انتخاب کن.

بابک امریکانویی سفارش داد و باز رشته‌ی کلام را به دست گرفت:

-خب از خانوادتون بگو گیتی جان، خواهر، برادر دیگه‌ای هم داری؟

آوردن نام «خانواده» دستِ آزاد محراب را مشت کرد، تنها کافی بود دستش به حامد شاه‌نشین برسد، قطعاً این دخترِ عوضی‌اش را یتیم می‌کرد.

-آم، پدر و مادرم رو تو تصادف از دست دادم، فقط خواهرم برام از اون تصادف مونده.

لحن بابک متأثر شد:

-اِی وای، تسلیت می‌گم.

«تشکر» زیرلبی هانا، ضعیف بود اما نه آن‌قدر که به گوش تیز شده‌ی محراب نرسد. با صدای نوتیفیکیشن موبایلش، هم‌زمان هم به سؤال بابک گوش کرد، هم پیام را خواند.

-شما چیکار می‌کنی آیلار خانم؟ مدیرِ کارخونه‌ای یا در حال تحصیل؟

«مگه به بابک نگفتم شما نباید برین بابلسر؟ چرا حرفم رو گوش نمی‌دین؟ کجایین؟»

سرش از هردو چیزی که شنیده و خوانده بود، تیر کشید. سیگارش را در سینک آشپزخانه خاموش کرد و درونِ سطل زباله انداخت. چرا روشنا حرف نمی‌زد؟ چرا جواب بابک را نمی‌داد؟ چرا باد در غبغب نمی‌انداخت و نمی‌گفت من مدیرِ کارخانه هستم؟ چه بلایی بر سر آن دختر آورده بودند؟

لیوانی برداشت تا دهان خشک‌شده‌اش را سیراب کند. همین که خواست دستش را به سمت دستگیره‌ی یخچال ببرد، صدایی لطیف توانش را سلب کرد.

-آم… راستش… بعد ازدواج بیخیالِ درس و کار شدم.

صدای شکستن لیوان در خانه اِکو شد، انگار پتکی محکم در پسِ سرِ محراب کوبیدند. دستش را به یخچال گرفت تا سقوط نکند. ازدواج؟ به همین راحتی؟ زمانی که محراب دربه‌در او، زنگ هر خانه‌ای را می‌زد، او خوش و خرم ازدواج کرده بود؟

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و بیست و هشتم»

بابک که از صدای شکسته شدن شیشه قالب تهی کرده بود، فوراً کمی از محتوای امریکانوَش را سر کشید. پس از قرار دادن لیوان روی میز، دستش را درهم قلاب کرد و گفت:

-یعنی دانشگاه نرفتید؟

آیلار نیم‌نگاهی به گیتی انداخت، خودش هم به یاد نداشت که آیا دانشگاه رفته بود؟ فقط می‌دانست از کودکی در یتیم‌خانه بزرگ شده است و پس از هجده سالگی در شرکت فربد، منشی بودن را آغاز کرده.

-نه…

تا خواست ادامه‌ی حرفش را بزند، گیتی با خنده‌ای مصلحتی میان حرفش پرید و رشته‌ی کلام را از آیلار گرفت.

-حالا چه فرقی برای تو می‌کنه؟ نکنه با خواهرم اومدی دیت؟

سپس بازهم خنده بر لب زد تا بابک از استرس درونی‌اش مطلع نشود. آیلار با دستی لرزان، هات‌چاکلتش را بین دستانش گرفت و کمی از محتویات آن را نوشید. از نگاهِ مسخ این مرد حس خوبی نمی‌گرفت، انگار چیزی این وسط بود که او از دیدنش عاجز بود.

-اِ وای! چی‌شدی؟ چرا رنگت پریده؟

صدای توأم با نگرانیِ گیتی، بابک را هم هشدار کرد. آیلار تنها گفت:

-چیزیم نیست.

گیتی از جایش بلند شد و کوله‌اش را با دوبند بر شانه‌اش آویخت.

