رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

«پارت بیست و چهارم» 

هنوز هم رگه‌هایی از دلهره در صدای بامداد به چشم می‌آمد، انگار شوخی و بی‌قیدیِ روشنا نتوانسته بود او را متقاعد کند. از این‌که تنها حامیِ او در این راه بود، زیاد خرسند به نظر نمی‌آمد.

_ من می‌تونم تبلیغات و آگهی رو انجام بدم، اما فعلاً این هفته برای آوردنِ تجهیزاتِ جدید، سرم خیلی شلوغه! در ضمن پولش رو می‌خوای از کجا بیاری؟

روشنا، مسواکش را زیرِ شیر گرفت، همان‌طور که مشتش را از آب لبریز می‌کرد و دهانش را می‌شست، با صدایی حرص‌آلود گفت:

_ خداروشکر هر کدوم سمت من میاین رئیس‌جمهور میشین! حالا تا دیروز همه دنبالِ کارگری نیمه‌وقت بودن…

با رد شدنِ دختری از پشتِ سرش، ادامه‌ی جمله در پشتِ لبش ماسید. موهای پریشان و چشمانِ سبزِ وحشی، اولین توصیفی بود که از دختر به یاد داشت.

فوراً موبایل را از بالای روشویی برداشت و بعد از درآوردن از بلندگو، کنارِ گوشش اسکان کرد.

_ تا آخر هفته سه تا بازی داریم، وقتِ نفس کشیدن هم ندارم!

سرانگشتی حساب کرد امروز چندشنبه است، برای بامداد تنها پنج روز تا جمعه وقت مانده بود. لحنش رو به شیطنت رفت و همان‌طور که خود را به اتاقِ در و داغانش می‌رساند، گفت:

_ تو با اون پایِ شکسته توروخدا فوتبال بازی نکن؛ مضحکه‌ی تماشاچی‌ها می‌شی‌ها!

بامداد تک‌خنده‌ای زد؛ حال او هم از نگرانی اندکی فاصله گرفته بود.

_ آی‌کیو! مربی، فوتبال بازی نمی‌کنه.

خمیازه‌ای لب‌های روشنا را به بازی گرفت؛ به سوی یخچالِ کوچک و جمع‌وجور کنارِ اتاق رفت، بطری آب را برداشت و یک نفس سرکشید. از خنکای آب، تمامِ وجودش جلا گرفت. به سوی تختِ یک‌نفره‌ی فلزیِ اتاق روانه شد و خود را بر روکشِ سفیدی که از خانه برایش تدارک دیده بود، پهن کرد.

_ مربی‌جون این وسط‌مسط‌ها یک وقت خالی هم برای دخترعموّت پیدا کن!

سپس ادامه‌ی مکالمه‌شان با شوخی و خنده به پایان رسید. روشنا آن‌قدر کوفته بود که در آن فضای دوازده‌متری که با موکت کدرِ آبی پوشانده شده بود و کثیفی از در و دیوارش می‌بارید، به عالم خواب کشیده شد.

صبح با نوای پی‌در‌پیِ درِ فلزیِ بی‌نوا، چشم‌هایش برای باز شدن تقلا کردند. پلک‌هایش را بر هم، با همه‌ی توان فشرد و زیر لب نالید:

_ نه روشنا، لطفاً بیدار نشو! لطفاً.

اما دیگر دیر بود؛ صدای کلفتی از پشتِ در بلند شد که او را مخاطب قرار می‌داد:

_ صبحونه تا بیست دقیقه دیگه جمع می‌شه خانم!

ابرو‌های روشنا بالا پرید؛ از نظرش به تیپِ این مکان با این کثافت‌کاری نمی‌آمد شبیه به هتل، زمانِ صرفِ صبحانه داشته باشد. خوب است پدر بارها به او گفته بود تنبلی را کنار بگذارد و هر روز به خانه بیاید، اما مگر این دخترکِ سبک‌سر متوجه هم می‌شد؟ چه در این خوابگاهِ بی‌حساب‌وکتاب دیده بود که برایش له‌له می‌زد؟ وجدانش به تشر زد:

_ بی‌حساب‌وکتاب تویی، این‌جا که صبحونه هم حساب‌کتاب داره!

خودش هم خنده‌اش گرفت؛ با تبسمی عمیق از جا برخاست. دیوانه شده بود، برای خودش لبخند ژکوند می‌زد. نیازِ شدیدی به حمام داشت، اما در این مکان حمام رفتن از فتح کردنِ قله‌ی اورست سخت‌تر به نظر می‌آمد؛ چون دقیقاً حمام کنار سرویس بهداشتی قرار داشت که آن مکان، ترددِ هرکس و ناکسی را به دوش می‌کشید.

سری به چپ و راست تکان داد تا فعلاً این افکارِ مزاحم را از خود دور کند؛ رفتن به حمام را به بعد موکول کرد. جینِ مشکی به همراه تیشرتِ آستین‌بلندِ طوسی بر تن کرد. در بندِ شال سر کردن نبود اما این‌جا فرق می‌کرد؛ شالی طوسی بر سر نهاد و به سوی درِ اتاق پا تند کرد. همان‌گونه که زبانه‌ی فلزیِ در را به سمت چپ می‌کشید، در با صدای تیکی باز شد. برای هزارمین بار به خودش بابت انتخابش لعنت فرستاد و به سوی محل تجمعات، یعنی غذاخوری، پا تند کرد.

با دیدنِ محراب که در راهرو مشغول صحبت با مردی بود، ابروهایش بالا پرید، اما زیاد طول نکشید که آن ابروانِ مشکیِ نازک در هم تنیده شدند.

مجبور بود برای رسیدن به صبحانه و پر کردنِ شکمش، از کنارِ این مردکِ انسان‌نما بگذرد. محراب از همان ابتدا دخترکِ چموشِ دیروزی را دید. سهرابی حرف می‌زد، اما همه‌ی حواسِ محراب معطوفِ روشنا بود. آن‌قدر صورتش درهم بود که با یک من عسل که خوب است! با صد من عسل هم قابل انگشت زدن نمی‌شد.

_ آقا من که گفتم تو طبقه بالا اتاقِ خودم رو براتون آماده می‌کنم! دیشب که بچه‌ها گفتن شما تو این آشغال‌دونی خوابیدید، نصفشون رو اخراج کردم.

دروغ‌های مسخره جهت پاچه‌خواری، پوزخندی بر لبانِ محراب کاشت. با لحنی که مشخص بود از حرف‌های این مرد که اولِ صبح مغزش را به کار گرفته، خسته شده است، کلامش را منعقد کرد:

_ خودم خواستم! پس ان‌قدر سخت نگیر برادر.

سپس چند ضربه به شانه‌ی مرد هدیه داد و به سوی محل خوردنِ صبحانه قدم برداشت. صدای قدم‌های آهسته‌ای را پشتِ سرش می‌شنید؛ هرچه سرعتِ گام‌هایش را پایین می‌آورد تا بتواند دخترک را شکار کند، عاجز بود. ناخواسته، مسابقه‌ای به اسم «هرکه کندتر برسد» بین‌شان شکل گرفت. 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 4
  • تشکر 2
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 81
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

«به نام خدایی که عشق را آفرید»    نام رمان: کلوچه خرمایی  نویسنده: روشنا اسماعیل زاده  ژانر: عاشقانه، طنز هدف: امتحان خودم برای نوشتن رمان در زمان محدود  شروع رمان: ۱۹ ار

«پارت یکم» هیجان در بند بند وجودش جولان می‌داد؛ نزدیک بود از فرط شادی، خودش را به بامداد برساند و او را در آغوش بگیرد.لبخندی محو روی لب‌های باریکش نشست و گفت: - بگو به جون روشنا؟ نه، نه! روش

« پارت دوم»   بادی به غبغب انداخت و همان‌طور که استوار می‌ایستاد تا وانمود کند اتفاقی نیفتاده گفت: - به هرحال گفتم بهشتی بودنم رو محکم‌تر کنم. تو راه بهشت داشتم اشهدمو می‌خوندم. با

 

«پارت بیست و پنجم»

روشنا در آن راهروی پر از اتاقِ خوابگاه، از بین نگاه‌های مردان و زنان مختلف گذر می‌کرد و آب دهانش را با خوف قورت می‌داد. نگاهِ هیچ‌کس به او عادی نبود؛ کارگران نگاهی پاک به او نداشتند، دختران هم با حرص او را نظاره می‌کردند. کاش واقعاً طبق گفته‌اش با بامداد، در این مکان چیزی به اسم «زنانه و مردانه سوا» وجود داشت. حتی از چند کیلومتری این خوابگاهِ دورافتاده که معمولاً کارگرانِ کارخانه‌ی مجاور ساکن بودند، پلیسِ رهگذر رد نمی‌شد.

_ مراقب باش!

در دنیای خودش غرق بود که صدایی او را به دنیای واقعی پرت کرد، اما دیگر دیر شده بود. با صورت واردِ دیوار شده بود؛ از دست‌و‌پا‌چلفتی‌اش حرصش گرفت و کسی را جز صاحب صدا نداشت که حرصش را بر سر او بکوبد.

_ به شما چه آقا که مراقب خودم باشم یا خیر؟

محراب که توقع چنین پاسخی را نداشت، کاملاً به بی‌شعور و نمک‌نشناس بودنِ این دختر پی بُرد. سری از تأسف حایلِ چپ و راست کرد؛ نمی‌خواست دخترک را از عصبانیتش مطلع کند، اما لحن کلامش چیزِ دیگری را به گوش می‌رساند.

_ کلاً با سایه‌ی خودت هم قهری؟ خوبی بهت نیومده کلاً، نه؟

روشنا از کنار دیوار گذشت و به سوی او که جلوی درِ محل مخصوص صرفِ غذا ایستاده بود، قدم برداشت؛ برایش ذره‌ای اهمیت نداشت که اعضای حاضر در مکان، هاج‌وواج به او و این مردک زل زده‌‌اند.

_ هی، هی!

خواست با انگشت اشاره‌اش به قفسه‌ی سینه‌ی ستبرش ضربه بزند که محراب مغزش را خواند. انگشت دستش را در هوا گرفت و کمی پیچاند. بچه‌بازی‌های این دختر آزارش می‌داد. صورت روشنا درهم رفت و اخم سیمایش را پوشاند.

_ آی، چه غلطی می‌کنی!

دیگر برای محراب هم نگاه‌ها و آدم‌ها اهمیت نداشتند؛ دستش را بالاتر بُرد و مچ دستش را در دست گرفت، او را به‌ضربی به سمت خود کشید و دندان‌قروچه کرد.

_ ببین وقتی دارم باهات راه میام، فکر نکن عاشقِ چشم و ابروتم! نه، مثل تو زیاد دیدم تو زندگیم؛ پس بفهم و ان‌قدر به پر و پای من نپیچ.

لحنِ کلامش مانند زهری بر جان روشنا نشست؛ نوک بینی‌اش سوخت و چشم‌هاش ردی از اشک را در خود جای دادند. انگار برای جواب دادن لال شده بود؛ تنها با نگاهی نفرت‌بار، آن دو گودالِ ژرفِ رنگِ شب را ورانداز می‌کرد.

محراب که سکوتِ روشنا را بر پایه‌ی فهمش گذاشت، به‌آرامی دستانش را رها کرد و پشت به او، راهیِ محل خوردن غذا شد.

دستی که اسیرِ دست‌های محراب بود، حال کنار بدنش گره خورده و از فشار زیاد به زردی می‌زد. در دل هرچه داشت نثارِ ابا و اجداد محراب کرد و لب‌هایش را به‌سختی برهم فشرد.

با ورود محراب، نگاه‌ها به سمتش کشیده شدند؛ کارگرانی که بوی عرقشان از چند متری هم به مشام می‌رسید، از ورود آدمِ تمیز با لباس‌های مارک، شوکه شدند. محراب اولین صندلیِ خالی را برای نشستن برگزید و کنار مردی نشست. همین که خواست از میز صبحانه‌ی سلف‌سرویس، غذایی بردارد موبایلش شروع به تولید آلودگی صوتی کرد. با دیدنِ نام مهراد که بر صفحه‌ی گوشی روشن و خاموش می‌شد، ردی از اخم بر صورتش نشست.

_ بله؟

صدای مهراد مثل همیشه بود؛ آرامشی گول‌زننده! فقط محراب از واقعیتِ باطنیِ این مارِ خوش‌خط‌وخال باخبر بود.

_ سلام بر محمدپناهِ کوچیک، حال و احوال چطوره؟ خوش می‌گذره بهتون؟

سپس خنده‌ای بر لب نشاند که به مزاج محراب هیچ خوش نیامد. کمی از لیوانِ کاغذی که محتویات درونش چای بود سر کشید و با نوایی آرام گفت:

_ آره، من و یک‌جا بستی خیالت راحت شد، نه؟

دیگر اثری از خنده در نجوای مهراد به گوش نمی‌رسید؛ لحنش به سمت جدیت رفته بود که این باعث نشستن پوزخند بر لب‌های محراب شد.

_ بد کردم کاشان رو ردیف کردم این‌همه راه نری هر هفته؟ کارهای سدسازی هم که دادی گردن بابک، مشکلی نمی‌مونه؛ پس بهتر نیست حواست کامل درگیر اون کارخونه باشه؟

مهراد همین را می‌خواست! این‌که او را کاملاً در یک مکان که خود آن را می‌شناسد، محبوس کند. دست و پای محراب را به این کارخانه بسته بود تا هر غلطی خودش می‌خواهد انجام دهد.

 

  • لایک 3
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت بیست و ششم»

 

پنجه‌اش گره خورد؛ آن‌قدر روی میز فشرده شد که به لاجوردی می‌زد؛ می‌دانست اگر به جایِ میز، مهراد قرار داشت حداقل یک مشت را حرامش می‌کرد.

_ تو، برای، من، لطف، نکن!

مکثی که برای تاکید بیشتر، بین هر کلمه انداخته بود مهراد را خوشنودتر کرد، گویا از عاجز کردنِ تک برادرش نهایت لذت نصیبش می‌شد.

_ ماه مامان سفارش کرده فردا شب رو شرکت کنی، البته در اصل این دعوتِ شاه نشین‌ها کلاً به تو مرتبطه.

چرا این خانواده دست از سرش برنمی‌داشتند؟ از شاه نشین‌ها خیلی بیشتر از محمدپناه‌ها نفرت داشت، اگر دست او بود حامد شاه نشین را از طبقه‌ی آخر یکی از انبوه برج‌هایش به سوی زمین حواله می‌کرد.

_ من نه به اون مهمونی میام، نه قرارداد‌های مسخره‌ی تو برام مهمه!

سپس موبایل را از گوشش دور کرد و قسمت قرمزرنگ را لمس کرد. به اندازه‌ی کافی صبحش به تاراج رفته بود! با حرص لقمه‌ای نان، پنیر برای خود گرفت و کمی به آن زل زد؛ افکارش همچون موریانه قصد خوردنِ مغزش را داشتند.

