رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

«پارت چهل و نهم»

توسکا یک نفس تمام محتویات لیوان را سر کشید؛ با پشت دست اضافه‌ی قطرات آب کنارِ دهانش را پاک کرد و تمام حرف‌های ناگفته‌اش را با چشم‌های خیسش به روشنا سپرد. روشنا هر دو دستش را درون موهایش فرو بُرد و به وضعیت اسفناک زنِ مقابلش چشم دوخت.

-چرا ازش جدا نمی‌شی؟ چرا این‌جوری براش اشک می‌ریزی؟

خودش جواب را بهتر از هر کسی می‌دانست. می‌دانست عشق زهری‌ست که پادزهرش غیرقابل پیدایش است؛ واقف بود که هیچ معشوقی نمی‌تواند به راحتی عشقش را رها کند. اما عشق آن‌قدر ارزش داشت که انسان برایش همچون ابر بهاری ببارد؟ می‌ارزید؟ اشک‌های توسکا به هق‌هق تبدیل شده بودند، کفِ دستان لرزانش را بر گودال روی صورتش قرار داد و شیون کشید.

-ول کنم… کجا… برم؟ جز شوهرم… کی… کیو… دارم.

گریه توان درست حرف زدن را از او گرفته بود؛ ته دل روشنا آتش گرفت. پاهایش بدون اجازه از او مسیر منتهی به تخت را در پیش گرفتند، کنارِ توسکا نشست، دستش هر بار به سمت شانه‌های لرزان دخترک می‌رفت و باز از کار می‌ایستاد. از طرفی دلش می‌خواست به حال بد او تسلی ببخشد، از طرفی دیگر می‌ترسید این همدلی در مغزِ توسکا سوءتعبیر شود. بالاخره به خود آمد، با انگشتان دستش شانه‌های دخترک را فشرد.

-باشه، به فکر خودت نیستی، به فکر این بچه باش؛ ان‌قدر گریه نکن!

حرفش نه تنها توسکا را آرام نکرد بلکه غمی دوباره به او بخشید. صورتش را از حصار دستش رها کرد، سرش را کج کرد و با چشمانی اشک‌آلود به روشنا خیره ماند.

-چجوری گریه نکنم خانم؟ شما بگو چیکار کنم؟ به پات بیفتم قبول می‌کنی؟ قسم می‌خورم شما رضایت بده من با شوهرم همین فردا از این‌جا می‌ریم. خانم‌جان به خدا می‌رم!

توسکا وقتی نتوانست جواب سؤالش را از نگاه روشنا بخواند، آهی کشید و سرش را پایین انداخت. بی‌فایده به نظر می‌رسید اما چاره‌ای جز التماس نمی‌یافت؛ آه در بساط نداشت که در عوض رضایت ارزانی روشنا کند.

-باشه رضایت میدم، اما باید پای قولت بمونی!

***

گام‌های کلافه و حیرانش را برای متر کردن راهروی خوابگاه تکان می‌داد؛ دو ضربه به صفحه‌ی نمایشگر موبایل زد و به ساعت چشم دوخت. دو ساعتی می‌شد منتظر کوچک‌ترین صدای در یا قدمی بود اما هربار سر می‌چرخاند، فرد مورد نظرش را پیدا نمی‌کرد. نگاه‌های مردمان حاضر در راهرو کمی معذبش کرد، شالش را جلو کشید و لب‌هایش را بر هم فشرد.

-نکنه خوابیدی، خوابِ آخرت بوده بیدار نشدی؟ چرا بیرون نمیای از اون خراب‌شده؟

شروع به جویدن ناخن‌های به ترمیم رسیده‌اش کرد، به دیوار زواردررفته‌ی پشت سرش تکیه زد. وجدانش به او نهیب انداخت که بی‌خیال آن مرد شود و با بامداد تماس بگیرد. زیر لب در جوابِ وجدانش لب به سخن گشود و اظهار کرد:

-مردم عقل دارن، ما هم عقل داریم! آخه روشنای کودن، به نظرت بامداد میاد باهات بره دادگاه رضایت بده اون مرتیکه زنده بمونه؟ اون بیاد، یه ربدوشامبر هلوکیتی تنش می‌کنه، بعدشم که نگم…

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 81
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

«به نام خدایی که عشق را آفرید»    نام رمان: کلوچه خرمایی  نویسنده: روشنا اسماعیل زاده  ژانر: عاشقانه، طنز هدف: امتحان خودم برای نوشتن رمان در زمان محدود  شروع رمان: ۱۹ ار

«پارت یکم» هیجان در بند بند وجودش جولان می‌داد؛ نزدیک بود از فرط شادی، خودش را به بامداد برساند و او را در آغوش بگیرد.لبخندی محو روی لب‌های باریکش نشست و گفت: - بگو به جون روشنا؟ نه، نه! روش

« پارت دوم»   بادی به غبغب انداخت و همان‌طور که استوار می‌ایستاد تا وانمود کند اتفاقی نیفتاده گفت: - به هرحال گفتم بهشتی بودنم رو محکم‌تر کنم. تو راه بهشت داشتم اشهدمو می‌خوندم. با

 

«پارت پنجاهم»

 

شروع به ضربه زدن‌های متوالی به سرش کرد تا ایده‌ای جدید به ذهنش برسد؛ اما به هر مردی فکر می‌کرد به همان قضیه‌ی هلو کیتی و… می‌رسید.

-چرا این‌جا ایستادی؟

دست به سینه و متفکر، اخمی به علت صدای مزاحمِ پخش‌شده در ذهنش کرد و با آوایی رسا گفت:

-خفه‌شو، دارم فکر می‌کنم چجوری ربدوشامبر تنِ شوهرِ توسکا نره، من هم زنده بمونم و به خاطر عقل نداشتم فحش نخورم.

ناگهان به خود آمد، چشم‌هایش فوراً گشاد شدند، آب‌دهانش را قورت داد و بر روی پنجه‌ی پا به سمت راستش چرخید. با دیدن مردی با آن شلوارک کتان سبز و پیراهن دکمه‌دار مشکی، دندان قروچه کرد. لبخند پت و پهنی بر لبش نشاند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، در مقابل محراب قد علم کرد.

-سلام، چیزه… من…

این‌بار دیگر نمی‌دانست چطور باید خرابکاری‌اش را جمع کند. یک تای ابروی محراب به بالا پرید؛ رفتارهای دخترک چندان عجیب به نظر نمی‌آمد. قطع به یقین از یک دیوانه کمتر از این نمی‌شد انتظار داشت. با توجه به چیزی که از این دختر فهمیده بود تا به حال، بابت حرف امروز باید از او دوری می‌کرد؛ این‌که با آن لبخند سکته‌ای مانند مقابلش قرار گرفت منطقی نبود. نجوای پچ‌پچ افراد درون راهرو بر مغزش رژه می‌رفت؛ این‌که این دختر با این تیشرت باب‌اسفنجی و شلوار اسپایدرمن در دیدِ راس این افراد سودجو بود، کفرش را در می‌آورد.

-فکر کنم علت این‌که اینجا ایستادی رو پرسیدم!

استحکام صدایش، اخم نشسته بر صورتش که او را غیرعادی عبوس کرده بود، باعث شد روشنا بی‌اختیار آب دهانش را فرو دهد. به آن چشم‌های دریده‌ی قهوه‌ای زل بزند و زمزمه کند:

-کار داشتم خب!

ابروهای گره‌خورده‌ی محراب بیشتر در آغوش یکدیگر قرار گرفتند؛ قدمی به سمت روشنا برداشت و دست به سینه برایش قد علم کرد. نفس روشنا در سینه حبس شد؛ تنها به اندازه‌ی یک انگشت با هم فاصله داشتند. صدای تپش‌های نامنظم قلبش، بانگی از هراسش بود.

-کار داری مثل آدم برو به کارت برس، نه مثل دخترای احمق تکیه بدی به دیوار و همه زل بزنن بهت.

توهین محراب این بار اثرگذار نبود، چون روشنا اصلاً در باغ نبود! تمام حواسش گیر آن دو دکمه‌ی بالای پیراهن محراب بود که با سخاوت‌مندی، سینه‌های ستبرش را در معرض دید قرار می‌داد.

-هی، حواست کجاست؟ سرتو بیار بالا ببینم!

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت پنجاه و یکم»

قورت دادن آب دهانش از غنی کردن اورانیوم سخت‌تر به نظر می‌آمد؛ سرش را به اتمام جمله‌ی محراب بالا آورد و این بار ریشش را در نظر گرفت:

-همین‌جاست، حواسم!

دلیل جوشیدن اشک درون چشمانش مشخص نبود، نمی‌دانست چرا آن‌قدر نسبت به لحن تند این مرد احساس ضعف می‌کرد. این ملودیِ سرشار از تندی و توهین را هیچ‌وقت نمی‌پذیرفت.

محراب موشکافانه، دخترک مقابلش را زیر نظر گرفت، نگاهِ دختر قصد بالا آمدن و زل زدن به چشم‌هایش را نداشت، پس دست‌هایش بی‌اختیار به حرکت درآمدند؛ انگشت اشاره و وسطش را زیرِ چانه‌ی روشنا قرار داد و با فشاری ریز او را مجبور کرد نگاه به دیده‌اش بدهد.

-گفتم سرتو بالا بگیر، یعنی به من نگاه کن نه به جاهای پرت!

اما همین که خیسیِ آن دو گودالِ غم‌زده را دید، فشارِ انگشتانش کاهش یافت.

روشنا با غضب، دستِ محراب را پس زد و طغیان کرد:

-کلاً جز توهین و دستور دادن چیزی بلدی؟ اصلاً تو چیکار داری من چرا اینجام که سرم داد می‌زنی، ها؟ تو چیکاره‌ای؟

بغضش شکست و قطره‌ی مزاحم از اشک بر روی رخسارش سُر خورد و روی کتانیِ سفیدرنگِ محراب نشست.

این دختر هر لحظه بذری از تعجب در دل محراب می‌کاشت. هروقت او را می‌دید، قطع به یقین باید منتظر یک واکنش عجیب از او می‌بود.

-میشه الان بپرسم دلیل گریه‌ت چیه؟ ربدوشامبر هلو کیتی می‌خوای؟

همین حرفِ جدی کافی بود که روشنا گریه را به کل فراموش کند؛ چشم‌هایش از حدقه بیرون زدند. کم‌کم، سرخی‌ای از شرم گونه‌اش را نوازش کرد. خجالت کاری کرد که در کسری از ثانیه باز هم دیده بدزدد و چانه‌ی محراب را نشانه بگیرد.

تبسمی کم‌جان، لب‌های محراب را شکار کرد، خجالت‌زده شدن این دختر عجیب او را سر کیف می‌آورد.

-سؤال پرسیدما!

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پنجاه و دوم»

 

لب پایینش را گزید، شروع به بازی با انگشتان دستش کرد، هرچه فکر می‌کرد، نمی‌دانست در جواب آن سؤالی که بیان شده، چه بگوید؛ اما سکوت هم بیشتر از این جایز نبود:
-نه‌خیر! می‌خوام برم اتاقم.

صدایش لرز داشت. خواست از کنار محراب بگذرد که نجوای همراه با تمسخرش مانع شد:
-اتاقت مگه اون طرف سالن نیست؟

دیگر کفرش درآمد، باید یک بار برای همیشه جوابِ این مردک دیوانه را می‌داد:
-چرا، اون طرفه! می‌خوام الان برم یک سمت دیگه که خدایی نکرده تو دست‌وپای شما نباشم. خیرِ سرم، یک بار می‌خواستم باهاتون مثل آدم حرف بزنم.

تمام حرف‌هایی که می‌خواست بزند را به فراموشی سپرد. حماقتش را به وضوح دید، چرا باید از این مرد غریبه چنین درخواستی می‌کرد؟ تیکه‌ی کلام روشنا در جای‌جایِ مغز محراب نشست. دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد و قدمی به عقب برداشت:
-خیله خب! بابت اون حرفم… نباید می‌گفتم، چی می‌خواستی بهم بگی؟

چهره‌ی روشنا کمی از آن حالت گرفتگی درآمد، همین که به گوش محراب رسانده بود حرفش بد بوده، برایش کمی تسلی‌بخش به نظر می‌آمد.
-می‌خوام برم جایی که شوهر توسکا رو بردن، رضایت بدم و نوشته‌ی کتبی بگیرم که این سمت‌ها پیداش نشه، آخه توسکا بارداره، دلم براش می‌سوزه.

