رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @roman98iiia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت نود و نهم»

سنگینیِ عجیبی از شانه‌هایش بالا می‌رفت و روی پلک‌هایش می‌نشست. دلش می‌خواست از جا بلند شود، اما بدنش انگار دیگر فرمانش را نمی‌برد.

هانا با نگرانی خم شد و بازویش را گرفت.

-آروم، چیزی نیست. الان حالت بهتر می‌شه.

روشنا خواست بگوید که باید برود، باید از آن‌جا خارج شود، اما لب‌هایش تنها لرزیدند و هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد.

-بیا، بریم بیرون، هوا بخوری خوب می‌شی!

روشنا تحتِ فرمانِ مغزش نبود. می‌شنید که چند نفر دورشان بودند و درباره‌ی حالش پرس‌وجو می‌کردند، اما هانا تنها می‌گفت:

-باید ببرمش دکتر، خواهرمه! وای…

چند مرد کمکش کردند و روشنا را به حرکت درآوردند.

-ماشینم دمِ درِ پشتی پارکه، از این طرف!

دیگر بدنش کاملاً شل شد. آخرین چیزی که دید، هیکلِ لاغراندامِ هانا بود که به‌سرعت راه را برای عبورِ روشنا باز می‌کرد. بعد همه‌چیز آرام‌آرام در تاریکی فرو رفت.

 

دهانش طعمِ گسی داشت. انگار پلک‌هایش را با نخ و سوزن به یکدیگر دوخته بودند. سرش سنگین بود و نفس به‌سختی بالا می‌آمد. طنابی را برای بستنِ دست‌وپایش در نظر گرفته بودند. شروع به تکان خوردن کرد تا شاید بتواند طناب را باز کند، اما فایده‌ای نداشت. قصدِ فریاد کشیدن داشت، اما زبانش او را یاری نمی‌کرد. تنها اصواتِ نامفهومی بر لب می‌آورد.

-من… کُم… اوم…

به نرمی چشمانش را از هم گشود که تیر کشیدنِ سرش را به همراه داشت. تنها چیزی که از مکانِ مورد نظر حس می‌کرد، تختی بود که روی آن قرار داشت و دست‌وپایش را به پایه‌های فلزی‌اش گره زده بودند. مابقیِ اتاق در تاریکیِ محض فرو رفته بود.

با عجله سرش را پایین آورد و به لباس‌هایش نگاه انداخت. همان لباس‌هایی بود که صبح بر تن کرده بود. نفسِ راحتی کشید و باز هم شروع به تقلا کرد.

-کسی… بیرون… کمک…

قلبش کند می‌زد. حتی استخوان‌هایش هم درد می‌کردند. گیج و مبهوت بود. نمی‌دانست چه خبر است و کجا قرار دارد. شاید ساعت‌ها در آن اتاقِ تاریک، که روز و شبش مشخص نبود، حبس شده بود، اما بالاخره درِ اتاق باز شد و قامتِ هانا به نمایش درآمد.

-سلام خوشگله!

دستی به دکمه‌ی وسطِ مانتویش کشید و با نفرت و خشم به دخترکِ خندانِ مقابلش زل زد.

-زبونت رو موش خورده؟

سپس صندلیِ چوبی‌ای را از بیرونِ اتاق به داخل آورد و روبه‌روی تخت گذاشت. روشنا به محض نزدیک شدنِ هانا، تقلاهایش بیشتر شد و مانندِ ببری زخمی می‌خواست صورتِ هانا را پر از جای چنگ کند.

 

-به خودت فشار نیار، اون طنابا ان‌قدر راحت باز نمی‌شن!

چشمانش را بر هم فشرد تا آن تبسمِ کریه نشسته بر صورتِ هانا را نبیند.

-چرا؟

تنها حرفی که از تهِ گلویِ روشنا خارج شد، همین کلمه بود؛ «چرا؟» او را چرا به این‌جا آورده بود؟ چه قصدی داشت؟

 

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 132
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

«به نام خدایی که عشق را آفرید»    نام رمان: کلوچه خرمایی  نویسنده: روشنا اسماعیل زاده  ژانر: عاشقانه، طنز هدف: امتحان خودم برای نوشتن رمان در زمان محدود  شروع رمان: ۱۹ ار

«پارت یکم» هیجان در بند بند وجودش جولان می‌داد؛ نزدیک بود از فرط شادی، خودش را به بامداد برساند و او را در آغوش بگیرد.لبخندی محو روی لب‌های باریکش نشست و گفت: - بگو به جون روشنا؟ نه، نه! روش

« پارت دوم»   بادی به غبغب انداخت و همان‌طور که استوار می‌ایستاد تا وانمود کند اتفاقی نیفتاده گفت: - به هرحال گفتم بهشتی بودنم رو محکم‌تر کنم. تو راه بهشت داشتم اشهدمو می‌خوندم. با

 

«پارت صد»

برعکس روی صندلی نشست و دستانش را زیرِ چانه‌اش قرار داد.

-چون خیلی سرِ محراب منو شلوغ کردی!

چشمانِ بی‌جانِ روشنا از حدقه بیرون زد. آوردنِ نامِ محراب هم ضربانِ قلبش را بالا می‌برد.

-چون نمی‌خواستم همه‌چی طبقِ خواسته‌ی مهراد و بابام پیش بره!

دیگر خبری از لبخندِ نشسته بر لب‌هایش نبود. انگار در دنیایی غم‌زده فرو رفت و شروع به دست‌وپا زدن کرد.

-محراب رو تو دانشگاه دیدم. پدرم خانواده‌ش رو دورادور می‌شناخت. به‌خاطر اصرارهای من، رفت‌وآمدِ خانوادگیمون شروع شد. محراب از پدرم متنفر بود، هیچ‌وقت هم نفهمیدم علتِ این نفرتش چیه!

«آه»ی پرسوز از دهانش خارج شد و چشمانش برقِ اشک را به نمایش گذاشتند.

-عاشقش شدم، اما اون همه‌چی رو نقشه‌ی پدرم می‌دونست، دستِ رد به سینه‌ام زد. دیوونه شدم، افتادم دنبالش. هر لحظه، هر ثانیه مثلِ یک سایه دنبالش بودم تا رسیدم به تو! دیدم، لبخند زدنش رو برای تو دیدم! وقتی تورو می‌دید، چشماش برق می‌زد، با تو قشنگ صحبت می‌کرد! حتی دیدم که تو بازار برای تو چجوری از ماشینش تا محلِ دعوا دوید.

نفسش کم آمد. چندبار نفسِ عمیق کشید. هانا سرش را بالا برد تا جلوی ریزشِ اشکش را بگیرد. پس از چند ثانیه، نگاهِ نفرت‌بارش را نصیبِ روشنا کرد.

-تو شدی تمومِ نفرتِ من! آرزوم بود بمیری. اگه محراب قرار نبود برای من باشه، برای تو هم نباید می‌بود!

این دختر چه می‌گفت؟ از کدام برقِ نگاه حرف می‌زد؟ چرا حرف‌هایش ان‌قدر گنگ بود؟ روشنا دیگر نباید سکوت می‌کرد. به هر جان‌کندنی بود، باید حرف می‌زد و از زیرِ زبانِ هانا حرف می‌کشید.

-حالا منو آوردی که بکشی؟

هانا به صورتِ زردشده‌ی روشنا و لب‌های کبودش چشم دوخت و ابروهایش را بالا انداخت. سرخیِ لبانش کم‌کم کج شد و نیشخندی به دختر هدیه کرد.

-اگه اذیتم کنی، چرا که نه!

سردرگم به چهره‌ی عبوسِ این دختر نگاه کرد. حالا که فکر می‌کرد، واقعاً ترسناک و کریه بود؛ دیگر به چشمش زیبا نمی‌آمد.

-پس حداقل کامل برام بگو چی شده! حقم نیست بدونم… این چرندیاتی که می‌گی از کجا اومده؟

خندید، صندلی را جلوتر کشید و با خم شدن، صورتش را به روشنا نزدیک کرد.

-موبایلت رو گم‌وگور کردیم. اون ضبط‌صدایی هم که تو کافه روشن کردی، نگران نباش، خاموشش کردم!

منظورش واضح بود.

-از چی حرف می‌زنی؟

صدایش کمی جان گرفته بود و دریدگی از نگاهش مشخص بود. هانا به عقب رفت و از روشنا فاصله گرفت. از روی صندلی بلند شد و شروع به راه رفتن دورِ تختِ روشنا کرد.

-از نقشه‌ی کودکانه‌ی عشقِ عزیزت! فکر کردین من خرم؟ که اون‌جا از زیرِ زبونم حرف بکشین، با موبایل ضبط کنین و تموم؟

هانا از جسارتِ چشمانِ دختر بدش می‌آمد. پس دستش را بالا آورد و ضربه‌ای محکم به صورتش زد.

-این‌جوری وقیحانه به من نگاه نکن، دختره‌ی کثافت!

 

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و یکم»

خواست به سمت روشنا یورش ببرد که باز شدن در مانع شد. کسی وارد اتاق شد که دیدنش چشمانِ روشنا را از حدقه درآورد. نمی‌توانست چیزی را که با چشم می‌بیند باور کند. باورش نمی‌شد، نه، امکان نداشت!

-چقدر جیغ می‌زنی!

همان تُن صدا، همان هیبت؛ مگر می‌شد او نباشد؟ هانا حرف زد اما روشنا هنوز در بهتِ چیزی که دیده بود، مانده بود.

-دختره‌ی خیره‌سر، بِر و بِر زل می‌زنه تو چشمای من، باید چشماشو از کاسه دربیارم.

این‌بار صدای نزدیک شدن قدم‌هایش را حس کرد. قدم اول، ستونِ کودکی‌اش را ریخت، قدم دوم خنده‌ها و شادی‌هایشان را پاک کرد و با قدم آخر همه‌چیز تمام شد!

پسر به جلوی صندلی رسید. روشنا سریعاً چشمانش را بست. قصد نداشت بیش از این به کابوسی که می‌بیند تن دهد. امکان نداشت! دروغ بود، داشت خواب می‌دید.

-نباید هانا رو اذیت کنی، عزیزم.

سرش را محکم تکان داد و کلِ بدنش روی تخت لرزید.

-نه، دارم خواب می‌بینم، دروغه! یکی منو بیدار کنه.

اما هیچ‌کس او را بیدار نکرد. برخلاف داد و فریادهایش، مرد تنها دستِ هانا را گرفت و روشنا را با ذهنیتِ نابودشده‌اش تنها گذاشت. قطرات اشک یکی پس از دیگری بر صورتش جاری شدند، هق‌هق امانش را برید.

-من نمی‌دونم کجام، این‌جا عجیبه، یکی… نجاتم بده… اگه صدام… رو می‌شنوین… نجاتم بدین!

دلش نیامد اسمِ مردی را که به‌تازگی دیده بود به زبان بیاورد. لابد مانند فیلم‌ها نقشه‌اش بود که خود را به آدم‌بدها نزدیک کند و او را نجات دهد. غیر از این نمی‌شد! هرچه بیشتر فکر می‌کرد، گریه‌اش تشدید می‌شد. نمی‌دانست چقدر از روز گذشته است، یعنی فردا شده؟ چند ساعت در بیهوشی به سر برده بود؟

-من… می‌ترسم… چه اتفاقی داره… میوفته، خدا؟ اگه… اگه…

باز هم به لباس‌های خاک‌شده‌اش گوشه‌چشمی انداخت. قطره‌ی اشک از بینی‌اش سر خورد و روی تشکِ زواردررفته‌ی تخت افتاد. اگر بلایی سرش می‌آوردند، خود را می‌کشت!

-پس چرا… کسی… نمیاد… خدا… من… من… چه… غلطی کنم.

در همان لحظه، درِ اتاق با شتاب باز شد و قامتِ خمیده‌ی روشنا را پراند. هانا بود. موبایلی دکمه‌ای در دستش قرار داشت که آن را تکان می‌داد.

-بیا، یکی کارت داره!

گوش‌هایش تکان خوردند. چشمانِ خیسش را به دخترک دوخت و نعره زد:

-دست از سرم بردار، من نمی‌خوام با هیچ‌کدومِ شما عوضی‌ها صحبت کنم!

هانا لبخندی شیطانی بر لب نشاند، گوشی را کنار گوشِ خودش گذاشت و نجوا کرد:

-شنیدی؟ زنده‌ست!

سپس موبایل را روی بلندگو گذاشت که فریادِ دل‌نشینی جانی دوباره به روشنا بخشید.

-آتیشتون می‌زنم، همتون رو تیکه‌پاره می‌کنم.

اشک باز هم دلیلِ جوشش را در چشمانِ روشنا پیدا کرد. لبش را گزید تا صدای گریه‌اش مردِ زخمیِ پشت خط را دیوانه‌تر نکند. هانا پوزخندی بر لب نشاند و به تبعیت از محراب صدایش را بالا برد:

-هی، هی، ترمزت رو بکش! تا یک خط رو این دخترک ننداختم.

حالا که می‌دانست محراب می‌داند، می‌آمد. می‌آمد و او را نجات می‌داد. محراب اهل نامردی نبود، تنهایش نمی‌گذاشت، مگر نه؟

-گوشی رو بده بهش، باید باهاش صحبت کنم.

صدایش عصبی بود اما فریاد نمی‌زد. نمی‌خواست حالا که روشنا در چنگالِ این نسناس‌ها قرار دارد، تحریک‌شان کند.

-می‌دونی حالش خوبه، دیگه باید قطع کنم!