-بهتره برگردیم خونه، دکترش گفته نباید زیاد بهش فشار بیاریم.

بابک مبهوتِ اتفاقاتی که در حال وقوع بود را از نظر گذراند. هردو دختر از جا بلند شدند، گیتی دستش را به سوی بابک دراز کرد، بیشتر از نگرانی، اضطراب در کلامش به چشم می‌آمد.

-از آشنایی باهات خوشحال شدم بابک، اما متأسفانه حالِ خواهرم خوب نیست، باید برگردیم خونه.

بابک بی‌توجه به دستِ دراز شده‌ی گیتی، خود را به آیلار رساند و مقابلش قدعلم کرد.

-چرا حالتون خوب نیست؟ چی اذیتتون می‌کنه؟

آیلار با چشمانی گرد شده، قدمی به عقب برداشت. رفتارهای عجیب این مرد را درک نمی‌کرد. خود را به گیتی نزدیک کرد و کنارش قرار گرفت. دیگر افسردگی بس بود، باید یک جا این مردِ حراف را ساکت می‌کرد.

-به شما چه ربطی داره که چی اذیتم می‌کنه آقا؟ من خودم شوهر دارم، زندگی دارم، نیاز به کمک شما هم ندارم.

سپس دست گیتیِ ساکت را کشید و به سمت خروجیِ کافه دوید. چرا این صحنه برایش آشنا بود؟ قبلاً هم به کسی گفته بود که شوهر و زندگی دارد؟

به محض خروج از کافه، دستِ گیتی را رها کرد و دست به سینه، توبیخش را شروع کرد.

-با هر آدمی که معلوم نیست چه شخصیتی داره دیت می‌ذاری و دروغ ردیف می‌کنی؟ می‌دونی اگه فربد بفهمه چه بلایی سرت میاره؟

اما گیتی در باغ نبود، چشمانش از اضطراب دودو می‌زد و با این‌که هیچ تحریک سنگینی نداشت، نفسش سخت بالا می‌آمد. برخلاف غرهای آیلار، دستش را گرفت و به طرف ماشین کشید.

-بیا فعلاً از این‌جا بریم! آره، آره فقط باید بریم.

جمله‌ی دومش را انگار برای خود به زبان آورده بود، با هر کلمه چند بار سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌داد. آیلار متعجب، لبش را باز کرد:

-چت شده گیتی؟

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و بیست و نهم»

-هیچی، سوار شو.

گیتی دیگر کلامی بر لب نیاورد، تنها پشت فرمان ماشین نشست و به سرعت به سمت خانه راند. آیلار هم وقتی برای سکوت او جوابی پیدا نکرد، بیخیالش شد.

اما در سرش سؤال‌های انبوهی می‌چرخید که هیچ جوابی برایشان پیدا نمی‌کرد، انگشتش را به سمت دهانش برد و شروع به جویدن ناخنش کرد.

-مراقب باش پیشِ فربد سوتی ندی!

اخم‌هایش درهم گره خورد.

-من هنوزم نمی‌دونم این پسره یهو از کجا افتاده تو زندگی تو، برم به فربد چی بگم؟

گیتی با حرکت دادن دنده، از سرعت ماشین کم کرد و از گوشه‌ی چشم به آیلار نگاه انداخت.

-هیچی تو تلگرام باهاش آشنا شدم، قیافه‌ش خوب بود گفتم یه سر برم ببینمش، اول گفتم تو مریضی تا دست از سرم برداره، ولی خب آخر به این‌جا کشید.

آیلار دست به سینه شد.

-پس چرا یهویی بلند شدی؟ شما که اصلاً حرف نزدین!

گیتی لبش را با زبان تر کرد، با انگشت بر فرمان ضرب گرفت. نمی‌توانست به آیلار همه چیز را بگوید. از کاوشِ بابک درباره‌ی آیلار می‌ترسید، می‌ترسید به چیزی برسد که فربد شش ماه تلاش کرده بود فراموش شود. پشت چراغ قرمز ایستاد، از ضربه زدن به فرمان دست برداشت و رویش را به سمت آیلار کرد.