ابروهای پرپشت محراب با هر کلمه‌ی روشنا به سمت بالا حرکت می‌کرد، رفته‌رفته پوزخندی بر لبانش نشست که نجوایش در آن سروصدای راهرو به گوش نرسید.
-خب، چه کاری از دست من برمیاد؟

ضربان قلب روشنا کند شد؛ از سردی کلام مردِ مقابلش لرز بر تنش نشست. راست می‌گفت! مشکلات او به این پسر چه ربطی داشت؟ نباید می‌گفت! نباید!

چند بار سرش را نامحسوس تکان داد تا بتواند رشته‌ی کلامش را به دست بگیرد، باز هم سر افکنده شد و زیر لب نالید:
-هیچی، می‌خواستم ازت کمک بخوام که فکر می‌کنم اشتباست.

این بار خواست پشت کند و برود تا با عقل نیمِ‌جانِ خودش یک تصمیم واحد بگیرد؛ یا به عبارتی ببیند چه خاکی باید بر سر بریزد.
-چه کمکی؟

کورسوی امیدی در دلش روشن شد، به سرعت به محراب زل زد و کلمات را پشت هم ردیف کرد:
-خب، من تا حالا تنها چنین جایی نرفتم، راستش می‌خوام اگه می‌شه، وقت داری و برات سخت نیست، باهام بیای.

نتوانست! هرچه تلاش کرد جلوی این دخترک خنگ نخندد، نتوانست.
-آخر تو یا شما؟

روشنا متعجب به او زل زد تا متوجه شود علت سؤال و خنده‌اش چیست، اما تنها سرفه‌ای جهت کنترل، پاسخش شد:
-واقعا می‌خوای رضایت بدی؟

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجاه و سوم»

ته دلش خالی شد. نگاهش را میان رهگذرانی که با چشم‌های خیره از کنارشان رد می‌شدند، گرداند تا از تماس چشمی با محراب دور باشد؛ شاید هم می‌خواست در سرش به سؤال محراب فکر نکند، چون خودش هم چندان مطمئن نبود.

-آره.

این‌بار آن‌قدر کج شدن لبان محراب واضح بود که از کنارِ دیده‌ی روشنا نیز به چشم می‌آمد.

-فردا صبح باهام تماس بگیر، باهات میام؛ اما نتایجش به من ربطی نداره!

سپس بدون اینکه نظری به روشنا بیندازد، او را پشت سر گذاشت و از خوابگاه خارج شد. موبایلش را از جیب شلوارکش بیرون کشید و شماره‌ی بابک را گرفت. بعد از چند بوق، صدای بشاش بابک در گوشش پیچید:

-به‌به، آقا محراب، چه عجب! شماره‌ی شما رو گوشی این بنده‌ی حقیر افتاد.

پاکت سیگار طعم‌دارش را بیرون کشید، بر لبه‌ی باغچه‌ی زواردررفته‌ی خوابگاه نشست و با فندک آبی‌رنگش آتشش زد.

-کم مسخره‌بازی دربیار، کجایی؟ رفتی امروز؟

بابک بدون مکث گفت:

-آره، خبرای توپ دارم برات!

دود داخل حلقش را به بیرون فرستاد و منتظر ماند تا بابک ادامه‌ی حرفش را بزند.

-دیروز مهراد و حامد شاه‌نشین باهم بودن سر پروژه‌ی مسعودی، یکی از کارگرها که حرفاشونو شنیده رو خفت کردم…

حرفش با شنیدن صدای پشت خط نصفه ماند و بعد به تندی گفت:

-محراب، من الان باید برم سرِ پروژه‌ی جنابعالی، باید حضوری حرف بزنیم. دو، سه ساعت دیگه میام سمت کرج.

از اینکه او را در خماری گذاشته بود، چندان راضی به نظر نمی‌آمد. به ناچار سری تکان داد و فیلتر سیگار را زیرِ پایش له کرد.

-باشه، من الان میرم سمت کارخونه، عصر که رسیدی بیا اون‌جا.

سپس به سمت ماشین رفت و برای رسیدن به کارخانه پا روی گاز گذاشت. با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت که ناگهان صدایی در ذهنش زنده شد.

«من دوست دارم، محراب. می‌دونی هیچ‌کس نمی‌تونه تورو از من بگیره؟»

جوشش اشک را درون چشم‌هایش حس کرد و دست چپش را، به صورت مشت‌شده، جلوی دهانش گرفت.

«تو مردِ منی، مگه نه؟ همیشه کنارم باش!»

با مشت تک ضربه‌ای به فرمان کوبید.

«قربون قد و بالات برم من، بخند، همیشه بخند!»

ماشین را کنار خیابان خاکی پارک کرد. قطره‌ی اشک، لاجرم، علی‌رغم میل باطنی‌اش، روی صورتش سر خورد و متوالی به فرمان ضربه زد.

-حرومزاده، حرومزاده!

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجاه و چهارم»

 

تیر کشیدن سرش خاطرات نه‌چندان خوشی را به یادش آورد که با تعویض دنده و مسیر پرپیچ‌وخم همراه شد.

آن خانه‌ی نه‌چندان زیبا به یادش آمد، آن حیاط کثیف که با سنگ‌های آفات ساختمان خرابه پر شده بود. پسرک شش‌ساله با آن روپوش آبی نفتی و شلوار هم‌رنگش تک‌زنگ کنار درِ رنگ‌ورورفته را فشرد، با سرخوشی بادی به غبغب انداخت تا لوح درون دستش را به مادر نشان دهد. از هیجان حتی لحظه‌ا‌ی کوچه‌ی بن‌بست را کاوش نکرد تا آن ماشین مدل‌بالای ناآشنا را ببیند، تنها نگاهش معطوف یک ورق زردرنگ بود.

با صدای باز شدن در، فوری سرش را بالا آورد که با مردی لاغراندام با کفِ سرِ کچل روبه‌رو شد. مرد لبخندی کریه نثارش کرد که باعث شد آب دهانش را قورت دهد. دستی به شانه‌‌اش زد و لب به سخن گفتن باز کرد:

-سلام مَرد، اسمت چیه؟

مادرش به او یاد داده بود جوابِ غریبه را ندهد، اما نگفته بود کسی که از خانه‌شان خارج می‌شود آشنا است یا…

-سلام، اسمم امیرحسینه!

ابرو‌های کلفت مرد در هم گره خورد و فریاد زد:

-امیرحسین نه! محراب.

پاهای پسر شروع به لرزش کرد، از لحنِ پرخاشگر مَرد هراسیده بود که صدای نازکی از داخل خانه فرشته‌ی نجاتش شد:

-خدا مرگم بده آقا سیروس، شما چرا نرفتی؟

چادر به‌دهان خودش را از کنار سیروس رد کرد و پسرش را در آغوش گرفت، فوراً دستش را بر روی دو چشمان ترسیده‌اش گذاشت. دیگر نفهمید بین مادرش و آن مرد چه چیزهایی رد و بدل شد، چون حرفی به میان نیامد. سیروس راهش را کج کرد و رفت. انگار هرگز در آن خانه حضور نداشت.

از مادرش درباره‌ی آن مرد سؤال کرد و تنها یک جمله را هر دفعه شنید:

-آشناست مادر، خوف نکن!

اما بچه‌ی شش‌ساله چه می‌دانست «خوف نکن» چه معنی‌ای داشت؟ هربار مَرد را می‌دید می‌ترسید و در لاکِ خود فرو می‌رفت. از این‌که خود را جایی امیرحسین معرفی کند هراس داشت، چون مردِ آشنا از این اسم بدش می‌آمد.

تا روزی که چیزی که نباید می‌فهمید را فهمید! از پشت درِ اتاق، زمانی که با تلفن سخن می‌گفت، شنید، شنید که قرار است زنِ این مَرد شود. نمی‌دانست صیغه به چه معناست، تنها مادرش را زنی بد می‌نامید، چون به او قول داده بود بعد از مرگِ پدرش هم برایش مادری کند، هم پدری! چون او یک پدر بیشتر نداشت: «محمود فرجی».

هرچه گریه کرد، شیون کشید، مادر پا به پایش زار زد و گفت که مجبور است. کودکی که تازه قرار بود وارد کلاس اول شود، چه از اجبار می‌دانست؟ او که خبر نداشت «صاحب‌خانه جوابمان کرده» چه مفهومی داشت.  دکتر در سنِ سی‌وسه‌سالگی کمر مادر را جواب کرده، نمی‌تواند کار کند و خرج دهد یعنی چه؟ تنها نمک بر زخم مادر می‌پاشید و فریاد می‌کشید.

-من دیگه دوست ندارم، تو مادرِ بدی هستی! مگه قرار نبود من مَردت باشم؟

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پنجاه و پنجم»

 

سپس به سمت گوشه‌ی هال می‌رفت؛ هالِ دوازده‌متریِ خانه‌شان که تنها وسیله‌ی زینت‌بخش، که نه! قابل‌استفاده‌اش، یک موکت قهوه‌ای‌رنگ و تلویزیونی لامپی بود که آن هم سالی دوبار روشن می‌شد و از حالت برفک‌زدگی درمی‌آمد.

صورتش را بر روی دستانش قرار داد، از لای درزِ به‌وجودآمده به مادرش زل زد. اشک می‌ریخت و در آشپزخانه‌ی کوچک غذا می‌پخت. آن نجوای نرم را خوب به یاد داشت، آن صدای درمانده که مخاطبی جز خدای خود نداشت.

-من چیکار کنم؟ پدر و مادرِ حاج محمود که حاضر نیستن کمکم کنن، خودمم که خانواده‌ای ندارم، خدایا من به درک! این بچه چی باید بشه؟ این یکی‌یک‌دونه‌ام…

هق‌هق امانش نداد؛ آن شب مادر و پسر برای اولین بار جدا از یکدیگر جا پهن کردند و دراز کشیدند. فردا روزِ عقد بود. آن شب برای هردوشان خواب غریب شد؛ نرگس که صدای فس‌فس پسرش را از فرط گریه می‌شنید، دلش تاب نمی‌آورد، بالاخره به سوی او رفت و علی‌رغم تقلایش در آغوشش گرفت.

-قربونت برم مادر، اون قرار نیست جایِ بابات رو بگیره! به جون خودت که ازت عزیزتر تو دنیا برام نیست، من راهی ندارم مامان. من نیاز به مَرد دارم کار کنه و خرجم رو بده، چون خودم دیگه دکتر بهم اجازه نمی‌ده، من نمی‌خوام به گناه بیفتم مادر!

نمی‌فهمید! خیلی از جملات مادر را درک نمی‌کرد. سنی نداشت که او را بفهمد. مادر از صبح از سیروس و خانواده‌اش گفت. این‌که قانون گذاشته است برای محراب شناسنامه‌ای با نام خود بگیرد، این‌که برادر دار می‌شود، کسی که هیچ‌جوره نمی‌توانست برادرش باشد. این‌که…

با صدای بوق‌های متعددِ پشت سرش، به خود آمد. سرش را از روی فرمان برداشت و شگفت‌زده اطرافش را نظاره کرد. کِی کنارِ خیابان پارک کرده بود؟ با صدایی فریادگونه، لرز بر بدنش نشست:

-حرکت کن دیگه الاغ!

سپس با بوق‌های متعدد از کنارش سبقت گرفت و گذشت. در آن منطقه ماشینِ زیادی پیدا نمی‌شد، اما قدردان این ماشین بود، او را از باتلاقی که ناخواسته واردش شده بود، به بیرون کشید. پوفی از دهانش خارج شد و ماشین را به حرکت درآورد. دریچه‌ی کولر را بر روی صورتش قرار داد. چون به‌شدت عرق کرده بود، دریغ از این‌که خیسی صورتش از گرما نیست!

لباس‌هایش را درون سطلی بزرگ انداخت و پا به جانشان افتاد. موبایل دمِ گوشش بود و به واسطه‌ی شانه‌اش آن را مستحکم کرد. پشت‌سرهم برای مادری که حالا با او آشتی کرده بود غر می‌زد:

-به نظرت من ننه‌م با دست لباس می‌شست یا بابام؟

صدای توبیخ‌گر مادر بلند شد:

-خجالت بکش! قدِ خر سن داری، قدیم هم‌سنِ تو پنج تا بچه داشتن، یک لباس می‌خوای بشوری، انقدر غر می‌زنی؟

با این‌که مادر در اتاق خواب رفته بود تا سروصدایی نباشد، باز هم صدای خنده، شادی و موزیک به گوش می‌رسید. سعی می‌کرد از آن فضا سؤالی نپرسد، اما مگر مادر می‌توانست چیزی نگوید؟

-باید عروسِ مهناز رو ببینی! یک تیکه‌ماه. ان‌قدر خوشگل و با متانته که نگم برات. حالا تو هستی دیگه! بگم برام یک لیوان چایی بیار، می‌گی یک ماه پیش برات آوردم دیگه!

مه‌چهره ناخواسته روشنا را آتش زده بود، توانش برای فشردن لباس کم شد، لبخند از روی لبانش کوچ کرد و رفت.

-تازه مهناز میگه علیرضا دیوونه‌شه، ان‌شاءالله که خوشبخت بشن والا!

 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجاه‌وششم»

به کاشی سردِ اتاق رخت‌شویی تکیه زد، تنها راه باقی‌مانده را به کار برد و حرف را عوض کرد:

-دو روز دیگه افتتاحیهٔ کارخونه‌ست، نمی‌تونین بیاین؟

مه‌چهره بدون مکث گفت:

-مادر جان، تو که می‌دونی ما چند شب مراسم داریم، عروسی هم چهار روز دیگه‌ست. من که نمی‌تونم این همه راه بکوبم و بیام.

لبخندی تلخ زد و مجدد شروع به پاکوبیدن در لگن کرد:

-باشه، ممنون بابت لطفت.

دلش شکسته بود، حرف مادر هم تلنگری برایش شد. خداحافظی مختصری با مه‌چهره کرد و با همان لباس‌ها در کنجِ اتاق نشست. خیسی زمین را حس می‌کرد، اما برایش ذره‌ای اهمیت نداشت.

قلبش کندتر از همیشه می‌زد، مادرش مگر نمی‌دانست او چه شب‌هایی به یاد این تازه‌داماد اشک ریخته بود و در تب سوخته بود؟ مگر روشنای هجده‌ساله به همین راحتی سرپا شده بود که آن‌قدر راحت برایش از عروسی علیرضا می‌گفت؟

-لابد خل شدی، روشنا! این بچه‌بازی‌ها چیه؟ علیرضا تموم شد! یک زمانی، به قول خودش، برات برادرانه خرج کرد، خسته شد، رفت پی زندگیش! هر بار کسی بخواد درباره‌ش بگه، باید این‌جوری دستات بلرزه؟

دستش را بالا آورد و به لرزش محسوسش زل زد. با ورود زنی با لباس‌های چرکِ درون دستانش به خود آمد. زن چشمانش را چپ کرد و به شست‌وشوی لباس‌های مچالهٔ درون دستش پرداخت.

آهی نامحسوس کشید و پس از آبکشیدن لباس‌ها و پهن کردنشان، به سمت اتاقش راهی شد.

همین که خواست در اتاق را با کلید باز کند، صدایی آشنا برق از سرش پراند:

-به‌به، چه دافولی‌ای! عروسِ عباس‌خان.

همین حرف کافی بود که غم از چهرهٔ روشنا پرواز کند و خنده بر لبش حاکم شود.

-تو این‌جا چیکار می‌کنی، نیا؟

نیایش ساک دستی کوچک قرمزرنگش را بر کف سالن انداخت و دست‌به‌سینه شد:

-زِکی، عروس! خوبه من صدات کنم راه و روش؟ نیا چیه؟ یک‌دفعه بگو بیا…

با پریدن روشنا در بغلش، باقی حرفش نصفه ماند.

-چجوری اومدی این‌جا؟ کِی از سفر برگشتی؟

نیایش با صورتی جمع‌شده سعی کرد کمی از فشار دست‌های روشنا کم کند.

-هیچی، مثل زمان پیغمبر منتظر موندم شتر بیاد دنبالم!

سپس خود را از روشنا جدا و چشم‌غره‌ای مهمانش کرد:

-با خط دو صفر قربونِ پاهام برم، سوار تاکسی اینترنتی شدم، اومدم دیگه!

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت پنجاه‌وهفتم»

ابروهای روشنا بالا پرید و متعجب به نیایش زل زد.

-خیله خب بابا، یه جور نگاه می‌کنه انگار اورانگوتان دیده! منظورم اینه پیاده تا یک جایی رفتم، دیدم نه! این‌جا واقعا بروهوته، تاکسی اینترنتی گرفتم بقیه راهو تا دکتر مملکت مطب باز نکرده، به مطب الهی نره!

دهان روشنا از این حجم پشت سر هم سخن گفتن نیایش باز ماند و با تعجب لب زد:

-بلانسبت اورانگوتان، خودِ طوطی‌ای!

نیایش بی‌توجه، بازوی روشنا را گرفت و نیشش را تا بناگوش باز کرد.

-این چرندیات رو بیخیال! بیا که کُلی خبر مبر دارم برات.

سر روشنا به نشانه‌ی تأسف به چپ و راست مایل شد. سپس قفل اتاقش را باز کرد و باهم واردش شدند.

-به‌به، چه اتاق شخمی‌ای.

لب و لوچه‌ی کج‌شده‌ی نیایش، لبخندی عریض به روشنا هدیه داد. می‌دانست وسواسش را پنهان می‌کند وگرنه تا به حال باید بیست بار بالا می‌آورد.

-واقعا این‌جا زندگی می‌کنی؟

کتری کوچک را برداشت تا از شیر آب پُرش کند، هم‌زمان سری تکان داد و «اهوم»ای به زبان آورد.

-من تا این‌جا نیومده بودم، باورم نمی‌شد چیزایی که می‌گفتی راست باشه!

ادامه‌ی جمله‌ی نیایش را به خوبی می‌دانست. چیزی از ابتدای راه همه مانند پتک بر سرش کوبانده بودند:

-خب اگه می‌خواستی مستقل شی، می‌رفتی یک جایی داخل شهر، خانمانه و درست‌ودرمون! از وقتی اومدم، از هر ده نفری که دیدم، یکیش معتاد بود.

زیرگاز را روشن کرد، ولی تا خواست کتری را بر رویش قرار دهد، جمله‌ی انتهاییِ نیایش مانع شد. نگاهی عاقل‌اندر‌سفیهانه به او انداخت و گفت:

-احمق، باید بگی از هر ده نفر، نُه‌تاش معتاد بودن!

با اکراه، روی تخت روشنا نشست و اخمی غلیظ بر چهره‌اش نشاند.

-خوبه می‌دونی جمله‌ی درست چیه و سرتو کردی تو برف!

«پوفی»ای از بین لب‌هایش اذن خروج گرفت. کتری را بر روی شعله‌ی نارنجی‌رنگ قرار داد و به سمت نیایش رفت.

-دکتر احمدی، این نسخه‌ها رو من جواب نیست. بیا درباره‌ی خودمون حرف بزنیم، از خبرات بگو.

شنید که نیایش زیر لب گفت:

-حداقل نرفتی هتل، دلم خوش باشه عقل تو کلته، چرا یک آدم باید چنین زندگی‌ای انتخاب کنه؟

اما به روی خودش نیاورد. چند تکه لباس افتاده بر زمین را جمع کرد و خود را مشغول نشان داد تا بلکه نیایش حرفی بزند و او را به نشستن مجبور کند.

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت پنجاه و هشتم»

-دو دقیقه بیخیال تمیزکاری شو، بیا بشین این‌جا، کُلی اتفاق افتاده.

سپس بر تشکِ نه‌چندان نرمِ تخت ضربه‌های پی‌درپی زد. روشنا به سمتش رفت و کنارش نشست.

-خُب، چی شده؟

نیایش چشم‌های میشی‌رنگش را به روشنا دوخت و لب زد:

-من دیروز صبح از مسافرت برگشتم، بعد رفتم دانشگاه که برای مهر انتخاب واحد کنم، حدس بزن کی رو دیدم؟

شانه‌های روشنا بالا پرید و بی‌خیال به نیایشِ هیجان‌زده زل زد، تره‌ای از موهای شرابی‌اش را پشت گوش انداخت و با نیش باز لب به حرف زدن باز کرد:

-استاد شیری!

اخم‌های روشنا درهم رفت.

-ببین اگه بدونی چه پلنگی شده، دندونا رو لمینت کرده، پیشونی بوتاکس، اصلاً نگم برات.

برقِ نشسته در چشم‌های نیایش آزارش می‌داد، از علاقه‌ی نیایش به این مَرد خبر داشت، هرچقدر خود را به بیخیالی میزد روشنا خوب می‌دانست ازدواجش با سهیل هرگز انتخاب او نبوده است. سعی کرد بحث را تغییر دهد، نمی‌خواست نیایش بیش از این درگیر مسئله‌ای از گذشته‌ها باشد.  

-اولاً استاد میری! دوماً این همه خبر مَبر دارم برات، همین بود؟ پس باید خبرهای این چند وقت من رو گوش بدی.

سپس سیر تا پیاز ماجراهای این چند وقت را برایش تصویرسازی کرد. گاهاً از جایش بلند می‌شد و عکس‌العمل خودش یا شخص مقابلش را به نمایش می‌گذاشت. نیایش، زمان سوتی‌های روشنا از خنده زمین را گاز می‌زد. هرزمان بحثی از محراب پیش میامد ابروهایش بالا می‌پرید و فحشش می‌داد؛ اما وقتی روشنا از قضیه‌ی خفت‌گیری برایش تعریف کرد نتوانست جلوی زبانش را بگیرد:  

-واقعاً برای بالاخونه، مثل مملکت، تقی به توقی می‌خوره تعطیل رسمی اعلام می‌کنی؟

هر دو به سختی روی تختِ یک‌نفره خود را از هم جدا کردند و به سقف خیره شدند.

-خب، تو می‌گی چیکار کنم؟ دلم برای زنش سوخته.

نیایش دستانش را زیرِ سرش گذاشت.

-این مدل آدما دلسوزی دارن، روشنا؟ امسال شوهرِ صاب‌مُرده‌ی همین خانم، باعث می‌شن دخترای ما بخوان یک قدم تو مملکت بردارن، روزی صد بار بلرزن.

بهتر از هرکسی می‌دانست کارش درست نیست؛ اما چهره‌ی غم‌زده‌ی توسکا حتی یک دقیقه هم از جلوی چشمانش کنار نمی‌رفت.

-ازش امضا و نوشته‌ی کتبی می‌گیرم، اگه یک بار دیگه این کارو کنه، مستقیم بره دادسرا.

سرِ نیایش برای ابراز تأسف به چپ و راست هدایت شد.

-خودت می‌دونی!

این جمله‌ی «خودت می‌دانی» از صد تا فحش بدتر بود، اما روشنا به روی خودش نیاورد.

-این هارو ول کن، بچه‌مچه خبری نیست؟

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت پنجاه و نهم»

نیایش با لودگی خندید و نجوا کرد:

-نه بابا، بچه کجا بود؟ تو این مسافرت با سهیل انقدر بحث کردیم که بعضی وقتا فکر می‌کنم کاش ازش جدا بشم.

روشنا به پهلو خوابید تا بتواند چهره‌ی درهمِ نیایش را شکار کند.

-چرا؟

همین کلمه را به سختی به زبان آورد؛ می‌خواست نیایش کمی حرف بزند و سبک شود.

-اصلاً من براش مهم نیستم، فکر کن امروز بهش گفتم چند روز قرارِ خونه نیام، گفت: «به سلامت!»

بالا و پایین شدنِ سیب گلوی نیایش را دید و رشته‌ی کلام را خودش به دست گرفت:

-خب شاید بهت اعتماد داره که نمی‌پرسه کجا و با کی.

نزدیکِ شب بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت، اما برقِ پوزخندِ نیایش چشم‌های روشنا را می‌زد.

-خودم رو که نباید همش گول بزنم! نه من برای سهیل مهمم، نه سهیل برای من. این مسافرت هم اگه به زور خانواده‌ها نبود، هیچ‌وقت نمی‌رفتیم. تو که خوب می‌دونی از زندگی شخمیِ من!

