Roshana 966 ارسال شده در جمعه در 19:45 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 19:45 «پارت هفتاد و چهارم» همین که از ساختمان پالادیوم خارج شد، قطراتِ پیدرپیِ اشک روی صورتش چکید. هوا تازه رو به تاریکی میرفت. شروع به قدم برداشتن به سوی مقصدی نامعلوم کرد. هرچه میخواست حرفهای هانا را به فراموشی بسپرد، بیشتر در مغزش جولان میداد. زیرلب شروع به نق زدن کرد: -چرا وقتی به بابا گفت کلاهبردار، بلند نشدی بزنی تو دهنش؟ چجوری لال نشستی، احمق؟ سپس بیتوجه به افرادی که از کنارش میگذشتند، پا بر زمین کوباند و موهای سرش را کشید. هرکه از کنارش رد میشد، او را همچون یک دیوانه تماشا میکرد. با پشتِ دست، اشکش را پاک کرد و با مردِ جوانی که او را با بهت نگاه میکرد، توپید: -چیه، نگاه داره؟ پسر شانهای بالا انداخت و لبخند کجی زد. -خب… وقتی یکی وسط خیابون با خودش حرف میزنه، موهاشو میکشه، آدم نگاه میکنه دیگه! روشنا با حرص قدمی به سمتش برداشت. -به تو ربطی نداره، سرت به کار خودت باشه! پسر، بیخیالِ اخم و عصبانیتش، نگاهش را از او نگرفت. -دیدن شما برای منِ خر صفا داره! از چندش بودنِ زیادِ پسر، صورتش جمع شد. گریه و فکر و خیال فراموشش شد، حالِ جیغ زدن را برگزید و خیابان را روی سرش گذاشت. -برو گمشو ببینم، مردکِ توهمیِ مریض! لبخند از روی صورت پسر محو شد و قدمی به سمتش برداشت. -چی گفتی الان؟ به کی گفتی توهمیِ مریض، دخترهی عوضی؟ ترسیده بود؛ چند نفر موبایل درآوردند و شروع به فیلمبرداری کردند. نمیدانست در مقابل این درازقدِ هیکلی تا کجا میتواند از خودش دفاع کند؛ اما زبانش از عقل تبعیت نمیکرد. -همین که شنیدی، تازه الان که دارم از نزدیک میبینم، شوت هم هستی! مرد دستش را بالا آورد. چند زن جیغ کشیدند: -برین کمکش، به جای فیلم گرفتن! چشمهای روشنا برهم افتاد و منتظرِ فرود آمدن ضربهای سخت به صورتش شد. چند ثانیه گذشت. سروصداها آرام شد. روشنا دستش را روی صورتش کشید. وقتی دردی حس نکرد، باز زبانش به کار افتاد: -جوری زدی که فردا دردو حس کنم؟ دستت بشکنه الهی، ایشالا خواهرتو… -آخ… آخ… آی، ولم کن! صدای دردمندِ پسر باعث شد روشنا مابقی جملهاش را فراموش کند؛ هرچند مابقی جملهاش قابل پخش نبود. آرام لایِ یکی از پلکهایش را باز کرد که با نوایی وحشتناک شد: -داشتی الان چه غلطی میکردی، تو؟ دستی که برای زدنِ روشنا بالا آمده بود، حالا پشتش جمع شده بود. صورتِ پسرک از درد مچاله شد؛ اما از همهی اینها عجیبتر، دیدنِ ناجیاش بود. -هی، تو کی هستی دستشو میپیچونی؟ فریادِ روشنا، ناجی را شوکه کرد؛ اما روشنا بیخیالِ کوتاه آمدن نبود. -ول کن دستشو! خودش هم نمیفهمید چه غلطی میکند؛ اما از اینکه یک غریبه او را نجات داده بود، هیچ خوشحال نبود. پسرک هم کم از ناجی نداشت؛ چشمانش از تعجب کفِ آسفالت افتاده بود. ناجی دستش را شل کرد و پسر با همهی توان در رفت. -معمولاً مردم اینجور مواقع تشکر میکنن! روشنا آن زمان کم مانده بود شلوارش را خیس کند، اما حالا که پسر رفته بود و مردم پخشوپلا شده بودند، برای ناجیاش شیر شد. -من مگه کمک خواستم که تشکر کنم؟ مرد خواست جواب دهد که صدایی آشنا مانعش شد. -ولش کن بابک، کلاً تو دیدارِ اول روحیهی جنگی داره! پسری که بابک او را خطاب قرار داده بود، به سمت عقب برگشت. -کلاً خوبی به دختر جماعت نیومده، داداش؛ فقط همسرم، تاجِ سرم! نگاهش مجذوبِ پسری با آن شلوارِ پارچهایِ سفید و پیراهنِ دکمهایِ مشکی شد؛ همان که دیشب او را در وضعی دید که جان از تنش رفت. بغض، بارِ دیگر چنگهایش را نثارِ گلوی روشنا کرد. -بسه حالا! به روشنا نزدیک شد و بویِ عطرِ خنکی را با خودش به همراه آورد. -حالت خوبه؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در جمعه در 20:13 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 20:13 «پارت هفتاد و پنجم» مگر حالتِ خوب، چنین تند شدنِ تپشِ قلب داشت؟ چرا نمیتوانست چشم از صورتش بردارد؟ -روشنا، خوبی؟ اسمش را اولین بار بود میشنید؟ چرا انقدر نوای شنیدهشده گوشش را نوازش میداد؟ چرا «الف» اسمش را انقدر زیبا بیان میکرد؟ -تو خوب شدی؟ مگه نباید بیمارستان باشی؟ مغزش خاموش شده بود و تنها دلِ نگرانش حرف میزد. اینکه او را اینگونه سالم میدید، تمامِ اضطرابِ چند ساعتش را میشست و میبرد. محراب حیران، بین اجزای صورتِ روشنا چشم چرخاند. چشمهای قرمز و نوکِ بینیِ سرخش اعصابش را به هم میریخت. -تو از کجا میدونی؟ روشنا یک قدم به او نزدیک شد و باز فراموش کرد که شخصِ روبهرویش محراب محمدپناه است. -وا، یادت نیست؟ جون کندیم سه نفری بلندت کردیم، ماشالله، بلانسبت گوریل! فکر کنم یک دویست کیلویی بودی! بعد با صاحبِ خوابگاه که بیچاره زحمت کشیده بود مارو تا کارخونه آورد، بردیمت بیمارستان. محراب سری به نشانهی تفهیم تکان داد که بابک خوشمزهبازی درآورد: -تشکر کن ازش دیگه، آقا محراب! محراب یک نگاه به بابک انداخت که چشمکی از جانبش دریافت کرد. روشنا بادی به غبغب انداخت و منتظرِ تشکرِ محراب شد. -من مگه کمک خواستم که تشکر کنم؟ چشمانش از حدقه درآمد که قهقههی بابک در فضا پیچید. -آره آبجی، گهی زین به پشت و گهی پشت به زین! دست به کمر، روبهروی محراب قرار گرفت و حرصی جیغ زد: -حرفِ خودمو به خودم تحویل نده! لبهای محراب به لبخندی شیرین کج شد. گلویش را صاف کرد و طوری که بابک نشنود، پچپچ کرد: -ممنون بابت کمکت! بابتِ همین جملهی معمولی گُر گرفته بود. نامحسوس نیشگونی از رانش گرفت تا رسوا نشود. سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. -محراب جان، یک شب خواستی مارو برسونی خونه! سوگند بیست بار زنگ زد. محراب که انگار به خودش آمده باشد، چشم از روشنای خجالتزده برداشت. با شستش بغلِ لبش را مالید و این بار با لحنی خشن رو به بابک طغیان کرد: -سوگند، تو پنج عصر هم بری خونه غر میزنه، دو صبح هم بری غر میزنه! رفتی خونه، بگو کارِ اضطراری پیش اومد. بابک دستش را به نشانهی تسلیم بالا برد. -چیزی نگفتم، داداش، چرا میزنی؟ کلافه، دستی لای موهایش کشید. خودش هم نمیدانست چرا یکهو اینگونه شد. از گرما، دکمهی بالایی لباسش را باز کرد و به ماشین اشاره زد. -درش بازه، برو، پشتت میام. بابک چشمکی به محراب زد و روشنا را با چشم هدف گرفت و سپس ابروهایش را به نشانهی کشفِ چیزی جدید بالا انداخت. روشنا که همچنان سرش پایین بود، با جملهی خداحافظیِ بابک سرش را بالا آورد. -خب پس آبجیِ جنگی، دمت گرم که نذاشتم کتک بخوری، عزت زیاد! روشنا این بار لبخند زد و به نرمیای که از خودش سابقه نداشت، لب زد: -خواهش میکنم، خداحافظ! بابک هم خندید و مکان را برای رسیدن به ماشین ترک کرد. -میری خوابگاه؟ سرش را به نشانهی «بله» بالا و پایین کرد. -این ساعت؟ باز هم سر تکان داد. -زبون نداری؟ این بار نوبت این بود که سرش را به چپ و راست هدایت کند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در جمعه در 20:40 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 20:40 (ویرایش شده) «پارت هفتاد و ششم» لحنِ محراب در لطیفترین حالتِ خود قرار گرفت، طوری که خودش هم شوکه شد. آیا اوست که اینگونه نرم صحبت میکند؟ -چرا؟ اتفاقی افتاده که زبونت رو از دست دادی؟ با اینکه جملهی محراب مملو از شیطنتِ خاصِ خودش بود، اما بغضِ روشنا را به همراه داشت. با بغض، سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. محراب جمع شدنِ اشک را درونِ دیدهی گلگونِ روشنا دید و ابروهایش به هم نزدیک شد. لحنش عاری از نرمی و شوخی شد. -چی شده؟ کسی اذیتت کرده؟ انگار نه انگار در خیابانی شلوغ، در بالاشهرِ تهران بودند. هیچ چیز جز خودشان به چشمشان نمیآمد. -آره! خیلی اذیت شدم. نمیدانست علتِ حرفش فشارِ روحیِ واردشده بود یا نزدیک بودنِ پریودیاش، تنها یکچیز میدانست؛ حرفهای هانا فشارِ انبوهی به قصدِ امنیتِ ذهنش آورده است. نوای محراب نگران و صدالبته، آرامتر از قبل شد: -چی شده، دختر خوب! زنی از کنارش گذشت و تنهای ریز به او زد، همین انگار برایش تلنگر شد، سرش را آرام به دو سو چرخاند. -هیچی، ممنونم بابت کمکتون، من دیگه برم، دوستتون هم منتظره! خواست از کنارِ این مرد بگذرد تا قلبش را در یک گوشه خفتش کند و خفهاش کند که اینطور دیوانهوار به قفسهی سینهاش نکوبد. اما محراب با گرفتنِ بازوی راستش، به او اجازهی رفتن نداد. سرش را بالا گرفت و با چشمهایی نمزده به نیمرخش چشم دوخت. - با من بیا بابک رو برسونیم، برگردیم به خوابگاه! نمیخواست قبول کند، به تنهایی بیشتر از هر چیزی نیاز داشت، پس سازِ مخالف زد: -نه، ممنونم، من خودم میتونم برگردم. سپس تقلا کرد بازویش را از دستِ قدرتمندِ محراب بیرون بکشد. -سؤال نپرسیدم! سپس در یک تصمیمِ ناگهانی، او را به سمتِ ماشین کشید. -هی، داری چیکار میکنی؟ نمیخوام باهات بیام، ایبابا، کندی دستمو! محراب درِ عقب را باز کرد و شروع به حرف زدن کرد: -فردا افتتاحیهست، هزار تا کار داریم، کلی مهمون قراره بیاد، واقعاً حوصله ندارم تکوتنها همهی کارها رو انجام بدم، پس باید امشب تورو سالم برسونم اونجا. مفهومه؟ تلخ شد، انگار تمامِ اتفاقاتِ این چند دقیقه گذشته، رویایی بیش نبودند! تنه زدن را شروع کرد: -آره، یادمه قبلاً گفتی مجبوری، عاشقِ چشم و ابروم که نیستی! سپس سوار شد و در را با همهی توان به بدنهی ماشین کوبید. محراب نفسی عمیق کشید و سرش را به آسمان گرفت. -صبر، کاش بهم صبر بدی! سپس سوار شد و به سمتِ خانهی بابک راند. سکوتِ سختی در ماشین برقرار بود. بابک مشغولِ پیامک دادن و لبخندهای ژکوند زدن بود، روشنا خودش را با دیدنِ منظره سرگرم میکرد و محراب رانندگی را در سکوت بیشتر میپسندید. -فردا سرِ پروژه نمیرم، میام افتتاحیه، احتمالاً حامد و مهراد هم بیان! محراب به آینهی وسط اشاره کرد تا حضورِ روشنا را یادآور شود، نمیخواست جلوی او در این باره صحبت کنند. بابک دکمهی ضبط را فشرد که موزیکی لایت در ماشین پخش شد، سپس با شیطنت و پچپچ، محراب را مخاطب قرار داد: -خبریه؟ منو میفرستی تا تو ماشینو پارک کنی، دختره رو نجات بدم، سفارش میکنی، قبلاً از این تاپرهیزیا نمیکردی، آقا محراب؟ به آینهی وسط نیمنگاهی انداخت و روشنای غرق در فکر را مشاهده کرد. او هم به تبعیت از بابک، صدایش را پایین آورد: -انسانیت حکم میکرد! بابک پقی زیرِ خنده زد. محراب باز هم آینهی وسط را در نظر گرفت، اما انگار واقعاً روشنا در باغ نبود. -از کِی تو انسانیت حالت میشه و من خبر ندارم؟ بحث کردن با بابک بیفایده بود، او هرچه خودش میخواست برداشت میکرد، پس این بار خاموشی را انتخاب کرد و به رانندگیاش پرداخت. ویرایش شده یکشنبه در 14:42 توسط Roshana 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در یکشنبه در 15:24 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 15:24 «پارت هفتاد و هفتم» وقتی حواسِ پرتِ بابک را دید، آینهی وسط را طوری تنظیم کرد که روشنا کامل در قاب بیفتد. از این فاصله هم غمِ درونِ چشمانش را میدید. نمیدانست علتِ این دردِ نهفته در نگاهش و سکوتِ نشسته بر لبانش چیست. در یک تصمیمِ آنی، سرعتش را بالا بُرد؛ طوری که سرِ بابک از موبایلش بیرون آمد. -هی! مگه تو بزرگراهیم؟ چقدر تند میری! باز هم نیمنگاهی به آینه انداخت. واکنشِ بابک را در نظر نمیگرفت؛ دوست داشت روشنا حرفی بزند و این سکوتِ مسخرهاش را بشکند. روشنا با افزایشِ سرعتِ ماشین از افکارِ ضدونقیضش خارج شد، اما باز هم عکسالعملی نشان نداد. پرشیای جلویی، جلوتر از آنها، با شتابی آرام میراند. در قیاس با سرعتِ محراب، سرعتِ پرشیا، سرعتِ خرگوش و حلزون را یادآور میشد. ترس درونِ چشمانِ روشنا جولان داد. اگر تا ده ثانیهی دیگر ترمز نمیگرفت، نهتنها آنها، بلکه پرشیا هم با اوراقِ آهن فرقی نمیکردند. -بسه! پلکهایش بسته شد. دستانش پوششی برای گوشهایش شدند و با همهی توان جیغ کشید. -الان به کشتنمون میدی، روانی! وقتی محراب ترمز گرفت، روشنا به سمتِ جلو پرت شد و سرش به پشتیِ صندلیِ راننده برخورد کرد. -آخ! ماشینها پشتِ سر هم بوق میزدند و از اینکه محراب وسطِ خیابان ایستاده بود، فحاشی میکردند. -میفهمی داری چه غلطی میکنی؟ مردِ مؤمن، خودت به درک؛ زنِ منو داشتی بیوه میکردی! لحنِ بابک جدیتر از همیشه به نظر میآمد، اما محراب خودش در شوک فرو رفته بود. برای لحظهای به خودش آمد و فوراً از ماشین پیاده شد و درِ عقب را باز کرد. روی زانوهایش خم شد و بازوی روشنا را تکان داد. -روشنا، خوبی؟ ببین منو! چیزیت شده؟ درد داری؟ کلمات را یکی پس از دیگری پشتِ سر هم ردیف میکرد؛ مغزش قفل کرده بود. فکر نمیکرد خودش از بازیای که راه انداخته بود، اینگونه سکته کند. وقتی عکسالعملی ندید، او را به سمتِ عقب کشید و به صندلیِ عقب تکیه داد. چشمهای بستهاش، برای اولین بار، قلبش را به طرزِ عجیبی لرزاند؛ درست شبیه کسی که از یک سرسرهی پُرارتفاع به پایین سقوط میکند. قلبش ریخت. بابک هم از جا پرید و از ماشین پیاده شد. محرابِ شوکزده را با تنهای کنار زد و بطریِ آبی از کفِ ماشین برداشت. دستش را خیسِ آب کرد و قطرهها را به صورتِ روشنا پاشید. تعدادی از مردم دورشان جمع شده بودند و صدای همهمهشان در فضا میپیچید. با حسِ سردیِ آب، دیدهی روشنا به دنیا روشن شد و چشمانش را به نرمی باز کرد. -حالت خوبه؟ نمیتوانست جوابِ بابک را بدهد؛ چون تمامِ بدنش از شدتِ هیجان و ترس به لرزه افتاده بود. تنها در خودش جمع شد و دندانهایش شروع به لرزیدن کردند. -محراب، تو چرا این شکلی شدی؟ هی! خوبه حالش، ببین چشماش رو باز کرد. فریادِ نگرانِ بابک کمی او را به خود آورد. آرام پایش را از ماشین بیرون آورد و گوشهی صندلی نشست. نگاهش را بالا آورد تا صورتِ رنگپریده و شوکزدهی محراب را ببیند. بغض به گلویش چنگ انداخت و نگاهی گیج به اطراف انداخت. وقتی اثری از تصادف ندید، نفسی آسوده از دهانش خارج شد. از ماشین پیاده شد و بابک را کنار زد. درست مقابلِ محراب قرار گرفت. چانهاش از بغض میلرزید و این لرزش را به صدایش انتقال داد. -اگه… آزار انقدر… برات لذتبخشه… دستش را به سمتِ صورتِ زبرش بُرد و با همهی قوا سیلیِ محکمی به نیمرخِ چپش زد که گردنش را به سمتِ مخالف کج کرد. -حالا لذت ببر! *** همهچیز مملو از خاموشی بود. محراب آرامتر از همیشه میراند و روشنا، کج به او، مسیر را از طریقِ شیشهی خودش آنالیز میکرد. از زمانِ رساندنِ بابک به خانهاش، حتی با هم چشم در چشم هم نشده بودند. انگار هردو نیاز داشتند تنها بمانند و سکوت کنند. اما این بیصدایی، در عرضِ چند ثانیه، با آهنگِ زنگِ موبایلِ محراب شکست. روشنا با گوشهی چشم نگاهی به صفحهی چشمکزنِ موبایل انداخت. -اگه جواب نمیدی، صداشو ببُر! روشنا خودش هم باور نمیکرد این صدای خَشدار و گرفته، متعلق به خودش باشد. محراب فرمان را با یک دست گرفت و با دستِ دیگر تماس را پاسخ داد. -الو؟ شمارهی ناشناس، صدایی آشنا را به همراه داشت. -یعنی من اگه زنگ نزنم، تو نباید بهم زنگ بزنی، نامرد؟ «پوف»ی از لبش خارج شد که گوشهای روشنا را تیز کرد. -شما؟ این بار دیگر خبری از آن نجوای نرم و غمناک نبود؛ پرخاش، واضح حس میشد. -این مسخرهبازیها رو تموم کن! مگه من مسخرهی توام؟ هر وقت خواستی لیلیت باشم، هر وقت نخواستی، بشم «شما»؟ تکلیفِ منو معلوم کن! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در یکشنبه در 19:25 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 19:25 «پارت هفتاد و هشتم» دیگر فراموش کرد دختری کنارش نشسته بود؛ هرچه باید میگفت را به زبان آورد: -بله خانم، سیودومِ همین ماه، ساعت بیستوپنج خدمت میرسیم برای خواستگاری! سپس خودش خندهای هیستریک بر لب نشاند. -حالت خوشه؟ سرت به جایی خورده؟ کدوم تکلیف؟ صدای فِسفِسِ لیلی که برای اثبات اشک ریختنش بود، بر مغزش خط میانداخت. -من گناه کردم عاشقِ تویِ زبوننفهم شدم، نه؟ نگاهِ خیرهی دخترِ بغکرده را حس میکرد. در جادهی خلوت، راهنمای ماشین را زد و کنارِ خیابان پارک کرد. تنها نگاهی آخر به او انداخت و از ماشین بیرون پرید. یکبار برای همیشه باید همهچیز را تمام میکرد؛ کسی که به مادرش توهین کند، هیچ جای بخششی در زندگیاش ندارد. -من بهت قولی دادم؟ گفتم عاشقت میشم؟ گفتی مهم نیست تو عاشقم نباشی، من عاشقتم. تُنِ صدایش آرام نبود؛ طوفانی شد و رعشه بر تنِ لیلی انداخت و شوکهاش کرد. به تیرِ برقی که بالای سرش پر از پشه بود زل زد و منتظرِ جوابِ لیلی نماند. -ببین، هرچی بوده، تو خواستی. تنها چیزی که جفتمون خواستیم، یک چیز بود… بقیهی حرف را درون گلویش خفه کرد؛ چون هقهقِ لیلی در گوشش پیچید. -چقدر ازت متنفرم، محراب محمدپناه. منه خر فکر میکردم با محبت میتونم زندگیِ گوهت رو رنگی کنم، میتونم… قلبت… قلبت رو… مالِ خودم… کنم. سرد شد، یخ شد. مثل همیشه، در قبالِ لیلی و هر دختری از جنسِ لیلی، همین بود. -فکرِ اشتباهی کردی! برای خودت رویابافی کردی. حالا هم میگم من دیگه تمایلی به ارتباط با تو ندارم، خدانگهدار! با قطع کردن تماس، شقیقههایش شروع به تیر کشیدن کردند. به کاپوتِ ماشین تکیه زد و چشمانش را محکم فشرد. سیگار و فندکش را از جیبش بیرون کشید و آتش زد. دیدن نورِ بالای ماشین باعث شد به داخل چشم بدوزد که روشنا را با اخمهای درهم و دستبهسینه دید. عقبگرد کرد و به داخل برگشت. بادی که از سرمای کولر به صورتش خورد، جانِ تازهای به او بخشید. -آقای محترم، میشه من رو برسونی به اون خوابگاهِ کوفتی؟ فردا هزارتا کار دارم! سرش را بر فرمانِ ماشین گذاشت و با بیحالی نجوا کرد: -خسته شدم، خودم هم! یکچند ثانیه صبر کن. لحنِ گرفتهی محراب، اخمهایش را باز کرد. کدورتهای پیشآمده را بهطور موقت فراموش کرد تا هم جویایِ حالش شود، هم کنجکاویاش را ارضا کند. -با دوستدخترت کات کردی؟ طرزِ بیانش سرشار از حسادتِ دخترانه بود، اما خودش چنین نظری نداشت. محراب رویش را به سمتِ مخالفِ او چرخاند تا کج شدنِ لبهایش را نبیند. -آره. -آها. لبخندش کش آمد، اما خاموشی را بیشتر میپسندید. میخواست روشنا بیشتر با او حرف بزند. -قدش بلند بود؟ هیچ توقعِ شنیدنِ چنین سؤالی را نداشت. معمولاً دخترها از احساس و قیافهی زنِ دیگر سؤال میکردند! -نمیدونم، شاید. جوابهای کوتاهش، قیافهی روشنا را کج میکرد. ناخواسته اخمهایش درهم رفته بود و پشتِسرِ هم «پوف»های کشدار میگفت. -خب، چی میشه کاملتر توضیح بدی؟ محراب، ناقافل به سوی دختر چرخید و چهرهی گرفتهاش را شکار کرد. لبخندش را جمع کرد و سعی کرد لحنش غمگین باشد؛ البته بیحالیِ حالتِ گفتارش واقعی بود. -دوستدخترم بود، عاشقش بودم، بهش خیانت کردم، قاچاقی با دوستدخترِ جدیدم از کشور خارج شدم، اونجا باردار شد، معلوم شد اون بچه، بچهی من نیست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در یکشنبه در 19:53 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 19:53 «پارت هفتاد و نهم» هر لحظه چشمانِ روشنا گردتر از قبل میشد و محراب از این موضوع لذتِ کامل میبرد. -راست میگی؟ چشمانش را بست که با دیدن چهرهی او خندهاش نگیرد. با ناراحتیِ تصنعی زمزمه کرد: -دروغم چیه، بدبخت شدم، به خاک سیاه نشستم. آره خواهر! -بچهی کی بود حالا؟ بعد از پرسیدن سؤالش، به سمت داشبورد خم شد و آرنجش را روی آن تکیه زد و آن سوی دیگر دستش را پسِ گردنش گذاشت. -بچهی اون رفیقِ پسرش که میگفت مثل داداشمه! روشنا از چشمهای بستهی محراب استفاده کرد و ادایش را درآورد، سپس با لحنی که انگار تحتِ تأثیر قرار گرفته بود، پچپچ کرد: -همینه میگن دوستای پسر، شکارچیهای صبورن؟ ابروهای محراب از شیطنت بالا پرید. برای اولین بار بود جلوی یک آدم، این رویش را نشان میداد. -آره دقیقاً، یادت باشه با من سعی نکنی طرحِ رفاقت بزنی! با سوزشِ بازویش، پلکهایش از هم فاصله گرفتند و «آخ»ی به زبان آورد. -چرا میزنی؟ روشنا که حالا کمی هم خجالتزده بود، چینی بر پیشانیاش انداخت و دندانقروچه کرد. -فکر کردی خرم فیلم ترکی تو رو باور کنم؟ محراب سرش را از روی فرمان برداشت و به بدنش، از روی لباس، اشاره زد. -خر چیه، دور از جون، باور کن! تازه کتک هم خوردم از پسره، میخوای ببینی؟ سپس دستش را برد سمت دکمهی پیراهنش تا برای نشان دادن جراحت، بازش کند. روشنا فوراً حالتِ سیخ نشست و چشمانش را بست. -چه غلطی… داری… میکنی! لرزشِ نامحسوسِ صدایش، تپشِ قلبش و عرقِ ریخته بر گودیِ کمرش، نویدِ اتفاقِ خوشی را نمیداد. -چرا چشمات رو بستی؟ میخوام مدرک نشونت بدم. خیابان را قبلاً هم دیده بود؛ بهجز پشهها، کم پیش میآمد ماشین و آدم رد شوند. حالا او با این مرد، در این مکان، تنها بود. مادر همیشه به او گوشزد میکرد که آخر زیر سقفی با مرد نباشد، نفر سوم شیطان است. سقفِ ماشین هم سقف حساب میشد دیگر؟ -من نمیخوام مدرک ببینم، حرفِ خودت قبوله! کلمات را طوطیوار پشتِ هم میگذاشت. تنها میخواست از این فضای خفقانآور رها شود، پس با همان دیدهی بسته، با نگرانی گفت: -میشه بریم خوابگاه؟ من خسته شدم، خوابم گرفته. خمیازهای ساختگی مهمانِ دهانش کرد و به پشتیِ صندلی تکیه زد و رویش را به سمت شیشهی شاگرد برگرداند؛ حالتِ خواب گرفت تا بسته بودنِ چشمانش را توجیه کند. محراب که هر لحظه تبسمش عریضتر میشد، با یک تکاستارت ماشین را روشن کرد. انگار همین تصویر، تمام اتفاقاتِ امشب را شسته و برده بود. -باشه، میبرمت؛ فردا نشونت میدم. روشنا دیگر حرفی نزد و تنها لحظهشماری کرد تا به خوابگاه برسد. امشب فقط به خیر میگذشت. هیچ چیز از خدا نمیخواست! به محض اینکه محراب ترمز گرفت، حدس زد به خوابگاه رسیدهاند. منتظر بود که محراب او را برای بیدار شدن صدا کند، اما انگاری خبری نبود. چشمهای بستهاش مانع میشد تا از اتفاقاتِ درونِ ماشین باخبر شود. همین که خواست لایِ پلکش را باز کند، درِ سمتِ او باز شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در دیروز در 20:15 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 20:15 «پارت هشتادم» نزدیک شدن عطرِ خنکی را حس کرد. قلبش در سینه بیقراری میکرد، اما نمیخواست پسرک از اینکه به دروغ خودش را به خواب زده، مطلع شود. در دلش هربار تا سه میشمرد تا بلکه محراب بیدارش کند؛ اما انگار بیثمر بود. ناگهان صحنهای از رمانِ موردعلاقهاش، در ذهنش جان گرفت. جان کند تا لبخند بر لبش ننشیند. حالا از قصدِ محراب باخبر بود. منتظر ماند که مانند دخترِ داستان در هوا معلق شود. الان دیگر او را بغل میکرد و به داخل میبُرد. نامحسوس، چنگی به شلوارش انداخت. بسته نگهداشتن دیدههایش در مقابل آن خیرگی، سخت بود. عقلش به او نهیب زد: -احمق، اون چرا باید تورو بغل کنه؟ پاشو، خجالت بکش. اما دلش ولکن نبود و جوابِ عقلِ ناقصش را میداد: -چون خوابم، تو خواب لابد خیلی ملوسم. خواست نفس بکشد که بینیاش کیپ شد. به هرچی عمل و جراحیِ زیبایی بود لعنت فرستاد و دهانش را برای بلعیدن هوا، نیمهباز کرد. کاش نفسش کلاً قطع میشد و میمُرد تا اینکه اینجوری آبرویش به تاراج برود. قطرات آبِ دهان، بدونِ اجازه از کنارِ لبش جریان گرفتند و به پایین ریختند. انگار یک لیوان آبِ سرد بر سرش خالی کرده باشند، با شتاب پلکهایش را از هم گشود و با پشتِ صاف نشست. از گوشهی چشم، محرابِ مات و مبهوت را رؤیت کرد، پس لبخندی مسخره بر لب نشاند و او را برای کنار رفتن، هُل داد. -عه، رسیدیم، چه جالب! بعد، بدون آنکه نگاهی دیگر روانهی صورتش کند، بهسرعت به داخلِ خوابگاه دوید. همین که از دیدش پنهان شد، محکم بر سرِ خودش کوبید و با پا بر زمین، ضربههای متوالی زد. -بچهی سهساله جای تو اونجا بود، میتونست تُفش رو جمع کنه. چقدر تو آبرو بَری! اَه. سپس حالتِ گریه کرد و با کشیدن پایش بر زمین، بهسوی اتاقش روانه شد و زیر لب غر زد: -آره، چه بغلی هم شد، تحویل بگیر! خوشت اومد؟ سرتو چسبوندی به قفسهی سینهاش، ضربان قلبشو شنیدی؟ تاپتاپ میزد؟ تعداد اندکی از افراد تردد میکردند، اما آنقدر صدایش آرام و توأم با مسخرگی بود که کسی توجهی به او نمیکرد. -آره، الان برو سرتو بچسبون به قفسهی قبرستون، بمیر! هرچی کثافتکاری و ناقصالعقلی داری، جلوی این پسره رو کن، راحت باش. به جلویِ درِ اتاقش رسید. دستش را بالا بُرد تا در بزند که ناگهان بیست تماسِ ازدسترفتهی نیایش، با پیامهای بیتربیتیاش، جلوی چشمانش نقش بست. -امشب هانا رو رد کردم، مزاحم رو رد کردم، تصادف رو رد کردم، محراب و اکسش هم رد کردم، اگه تونستم این اسکل رو رد کنم! چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید. لبهایش به تبسمی عریض کج شد و تقههای پیدرپی به درِ فلزیِ اتاق زد. چند ثانیه بعد، هیولایی در را باز کرد که از داشتن صدایی وحشتناک رنج میبرد. -فرمایش؟ ماسکِ سبز و موهایِ شلختهاش او را بیشباهت به زنِ شرک نکرده بود. -سلام اواکادوی من، خستمه، برو کنار! نیایش را هُل داد، اما مقاومت کرد. -ساعت چنده؟ خندهای روی صورتش جان گرفت. نیایش در نقشِ مادر رفته بود؟ -شستم رو بنده! گوشیِ درونِ دستش را بالا آورد و چند بار تکان داد. -نمک جون، به این ماسماک میگن تلفنِ همراه! میدونی یعنی چی؟ یعنی هر وقت این بیصاحب صدا میده، یکی باهات کار داره. با دلقکبازی نمیتوانست نیایش را قانع کند، پس راهی را در پیش گرفت که ردخور نداشت. -اگه بهت بگم چه اتفاقاتی افتاده امروز، بهم حق میدی ده بار جواب تلفن ندم! نیایش دستبهکمر شد و دندانقروچه کرد: -هر کوفتی شده، برام اصلاً اهمیت ندا… -دعوا شد سَرِ من! همین حرف کافی بود که نیایش ساکت شود. چشمانش از کاسه بیرون زد. گوشهی لبِ روشنا نامحسوس کج شد و ابروهایش را به نشانهی پیروزی بالا انداخت. -بیا داخل ببینم چی شده! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری