رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

«پارت نود و نهم»

سنگینیِ عجیبی از شانه‌هایش بالا می‌رفت و روی پلک‌هایش می‌نشست. دلش می‌خواست از جا بلند شود، اما بدنش انگار دیگر فرمانش را نمی‌برد.

هانا با نگرانی خم شد و بازویش را گرفت.

-آروم، چیزی نیست. الان حالت بهتر می‌شه.

روشنا خواست بگوید که باید برود، باید از آن‌جا خارج شود، اما لب‌هایش تنها لرزیدند و هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد.

-بیا، بریم بیرون، هوا بخوری خوب می‌شی!

روشنا تحتِ فرمانِ مغزش نبود. می‌شنید که چند نفر دورشان بودند و درباره‌ی حالش پرس‌وجو می‌کردند، اما هانا تنها می‌گفت:

-باید ببرمش دکتر، خواهرمه! وای…

چند مرد کمکش کردند و روشنا را به حرکت درآوردند.

-ماشینم دمِ درِ پشتی پارکه، از این طرف!

دیگر بدنش کاملاً شل شد. آخرین چیزی که دید، هیکلِ لاغراندامِ هانا بود که به‌سرعت راه را برای عبورِ روشنا باز می‌کرد. بعد همه‌چیز آرام‌آرام در تاریکی فرو رفت.

 

دهانش طعمِ گسی داشت. انگار پلک‌هایش را با نخ و سوزن به یکدیگر دوخته بودند. سرش سنگین بود و نفس به‌سختی بالا می‌آمد. طنابی را برای بستنِ دست‌وپایش در نظر گرفته بودند. شروع به تکان خوردن کرد تا شاید بتواند طناب را باز کند، اما فایده‌ای نداشت. قصدِ فریاد کشیدن داشت، اما زبانش او را یاری نمی‌کرد. تنها اصواتِ نامفهومی بر لب می‌آورد.

-من… کُم… اوم…

به نرمی چشمانش را از هم گشود که تیر کشیدنِ سرش را به همراه داشت. تنها چیزی که از مکانِ مورد نظر حس می‌کرد، تختی بود که روی آن قرار داشت و دست‌وپایش را به پایه‌های فلزی‌اش گره زده بودند. مابقیِ اتاق در تاریکیِ محض فرو رفته بود.

با عجله سرش را پایین آورد و به لباس‌هایش نگاه انداخت. همان لباس‌هایی بود که صبح بر تن کرده بود. نفسِ راحتی کشید و باز هم شروع به تقلا کرد.

-کسی… بیرون… کمک…

قلبش کند می‌زد. حتی استخوان‌هایش هم درد می‌کردند. گیج و مبهوت بود. نمی‌دانست چه خبر است و کجا قرار دارد. شاید ساعت‌ها در آن اتاقِ تاریک، که روز و شبش مشخص نبود، حبس شده بود، اما بالاخره درِ اتاق باز شد و قامتِ هانا به نمایش درآمد.

-سلام خوشگله!

دستی به دکمه‌ی وسطِ مانتویش کشید و با نفرت و خشم به دخترکِ خندانِ مقابلش زل زد.

-زبونت رو موش خورده؟

سپس صندلیِ چوبی‌ای را از بیرونِ اتاق به داخل آورد و روبه‌روی تخت گذاشت. روشنا به محض نزدیک شدنِ هانا، تقلاهایش بیشتر شد و مانندِ ببری زخمی می‌خواست صورتِ هانا را پر از جای چنگ کند.

 

-به خودت فشار نیار، اون طنابا ان‌قدر راحت باز نمی‌شن!

چشمانش را بر هم فشرد تا آن تبسمِ کریه نشسته بر صورتِ هانا را نبیند.