نیایش دوستِ دوران دبیرستانش بود و روشنا به خوبی زمانِ خواستگاری‌اش را به یاد داشت. ترم چهار کارشناسی، درست روزی که روشنا بیماریِ سختی گرفته بود و در خانه استراحت می‌کرد، آن احمق از احساسِ دوساله‌اش به استاد میری اعتراف کرد. او هم در کمال خونسردی گفت که متأهل است.

-اگه اون موقع از حرصِ همین میریِ…

می‌خواست قافیه‌ای بد برای میری به کار ببرد، اما پشیمان شد و خودش را با نفسِ عمیقی آرام کرد.

-اون زمان نباید قبول می‌کردم با سهیل ازدواج کنم، من که می‌شناختمش! من که می‌دونستم این مرد برای من مَردبشو نیست.

سهیل پسرِ همکارِ پدرش بود؛ بارها او را در مهمانی‌های مختلف رویت کرده بود.

-خب چرا وقتی سهیل اومد خواستگاریت، قبول کردی؟ مگه کم خواستگار داشتی؟

نیایش چشمانش را بر هم فشرد.

-فکر می‌کردم سهیل من رو دوست داره! چون همش نگام می‌کرد، همیشه حواسش بهم بود، از کجا می‌دونستم این‌ها شِگردشه برای این‌که خرم کنه.

نیایش خیلی بد به‌هم ریخته بود و روشنا نمی‌دانست چطور می‌تواند این بذرِ شک را از دلش پاک کند.

-به‌هرحال تو که دیگه علاقه‌ای به میری نداری!

شانه‌ی نیایش بالا پرید که بندِ دلِ روشنا را پاره کرد. حدسش درست بود؛ چشم‌ها هرگز دروغ نمی‌گفتند.

-داری؟

با سؤالِ دوباره‌ی روشنا، نیایش به خود آمد. حالِ پوستِ گندمی‌اش با رنگِ سفیدِ دیوار فرق چندانی نداشت.

-نه بابا! ازش متنفرم.

روشنا به حالتِ قبلش برگشت و این بار او هم دستانش را زیرِ سرش گذاشت و به نرمی نجوا کرد:

-خب پس، با شوهرت حرف بزن، مشاوره برین تا همه‌چی درست بشه.

اتاق در سکوت غرق شد. هرکدام در افکارِ خود سیر می‌کردند که ناگهان صدای بشاشِ نیایش بلند شد:

-افتتاحیه‌ی نونوایی دو روز دیگه‌ست، نه؟ پس می‌مونم با قدم‌های پُرخیر و برکتم واردش شم.

روشنا نیمچه‌خنده‌ای بر لب زد و همان‌گونه که برای ضرباتِ احتمالیِ نیایش گارد گرفته بود، طغیان کرد:

-قطعاً سال دیگه این موقع ورشکست می‌شیم.

 

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت شصتم»

دیگر بحثی درباره‌ی زندگی نیایش به میان نیامد. تا شب، روشنا بارها موبایلش را چک کرد تا شاید خبری از محراب درباره‌ی فردا شود، اما هیچ نوتیفیکیشنی از او نداشت. چند بار وارد صفحه‌ی پیامش شد و نوشت:

«من فردا با دوستم می‌رم، ممنون از کمکتون، لازم نیست بیاید.»

اما هربار قبل از ارسال، پیام را کامل پاک می‌کرد و موبایل را یک طرف می‌انداخت. تا بالاخره دلش تاب نیاورد و دور از چشم نیایش نوشت:

«برنامه‌ی فردا سرِ جاشه؟»

در یک چشم به هم زدن، پیام را ارسال کرد و چشم‌هایش را بر هم فشرد.

-این اینترنتی غذا سفارش دادن هم داستانه‌ها! این‌جا موقعیتش تو جی‌پی‌اسِ پیک هم بالا نمیاد، انگار آخرالزمانه.

اما روشنا در دنیای دیگری بود و اصلاً نمی‌فهمید نیایش چه بر لب می‌آورد.

***
صدای نوتیفیکیشنِ موبایلش در اتاقِ نسبتاً ساکت پخش شد. موبایل را برگرداند و به بابک چشم دوخت.

-یک چایی، قهوه‌ای، چیزی نداری بیاری برای مهمونت؟

اخم‌های محراب درهم رفت. به صندلیِ چرخ‌دارِ پشتِ میزش تکیه زد و غرید:

-کارخونه دو روز دیگه افتتاح می‌شه، آبدارچی هم نداریم فعلاً، اگه دوست داری آبدارچی شو و برای خودت بریز.

بابک چشم‌غره‌ای نثارش کرد و چشم‌های قهوه‌ای‌اش را به چهره‌ی درهمِ محراب انداخت.

-باشه داداش، نخور منو!

سپس با خستگی، چشم راستش را مالید و شروع به حرف زدن کرد:

-مهراد و حامد دنبالِ اینن تو و هانا ازدواج کنین، تو هم به عنوان مهریه، اموالت رو به نام تک‌دخترِ حامد شاه‌نشین کنی، مهراد هم درصدی به حامد شاه‌نشین بده و مالت رو بگیره برای خودش.

محراب موشکافانه به میزِ به‌هم‌ریخته‌ی مقابلش زل زد و یک‌باره صاف نشست. بابکی که خم شده بود از روی میز موز بردارد، با پرشِ یکهوییِ محراب شوکه شد و به سرعت گفت:

-داداش، یک موزه دیگه! سکتمون دادی، من خونه کلی موز دارم، اومدی کرج بهت می‌دم.

اما شوخیِ بابک نتوانست حتی لبخندی بر لبِ محراب بیاورد. دستانش را روی میز قلاب کرد و به فکر فرو رفت. ناگهان یک موز جلوی چشمش قرار گرفت.

-موز می‌قولی؟

با دست، موز را پس زد و «پوفی» از ته حلقش خارج شد.

-بگیر کوفت کن، بابک! دارم فکر می‌کنم، ان‌قدر فَک نزن.

بابک عقب‌گرد کرد و روی صندلی‌های جلوی میزِ مدیریت نشست.

-خب بابا! چیکار می‌خوای کنی؟

با خودکار بر میز ضرب گرفت. نگاهش به میز بود، اما مخاطبش کسی به جز بابک نمی‌توانست باشد.

-مهراد اول با فرستادنِ من سمت سدسازی و خارجِ شهر شروع کرد، الان هم من رو بندِ این کارخونه کرد تا فضا پیدا کنه، اما این‌که ان‌قدر احمقه، خودش را با حامد شاه‌نشین یکی کرده، عجیبه برام.

بابک تحتِ تأثیرِ لحنِ جدیِ محراب قرار گرفت و خودش هم جدی شد. دست‌به‌سینه، به پشتیِ مشکی‌رنگِ صندلی تکیه زد و گفت:

-حالا باید چیکار کنیم؟ 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت شصت و یکم»

محراب خودکار را روی میز پرت کرد و این بار مستقیم به بابک خیره شد.

-یک چیز این وسط درست نیست.

نگاهِ بابک بین اجزای صورتِ محراب می‌چرخید تا مقصودش را بفهمد، اما محراب زیاد معطلش نکرد.

-مهراد بلاهای بدتر از این سرِ من آورده، چرا باید با این روشِ مسخره بخواد همه‌چی رو برای خودش کنه؟

بابک هم در فکر فرو رفت. مجدد نوتیفی برای محراب آمد که نورِ چشمک‌زنش باعث شد موبایل را در دست بگیرد. پیامِ قبلی پس از دو دقیقه دوباره به او هشدار داده بود.

«برنامه‌ی فردا سرِ جاشه؟»

به اسمِ مخاطب نگاهی انداخت. کمی فکر کرد که فردا با روشنا شایگان چه کارِ مشترکی دارد. دوباره صفحه‌ی پیام را نگاه کرد، اما چیزی به ذهنش نرسید.

-من چندتا آدم گذاشتم که هم مراقبِ مهراد باشن، هم حواسشون به کارای حامد باشه. تو فعلاً کارای افتتاحیه رو تموم کن، بعد اگه تونستی یک سر به تهران بزن.

محراب که فکرش درگیرِ پیامِ روشنا بود، فقط سری تکان داد و بی‌اختیار بار دیگر نگاهی به صفحه‌ی موبایلش انداخت. بابک از جایش برخاست و مقابلِ میزِ محراب قرار گرفت.

-من دیگه باید برم، سوگند ان‌قدر زنگ زده بیچارم کرده!

محراب بی‌حواس سرش را بالا آورد و «چی؟»ای بر زبان آورد.

-هیچی بابا، می‌گم اگه یک بار دیگه حاج‌خانم زنگ بزنه، من تو راهِ خونه نباشم، خشتکم رو پرچم می‌کنه.

سری تکان داد و از جایش بلند شد تا بابک را تا بیرونِ کارخانه همراهی کند.

-باشه، دمت گرم. اگه خبری شد من رو بی‌خبر نذار. مراقب باش کسی دنبالت نباشه، از مهراد بعید نیست کارای تو رو هم زیر نظر بگیره.

بابک «باشه»ای گفت و به همراهِ محراب به سوی حیاطِ کارخانه راه افتاد.

-تو هم مراقب باش! سعی کن شب‌ها برگردی کرج، این‌جا برای تو اصلاً امن نیست.

نتوانست جلوی تک‌خنده‌اش را بگیرد. به ماشینِ بابک اشاره زد و گفت:

-هرکی ندونه فکر می‌کنه پسرِ رئیس‌جمهورم! بابک جان، فیلمِ جنایی زیاد می‌بینی؟

بابک ابروهای کلفتش را درهم کشید و با کج کردنِ سرش، اشاره‌ای به موهای دم‌اسبیِ بسته‌اش کرد.

-داداش، من روزی که با تو دوست شدم، حجمِ این موها دو برابر بود! حالا نمی‌دونم استرسِ توعه کمش کرده یا سوگند بیچارم کرده.

محراب اخمی بر چهره نشاند و چند ضربه به شانه‌های اسیرِ بابک در آن پیراهنِ آستین‌کوتاهِ مشکی زد.

-برو خونه، دیگه خیلی داری حرف می‌زنی!

تبسمِ لب‌های بابک تبدیل به خنده شد. با محراب دست داد و سوارِ برلیانسِ سفیدرنگش شد. تک‌بوقی زد و محراب را با کارخانه تنها گذاشت.

مچش را بالا آورد تا بفهمد این هوایِ نیمه‌روشن چه ساعتی را نشان می‌دهد. با دیدنِ هفت و نیمِ شب، سری تکان داد و برای برداشتنِ وسایلش به داخلِ کارخانه برگشت. همین که موبایلش را برداشت، یادِ نوتیفیکیشنش افتاد. سرش به شدت درد می‌کرد، پس به جای پیام دادن، زنگ زدن را انتخاب کرد.

بعد از چند بوق، صدای ضعیفِ روشنا پشتِ خط پیچید.

-الو؟

محراب تا خواست حرفی بزند، صدای جیغی از آن سمتِ خط، ابروهایش را بالا پراند.

-برشِ آخرِ پیتزا مالِ من بود، کفتار! دو دقیقه رفتم دستشویی سویِ چشمام برگرده، کارتنِ پیتزا هم می‌خوردی دیگه، وِشنا*!

صدای پر از اضطرابِ روشنا در گوشش پیچید:

-کار داشتین تماس گرفتین؟

لبش به سمتِ راست کج شد و کم‌کم تبسمی کوتاه، اما واقعی بر لبانش نشست. از این‌که این دختر تکلیفش با دوم‌شخص و سوم‌شخصش مشخص نبود، لذت می‌برد.

-بله، تماس گرفتم از شما بپرسم من، فردا با شما چه قراری داشتم؟

«شما» را از قصد می‌کشید تا کمی کیفش کوک شود. نمی‌دانست به چه علت از درآوردنِ ادای این دختر لذت می‌برد.

*وِشنا: در زبان مازندرانی به معنای گرسنه.*

 

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت شصت و دوم»

نجوای روشنا آن‌قدر ضعیف بود که محراب ناچار شد موبایل را روی اسپیکر بگذارد و شروع به مرتب کردن میزش کند.

-امروز ظهر با هم حرف زدیم، برای فردا رضایت.

تازه قولی را که به این دختر داده بود، به یاد آورد. پیشانی‌اش نبضی وحشیانه زد و محراب را مجبور کرد چند ثانیه سکوت کند.