روشنا که وارد سالن شد، دورترین نقطه به مرد آشنا را برگزید و پشت میز ساکن شد. همه‌ی افراد با ولع مشغولِ صبحانه خوردن بودند، صدای خنده و شوخی‌شان در فضا پخش می‌شد اما یک پژواک بین آن‌ها از همه بلندتر بود.

لقمه‌ای در دهانش گذاشت و سوار بر بزاقِ دهان وارد معده کرد، موبایل را برداشت که توجه‌اش به پیامکی از جانب بامداد، حواسش را از محراب پرت کرد.

«از دیشب که آگهی زدم چند نفری زنگ زدن و امروز عصر میان برای مصاحبه، به محمدپناه هم خبر بده خوب نیست تنها باشی!»

استخدامِ درون یک کارخانه چه نیاز به مصاحبه داشت؟ نام محمدپناه به تنهایی برای خار کردن آن میزِ رنگی جلوی چشم‌هایش کافی بود، اشتهایش به درستی کور شد. در این شرایط و بلبشو، چگونه موضوع را با آن آدم بی‌ادب مطرح می‌کرد؟ دندان‌قروچه کرد و همان‌گونه‌که با چشم‌هایش برای مردی که ذره‌ای به او توجه نداشت، خط و نشان می‌کشید لب زد:

_ مردک متوهم، فکر کردی! همچین به پر و پات بپیچم بفهمی پیچیدن یعنی چی. تن ماهی خوردی فازِ کوسه برداشتی؟ زورت به زن رسیده؟ اگه من تورو پار….

با پریدن صدایی میانِ کلامش تازه به موقعیتش پی بُرد.

_ ببخشید؟

به خانمی که او را مخاطب قرار داده بود چشم دوخت؛ با آن نگاهِ کهربایی، کنجکاوانه روشنا را کاوش می‌کرد. لبخندی ژکوند تحولش داد و خویِ دیوانگی‌اش بیدار شد.

_ خدا ببخشه مادر، ما که بنده‌ی خداییم.

تبسمی شیرین به صورت دختر نشست، شکم برآمده و صورت پف‌کرده‌اش احتمال باردار بودنش را مطرح می‌کرد.

_ داشتین حرف می‌زدید فکر کردم با منید!

لحجه‌ی شیرینش توانست لبخند را بر لبان روشنا هم بنشاند. صندلی‌اش را کج کرد و به زن زل زد.

_ نه جانم، بارداری شما؟

می‌خواست بحث‌ را عوض کند تا آن‌نگاهِ متعجب از رویش برداشته شود، لابد به چشم زن دیوانه آمده بود که او را این‌گونه تماشا می‌کرد. دخترک که سؤالِ روشنا در گوشش انعکاس پیدا کرد، نیشخندی زد و دستی به شکم برآمده‌اش کشید.

_ کاش نبودم!

لحنش غباری از غم را در خود جای داده بود، روشنا هم که به قول خودش معروف به کنجکاوی و به قول بقیه فضول بود، دستش را زیر چانه گذاشت و موشکافانه، دختر مقابل را زیر نظر گرفت.

_ هی خانم جون! بیست و یک سالم بود خیرِ سرم عاشق شدم؛ جلوی همه براش ایستادم و باهاش ازدواج کردم، اون موقع هم کارگر بود. اوایل باهام خیلی خوب رفتار می‌کرد ولی اعتیاد ریشه‌ی زندگیمونو از جا کند! حتی خونه‌ای که با هزار زحمت خریده بودیم اون هم به قیمت نگرفتن جهیزیه و عروسی، در عرض یک شب از دستمون رفت. بدبخت شدیم!

آهی حسرت‌بار از گلویش به بیرون جست که برقی از ترحم را مهمانِ نگاهِ روشنا کرد. دختر سرش را پایین انداخت تا قطره‌ی اشک فرو ریخته از چشمانش، در دامِ دیده‌ی روشنا نیفتد.

_ بعدش هم مجبور شدیم بیایم این‌جا تا بتونه دو شیفت تو کارخونه‌ها کار کنه. من هم حماقت کردم و باردار شدم.

پارچه‌ی پیراهن ساحلیِ زرشکی‌اش را به بازی گرفت، جوان و ساده بود، شاید از روشنا سه، چهار سالی کم‌سن‌تر به نظر می‌آمد. همین‌که در دیدارِ اول زندگی‌اش را بر دایره ریخته بود این موضوع را ثابت کرد.

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت بیست و هفتم»

دستش را بر شانه‌ی دخترک قرار داد و آرام فشرد. دیگر برایش افرادی که مشغول جمع کردن ظرف‌ها بودند مهم نبود، حتی مهم نبود لقمه‌ای راحت از گلویش اجازه‌ی پایین رفتن نگرفته است؛ تنها کمی دلش می‌خواست مرهم این دختر، یا نه! بهتر است بگوید این مادر درد کشیده باشد.  

_ مهم اینه خدا برات یک دختر خوشگل گذاشته به جای مرهمِ تمام دردات!  

با عجله سرش را بالا آورد که حتی صدای شکسته شدن قلنجِ گردن هم به گوش رسید. ابهام و گنگی در نگاهش موج می‌زد اما گودال خیس حالا پر از علامت سؤال بود. لبخند روشنا جان گرفت و دستش را بر روی لپ‌های تپلی دختر قرار داد.  

_ خیلی تپل شدی، پس حدس زدم دختره! حس ششم من خیلی خوبه.  

و بعد دو ردیفِ دندان‌های سفیدش را به نمایش گذاشت، دخترک هم با خنده‌ای شیرین پاسخش را داد. روشنا در سخن گفتن پیش‌دستی کرد؛ همان‌گونه که از جایش برمی‌خاست دستش را به سوی زن دراز کرد.  

_ الان باید برم، ولی خوشحال می‌شم تا مادامی که این‌جا هستم، گه‌گاهی همدیگه رو ببینیم.  

دختر هم هن‌هن‌کنان از جایش برخاست که ممانعت روشنا را به دنبال داشت. هرچه او اصرار می‌کرد که بنشیند، به گوش دخترک نمی‌آمد. دست‌های تپلی‌اش را میان دست‌های گرم و کشیده‌ی روشنا گرفت و گفت:  

_ حتماً خانم جون؛ اسم من توسکاست، اسم شما چیه؟  

روشنا دستش را محکم فشرد که از زیر چشمی نگاهش به محراب افتاد. وقتی دید او برای خروج از سالن راسخ است، لبخندی سرسری به سوی توسکا پرتاب کرد و گفت:  

_ اسم منم روشناست؛ اتاق بیست و شیش، اگه خواستی گه‌گاهی که این‌جام بیا پیشم.  

با خداحافظی سرسری‌ای از توسکا دل کند. معلوم نبود که کی می‌توانست این کوسه رو ببندد. از لقبی که به او داده بود خنده‌اش گرفت اما همین که در راهرو به او رسید، خنده‌اش را خورد. ابروانش در آغوش هم رفتند و ردی از خود بر پیشانی روشنا به جای گذاشتند. در گوشه‌ای خلوت، محراب را خفت کرد و سد راهش شد.  

_ آقای محمدپناه، می‌تونیم صحبت کنیم؟  

محراب که انگار در دنیای خود سیر می‌کرد، از دید زدن موزاییک‌های رنگ‌ورو‌رفته‌ی راهرو دل کند و آرامی از کتونی‌های مشکی روشنا به بالا آورد؛ سرش را به چپ و راست چرخاند تا کمی موقعیتی که در آن حضور داشت را به خاطر بیاورد؛ با دیدن راهرویی که تعداد کمی آدم در آن جولان می‌دادند، ردِ نگاهش را به سوی روشنا برگرداند و آن دو چشم جسور و صد البته رنجور را دید. لب به سکوت گرفت تا ادامه دهد؛ حال که او راهِ بی‌ادبی را در پیش گرفته بود، ادب خرجش کردن چه فایده داشت؟  

روشنا هم که دید از دهان محراب سخنی خارج نمی‌شود کمی مضطرب شد. با قلاب کردن دست‌هایش در یکدیگر سعی داشت کمی از تنشِ درونی‌اش را کاهش دهد و نگذارد محراب متوجه‌ی لرزش واضح آن‌ها شود اما آن نگاهِ خیره، عقل کمش را هم به تاراج بُرد و باعث شد حرفی بزند که کاش لال می‌شد و به زبان نمی‌آورد.  

_ راستش من از دیشب متأسفانه آگهی زدم و آخرشب مشتری میاد، بعد من نمی‌دونم، باید تنها بمونم یا با شما بمونم.  

حتی یک صدم ثانیه هم بین کلماتش مکث نکرده بود و همین به مغزش اجازه‌ی تجزیه و تحلیل جمله‌اش را نداد. حتی سرش را هم بالا نکرد که نگاهِ مات و مبهوت محراب را ببیند. برای لحظه‌ای مغزش خفه‌اش بیدار شد و زیرلب جمله‌ی آخرش را تکرار کرد.  

_ باید تنها بمونم یا با شما بمونم؟  

سپس با چشم‌های از حدقه در آمده سرش را بالا کرد و به محراب زل زد. انگشت اشاره‌اش را به سوی او گرفت و تهدیدوار گفت:  

_ الان من چی گفتم؟  

یا باید خود را نشان می‌داد و این جمله را می‌گفت یا او را نشان می‌داد و به جای «من» از «تو» استفاده می‌کرد. اما در حال حاضر تنها یک چیز بود که در او به چشم می‌آمد، لپ‌های گل انداخته و چشم‌های دو دو زده! عقلی که کار کند انگار به مسافرت رفته بود.  

محراب از درون لپش را گاز گرفت تا قهقهه نزند، چنگی به موهایش زد و به صحنه‌ی بامزه‌ی به‌وجود آمده زل زد. روشنا که حسابی از کارهایش دستپاچه شده بود، انتهای لباسش را در چنگالش اسیر کرد و با مِن‌مِن، به اصطلاح سعی کرد جمله‌اش را درست کند.  

_ من منظورم… من… یعنی من منظورم این بود… باهم باشیم تو کارخونه… چون من تنهام… کارگرها میان… من هم با شما تو اتاق… باشیم تا بیان…  

پوفی از بین لب‌هایش خارج شد و در دل حسرت خورد که چرا مادرزاد، لال به دنیا نیامد.  

باید سردرِ آن دانشگاه که به او مدرک کارشناسی داده بود را تخته می‌گرفتند! هرچه حرف می‌زد همه‌چیز را سخت‌تر می‌کرد، انگار پانزده‌سالگی و حماقت‌هایش در جلوی دیده‌اش تداعی می‌شد. محراب که دست‌وپا‌شکسته حرف‌های روشنا را فهمیده بود، نفسی عمیق کشید و با صاف کردن گلویش، ریشه‌ی کلام را در دست گرفت تا گردنِ روشنا از فرط پایین رفتن، آرتروز نگیرد.  

_ باشه خانم، متوجه شدم!  

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • هاها 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و هشتم»

آرزو می‌کرد کاش زمین دهان باز کند و او را ببلعد؛ حتی نمی‌توانست یک ثانیه هم از خجالت در چشم‌های محراب چشم بدوزد. با شتاب، حالتی شبیه به دویدن گرفت و از آن مهلکه فرار کرد. تک‌خنده‌ای بر لب‌های محراب نشست و سرش را به چپ و راست تکان داد. قیافه‌ی خجول روشنا می‌توانست تا ماه‌ها موجبات خنده‌اش را فراهم کند. دستش را درون جیب‌هایش فرو کرد و به راه افتاد. باید هم به فکری برای کارکنان کارخانه می‌کرد و هم خاکی به سرش برای ملاقات امشب با شاه‌نشین‌ها می‌ریخت.

مهراد از احترام او نسبت به ماه بانو باخبر بود، پس طبق همیشه قصد داشت به واسطه‌ی آن زن، او را تحت کنترل بگیرد. باید به نحوی از آن جنجال خود را نجات می‌داد؛ هرجور که می‌شد!

****

جیغ‌جیغ بلند شده از پشت تلفن هم باعث نشد روشنا دهمین خمیازه‌اش را بی‌خیال شود. به پشتی صندلی تکیه زده بود و بی‌حوصله به صدای نازک و رومخ نیایش گوش سپرد.

_ واقعا این چرتی که گفتی راسته؟ احمقِ خدا، ارشد رو بی‌خیال شدی رفتی نونوایی باز کنی؟

نگاهِ هر از گاهی محراب به او، ناخودآگاه دستش را به سمت دکمه‌ی کم کردنِ صدای بغلِ موبایلش برد و چند بار دکمه را فشرد. در آن فضای تنگ اتاقِ به اصطلاح مدیریت، با آن اتفاقی که صبح رخ داده بود، لحظه‌ای قصد نداشت گاف جدیدی بدهد.

_ با توام!

با بلند شدن بانگ فریادِ نیایش به خودش آمد و به بالا پرید. اخمی بر ابروانش نشست و کلافه نالید:

_ دوساعته زنگ زدی، همین‌ها رو هی تکرار می‌کنی! صدبار گفتم من مدیر کارخونه‌ی کلوچه خرماییم نه نونوا!

پوزخند نشسته بر لب‌های محراب از چشمش دور نماند. چشم‌هایش معطوف مطالعه‌ی چیزی بود اما گوشش در حوالیِ روشنا سر می‌جنبید.

_ روشنا واقعا ان‌قدر عقل نداشتی و من نمی‌دونستم؟ خب حداقل می‌ذاشتی خبرِ مرگم از مسافرت برگردم بعد این‌جوری پات رو یکی بذاری این‌ورِ زندگی، یکی هم اون‌ور، قشنگ گند بزنی!

خنده‌ام گرفت؛ لحنِ آرامِ صدایش معلوم کرده بود که قطعا این وقتِ عصر شوهرش خانه است و نمی‌تواند جلوی او عفت کلام نداشته باشد. کش و قوسی از خستگی مفرط در اثر نشستن‌های متوالی به بدنش داد و لب زد:

_ حالا این‌ها رو ول کن! به جونِ عابس‌تون واقعا خستم!

این‌بار نوبت نیایش بود که از خنده غش کند، می‌دانست آن شوهر بدبختش، اگر در حوالی‌اش بود، از ضرباتِ دستش امان نداشت.

_ خدا لعنتت کنه؛ اشکم دراومد. مجید جان دلبندم اون عباسه! عابس چیه هی می‌بندی به ریشِ پسرخاله‌ی بدبخت من.

عباس، خواستگار پر و پا قرص روشنا بود؛ یک احمقی بدتر از خودش! هر روز صبح، جلوی درِ خانه‌شان بَس می‌نشست تا بلکه روشنا لحظه‌ای رد شود و او را تماشا کند. حال اگر سن داشت یک چیزی! پسرک پانزده‌ساله، پایش را در یک کفش کرده بود که یا روشنا یا هیچ‌کس!

_ تنها خواستگارمه خب!

ناخودآگاه، چشم‌هایش به سوی محراب کشیده شد، صفحه‌ی جدیدی از نوشته‌ی مقابلش را ورق می‌زد و بی‌خیال به نظر می‌آمد؛ انگار که چیزی نشنیده است.