صدای محراب باز هم به حالتِ تهاجمیِ خود برگشت. آرام نگه داشتنِ خود در آن شرایط اصلاً کار آسانی نبود.

-عوضی، بذار صداشو بشنوم!

اخم‌های هانا درهم رفت. موبایل را کنار صورتِ روشنا پرتاب کرد و دست‌به‌سینه به دیوار تکیه داد. حرکتِ هیستریکِ پایش روی زمین نوای طوفانِ درونی‌اش را می‌داد. روشنا خود را کج کرد تا صدایِ حیرانِ محراب را با جان و دل پذیرا باشد.

-الو، الو؟ می‌شنوی صدام رو؟ اذیتت که نکردن؟ من زود میام اون‌جا، می‌شنوی روشنا؟ من میام! من پیشتم، نترس، باشه؟

لبخندی بی‌جان لبش را تسخیر کرد. قلبش بی‌تاب شده بود. صاحبِ این صدا را در کنارِ خودش می‌خواست، اما نه حالا! الان نباید به این‌جا می‌آمد، الان وقتش نبود.

-من خوبم، نیاز به کمک تو هم ندارم! مگه گربه‌ست بترسم؟

بغض به گلویش چنگ زد. با سر، موبایل را به سمت زمین پرت کرد تا هانا آن را ببرد، اما محراب بی‌خیال نمی‌شد.

-برام گربه هست یا نیست مهم نیست، من میام، فقط یکم تحمل کن، به‌خدا میام، نمی‌ذارم بلایی…

هانا در همان لحظه موبایل را زیر پایش له کرد و اجازه‌ی بقیه‌ی مکالمه را به محراب نداد.

-مثلاً می‌خوای بگی خیلی عاشقی که گفتی نیاد؟

تنهِ کلامِ هانا را آدم حساب نکرد. تنها پلک‌هایش را برهم فشرد تا گریه نکند. الان باید قوی می‌ماند. یک‌بار برای همیشه باید می‌فهمید چه اتفاقاتی افتاده است.

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

.

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت صد و دوم»

***

تقلاهایش را برای حرف زدن آغاز کرد. با آن پارچه‌ی دورِ دهانش، نفس کشیدن هم دشوار بود، چه برسد به حرف زدن! خشم از چشمانش می‌ریخت. خود را تکان می‌داد تا دست‌وپاهایش را باز کند و به سمتِ مردِ خونسردِ مقابلش حمله‌ور شود.

-اوم… اوم…

به‌جز صداهایی نامفهوم، چیزی به گوش نمی‌رسید. زانوهایش از سابیده شدن بر سطحِ بتنیِ زمین می‌سوخت، اما دست از تکاپو برنمی‌داشت. مرد لبخندی کم‌جان بر لبش نشاند و دست‌به‌سینه به تقلاهای دخترک چشم دوخت.

-حالت چطوره دخترعمو؟

اوق زد! از شنیدنِ واژه‌ی «دخترعمو» جان از تنش رفت و عرق سرد به گودیِ کمرش نشست. در چند ساعتی که کنجِ اتاق ناله می‌کرد، تنها آرزویش این بود که این قسمتِ ماجرا کابوسی بیش نباشد. مگر می‌شد؟ چطور می‌شد؟ چرا او؟ چرا بامداد؟

-خودت رو اذیت نکن، این‌جوری بیشتر زانوهات رو زخمی می‌کنی!

از حالتِ چهارزانو کج شد. تعادل نداشت، سرش گیج می‌رفت. دیدنِ چهره‌ی پر از خباثتِ بامداد را نمی‌توانست تحمل کند.

-حرف نمی‌تونی بزنی، نه؟

سپس با قدم‌های بلند، خود را به دخترکِ درددیده رساند و جلویش زانو زد.

-الان درستش می‌کنم.

دستش را به پشتِ سرش برد و گره‌ی دستمال را شل کرد. دستمال از صورتش سر خورد و دورِ گردنش افتاد. بامداد کمی عقب رفت تا صورتش را خوب ببیند.

-چیه؟ الان چرا ساکت شدی؟ حرف بزن، داد بزن، دوست دارم تقلا کنی، خوشم میاد.

آب‌دهانش را جمع کرد و با تمام قدرت، تُفی به سمتِ بامداد پرتاب کرد. نفرت در چشمانش جولان می‌داد.

-پست‌فطرت!

بامداد خندید. همه‌چیز شبیهِ سناریوی یک سریالِ دارک و دور از ذهن بود. خنده‌ی بامداد کش پیدا کرد، آن‌قدر که تبدیل به قهقهه شد. چانه‌ی روشنا از بغض و تنفر می‌لرزید. از آن قهقهه، تنها پوزخندِ کنجِ لبانش برجای ماند. تا به حال پوزخندِ بامداد را دیده بود؟

-پست‌فطرت؟ چی‌کارت کردم؟ لباسِ تنت رو در آوردم؟ کاری باهات کردم؟ ولی می‌دونی داداشِ تو با من چی‌کار کرد؟

صورتش را به صورتِ روشنا نزدیک کرد. شاید سه سانت با هم فاصله داشتند، شاید هم کمتر!

-خواهرم، همه‌کسم، به خاطر داداشِ بی‌ناموسِ تو از خونه فراری شد! به خاطر اون مجبور شد زنِ اون پیرمردِ بی‌همه‌چیز بشه، می‌دونی چرا؟

از چشمانِ بامداد خون فواره می‌زد. کنترلِ لحنِ هیستریکش دستِ خودش نبود. انگار به آن روز و آن صحنه برگشته بود.

-بپرس چرا!

فریادش گوشِ روشنا را کر کرد. بی‌اختیار پلک‌هایش را بر هم فشرد. نفس هم نکشید. برای بامداد، ترسِ دخترک کافی بود. پوزخندش پررنگ‌تر از قبل شد.

-چون داداشت به دخترعموی خودش رحم نکرد! در جوابِ عشقِ خواهرم، عشق و حالش رو کرد و تموم.

گوش‌های روشنا کر شده بود. نمی‌خواست چرندیاتِ بامداد را بشنود. نمی‌خواست بداند بامداد برای چه با دیاکو مشکل دارد.

-این چرندیات چیه؟

چرا صدایش ان‌قدر می‌لرزید؟ او که می‌دانست این‌ها حقیقت ندارد!

-مثل کبک سرت رو نکن تو برف!

باز هم نعره‌ی بامداد بود که شانه‌ی روشنا را پراند.

-بهت از همیشه نزدیک‌تر شدم، می‌خواستم عاشقم بشی! می‌خواستم بهم دل ببندی و بعد با یه بچه بفرستمت بغلِ اون داداشِ احمقت. باید دردی که من کشیدم رو می‌کشید.

جوششِ اشک را حس کرد. چشمانش می‌سوخت، لبش خشک شده بود. همه‌ی اتاق دورِ سرش می‌چرخید. دیده‌اش کم‌کم تاریک‌تر از قبل شد و با صورت پخشِ زمین شد.

 

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت صد و سوم»

چند بار بعد از آن بی‌هوش شد و به هوش آمد. به یاد ندارد! فقط هر بار که چشم باز می‌کرد و می‌دید در آن اتاقِ جهنمی حبس شد، راه حیات را فراموش می‌کرد و نفس کم می‌آورد. باید باور می‌کرد که تمام این اتفاقات حقیقت است. بامداد دیگر سراغش نیامد، اما هانا هر سری به او می‌رسید، چشمک می‌زد و نجوا می‌کرد:

«چطوری عروس‌خانم؟ آماده‌ی عروس شدن هستی یا نه؟»

این جمله چهارستون بدنش را به لرزه درمی‌آورد. بارها سعی می‌کرد با فریاد و ناله پیامی را به گوش بقیه برساند، اما انگار بی‌نتیجه بود، کسی قصد کمک به او را نداشت. خبری از مهراد یا حامد هم نبود، هیچ‌کدامشان یک‌بار هم سراغی از روشنا نگرفته بودند. هیچ‌چیز طوری که قرار بر پیش‌روی بود، پیش نمی‌رفت. بالاخره پس از دقایق، شاید هم ساعت‌ها، بامداد با چند غولِ بیابانی وارد اتاق شد. روشنا فوراً سرش را چرخاند تا آن چشمانِ نفرت‌بار را مشاهده نکند، عادت نداشت او را بدین شکل ببیند.

-اگه دستشویی لازم داری برو، بعدش باید برم یه اتاق دیگه!

نیاز داشت، اما نمی‌خواست آن اتاقِ نم‌بسته را ترک کند، تختِ کثیف و زمینِ سفتش را به اتاقی که قرار بود بامداد هم‌مسیرش باشد، ترجیح می‌داد.

-نیاز ندارم.

هنوز به صدای شکسته‌اش عادت نکرده بود، هر بار حرفی می‌زد، از لحنِ گرفته‌اش می‌ترسید.

-پس بلندش کنین، ببرینش!

مردهای غول‌پیکر به سمتش آمدند، نایی برای تقلا نداشت، نخوردنِ غذا جانش را گرفته بود. هر کدام زیر یک بازویش را گرفتند و او را همانند گوسفند به سلاخ‌خانه بردند. کاملاً هوشیار نبود تا آن خانه‌ی قدیمی را کاوش کند. او را از اتاق بیرون کشیدند و به سوی اتاقِ روبه‌رو بردند، لحظه‌ی آخر چشمانی آشنا از گوشه‌ی چشمش رد شد و نام یک نفر را در ذهنش پررنگ کرد. «حامد»

دیدنِ تختِ دونفره‌ی وسط اتاق همان مقدار جانِ اندک را از تنش ربود، مانند اعدامی که به سوی طنابِ دار می‌برندش، به دست‌وپا زدن افتاد.

-نه، نه!

جیغ‌هایش گلویش را آزرد، علی‌رغمِ تقلایش، مردها او را به تخت بستند، برای بامداد سری تکان دادند و اتاق را ترک کردند. از تکاپوی روشنا صدای جیغ زدنِ تخت هم درآمد. بامداد در سکوت و لذت به حرکاتش زل زده بود و تکان نمی‌خورد.

-نه، خواهش می‌کنم، التماست می‌کنم! این کارو با من نکن، من که نکردم… من… من چه… چه… گناهی کردم… توروخدا جون مادرت… تورو به هرکی می‌پرستی… نکن… نیا… جلو… جلو نیا!

هر قدمی که بامداد به سمتش برمی‌داشت، فریادهای توأم با بغضِ روشنا را به دنبال داشت. چشمانش را بست، نمی‌خواست این صحنه‌ی خفت‌بار را ببیند. تاب نمی‌آورد، هرچه را تحمل می‌کرد، این یک مورد را نمی‌توانست طاقت بیاورد. از شوک، حتی گریه‌اش هم نمی‌گرفت.

-چقدر وول می‌خوری؟

صدای بامداد از نزدیک، سریعاً پلکش را از هم گشود، تکان خوردن بی‌فایده بود، اما مگر می‌شد آرام بگیرد؟

-هرچی سخت بگیری، من بیشتر خوشم میاد!

این مردِ نفرت‌انگیز را نمی‌شناخت! لبخندِ کریهِ کنار لبش برایش غریب بود. بامداد دکمه‌ی بالای پیراهنش را باز کرد. کاش خدا همین لحظه جانش را می‌گرفت، کاش همین لحظه از آسمان رعدوبرق می‌زد و او را خشک می‌کرد. دندان‌هایش شروع به لرزیدن کردند، دیگر تمام بود! همه‌چیز بر باد رفت.

 

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و چهارم»

در واپسین لحظات، صدای نعره، بامداد را مجبور کرد دست از حرکت بکشد. ابتدا مطمئن نبود که درست شنیده است، تا این‌که فریادها بالا گرفت. «پوف»ی از دهانش خارج کرد و خیمه‌اش را از روی روشنا برداشت. لباس‌های درآورده‌اش را سریع پوشید، ضربه‌ای به بازوی دخترک خشک‌شده‌ی مقابلش زد و با لحنی چندش‌آور زمزمه کرد:

-برمی‌گردم.

سپس به‌سرعت روشنای مبهوت را در اتاق تنها گذاشت. فکِ روشنا لرزیدن را آغاز کرد. بلاهایی که در این خانه‌ی کذایی بر سرش آمده بود، یکی‌یکی از جلوی چشمانش گذشتند. اسید معده تا گلویش بالا آمد، همان‌جا اوق زد. چیزی نخورده بود که بالا بیاورد، پس جانش را بالا آورد. اشک‌ها باز هم راه خودشان را پیدا کردند، این‌بار مانند ابر زمستانی گریست؛ پر از خشم و درد! دستانش را محکم تکان داد، قصد داشت بازشان کند. هیستریک‌وار تکانشان می‌داد، اما بی‌فایده بود.

چشم چرخاند تا شیء تیزی را پیدا کند. دیدش تار شده بود، هیچ اثری از چاقو یا وسیله‌ی تیزی در آن اتاق نبود؛ تنها یک تخت دونفره و یک میز کوچک که روی آن لیوانی آب قرار داشت! برای یک لحظه چشمش دوباره به میز افتاد.

خودش را به سمت میز کشید، سعی کرد با انگشتانش به لیوان ضربه بزند.

-دستم نمی‌رسه، خدا!

باز هم دست از تلاش برنداشت. همهمه‌های بیرون اتاق بالا گرفته بود، می‌ترسید هرچه سریع‌تر بامداد برگردد. باید قبل از برگشت او کاری می‌کرد. انگشت اشاره‌اش به لیوان برخورد کرد و لرزشی ریز به آن داد. طناب دستش را زخم کرده بود.