روشنا که وقفه‌ی محراب را تعارف تلقی کرد، فوراً ادامه داد:

-می‌دونم برای کارخونه و افتتاحیه همه‌ی کارها افتاده گردنت، اگه سخته اشکال نداره، من می‌تونم خودم…

میان حرفش پرید و تنها با صدایی خش‌دار زمزمه کرد:

-فردا ساعت هشت صبح.

دیگر توان تحمل درد سرش را نداشت. دستش را به میز گرفت، اما زانوهایش یاری نکردند و آرام روی زمین افتاد.

صدای روشنا را می‌شنید، اما توانی برای پاسخ دادن در خودش پیدا نمی‌کرد.

-باشه پس، بعدش باهات میام کارخونه.

سرش را میان دستانش گرفت و با تمام توان ناله کرد. چشمانش تار می‌دید و اسید معده‌اش تا گلو بالا آمده بود. تلاش کرد صدایی از لبش خارج نشود، اما نتوانست جلوی «آخ» کوتاهش را بگیرد.

-آقای محمدپناه؟ صدامو می‌شنوین؟ الو؟ چیزی شده؟

لب‌های خشکیده‌اش را چندین بار با آب دهانش تر کرد. او با سردرد رفاقتی چندین ساله داشت، اما این نارفیق، امشب قصد جانش را کرده بود.

دستش را به پشت گردنش کشید. می‌خواست حرف بزند، اما انگار مغزش دیگر فرمان نمی‌داد.

-کجایین؟ الو؟ نگران شدم.

جانش به لب آمد تا توانست تنها یک کلمه را به زبان بیاورد:

-کارخونه.

تمام بدنش سِر شده بود و توان حرکت نداشت. گوش‌هایش چیزی نمی‌شنیدند، اما چشم‌هایش هنوز روی صفحه‌ی روشن موبایل می‌چرخید؛ تماسی که همچنان برقرار بود.

مغزش به اعضای بدنش فرمان نمی‌داد. تنها می‌خواست او را به سمتی ببرد که سال‌ها از آن فرار کرده بود.

نمی‌خواست خاطرات، مثل موریانه به جانش بیفتند، اما انگار ذهنش سناریوی دیگری برای شکنجه‌اش داشت.

فریادها دوباره در گوشش پیچیدند. زن‌ها شیون می‌کشیدند، سیروس محمدپناه گوشه‌ای از حیاط ایستاده و با چهره‌ای شوکه، آشوب اطراف را نگاه می‌کرد.

محراب خودش را به دیوار رساند تا پنجره‌ی اتاق مشترک مادرش با سیروس را پیدا کند.

-مامان… مامان جونم؟ می‌شنوی صدام رو؟

اما پرده کنار نرفت تا کسی با آن صدای آرام همیشگی بگوید:

-قربون قد پسرم برم من! چقدر داره بزرگ می‌شه… آقا می‌شه، پشتیبان مامان می‌شه.

مهراد را از دور دید که سوت‌زنان به سمتش می‌آمد. خودش را به او رساند و پیراهن سورمه‌ای‌اش را کشید.

-داداش، مامانم جواب نمی‌ده. چرا همه گریه می‌کنن و جیغ می‌کشن؟

مهراد به پشت‌بام اشاره کرد.

-مادرت رفته اون بالا… بعدش هم رفته پیش خدا.

از پسر به‌اصطلاح برادرش فاصله گرفت.

چشم‌های محراب از ترس گشاد شد. سرش را تندتند به چپ و راست تکان داد.

-نه… نه! پیش خدا نه! بابا محمود هم رفته بود پیش خدا دیگه نیومد. مامان منو تنها نمی‌ذاره!

بعد به سمت حیاط شلوغ دوید. نمی‌فهمید چرا همه‌ی آدم‌های حاضر در خانه لباس مشکی پوشیده‌اند. خودش را به سیروس رساند و شروع به تکان دادن شلوار پارچه‌ای مشکی‌اش کرد.

-مامانم کجاست؟ بابا سیروس، مامانم چرا نیست؟

سیروس سرش را پایین انداخت و شانه‌هایش لرزید. محراب از همه نشانی از مادرش می‌گرفت، اما تنها پاسخی که نصیبش می‌شد، گریه‌های بی‌وقفه بود.

در نهایت به زنی چادری رسید. زن با دیدن چهره‌ی خیس از اشک محراب، او را در آغوش گرفت و محکم نگه داشت.

-آروم باش عمه جان… مادرت میاد پیشت، آروم باش.

اما مادر نیامد.

روزها گذشت، سال‌ها گذشت و هیچ‌کس نفهمید چرا نرگس به پشت‌بام رفت و خودش را از زندگی رها کرد.

دوباره صدای جیغی آمد؛ اما این‌بار از آن صداهایی نبود که سال‌ها در کابوس‌هایش می‌شنید. این صدا واقعی بود؛ نزدیک، همین‌جا.

-زنگ بزن اورژانس نیایش! کل بدنش داره می‌لرزه… خدا مرگم بده. آقای محمدپناه؟

صدای آشفته‌ی روشنا، قدم‌هایی که با عجله نزدیک می‌شدند و وحشت نیایش، آخرین چیزهایی بودند که مغزش توانست ثبت کند.

بعد همه‌چیز خاموش شد.

محراب دیگر چیزی نفهمید.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت شصت و سوم»

 

به دیوارِ سردِ بیمارستان تکیه زده بود و مات و مبهوت، تابلوی بالای اتاق را نظاره کرد.

«اتاق احیا»

زمانی که محراب را به بیمارستان رسانده بودند، پرستارها چند سؤال از او پرسیدند و جوابش فقط یک‌چیز بود:

-نمی‌دونم!

شوکه بود، نمی‌دانست باید چه کند، قلبش تندتر از همیشه می‌زد. نیایش هر دقیقه با لیوانی یک‌بارمصرف مملو از آب به سمتش می‌آمد، اما یک جرعه آب هم از گلویش پایین نمی‌رفت.

-به خانوادش زنگ زدی؟ می‌دونی که مسئولیت داره این‌که ما…

به میان حرفش پرید؛ نگاهش اسیرِ آن اتاقِ درون اورژانس بود، اما مخاطبش کسی جز نیایش نمی‌توانست باشد:

-نیایش، چش شده یهو؟ اون که خوب بود! چرا…

بغض به گلویش چنگ انداخت، سرش به سمت پایین آمد که صدای توأم با حرص نیایش مانند سوهان در گوش‌هایش کشیده شد:

-عزیزم نهایتاً غش کرده دیگه! یکی از دور ببینتت فکر می‌کنه یارو شوهرته!

نیم‌نگاهی غم‌زده به نیایش انداخت و به نشانه‌ی تأسف سرش را به چپ و راست تکان داد. نیایش شانه‌ای بالا انداخت و خواست چیزی بگوید که روشنا با کلماتش، شمشیر را از رو بست:

-زنگ زدم، برادرش داره میاد. ولم کن تو رو سرِ جدت!

سپس به سمت صندلی‌های نقره‌ای گوشه‌ی اتاق رفت و روی آن نشست. نمی‌توانست چیزی که دیده بود را هضم کند؛ ترس کاری با او کرده بود که بعد از نزدیک به سی دقیقه، همچنان دستش می‌لرزید.

-همراه آقای محمدپناه؟

جمله‌ی مردی او را به خود آورد. فوری از سرِ جایش پرید و به سمت دکتر رفت.

-بله دکتر، منم همراهشم!

دکتر نیم‌نگاهی به روشنا انداخت و سپس پرونده‌ی درون دستش را کاوش کرد:

-فعلاً تحت کنترله، ولی وقتی آوردینش شرایطش خوب نبود. سطح هوشیاریش پایین بود و بدنش لرزش شدیدی داشت. می‌خوام بدونم قبل از این حالت چه اتفاقی افتاد؟

روشنا لب‌هایش را روی هم فشرد. هنوز صدای نفس‌های بریده‌ی محراب در گوشش بود.

-من… دقیق نمی‌دونم دکتر. من پشت تلفن باهاش بودم.

یک تای ابروی دکتر به بالا پرید:

-پشت تلفن؟

نفسی عمیق کشید تا به خود مسلط شود و بتواند پاسخی درست به دکتر جهت بهبود محراب بدهد.

 

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت شصت‌وچهارم»

-آره. اول صدای نفس کشیدنش عوض شد. انگار درد داشت. نفس‌هاش تند شده بود، چند بار ناله کرد و صداش هم خش‌دار شده بود. پرسیدم چی شده، جواب درست نمی‌داد. فقط تونست بگه کارخونه… بعد دیگه هرچی صداش کردم، جواب نداد.

دکتر سر تکان داد.

-وقتی رسیدین، چه وضعیتی داشت؟

نیایش جلو آمد و این بار ناجیِ روشنا شد، چون برای روشنا یکی از سخت‌ترین کارها، مرور آن لحظات سخت بود.

-دکتر، وقتی رسیدیم روی زمین افتاده بود. بدنش شدید می‌لرزید. خیلی عرق کرده بود و انگار اصلاً متوجه اطرافش نبود.

دکتر چند لحظه سکوت کرد و با خودکارِ درون دستش چند ضربه به پرونده زد، سپس همان‌طور که مشغول نوشتن بود، نجوا کرد:

-تا حالا همچین چیزی ازش دیده بودین؟

نگاهِ نیایش به سمت روشنا کشیده شد. روشنا کمی مکث کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد.

-نه… من نه.

-از بیماری خاص، داروی خاص یا سابقه‌ی چنین حمله‌ای چیزی می‌دونین؟

روشنا با تردید نگاهش را پایین انداخت.

-نه دکتر… من چیزی نمی‌دونم.

دکتر تندتند چیزهایی به پرونده اضافه کرد و بعد به نرمی آن را بست.

-ما فعلاً آزمایش‌های لازم رو انجام دادیم. علائم اولیه می‌تونستن نگران‌کننده باشن، برای همین باید مطمئن می‌شدیم مشکل عصبی یا جسمیِ جدی وجود نداره.

نگرانی، روشنا را به راحتی بلعید. ترس در تک‌تک حرف‌هایی که به زبان می‌آورد، مشخص بود. خودش هم علت این حجم نگرانی و ترس را درک نمی‌کرد!

-یعنی چی دکتر؟ مشکلش چیه؟

دکتر تکانی به روپوش سفیدرنگش داد و با لبخندی آرامش‌بخش، سعی کرد کمی از نگرانیِ روشنا کم کند.

-فعلاً نمی‌تونم با قطعیت بگم. اما چیزی که از توضیحات شما و وضعیتش به دست آوردیم، می‌تونه با یک حمله‌ی شدید میگرنی همراه با واکنش اضطرابی شدید هماهنگ باشه. بدن بعضی افراد در شرایط فشار زیاد چنین واکنشی نشون می‌ده؛ لرزش، تنگی نفس، بی‌حالی و ناتوانی در صحبت کردن.

روشنا با نگرانی به درِ اتاق نگاه کرد.

-پس خوب می‌شه؟

لبخند دکتر گسترش پیدا کرد.

-فعلاً باید تحت نظر بمونه. وقتی به هوش اومد، خودش باید توضیح بده که قبل از این اتفاق چه حسی داشته و آیا چیزی باعث شروع این حالت شده یا نه.

روشنا چیزی نگفت. فقط به شیشه‌ی اتاق خیره ماند. دکتر سرفه‌ای کرد و با لحنی شوخ گفت:

-شوهرته؟

روشنا اخمی کرد؛ مثل این‌که حرف نیایش کم بی‌راه نبوده است. همین که خواست جواب دکتر را بدهد، صدایی مردانه مانعش شد.

-خانم شایگان؟

روشنا با عجله سرش را به عقب چرخاند و با مهراد چشم در چشم شد. دکتر که او را پیج کرده بودند، «با اجازه»ای گفت و محضر را ترک کرد. نگاهِ روشنا از مهراد به دختری لاغراندام انتقال یافت. بیشترین چیزی که در این دختر به چشم می‌آمد، صورتی پوشیده و محجبه بود. چشمانِ رنگِ قهوه‌اش از نگرانی برق می‌زد و لب‌های صورتی‌رنگش می‌لرزید.