_ دیشب خاله این‌جا بود، می‌گفت عباس رفته پیشِ دیاکو، دیاکو هم نامردی نکرده گفته تو شوهر کردی رفتی روستا زندگی کنی.

دلِ خوشی از دیاکو نداشت؛ به قولی، با او قهر بود. اما نتوانست شعف صدایش را بابت تصورِ قیافه‌ی عباس کنترل کند و با هیجان تکیه‌اش را از صندلی برداشت. صحبت با نیایش تمام خستگیِ مصاحبه‌ها را شسته و برده بود.

_ دروغ نگو! عباس چی گفت؟

محراب که تصور می‌کرد در دبیرستان دخترانه اسیر است، دستش را با کمی تندی بر میز کوبید که دخترک مقابلش چند متر از جا پرید. چشم‌هایِ روشنا به بالا آمد و ابتدا، متعجب او را نگاه کرد اما طولی نکشید که خشم در نگاهش جولان داد. برخلاف تصور محراب، صدایِ روشنا آرام شد و کم‌کم به پچ‌پچ بدل شد. با ورود نسیمِ آرامشِ نسبی در اتاق، نگاهش را دور تا دور گرداند تا کمی چشم‌هایش از خیره شدن‌های مداوم در امان باشد.

به جز میز خودش و میز روبه‌روی‌اش، چیزی در اتاق وجود نداشت که توجه‌اش را جلب کند. قرار بر این بود از فردا چند نفر برای دکور اتاق و سروسامان دادن کارخانه، به این‌جا بیایند. بر خلاف میلِ باطنی‌اش واقعا در این مکان اسیر شده بود. می‌توانست بی‌خیال شود و باز هم چمدان به دست برود و ماه‌ها بعد برگردد اما می‌دانست ماه بانو، با آن قلب بیمار از بی‌خبری او دیوانه می‌شود. اما با این ماندن، خود را مهره‌ی بازیِ مهراد می‌کرد؛ باید چه می‌کرد؟ مغزش با تمام قدرت بر سرش پتک می‌کوبید تا او را به خود بیاورد؛ اما تنها چیزی که عاید محراب می‌شد، سردردهای مستمر بود. شاه‌نشین‌ها را باید چه می‌کرد؟ ساعت نزدیک به هفت عصر بود و محراب با ظاهری خونسرد و باطنی ملتهب، از تفکرات ذهنی‌اش شانه خالی می‌کرد. امکان نداشت تن به خواسته‌ی مهراد دهد، حتی اگر مجبور می‌شد، اگر مجبور می‌شد…

حتی ایستادگی مقابل آن زن در تصوراتش هم غیرممکن بود؛ دلش را نداشت مقابل ماه بانو بایستد ولی اگر مجبور بود باید دلش می‌آمد!

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • هاها 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت بیست و نهم»

زمان از آن‌چه که فکرش را می‌کرد زودتر گذشت. مهراد چند بار تماس گرفت، اما او از جواب دادن سر باز زد. روشنا هم یک ساعتی از تماس آخرش می‌گذشت و برخلاف تصورش که فکر می‌کرد سرش خیلی شلوغ خواهد شد، مشغول بازی «کوییز آف کینگز» بود.

محراب که هر بار می‌خواست روی جملات انتهای کتابی که باید مطالعه می‌کرد، متمرکز شود، صدای ناهنجار موبایلش مانع می‌شد. کلافه، پُفی از بین لب‌هایش خارج شد و از روی صندلی چرخ‌دار مشکی‌اش برخاست. چنگی به کت اسپرت طوسی‌اش که حالا کمی چروکیده شده بود انداخت و خواست چیزی بگوید که صدای روشنا با هیجان و سرعت بلند شد:

-اون چیه که درازه، به مردا آویزونه، اولش هم…

هرچه به جلوتر می‌رفت، هیجان صدایش کمتر و اضطرابش بیشتر می‌شد. عرق سردی بر کمر محراب نشسته بود. فوراً از او رو برگرداند و نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد؛ تا به حال پیش نیامده بود جلوی یک دختر این‌گونه شرم کند.

روشنا جواب درست «کراوات» را از بین گزینه‌ها لمس کرد و ترجیح داد کلاً خفه شود. چرا وقتی سوالی را نخوانده بود، آن را بلند از این مرد می‌پرسید؟ چرا هرچه سوتی در عالم بود، جلوی این دیوانه می‌داد؟

- من میرم سمت ماشین؛ زود بیا برسونمت. سرم شلوغه.

بدون داشتن آینه هم می‌دانست چقدر در چهره‌اش شرم‌زدگی موج می‌زند. همین که محراب اتاق را ترک کرد و در را محکم به چارچوب کوبید، انگار اکسیژن به اتاق بازگشت. سرش را روی میز گذاشت و صدایی شبیه گریه درآورد:

- خدایا چرا هرچی سنگه مال پای لنگه؟ تو زندگیم ان‌قدر سوتی ندادم که امروز دادم.

یک‌هو به جای سابقش برگشت و با ذوق، دست‌هایش را بر هم کوباند:

- نکنه امروز، روز جهانی سوتیه؟

به ثانیه نکشید دوباره حالت گریه گرفت. خودش را به پشتی صندلی تکیه داد و شروع به کوباندن پاهایش بر زمین کرد:

- لطفاً لال شو روشنا، کلاً زبون نداشته باش، با ایما و اشاره صحبت کن!

سپس شبیه کسانی که به سلاخ‌خانه می‌روند، کیفش را برداشت و شروع به کشیدن پایش بر روی زمین کرد. کاش اصلاً زودتر لال می‌شد و به پدرش نمی‌گفت ماشین را ببرد! حداقل مجبور نبود، یک امروز، یک امروزِ لعنتی، آن‌قدر این مرد را ببیند.

از اتاق خارج شد و از سالن اصلی کارخانه با احتیاط رد شد که مبادا در این هاگیر واگیر گربه‌ای سد راهش شود. خود را به ماشین محراب رساند و خواست در عقب را باز کند که صحنه‌ای از رمان مورد علاقه‌اش جلوی چشمانش آمد:

- مگه من رانندتم که نشستی عقب؟ بیا جلو ببینم!

لبخندی که از یادآوری شخصیت دیکتاتورِ پسرِ رمان بر لب‌هایش نشست، که با بوق بلند و متعدد ماشین به کل فراموش شد. فوراً درِ عقب را باز کرد و نشست. می‌دانست کمی تابلوست که وقتی دیروز جلو نشسته، امروز عقب بنشیند، اما قصد داشت واکنش محراب را بابت این موضوع بسنجد. محراب که از آینه وسط، نشستن روشنا را دید، پا بر گاز فشرد و به راه افتاد. نمی‌خواست جمله‌اش را بگوید، اما می‌دانست به زبان نیاوردنش هم درست نیست! دست دست کردنش و نگاه‌های خیره‌اش طرحی از لبخند بر لبان روشنا نقاشی کرد. حال وقتش بود محراب کنار خیابان پارک کند و به او بگوید مگر راننده‌اش است؟ فوراً جایش را به جلو تغییر دهد.

- باید یک چیزی رو بگم.

روشنا که در دنیای خیالی خودش سیر می‌کرد، بدون این‌که به جمله محراب فکر کند یا از ادامه جمله مطلع شود، با عشوه خرکی گفت:

- باشه، میام جلو اشکال نداره!

برقی از بهت در چشم‌های محراب نشست. منظور دخترک را نفهمید، پس با گنگی گفت:

- یعنی چی؟

روشنا که حالا به خودش آمده بود، فوری لبخند مزخرف نشسته بر لبش را با صاف کردن گلویش جمع کرد و ابروهایش را در هم گره زد:

- اِهم، منظورم اینه که… اینه که… آها… داشتم با تلفنم صحبت می‌کردم، ایرپاد گوشم بود.

به وسیله ایرپادی که وجود نداشت، ادامه صحبتی که آن هم وجود نداشت را از سر گرفت:

- آره عسل جان، من با شما تماس می‌گیرم، جلو میفتم و کارهای استخدامی فامیلیتون رو انجام میدم.

روی واژه «جلو» تاکید کرد تا محراب قانع شود منظورش تنها روند کار را زودتر انجام دادن بود. محراب تنها سری تکان داد و به ادامه راه پرپیچ و خم در آن جاده‌های خراب پرداخت. مطمئن بود زمان تقسیم عقل، روشنا در سرویس بهداشتی به سر می‌برد. از دیوانگی او، کل چیزهایی که می‌خواست بگوید را فراموش کرد.

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • هاها 6
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی ام»

 

دیگر تا آخر مسیر نه روشنا جرئت داشت صدایش را بلند کند، نه محراب در تواناییِ عقلی روشنا می‌دید که حرفش را بفهمد. جلوی خوابگاه توقف کرد که صدای تشکر کردنِ آرام روشنا را شنید. دست روشنا به سمت دستگیره رفت؛ در آن تاریکی شب، حتی طی کردن ده متر راهِ ماشین تا خوابگاه برایش خوفناک بود. تعللش باعث شد محراب بتواند لب برای سخن گفتن باز کند:

-خانم شایگان؛ من امشب ممکنه دیروقت برگردم.

شانه‌های روشنا ناخواسته به بالا پرید؛ در چشم‌هایش یک جمله می‌درخشید:

«به من چه؟»

اما زبانش برای حرف زدن نمی‌چرخید. محراب که سکوتش را دید، خود ادامه‌ی رشته‌ی کلامش را در دست گرفت و همان‌گونه که بر فرمان مشکی ماشین ضرب می‌گرفت، گفت:

-چون این‌جا مکان امنی نیست، می‌گم که اگه خواستی مراعات کنی و درِ اتاقت رو قفل کنی!

یک‌نفس جملاتش را گفت و دست به سینه، از آینه‌ی وسطش چهره‌ی درهمِ روشنا را شکار کرد. حتی می‌توانست ردِ بسیار ناچیزی از پوزخند را ببیند، اما خودش را به ندیدن زد.

-الان شما نگران منی؟

این‌بار پوزخند واقعی و پررنگ، لب‌های محراب را اسیر کرد؛ نکند این دختر واقعاً فکر می‌کرد محراب عاشق چشم و ابرویش است؟ باید باز برایش تکرار می‌کرد؟

باز هم نگاهش سرد و کم‌سو شد، باز هم چشم از روشنا برداشت و به جاده‌ی بیکران و تاریک مقابلش زل زد:

-فقط برای قولی‌یه که مجبور شدم به پدرت بدم؛ عادت به بدقولی ندارم، حتی اگه از اون فرد نفرت داشته باشم!

صدایش هرچه می‌گذشت، تحلیل می‌رفت و ترسناک می‌شد. در آن تاریکی، روشنا آب دهانش را قورت داد و تنها سکوتی طولانی را به عنوان جواب در نظر گرفت. نمی‌دانست چرا در دل از این جواب راضی نبود و چرا اخم‌هایش آن‌قدر غلیظ درهم گره خورده بودند. دسته‌ی در را به سوی خودش کشید و از ماشین پیاده شد؛ سرش را به داخل خم کرد و با آشفتگی غرید:

-لطفا بی‌خیال حرف‌های پدرم شو! واقعاً نیاز نیست حتی اگه دوست نداری، به خاطر قولت به خوابگاه بیای! به‌هرحال شما نازپرورده‌ای! زندگی تو این‌جور جاها برای امثالِ منه، نه شما.

تنها واژه‌ای که بعد از آشفتگی می‌شد برای توصیفِ حالش در نظر گرفت، استهزا بود. حتی نگذاشت محراب جوابش را بدهد؛ در را با نهایت قدرت کوبید و دوید؛ آن‌قدر دوید که خود را درونِ اتاقش دید. خود را در آغوش تخت انداخت؛ قطره‌های اشک، پی‌در‌پی صورتش را داغ می‌کردند. نوک بینی و چشم‌هایش می‌سوخت، قلبش تندتر از همیشه می‌زد. می‌دانست واکنشش زیاد از حد بوده، می‌دانست که نباید برای این موضوعِ پیش‌پا‌افتاده این‌گونه زار بزند، می‌دانست آن مرد با هیچ قانونی وظیفه ندارد از او مراقبت کند، اما نمی‌دانست چطور می‌تواند جلوی این حال بد را بگیرد! انگار منشأ این حال، تنها امشب نبود! اصلاً به خودش لعنت فرستاد که چرا خانه‌ای اجاره یا رهن نکرد؟ چرا خواست این‌گونه سخت زندگی کند؟ چرا آن‌قدر احمق است؟ آن‌قدر هق زد که نفهمید کِی چشمه‌ی اشکش خشک شد. دیگر گریه نمی‌کرد، فقط گه‌گاهی صدای «هین»اش در اثر سکسکه، در اتاق می‌پیچید.

پاهایش را در بغل جمع کرده بود و چانه‌اش مهمانِ زانوانش بود؛ حتی در خود رمقی برای تعویض لباس نمی‌دید. صبح با خود عهد کرده بود وقتی به خوابگاه برگشت، حمام کند. قطعاً آب گرم می‌توانست التیام‌بخش حالش باشد؛ بر جایش دراز کشید و ساعدش را به پیشانی تکیه زد. فعلاً تنها قصدش خواب و استراحت بود؛ هرگاه خستگی از تنش ربوده شد به حمام رجوع می‌کرد. با این فکر به نرمی چشم‌هایش سنگین شد و به دنیای خواب سفر کرد.

محراب که از خستگی بر پایش بند نبود، ماشین را درون حیاطِ درندشتِ خانه‌شان پارک کرد و سرش را لحظه‌ای بر روی فرمان فشرد. ده بار تصمیم گرفت که بی‌خیال شود و نرود، اما هر ده بار منصرف شد. مشغله‌ی امروز، زنگ‌های مهراد، جیغ‌های روشنا، مهمانی امشب، همه و همه برایش فقط سردرد به همراه آورده بود؛ می‌دانست این سردردِ میگرنی ول‌کنش نیست. باید بالاخره تکلیف این موضوع را مشخص می‌کرد؛ مرگ یک‌بار، شیون هم یک‌بار!

خنده‌ای پر از استهزا لب‌هایش را در بر گرفت؛ باورش نمی‌شد شبیه دخترها امشب باید می‌رفت تا مجلس خواستگاری‌ای که خودش داماد آن است را به هم بزند و جواب رد را بر سرشان بکوباند.

بالاخره تردید را کنار گذاشت، درِ ماشین را باز کرد و با قدم‌های مقتدر، به سوی سالن خانه راهی شد. امشب همه چیز را تمام می‌کرد!

 

پله‌ها را یکی‌دوتا بالا رفت، نفسی گرفت و زنگ خانه را فشرد. دست راستش را بالا آورد و نگاهش را به ساعت اسیر شده دور دستش دوخت. نُه و بیست دقیقه شب را نشان می‌داد. به سرش زد امشب را در این خانه بماند، حداقل یک ساعت تا بیرون شهر راه در پیش داشت اگر می‌خواست بعد از این مهمانیِ مسخره به خوابگاه برود…

با باز شدن در، مغزش برای لحظه‌ای قفل کرد و ادامه‌ی حرف را به زبان نیاورد. با دیدن آن چشم‌های درشتِ میشی با مژه‌های سر به فلک کشیده، اخم‌هایش در هم رفت اما ردِ لبخند بر لبان او پررنگ‌تر شد.