-تق!

ضربه‌ی نهایی، لیوان را به دیوار کوبید و صد تکه کرد. خوشبختانه سروصدای بیرون اتاق مانع شنیده شدن صدا می‌شد. دستش کمی زخم شده بود، اما در آن شرایط هیچ‌چیز جز آزادی برایش مهم نبود! باید به هدفش می‌رسید.

با خرده‌شیشه‌ای، طناب دستش را باز کرد و بعد به سراغ پاهایش رفت. خون از دستش می‌چکید. تکه‌ای از پایین مانتویش را برید و دور دستش پیچید. دو طرف مانتویش را جمع کرد تا جای دکمه‌های پاره‌شده را جبران کند. لنگ‌زنان خودش را به در رساند. حتی نمی‌دانست کجا، ولی باید می‌رفت!

***

بامداد از سالن اصلی خارج شد و به سمت قسمت پرسروصدا دوید. سه نفر مردی را گرفته بودند که با وجود دست‌های بسته، هنوز تقلا می‌کرد. پیراهنش از چند جا پاره شده بود و خون از گوشه‌ی لبش می‌چکید.

-کجاست؟ اون کجاست؟

با هر فریاد، رگ گردنش برآمده می‌شد، به‌طوری که هر لحظه امکان ترکیدنش بود. مهراد دست‌به‌سینه شد و با کنجکاوی به مرد زل زد.

-بررسیش کردین چیزی همراهش نباشه؟

مخاطبش مردانش بودند، اما نگاهش حتی یک لحظه از مرد سرکش برداشته نمی‌شد.

-بله آقا، جز موبایلش هیچی نداشت که آش و لاشش کردیم!

بامداد خودش را به مهراد رساند و در کنارش قرار گرفت.

-چه خبره؟

محراب باز هم فریادی کشید و فحش‌های رکیک نثارشان کرد.

-می‌خوام ببینمش، مگه نگفتی بدون هیچ‌کس بیام این‌جا! بیارش! باید ببینمش.

اخم‌های بامداد در هم رفت. مهراد چند قدم به سمت محراب برداشت و درست در مقابلش ایستاد. افرادش آماده بودند تا در صورت بروز هر اتفاقی، محراب را آش و لاش کنند.

-شرط دارم!

محراب باز خودش را تکان داد تا شاید بتواند رها شود و گردن این مردِ بی‌همه‌چیز را بشکند.

-حرومزاده، اگه مردی با من طرف شو، بذار اون دختر بره!

کج‌خندی بر لب مهراد نشست. روی زانویش خم شد تا با محراب هم‌تراز شود.

-فکر کردی دعوتت کردم این‌جا که باهات معامله کنم؟

چند لحظه نگاهش کرد، بعد آرام ادامه داد:

-نباید دل می‌دادی، امیرحسین فرجی! چیزی که می‌خواستم رو خودت بهم دادی.

نفرت درون چشمان خسته‌اش فریاد می‌زد.

-چی می‌خوای مهراد، چی می‌خوای؟

«چی می‌خوای» آخر گوش فلک را کر کرد. بر رفتار و تن صدایش تسلط نداشت.

مهراد لبخندش را عمیق‌تر کرد.

-وکیلم داره میاد، هرچی از بابام داری رو بزن به نامم…

مکثی کرد و با لحنی سرد ادامه داد:

-اون وقت، شاید بذارم سالم از این‌جا بره!

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و پنجم»

صدایی از سمت محراب بلند نشد. سرش را پایین انداخت. دستش در گروِ طناب، مشت شد. دندان‌هایش را روی هم می‌سابید و رگِ شقیقه‌اش نبض می‌زد.

-اول ببینمش!

خنده بر لبِ مهراد جان گرفت، بعد تبدیل به قهقهه شد.

-همین رو می‌خواستم! می‌خواستم این‌جوری به فلاکت بیفتی. برای همین تو رو با اون دختر تنها کردم. فکر نمی‌کردم ان‌قدر راحت و سریع پیش بره… عالیه.

سپس اشاره‌ای به افرادش زد تا روشنا را بیاورند؛ اما هنوز آرام نگرفته بود، پس زهرش را ریخت!

-هی بامداد، با دختره خوش گذشت؟ خط و خش که نداشت؟

گردن محراب آن‌قدر سریع بالا آمد که صدای قلنجش در حیاط پیچید. نگاهِ ماتش، اول مهراد را نشانه گرفت و بعد روی بامدادِ عبوس قفل شد. مردمک‌هایش بی‌قرار میان آن دو می‌دویدند؛ انگار عقلش از باور آن چند جمله عاجز مانده بود.

-نه!

کلمه به‌سختی از میان دندان‌های قفل‌شده‌اش بیرون خزید.

-دروغ می‌گی…

نفسش سنگین شده بود. فکش آن‌قدر روی هم فشرده می‌شد که صدای ساییده شدن دندان‌هایش به گوش می‌رسید.

-دروغ می‌گی، حرومزاده!

ناگهان با تمام توان خودش را به سمت بامداد پرتاب کرد. طناب دور مچ‌هایش کشیده شد و پوستش را شکافت، اما انگار هیچ دردی را حس نمی‌کرد.

-چه بلایی سرش اومده؟ جواب بده!

فریادش حیاط را لرزاند.

چهار مرد به جانش افتادند تا مهارش کنند، اما هرچه بیشتر نگهش می‌داشتند، دیوانه‌تر تقلا می‌کرد. رگ‌های گردنش از شدت فشار بیرون زده بودند و چشمانش، سرخ و خون‌گرفته، فقط بامداد را می‌دیدند.

-جوابمو بده، بی‌همه‌چیز!

صدایش شکست.

-با روشنا چیکار کردی؟

این بار دیگر فریاد نبود؛ التماس مردی بود که از شنیدن جواب می‌ترسید.

اشک در چشمانش جمع نشده بود، اما درد، تک‌تک عضلات صورتش را در هم کوبیده بود. نفس‌های بریده‌اش شبیه ناله از سینه بیرون می‌آمد.

-امکان نداره!

برای اولین بار، درماندگی از صدایش می‌بارید.

-چیکارش کردی؟

مهراد با لذت به چهره‌ی ازهم‌پاشیده‌ی محراب خیره شد. لبخندش ذره‌ذره کش آمد.

-بامداد باهاش کارِ ناتموم داشت، من فقط شرایطش رو فراهم کردم.

محراب باز خودش را جلو کشید. طناب دور مچ‌هایش بیشتر در گوشتش فرو رفت، اما حتی پلکی هم نزد.

بامداد نگاهش را از او دزدید. سکوتش، خشم محراب را شعله‌ورتر کرد.

-بی‌همه‌چیز، عوضی، چرا؟ مگه نگفتم دستتون بهش بخوره، می‌کشمتون؟ نگفتم؟

 

 

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و ششم»

مهراد تا زمانی که روشنا را بیاورند، فرصتی به دست آورد تا نفرتش را نسبت به محراب بروز دهد.

-سخته چیزی که مالِ توعه، بشه مالِ یکی دیگه، نه؟ اون هم کسی که نباید هیچ سهمی ازش داشته باشه!

قدم برمی‌داشت و حرف می‌زد. عقده‌ی چندین ساله‌اش تازه سر باز کرده بود.

-تو اومدی همه‌چیو از من گرفتی! پدرم، اموالم، محبتی که بهم می‌شد… شدی دوردونه‌ی اون خونه. انگار تو پسرِ سیروس محمدپناه بودی و من یه بچه از تهِ جوب!

محراب دندان‌قروچه کرد و چشم به ورودی خانه دوخت. اهدافِ مهراد برایش کوچک‌ترین ارزشی نداشت؛ فقط منتظر آمدن دختر موفرفری با آن چشمان همیشه خندان و رفتار دست‌وپاچلفتی بود.

-ازت متنفر بودم. وقتی بابا مرد و وصیت‌نامه‌اش رو آوردن، درد اصلی بهم وارد شد! منی که پسرِ خودش بودم، کل سهمم شد یک‌سومِ یک کارخونه‌ی فکسنی؛ تویی که هیچی نبودی، شدی وارث محمدپناه‌ها!

چرا نمی‌آوردنش؟ چرا ان‌قدر دیر کرده بودند؟ نکند واقعاً… واقعاً… نه، امکان نداشت! روشنا قطعاً زنده و سرحال بود. این افکار مزخرف چه بود که او را می‌درید؟

-سال‌ها نقشه‌های مختلف کشیدم. دخترای مختلف فرستادم تو زندگیت تا ازت بکنن، گولت بزنن، از خود بی‌خودت کنن؛ تو نم پس ندادی! تا روزی که دخترِ شایگان اومد خونمون.

اسمِ «دختر شایگان» گوشش را تیز کرد. بالاخره به مهراد چشم دوخت، اما مهراد دیگر در این دنیا نبود.

-می‌شناختمش! کسی که یک زمان همکارِ پدرم بود تا اموال پدرت رو بالا بکشن! شنیدی؟ اون کارخونه‌ای که بابام داده بهم، مالِ بابای تو بود!

دیوانه شده بود. انگار مرور خاطرات، همه‌چیز را دوباره برایش زنده کرده بود. به سمت محراب دوید و یقه‌اش را گرفت.

-ازش کمک خواستم. اون بی‌همه‌چیز هم در ازای پول، دخترش رو فروخت! قرار شد شما رو با هم تنها بذاره. دیر یا زود همه‌چیز طبق خواسته‌ی من پیش می‌رفت؛ مثل الان شیفته‌اش می‌شدی و همه‌چیزو براش فدا می‌کردی!

خنده‌ای از سرِ جنون بر لبش نشست. شقیقه‌های محراب نبض زد. حالا کلِ ماجرا را با صراحت می‌دانست، اما چرا دیگر نقشه، مال و اموال برایش ارزش نداشت؟ چرا روشنا را نمی‌آوردند؟

-چیه؟ داری می‌میری، نه؟ این‌که بازیت دادم؟ درد می‌کشی؟

قبل از آن‌که محراب نگاهِ خشمگینش را به او بدوزد، چند مرد از سالن اصلی به حیاط آمدند. چشمانِ همه‌ی آن‌ها از ترس گرد شده بود، اما چرا باز خبری از دختر نبود؟ روشنا کجاست؟

یکی از آن‌ها سرش را پایین انداخت و در کنار مهراد قرار گرفت.

مهراد بدون این‌که نگاهش کند، از لای دندان‌هایش غرید:

-گفتم دختره رو بیار.

نفس مرد بالا نمی‌آمد و رنگ از چهره‌اش پریده بود.

-آقا… اتاق خالیه.

لبخند محو روی لب مهراد آرام‌آرام از بین رفت.

-چی؟

مرد آب دهانش را قورت داد.

-نیست… فقط یه کم طناب پاره و…

سیلی سنگینی اجازه‌ی ادامه‌ی حرف زدن را از مرد گرفت و او را به زمین انداخت. مهراد به بقیه‌ی افراد نگاه کرد و فریاد زد:

-دختره کجاست؟

سکوتی سنگین روی حیاط افتاد؛ آن‌قدر سنگین که صدای نفس‌های بریده‌ی محراب هم شنیده می‌شد.

بامداد رنگ باخت و با شوک، اتفاقِ افتاده را تحلیل می‌کرد. مهراد یقه‌ی شخصِ دیگری را گرفت و جلوی صورتش طغیان کرد:

-دختره کو؟ ها!

-به خدا همه‌جا رو گشتیم… نیست.

مهراد با خشونت او را به زمین پرت کرد، زیر لب ناسزایی گفت و بدون لحظه‌ای مکث به سمت ساختمان دوید. برای اولین بار، آن آرامش ساختگی از چهره‌اش کنار رفت. چیزی در نگاهش تغییر کرده بود؛ چیزی شبیه خشم.

بامداد به خود آمد و پشت سرش به راه افتاد.

اما محراب…

همان‌جا نشست.

انگار تمام صداهای اطراف برایش خاموش شده بودند. فقط یک جمله در ذهنش تکرار می‌شد.

نیست…

روشنا نیست.

 

 

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و هفتم»

بامداد وارد اتاقی شد که تا چند دقیقه‌ی پیش شاهد تقلاهای روشنا بود. مهراد هم به تبعیت از او وارد شد. نگاهش روی تکه‌های طناب افتاد. چند قدم جلو رفت و خم شد. تکه‌ای از طناب را از روی زمین برداشت و میان انگشتانش فشرد.

هنوز گرمای خونِ روشنا روی آن باقی مانده بود. چند ثانیه فقط به آن خیره ماند.

نه! امکان نداشت.

مشتش دور طناب محکم‌تر شد. رگ‌های دستش بیرون زدند. با تمام انرژی‌اش فریاد زد:

-پیداش کنین!

صدایش تمام ساختمان را لرزاند.

-همه‌جا رو بگردین! نمی‌تونه دور شده باشه!

افرادش دوباره پراکنده شدند. اتاق‌ها، راهروها، انبار قدیمی… هیچ‌جا اثری از روشنا نبود.

بامداد کنار درِ اتاق خشکش زده بود. دختری که رنگ به صورت نداشت و تمام اجزای بدنش از بی‌حالی می‌لرزیدند، چطور توانسته بود فرار کند؟

مهراد هم شروع به کنکاش کرد. ذهنش فقط یک سؤال را تکرار می‌کرد.