-چرا؟

تنها حرفی که از تهِ گلویِ روشنا خارج شد، همین کلمه بود؛ «چرا؟» او را چرا به این‌جا آورده بود؟ چه قصدی داشت؟

 

ویرایش شده توسط Roshana
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 103
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

«به نام خدایی که عشق را آفرید»    نام رمان: کلوچه خرمایی  نویسنده: روشنا اسماعیل زاده  ژانر: عاشقانه، طنز هدف: امتحان خودم برای نوشتن رمان در زمان محدود  شروع رمان: ۱۹ ار

«پارت یکم» هیجان در بند بند وجودش جولان می‌داد؛ نزدیک بود از فرط شادی، خودش را به بامداد برساند و او را در آغوش بگیرد.لبخندی محو روی لب‌های باریکش نشست و گفت: - بگو به جون روشنا؟ نه، نه! روش

« پارت دوم»   بادی به غبغب انداخت و همان‌طور که استوار می‌ایستاد تا وانمود کند اتفاقی نیفتاده گفت: - به هرحال گفتم بهشتی بودنم رو محکم‌تر کنم. تو راه بهشت داشتم اشهدمو می‌خوندم. با

 

«پارت صد»

برعکس روی صندلی نشست و دستانش را زیرِ چانه‌اش قرار داد.

-چون خیلی سرِ محراب منو شلوغ کردی!

چشمانِ بی‌جانِ روشنا از حدقه بیرون زد. آوردنِ نامِ محراب هم ضربانِ قلبش را بالا می‌برد.

-چون نمی‌خواستم همه‌چی طبقِ خواسته‌ی مهراد و بابام پیش بره!

دیگر خبری از لبخندِ نشسته بر لب‌هایش نبود. انگار در دنیایی غم‌زده فرو رفت و شروع به دست‌وپا زدن کرد.

-محراب رو تو دانشگاه دیدم. پدرم خانواده‌ش رو دورادور می‌شناخت. به‌خاطر اصرارهای من، رفت‌وآمدِ خانوادگیمون شروع شد. محراب از پدرم متنفر بود، هیچ‌وقت هم نفهمیدم علتِ این نفرتش چیه!

«آه»ی پرسوز از دهانش خارج شد و چشمانش برقِ اشک را به نمایش گذاشتند.

-عاشقش شدم، اما اون همه‌چی رو نقشه‌ی پدرم می‌دونست، دستِ رد به سینه‌ام زد. دیوونه شدم، افتادم دنبالش. هر لحظه، هر ثانیه مثلِ یک سایه دنبالش بودم تا رسیدم به تو! دیدم، لبخند زدنش رو برای تو دیدم! وقتی تورو می‌دید، چشماش برق می‌زد، با تو قشنگ صحبت می‌کرد! حتی دیدم که تو بازار برای تو چجوری از ماشینش تا محلِ دعوا دوید.

نفسش کم آمد. چندبار نفسِ عمیق کشید. هانا سرش را بالا برد تا جلوی ریزشِ اشکش را بگیرد. پس از چند ثانیه، نگاهِ نفرت‌بارش را نصیبِ روشنا کرد.

-تو شدی تمومِ نفرتِ من! آرزوم بود بمیری. اگه محراب قرار نبود برای من باشه، برای تو هم نباید می‌بود!

این دختر چه می‌گفت؟ از کدام برقِ نگاه حرف می‌زد؟ چرا حرف‌هایش ان‌قدر گنگ بود؟ روشنا دیگر نباید سکوت می‌کرد. به هر جان‌کندنی بود، باید حرف می‌زد و از زیرِ زبانِ هانا حرف می‌کشید.

-حالا منو آوردی که بکشی؟

هانا به صورتِ زردشده‌ی روشنا و لب‌های کبودش چشم دوخت و ابروهایش را بالا انداخت. سرخیِ لبانش کم‌کم کج شد و نیشخندی به دختر هدیه کرد.

-اگه اذیتم کنی، چرا که نه!

سردرگم به چهره‌ی عبوسِ این دختر نگاه کرد. حالا که فکر می‌کرد، واقعاً ترسناک و کریه بود؛ دیگر به چشمش زیبا نمی‌آمد.

-پس حداقل کامل برام بگو چی شده! حقم نیست بدونم… این چرندیاتی که می‌گی از کجا اومده؟

خندید، صندلی را جلوتر کشید و با خم شدن، صورتش را به روشنا نزدیک کرد.

-موبایلت رو گم‌وگور کردیم. اون ضبط‌صدایی هم که تو کافه روشن کردی، نگران نباش، خاموشش کردم!