-خوشم نیومد، حس می‌کردم از تو خوشش اومده.

آیلار ابتدا با بهت و سپس با خنده به گیتی زل زد.

-حالت… خوبه… گیتی؟

اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید و روی گونه‌اش افتاد.

-وای… چقدر خندیدم!

گیتی در سکوت منتظر ماند تا خنده‌ی آیلار ته بکشد، سپس از لای دندانش غرید:

-خنده داره؟

آیلار سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد، کلمات را پشت هم چید:

-من گفتم ازدواج کردم، چرا باید از من خوشش بیاد؟

با سبز شدن چراغ، گیتی صاف نشست، دنده را یک کرد و به نرمی ماشین را به حرکت درآورد.

-دلت خوشه‌ها، تو این دوره زمونه این چیزا عادی شده، تازه افتخار هم داره براشون.

چین نشسته بر پیشانی‌اش، عمق گرفت، نمی‌دانست در جوابِ آیلار چه جوابی دهد، چیزهایی عادی به نظر می‌آمد که برای او خط قرمز بود.

-فراموشش کن، فکر کن امروز هیچ‌جا نرفتیم، فقط طبق قولی که به فربد دادیم رفتیم پاساژ و برگشتیم!

آیلار با دست به آینه‌ی بغل اشاره کرد و زیرلب گفت:

-این جان‌فداهای فربد چی؟

خنده بر لبِ گیتی مهمان شد، سرش را تکان داد و این بار خودش از آینه به ماشین پشت سرش چشم دوخت.

-ما که رفتیم بازار، خرید هم قبلش کردیم، بعدش هم رفتیم کافه باهم، همین.

سپس چشمکی زد و به کیسه‌های خرید روی صندلیِ عقب اشاره کرد.

-شیطون رو درس می‌دی تو!

خنده‌ی گیتی عمق گرفت.

-پس فکر کردی این لباس‌ها رو برای چی خریدم؟ پوشش!

آیلار موبایل را برداشت و پیام‌های نخوانده را باز کرد، پیامک‌های تبلیغاتی تنها کسانی بودند که از او خبر می‌گرفتند!

-فربد دوتا بادیگارد انداخته دنبالمون خیالش رو راحت کرده دیگه نه زنگی، نه پیامی، هر بارم میگم این هارو نذار شروع می‌کنه از نو صحبت کردن.

گیتی فرمان را ول کرد، بادی به غبغب انداخت و صدایش را کلفت کرد:

-من هزار تا دشمن دارم، باید بادیگارد همراتون باشه.

سپس جدی شد و غر زد:

-هرکی ندونه انگار کاخ سفید دستشه!

جمله‌ی گیتی خنده از لب آیلار ربود، کاخ سفید! چرا ان‌قدر برایش آشنا بود؟ به مغزش فشار آورد، صحنه‌ای مبهم جلوی چشمانش نقش بست.

-آی سرم.

سرش را بین دو دستش گرفت و ناله سرداد. گیتی از ترس ماشین را کنار خیابان پارک کرد و شانه‌ی آیلار را تکان داد.

-باز چی شدی؟ بازم سرت؟

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و سی‌ام»

-آخ!

دستانش را روی شقیقه‌هایش فشرد. صدای گیتی دور و دورتر شد، متوجه شد که گیتی او را به پشتی صندلی تکیه داد، می‌دید که لبش تکان می‌خورد اما مغزش آن‌جا نبود! مغزش معطوفِ صدایی بود که هیچ آشنایتی با آن نداشت، پس چرا قلبش ان‌قدر تند می‌زد؟

«این‌جا به جز ساختمان ما خونه‌ای وجود نداره.»

پلک‌هایش را محکم روی هم فشار داد.

صدای مرد اکو می‌شد، هر بار انگار بیشتر در گوشش زنگ می‌زد.

«شما مهمونِ کی هستید؟»

نفسش بند آمد. در همان لحظه، صدای زنی آشنا میان همهمه‌ی ذهنش پیچید.

«اصلاً مگه مفتشی؟»

ضربان قلبش تندتر شد. صدای زن باز هم ادامه پیدا کرد؛ نبض زدنِ سرش را حس می‌کرد.

«چه سیسی هم گرفته! هرکی ندونه فکر می‌کنه نگهبانِ کاخ سفیده.»

با برخورد قطره‌های آب، انگار از خوابی طولانی پریده بود، هوا را با تمام وجود وارد ریه‌اش کرد، انگار تازه نفس کشیدن را یاد گرفته بود.

-خدا مرگم بده، آیلار؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ دارم سکته می‌کنم، یاخدا!

شقیقه‌های آیلار تیر می‌کشید. گیتی کمی از بطری آب را در دستش ریخت و مجدد بر صورتِ آیلار پاشید، انگار هر قطره یک کلمه را در ذهنش خفه می‌کرد، به‌طوری‌که پس از چند ثانیه مغزش خاموش شد.

-ببرمت دکتر؟ زنگ بزنم فربد؟

آیلار فقط سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد، پلک‌هایش را بست.

-خوبم.

این صدا هیچ شباهتی به لحن نازک آیلار نداشت، اما برای آرام شدن گیتی کافی بود. سرش درد می‌کرد، چشمانش می‌سوخت، قصد نداشت بازشان کند، می‌ترسید، از دیدن و شنیدن ترسیده بود.

-چرا جوابم رو نمی‌دادی؟ به‌خدا جون از تنم رفت.

-صدا… تو سرم…

مکث کرد، مکالمه‌ای در ذهنش جان گرفت، فربد و گیتی‌ای که نمی‌خواستند او گذشته‌اش را به یاد بیاورد، انگار تازه خاطرات چند ساعت پیشش را به یاد آورده بود.

-هیچی… سرم درد می‌کرد، صدات رو نشنیدم.

گیتی نفسِ عمیقی کشید و از آیلار فاصله گرفت، به حالت اولش بازگشت.

-این سردردهای توهم داستان شد!

لای پلکش را باز کرد، هنوز نفسش سخت بالا می‌آمد اما موقعیت خوبی بود سؤالی را که ذهنش را درگیر کرده بود، بیان کند.

-گیتی، وقتی دکتر تأیید کرد حافظم رو از دست دادم، نگفت امکانش هست به دست بیارم یا نه؟

چشمان گیتی ریز شد، کمی درنگ کرد و سپس خنده‌ای مصنوعی بر لب نشاند.

-الهی قربونت برم که این بلا سرت اومده، حافظه می‌خوای چیکار؟ ناراحت نباشی‌ها، خودم هرچی یادت رفته رو برات تعریف می‌کنم.

و به همین راحتی از زیرِ پاسخ دادن در رفت. حالا آیلار مطمئن شده بود یک چیزی این وسط درست نبود، می‌دانست گیتی نمی‌خواست راست بگوید، یعنی چیزی وجود داشت که نباید گفته می‌شد! فربد، مردی که همسر او بود، تنها هوایش را داشت و هیچ چیز دیگری از او نمی‌خواست، چرا؟ این سؤال مغزش را مانند مته می‌درید، چرا فربد انتظاری همسری از او نداشت؟ چرا سمتش نمی‌آمد؟ چرا نمی‌خواستند گذشته‌اش را به یاد بیاورد؟ مگر در این گذشته چه چیزی وجود داشت که آن‌ها را می‌ترساند؟

 

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و سی و یکم»

***

بابک قبل از لمس دکمه‌ی سندِ پیام، با صدای رسا بازخوانی کرد.

«سلام همسرِ زیبای من، من گیرِ این محراب فلان‌شده افتادم و اومدم شمال، لطفاً به خودت مسلط باش، شهر رو به آتیش نکش تا برگردم، یک پشه‌ی ماده هم دورمون نیست، نترس و خشتکم رو بعدها پرچم نکن.»