چطور؟

چطور توانسته بود؟

همین که خواست به سوی اتاقی دیگر برود، صدایی از بیرون ساختمان بلند شد.

صدایی که تمام وجودش را منجمد کرد.

همه ساکت شدند.

بامداد آرام سرش را به سمت پنجره چرخاند. نورهای قرمز و آبی روی دیوارهای کارخانه افتاده بود. مهراد چند قدم به سمت پنجره رفت.

-پلیس!

صدای بلندگو از بیرون پیچید:

-نیروی انتظامی هستیم! ساختمان در محاصره است! همه‌ی افراد داخل، دست‌هاشون رو بالا ببرن و از ساختمان خارج بشن!

چند نفر از افراد مهراد با نگرانی به هم نگاه کردند.

دستِ مهراد مشت شد.

تمام نقشه‌ای که سال‌ها برایش صبر کرده بود…

در چند دقیقه داشت فرو می‌ریخت.

صدای ضربه به درِ اصلی بلند شد.

-در رو باز کنین!

نگاهِ مهراد به مردی افتاد که حالا طناب‌های دستش را باز کرده بودند و مأموران پلیس او را تحت نظر داشتند. مرد به محض آزادی، دورِ خودش چرخید و حیاط را زیر و رو کرد.

چشم از او برداشت و زیر لب زمزمه کرد:

-از اینجا می‌ریم.

بامداد شتاب‌زده اخم‌هایش را درهم کشید.

-کجا؟

مهراد جواب نداد. فقط مشتِ سفیدشده‌اش را باز کرد و به سمت خروجی پشتی حرکت کرد.

اما دیگر وقتی نبود.

صدای قدم‌های زیاد از اطراف ساختمان می‌آمد.

راه فرار بسته شده بود!

 

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و نهم» 

“فلش بک” 

«روز دزیده شدن روشنا» 

 

موبایل را با همه‌ی توان به سمت بابک پرتاب کرد، وسایلِ روی میز را با همه‌ی قوا به پایین ریخت و نعره‌اش چهارستونِ اتاق را لرزاند.

-گفتم نکنیم، گفتم اون‌ها حرومزاده‌تر از این حرفان! منِ احمق چرا به حرفِ تو گوش کردم؟

مجسمه‌ای را که گوشه‌ی اتاق بود، به سمت درِ سبزرنگ سوق داد که با صدای بدی شکست. همه در شوکِ حرکاتِ محراب بودند و نمی‌توانستند از جایشان تکان بخورند. قطرات خون از دستش جاری شدند، اما هنوز آرام نگرفته بود. خود را به بهرام، پشتِ سیستم، رساند و با لگد صندلی‌اش را به عقب هل داد. حالا نوبتِ یقه‌اش بود که اسیرِ دستانِ زخمیِ محراب شود.

-توعه، عوضی! مگه نگفتی می‌شه از اون روش ردیابی‌ش کرد؟ چرا ردیاب کار نمی‌کنه، ها؟ حتی از گوشی هم ردیابیش نکردین، به چه دردی می‌خورین شما؟

بابک بالاخره تعادلِ خود را به دست آورد، به سمت محراب پرید و او را از بهرامِ ساکت و ناراحت جدا کرد.

شانه‌هایش را پیاپی تکان داد و جلوی صورتش داد زد:

-بسه، الان با این حرف‌ها می‌تونیم نجاتش بدیم؟

چشمِ محراب همچنان دنبالِ بهرام بود. او هم از خجالت سرش را پایین انداخت و سکوت را ترجیح داد.

محراب نیشخندی بر لبش کاشت و با تُنِ صدایی نرم بابک را توبیخ کرد:

-سوگند الان اون‌جا بود، همینو می‌گفتی؟

بعد سرش را به‌آرامی به سمت چشم‌های آتشینِ بابک روانه کرد. بابک به نفس‌نفس افتاد و بی‌فکر فریاد زد:

-اون زنمه! حالیته؟

محراب دستِ بابک را از روی شانه‌هایش کنار زد و در یک سانتی‌متریِ صورتش قرار گرفت. پوزخندش هر لحظه غلیظ‌تر از قبل می‌شد.

-ناموسِ تو، ناموسه! ناموسِ یکی دیگه، ناموس نیست؟

بابک و بهرام هیچ‌کدام در جوابِ محراب نفس هم نکشیدند. محراب تفی بر زمین انداخت و از کنارشان گذشت.

-من خودم پیداش می‌کنم!

سپس از اتاقِ مخفیِ بهرام بیرون زد و از زیرزمین به بالا دوید، خود را درونِ خیابان انداخت. چند بار دورِ خودش چرخید. مغزش به او پاسخ نمی‌داد که در این شرایط باید چه کار کند. یادِ روزِ افتتاحیه افتاد؛ آن روزِ لعنتی که استارتِ همه‌چیز را به دنبال داشت!

روشنا جلوی چشمانش قرار گرفت. آن نگاهِ پر از تردید را خوب به یاد داشت، آن ترسِ نشسته در صدایش، هنگامِ پرسیدنِ سؤالش را خوب به خاطر داشت.

-چیزایی که ذهنت رو درگیر کرده، مربوط به این کارخونه‌ست؟

به یاد داشت که چگونه اخمی نثارش کرد و به او توپید:

-چه فرقی به حالِ تو می‌کنه؟

از این‌که او را در کنارِ آن مرد دیده بود، همچنان دلِ خوشی نداشت، حتی اگر آن مرد پسرعمویش باشد!

-اگه درباره‌ی کارخونه‌ست، باید یک چیزی بهت بگم!

در چشمانش ترس، دودلی و غم جولان می‌داد. با این‌که محراب خواست راهش را کج کند و برود، درباره‌ی هانا به او گفت. تمامِ داستانی را که به نظر تخیلی می‌آمد، بر زبان آورد. لحظه‌به‌لحظه اتاق برای محراب تیره‌تر شد. مگر می‌شد نامِ «محمود فرجی» بیاید و چهارستونِ بدنش نلرزد؟

-چیزِ مهمی نیست، خودت رو درگیرش نکن! فعلاً بیا، باید برسونمت خوابگاه.

سرش تیر کشید، چشمانش تیک می‌زد، بر پاهایش تسلط نداشت. هر لحظه کوچه دورِ سرش می‌چرخید. آسفالتِ کوچه خیلی نرم او را در آغوش گرفت و با زانو بر زمین افتاد.

او می‌دانست حامد به این راحتی‌ها گول نمی‌خورد، چرا حرفِ بابک را گوش کرد؟ خدایا، حالا باید چگونه روشنا را از چنگالشان بیرون می‌کشید؟ 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و دهم»

ناگهان لامپی بالای سرش روشن شد. فوراً به داخل ساختمان دوید و در را با شتاب باز کرد.

-من می‌رم اون‌جا!

بابک و بهرام که مشغول صحبت بودند، با فریاد ناگهانی محراب از جا پریدند و متعجب به او زل زدند.

بابک زودتر خودش را جمع کرد و با ابروهای درهم‌کشیده غر زد:

-بچه‌بازی درنیار، محراب! بذار فکر کنیم ببینیم چیکار باید بکنیم.

اصلاً کلام بابک برایش مهم نبود. رو به بهرام کرد و پشتِ سرِ هم کلماتِ ذهنش را به زبان آورد.

-همون شنودی که به روشنا وصل کردیم، به من وصل کن!

اخمِ بابک به بهرام هم منتقل شد. به پشتی صندلیِ چرخ‌دارش تکیه زد.

-وقتی برای روشنا هیچ‌کدوم کار نمی‌کنه، چطوری مطمئن بشیم که برای تو کار می‌کنه؟

چاره‌ای نبود. باید می‌رفت. تنها کسی که در ازای آزادی روشنا می‌خواستند، او بود.

-اونا منو می‌خوان، بهرام. تنها راهی که بفهمیم کجاست، همینه! گوشیم رو ازم می‌گیرن؛ اگه بشه ردیابی بهش وصل شه که تو چشم نباشه، می‌تونیم بفهمیم کجاست.

این‌بار بابک مداخله کرد:

-خودت تازه داشتی منو می‌کشتی که نقشه‌ی چرتی برای روشنا کشیدم!

محراب سرش را به چپ و راست تکان داد. اصلاً حوصله‌ی بحث با آن دو نفر را نداشت، ولی کار دیگری هم از دستش برنمی‌آمد.

-ما به روشنا ردیاب نزدیم، فقط ماشین رو ردیابی می‌کردیم. چرا؟

بابک بدون فکر گفت:

-چون فکر نمی‌کردیم بخوان بدزدنش و از بین اون همه آدمِ ما، فرار کنن!

بهرام متفکر به محراب زل زد و طوری که انگار با خودش صحبت می‌کند، لب زد:

-الان می‌دونیم که تو قراره بری اون‌جا، پس ردیابی می‌ذاریم که کسی نفهمه کجاست.

هر سه به هم زل زدند.

کم‌کم لبخندی روی لبانِ بهرام نشست؛ لبخندی محو، اما کافی بود تا نشان دهد نقشه‌ای در ذهنش شکل گرفته است.

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و یازدهم»

«روز حادثه»

مهراد، بامداد و تمام افرادشان با دستبند نقره‌ای بر دست، از خانه بیرون آمدند. پلیس کل خانه را محاصره کرده بود. بابک و بهرام با ماشین شخصی خود به صحنه‌ی حادثه رسیدند. محراب شوکه از جایش برخاست و به سمت خانه دوید. جلوی در ایستاد و به خانه‌ی خالی از وسایل زل زد.

-روشنا؟

صدایش در خانه پیچید. دوباره تلاش کرد:

-روشنا؟

این‌بار صدایش لرزش داشت. مأمور پلیس از اتاق روبه‌رویش بیرون آمد. کم‌کم همه‌ی افراد حاضر از خانه به سمت خروجی آمدند.

-خانمی که گزارش مفقود شدنش رو ثبت کردین، این‌جا نیست. لطفاً با خانوادش تماس بگیرین تا بیان و گزارش مفقودی رو تکمیل کنن. ما هم پیگیری و بازجویی‌های لازم رو انجام می‌دیم.

 

مخاطب مأمور، بابک و بهرام بودند که پشت سر محراب، شوکه ایستاده بودند. اما محراب انگار حرف مرد را نشنید. به سمت خانه هجوم برد. تک‌تک درِ اتاق‌ها را باز کرد، در راهرو دوید و فریاد زد:

-کجایی؟ اومدم دنبالت! مگه نگفتم صبر کن!

مأموری جلویش ایستاد و با لحنی ترحم‌آمیز لب زد:

-شما باید با ما بیاید.

مأمور را کنار زد و دور خودش چرخید. بابک خود را به او رساند و سرش را پایین انداخت.

-پیدا می‌شه داداش!

او را هم کنار زد و به سمت بیرون خانه دوید. باید محوطه‌ی کنار خانه را هم وارسی می‌کرد. روشنا قطعاً همین اطراف بود. آن‌ها بلایی سرش نیاورده بودند! خودش صدایش را شنیده بود!

پشت خانه صحرایی بزرگ قرار داشت که حالا رو به تاریکی می‌رفت، اما محراب دست‌بردار نبود. با بدنی بی‌جان، به علت کتک‌هایی که از افراد مهراد خورده بود، به سوی جنگل روانه شد.

-روشنا؟ کجایی؟ منم! اومدم، می‌شنوی؟ اومدم!

پاهایش دیگر توان تحمل وزنش را نداشتند. بر زمینِ پر از خاک افتاد.اشک بی‌اجازه چشم‌هایش را پر کرد

-نباید می‌فرستادمت، نباید، نباید!

با مشت بر زمین کوبید، آن‌قدر کوبید تا دستانش سِر شدند. قلبش کندتر از همیشه می‌زد، چشمش می‌سوخت و سرش تیر می‌کشید. در یک تصمیم ناگهانی از جا پرید و عقب‌گرد کرد. مهراد می‌دانست! آن بی‌همه‌چیز می‌دانست روشنا کجاست. همه‌ی این‌ها نقشه‌اش بود. به سمت ماشین پلیسی که مهراد در آن قرار داشت پرید. مأمورها که انتظار حرکت ناگهانی او را نداشتند، مات و مبهوت به اتفاقاتِ در حال انجام زل زدند.

-کجاست؟ حرومزاده‌ی کثافت، اون کجاست؟ کجا قایمش کردی؟

بر شیشه‌ی ماشین می‌کوبید و فریاد سر می‌داد. هر ضربه را انگار به دل خودش می‌کوبید. پلیس‌ها به سمتش یورش بردند و او را عقب کشیدند.

-آقا، آروم باش! بیا عقب، وگرنه مجبور می‌شیم بازداشتت کنیم.

 

تقلا می‌کرد تا او را آزاد کنند.

-بزار گردنش رو بشکنم، بعد اعدامم کن اصلا!

 

هیچ‌کدام از این‌ها چیزی را تغییر نمی‌داد. نه فریادهایش، نه مشت‌هایی که بر شیشه می‌کوبید و نه تقلاهای بی‌ثمرش. حقیقت فقط یک چیز بود؛ هر کاری می‌کرد، روشنا نبود.

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و دوازدهم»

 

سیگارش را آتش زد و سرش را با دستِ آزادش اسیر کرد.

-بسه، خفمون کردی! قرار بود سیگارت رو ترک کنی، به سلامتی فندک رو ترک کردی؟

در جوابِ بابک، سرش را بالا نیاورد. تنها پُکی عمیق به لبه‌ی سیگار زد و دود را پس از چند ثانیه از حلقش خارج کرد.