-خانم، شما به ما زنگ زدین؟ برادرم حالش چطوره؟

ویرایش شده توسط Roshana
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت شصت و پنجم»

روشنا قدمی به سمت‌شان برداشت و مقابل خواهر و برادر قرار گرفت. مهراد کاوشگرانه روشنا را از نوک پا تا بالای سر رصد می‌کرد و لبخندهای مسخره به او می‌بخشید. سعی کرد این پسرِ دیوانه را نادیده بگیرد؛ ولی در ذهن فکر می‌کرد آیا نصف او، نگران برادرش است؟

-بله، من تماس گرفتم؛ تو کارخونه بی‌هوش شدن، بهتره برای جزئیات با دکترشون صحبت کنین!

نگاهش به دخترک بود که مهراد رشته‌ی کلام را به دست گرفت:

-رستا، تو بشین، من برم ببینم چشه باز، همه مدرسه، خونه دومشونه، این بیمارستان!

لحنش توأم با کلافه بود و رستا را مجاب کرد او را با نگاهش تا بخش پذیرش دنبال کند. چند ثانیه نگذشت که رستا دوباره روشنا را برای هم‌کلام شدن برگزید:

-می‌شه ببینمش؟ کدوم اتاقه؟

نیایش آن سمت راهرو، مشغولِ یکی‌به‌دو با سهیل بود، تلفن را قطع کرد و به روشنا و رستا نزدیک شد. روشنا موهایش را زیرِ شالِ مشکی‌رنگش فشرد و آهسته لب زد:

-نمی‌دونم، ان‌قدر ترسیده بودم، نپرسیدم، اتاق احیا.

این‌بار رستا لبخندی نثار روشنا کرد و با زدن ضربه‌ای به شانه‌اش، او را به آرامش دعوت کرد.

-آروم باش، عزیزم. محراب هرچند وقت، این‌شکلی می‌شه، احتمالاً قرص‌هاش رو قطع کرده.

نیایش سلامی بلند داد و با رستا احوال‌پرسی‌ای مختصر کرد. همین که حس کرد با رستا می‌توانست راحت باشد، بُعد احمقش را به دخترکِ خوش‌خنده نشان داد.

-آبجی، بچمو پنج ماه زاییدم؛ فکر کردم تو فیلم جناییم، الان گروه مافیا می‌ریزن تو کارخونه، ما و داداش شما و اون صاحب خوابگاه بدبختو باهم می‌گ… آی!

روشنا نیشگونی از پهلوی نیایش گرفت و او را به خفه شدن دعوت کرد. دخترک نمی‌دانست کجا باید شوخی کند و کجا لب‌هایش را به هم بدوزد!

رستا تک‌خنده‌ای زد تا نیایش معذب نشود، اما هنوز نگاهش طرحی از نگرانی را ترسیم کرده بود.

-ببخشید، توروخدا، باعث زحمت شما شدیم!

با ورود مهراد، نیایش کلاً سکوت را پسندید و بعد از گفتن سلام، خودش را به صندلی رساند. روشنا و رستا، منتظر بودند تا از وضعیت فعلیِ محراب مطلع شوند. مهراد دست در جیب شلوار جینِ مشکی‌اش کرد و با بالا انداختن ابروانش نجوا کرد:

-فعلاً می‌گه تو اتاق احیا باید بمونه تا وضعیتش پایدار بشه، پایدار که شد، میارنش بخش!

رستا از بازوی برادر آویزان شد:

-می‌تونم ببینمش، داداش؟

اخم مهراد غلیظ‌تر شد و عصبی، طغیان کرد:

-تو که می‌دونی نمی‌شه، چرا هی می‌پرسی؟

با زنگ تلفنش، «پوف»ی از بین لب‌هایش خارج شد و کمی از آن دو دختر فاصله گرفت.

-الو؟

روشنا دست رستا را کشید و او را به سمت صندلی‌ها هدایت کرد که چشم‌غره‌ی پر و پا قرص نیایش را به همراه داشت؛ اما گوش‌هایش ناخواسته پیِ صحبت، تیز شده بود.

-نه بابا، میام یکم دیگه! رستا بیچارم کرد، وگرنه این خودش خوب می‌شد، بلند می‌شد.

ویرایش شده توسط Roshana
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت شصت و ششم»

روشنا شگفت‌زده، سرش را پایین انداخت. چطور می‌شد برادر آدم در بیمارستان باشد و با این آرامش درباره‌اش سخن گفته شود؟

چند دقیقه‌ای می‌شد که هیچ‌کس حتی کلمه‌ای به زبان نیاورده بود.

صدای رفت‌وآمد برانکاردها، بوق گاه‌به‌گاه دستگاه‌ها و قدم‌های تند پرستارها، سکوت سنگینِ راهرو را می‌شکست.

روشنا بی‌هدف به درِ بسته‌ی اتاق احیا خیره شد. هر بار که در نیمه‌باز می‌شد، قلبش تا گلو بالا می‌آمد و با بسته شدنش، دوباره فرو می‌ریخت. نیایش سقلمه‌ای به روشنا زد و زیر گوشش پچ‌پچ کرد:

-بهتر نیست ما بریم؟

روشنا هم به تبعیت از او، با لحنی آرام زمزمه کرد:

-حداقل بذار بیاد بیرون، زشته!

نیایش دست‌به‌سینه شد و با لودگی گفت:

-وُلِک ما خودوم پوستوم سیاهه، تو دیگه رنگوم‌نزن!

نتوانست به مدل خوانش نیایش، نخندد. تک‌خنده‌اش را با سرفه‌ای مصلحتی جمع کرد و تنه‌ای به نیایش زد:

-مسخره‌بازی در نیار، همکارمه!

نیایش سرش را به حالت تمسخر تکان داد.

-همکارته، همشیرت که نیست! آخ آخ اگه خاله مه‌چهره بدونه، داری جِزجِز می‌کنی.

روشنا رویش را از نیایش برگرداند که صدای پر از اضطراب رستا بلند شد:

-داداش… هنوز نمی‌شه ببینمش؟

مهراد کلافه دستی به موهایش کشید.

-گفتم که، تا از احیا نیارنش بیرون، نه.

رستا لب پایینش را میان دندان‌هایش گرفت و دیگر چیزی نگفت.

نیایش که نمی‌توانست جلوی زبانش را بگیرد، با اکراه حرف زد:

-فشار نیاد یه وقت!

چشم‌غره‌ی روشنا را با بالا انداختن شانه‌هایش پاسخ داد.

-خب چیکار کنم؛ انگار داداشِ نداشته‌ی من رو به قبله‌ست! مرتیکه انگار اومده عروسی، با لباس پلوخوری.

روشنا به پیراهن سفید مهراد نیم‌نگاهی انداخت و مخاطبش را نیایش قرار داد:

-لطفاً زبون به دهن بگیر! اگه می‌شنید چی؟

نیایش با گفتن «بدرک؛ بشنوه»ای از ادامه‌ی حرف زدن شانه خالی کرد.

روشنا از این سکوت به‌وجودآمده راضی بود. دست‌های یخ‌کرده‌اش را در هم قفل کرد. بی‌اختیار چشمش به ساعت دیواری افتاد. عقربه‌ها انگار لجبازی می‌کردند و جلو نمی‌رفتند.

همان لحظه، درِ اتاق احیا باز شد.

همه تقریباً هم‌زمان از جا بلند شدند.

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت شصت و هفتم»

پرستار نگاهی به جمع انداخت.

-همراه محمدپناه؟

هر چهار نفر، در سکوت به پرستار چشم دوختند. مهراد زودتر از بقیه به خود آمد؛ قدمی به جلو برداشت.

-بله!

پرستار سری تکان داد.

-وضعیتش پایدار شده، داریم منتقلش می‌کنیم بخش. لطفاً مسیر رو باز کنین.

لب‌های روشنا بی‌اختیار از هم فاصله گرفت. چند ثانیه بعد، صدای چرخ‌های برانکارد در راهرو پیچید.

اول سرم دیده شد، بعد دستِ بی‌حرکت محراب و چند لحظه بعد، صورت رنگ‌پریده‌اش به چشم آمد. قلب روشنا دیوانه‌وار به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید. رستا و مهراد پشتِ پرستار و تخت چرخ‌دار دویدند، روشنا هم خواست بدود، اما در لحظه‌ی آخر پشیمان شد. رو به نیایش ایستاد و با غمی نهفته در صدایش بیان کرد:

-بهتره بریم!

نیایش که از اول منتظر همین جمله بود، بالاخره لبخند بر لبش نشست.

-خداروشکر عقلت رسید که دیگه جای ما نیست!

نماند از رستا و مهراد خداحافظی کند. برای مهراد در گذشته احترام قائل بود، اما حرف‌های پشت تلفنش حالش را بد می‌کرد.

-بیا حداقل بریم یک‌چیز بخوریم، ساعت دوازده شب شده!

روشنا با بار افکاری درگیر، سر تکان داد و با هم از بیمارستان خارج شدند.

 

قاشق نزدیک به دهانش را با پشتِ دست پس زد که صدای عصبیِ رستا بلند شد.

-همه‌ی سوپ رو ریختی! بچه‌ای؟

اخم‌هایش را درهم کشید و با صدایی گرفته پاسخ داد:

-اشتها ندارم، به تو کی گفته بیای این‌جا؟

چادرش را از روی صندلی برداشت و به سر کشید.

-مهراد زنگ زد، منم لیا رو گذاشتم پیش مادرشوهرم، اومدم.

آوردن اسمِ لیا، اخم‌های محراب را از صورتش پاک کرد. اما آوردن اسم مهراد، چین روی پیشانی‌اش انداخت.

-مهراد خودش کجاست؟

رستا به سمت در خروج از اتاق قدم برداشت:

-اومد، آوردنت بخش، رفت.

نیشخندی لبانش را اسیر کرد و دیگر چیزی به زبان نیاورد.

-من میرم پرستار رو صدا کنم ببینم کِی مرخصی!

به ساعت دیواریِ درون اتاق نگاهی انداخت؛ دوازده ظهر را نشان می‌داد. ناخواسته ذهنش سمت روشنا رفت، یعنی برای رضایت رفته بود؟

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت شصت و هشتم»

چشم چرخاند تا موبایلش را روی کشوی کنار تخت پیدا کرد. خودش را به سمت کشو کشید. سرمِ داخل دستش تیر می‌کشید، اما بالاخره توانست گوشی را بردارد.

نوتیفیکیشن تماس‌های از دست‌رفته‌ی بابک، ابروهایش را بالا انداخت. چند پیام هم از او داشت. اولین پیام را باز کرد.

«چرا جواب نمی‌دی؟؟؟؟»

علامت سؤال‌های پشت سر هم، از اتفاقی تازه خبر می‌داد. صفحه را پایین کشید.

«چند نفر ریختن سرِ آدمایی که برای مهراد و حامد شاه‌نشین گذاشته بودم.»

انگار بعد از فرستادن این پیام، دوباره شماره‌ی محراب را گرفته بود؛ چون نوشته بود:

«حامد و دخترش گم‌وگور شدن؛ انگار آب شدن رفتن تو زمین! چرا برنمی‌داری اون بی‌صاحاب رو؟»

گوشی را میان انگشتانش فشرد.

«باهام تماس بگیر. فردا صبح باید برم سرِ پروژه، دیگه آنتن ندارم.»

نگاهی به ساعتِ آخرین پیام انداخت و آه از نهادش بلند شد. تا الان، قطعاً بابک رفته بود. شماره‌اش را نا‌امیدانه گرفت و به بوق‌های پی‌در‌پی گوش سپرد. وقتی جوابی دریافت نکرد، عصبانیتش را با مشت زدن بر تشک تخت خالی کرد.

با ورود رستا، دکتر و چند پرستار، دکمه‌ی کنار گوشی را فشرد و آن را روی شکمش انداخت.

ـ خب آقای محمدپناه، حالتون چطوره؟

نگاه کوتاهی به دکترِ کهن‌سال انداخت.

ـ خوبم.

دکتر لبخندی زد و مشغول معاینه‌اش شد. بعد از این‌که چند نکته را به همکارش گفت، رو به رستا ادامه داد:

ـ فعلاً وضعیتشون خوبه، اما چون گفتین این حالت‌ها زیاد براشون پیش میاد، بهتره حتماً به متخصص مغز و اعصاب مراجعه کنین. کارای ترخیصشون رو انجام بدین.