-سلام عزیزم، تولدت مبارک!

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 4
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و یکم»

 

چشم‌هایش از آن صورت سبزه با لب‌های قلوه‌ای و موهای چتری مشکی دل کند و به سوی دستان لاغرِ برنزه‌اش کشیده شد. کیکی به شکل قلب در دستانش بود که یک شمع ساده‌ی طلایی زینت‌بخش آن شد. خودش را از جلوی در، با آن لباس کوتاه دکلته صورتی کنار کشید و با لبخندی پر از کرشمه به داخل اشاره کرد:
- بفرمایید داخل عزیزم.

مطیع وارد خانه شد. خانه در تاریکی نسبی فرو رفته بود؛ تنها شمع‌های روی میز، وظیفه‌ی روشن‌سازی را بر عهده داشتند. دورِ خود چرخید تا اثری از «مهراد»، «ماه بانو» یا «حامد شاه‌نشین و همسرش»بیابد. وقتی موفق نشد، عقب‌گرد کرد و به هانا، با آن آرایش دل‌فریبنده‌اش، خیره شد. هانا، خود را به شرمزدگی زد. اگر محراب جنس این دختر را نمی‌شناخت، قطعاً گولِ ظاهرِ معصومانه‌اش را می‌خورد، ولی فقط او می‌دانست چه عجوزه‌ای است!

- امشب را برای خودمون آماده کردم؛ به هر حال قراره ما ازدواج کنیم، بهتر نیست بیشتر با هم وقت بگذرونیم؟

پوزخندش کش آمد، تبدیل به لبخند شد، لبخندش هم امتداد پیدا کرد و به قهقهه تغییر شکل داد. هانا، مبهوت و دهان باز، به او خیره شد. دستش را مشت کرد و جلوی لبش قرار داد تا خنده‌ی ترسناکش را کنترل کند. هانا که از ترس نزدیک بود قالب تهی کند، با قدم‌های بلند خود را به محراب رساند و با دودلی نالید:
- حالت خوبه عشقم؟ آروم باش، توروخدا!

خنده‌اش رو به اتمام بود، تنها ردی غلیظ از پوزخند بر لبانش ماندگار شد. با قدم‌های کوتاه فاصله‌اش را با هانا کم کرد و از لای دندان‌هایش نعره زد:
- آها؛ اون‌وقت تو اومدی تا قبل ازدواج منو آروم کنی؟

برقِ هراس در چشم‌های درشت هانا نشست. با تته‌پته، همان‌گونه که پا به پای محراب خود را به عقب می‌کشید، بیان کرد:
- خب… خب… من گفتم… شب تولدت… کنار هم بمونیم. هین!

با برخوردش به دیوارِ سرد خانه، «هین»‌ای از لب‌هایش خارج شد؛ محراب دو دستش را حائل بدنِ هانا کرد و فریاد کشید:
- خب حالا پس چرا فرار می‌کنی؟ بیا با هم باشیم!

برقِ اشک نشسته در چشم‌های مشکی رنگ هانا، پوزخند را از لب‌های محراب دور کرد و به جایش لبخند نشاند. عجز این دختر به او جانی دوباره می‌بخشید. چهره‌ی تک‌دختر حامد شاه‌نشین، که از قضا ادعای عاشقی او را داشت، وقتی این‌گونه به عجز می‌افتاد، دیدنی بود!

همین که دستش را به سوی کمربندش برد، چشم‌های هانا روی هم فشرده و لب‌هایش از هم فاصله گرفت:
- نه، این‌جوری نه!

تندتند سرش را به چپ و راست تکان می‌داد. دستش را بر سینه‌ی ستبر محراب کوبید و با کمی لغزش او، از زیرِ دست‌هایش فرار کرد. حال که آزاد شده بود، قدرتِ بی‌پرواش زیاد شد.
- تو فکر کردی من چجور دختری‌ام؟ دختری که راحت در دسترسه؟ یا دختری که کمبودی داره که به سمت تو اومده؟ یا نه! فکر کردی از اونام که بدبخت بیچاره‌م و برای پول می‌خوامت؟

حال به جایِ خالیِ دختر، یعنی همان دیوار، خیره شده بود و از پشت، صدای لرزانش را می‌شنید. کمر راست کرد و به سوی او برگشت. دست به سینه شد تا قشنگ نمایش راه افتاده را تماشا کند. مطمئن بود کارگردان این نمایش کسی جز مهراد نمی‌توانست باشد!

هانا، با بغضی آشکار، دستش را به قفسه‌ی سینه‌اش کوباند و با لرزشِ لب‌ها و چانه‌اش سخن گفت:
- من فقط دوست دارم! گناهِ من جز دوست داشتنت چیه؟ چرا من رو نمی‌بینی؟ چرا عشق من به خودت رو نمی‌فهمی؟ من که چندین ساله منتظر یک نیم‌نگاه توام! دیگه باید چیکار کنم؟ ها؟

همان‌جا بر زمین سرد زانو زد. صدای هق‌هق در تمام خانه‌ی مسکوت شده می‌پیچید. قطعاً اگر بازیگری را به جای مربیگری انتخاب می‌کرد، جایزه‌ی اسکار می‌گرفت. صدای دست زدن محراب با صدای گریه‌اش درهم آمیخته شد. هانا با شنیدن صدای دست‌های او، به‌ناگاه در خاموشی فرو رفت و متحیر، سر بلند کرد. محراب همان‌گونه که کف می‌زد، با لودگی، جلوی پایش چمباتمه زد:
- اِ وای! دیدی چی‌شد؟ داشت فیلمنامه‌ی قشنگت باورش می‌شد، ها!

چانه‌ی هانا از بغض باز هم شروع به لرزش کرد. سرش از سنگینی چانه‌اش به سوی پایین خم شد؛ محراب با دو انگشت، زیر چانه‌اش زد و سرش را بالا آورد. دیگر نه اثری از تمسخر در نگاهش بود، نه پوزخندی بر لب داشت. تنها به آن دو چشمِ به‌ظاهر مظلوم که حال زیرشان کمی سیاه شده بود، خیره شد.
- ببین دختر خانم، قبلاً به عرضت رسوندم، من نه گول این بازی‌هاتو می‌خورم، نه با بدنت خر می‌شم. نعشت رو جمع کن، گورت رو از این خونه گم کن! به اون پدرِ عوضیت هم بفهمون خیلی بده که آدم برای رسیدن به اهدافش، دخترش رو اسباب‌بازی دست این و اون کنه!

قطره‌ای اشک لجوج از چشم چپش، مهمانِ گونه‌های رنگ پریده‌اش شد؛ دیگری اثری از آن رژگونه دلبرانه‌ی هلویی نبود. محراب سرش را با ضربه به عقب پرتاب کرد و از جایش برخاست. شقیقه‌ها و پسِ گردنش با بی‌رحمی نبض می‌زدند و تیر می‌کشیدند. ماندنش را در خانه جایز ندانست؛ به سمت در، گام‌های بلند و مقتدر برداشت که لحظه‌ی آخر، پژواکِ درهم و ناله‌مانندِ هانا در گوش‌هایش پیچید:
- خدا ازت نگذره! خدا لعنتت کنه، به روز سیاه بشینی الهی!

به محض خروج از خانه، دیگر نتوانست صدای جیغ‌های پی‌درپی هانا را که با مشت بر زمین ضربه می‌زد، بشنود. به سوی ماشین رفت و خودش را بر روی صندلیِ نرمش پرتاب کرد. آن‌قدر سرش درد می‌کرد که حتی لحظه‌ای نمی‌خواست به اتفاق امشب فکر کند. تقویم را از روی مانیتورِ وسطِ ماشینش لمس کرد. با دیدن بیست و نهم مرداد، آهی از میان لب‌هایش خارج شد. چقدر می‌شد آدم سرش شلوغ و فکرش درگیر باشد که تولدش را از یاد ببرد؟

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و دوم»

 

سوییچ ماشین را درون استارت چرخاند، با کلافگی چشم‌هایش را برهم فشرد و باز کرد. دنده عقب گرفت و بعد از دور زدن در حیاط طویل، از خانه خارج شد. باید به کرج می‌رفت و در خانه‌ی خودش استراحت می‌کرد، این تنها راهِ به‌دست آوردن آرامش از دست رفته‌اش بود. اگر هم لیلی او را بعد از آن کات وحشتناک قبول می‌کرد، عالی می‌شد! به ساعتی که نزدیک‌ها یازده را نشان می‌داد زل زد، تماس با او خالی از لطف که نبود، بود؟

روشنا که نیم ساعتی می‌شد از خواب دل کنده بود، دستش را به زیر سرش بُرد و صفحه‌ی اینستاگرامش را رفرش کرد. در اکسپلور برای خودش می‌چرخید تا دنیای بیرون را ببیند، حس پرنده‌ای را داشت که در قفس اسیر است. قبل از آن، پست‌های خود را رویت کرده بود، همان‌ها که با نیایش و جمعی دیگر از دوستان دانشگاهش به سفرِ مشهد رفته بودند؛ چقدر دلش برای بی‌دلیل و بیکار زندگی کردن تنگ شده بود! با تقه‌ای که به در خورد، اشک جوشیده شده در چشم‌هایش خشک شد، به جای آن اخم‌هایش درهم رفت و‌ گوشش تیز شد.

تق تق!

این بار مطمئن شد که صدایی از در اتاق شنیده شد. تا خواست از جا بلند شود، نوای نازک و ضعیف سد راهش شد:

-خانم جون بیداری؟

صدا به قدری آشنا بود که روشنا را مجبور به برخاستن کرد. پاچه‌ی بالا رفته شلواری که از عصری اسیرِ پاهایش بود را پایین داد و خود را به پشت درِ فلزی رساند.

-اِ وای، فکر کنم خوابه!

صدای دختر ناامید بود، او این صدای ناامید را می‌شناخت!

-کیه؟

صدای روشنا بلند و رسا بود، آن‌قدر که لازم نبود دختر مجدداً منتظر نوایش باشد. با هیجان، با صدایی که از پشت در سخت به گوش می‌رسید، گفت:

-توسکام خانم جون! می‌شه به دادم برسی؟

عجز صدای توسکا به روشنا این امکان را داد که قفل در را باز کند. همان ساحلی صبح را بر تن داشت، با شالی موهای آشفته‌اش را جمع کرده بود؛ چشم‌هایش از فرط گریه پف کرده بودند؛ حال برقی از شادی را در خود جای داده بودند.

-خانم جون، شوهرم! توروخدا به داد من و این بچه برس، من کسی رو ندارم کمکم کنه.

روشنا مات و مبهوت به او زل زد که این‌گونه دستش را گرفته بود و ضجه می‌زد. چشم‌هایش به سرعت خیس شدند و بارانی از اشک را بر لپ‌هایش جاری کردند.

صدای هق‌هقش، روشنا را از شوک خارج کرد، سرش را از در بیرون بُرد و راهرو را نظاره کرد. کک هم پر نمی‌زد! دستِ توسکا را گرفت و او را به داخل اتاقش کشاند:

-چی‌شده توسکا؟ ان‌قدر گریه نکن، بگو شوهرت چی‌شده؟

توسکا به انتهای شالش کمی از خیسی زیر چشمش را گرفت، دست‌های روشنا را مجدداً اسیر دست‌هایش کرد و با عجز نالید:

-بگو کمکم می‌کنی، بگو!

به درستی گیج شده بود. توسکا آن‌قدر شوکه بود که نمی‌توانست بر خود مسلط باشد و موضوع اصلی را شرح دهد. دستش را با شتاب از دست‌های سرد دخترک غم‌زده‌ی مقابلش بیرون کشید، بر شانه‌هایش گذاشت و تکاند.

-به خودت بیا و بگو چی‌شده!

لحن هشدارگونه‌ و تکان‌های مداومش توسکا را به خود آورد و با گریه شروع به توضیح دادن کرد:

-قرار بود امروز بره پشت سرویس بهداشتی از یک ساقی جدید مواد بگیره، الان ده ساعت می‌گذره و هنوز خبری ازش نیست. بهش گفتم نره، بهش گفتم به هرکی اعتماد نکنه.

توسکا دور خودش چرخ زد و ضربات پی‌در‌پی به رانش کوباند.

-خانم جون، اگه بلایی سرش آورده باشن چی؟ منِ حامله تک و تنها چجوری برم دنبالش بگردم؟ مگه این بچه چقدر برام جون گذاشته؟

روشنا هُل شده بود، نمی‌دانست باید چه واکنشی نشان دهد و چگونه توسکا را آرام کند، چطور می‌توانست به او قول دهد که کمکش می‌کند؟ از دست او چه کاری بر می‌آمد؟

-من چیکار می‌تونم برات کنم؟

 

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و سوم»

نمی‌دانست در نگاهِ توسکا چه بود که رعشه بر تنِ روشنا انداخت. قلبش کندتر از قبل شروع به تپیدن کرد؛ مطمئن بود اگر توسکا دهان باز می‌کرد، جوابی مثبت از او نمی‌شنید. امکان نداشت، تو این مکانِ بی‌در و پیکر، لحظه‌ای خودش را به خطر بیندازد.
- خانم جون، شما می‌تونی بری یک سر و گوشی آب بدی؟
خواسته‌اش از روشنا زیاد از حد نبود؟ باردار بود، درست! ولی فلج که نبود. قورت دادنِ آب دهانش از چشم‌های خمارِ توسکا دور نماند. با یادآوریِ سرویس بهداشتی مردانه که درست پشتش صحرایی بزرگ قرار داشت، لرز بر تنش جا خوش کرد.
- اما… من… آخه…
دستپاچه بودن و تردیدِ صدایش، باعثِ نشستنِ لبخندی تلخ بر لبانِ توسکا شد. سرش را به سمت پایین حواله کرد و زیر لب نالید:
- ببخشید مزاحمت شدم خانم جون، شبت بخیر!
سپس دست‌های روشنا که الان با یخ فرقی نداشت را رها کرد و پشت به او، به سمت در راه افتاد. روشنا شروع به تکان دادنِ پی‌درپی پاهایش کرد؛ دندان‌هایش را بر هم می‌کوباند و لبانش را بر هم می‌فشرد. عذابِ وجدان همچون عقربی در جای‌جای بدنش نیش می‌زد.
- پس بیا با هم بریم!
نجوایی که از دهانش خارج شده بود، شباهتی به صدای او نداشت. اضطراب و ترس در آن صدا به خوبی شنیده می‌شد؛ چیزی که روشنا خودش هم کمتر زمان‌هایی شاهدش بود. توسکا که انگار دنیا را تقدیمش کرده بودند، شبیه به پنگوئن راهِ رفته را برگشت و خود را در آغوشِ روشنا انداخت. پشت هم بوسه بارانش کرد و تشکر را سرلوحه‌ی جمله‌اش نمود:
- آی من به قربونت خانم جون، بریم توروخدا جون به لب شدم.
روشنا فوراً به سوی کمد کوچکِ گوشه‌ی اتاق دوید؛ لباس‌هایش را با پیراهنی نازک مشکی و شلوار جین ذغالی تعویض کرد. کلاهی لبه‌دار بر سرش گذاشت و رو به توسکایی که جلوی در از اضطراب ناخن‌هایش را می‌جوید، حرف زد:
- سرویس بهداشتی خطرناکه، تو تا یک جایی همراهم بیا، بعدش من خودم میرم ببینم چه خبره!
مغزش به او نهیب می‌زد؛ افکارِ آشفته‌اش چون سیلی بر صورتش می‌کوبید و هشدار می‌داد:

«معلومه داری چه غلطی می‌کنی؟ احمق به تو چه دایه عزیزتر از مادر شدی؟ این‌جا صاحب داره؟ بی‌در و پیکره! جونِ بابا و مامانت بیخیال شو، یک کلام بگو نمی‌تونم! نرو روشنا، نرو!»
اما روشنا برخلافِ صداهایِ در سرش، با عجله همراه توسکا از اتاق خارج شد. بی‌سروصدا از بین اتاق‌های انبوهِ راهرو می‌گذشتند؛ تنها صدایی که سکوتِ راهرو را می‌شکست، پژواکِ بالای کشیدنِ بینیِ توسکا بود.
سرویس بهداشتی در دورترین نقطه به خوابگاه قرار داشت؛ با اینکه قسمت زنانه حفاظت شده بود، روشنا هربار تا به آن‌جا برسد اشهدش را می‌خواند، چه برسد به سرویس مردانه که هیچ امنیتی در آن قابل رویت نبود. توسکا دستِ روشنا را در چنگش گرفت، طفلِ درون بطنش بی‌قراری می‌کرد، کل بدنش با عرقِ سرد پر شده بود، نفس هم نمی‌توانست بکشد از آن حجمِ استرسی که داشت. باهم از خوابگاه خارج شدند که زیرِ دلِ توسکا تیر کشید و لبش را با فشار گزید.
- آخ!
روشنا سریعاً به عقب برگشت و به زیرِ بازوی توسکا که حال بدنش حالتِ خمیدگی گرفته بود را چنگ زد. قلبش بسیار تند خود را به دیواره‌ی قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید، از استرس پاهایش هم شل شده بود.
- چی‌شده توسکا؟ نمی‌تونی راه بری؟
توسکا سرش را با درد به چپ و راست تکان داد. چاره‌ای نبود! توسکا را بر روی پله‌ی خوابگاه نشاند، روبه‌رویش زانو زد و به آرامی گفت:
- می‌تونی یکم این‌جا بشینی تا من برم و سریع برگردم؟
چشم‌های توسکا برای لحظه‌ای بسته شدند؛ پشت هم نفس می‌کشید تا راهِ تنفس باز شود. چنگی به بازوی روشنا کشید و با نهایتِ جانش لب زد:
- اسم شوهرم منوچهره! سی سالشه با موی کم‌پشت و قدی متوسط… لطفاً پیداش کن، خواهش می‌کنم!
این بار مصمم‌تر، لبخندی به رخسارِ رنگ‌پریده‌ی توسکا هدیه داد، از جایش بلند شد و به تنهایی به سوی سرویس قدم برداشت.
صدای زوزه‌ی گرگ و ناله‌ی حیوان‌های درنده‌ی دیگر از سرعتش کم می‌کرد. لباسش را در چنگ گرفته بود و از استرس لبش را با زبان تر می‌کرد.
- آقا منوچهر؟
خودش هم صدای ضعیفش را نمی‌شنید، چه برسد منوچهر نامی که صدایش می‌کرد. عجیب بود که حتی یک نفر هم در ساختمان یا اطراف ساختمان وجود نداشت. از سرویس بهداشتی مردانه به سرویس زنانه دید داشت، حتی آن‌جا هم خبری از آدمیزاد نبود. همه‌جا در سکون و تاریکی غرق شد؛ تنها برقِ حاضر در آن مکان، برقِ دیده‌ی پر از ترسِ روشنا بود.
تا خواست قدمی به سوی دربِ ورود به درون سرویس بهداشتی آقایان بردارد، دستی جلوی دهانش فشرده شد و از پشت او را در آغوش گرفت.

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و چهارم»

 

چشم‌هایش از تعجب گِرد شده بود. اولین چیزی که توجه‌اش را جلب کرد، بوی گند الکل بود. لب‌های مرد گوشش را به بازی گرفته بودند. تکان‌های پی‌درپی می‌خورد و صداهایی نامفهوم از حلقش خارج می‌شد. برای رهایی تقلا می‌کرد. آن‌قدر فردِ پشت سرش تنومند بود که نتوانست ذره‌ای خودش را از حصار به وجود آمده خلاص کند. دست آزاد مرد به نرمی به پایین آمد که باعث یخ بستن بدنِ روشنا شد. جان از تنش رفت و چشم‌هایش را محکم به هم فشرد.

- چقدر خوشگلی!

بوی بد‌ دهانش دل و روده‌‌اش را بهم ریخت؛ می‌خواست همان‌جا اوق بزند و بالا بیاورد. با همان صدایِ نکره‌ و لحنی خمار، نالید:

- این‌جا کسی نیست. اگه بخوای اذیت کنی همین‌جا خلاصت می‌کنم! بزار خوش بگذرونیم.

قطرات اشک بر روی صورتش نشستند. قلبش از تندی اولیِ خارج شده بود و حال به کندی می‌زد. از خدا مرگش را می‌خواست! لعنت می‌فرستاد به خودش، به توسکا، به محبت مسخره‌اش. اگر این مرد امشب او را از آن خودش می‌کرد، قطعاً قبل از سپیده دم خودش را به دار می‌آویخت. دست از تقلا برنمی‌داشت؛ با این‌که می‌دانست بی‌فایده است، نمی‌توانست خودش را به راحتی به مردک تسلیم  کند.

- اَه چقدر وول می‌خوری؛ بزار باهات بازی کنم!
- بیا با من بازی کن، قول میدم وول نخورم.

صدایی که از پشت سر بلند شده بود، مرد را ترساند، اما خونسردیِ ظاهری‌اش را حفظ کرد. همون‌طور که روشنا را در آغوش داشت، چاقویی از جیبش درآورد و زیر گلوی روشنا نگه داشت. با جسارت به سوی صدا برگشت و به آن چهره که در آن تاریکی هویتش مشخص نبود، زل زد. روشنا با چشم به ناجی‌اش التماس می‌کرد که او را نجات دهد. مردک که انگار زنش را در آغوش گرفته، سرش را با غرور بالا آورد و با صدایی خمار غرید:

- زکی؛ توروسننه عمو؟ بزن به چاک تا برات شر نکردم.

با آن ظاهر لاغر مُردنی‌اش، آن هیکل ورزشکاری و نیرومند را تهدید می‌کرد؛ جالب بود! دست ناجی به درون جیبش کشیده شد، با اخم‌هایی که نمی‌دانست علت جمع شدنشان چیست، از لای دندان، طغیان کرد:

- مگه دنبال بازی نبودی؟ می‌خوام بازی یادت بدم.

روشنا آن‌قدر شوک شده بود که دیگر تقلا نمی‌کرد. تمام وجودش گوش و چشم شده بود تا بفهمد چه بلایی قرار بود امشب، در این تاریکی و جهنمی هوا، بر سرش نازل شود. مرد شیر شده بود؛ البته بهتر است گفته می‌شد، چاقوی درونِ دست‌هایش او را شیر کرده بود. هرچه که بود، این جسارت، جانِ روشنا را از درون متلاشی می‌کرد.

- بیا برو حاجی، برای خودت داستان نکن! جنس مفت گیرم اومده می‌خوام باهاش بازی کنم یا بدمش بالا، به خودم مربوطه.

از این‌که دختر را «جنس» خطاب کرده بود، خون، خونِ روشنا را می‌خورد، اما در موقعیتی نبود که بتواند بلبل‌زبانی کند. ناجی، قدمی به سوی مرد برداشت که حال پوزخند رویِ لب‌هایش قابل رویت شد. با هر قدمی که او برمی‌داشت، مرد به کشیدن روشنا به عقب می‌رفت.

- نیا جلو! به‌علی، چاقومو می‌کنم تو شکمش، صدای سگ بده نه به تو برسه نه به من!

اما ناجی انگار کر شده بود. چشمانش در سرخیِ خون غرق بود، با نجوایی آرام که شباهت عجیبی به آرامش قبل طوفان داشت تهدید کرد:

- تا سه می‌شمرم؛ فقط تا سه!

صدایش حال آشنا به نظر می‌رسید، اما روشنا مجال نداشت که به صدای ناجی فکر کند. فریادِ سهمگینش، روشنا که هیچ! حتی حیوانات درنده‌ی اطراف را هم از جا پراند:

- یک!

لرزی به تن مرد نشست؛ انگار حال کمی بادِ کله‌اش خالی شده بود. دوستانش هم امشب این محل را برای شکار او تخلیه کرده بودند. نمی‌توانست به تنهایی در برابر مردی که از او بلند تر و قوی تر بود بجنگد.

- دو!

رعشه بر تمام عضلات روشنا نشست؛ حتی لحظه‌ای لرزش کم نمی‌شد. وسط تابستان انگار سرمای سیبری را به او بخشیده بودند. آن‌قدر گریه کرده بود چشم هایش تار می‌دید.

قبل از آن‌که عدد سه از دهان ناجی خارج شود، صدای راه رفتن کسی از پشت سرِ روشنا آن مردِ عوضی، حواسِ نداشته‌اش را پرت کرد. همین غفلت برای حمله‌ی ناجی به سوی او و پرت کردن چاقو به گوشه‌ای از دیوار سرویس بهداشتی کافی بود. روشنا بدن نیمه‌جانش را به سختی به درختِ کنارِ سرویس بهداشتی رساند و پشت آن پنهان شد. هق‌هقش با دیدن ناجی‌ که بر روی مرد دراز کشیده نشسته بود و با مشت او را مهمان می‌کرد، بیشتر شد. سروصدای به وجود آمده، همه جا را روشن کرد. حال لامپ هایی که در خاموشی فرو رفته بودند می‌درخشیدند. نگهبان و چندین کارگر که از سروصدا به بیرون آمده بودند، به سوی میدان جنگ دویدند. این آخرین تصویری بود که جلوی دیده‌ی غبارگرفته‌ی روشنا نقش بست، پس از آن دیگر هیچ نفهمید.

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و پنجم»

صدای همهمه‌ای در اطراف، او را به هوشیاری می‌کشاند. درست و واضح نمی‌شنید، اما می‌فهمید که دعوایی در جریان است و صداها از حد معمول بلندترند. سعی کرد لای یک چشمش را باز کند، اما پلک‌هایش یاری نمی‌کردند؛ حس می‌کرد وزنه‌ای سنگین بر تنِ بی‌جانش افتاده است. سرش چنان تیر می‌کشید که انگار با پتکی بر آن کوبیده باشند.

بالاخره با کلنجارهای مداوم، توانست چشمان تارش را باز کند. بویِ تندِ الکل، حدسش را تأیید کرد: بیمارستان. اتاقی پر از تخت‌های کنار هم و پرده‌های سفید که حسِ تهوع را در او تشدید می‌کرد. از کودکی از فضای خفقان‌آورِ بیمارستان متنفر بود.

صدای خشمگینِ بامداد در اتاق پیچید:

-مرتیکه! اگه اون آدمِ خداشناس نمی‌رسید، این دختر الان به جای بیمارستان باید تو پزشکی قانونی بود! مگه اون خراب‌شده دوربین و نگهبان نداره؟ مگه پارکه که محلِ جولانِ موادفروش‌ها و اراذل باشه؟

روشنا دیگر به مکان اهمیتی نمی‌داد. دست راستش را به سوی پرده بُرد و آن را تا نیمه کنار زد. با دیدنِ دو مرد که رو در روی هم ایستاده بودند، ابروهایش از تعجب بالا پرید. بامداد با دیدنِ چشمانِ خرمایی و بی‌حالِ روشنا، بیخیالِ آن مرد شد و با عجله به سویش آمد:

-بیدار شدی؟ خوبی؟ درد که نداری؟

به جز سرش، در جای دیگر دردِ چندانی حس نمی‌کرد. لب‌های خشکیده‌اش را با زحمت تر کرد و با صدایی ضعیف پرسید:

-خوبم… چه اتفاقی افتاده؟ من چرا اینجام؟

مردی که مخاطبِ خشمِ بامداد بود، نزدیک‌تر شد. چهره‌اش برای روشنا آشنا بود. با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت:

-خانم، من رو ببخشید، مقصرِ اصلی من بودم که شما به اون وضع افتادید… اون مرد رو تحویل پلیس دادیم.

روشنا گیج بود و هنوز علت دقیقِ حضورش در بیمارستان را درک نمی‌کرد که با جمله‌ی مرد، سیلِ خاطراتِ بر سَرش هجوم آورد. اشک در چشمانش حلقه زد، که فریاد نیمه‌بلند بامداد، اجازه‌ی ریزشَش را نداد:

-به هر حال من از اون خوابگاهِ بی‌دروپیکرتون شکایت می‌کنم؛ نمی‌ذارم دیگه هیچ دختری قربانی بشه.

رنگ از رخسارِ مرد پرید. دستِ بامداد را با دست‌های زبر و آفتاب‌سوخته‌اش گرفت و نالید:

-آقا خواهش می‌کنم! به‌خدا اولین بار بود! ما همه‌ی افراد رو با استعلامِ عدمِ سوءپیشینه قبول می‌کنیم… توروخدا نونِ چندین نفر رو آجر نکنید.

اصلاً التماس‌های مرد برای روشنا مهم نبود؛ فقط می‌خواست بداند آیا بامداد این خبرِ شوم را به خانواده‌اش رسانده یا نه؟ لابد رسانده بود؛ مگر بامداد نخود در دهانش خیس می‌خورد؟

-فعلاً برو تنهامون بذار؛ بعداً درباره‌اش حرف می‌زنیم.

مرد با نگاهی ملتمسانه روشنا را از نظر گذراند و با سری پایین‌افتاده، اتاق را ترک کرد. بامداد بی‌وقفه غر می‌زد:

-من اون خوابگاه رو آتیش می‌زنم! با خاک یکسانش می‌کنم. مردکِ بی‌همه‌چیز برگشته میگه «اتفاقیه که افتاده!» آخه عوضی، اگه برای خواهر و مادرِ خودت هم بود همین رو می‌گفتی؟

بامداد پشت هم ناسزا می‌گفت، اما فکرِ روشنا جای دیگری بود. چه بلایی نزدیک بود سرش بیاید! اگر آن آدمِ غریبه سر نمی‌رسید، چه می‌شد؟ آیا می‌توانست با آن ننگ زندگی کند؟ آن مردِ ناجی که بود؟ اگر او نمی‌رسید، اگر نمی‌رسید… این جمله بار ها در ذهنش تداعی شد؛ تا جایی که پلک‌هایش روی هم افتاد و از ترس فشرده شد.

 صورتِ بامداد از غیرت سرخ شده و مشتش گره خورده بود. اگر قبل از پلیس‌ها سر می‌رسید، قطعاً آن مردک را زنده نمی‌گذاشت.