-خدا رو خوش میاد ده ساعت بیام برات دستمال‌مالی کنم تا قانع شی یک مسافرت بیای باهامون؟ مردِ تنهای شب شدن هم لابد کلاس داره!

بعد صدایش را کلفت کرد و سعی کرد با لودگی حال‌وهوای محراب را عوض کند.

-من مردِ تنهای شبم، کل زندگی به چیزِ…

مابقی حرفش را با دیدن اخمِ محراب خورد. محراب چشم‌غره‌ای نثارش کرد و با خشمی که ماه‌ها رهایش نمی‌کرد، گفت:

-بابک، سرم درد می‌کنه، برو سرِ کارت!

خندید و چهار دست‌وپا به محراب نزدیک شد.

-مگه سرِ کاریم؟ الان تو اتاقِ توییم، فقط یک کار می‌تونم کنم!

سپس با شیطنت به او چشم دوخت و دستش را به سمت کشِ شلوارش برد. محراب باز هم به سیگارش پُک زد و این‌بار، پس از چند ثانیه، دودش را از حلقش بیرون داد. چشمش درگیر لپ‌تاپ روی پایش بود و حواسش جایی خیلی دورتر از این خوابگاه و این فضا!

-هی، بهم توجه نمی‌کنی‌ها! دوسم نداری، می‌دونستم!

بابک خفه نمی‌شد. تناژ صدای زنانه‌اش حتی پوزخند هم بر لبِ محراب نیاورد.

-می‌شه دو دقیقه بیخیال اون لپ‌تاپ بشی؟ دارم باهات حرف می‌زنم.

-حرف نمی‌زنی، چرت می‌گی!

لحن خشنِ محراب، بابک را ساکت نکرد.

-اِوا!

ایمیل آخر را زد و درِ لپ‌تاپ را بر تنه‌اش کوبید.

-قصد نداری بری پیشِ زنت؟

باز هم خنده بر لبش جان گرفت. همین که محراب بعد از شش ماه در برابر رفتارهایش عصبی می‌شد، کافی بود.

-نچ، اومدم پیشِ زن دومم یک حالی کنم امشب!

بر تختی که نشسته بود، این‌بار دراز کشید و دستش را بر پیشانی‌اش گذاشت. بابک هم به تبعیت از او، بر تشکی که کنار تخت انداخته بود، پخش شد و به سقف زل زد.

-نمی‌خوای یکم آدم بشی؟

مخاطبش محراب بود، اما انگار محراب قصد نداشت به خودش بگیرد و جوابی پس بدهد، پس خودِ بابک ادامه داد:

-شیش ماه گذشته!

-بیخیال چی بشم؟

جوابِ محراب، بابک را به سکوت وادار کرد. کج شد و در تاریکی، به هیکل لاغرِ مردی با آن حجم از اندوه چشم دوخت. او دیگر بوی عطر نمی‌داد؛ کسی که موهایش بلندتر از قبل و ریش‌هایش ارتفاع گرفته بودند. نبودِ شش‌ماهه‌ی روشنا او را به جنون کشیده بود. در ظاهر همه‌چیز مثل قبل بود، اما تنها بابک می‌فهمید محراب از قبل هم کم‌حرف‌تر شده است. حتی آن کج‌خنده‌های گاه‌به‌گاه هم بر لبش نمی‌نشست. دیگر به خانه نمی‌رفت و شب‌ها تنها در خوابگاهِ کارخانه سیگار دود می‌کرد.

-بیخیالِ گشتن دنبال اون دختر!

انگار سطلی پر از آبِ یخ بر سرش ریختند. چشمانش را باز نکرد، اما پلک‌هایش با حرف بابک لرزید.

-بیخیال شدم!

 

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و سیزدهم»

بابک به جای قبلش برگشت و طاق‌باز، دستش را زیر سرش گذاشت.

-اگه بی‌خیال شدی، حرفای سروان رو نگم برات.

از گوشه‌ی چشم، برخاستنِ مرد را دید. لبخندی کم‌جان بر لب‌هایش پدیدار شد. زیرِ نگاهِ مستقیمِ محراب له می‌شد، اما حرفی نمی‌زد. بالاخره دلش به رحم آمد و نجوا کرد:

-به لطف تو، ردِ حامد رو تونستن بزنن!

محراب فوراً از تخت بلند شد و صاف ایستاد.

-البته مطمئن نیستیم آدم‌ربایی کارِ اون بوده باشه!

برقِ امید در چشمانش نشسته بود که با حرف‌های ناامیدکننده‌ی بابک هم از بین نمی‌رفت.

-امیدوارم هم بتونیم هانا رو پیدا کنیم، هم…

مابقیِ حرفش را قورت داد؛ نمی‌خواست اسمِ دختر را جلوی محراب بیاورد. ماه‌ها بود که همه، آوردنِ اسمش را قدغن کرده بودند.

-سروان جمشیدی گفته بری دیدنش، من امروز برای همین اومدم و موندنی شدم.

محراب به سمت بابک رفت و بالای سرش ایستاد. بابک که در دنیای خودش بود، با دیدن او، سکته‌ی ناقص زد.

-یا ابوالفضلِ معصومه، چیه مثل عزرائیل معلق بالا سرِ من وایستادی؟

محراب چند ثانیه به او ثابت نگاه کرد و در نهایت به سمت کمدِ رنگ‌ورو‌رفته‌ی گوشه‌ی اتاق یورش برد، کاپشنی برداشت و به تن کرد. بابک که از واکنشِ ناگهانیِ محراب شوکه شده بود، از جا پرید و ماتش برد.

-چیکار داری می‌کنی؟

شلوارکِ مشکی‌اش را با شلوار جینِ مشکی عوض کرد و چنگی به سوئیچِ ماشینش زد.

-هی، محراب؟ چته؟ چرا رم کردی یهو؟

با گفتنِ هر کلمه، خود را به محراب نزدیک‌تر کرد، به‌طوری که این بار مقابلش قد علم کرده بود.

-برو کنار!

صدایی که از لای دندان‌های محراب درآمده بود، بابک را متعجب‌تر از قبل کرد.

-داداش، جن گرفتت؟

سپس چند بار بر صورتش فوت کرد و صلوات فرستاد. این لودگی‌های ذاتیِ بابک قطعاً محراب را قاتلش می‌کرد.

کفی به سینه‌ی بابک زد و او را از سرِ راهش کنار زد. در را باز کرد و خود را درون راهرو انداخت. قبل از بستنِ در، تنها لب زد:

-باید برم کلانتری!

بابک که دلش طاقت نیاورده بود محراب را تنها راهی کند، تنها کتش را به تن کرد و پشت سرش دوید.

-مگه سگ دنبالت کرده؟ احمق، ساعت دوازده‌شبه! الکی این ساعت بری اون‌جا چیکار کنی؟

محراب جوابش را نمی‌داد؛ تنها زیرِ بارانی که ساعت‌ها بود می‌بارید، می‌دوید.

-خدا… نفسم گرفت… چرا داری… پیاده… می‌دوی؟ خری؟… ماشین… اون… اون سمته!

فریادِ توأم با نفس‌نفسِ بابک محراب را به خود آورد. تازه فهمید از شدتِ هیجان، نفسش را حبس کرده است. ناگهانی هوای جمع‌شده در ریه‌هایش را بیرون داد و به سرفه افتاد. بابک که حالا به او رسیده بود، بر زانو خم شد و دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت. پشتِ سر هم نفسِ عمیق کشید تا بتواند به حیات برگردد.

-خدا… بی‌شوهرت کنه… مُردم… نفسم… خدا…

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و چهاردهم»

***

بابک خمیازه‌ای کشید و به مکالمه‌ای که بین آن دو رد و بدل می‌شد، گوش سپرد.

-آقای شاه‌نشین هنوز ایرانه. به لطف اطلاعاتی که تو برای ما فرستادی، یه‌سری شواهد پیدا کردیم که نشون می‌ده ممکنه به مازندران رفته باشه.

محراب نگاهش را به اتیکت روی لباس سروان دوخت.

«سهراب همتی»

سرش را بالا آورد و نگاهش را به چشمان عسلیِ سهراب دوخت.

-چرا شمال؟

بابک حرفش را گرفت و همان‌طور که دستش را روی شوفاژِ گوشه‌ی اتاق سهراب می‌گذاشت تا گرم شود، گفت:

-مرتیکه انگار رفته شمال جوجه بزنه! کی فرار می‌کنه میره شمال آخه؟

محراب دستی به پیشانی‌اش کشید. سهراب از پشت میزش بلند شد و این بار روی یکی از صندلی‌های مقابل محراب نشست. دستی لای موهای پرپشتِ مشکی‌رنگش کشید و نجوا کرد:

-خانواده‌ی خانم شایگان معتقدن حامد شاه‌نشین هیچ ربطی به این ماجرا نداره. وقتی درباره‌ی این موضوع با پدرش صحبت کردم، شوکه شده بود؛ پشت سر هم می‌گفت امکان نداره!

ابروهای بابک بالا پرید. از شوفاژ و گرمای لذت‌بخشش دل کند و خود را به صندلی‌های مهمان رساند. از روی میز بینشان شکلاتی برداشت و همان‌طور که پوستش را با صدای خش‌خش باز می‌کرد، شروع به حرف زدن کرد:

-من که بهت گفتم، پدره خودش تو این داستانه و نمی‌خواد…

محراب میان حرفش پرید، نگاهش را به انعکاس خودش در شیشه‌ی روی میز دوخت و مجدد در چشمان سهراب میخکوب شد.

-شاید فقط شوکه شده و نمی‌خواد باور کنه. بالاخره برادرزاده‌ش هم پاش گیره. شاید نمی‌خواد جرمشون سنگین‌تر بشه.

شکلات در دهان بابک ماسید و به سرفه افتاد. نمی‌فهمید چرا نمی‌خواست پای رضوان شایگان به این ماجرا باز شود. همان مردی که با کمک سیروس اموال پدر واقعی‌اش را بالا کشیده بود، اما باز هم محراب سعی داشت نامش کمتر در پرونده مطرح شود. چرا؟ یعنی به‌خاطر آن دختر؟ چه در سرِ این پسر می‌گذشت؟

-پرونده‌ی مهراد و بامداد چی میشه؟

پژواک صدای محراب دیگر مثل قدیم بی‌جان نبود؛ استحکام در کلامش به چشم می‌آمد. سهراب هم خمیازه‌ای کشید و به ساعت گردِ بالای درِ ورودی خیره شد که یک بامداد را نشان می‌داد.

-پرونده‌شون هنوز بازه. تا حامد شاه‌نشین دستگیر نشه یا تکلیف خانم شایگان مشخص نشه، رسیدگی نهایی انجام نمی‌شه.

محراب سرش را تکان داد و از جا برخاست.

-کجای مازندران ردش رو زدید؟

سهراب هم به تبعیت از او بلند شد و استوار مقابلش ایستاد. کمی از او کوتاه‌تر به نظر می‌آمد، اما چهارشانه‌تر بودنش اجتناب‌ناپذیر بود.

-این‌ها اطلاعات پرونده‌ست. تا همین‌جاش هم بیشتر از چیزی که باید بهت گفتم.

بعد خندید و چند بار به شانه‌ی محراب کوبید. اخم بر پیشانی‌اش چین انداخت، دست سهراب را کنار زد و از لای دندان‌هایش غرید:

-فقط اسم شهر رو بگو!

بابک به جای سهراب، دست‌به‌سینه شد و پاسخ داد:

-اسم شهرش رو می‌خوای چیکار؟

محراب چند لحظه مکث کرد و بعد کج‌خندی روی لبش نشست. نگاهش روی چهره‌ی مبهوت سهراب می‌چرخید، اما تنها مخاطب کلامش بابکی بود که حالا با اخم او را کاوش می‌کرد.

-شاید خوش‌آب‌وهوا باشه، بریم همون مسافرتی که گفتی!

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و پانزدهم»

***

سوزِ باد، همان لحظه‌ای که از ساختمان کلانتری بیرون آمدند، تا مغز استخوانشان نفوذ کرد.

بابک شانه‌هایش را جمع کرد و یقه‌ی کت را تا زیرِ چانه بالا کشید.

-لعنت بهت، آدم کم بود من با تو رفیق شدم؟

محراب بی‌تفاوت به سمت پارکینگ قدم برداشت.

-باز چی شده؟

بابک لبه‌ی کتش را کنار زد و با حرص به پاهای برهنه‌اش اشاره کرد.

-یهو جنی شدی، فقط تونستم کت بپوشم! الان نگاه کن، از بالا دامادم، از پایین بی‌خانمان.

محراب بی‌اختیار نگاهش پایین رفت.

شلوارکِ مشکیِ بابک، زیر کت بلندش منظره‌ی مضحکی ساخته بود.

بابک با قیافه‌ای مظلوم ادامه داد:

-سوگند اگه بدونه شوهرش این‌جوری می‌چرخه، میره مهریه‌شو میزاره اجرا.  

گوشه‌ی لب محراب برای لحظه‌ای کوتاه تکان خورد.

بابک همان حرکتِ کوچک را هم دید.

-ها! دیدم خندیدی!

محراب دوباره اخم کرد و به سمت ماشین رفت. بابک با خنده دنبالش راه افتاد.

-آره داداش، لبِ سمت راستت دقیقاً دو میلی‌متر رفت بالا. 

محراب سوئیچ را از جیبش بیرون آورد، فشاری به شقیقه‌اش داد و زمزمه‌کرد:

-بشین پشت فرمون، سرم درد می‌کنه. 

بابک که می‌دانست در پاسخ لودگی‌هایش چیزی عایدش نمی‌شود، سوار شد و بخاری را تا آخر زیاد کرد.

-قندیل بستم، الهی تو سرما بمونی شلوار گیرت نیاد.

محراب به پشتیِ صندلی شاگرد تکیه زد و چشمانش را بست. بابک استارت زد، صدای موتور، سکوتِ محوطه را شکست.

چند دقیقه، هیچ‌کدام حرفی نزدند. بابک بالاخره سکوت را شکست.

-اسم شهر رو واسه چی می‌خواستی؟

مکث نکرد.

-برای مسافرت!

سنگینیِ نگاه بابک را با چشمان بسته هم حس می‌کرد.

- منو خر نکن من خودم‌گاوم! از وقتی از اتاق سروان اومدی بیرون، قیافه‌ت داد می‌زنه یه نقشه‌ای تو سرت داری.

جوابی نشنید. تنها دید که چینی به پیشانی‌اش افتاده است. با درنگی کوتاه، بالاخره دل را به دریا زد و اکراه پرسید:

-می‌خوای تنهایی بری، مگه نه؟

باز هم تنها جواب به سوال بابک، سکوت بود. بابک فرمان را چرخاند و صدای کشیده شدن لاستیک بر روی آسفالت، نشان از ترمز ناگهانی‌اش بود، محراب با ترمز یکهویی چند سانت به جلو پرت شد.

-رانندگی بلد نیستی، پیاده شو من بشینم!

بابک دست به سینه شد، ابروهایش محکم هم را بغل کردند و صدایش با خشم به گوش رسید:

-شش ماهه نخوابیدی، نخندیدی، درست غذا نخوردی! حالا می‌خوای قهرمان‌بازی هم دربیاری؟

محراب هم مثل او دست به سینه شد، پوزخندی لبش را احاطه کرده بود، لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. 

-اون دختر برای چی شیش ماهه گم شده؟

بابک کمی نگاهش کرد و بعد خاموشی رو برگزید. 

-سرت رو پایین ننداز، جوابم رو بده!

فریاد محراب هم نتوانست بابک را مجبور به حرف زدن کند، نه که نخواهد! نمی‌توانست جواب درست به محراب بدهد. 

-من بهت می‌گم!

آسمان غرشی کرد و قطرات را از دامان ابر به سقف و شیشه‌ی ماشین کوبید.

-چون اومده به من احمق حرفای هانا رو گفته، من هم اومدم گذاشتم کفِ دست تو! بعد چی‌شد؟ ما ازش خواستیم با شنود بره دیدن هانا و صداش رو ضبط کنه! 

دندان‌هایش برهم فشرده شدند، باید برای بابک مرور می‌کرد، چون انگار این پسر فراموش کرده بود چرا دخترک الان کنارشان نیست.

-شنود کار نکرد، بردنش! حتی ماشین خودم رو دادیم دستش که هرجا هست نهایت با ماشین ردیابیش کنیم، یادته دیگه؟ یا مغزت رو فرستادی مرخصی؟ مقصرِ نبود اون دختر ماییم بابک! تو هرغلطی می‌خوای بکن، من پیداش می‌کنم!

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و شانزدهم»

هردو در سکوت فرو رفته بودند؛ کلامی از دهان هیچ‌کدامشان خارج نمی‌شد. بابک ماشین را به حرکت درآورد، دیگر دلقک‌بازی‌هایش را ادامه نداد. محراب هم سرش را هر چند دقیقه به پشتی صندلی می‌کوبید تا از دردش رهایی یابد. بالاخره به خوابگاه رسیدند.

-ماشین رو ببر، برگرد خونه‌ت، من حالم خوبه.

دستگیره‌ی در را کشید تا از سمت شاگرد پیاده شود، اما حرف بابک او را از حرکت وا داشت.

-صبح آماده باش، با سوگند حرف می‌زنم، میام دنبالت بریم سمت شمال.

-لازم نیست، من…

میان حرفش پرید.

-لازم هست، اگه نیام تو فِرار می‌کنی، تنها میری، پس صبح میام باهم بریم.

محراب کمی فکر کرد و سپس تنها سرش را تکان داد.

-کارخونه چی؟

بابک هم در فکر فرو رفت. فردی مورد اعتماد نداشتند تا کارخانه را به دستش بسپارند.

-نمی‌شه از دور حواسمون بهش باشه؟

چشمانِ خسته‌ی محراب، بابک را آنالیز کرد و در نهایت تنها لب زد:

-صبح اول میرم کارخونه، باید باهاشون صحبت کنم.

بابک تنها سر تکان داد. محراب از ماشین پیاده شد، قطرات پی‌درپی باران بر پیکرش سیلی زدند. بابک تک‌بوقی زد و او را به حال خود گذاشت.

تا چند دقیقه به مسیری که بابک از آن گذر کرده بود، چشم دوخت. موهایش به کفِ سرش چسبیده بودند، باران شدت گرفت، اما او قصد نداشت به داخل برود.

بودن در این خوابگاه، هم آزارش می‌داد، اما لازمش بود. هر قدمی که در راهرو برمی‌داشت، روشنا جلوی چشمانش جان می‌گرفت. خنده‌هایش، دست‌وپاچلفتی بودنش، آن ست لباس خنده‌دارش، ترسش از گربه، تنگ آمدنِ نفسش… چه بلایی بر سرش آورده بودند؟ یعنی حالش خوب بود؟ نفس می‌کشید؟

دستش مشت شد. از وقتی روشنا نبود، طبق عادت به کارخانه می‌رفت، شب‌ها به خوابگاه برمی‌گشت و تا چند ساعت دنبال سرنخی از او می‌گشت. همه‌چیز انگار عادی بود، اما قلبش آرام نمی‌گرفت.

صد شبانه‌روز گریه نکرده بود، یا مجنون‌وار خود را به در و دیوار نکوبیده بود. فقط دیگر زندگی نکرد! نفس کشید. روشنا با خود امید را آورده بود، ریشه‌های تازه جوانه‌زده در دلش را آبیاری کرد، به‌طوری که آن جوانه‌ها درختی تنومند شدند که با هر بادی نمی‌لرزیدند. اما حالا آن درخت از کمبود نور و روشنایی‌اش ناله می‌کرد. اگر او نمی‌آمد و خشک می‌شد، چه؟ چه باید می‌کرد؟

به گوشه‌ی خوابگاه پناه برد؛ به مکانی که روزی از دردِ مادرش و الان از درد روشنا، همدمش شده بود. نمی‌خواست یادش بیاید، اما باز خاطرات یادش آمدند.

«برو تو اتاقت، این‌جا جای خوابیدن نیست!»

به همان دیوار تکیه زد. باران رحم نداشت، شاید آسمان به حال او می‌بارید.

طنین صدای نازکش در مغزش پیچید و بر قلبش خط انداخت.

«چرا ان‌قدر زهرماری می‌خوری که این‌جوری بی‌حال شی؟ سکتم دادی، احمق!»

صدای خمار خودش را هم به یاد داشت که در جواب گفته بود:

«زهرماری خوردم که یادم بره زندگی رو!»

لبخندی کج بر لبش نشست. آن نجوای نازک و پر از حرص را چگونه از یاد می‌برد؟

«زهرماری موقته، می‌خوای اون مغزِ نداشته‌ت رو دربیارم، کلاً یادت بره؟»

کاش مغزش را همان شب درمی‌آورد؛ کاش آن‌قدر از جای خالی‌اش عذاب نمی‌کشید. او که می‌دانست حامد و مهراد در عوضی بودن رو دست ندارند، چرا این کار را با روشنا کرده بود؟

-لعنت به من!

فریادش، پیکر خیس خودش را هم لرزاند. لرز کرده بود، دندان‌هایش به هم برخورد می‌کردند و بدنش از سرما منجمد بود.

یعنی روشنا کجا بود؟

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و هفدهم»

***

سیستم را باز کرد و مشغول وارد کردن موارد خواسته‌شده شد.

-خانم، مدیر تشریف دارند؟

بوی عطر سردی که به بینی‌اش رسید، لرز بر تنش نشاند. دستش روی کیبورد شل شد. سرش را پایین انداخت و لبش را گزید.

-خانم؟

مرد چند ضربه به میز زد. دختر نفسی عمیق کشید و سرش را بالا آورد. قلبش دیوانه‌وار خود را به دیواره‌ی قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید و شیون می‌کشید.

-بل… بله! وقت قبلی داشتید؟

مرد که از دیدن رفتارهای عجیب دختر، ابرویش بالا پریده بود، سرش را به چپ و راست تکان داد.

-نه، بگین خُرم هستم، خودشون می‌دونن.

سرش را تکان داد و با دستِ لرزان شماره‌ی داخلی را گرفت.

-جانم عزیزم؟

کمی مکث کرد تا بتواند کلمات را سرد پشتِ هم بچیند:

-آقایی به اسم خُرم اومده، می‌گن با شما کار داره.

از آن سمت خط، صدای خش‌خشی آمد و بعد صدای مستحکم فربد بلند شد:

-راهنمایشون کن داخل، کسی هم اجازه نده بیاد.

گوشی را بر جایش کوبید. بوی عطر مرد اذیتش می‌کرد، پس ترجیح داد هرچه زودتر او را به داخل بفرستد.

-بفرمایید داخل جناب.

مرد سر تکان داد، با کش، موهای تا شانه‌اش را بست و وارد اتاق شد. از پشت، کوتاه‌قامت و لاغراندام بود. سرش را به چپ و راست تکان داد تا از فکر مرد بیرون بیاید. از جایش بلند شد و به سمت آبدارخانه‌ی شرکت رفت. لیوانی پر از آب خورد، اما باز دهانش خشک بود. باز هم جرعه‌جرعه آب نوشید تا بالاخره کمی حالتش نرمال شد.

-خانم صیادی؟

با شنیدن فامیلی‌اش، فوراً از آبدارخانه دل کند و به‌سالنِ شرکت بازگشت. به‌جز گیتی که او را صدا می‌کرد، خبر از کسی نبود. صندلی‌های مشکی‌رنگِ انتظار، به او دهان‌کجی می‌کردند. سرش کمی گیج می‌رفت، اما نمی‌خواست جلوی گیتی خود را ضعیف نشان دهد. به سمت میزش رفت و پشت آن قرار گرفت.

-حالا که کسی نیست، چرا خانم صیادی صدام می‌کنی؟

گیتی خنده‌ای دلبرانه پیشکشش کرد و با آرنج بر میز منشی تکیه زد.

-چون آقای رئیس گفته کسی اجازه نداره اسم خانمش را تو محوطه‌ی شرکت بیاره!

لبخندی بر لبِ دختر جان گرفت. به چشمانِ آبی رنگ دخترِ مقابل زل زد و نجوا کرد:

-آقای رئیس فکر کنم این هم گفته وسط تایم کاری بلند نشی بیای طبقه‌ی ریاست!

تبسمی عریض، دندان‌های چون مرواریدِ گیتی را به نمایش گذاشت.

-آقای رئیس می‌دونن خانمشون خیلی دلبره، گیتی هم اگه یک روز اونو نبینه، خل می‌شه!

بوی عطر هنوز در محوطه پخش بود. دختر همچنان لرزش دستانش را می‌دید، ولی سعی می‌کرد در مقابل گیتی لبخند بزند.

-خوبه، خوبه! ان‌قدر زبونت نریز، چیشده اومدی اینجا؟

گیتی، گیسوی بلند شرابی‌اش را زیر شالِ حریر سرخابی هل داد و نجوا کرد:

-چون چند روز دیگه سال نو می‌شه، دلم یک خرید درست‌وحسابی می‌خواد.

دختر موهای بلوندش را زیر مقنعه پنهان کرد و بر صندلی‌اش نشست. مجدد سیستم را باز کرد و به مابقیِ کارهایش رسید.

-نظرت چیه؟

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و هجدهم»

گیتی وقتی جوابی نشنید، با حرص نام دختر را بر زبان آورد:

-آیلار!

شنیدن نامش رعشه بر تنش انداخت. باز سرش تیر کشید. کمی پلک‌هایش را برهم فشرد تا دردِ نشسته بر شقیقه‌هایش کاسته شود.

-چیه؟

گیتی با لوندی خود را به آیلار نزدیک کرد، چشمانش را مظلوم نشان داد و لبِ پایینش را جمع کرد.

-بیا بریم دیگه! بعد سالِ نو میرم دانمارک، دلت برام تنگ می‌شه‌ها.

همین که آیلار قصد کرد جوابی به او بدهد، خرم به همراه فربد از اتاق خارج شدند. صدای خوش‌وبش‌شان تا طبقات پایین هم می‌رسید.

-حتماً در اسرع وقت، شروع به کار می‌کنیم!

خرم در جواب فربد، دستی به ریشِ بلندش کشید و لبخندی نثارش کرد.

-البته آقای مرتضوی، همکاری با شما باعث افتخاره!

دست‌های یکدیگر را سفت فشردند. خرم لحظه‌ی خروج، سری برای آیلار تکان داد که با چهره‌ی درهم او مواجه شد. همین که صدای بسته شدن در آمد، گیتی با ذوق به سمت فربد پرید و از شانه‌اش آویزان شد.

-حالت چطوره پیرمرد؟

فربد به سختی و با کمک گرفتن از عصایش، او را کنار زد.

-برو عقب، خفه‌م کردی!