منظورش واضح بود.

-از چی حرف می‌زنی؟

صدایش کمی جان گرفته بود و دریدگی از نگاهش مشخص بود. هانا به عقب رفت و از روشنا فاصله گرفت. از روی صندلی بلند شد و شروع به راه رفتن دورِ تختِ روشنا کرد.

-از نقشه‌ی کودکانه‌ی عشقِ عزیزت! فکر کردین من خرم؟ که اون‌جا از زیرِ زبونم حرف بکشین، با موبایل ضبط کنین و تموم؟

هانا از جسارتِ چشمانِ دختر بدش می‌آمد. پس دستش را بالا آورد و ضربه‌ای محکم به صورتش زد.

-این‌جوری وقیحانه به من نگاه نکن، دختره‌ی کثافت!

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت صد و یکم»

خواست به سمت روشنا یورش ببرد که باز شدن در مانع شد. کسی وارد اتاق شد که دیدنش چشمانِ روشنا را از حدقه درآورد. نمی‌توانست چیزی را که با چشم می‌بیند باور کند. باورش نمی‌شد، نه، امکان نداشت!

-چقدر جیغ می‌زنی!

همان تُن صدا، همان هیبت؛ مگر می‌شد او نباشد؟ هانا حرف زد اما روشنا هنوز در بهتِ چیزی که دیده بود، مانده بود.

-دختره‌ی خیره‌سر، بِر و بِر زل می‌زنه تو چشمای من، باید چشماشو از کاسه دربیارم.

این‌بار صدای نزدیک شدن قدم‌هایش را حس کرد. قدم اول، ستونِ کودکی‌اش را ریخت، قدم دوم خنده‌ها و شادی‌هایشان را پاک کرد و با قدم آخر همه‌چیز تمام شد!

پسر به جلوی صندلی رسید. روشنا سریعاً چشمانش را بست. قصد نداشت بیش از این به کابوسی که می‌بیند تن دهد. امکان نداشت! دروغ بود، داشت خواب می‌دید.

-نباید هانا رو اذیت کنی، عزیزم.

سرش را محکم تکان داد و کلِ بدنش روی تخت لرزید.

-نه، دارم خواب می‌بینم، دروغه! یکی منو بیدار کنه.

اما هیچ‌کس او را بیدار نکرد. برخلاف داد و فریادهایش، مرد تنها دستِ هانا را گرفت و روشنا را با ذهنیتِ نابودشده‌اش تنها گذاشت. قطرات اشک یکی پس از دیگری بر صورتش جاری شدند، هق‌هق امانش را برید.

-من نمی‌دونم کجام، این‌جا عجیبه، یکی… نجاتم بده… اگه صدام… رو می‌شنوین… نجاتم بدین!

دلش نیامد اسمِ مردی را که به‌تازگی دیده بود به زبان بیاورد. لابد مانند فیلم‌ها نقشه‌اش بود که خود را به آدم‌بدها نزدیک کند و او را نجات دهد. غیر از این نمی‌شد! هرچه بیشتر فکر می‌کرد، گریه‌اش تشدید می‌شد. نمی‌دانست چقدر از روز گذشته است، یعنی فردا شده؟ چند ساعت در بیهوشی به سر برده بود؟

-من… می‌ترسم… چه اتفاقی داره… میوفته، خدا؟ اگه… اگه…

باز هم به لباس‌های خاک‌شده‌اش گوشه‌چشمی انداخت. قطره‌ی اشک از بینی‌اش سر خورد و روی تشکِ زواردررفته‌ی تخت افتاد. اگر بلایی سرش می‌آوردند، خود را می‌کشت!

-پس چرا… کسی… نمیاد… خدا… من… من… چه… غلطی کنم.

در همان لحظه، درِ اتاق با شتاب باز شد و قامتِ خمیده‌ی روشنا را پراند. هانا بود. موبایلی دکمه‌ای در دستش قرار داشت که آن را تکان می‌داد.

-بیا، یکی کارت داره!

گوش‌هایش تکان خوردند. چشمانِ خیسش را به دخترک دوخت و نعره زد:

-دست از سرم بردار، من نمی‌خوام با هیچ‌کدومِ شما عوضی‌ها صحبت کنم!