-تو از کجا فهمیدی؟

صدایِ خفه‌ی روشنا، شدتِ خشمِ بامداد را کم کرد. با لبخندی کج که معلوم بود چقدر تلاش کرده تا برای دلداریِ روشنا روی لبش بنشاند، گفت:

-هیچی، زنگ زدم به گوشیت. یه خانمی برداشت و گفت روشنا حالش بده… من هم گفتم تا کار از کار نگذشته برم بهش یاد بدم اشهد خوندن برای کِیه!

حتی آن کج‌خند هم نتوانست لب‌های روشنا را باز کند. بامداد چه می‌دانست او آن شب چه کابوسی را تجربه کرده است؟

-نمی‌دونم اسمش سرو بود؟ کاج بود؟ خدایا… اسمش چی بود؟

بامداد چشمانش را برای یادآوری چرخاند. لحنِ جستجوگرش برای لحظه‌ای لبخندِ کمرنگی بر لب‌های روشنا نشاند.

-آها… صنوبر! نه، نه… توسکا.

با بالا آمدنِ سرِ بامداد، لبخندِ روشنا هم محو شد. روشنا دستش را به سرِ دردناکش کشید و با زبریِ بانداژ مواجه شد. بامداد پیش‌دستی کرد و با غمی نهفته در صدایش گفت:

-وقتی افتادی، سرت خورد به تنه درخت. خداروشکر ضربه خیلی سنگین نبود.

 

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و ششم»

 

بغض به گلویش چنگ انداخت؛ چه بلایی مانده بود که در این شب نحس بر او نازل نشده باشد؟ لرز چانه‌اش را که از فرط بغض پیاپی می‌لرزید، به سختی کنترل کرد و با صدایی مملو از غم نالید:

- خانوادم می‌دونن؟
دست بامداد به سوی سرش کشیده شد و به نرمی، روی بانداژ را نوازش کرد.
- نه، این وقت شب نمی‌خواستم سکته‌شون بدم.
مگر ساعت چند بود؟ چشم گرداند تا ببیند در چه زمانی از روز قرار دارد؛ ساعتِ سه بامداد دهان‌کجی بدی نثارش کرد.
- کی نجاتم داد؟
دست‌های بامداد از حرکت ایستاد، اخم کمرنگی بر پیشانی‌اش رد انداخت. به پشتیِ صندلی آبی رنگِ پلاستیکی تکیه زد و گفت:
- چه فرقی می‌کنه؟ فکر کن من!
به سرمش که آخرین قطرات را به سرعت به رگ‌هایش وارد می‌کرد، زل زد و بی‌رمق نالید:
- می‌خوام بدونم!
اصرارِ روشنا برای بامداد خوشایند نبود؛ نمی‌خواست به او بگوید که ناجی‌اش چه کسی است. همین که روشنا را زمان بیهوش شدن در بغلِ آن مردک دید، کافی بود!
- سرمت داره تموم می‌شه؛ میرم پرستار رو صدا کنم.
با همین جمله، خود را از نگاهِ موشکافانه‌ی روشنا نجات داد و اتاق را برای فرار ترک کرد.
آمدن پرستار زیاد طاقت‌فرسا نبود؛ رگ دستش از اسارت سرم رها شد، پرستار پنبه را با چسب سفت کرد و با نجوایی خواب‌آلود و خسته گفت:
- فشار بده کبود نشه!
سپس بی‌کلام، او نیز روشنا را تنها گذاشت. بامداد کتفش را گرفت تا از تخت آویزان شود، دمپایی‌های بیمارستان را جلوی پایش جفت کرد و گفت:
- امشب بیا بریم خونه‌ی من، تا فردا با پدرت صحبت کنم و یک فکری براش بکنیم.
پاهایی که به سوی دمپایی می‌لغزیدند، از حرکت ایستادند. سرش را چنان محکم بلند کرد که صدای شکستن مهره‌هایش را شنید:
- من هیچ‌جا نمیام! من رو ببر خوابگاه.
این‌بار ابروهای بامداد، واضحاً اخم را تداعی کرد، لبش را با حرص برهم فشرد تا دهانش بی‌اجازه، بد و بیراه از خود خارج نکنند.
- تو غلط کردی! آره میذارم برگردی تو اون خراب شده، حتما!
سپس شبیه کسانی که با خود حرف می‌زنند، جلوی پایش خم شد و دمپایی را در آن جفت پا وارد کرد:
- بیست و سه سالشه؛ اندازه یک بچه‌ی پنج ساله عقل تو کلش نداره!
برخلاف تصور بامداد که فکر می‌کرد دختر متمرکز روبه‌روی‌اش تحت تاثیر قرار گرفته، مغز روشنا، درگیر این شد که چقدر جمله‌ی بامداد برایش آشنا بود.
- تو قبلاً هم این رو گفته بودی؟ چقدر مگه کم عقلم که چند بار انگار شنیدم این جمله رو؟
از جایش بلند شد و قبل از آن‌که از دهانِ نیمه‌باز بامداد چیزی بشنود، فشاری به گلو وارد کرد و تلخ شد:
- به هر حال چه پنج سالم باشه چه بیست و سه سال، قرار نیست تو برام تصمیم بگیری! اختیارم هر وقت دست تو بود اظهار نظر کن.
خودش هم می‌دانست جواب بامداد که او را در این مکان خفقان‌آور تنها نگذاشته بود، نمی‌توانست این باشد اما چه می‌شد کرد، حرف را بدون مزه کردن به زبان آورده بود. این‌بار دیگر می‌شد راحت برق تعجب و بهت را از نگاهِ بامداد خواند. روشنا از او رو برگرداند و لحظه‌ی آخر، قبل از خروجش از اتاق لب زد:
- ممنون بابت کمکت پسرعمو! اگه کمی حق خواهری گردنت دارم لطفاً این قضیه رو به خانوادم گزارش نکن. خودم می‌تونم از پسِ خودم بر بیام، اون یک اشتباه بود قرار نیست همیشه تکرار شه.
سپس رفت و شل شدن پاهای بامداد را ندید، رفت و ندید که چگونه بامداد چنگی به قلبش انداخت و در سکوت روی تخت نشست. اما بامداد که مثل او بی‌معرفت نبود، بود؟ تکه‌های قلبش را جمع کرد و با تمام قوا از جا برخاست. پشت روشنا دوید تا بتواند مسیرش را قطع کند، که همین هم شد! دست روشنا از پشت اسیر دستش شد:
- وایسا، حداقل میرسونمت!
صدایش سرد بود، آن‌قدر سرد که رعشه بر تن روشنا انداخت. می‌دانست لجبازی آن هم این وقت شب و با آن مسیر بد ترکیب خوابگاه، بی‌عقلی است. به اجبار، سری تکان داد و پشت بامداد به سوی ماشینش قدم برداشت. 

 

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و هفتم»

 

سر لیلی بر بازوی برهنه‌ی محراب نشست. سردرد امانِ این مرد را بُریده بود؛ هرچه قرص و مسکن در خانه داشت بی‌وقفه قورت داد، ولی دریغ از ذره‌ای تأثیر که دردش را تسکین دهد. دستِ کشیده‌ی زنِ مقابلش به سوی موهای پریشان و مواجش روانه شد و آن‌ها را به بازی گرفت:

-عزیزم، می‌خوای سرت رو “بوج بوجی” کنم خوب شه؟

سردردش با انتهای جمله‌ی لیلی تشدید شد. آخر مگر می‌شد یک آدم آن‌قدر چندش باشد؟ چرا فکر می‌کرد اگر برخی کلمات را کودکانه تلفظ کند، دلِ او را می‌برد؟

-هزار بار گفتم حداقل جلوی من این شکلی صحبت نکن!

لیلی بیخیال، دستش را پایین آورد و بر روی بدنِ محراب خط‌هایی فرضی کشید.

-چون دوست دارم جلوت بچه می‌شم، مگه با همه این شکلی حرف می‌زنم، نانا؟

پس از پایان جمله، با لوندی، خود را در آغوش محراب جا داد و این بار نوبت زیر گلویش بود که با دست‌های لیلی شکار شود. «نانا» گفتن‌هایش بدتر از «بوج بوجی» بر مغزش خط می‌انداخت؛ لیلی برایش ابزاری بیش نبود که گاهاً این ابزار اذیت می‌کرد و در محراب، میل به دور انداختنش را به وجود می‌آورد. به نظر او هر دختری که به راحتی به حریم یک مرد نفوذ می‌کند، ابزار است؛ خودش خواسته که ابزار باشد! ناخواسته چهره‌ی دختری ترسیده جلوی دیده‌اش را گرفت. دختری که امشب در مقابل نگاهش، با آن چشم‌های خرماییِ خیس، التماس می‌کرد تا دختر بودنش را حفظ کند، تا شأن و منزلت داشته باشد. برای لحظه‌ای، جای آن دختر، لیلی را با آن چشمان دریده و موهای رنگ و مش شده‌اش تصور کرد؛ آیا برای او هم این‌گونه شرافت و عفت اهمیت داشت؟ ناخواسته پوزخندی غلیظ زد و با صدایی بلند که به گوشِ فردی که درونِ مغزش سوال کرده بود، برسد گفت:

-نه!

دست لیلی از حرکت ایستاد. تاپِ مشکیِ نشسته بر تنش را به پایین کشید، همان‌گونه‌که از بالا چهره‌ی بی‌جان محراب را نظاره می‌کرد، لب زد:

-چی نه، عشقم؟

پریشان، لیلی را از آغوشش بیرون راند. از این‌که خواست امشب را با او سپری کند، پشیمان بود. از دست وراجی‌های این دختر، نه‌تنها آرامش نمی‌گرفت بلکه سرش بیشتر از قبل اذیتش می‌کرد.

-انقدر بهم نچسب.

لیلی که از رفتارهای ضد و نقیض محراب، کفرش درآمده بود، بر تشک نرم تخت چهارزانو نشست و غرید:

-می‌شه بگی چه مرگته؟ زنگ زدی ساعت دو شب من رو از خونه کشوندی بیرون که این‌جوری رفتار کنی؟ مگه دیوونه‌ای؟ کم از دستت کشیدم؟ لیاقت من رو نداری. بچه‌ای که بی‌مادر بزرگ شه چی می‌دونه از مهر و محبت!

لیلی که تازه فهمیده بود در عصبانیت چه بر زبانش آورده، فوراً هردو دستش را جلوی لب‌ش گرفت و «هین»ای کشید. همین جمله کافی بود؛ تنها چیزی که می‌توانست خشم کنترل شده‌ی محراب را از کنترل خارج کند. نیم‌خیز شد و با چشمانی خون نشسته لب زد:

-چه زری زدی؟

اما دیگر برای پشیمانی دیر بود! لیلی با ترس کمی عقب رفت و با لکنت گفت:

-من… را… راستش… من…

طولی نکشید که محراب شانه‌های لیلی را اسیر دستان نیرومندش کرد. توان حرف زدن از دخترک سلب شد؛ آن‌قدر ترسیده بود که نمی‌توانست هوا را به دهانش وارد کند و نفس بکشد.

-بگو؛ زری که زدی رو دوباره بگو!

فریادش چهار ستون اتاق را لرزاند؛ حتی کشوی کنار تخت و کمد مقابلش از آن صدای بلند خوف کردند.

چه برسد که لیلی که پرده‌های گوشش پاره شده بود، اشک درون چشم‌هایش جوشید. هرچه تلاش کرد حرف بزند و خودش را تبرئه کند، بی‌فایده بود. صاحب آن چشم‌های به خون نشسته، آن لب‌های کبود و آن صورت سرخ شده، چیزی که لیلی می‌خواست بگوید را نمی‌شنید!

-ببین؛ تو فکر کردی کی هستی، ها؟ تو مادر داری که گذاشته سه شب رو تخت من باشی؟ زر بزن! مامانت می‌دونه کجایی و برای چی اومدی؟

اشک بر گونه‌های لیلی روانه شد؛ محراب با اتمام هر جمله، او را چنان تکان می‌داد که صدای جیرجیر تخت ریتم جملاتش می‌شد. از عصبانیت تمام اعضای بدنش می‌لرزید. لیلی دستش را جلوی صورتش گذاشت و به هق‌هق افتاد.

-تو… اجازه نداری… با من… اینجوری… حرف بزنی! تو خودت…مگه…کی‌ هستی؟

نیشخندش آن‌قدر صدادار و غلیظ بود که خودش هم از اینکه لبش می‌توانست آن‌قدر منعطف شود، تعجب کرد. بیخیالِ شانه‌های لیلی شد، از تخت به پایین آمد، مانتو و شلوارِ لیلی را برداشت و به سمتش پرت کرد.

-بپوش زودتر گورت رو از خونه‌ی من گم کن، من حداقل آدمَم! اشتباهم این بود، فکر کردم توهم آدمی!

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • متعجب 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت سی و هشتم»

لیلی با فس‌فس و گریه، لباس‌هایش را بر تن کرد و لحظه‌ی خروج، در چارچوب در ایستاد، پلک‌هایش را با نفرت به سوی محراب فرستاد و با صدایی خش‌دار نالید:

-ازت متنفرم!

نگذاشت سخنی از لب‌های محراب خارج شود و با هق‌هق، به سوی درِ اصلی خانه دوید و از آن بیرون زد. نیشخندی لب‌های محراب را تسخیر کرد؛ امشب قید دو دختر را زده بود، حال چقدر حسِ سبک‌بالی داشت. بر تختِ دونفره‌اش دراز کشید و مچِ دستش را بر پیشانی‌اش قرار داد. از این پهلو به آن پهلو، شاید یک ساعت، شاید هم دو ساعت، هرچه کرد خوابش نبرد. آفتاب از پشتِ پرده‌ی سفیدرنگِ اتاق به داخل می‌تابید و طنین می‌داد که صبح از راه رسیده است؛ صبحِ همین شبی که آرزو می‌کرد تمام شود.

روشنا برای چندمین بار، شماره‌ی بامداد را از حفظ گرفت؛ اما باز هم با همان جمله‌ی اولیه مواجه شد:

«دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد.»

از دیشب که او را به خوابگاه رسانده بود، دیگر از او خبر نداشت؛ ترسش از این بود که بامداد، راهِ بیمارستان تا خوابگاه را کلامی بر لب نیاورد. از قهرِ او می‌ترسید، می‌دانست که این برادرِ بی‌اعصابش تا چه اندازه کینه به دل می‌گیرد. به ساعت موبایلش نگاهی انداخت؛ هشت صبح می‌توانست دلیلی بر جواب ندادن‌های مداوم بامداد باشد، حتماً که علتش قهر نبود! شاید خواب بود. با همین افکار، لبخندی استرسی بر لبش کاشت که نوای پیامک موبایلش در اتاق پیچید:

«پنج دقیقه دیگه می‌رسم جلوی در، اگه بودی باهم می‌ریم کارخونه، نبودی پیاده بیا…»

آن سه‌نقطه‌ی آخر جمله را فحش در نظر گرفت و خودش در جواب آن شروع به فحش دادن کرد:

-مرتیکه‌ی شل‌مغز، ریشه‌ی هویج خاصیت داره که تو نداری! من چجوری پنج دقیقه‌ای آماده شم؟ دیشب به سختی از یک بی‌عفتی جونِ سالم به در بُردم، الان باید یکی به من کولی بده، اون‌وقت تو…

با صدای زنگ موبایل از جا پرید و حرفش در دهان خشکیده شد؛ شبیه کسی که وسط دزدی مچش را گرفته باشند، آب دهانش را قورت داد و به صفحه‌ی نمایشگر زل زد. با دیدن اسمِ مادر با قلبِ قرمز که بر صفحه چشمک می‌زد، نفسی راحت کشید و تماس را برقرار کرد:

-سلام بر مادرِ عزیزتر از جانم.