سرپرستار سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

رستا، پیش از آن‌که دکتر اتاق را ترک کند، با نگرانیِ خواهرانه گفت:

ـ آقای دکتر، داداشِ من وقتی بچه بود، ضربه‌های زیادی به سرش خورده. ممکنه اینا به خاطر همون باشه؟

دکتر سری تکان داد و با لحنی آمیخته به ترحم گفت:

ـ بعید نیست بی‌تأثیر باشه. اگر علت این حمله‌ها مشخص نشه، ممکنه عوارض جدی‌تری ایجاد بشه؛ حتماً پیگیری کنین!

رستا تشکرِ کوتاهی کرد. دکتر از اتاق خارج شد و پرستار، آنژیوکت را از دستِ زخمیِ محراب بیرون کشید.

ـ لطفاً این پنبه رو فشار بدین.

محراب فقط به پرستار خیره ماند. فکرش هنوز درگیر حرف‌های بابک بود.

مهراد از کجا فهمیده بود عده‌ای دنبالشان هستند؟

وقتی درباره‌ی این موضوع حرف زده بودند، فقط خودش و بابک داخل کارخانه بودند.

پرستار دیگر معذب شده بود، سعی می‌کرد با تکان‌دادن دستِ محراب او را متوجه کند که پنبه رو بگیرد اما محراب در باغ نبود! رستا که تغییر رنگ چهره‌ی پرستار را دید، جلو رفت و پنبه را روی دست محراب فشرد.

ـ ممنونم عزیزم، خسته نباشی.

پرستار، با صورتی گل‌انداخته، فقط سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت.

ـ داداش، وقتی این‌جوری زل می‌زنی به بنده‌ی خدا، خیلی کار زشتیه!

محراب ناگهان از فکر بیرون پرید. پلکی زد و صورتِ خواهرِ بیست‌ساله‌اش را از نظر گذراند.

ـ کاش این حرفا رو به اون شوهرِ چلغوزت یاد می‌دادی!

تمام صورت رستا در هم رفت. فشار انگشتانش روی پنبه بیشتر شد. نگاهش به دست‌های محراب بود، اما صدایش مستقیم به گوش او می‌رسید.

ـ این چه حرفیه می‌زنی؟ من نمی‌دونم این شوهرِ بدبختِ من چه هیزمِ تری به شما فروخته که این‌قدر ازش بدت میاد!

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت شصت و نهم»

حرفِ رستا او را به گذشته‌ای نه‌چندان دور برد، رستایِ شانزده‌ساله را به یاد آورد، دختری آزاد با پوشش آزاد و سبک زندگیِ موردعلاقه‌ی خودش! رستا تنها همدمِ روزهای سختِ محراب بود؛ تنها دوستی که در آن خانه‌ی جهنم داشت.

«خانه‌ی جهنم»

پس از مرگِ نرگس، قطعاً آن خانه برایش فرقی با جهنم نداشت. هیچ‌وقت علتِ خودکشیِ مادر برایش مشخص نشد. تا اولین سالگردِ مرگِ او، با هیچ‌کس معاشرت نمی‌کرد. تنها مدرسه می‌رفت و در خلوت، خودش را گوشه‌ی اتاقش پرت می‌کرد. تنها دلخوشی‌اش، یادگارِ مادرش، رستا بود! دختری که از بطنِ مادر به دنیا آمده و زمانی که نرگس آن دو را ترک کرد، تنها چهار ماه داشت. تنها دلیلی که او را مجبور کرد در آن خانه بماند و دَم نزند! اذیت و آزارهای مهراد را به جان می‌خرید، تا خار به پایِ خواهرش نرود، اما همین خواهر…

با صدا شدنِ متوالی، به خود آمد.

-داداش، داداش؟

با چشم‌هایی از حدقه درآمده به رستا نگاه کرد.

-چیه؟

رستا برگه‌ای را تکان داد و چادرش را زیر بغلش جمع کرد.

-بیست بار صدات کردم، پاشو، پرستار برگه‌ی ترخیصت رو آورده!

نفسی عمیق کشید تا بارِ به‌وجودآمده در مغزش را خالی کند، مرورِ خاطرات، کمی شقیقه‌هایش را به نبض می‌انداخت و درد را برایش بازگو می‌کرد.

-برو بیرون لباسمو عوض کنم! لباسام کو؟

رستا چشم‌هایش را به نشانه‌ی باشه باز و بسته کرد، زمانِ ترکِ اتاق، به تخت‌های خالی نگاهی انداخت و گفت:

-از فروشگاهِ بغلِ بیمارستان گرفتم، دیگه با کوچیک بزرگ بودنش کنار بیا، تو پاکت، روی تختِ بغلیه!

محراب از جایش برخاست و دستی به پسِ گردنش کشید، صدایِ در رفتنِ رستا را به اثبات می‌رساند. به محضِ تعویضِ لباس، مجدد شماره‌ی بابک را گرفت که بالاخره صدایِ نفس‌زنانش را شنید.

-الو…محراب…کجایی…احمق؟

شروع به قدم زدن در اتاق کرد و کلافه چنگی به موهایش زد.

-چه غلطی کردی بابک؟ چی‌شد؟

بابک که مشخص بود از شلوغیِ اطرافش به ستوه آمده، با صدای بلندتری فریاد زد:

-مگه اومدین پیک‌نیک؟ برید سرِ کارتون!

سروصداها کم‌کم آرام گرفت و بابک با گرفتنِ نفسی ادامه داد:

-بچه‌ها رو گرفتن، تا جون داشتن زدن! سپهر که فرستاده بودم مراقبِ مهراد باشه، می‌گفت چند نفر با ماسک و صورتِ پوشیده بودن، حتی نپرسیدن از طرفِ کی هستم، فقط کتکم زدن!

تیر کشیدنِ شقیقه‌هایش افزایش یافت، با دستِ آزادش، پشتِ گردنش را ماساژ داد و از بینِ دندان‌هایش غرید:

-می‌دونه کارِ منه!

نوایِ بابک حالتِ زمزمه گرفت:

-از کجا؟ بچه‌هایی که من اجیر کردم، آدمای گردن‌کلفت و زبون‌چفتی‌ان، چجوری فهمیده؟ اصلاً گیریم بچه‌ها گفته باشن، طرفِ حسابِ اون‌ها من بودم، نه تو!

روی اولین تخت نشست و به اتاقِ خالیِ پر از تخت و صندلی زل زد.

-مهراد بی‌شرف‌تر از این حرفاست! مطمئنم صحبتش با حامد هم سرِ پروژه‌ی مسعودی فقط برای این بود که می‌دونست به گوشِ من می‌رسه!

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت هفتاد»

بابک بلافاصله ادامه داد:

-چون مهراد می‌دونه نصفِ کارگرهای مسعودی، با من برای کار آشناییت دارن، برای همین چنین جای مسخره‌ای رو انتخاب کرده!

محراب سرش را به نشانه‌ی تفهیم تکان داد.

-درسته؛ قضیه‌ی ازدواجِ من هم چیزِ چرت‌وپرتیه! یک نقشه‌ی دیگه دارن.

بابک که صدایش ضعیف‌تر از قبل شده بود، شروع به صحبت با صدای بلند کرد:

-چه نقشه‌ای؟ یک نقشه‌ی بچگونه مثل زن دادنِ تو؟

با انگشتِ اشاره، رویِ رانش شروع به ضرب گرفتن کرد. نمی‌دانست نقشه‌ی مهراد چیست، فقط می‌دانست قرار است کاری در تهران کند و به همین خاطر او را به حومه‌ی شهر فرستاده.

-نمی‌دونم؛ هرچی که هست، ربط داره به دور شدنِ من از تهران.

جوابِ بابک، ذهنش را بیشتر از قبل مشغول کرد.

-تو که به‌خاطرِ کارت، کلاً تهران نبودی!

حق با بابک بود، چرا باید به این کارخانه‌ی متروکه می‌آمد و بازسازی‌اش می‌کرد؟ مهراد می‌خواست از این طریق به چه چیزی دست پیدا کند؟

-من الان باید برم، اومدم قسمتِ کمپ، تونستم باهات حرف بزنم، برم سرِ پروژه، باز آنتنم می‌پره!

نفهمید چطور با بابک خداحافظی کرد. فقط ذهنش حولِ یک چیز جولان می‌داد؛ آن کارخانه را برای چه باید راه می‌انداخت؟

***

-این چطوره؟

کُفرش درآمد، دست از جویدنِ ناخن‌هایش برداشت و جیغ زد:

-بس کن نیایش، افتتاحیه‌ست، عروسیِ منِ خاک‌برسر نیست که! یک گونی‌ای بردار تنت کن.

نیایش لباس را درونِ چمدانِ نیمه‌باز پرت کرد و دست‌به‌سینه، رو‌به‌رویِ روشنا ایستاد.

-می‌شه بگی از دیشب تا حالا چه مرگته که من نَقی می‌گم گیرم،  تَقی می‌گم گیرم؟

دوباره قسمتِ پیامِ موبایلش را رفرش کرد، گوشی را روی حالتِ پرواز گذاشت و دوباره از آن حالت در آورد؛ اما انگار واقعاً خبری از پیغامِ جدید نبود.

-دارم حرف بلغور می‌کنم، هویج واکس نمی‌زنم!

-بادمجون!

ابرویِ نیایش بالا پرید.

-به من می‌گی بادمجون؟ زنیکه‌ی پَیاز!

مدلِ «پَیاز» گفتنِ نیایش باعث شد سر از موبایل بلند کند و با کج‌خند به او نگاه بیندازد.

-به تو نگفتم بادمجون، گفتم بادمجون!

خودش هم نفهمید چه بر زبان آورد. کلافه، از بغلِ تختش کشِ مویی برداشت و موهای بلندش را به دار آویخت. با ذهنی آشفته، تنها هرچه به ذهنش می‌آمد را پشتِ سرِ هم ردیف کرد:

-منظورم این بود، بادمجون بخور، درسته!

هردو، هم‌زمان به هم نگاه کردند، انگار بلوتوثِ مغزهایشان به هم وصل شده باشد؛ ناگهان، هردو از خنده روده‌بُر شدند.

-وای خدا، به خدا تو خُلی، منم دو روزه خُل کردی!

روشنا با لبخندی عریض به خنده‌اش پایان داد و در جوابِ نیایش گفت:

-فردا صبح قرارِ کارخونه‌ام افتتاح بشه؛ بذار پای اون!

نیایش که خنده‌اش داشت تمام می‌شد، با جمله‌ی روشنا مجدد به قهقهه افتاد.

-کرمِ آلوچه بیفته تو تنت، به چی می‌خندی زلیل‌مُرده؟

-نه که… الهی… فدا… فدات… شم… هرروز… اون‌جا… گونی‌گونی… سیمان… بلند کردی؟… کارخونه‌ام… کارخونه‌ام… هم می‌کنی؟

نیایش با اتمامِ جمله‌اش، به‌سختی نفس گرفت تا خنده‌اش را خفه کند. روشنا اخم‌هایش را مصلحتی درهم کشید و گفت:

-جِز جیگر زده، ندیدی شب‌بیداری‌هامو با یک بچه‌ی کوچیک تو شکمم؟

سپس حالتِ بغض به خود گرفت و دستش را روی شکمش گذاشت.

-اون شوهرِ احمقم که اصلاً حالیش نیست بیاد کمکم! هم بیرون کارخونه بزنم، هم تو خونه حمالی کنم. تو چی می‌دونی از دلِ آتیش‌گرفته‌ی من؟

 

 

  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت هفتاد و یکم»

نیایش هم در نقشه‌اش فرو رفت، به سمتِ روشنا دوید و شانه‌اش را ماساژ داد.

-الهی برای دردِ دلت بمیری خواهر، واقعاً سخته! خدا بهت صبر بده.

گفتنِ واژه‌ی «بمیری» وسطِ آن بحثِ جدی، باعثِ کش آمدنِ لب‌هایشان شد. همین که خواست جوابِ نیایش را بدهد، موبایلش شروع به زنگ خوردن کرد. به تندی نیایش را پس زد و به شماره‌ی افتاده روی گوشی چشم دوخت.

برقِ دیده‌اش یک‌باره رنگِ خاموشی گرفت. شماره‌ی ناشناس مانند پتکی بر سرش کوبیده شد و وجدانش به او نهیب زد:

«آدم باش روشنا، ان‌قدر منتظرِ پیام و زنگِ اون آدم نباش!»