گیتی از فربد فاصله گرفت؛ در ازای آن، ابروهایش به هم نزدیک شدند.

-این رفتار مناسب با دخترت که قراره چند روز دیگه بره دانمارک نیست‌ها!

فربد لبخندی عریض به دخترش هدیه کرد و با عصایش ضربه‌ای به پای راستش زد.

-آی، چرا می‌زنی؟

گیتی خم شد و پایش را ماساژ داد.

-چون خرس گنده شدی.

گیتی که دیگر به زبان تندِ پدرش عادت کرده بود، چشم‌غره‌ای ارزانی‌اش کرد و به مالش پایش ادامه داد.

-هر بچه‌ای بزرگ می‌شه می‌زننش؟

آیلار که تا به این‌جا شاهدِ رفتارهای ضد و نقیض پدر و دختری بود، با صدای فربد به خود آمد، انگار می‌خواست با رفتارهایش حرص دخترک نازپرورده‌اش را در بیاورد.

-خوشگلِ من، حالش چطوره؟

گیتی نیم‌نگاهی به آیلار انداخت و سپس صدایش را پشتِ سرش انداخت:

-من خرس گنده‌ام، زنت خوشگلِ تو؟

به لحن اعتراضش، هر دو خندیدند. فربد با عصا به آیلار اشاره زد که به جمع‌شان اضافه شود. آیلار به همین اشاره دلش هُری بر زمین افتاد، هربارفربد او را صدا می‌زد دلشوره بر جانش می‌افتاد. با درنگی طولانی، بالاخره پای لرزانش را به حرکت در آورد. سرش پایین بود و در دلش رخت می‌شستند.

-آیلار، تو بگو من شبیه خرس گنده‌ام؟

سرش را بالا آورد و به گیتی که حالا قدعلم کرده بود، چشم دوخت. سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. رو به فربد شد و یقه‌اش را نشانه گرفت.

-ان‌قدر گیتی منو اذیت نکن!

گیتی بادی به غبغب انداخت که خنده‌ی فربد را به همراه داشت.

-آدم یک زن‌وبچه مثل شما دوتا داشته باشه، دشمن نمی‌خواد.

آیلار دیگر حرفی به میان نیاورد. در مقابل فربد همیشه ساکت می‌شد، تنها در مواقع حساس سخن می‌گفت. فربد هم از کم حرفی او‌ناراضی نبود، با شنیدن صدای فربد، شانه‌اش لرزید.

-من مشکلی ندارم، ببین خودش چی دوست داره!

گیج به چهار چشمی که او را زیر نظر داشتند، نگاهی انداخت.

-خب، نظرت چیه؟

گیتی با اتمام جمله‌اش، دستِ آیلار را بین دستانش اسیر کرد و با عجز به دیده‌اش زل زد.

-حواسم نبود، نظرم در چه باره؟

گیتی فشاری به دستش آورد که «آخ» آیلار را به دنبال داشت.

-وای خدا مرگم بده، یادم رفت زخمت خوب نشده هنوز!

لبش را گزید تا دیگر صدایش درنیاید. گیتی نگران آنالیزش می‌کرد و از عذاب وجدان، پی‌درپی معذرت می‌خواست. به سختی لبخندی دردمند بر لبش نشاند و گفت:

-اشکال نداره! خوبم.

فربد مداخله کرد و گیتی را سرزنش کرد.

-صدبار گفتم هیجانی کاری نکن.

آیلار دلش نمی‌خواست گیتی بیش از این در این مکان اذیت شود و حرف بخورد.

-چیزی نیست، من خوبم فربد جان! حالا نگفتی گیتی، نظرم درباره‌ی چی، چیه؟

گیتی که سرش را پایین انداخته بود، فوراً به آیلار نگاهی انداخت و با هیجان زمزمه کرد:

-برای خرید، فربد گفت مشکلی نداره تو باهام بیای، تو چی؟ میای؟

دلش نیامد آن چشمانِ پر از برق شادی را ناامید کند. نیم‌نگاهی به فربد انداخت که با چشم تأیید کرد.

-باشه، مشکلی نیست.

همین حرف به گیتی بالِ پرواز داد. می‌دانست گیتی به‌جز او دوستی ندارد، خودش هم دوستی جز گیتی نداشت، پس چرا فرصت یک خرید دوتایی را از خودشان می‌گرفت؟ برای لحظه‌ای حس کرد گونه‌ای سوخت. همین حس، ضربه‌ای محکم بر سرش کوبید.

-آخ.

گیتی که از بوسیدنِ یکهویی‌اش ترسیده بود، شانه‌ی آیلار را گرفت. فربد هم با ضربه زدنش به عصایش، خود را به آیلار نزدیک کرد.

-خدا مرگم بده، چی شدی باز؟

دو دستش را روی مقنعه‌اش گذاشت و فشرد.

-سرم، آخ خدا، سرم.

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و نوزدهم»

صحنه‌ای جلوی چشمش نقش بست، شبیه صحنه‌ای که در خواب دیده بود. در آن رویا صورتش سرخ شده بود و مثل همین حالا، گونه‌اش می‌سوخت.

فربد خواست دستش را به سمت بازوی آیلار راهی کند، اما دختر سریع خود را عقب کشید. فربد، موشکافانه او را زیر نظر گرفت. گیتی به جای او دستش را گرفت و به سمت صندلی‌های سالن راهی کرد.

-بشین این‌جا، برات آب بیارم.

دستانِ لرزانش را جلوی چهره‌اش گرفت. صدای دویدن گیتی را شنید، به دیوار سردِ پشت سرش تکیه زد و سعی کرد با دم و بازدم حالش را بهتر کند. فربد، علی‌رغم این‌که پس زده شده بود، با ضربه زدن به عصایش، خود را به آیلار رساند. کنارش نشست و با عصا بین‌شان حصار کشید.

آیلار دستش را از صورتش برداشت و پشت سر هم نفس‌های کوتاه اما سنگین می‌کشید. دستِ فربد به سمت تار مویِ بیرون‌ریخته از مقنعه‌اش رفت. آیلار در یک تصمیم ناگهانی، سرش را کج کرد تا دستِ فربد به موهایش نخورد. حرکاتِ ناخواسته‌اش، دست فربد را در هوا خشک کرد.

با آمدن فوریِ گیتی، فربد دستش را به نرمی پایین آورد و روی پایش گذاشت.

-بیا یکم بخور، حالت جا بیاد! چرا امروز هر کاری می‌کنم، تورو اذیت می‌کنه؟

آیلار با «تشکر»ی زیر لب، لیوان را از دست گیتی گرفت و لبش را با شیشه‌ی لیوان تماس داد. اولین جرعه‌ی آب‌قند کمی حالش را جا آورد. یک نفس، تمام محتوای لیوان را سر کشید.

-آخیش!

نگاهِ گیتی نگران به نظر می‌آمد. فربد هم گیج، به آیلار چشم دوخته بود و کلامی به زبان نمی‌آورد. آیلار که کمی دردِ سرش آرام گرفته بود، لبخندی لرزان به لبش بخشید و نالید:

-شما چرا کشتی‌هاتون غرق شده؟ می‌دونین که هرچند وقت این شکلی می‌شم، هر سری باید یه جوری رفتار کنین انگار بار اوله؟

گیتی خود را در آن سوی آیلار پرتاب کرد و نفسِ جمع‌شده در ریه‌اش را سریع به بیرون فرستاد.

-هوف! هر سری بدتر می‌شی. من نمی‌دونم کی قراره برگردی مثل قبل شی. خدا لعنت کنه مهر…

فربد میان حرفش پرید و با تشر نامش را صدا زد.

-گیتی؟!

دختر تازه به خود آمد، دستش را جلوی دهانش گرفت و خاموشی را ترجیح داد. آیلار سرش را به سمت فربد برد و پچ‌پچ کرد:

-لازم نیست هر بار گیتی می‌خواد از اون تصادف بگه، سرزنشش کنی. من دیگه مثل قبل براش غصه نمی‌خورم!

فربد بازوی آیلار را گرفت و او را به سمت خود کشید. قلبِ آیلار کندتر از همیشه زد و نفسش در سینه حبس شد. زیرِ گوشش به نرمی زمزمه کرد:

-قربونت برم خوشگلم، مهم اینه کنارِ منی و جون سالم به در بردی!

پوستِ پایین لبش را کند و لبخندی زوری بر لب نشاند. مبهوت در آغوش همسرش نشست و در سکوت به نوازش‌هایی که از جانب فربد بر دستش می‌نشست، خیره شد.

-اِهم، بچه نشسته‌ها!

آیلار بهانه‌ی خوبی به دست آورد تا از آن آغوش سرد فاصله بگیرد و آن عطر شیرین را وارد بینی‌اش نکند. خود را عقب کشید و سرش را روی شانه‌ی گیتی گذاشت.

-بیا، حسودی نکن ان‌قدر!

گیتی هم به تبعیت از آیلار، سرش را روی سرِ مادرخوانده‌اش گذاشت و آرام لب زد:

-خداروشکر تو پیشِ فربد موندی، اون همیشه ازت خوشش میومد.

جواب آیلار تنها لبخندی شد که گیتی را هم به سکوت واداشت. آمدنِ چند نفر از افراد شرکت باعث شد هر سه از یکدیگر فاصله بگیرند و فربد پس از بوسیدن پیشانی همسرش، او را به دست گیتی بسپرد.

-مراقب باش یک وقت دوباره سرش درد نگیره. این سری حتماً با دکترش صحبت می‌کنم، داروهای جدید بده.

آیلار شالِ خزش را دور مقنعه‌اش پیچید و به تندی، در جواب جملاتی که به گیتی گفته بود، غرید:

-نه توروخدا، همین قرص‌هایی که این سری داده هم خیلی سنگینه. حالم رو بد می‌کنه، منم دیگه نمی…

بقیه‌ی جمله را با نگاهِ بُرنده‌ی فربد خورد. فربد چشمانش را ریز کرد و قدمی به سمتش برداشت.

-حالت رو بد می‌کنه؟ تو هم دیگه چی؟

از آن نگاهِ وحشی هراس داشت. هر بار فربد او را این‌گونه نگاه می‌کرد، قلبش ضربان می‌گرفت و تنش یخ می‌بست. سرش را سریع پایین انداخت و مشغول بازی با انگشتان دستش شد.

-هی… هیچی، فقط… فقط… سنگین‌تر اذیتم می‌کنه.

 

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و بیستم»

در نگاهِ فربد چیزی قرار داشت که درکش برای آیلار سخت بود. اولین خاطره‌ای که به یاد داشت، از همین نگاه آغاز می‌شد.

پلک‌هایش سنگین‌تر از همیشه باز شد. سقف سفید بالای سرش، اولین چیزی بود که دید؛ سقفی ناآشنا که هیچ تصویری از آن در ذهنش وجود نداشت.

چند ثانیه فقط خیره ماند. سعی کرد چیزی را به یاد بیاورد؛ یک اسم، یک چهره، حتی یک صدای آشنا. اما ذهنش خالی‌تر از آن بود که انتظار داشت.

خواست تکان بخورد، اما درد تیزی از سرش گذشت. دستش را بالا آورد تا پیشانی‌اش را لمس کند، اما سنگینی گچ روی دستش مانع شد.

با وحشت به دستش نگاه کرد.

-این دیگه چیه؟

صدایش آن‌قدر آرام بود که خودش هم به سختی شنید.

نگاهش را در اتاق چرخاند؛ تختی دونفره به رنگ سفید، دیوارهای سفید و کمدهای آبی آسمانی. همه‌چیز غریبه بود. انگار کسی او را وسط زندگیِ یک آدم دیگر گذاشته بود.

در اتاق باز شد و زنی با دیدن چشم‌های بازش، نفسش را حبس کرد.

-بیدار شدی؟ وای خدا… بابا، بابا؟

زن با صدا زدن‌های پیاپی پدرش، اتاق را ترک کرد و او را تنها گذاشت.

صدای برخورد عصا با سطح سرامیکی زمین، خبر از آمدن کسی را می‌داد. لحظاتی بعد، همان زن به همراه مردی وارد اتاق شد.

در آن لحظه بود که نگاهِ عجیب مرد را دید. مرد او را در آغوش گرفت و اشک ریختن را آغاز کرد.

دختر، دست‌هایش کنار بدنش افتاده بود. هیچ چیز از سناریوی پیش رو را نمی‌فهمید.

-حالت خوبه عزیزم؟

کلمه‌ی «عزیزم» کنار گوشش زنگ زد.

او که بود که برای این مرد عزیز شمرده می‌شد؟ اصلاً این مرد چه کسی بود؟ چرا به یاد نمی‌آورد؟ چرا همه‌چیز این‌قدر برایش غریبه بود؟

-شما کی هستین؟

صدایش ضعیف بود، اما نه آن‌قدر که به گوش مرد نرسد. همین باعث شد مرد سریع او را از خودش جدا کند.

چشمانش برقی خاص داشت؛ نگاهی که باعث شد ترسی نامعلوم در دل دختر شکل بگیرد.

-یادت نمیاد؟

خواست سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دهد، اما سوزش و تیر کشیدن سرش مانع شد. دستِ سالمش را روی سرش گذاشت و شروع به ناله کرد.

-چرا… ان‌قدر… سرم درد… می‌کنه؟

از شدت درد نمی‌توانست جملاتش را درست ادا کند. مرد ناآشنا بازوی دختر را در دست گرفت و به چشمانش خیره شد.

-تو تصادف کردی، چند هفته توی کما بودی و تازه برگشتی.