هانا لبخندی شیطانی بر لب نشاند، گوشی را کنار گوشِ خودش گذاشت و نجوا کرد:

-شنیدی؟ زنده‌ست!

سپس موبایل را روی بلندگو گذاشت که فریادِ دل‌نشینی جانی دوباره به روشنا بخشید.

-آتیشتون می‌زنم، همتون رو تیکه‌پاره می‌کنم.

اشک باز هم دلیلِ جوشش را در چشمانِ روشنا پیدا کرد. لبش را گزید تا صدای گریه‌اش مردِ زخمیِ پشت خط را دیوانه‌تر نکند. هانا پوزخندی بر لب نشاند و به تبعیت از محراب صدایش را بالا برد:

-هی، هی، ترمزت رو بکش! تا یک خط رو این دخترک ننداختم.

حالا که می‌دانست محراب می‌داند، می‌آمد. می‌آمد و او را نجات می‌داد. محراب اهل نامردی نبود، تنهایش نمی‌گذاشت، مگر نه؟

-گوشی رو بده بهش، باید باهاش صحبت کنم.

صدایش عصبی بود اما فریاد نمی‌زد. نمی‌خواست حالا که روشنا در چنگالِ این نسناس‌ها قرار دارد، تحریک‌شان کند.

-می‌دونی حالش خوبه، دیگه باید قطع کنم!

صدای محراب باز هم به حالتِ تهاجمیِ خود برگشت. آرام نگه داشتنِ خود در آن شرایط اصلاً کار آسانی نبود.

-عوضی، بذار صداشو بشنوم!

اخم‌های هانا درهم رفت. موبایل را کنار صورتِ روشنا پرتاب کرد و دست‌به‌سینه به دیوار تکیه داد. حرکتِ هیستریکِ پایش روی زمین نوای طوفانِ درونی‌اش را می‌داد. روشنا خود را کج کرد تا صدایِ حیرانِ محراب را با جان و دل پذیرا باشد.

-الو، الو؟ می‌شنوی صدام رو؟ اذیتت که نکردن؟ من زود میام اون‌جا، می‌شنوی روشنا؟ من میام! من پیشتم، نترس، باشه؟

لبخندی بی‌جان لبش را تسخیر کرد. قلبش بی‌تاب شده بود. صاحبِ این صدا را در کنارِ خودش می‌خواست، اما نه حالا! الان نباید به این‌جا می‌آمد، الان وقتش نبود.

-من خوبم، نیاز به کمک تو هم ندارم! مگه گربه‌ست بترسم؟

بغض به گلویش چنگ زد. با سر، موبایل را به سمت زمین پرت کرد تا هانا آن را ببرد، اما محراب بی‌خیال نمی‌شد.

-برام گربه هست یا نیست مهم نیست، من میام، فقط یکم تحمل کن، به‌خدا میام، نمی‌ذارم بلایی…

هانا در همان لحظه موبایل را زیر پایش له کرد و اجازه‌ی بقیه‌ی مکالمه را به محراب نداد.

-مثلاً می‌خوای بگی خیلی عاشقی که گفتی نیاد؟

تنهِ کلامِ هانا را آدم حساب نکرد. تنها پلک‌هایش را برهم فشرد تا گریه نکند. الان باید قوی می‌ماند. یک‌بار برای همیشه باید می‌فهمید چه اتفاقاتی افتاده است.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و دوم»

 

 

موبایل را با همه‌ی توان به سمت بابک پرتاب کرد، وسایلِ روی میز را با همه‌ی قوا به پایین ریخت و نعره‌اش چهارستونِ اتاق را لرزاند.

-گفتم نکنیم، گفتم اون‌ها حرومزاده‌تر از این حرفان! منِ احمق چرا به حرفِ تو گوش کردم؟

مجسمه‌ای را که گوشه‌ی اتاق بود، به سمت درِ سبزرنگ سوق داد که با صدای بدی شکست. همه در شوکِ حرکاتِ محراب بودند و نمی‌توانستند از جایشان تکان بخورند. قطرات خون از دستش جاری شدند، اما هنوز آرام نگرفته بود. خود را به بهرام، پشتِ سیستم، رساند و با لگد صندلی‌اش را به عقب هل داد. حالا نوبتِ یقه‌اش بود که اسیرِ دستانِ زخمیِ محراب شود.

-توعه، عوضی! مگه نگفتی می‌شه از اون روش ردیابی‌ش کرد؟ چرا ردیاب کار نمی‌کنه، ها؟ حتی از گوشی هم ردیابیش نکردین، به چه دردی می‌خورین شما؟

بابک بالاخره تعادلِ خود را به دست آورد، به سمت محراب پرید و او را از بهرامِ ساکت و ناراحت جدا کرد.

شانه‌هایش را پیاپی تکان داد و جلوی صورتش داد زد:

-بسه، الان با این حرف‌ها می‌تونیم نجاتش بدیم؟

چشمِ محراب همچنان دنبالِ بهرام بود. او هم از خجالت سرش را پایین انداخت و سکوت را ترجیح داد.

محراب نیشخندی بر لبش کاشت و با تُنِ صدایی نرم بابک را توبیخ کرد:

-سوگند الان اون‌جا بود، همینو می‌گفتی؟

بعد سرش را به‌آرامی به سمت چشم‌های آتشینِ بابک روانه کرد. بابک به نفس‌نفس افتاد و بی‌فکر فریاد زد:

-اون زنمه! حالیته؟

محراب دستِ بابک را از روی شانه‌هایش کنار زد و در یک سانتی‌متریِ صورتش قرار گرفت. پوزخندش هر لحظه غلیظ‌تر از قبل می‌شد.

-ناموسِ تو، ناموسه! ناموسِ یکی دیگه، ناموس نیست؟

بابک و بهرام هیچ‌کدام در جوابِ محراب نفس هم نکشیدند. محراب تفی بر زمین انداخت و از کنارشان گذشت.

-من خودم پیداش می‌کنم!

سپس از اتاقِ مخفیِ بهرام بیرون زد و از زیرزمین به بالا دوید، خود را درونِ خیابان انداخت. چند بار دورِ خودش چرخید. مغزش به او پاسخ نمی‌داد که در این شرایط باید چه کار کند. یادِ روزِ افتتاحیه افتاد؛ آن روزِ لعنتی که استارتِ همه‌چیز را به دنبال داشت!

روشنا جلوی چشمانش قرار گرفت. آن نگاهِ پر از تردید را خوب به یاد داشت، آن ترسِ نشسته در صدایش، هنگامِ پرسیدنِ سؤالش را خوب به خاطر داشت.

-چیزایی که ذهنت رو درگیر کرده، مربوط به این کارخونه‌ست؟

به یاد داشت که چگونه اخمی نثارش کرد و به او توپید:

-چه فرقی به حالِ تو می‌کنه؟

از این‌که او را در کنارِ آن مرد دیده بود، همچنان دلِ خوشی نداشت، حتی اگر آن مرد پسرعمویش باشد!

-اگه درباره‌ی کارخونه‌ست، باید یک چیزی بهت بگم!

در چشمانش ترس، دودلی و غم جولان می‌داد. با این‌که محراب خواست راهش را کج کند و برود، درباره‌ی هانا به او گفت. تمامِ داستانی را که به نظر تخیلی می‌آمد، بر زبان آورد. لحظه‌به‌لحظه اتاق برای محراب تیره‌تر شد. مگر می‌شد نامِ «محمود فرجی» بیاید و چهارستونِ بدنش نلرزد؟

-چیزِ مهمی نیست، خودت رو درگیرش نکن! فعلاً بیا، باید برسونمت خوابگاه.

سرش تیر کشید، چشمانش تیک می‌زد، بر پاهایش تسلط نداشت. هر لحظه کوچه دورِ سرش می‌چرخید. آسفالتِ کوچه خیلی نرم او را در آغوش گرفت و با زانو بر زمین افتاد.

او می‌دانست حامد به این راحتی‌ها گول نمی‌خورد، چرا حرفِ بابک را گوش کرد؟ خدایا، حالا باید چگونه روشنا را از چنگالشان بیرون می‌کشید؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...