نیایش سرش را به سمتِ صفحه‌ی روشنِ موبایل هدایت کرد.

-کِیه، کِیه؟

دکمه‌ی اتصالِ تماس را فشرد و موبایل را کنارِ گوشش قرار داد.

-الو، بفرمایید؟

از آن سمتِ خط حتی صدای نفس کشیدن هم نمی‌آمد؛ نیایش هم حالا بازی‌اش گرفته بود.

-عشقم، تو داری به من خیانت می‌کنی؟ هی خدا، من براش هَلو بودم، اون پَیاز دوست داشت!

روشنا با دست و ابروهای درهم‌رفته، اشاره‌ای به او زد تا خفه شود.

-خانم شایگان؟

روشنا مات و مبهوت ماند. به گوش‌هایش بابتِ شنیدنِ این جمله‌ی پُر از ناز شک داشت. تا به الان هیچ‌کس با این حجم از لطافت و عشوه او را صدا نزده بود.

-می‌شنوی صدامو؟

سعی کرد به خودش مسلط باشد. اشاره‌های پیاپیِ نیایش باعث شد موبایل را روی بلندگو بگذارد و به‌آرامی نجوا کند:

-خودم هستم؛ شما؟

زن، درنگِ کوتاهی کرد و بعد، لحنِ سرد و نازدارش به لحنی ناراحت و درمانده تبدیل شد.

-من… همسرم، کارخونه‌ی شما استخدام شده، اما به دلایلی نامعلوم، امروز باهاش تماس گرفتن و ردش کردن؛ امکانش هست من در این باره باهاتون حضوری صحبت کنم؟

نیایش که دید مسئله‌ی چندان مهمی پیش نیامده، خودش را مشغولِ انتخابِ لباس برای فردا کرد. اما برعکسِ او، این قضیه برای روشنا بو‌دار بود.

-بعد شماره‌ی من رو از کجا گرفتین؟

باز هم درنگ! انگار زنِ پشتِ خط، بی‌فکر حرف نمی‌زد.

-من با آقای محمدپناه تماس گرفتم، خبر دادن که بیمار هستن، بعد شماره‌ی شما رو دادن که با شما هماهنگ کنم، فردا اگه می‌شه همدیگه رو ببینیم! به‌هرحال، شما هم مدیرِ اون کارخونه هستید.

حرفش درست به نظر می‌آمد. قطعاً محراب در وضعیتی نبود که بتواند کارِ این خانم را هندل کند. به همین علت، از صبح که با هم قرارِ رضایت داشتن، با او تماس نگرفته بود. رفته‌رفته، تبسمی لب‌هایش را شکار کرد.

-نمی‌شه کارتون رو پشتِ تلفن بگین؟ چون فردا صبح افتتاحیه‌ی کارخونه‌ست؛ کمی سرمون شلوغه!

زن این‌بار بدون این‌که تأمل کند، با لحنی غم‌زده حرف زد:

-امروز هم نمی‌تونین؟ حرفام زیاده! پشتِ تلفن نمی‌شه گفت.

به نیایش نیم‌نگاهی انداخت تا با ایما و اشاره از او بپرسد چه باید بگوید، اما نیایش در باغ نبود. پس شروع به کندنِ پوستِ لبش کرد و با ملایمتی ظاهری بیان کرد:

-باشه؛ کجا ببینیم همو؟

-اگه مشکلی نیست، ساعت شش عصر، کافه لمیز؟

روشنا تأییدِ نهایی را داد و با زن خداحافظی کرد. چشمش را به ساعتِ بالای موبایل دوخت. تا ساعت شش، فقط سه ساعت وقت داشت!

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت هفتاد و دوم»

 

لمیز از همیشه شلوغ‌تر به نظر می‌آمد، فقط خدا می‌دانست از آن‌سمتِ شهر چطور با سرعت خودش را به شمالِ تهران رسانده بود. با تماسی متوجه شد انتخابِ زن، شعبه‌ی پالادیوم است و آن زمان یک سؤال در ذهنش به‌وجود آمد:

«همسرِ یک کارگر که آن‌قدر به کار محتاج‌اند، چرا باید در بالای شهر قرار بگذارد؟»

اما بعد خودش را با این‌که لابد می‌خواست جلوی او کم نیاورد، قانع کرد. هرچند می‌دانست دلیلِ مسخره‌ای را برای جواب به کار برده. پشتِ میزِ چوبی با صندلی‌های مشکی نشست و عینکش را بالای چشمش گذاشت. هنوز خبری از زن نبود، پس خودش را با دیدنِ افراد و چیدمانِ کافه سرگرم کرد. فضای مینیمال و مدرنش چشمِ هر بیننده‌ای را نوازش می‌کرد.

بوی قهوه‌ی تازه و کیک‌های خوشمزه، دلش را مالش می‌داد. گوش به موسیقیِ لایت سپرد و با ریتم، روی میز ضرب گرفت.

-سلام!

با شنیدنِ همان تُن صدای زیبا، پلک‌هایش را از هم فاصله داد و سرش را بلند کرد. در نگاهِ اول، با چشم‌هایی درشت و زیبا مواجه شد؛ بعد لبخندِ زیبای لبش که ردیف‌های مرتبِ دندانش را به نمایش می‌گذاشت.

-شرمنده، معطل شدین؟

سپس دستش را به سمتِ او دراز کرد. روشنا جهتِ احترام، از جایش بلند شد و مقابلِ زن قرار گرفت، دست‌هایش را به نرمی فشرد و او را به نشستن دعوت کرد:

-سلام؛ نه، خیلی وقت نیست اومدم.

سپس لبخندی چاشنیِ حرفش کرد. زن با آن هدبندِ سفید و پیراهنِ کوتاهِ مشکی و شلوارِ پارچه‌ای سفید، هیچ شباهتی به زنِ یک کارگر نداشت! نه این‌که قصدِ توهین به قشرِ کارگر را داشته باشد، نه! یک کارگرِ زحمت‌کش که تازه در شُرفِ استخدام شدن است، چگونه می‌تواند برای همسرش کفش‌های جردنِ مارک تهیه کند؟

-ببخشید مزاحمِ شما شدم.

روشنا به چشم‌های درشتِ زن زل زد و لبخندی مسخره بر لبش نشاند. نمی‌دانست چرا نگاهِ خانمِ مقابلش او را معذب می‌کرد.

-نه، خواهش می‌کنم، راحت باشید!

لبخندی زد که روشنا مطمئن بود اگر یک مرد جایِ او قرار داشت، دلش هُری می‌ریخت. این حجم از دلبری، بسیار برایش زیبا به نظر می‌آمد.

-می‌تونم اسمِ کوچیکتون رو بدونم، خانم شایگان؟

با ورودِ پرسنلِ کافه، اجازه‌ی حرف زدن از روشنا سلب شد. بعد از گفتنِ سفارش‌هایشان و رفتنِ پرسنل، نجواهای باطمأنینه‌ی روشنا به گوشِ زن رسید.

-اسمِ من روشناست؛ اسمِ شما چیه؟

زن تکه‌ای از موهای مشکی‌اش را پشتِ گوش انداخت و با عشوه لب زد:

-هانا.

-از آشناییت خوشبختم، هانا جان.

هانا هم به او ابرازِ خوشبختی کرد. روشنا، موشکافانه دختر را زیرِ نظر گرفته بود تا شاید خودش سرِ صحبت را باز کند، اما جز یک تبسمِ شیرین، چیزی از او ندید؛ پس خودش پیش‌دستی کرد.

-می‌تونم درباره‌ی چیزهایی که پشتِ تلفن نمی‌تونستی بگی، بشنوم؟

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت هفتاد و سوم»

هانا دستمالی برداشت و عرقِ نشسته بر پیشانی‌اش را پاک کرد.

-البته، راستش چیزایی که می‌خوام بهت بگم با چیزهایی که پشت تلفن گفتم متفاوته! باید درباره‌ی یک‌چیزهایی روشنت کنم.

سفارش‌ها رسیده بود و باعث شد هانا بهتِ نشسته درونِ چشم‌های روشنا را نبیند.

-منظورت چیه؟

هانا نی را درونِ شیک لوتوسش چرخاند.

-یک سری چیزها هست که تو نمی‌دونی، من هم فکر کن خدا از آسمون فرستاده تا برات روشنش کنم!

کم‌کم ابروهای روشنا به هم نزدیک شدند؛ با غضب خود را عقب کشید و غرید:

-درست بگو چی می‌خوای بگی؟

نمی‌دانست دلشوره‌اش از چه چیزی نشئت می‌گیرد؛ دستانِ لرزانش را زیرِ میز قایم کرد و منتظر ماند تا هانا بعد از خوردن محتوای شیکش، حرف بزند.

-آخیش! چه شیکِ خنکی. چی داشتم می‌گفتم؟

دندان‌قروچه کرد تا هرچه از دهانش می‌آید بارِ این دخترکِ بی‌خیال نکند.

-آها، یادم اومد! راستش من زیاد اهلِ مقدمه‌چینی نیستم، پس می‌رم سرِ اصل مطلب! می‌خوام یک بک‌گراند از اون کارخونه بهت بدم، اصلاً از خودت پرسیدی چرا ورشکست شده؟ اصلاً این کارخونه از کجا اومده؟

روشنا شانه‌ای بالا انداخت و با بی‌خیالیِ ظاهری سخن گفت:

-قبلاً پدرم با مردی شریک بوده، حالا اون کارخونه رسیده به بچه‌هاش. در همین حد می‌دونم!

هانا به نرمی دست زد و خندید.

-ایول، پس همین‌قدر می‌دونی؟ اون‌ها بازیت دادن!

روشنا که دیگر از این مسخره‌بازی‌ها به ستوه آمده بود، تنِ صدایش کمی بالا رفت.

-چی می‌گی، خانم؟ اول زنگ زدی کلی عجز و ناله کردی که شوهرت بیکار شده، الان برای من نسخه می‌پیچی که سرم کلاه رفته؟ یعنی چی این چرندیات!

صندلی را عقب کشید تا بلند شود، اما بانگِ هانا مانعش شد.

-محمود فرجی و رضوان شایگان، سی سال پیش، یک کارخونه رو تأسیس می‌کنن، کارخونه هم تا چند سال کامل سرِ پاست، رضوان اون زمان با مردی به اسم سیروس محمدپناه آشنا می‌شه، با جعل سند و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه کارخونه رو از چنگِ محمود در میاره، اون‌جاست که تازه با سیروس شراکتش رو شروع می‌کنه.

هانا نفسی گرفت. روشنا بر روی صندلی نشستن که نه! رسماً می‌افتد. لب‌های خشکش را با زبان تر کرده و بی‌جان می‌گوید:

-این چرندیات چیه؟ چی داری می‌گی تو؟ برو خدا روزیتو جای دیگه بده!

هانا دستش را درونِ کوله‌اش کرد و کاغذی بیرون آورد.

-اینم مدرک! یک کپی از معامله‌های اون سال.

روشنا حتی رمق نداشت کاغذی را که به سمتش گرفته شده بود بردارد. نه! پدرش نمی‌توانست کلاهبردار باشد، این چیزها منطقی نبود. این زن دروغ می‌گفت!

-بگیرش خب، سواد که داری، بخون!

روشنا چندین بار سرش را به چپ و راست هدایت کرد و پشت سر هم کلمه‌ی «نه» را تکرار کرد.

-روشنا شایگان، چه باور کنی، چه نه، حقیقت همینه! اما حرف‌های مهم‌تر از این هست که باید بشنوی.

نه! برای امروز کافی بود. دیگر توانِ شنیدن چرت‌وپرت‌های این زن را در خودش پیدا نمی‌کرد. بی‌توجه به حرفش از جا بلند شد و شوک‌زده به خروجی زل زد.

-می‌دونم الان وقت می‌خوای فکر کنی، رضوان فکر می‌کرد هیچ‌کس از جنایتی که در حقِ محمود کرده خبر نداره، برای همین درباره‌ی کارخونه به تو گفته، ولی یک نفر دیگه جز من هم خبر داره، پسرش!

به قدم‌هایش سرعت داد تا از آن فضای خفقان‌آور دور باشد. تنها یک جمله را در نهایت از زبان هانا شنید:

-حتماً باهام تماس بگیر؛ چیزای جالبی برات دارم!

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...