چشمان دختر گرد شد و به زنی که جلوی تخت با تیشرت و شلواری خانگی ایستاده بود، نگاه انداخت. زن سرش را پایین انداخت.

مرد دوباره رشته‌ی کلام را در دست گرفت.

-ضربه‌ی سختی به سرت خورده و حافظه‌ات رو از دست دادی.

هر کلمه‌ی مرد، خنجری می‌شد و بر جانش می‌نشست.

تصادف؟ از دست دادن حافظه؟ کما؟

چه می‌گفت؟

مرد دوباره او را در آغوش گرفت و این بار لحنش حالت دلداری دادن گرفت.

-تو همه‌ی عشق من توی این دنیایی، خوشحالم برگشتی.

دختر به تقلا افتاد و خودش را از آغوش مرد بیرون کشید.

-منظورتون چیه؟ من نمی‌فهمم! من کی‌ام؟ شما کی هستین؟ این‌جا کجاست؟ یکی جواب منو بده!

جمله‌ی آخرش توأم با بغض بود. از شرایطی که در آن گرفتار شده بود، می‌ترسید.

از مکانی بیگانه با انسان‌هایی که هیچ احساس آشنایی‌ای نسبت به آن‌ها نداشت. از همه بدتر، با خودی که خودش را نمی‌شناخت.

مرد این بار در چشم‌های دخترک خیره شد و کلمات را پشت سر هم ردیف کرد.

-اسمت آیلاره. سی‌وسه سالته. ده ساله با من زندگی عاشقانه‌ای داری. من هم فربد هستم… همسر تو.

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و بیست و یکم»

با ضربات پی‌درپی قطرات آب بر صورتش، هوشیاری‌اش را به دست آورد. سقف سفیدرنگ دورِ سرش می‌چرخید. صداها را می‌شنید، اما توان حرف زدن نداشت.

-صدبار گفتم باهاش خشن حرف نزن، از ترس بی‌هوش شده!

این صدای آشنا متعلق به گیتی بود. در دل به او خندید که حتی وقتِ ترس و نگرانی هم لحن همیشگی‌اش را حفظ می‌کند. نجوای بعدی متعلق به همسرش، فربد بود.

-من که چیزی نگفتم، ترسیدم قرص‌هاش رو نخوره، همه‌چی یادش بیاد.

چشمانش هنوز بسته بود، اما ذهنش به کلمات فربد چنگ زده بود.

«همه‌چی یادش بیاد…»

همین چند کلمه کافی بود تا قلبش بی‌دلیل تندتر بزند. چه چیزی را قرار بود به یاد بیاورد؟ چه چیزی وجود داشت که فربد از برگشتنش می‌ترسید؟

-دکترش گفته حالا حالاها چیزی یادش نمیاد. نباید بهش تنش وارد بشه. خودت ما رو تو این بدبختی انداختی.

دستی روی سرش قرار گرفت. تمام تلاشش را کرد تا پلک‌هایش نلرزد اما زیاد موفق نبود. فربد برای چند ثانیه مکث کرد، سپس تغییر لحن داد:

-من دوسش دارم گیتی، برای همین نمی‌خوام حافظه‌ش برگرده و عذاب بکشه، چون دکترش گفته برگشت حافظه عوارض داره.

حالت کلام فربد تغییر کرده بود. آیلار نفسش را حبس کرد. یک چیز این وسط درست نبود. فربد همان مردی نبود که می‌خواست نشان بدهد.

-من فقط نمی‌خوام حالش خراب بشه.

دیگر خبری از خشم نبود. از وقتی دستش را روی پیشانی آیلار گذاشته بود، لحنش آرام و دل‌نگران به نظر می‌آمد.

او هنوز نمی‌دانست چه چیزی را فراموش کرده، اما حالا مطمئن بود چیزی در گذشته‌اش وجود داشت که آن‌ها از برگشتنش می‌ترسیدند.

حالا وقتش بود. آرام لای پلک‌هایش را باز کرد. اتاق آشنا به نظر می‌آمد.

-فربد، بیدار شد!

فربد نگاهش را به سمت آیلار چرخاند و لبخندی بر لب نشاند. گیتی به سمتش دوید و کنار تخت ایستاد.

-حالت خوبه؟ چت شد یهو تو شرکت از هوش رفتی؟

نگاهش را در اتاق سفید و آبی چرخاند و در نهایت به چهره‌ی فربد زل زد.

-چی شده؟

اخم میان ابروهایش را نتوانست پنهان کند، اما فربد به روی خودش نیاورد و لبخندش را گسترش داد.

-هیچی خانم، یه کلام ازت پرسیدم، شما هم که نازک‌نارنجی، از حال رفتی.

بعد دستش را گرفت و نوازشش کرد.

-آیلار جان، خیرِ خرید رو خوردم، فقط حالت خوب بشه.

نتوانست به گیتی لبخند نزند، اما نگاهش دوباره روی فربد ثابت ماند.

شاید واقعاً قصد داشت از او محافظت کند…

یا شاید هم حقیقتی را پنهان می‌کرد که نباید به یاد می‌آورد.

هنوز نمی‌توانست هیچ‌کدام را باور کند.

-بذار سِرُمم تموم بشه، باهات میام.

فربد با لحنی قاطع مخالفت کرد.

-شرمنده خانم، امشب پیشِ شوهرت می‌مونی. با این حالت، بیرون رفتن صلاح نیست.

 

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و بیست و دوم»

گیتی خود را به پدرش رساند و از سر و گردنش آویزان شد.

-فربد جونم، لطفاً، من تنها برم خرید آخه؟ زود میایم، قول!

آن‌قدر اصرار کرد که مرد به ستوه آمد و با صدایی بلند گفت:

-سرم رو خوردی! بذار سِرُمش تموم شه، فعلاً.

با ورود خدمتکار به اتاق، گیتی از فربد فاصله گرفت و خودش را روی کاناپه‌ی گوشه‌ی اتاق پرت کرد. خدمتکار کاسه‌ی سوپ را روی میز کنار تخت گذاشت و رو به فربد تعظیمی کوتاه کرد.

-امری نیست؟

فربد گوشه‌چشمی به آیلار انداخت و با نرمی لب زد:

-چیزی لازم نداری عزیزم؟

آیلار سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد و چشمانش را بست. یعنی چه چیزی از گذشته بود که نمی‌دانست؟ چرا در پسِ ذهنش هیچ خاطره یا چهره‌ای را به یاد نمی‌آورد؟

فربد با اشاره‌ی دست، خدمتکار را مرخص کرد. سپس عصایش را بر زمین کوبید و خودش را به گیتی رساند.

-پاشو دختر، بیا بریم. آیلار فعلاً بهتره استراحت کنه.

گیتی دکمه‌ی ارسال پیامک را لمس کرد و سرش را از روی موبایلش بالا آورد. با دیدن اشاره‌ی فربد، سریع از جایش برخاست. خودش را به آیلار رساند و دستِ سردش را میان دست‌های گرمش گرفت.

-من تو سالنم، یکم استراحت کن، باز میام پیشت!

اثر سِرُم حسابی بی‌حالش کرده بود و نایی برای باز کردن پلک‌هایش نداشت. پس سکوت کرد و اجازه داد خواب او را در خود ببلعد.

فربد و گیتی از اتاق خارج شدند، از راهرو گذشتند و خود را به سالن اصلی خانه رساندند؛ سالنی صد و پنجاه متری که با دو دست مبل سفید و سورمه‌ای تزئین شده بود. گیتی مقابل تی‌وی‌وال نشست و کنترل را از روی میز عسلی روبه‌رویش برداشت.

-روشنش نکن، کارت دارم!

گیتی چشمانش را ریز کرد، کنترل را روی میز انداخت و دست‌به‌سینه شد.

-بفرمایید!

فربد کنار دخترش نشست و عصایش را به دسته‌ی مبل تکیه داد.

-سفر دانمارکت رو عقب بنداز!

گیتی واکنشی ناگهانی نشان داد و جیغ بلندی کشید.

-چی؟

میان دو ابروی فربد چین افتاد. انگشت اشاره‌اش را روی بینی‌اش گذاشت.

-صدات رو بیار پایین، نکنه می‌خوای صدامون رو بشنوه!

گیتی دندان‌هایش را روی هم فشرد. چند خدمتکار که مشغول کار بودند، مبهوت نگاهش می‌کردند و زیر لب با هم پچ‌پچ می‌کردند. این بار صدایش را پایین‌تر آورد و سرش را به گوش فربد نزدیک کرد.

-چرا عقب بندازم؟ تو که می‌دونی با چه مکافاتی تونستم با اسم گیتی مرتضوی پاسپورت بگیرم. تازه شینگن رو که دیگه نگم…

فربد اجازه نداد گیتی ادامه‌ی حرفش را بزند. او هم به تبعیت از دخترش، صدایش را به زمزمه رساند.

-نمی‌گم کلاً نرو! فقط عقبش بنداز تا کارای پاسپورت و ویزای آیلار صیادی رو اوکی کنم، بعد با هم بریم.

ترس و حیرت در چشمان گیتی نقش بست.

-چی می‌گی بابا؟ متوجه‌ای؟ مامان دانمارکه! این دختره رو می‌خوای ببری اون‌جا؟

با صدای زنگ موبایل گیتی، فربد ادامه‌ی حرفش را ناتمام گذاشت.

-فعلاً جواب بده، بعد بهت می‌گم.

گیتی با دیدن شماره‌ای آشنا که روی صفحه‌ی موبایلش خودنمایی می‌کرد، از جایش بلند شد.

-یکم دیگه برمی‌گردم!

فربد با نگاهی مشکوک سر تکان داد، اما چیزی به زبان نیاورد.

گیتی به سمت اتاقش دوید و هم‌زمان با بسته شدن در، دکمه‌ی اتصال تماس را لمس کرد.

-الو؟

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و بیست و سوم»

صدای بشاش مرد، لبخند بر لبش نشاند.

-سلام خانم، بدموقع که مزاحم نشدم؟

بر روی تخت تک‌نفره‌اش نشست و با دست بر روتختی ساتنِ یاسی‌رنگ ضرب گرفت. لحنش را خجالتی کرد و با لوندی لب زد:

-سلام، نه خواهش می‌کنم، مراحمید.

مرد مکث نکرد؛ صدایش رسا و مهربان بود.

-راستش زنگ زدم هم صدات رو بشنوم، هم بگم من دارم میام شمال. اگه دوست داشته باشی، همدیگه رو ببینیم.

لبخند روی لبش خشک شد و عرق سرد بر پیشانی‌اش نشست. فربد با وجود تغییر کامل ظاهرش، هنوز هم روی حرفش مانده بود و اجازه نمی‌داد با افراد غریبه ارتباط بگیرد.

-اِم… راستش، من… خواهرم حالش خوب نیست، فکر نمی‌کنم بتونم…

نمی‌دانست بقیه‌ی دروغش را چگونه جمع کند، پس سکوت را ترجیح داد و بالشتش را در آغوش گرفت.

-اِ، خدا بد نده! مریضن؟ نیاز به کمک من هست؟

-نه، نه! بیشتر روحیه‌ش خوب نیست.

مرد پشت خط باز هم کوتاه نیامد و اصرارش را ادامه داد.

-خب، پس بیارینشون با هم بریم. حال‌وهوای ایشون هم عوض می‌شه.

دندان‌هایش را روی هم فشرد و چشمانش را بست. چرا حتی یک دروغ درست‌ودرمان به ذهنش نمی‌رسید؟ در این بلبشو چه غلطی کرده بود که با این پسر پیامک‌بازی راه انداخته بود؟ فکرش کار نمی‌کرد چگونه مرد را بپیچاند، پس دوباره شروع به تعارف کرد.

-نه بابا، الکی چرا مزاحمت بشیم؟ دفعه‌ی بعد حتماً همدیگه رو می‌بینیم.

مرد این بار درنگی طولانی کرد، بعد با تک‌خنده، جمله‌ی سرشار از طعنه‌اش را بیان کرد.

-فکر کنم زیاد دلت نمی‌خواد من رو ببینی؛ ولی من واقعاً ازت خوشم اومده و دوست دارم حالا که مرخصی کاری گیرم اومده، یه بار ببینمت.

برای گیتی، تناژ صدایش سرشار از غم و افسوس بود. چشمانش را محکم‌تر فشرد و «پوف»ی از دهانش خارج کرد.

-کِی می‌رسی؟

مرد که انگار حالا دنیا را به او داده بودند، با شادی خندید و نجوا کرد:

-یه ساعت دیگه بابلسرم!

به ساعت رومیزی‌اش نگاه انداخت؛ پس حدود پنج عصر می‌رسید. باید چگونه بادیگاردهای فربد را از سرش باز می‌کرد؟ چشم راستش را مالید و روی تخت دراز کشید. موبایل را جابه‌جا کرد و سمت دیگر گوشش گذاشت.

-باشه، پس رسیدی با هم هماهنگ می‌کنیم.

-باشه خانم، اگه خواهرتم خواستی بیاری، تعارف نکن. فعلاً!

گیتی «خداحافظ» مختصری گفت و ناگهان بر جایش نشست. موهایش را به چنگ گرفت و شروع به نق زدن کرد.

-بابا اگه بفهمه، بیچاره‌ای! چجوری می‌خوای شرخرای فربد رو رد کنی؟ اون دختر رو می‌خوای چیکار کنی؟ هوف…

ناگهان چراغی در ذهنش روشن شد و باعث شد بشکن بزند.

-خرید… آیلار… همینه!

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...