سپس با نوک پا به رانِ محراب ضربه زد.

-خوب نوشتم؟ قانع می‌شه به‌نظرت؟

محراب با ضربه‌ی بابک، سرش را از لپ‌تاپ بیرون آورد و با چشمانِ به خون نشسته‌اش او را آنالیز کرد.

بابک که نگاهِ خیره‌ی محراب را دید، به لباسش نگاهی انداخت و فوراً از او فاصله گرفت.

-یا خدا، میگم چشات چرا قرمزه! تیشرت قرمز پوشیدم، رَم‌کردی؟

«پوف»ی از دهان محراب بیرون زد و دوباره سرش را در لپ‌تاپ فرو کرد. باید دوربین‌های خانه‌ی حامد را هک می‌کرد، باید می‌فهمید چند نفر هستند، چقدر آدم دورش جمع کرده است، بابک هم دست از مسخره‌بازی برنمی‌داشت و کار را برایش سخت‌تر می‌کرد.

-هی، با تو دارم حرف می‌زنم!

وقتش شده بود تا دوباره جمله‌ی محبوبش را نثار بابک کند، دستش روی دکمه‌های لپ‌تاپ تکان می‌خورد و چشمش صفحه‌ی نمایشگر را کاوش می‌کرد، اما مخاطب کلامش قطعاً بابکِ لنگ‌درهوا بود.

-حرف نمی‌زنی، چرت می‌گی.

-اون‌موقع که من رو فرستادی تو دل شیر، سراغ دخترِ حامد چرت نمی‌گفتم، الان می‌گم؟ هی آقا محراب، دستت درد نکنه.

عصبی درِ لپ‌تاپ را کوبید و به بابک نگاه انداخت. چشمانش را گرد کرده بود و با غم به او خیره بود.

-بابک، می‌فهمی چقدر همه‌چی حساسه دیگه؟ دوربین‌های خونه‌ی حامد هک نمی‌شه، سایبری‌های سهراب هم به جایی نرسیدن، بعد تو این وسط شکردون شدی؟

بابک گردنش را کج کرد.

-نمکدونِ اون!

این پسر آدم نمی‌شد، شاید واقعاً یک تخته‌اش کم بود و محراب این حقیقت را نمی‌پذیرفت.

-خدا صبر بده بهم.

پس از اتمام جمله‌اش، چشمانِ خسته‌اش را بست و بر روی همان مبلی که مشغول کار بود، دراز کشید.

-خیله خب حالا، بیا جدی شدم! باید چیکار کنیم؟

خودش هم مغزش نمی‌کشید، تنها اطلاعاتی که پلیس از رابط‌های محراب به دست آورده بود، شرکت و خانه‌ای در شهرک خزرشهر بابلسر بود. هیچ اطلاعاتی از خود حامد نبود، فقط می‌دانستند با نام تقلبیِ فربد مرتضوی زندگی می‌کند.

ساعدش را بر روی چشمانش گذاشت و لب زد:

-نمی‌دونم، باید اول بفهمیم حامد چی تو چنته داره، چقدر آدم داره.

بابک به سمتش رفت و کنارِ مبل، روی زمینِ سرد نشست.

-چرا با پلیس یهو سرشون نمی‌ریزیم؟

گوشه‌ی پلک محراب پرید.

-نه، ممکنه بلایی سرِ روشنا بیاره.

صدای پوزخند بابک را شنید.

-دختره خودش ازدواج کرده و پشیزی به تو فکر نکرده، هنوز دنبال اینی بلا سرش نیاد؟ جالبه.

پلکش بیشتر از قبل شروع به پریدن کرد، حرف‌های بابک مانند خنجری قلبش را می‌شکافت، نمی‌دانست داستان ازدواج چیست، اما خوب می‌دانست همکاری روشنا با هانا و حامد چیزی نبود که با خواست خودش باشد.

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...