از آن سمتِ خط صدای خش‌خش آمد و بعد صدای پر از تمسخرِ دیاکو بلند شد:

-دستمال لازم شدی باز؟

اخم بر چهره‌ی روشنا نقش بست، با حرص از لای دندان‌های کلیدشده‌اش لب زد:

-تو مگه خودت گوشی نداری، پرنسس‌علی؟ بده گوشی رو به مامانم.

دیاکو به علت سنگین بودنش با روشنا از دادن فحش‌های رکیک اجتناب کرد و گفت:

-مامان داره آماده می‌شه، این و بابا قراره چند روز برن شیراز، عروسیِ پسرِ خاله مهنازه.

همین که جمله‌ی «مادر در حال آماده شدن است» در گوش روشنا پیچید، از روی تخت پرید؛ مانند جت به سوی لباس‌هایش دوید، موبایل را روی حالت بلندگو گذاشت و اولین شلواری که به دستش رسید را به پا کرد:

-عه، به سلامتی! کدومشون؟ آقا سید محمدجواد یا آقا سید محمدرضا؟

دیاکو دیگر نتوانست اخم خود را در مقابل کلام بانمک روشنا حفظ کند؛ با خنده‌ای کش‌دار به ران‌هایش ضرباتی وارد کرد و گفت:

-حالا خاله رو مسخره می‌کنی؟

خنده بر لب‌های روشنا نیز ترسیم شد؛ همین که دیاکو می‌خندید یعنی یک نفر دیگر از آن خانواده دلش به رحم آمده است؛ البته این موضوع تا زمانی بود که کسی از قضیه شب گذشته بو نبرد! تندتند دکمه‌ی مانتوی سرخابی‌رنگش را بست و با ته‌مانده‌ی خنده گفت:

-خب مگه توماره بچه‌هاشو اینجوری صدا می‌کنه؟ حالا نگفتی کدومشون؟

برای لحظه‌ای سکوت در آن سمت تلفن حاکم شد؛ روشنا مقنعه‌ای مشکی‌رنگ به سر کرد و کمی به عقب کشید. روشنا که با تمام قدرت لباس‌هایش را خالی می‌کرد تا یک لنگه جوراب گم‌شده‌اش را بیابد، در برابر خاموشیِ دیاکو مجبور به حرف زدن شد:

-الو، خانم لوبیا؟ مُردی؟

دیاکو دیگر سکوت را جایز ندانست، به لحنی که دیگر آثاری از خنده در آن مشخص نبود، زیرلب نالید:

-هیچ کدوم؛ علیرضا.

دستِ روشنا بر جورابِ تازه پیدا شده خشک شد

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 3
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و نهم»

 

با آرامشی ساختگی و لبخندی که مصنوعی بودنش به خوبی نمایان بود، صدایش را پسِ کله‌اش انداخت:

-عه چه خوب!

همین که توانسته بود با آن رخسار رنگ‌پریده و لب‌های لرزان این جمله را به زبان بیاورد، جایزه داشت. دیاکو می‌دانست خواهرش جنبه‌ی شنیدن این حرف را ندارد، اما چاره چه بود؟ باید می‌فهمید آن مرد دیگر علیرضای چند سال پیش نیست. دیاکو این‌بار سعی کرد شوخ باشد؛ دلخوری‌هایش را از روشنا به بعد موکول کرد و گفت:

-آره دیگه، قول می‌دم به مامان سفارش کنم برات یک شوهر توپ از بین سیدها پیدا کنه؛ تو خانواده‌ی شوهرخاله کلی پسر مذهبی پیدا می‌شه که متناسب با تو باشه.

اما دیگر حتی لبخند هم بر لب روشنا ننشست؛ فقط سعی کرد جلوی بغض نشسته در گلویش را بگیرد تا زار نزند. دیگر حتی برایش مهم نبود پنج دقیقه‌اش تمام شده است و باید در آن گرمای سرسام‌آور تابستان، پیاده تا کارخانه برود؛ حتی برایش حرف‌های به‌اصطلاح خنده‌دارِ دیاکو هم اهمیت نداشت. تنها آب دهانش را تندتند قورت داد و با نجوایی آرام نالید:

-باشه، من برم؛ باید برم کارخونه، کاری نداری؟

حرف‌هایشان با جمله‌ی انتهاییِ روشنا به اتمام رسید. به محض اینکه بوقِ اشغال در فضای خانه جولان انداخت، پاهای روشنا شل شد، به دیوار تکیه زد و سُر خورد. دست‌های لرزانش را بر صورت قرار داد؛ دانه‌های بزرگ اشک، بی‌اجازه بر سطح صاف چهره‌اش مسابقه گذاشتند. پژواک موبایلش لحظه‌ای قطع نمی‌شد؛ دلش نمی‌خواست پاسخ دهد، یا بهتر است گفت، نمی‌توانست پاسخ دهد. بالاخره فردِ پشت خط از تماس‌های مکرر دست برداشت و روشنا را در دنیای تیره و تاریکش راحت گذاشت.

نمی‌دانست چقدر از هشت و پنج دقیقه‌ی صبح گذشته است؛ خیلی وقت بود که خبری از هیاهوی درون راهرو نبود، انگار همه‌ی کارگران بر سرِ کارشان رفته بودند. تنها چیزی که سکوت اتاق را می‌شکست، صدای سکسکه‌های متوالیِ روشنا بود. دوباره اشک در گودال چشم‌هایش جوشید؛ اگر در این تنهایی باز کسی به سراغش می‌آمد چه؟ کم درد داشت؛ حال، تنش و دلهره هم به آن اضافه شده بود. سرش را بر زانوهایش گذاشت و با گریه داد زد:

-آخه من چقدر بدبختم!

با اتمام جمله‌اش، تقه‌ای به در خورد که او را از جا پراند؛ نه، تقه برای توصیفش کم است، انگار زلزله آمده بود. یکی آن‌قدر محکم بر درِ فلزی می‌کوبید که انگار گلاب به رویتان، سرویس بهداشتی لازم بود. روشنا به شتاب از جایش پرید و به سوی ظروف درون اتاق دوید، چاقوی میوه‌خوری برداشت و با کمترین صدا به پشت در رسید:

-کیه؟

صدایش به‌قدری گرفته و توأم با درد بود که خودش هم ترسید. فردِ پشت در دیگر دست از ضربه زدن برداشت و سکوت کرد. روشنا دیگر مرحله‌ی ترس را گذرانده بود؛ اگر همین‌گونه پیش می‌رفت، به ناله و گریه می‌افتاد. ناشیانه دسته‌ی قهوه‌ای‌رنگ چاقو را بین انگشتانش فشرد تا اگر باز کسی خواست به او حمله کند، دست خالی نباشد.

-باز کن درو!

آن لحن دستوری و این صدای مملو از خشم، فقط می‌توانست از آن یک نفر باشد؛ همان کسی که به‌راحتی توانست رد اخم را بر صورت روشنا بیندازد.

-پنج دقیقه تموم شد، نیومدم؛ برو پیاده میام. در زدنت چیه؟

اما در انتهای وجودش خوشحال بود که محراب مانده بود تا او را همراه خودش به کارخانه ببرد. با همین کار، تمام احساس تنهایی‌ای که در این خوابگاه به جانش افتاده بود دود شد و به هوا رفت؛ البته طولی نکشید که مجدداً بر سر جای قبلی‌اش بازگشت:

-تو که پیاده می‌ری کارخونه، قبلش باید صحبت کنیم.

باحرص، زبانه‌ی فلزی در را به سمت راست کشید؛ در با صدای تیکی باز شد و قامت بلند محراب روبه‌روی چهره‌ی درهمِ روشنا قرار گرفت. سرخی چشمانش اولین چیزی بود که توجه دخترک را جلب کرد، اما به روی خودش نیاورد و حق‌به‌جانب گفت:

-فرمایش؟

باز هم در مقابل این مرد، لات شده بود؛ به قول مادرش، انرژی زنانه در او به اندازه‌ی نخود هم وجود نداشت. محراب به آن چشم‌های خیس و خمار با مژه‌های براق چشم دوخت؛ نمی‌دانست چرا هرگاه این دختر گریه می‌کرد، عجیب مظلوم می‌شد.

همین که خواست لب به سخن باز کند، روشنا سکسکه‌ای زد. نفسی عمیق کشید تا بر خود مسلط باشد و بتواند مجدداً رشته‌ی کلامش را در دست بگیرد. خودش هم به درستی نمی‌دانست چرا در این مکان حضور دارد؛ چرا زمانی که به جلوی کارخانه رسید و روشنا را ندید، پایش را بر گاز نفشرد و نرفت. راستش وقتی جوابی بابت پیام و زنگ‌هایش نگرفت، نگرانی مانند خوره بر جانش افتاد؛ علتش هم فقط اتفاقات دیشب بود. هراس داشت که باز هم چنین چیزی پیش بیاید و در امانتش خیانت شود؛ حتی اگر آن امانتی دخترِ آن مرد عوضی باشد.

-تعارف نمی‌کنی بیام تو؟

خط کمانی ابروهایش به بالا پرید و چشمانش از حدقه در آمد. سکسکه را به‌کل فراموش کرد و به تندی گفت:

-تو چی بیای؟

این‌بار نوبت محراب بود که تعجب کند؛ مطمئن بود در پسِ سر این دختر، ذره‌ای عقل پیدا نمی‌شود. با دست به داخل اتاق و با چشم به آدم‌های فضولِ داخل راهرو اشاره زد و گفت:

-به نظرت تو چی؟

لبخندی احمقانه بر لبش نشست و با خجالت سرش را پایین انداخت؛ از اینکه جلوی این مرد آن‌قدر سطحش را پایین می‌آورد و خود را کم‌هوش نشان می‌داد، حالش به هم می‌خورد. آن‌قدر هول شده بود که فراموش کرد به‌راحتی نباید هرکس را به حریم شخصی‌اش راه دهد؛ از جلوی در کنار رفت. محراب هم قبل از آن‌که تعارفی بشنود، خود را درون اتاق انداخت و در را بست. بسته شدن در همانا و پریدن شانه‌های روشنا به سمت بالا همانا! با وحشت به درِ بسته نگاهی انداخت و سعی کرد ترس در صدایش مشخص نباشد:

-خب حرفتو بزن، برو؛ درو چرا بستی؟

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 3
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهلم»

 

نگاهش مضطرب، جای‌جایِ چشمانِ نسبتاً سرخ محراب را کاوش می‌کرد. هرچه آب دهانش را قورت می‌داد تا بتواند از استرسش کم کند، بی‌فایده بود. محراب قدمی به سمتش برداشت و از درِ اتاق فاصله گرفت. هر گام محراب، تلنگری بر ترس روشنا وارد می‌کرد. سعی می‌کرد ترس در نگاهش مشخص نباشد، اما تأثیری نداشت؛ چون دیده‌ی حیران‌اش، همه چیز را لو می‌داد. پژواک یک چیز در سر محراب می‌پیچید؛ علت این چشم‌های خیس و مژه‌های به هم چسبیده، چه بود؟

-گریه کردی؟

حرفِ محراب تمام اتفاقات چند دقیقه پیش را به یادش آورد؛ فوراً دستانش را مشت کرده و چشم‌هایش را مالش داد. از ضعف ناخواسته‌ای که جلوی این آدم بروز داده بود، کلافه شد و داد زد:

-آقای محترم، باز اومدی متلک بندازی یا منت بذاری که مراقبمی مثلاً؟ نه می‌خوام حرفات رو بشنوم، نه نیاز به مراقبت تو دارم، تنهام بذار!

اما محراب بدون توجه به جیغ‌جیغی که از آن صدای خش‌دار شنیده بود، دستانش را بر روی کمرش قلاب کرد و به سوی تختِ برهم‌ریخته‌ی روشنا راهی شد. اتاقش به قدری شلخته و نامرتب به نظر می‌آمد که انگار مستقیم، هدف اصلی حمله‌ی دشمن قرار گرفته بود.

-هی کجا؟

خواست عقب‌گرد کند و بی‌خیالِ کنکاش در اتاق دخترک شود، اما بلافاصله چیزی بین پای راستش پیچید و قدم برداشتن را برایش سخت کرد. همین که سرش را پایین آورد، به وضوح اخمی بر چهره‌اش نشست. روشنا که تمام حرکات این مرد دیوانه را زیر نظر داشت، با دیدن لباس زیرِ گیپور، رخسارش هم‌رنگ لباس شد. لب پایینش را گاز گرفت، اما محراب انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، لباس را از پایش جدا کرد و به قدم‌های بلند مقابل دخترکِ شرم‌زده ایستاد.

-امروز فرستادم هرچی لازم بود رو برای ابزار کار تهیه کنن؛ شاید در کمترین حالت، چند روز کارای دکوراسیون داخلیِ کارخونه طول بکشه، تو این مدت من تو همین خوابگاه می‌مونم. کارها رو هم فعلاً خودم انجام می‌دم، لازم نیست بیای؛ البته انتخاب با خودته، دوست هم داشتی می‌تونی بیای.

نمی‌خواست به رویِ روشنا بیاورد که دیشب، زمانی که از آن خانه‌ی به اصطلاح پدری بیرون زده بود و ناخواسته این خوابگاه را به خانه‌ی خودش با مهمانی همچون لیلی ترجیح داده بود، شاهد چه چیزی شد. حتی تا همین صبح انتظار داشت روشنا در جواب پیامش تنها بنویسد که بی‌خیال کارخانه شده است. استقامت این دختر ستودنی بود. پس یک چیز درون او مجبورش می‌کرد، حال که این دختر این مکان بی‌در و پیکر را پذیرفته، کمی مراقبش باشد. فقط از روی انسان‌دوستی!

-مطمئنید لازم نیست من بیام؟ برای شما تنهایی، انجام کارها سخت نیست؟

به خودش آمد! چند ثانیه‌ای می‌شد با نگاه به چهره‌ی او، بدون پلک زدن، در افکارش سیر می‌کرد. باز هم از دوم‌شخص مفرد به دوم‌شخص جمع تبدیل شده بود. خنده‌اش گرفت؛ صورت گل‌انداخته‌ی روشنا با آن نگاه تب‌دار و نوک بینیِ سرخ‌شده، عقل از سرِ محراب پراند. به سمت صورتش خم شد و بدون فکر، با انگشت شست و اشاره، بینی سر بالای روشنا را کشید. همین حرکت باعث باز شدن چشمان روشنا تا آخرین درجه شد. محراب که انگار تازه با دیدن صورت دخترک به خودش آمده بود، فوراً بینی‌اش را رها کرد و سرفه‌ای مصلحتی سر داد.

-اِهم!

روشنا فوراً دست‌هایش را بر صورت داغ‌کرده‌اش گذاشت؛ با همین حرکت کوچک، چنان قلبش ضربان گرفته بود که می‌شد از آن شدت، برق تولید کرد. نمی‌دانست چرا باید آن‌قدر بترسد که این‌گونه قلبش به تپش بیفتد! حتم داشت که تا به الان صورتش با رنگ لبو چندان فرقی نداشت.

-لازم نیست؛ کاری از دستت برنمیاد! فقط تو دست‌وپا می‌شی!

با اتمام حرفش، با عجله به سمت در قدم برداشت و بدون این‌که نگاهِ خشمگین و غم‌زده‌ی روشنا را در نظر بگیرد، خود را درون راهرو پرتاب کرد. کل حرصش را از آن حرکت بچگانه‌اش بر سر دخترک بیچاره خالی کرده بود. نگاهی به درِ بسته‌شده‌ی پشت سرش انداخت و اخم‌هایش را درهم کشید.

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت چهل و یکم»

همین که خواست قدمی بردارد، صدایی را پشت سرش شنید:

-سلام آقا، حالتون خوبه؟

صدای لرزان و ترسیده‌ی دخترک باعث شد روی پنجه‌ی پا بچرخد و به دختر مقابلش چشم بدوزد. دخترک که نگاهِ خیره‌ی محراب او را معذب کرده بود، آب دهانش را قورت داد و شروع به شکاندن قلنج انگشت‌های دستش کرد:

-من توسکام؛ تو همین خوابگاه با شوهرم زندگی می‌کنم.

ابروهای محراب به بالا پرید. مجدداً سرتاپای توسکا را در آن پیراهن بلند آبیِ کربنیِ گشاد و شلوار مشکی پارچه‌ای آنالیز کرد تا بلکه بفهمد این دختر کیست که رندوم، خود را معرفی می‌کند! سکوتِ مداوم محراب، تپش قلب توسکا را تندتر کرد. پیاپی لب‌هایش را بر هم می‌فشرد، اما فایده‌ای نداشت! این مرد قصد نداشت از سکوت دست بکشد و علت حضور او را پرس‌وجو کند.

-راستش، من، من…

در آن ساعت از روز، در آن گرمای سرسام‌آورِ راهرو، با آن اعصابِ برهم‌ریخته‌ی محراب، لکنت دختر مایه‌ی عذاب شد. برای همین قدمی به سمت دخترک لرزان برداشت و گفت:

-خانم، من نه توسکا می‌شناسم، نه وقت اضافی دارم.

سپس ساعتش را بالا آورد و به عددهای دیجیتالی روی آن ضربه زد تا اعلام کند که وقتش تنگ است. توسکا همین که عزم محراب را برای پشت کردن به خودش دید، بدون مکث حروف را پشت هم ردیف کرد:

-راستش من خواستم درِ اتاقِ خانم جان رو بزنم. به‌خدا از صبح منتظر فرصتم، اما روم نمی‌شه! من زنِ همون مردی‌ام که… که به…

نتوانست آن کلمات زشت را بیان کند. سرش را آن‌قدر به پایین کشید که گردنش شروع به هشدار دادن کرد:

-همون که… ازش شکایت شده، بابت اتفاق دیشب! التماستون می‌کنم، این‌جا همه می‌گن شما با خانم خیلی صمیمی هستین. می‌دونم شاید خواسته‌ی زیادی باشه، اما توروخدا یه کاری برام بکنین.

بغضِ صدای توسکا، پوزخند را مهمان لب‌های محراب کرد. پس موضوع از این قرار بود! این زن، زنِ همان مردِ نامردی بود که دیشب زیر مشت و لگدهایش به سختی جان سالم به در برد. حالا این زن برای آزادیِ مرد، بابت نامردی‌اش التماس می‌کرد. چقدر این مدل زن‌ها برایش احمق به نظر می‌آمدند!

نگاهِ بی‌قرار توسکا به سوی بالا آمد. پرده‌ای از اشک جلوی دیده‌اش را می‌گرفت و نمی‌توانست با دقت واکنش محراب را ببیند. پلکی برای واضح شدن دیدش زد که دست‌های محراب جلوی چشمش آمد. انگشت اشاره‌ی محراب، اتاقی را که تا چند دقیقه‌ی پیش مهمان آن بود نشان می‌داد و لحنش ذره‌ای لطافت نداشت:

-من نه با خانم جانِ تو اون اتاق صمیمی‌ام، نه می‌رم واسه آدمِ شل‌مغز و بی‌سروپایی مثل شوهر تو درخواست بخشش کنم! دوست داشتی در بزن اون‌جا اشک تمساح بریز.

بلافاصله، بی‌آنکه نگاهِ مبهم توسکا را در نظر بگیرد، راهش را به سمت اتاقش کج کرد. پوفی که از بین لب‌هایش خارج شد، ناخواسته بود؛ دستی از سرِ کلافگی لای موهایش کشید و زیرلب نالید:

-آبیاریِ گیاه‌های دریایی می‌خوندم، با ماهی‌ها سروکله می‌زدم، بهتر از این بود با زن جماعت یکی‌به‌دو کنم!

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهل و دوم»

در میانِ حیاط، خانه‌ای ویلایی قرار داشت. دورتادور حیاط خانه را شمشادهای هرس‌شده پوشانده بودند. استخرِ قدیمیِ کنج حیاط و منظره‌ی ساختمان روبه‌رو با نمای قهوه‌ای‌رنگ، به‌قدری آشنا به نظر می‌رسید که در تخیلاتش نمی‌گنجید؛ این‌جا چه می‌کرد؟ دو کودک با چهره‌های نامعلوم از جلوی پایش گذشتند و ردی از خنده‌های بلند به جای گذاشتند. دختر‌بچه‌ی نُه‌ساله، با موهای فرِ کوتاه، دندان‌های مرتب خود را پیش‌کش پسر می‌کرد و با خنده، نفس‌زنان فریاد می‌کشید:
-اگه می‌تونی منو بگیر!

پسرِ لاغراندام، با قدی بلند، اگر می‌خواست می‌توانست با دو قدم طویل دخترک را شکار کند، اما با قهقهه گامی کوتاه برداشت و گفت:
-یکم آروم برو بتونم برسم بهت!

دخترک نگاهش به پسر بود و به جلوی پایش اشراف نداشت. نگاهِ پسر در لحظه‌ای رنگ نگرانی و ترس گرفت، خنده از لبش فراری شد و با همه‌ی توان داد زد:
-مراقب باش!

اما دیگر دیر شده بود! دختر که فکر می‌کرد مقابل پایش مانند کل حیاط از سنگ‌ریزه‌ها پر شده، قدمی برداشت، همان قدم باعث شد زیر پایش خالی شود و با پا درون استخر پرت شود. روشنا که نظاره‌گر این داستان آشنا بود، خواست بدود و دخترک را نجات دهد اما انگار کسی مانع می‌شد و اجازه‌ی گام برداشتن را از او سلب می‌کرد. اشک درون چشم‌هایش جوشید و دستش را جلوی دهانش گذاشت.

پسرکِ شوکه‌شده به دختری که درون آب دست‌وپا می‌زد زل زد. همین که به سوی آب دوید چشم‌های روشنا برهم فشرده شد و با همه‌ی توان جیغ زد:
-نه!

به سرعت از جا پرید. تمام بدنش از عرق سرد خیس شده بود. دستی به پیشانی‌اش کشید و سعی کرد سرعت نفس‌هایش را کاهش دهد. با آب دهان، لب‌های خشک‌شده‌اش را تر کرد و دستش را حائلی برای صورتش در نظر گرفت.

-این چه کابوسی بود!

قلبش چنان می‌کوبید که به‌راحتی می‌شد فریادهایش را حس کرد. صورتش را رها کرد و با دست راست، چنگی به قلبش انداخت.

-باشه، آروم باش، تموم شد، فقط یک کابوس بود!

کابوسی آشنا که سال‌ها بود او را به حال خود رها کرده بود، حالا درست زمانی که نیاز داشت مغزش در آرامش باشد، قصد شوخی با او را داشت. نگاهی به ساعت گوشی‌اش انداخت. از زمانی که با قرص خواب خودش را در دامان خواب رها کرده بود تنها چهار ساعت می‌گذشت و ساعت موبایل سه بعدازظهر را نشان می‌داد. مجدد بر تخت دراز کشید و چشم‌هایش را فشرد. تصویر دختر در حال غرق شدن و پسرک مصمم که برای نجات به سمت استخر می‌دوید حتی لحظه‌ای از جلوی چشم‌هایش دور نمی‌شد. نمی‌خواست به آن روزِ نحس کشیده شود اما مغزش خواب‌های دیگری دیده بود. آن زمان درک کاملی از ماه‌ها و روزها نداشت؛ فقط می‌دانست تابستان بود، مدارس تعطیل بودند و مادر هر دقیقه بر مغز پدر رژه می‌رفت تا او را به شهر پدری‌اش ببرد.

«شیراز»

شهری که مه‌چهره در آن‌جا زاده شده بود؛ بارها مه‌چهره برای دخترش از استان فارس و گل سرسبدش یعنی شیراز حکایت‌ها گفته بود. از مادرش منیژه و پدرش بیژن آن‌قدر تعریف می‌کرد که دلِ روشنا برای پدربزرگ و مادربزرگ ندیده‌اش قنج می‌رفت. نقلِ کلامِ مادر، خواهرش مهناز بود. او را همدم شب‌های بی‌کسی‌اش می‌نامید. از برادرش محمد که حرف می‌زد چشم‌هایش برق می‌زد و می‌گفت:
-داداش محمدم رو ندیدی روشنا! ده نفر رو حریفه. البته از وقتی ازدواج کرده دیگه ندیدمش!

سپس ساعت‌ها به یاد خانواده‌اش، اشک‌هایش را پاک می‌کرد. اما رضوان علاقه‌ای به ارتباط با خانواده‌ی همسرش نداشت، چون می‌دانست کسانی که یک‌بار آن‌ها را طرد کرده بودند دست دوستی‌شان دروغین است. ولی مگر این موضوع در گوش همسرش می‌رفت؟ تنها جواب مه‌چهره یک چیز بود:
-ده سال باهامون قهر بودن، درست! حالا که زنگ زدن و منت‌کشی کردن، دیگه مشکلت با خانواده‌ی من چیه؟

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت چهل و سوم»

 

بالاخره مادر، پدر را راضی کرد؛ آن هم به شرطی که خودِ پدر همراهشان نرود! نگاه بشاش مادر با آن لبخند کش‌آمده را خوب به یاد داشت که چشمکی به روشنای نُه‌ساله زد و رو به پدر گفت:
-پس دیاکو باشه پیشت، من و روشنا دخترونه میریم.

و تنها چیزی که از آن روز به خاطر داشت، نگاه پر از تأسف پدر بود.

زمان مثل برق و باد گذشت. مادر چندین مدل غذا درست کرده بود تا در یخچال بگذارد و به قول خودش بهانه دست پدر ندهد. روشنا نیز در اتاق دیاکو مشغول بازی با عروسکش بود. برای لحظه‌ای صدای دیاکو که درحال بازی با دستگاهش بود به گوش رسید:
-لعنتی گل بود اون ضربه!

در آن زمان دیاکو سیزده سال داشت. با اینکه می‌دانست آخرین باری که برادرش خانواده‌ی مادری‌اش را دیده، سه ساله بوده است، از جایش برخاست و کنار دیاکو ایستاد. قدش به سختی اجازه‌ی رویت زمین فوتبال موجود در کامپیوتر را به او می‌داد. نگاهش را برداشت و ذوق‌زده بازوی دیاکو را تکان داد:
-داداشی، ما پسرخاله و دخترخاله داریم؟ دختر دایی و پسردایی چطور؟

سپس با هیجان عروسکش را جلوی چشم‌های دیاکو که اسیر کامپیوترش بود تکان می‌داد و انگار که دارد با دیوار سخن می‌گوید، با شعف لب می‌زد:
-اگه داشته باشم همش باهاشون بازی می‌کنم؛ همه عروسک‌هامو می‌برم با خودم، آخ جون!

اما هیجان روشنا برای برادر تازه‌به‌بلوغ‌رسیده‌اش ذره‌ای ارزش نداشت. خواهرش تنها دختری لوس به نظر می‌آمد که برای چیزهای الکی هیجان‌زده می‌شد.

زمان موعود رسید. با مادرش چمدان به دست در فرودگاه بودند. با یک دست، دست مادر را گرفته بود و با دست دیگر عروسکش را در بغل می‌فشرد. پدر سفارش‌های لازم را کرد. دیاکو به زورِ پدر، مادر و خواهرش را در آغوش گرفت. سپس نوبت خود پدر بود که همسر و دخترش را بغل کند. روشنا نمی‌توانست جلوی خمیازه‌اش را بگیرد، چون پروازشان زمانی بود که روشنا در حالت عادی خواب هفت پادشاه را می‌دید؛ ده شب!

با مادر به سوی پله‌ها رفتند و دستی برای پدر و دیاکو تکان دادند. سفر آن‌ها شروع شده بود. معنی درستی از زمان نداشت؛ نمی‌دانست چند ساعت در راه بود، تنها می‌دانست که در یک چشم به هم زدن به شیراز رسید.

در فرودگاه، مردی بلندقد که چهره‌ای مشابه رخسار مادرش داشت دید که زنی واکر به دست کنارش ایستاده بود. موهای یکدست سفید زن که از زیر روسری مشکی‌رنگش بیرون زده بود، یک کلمه را در ذهن روشنا تداعی کرد: مادربزرگ.

مادر آن‌قدر هیجان‌زده بود که روشنا را پشت خودش می‌کشاند تا به آغوش مادر و برادرش پرواز کند. زن خمیده بود، اما نه آن‌قدر که اشک‌های ریخته روی صورتش به چشم نیاید. دختر پشت هم دست و شانه‌ی مادرش را می‌بویید و می‌بوسید. روشنا مغموم، عروسکش را بغل کرده بود و هاج و واج به گریه‌های پرسروصدای آن دو نفر چشم دوخته بود.

مرد که دخترک ترسیده را دید، به سمتش قدم‌هایی بلند برداشت و جلوی پایش، بر زانو خم شد:
-خانم کوچولو ترسیدی؟ چیزی نیست!

فرق روشنا با محمد همانند فرق فیل و فنجان بود. محمد که جوشش اشک را در دیدگان روشنا دید، او را به سمت خود کشید و محکم فشرد:
-خوش اومدی بچه‌ی خواهر!

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت چهل و چهارم»

اولین حسی که دایی، خواهرزاده را در آغوش می‌گیرد، زیباست؛ مخصوصاً برای روشنای دایی‌ندیده! محمد، روشنا را سخت در بغل گرفت و بوسید؛ نوازش‌های مکرری بر موهایش نشاند و گفت:

-چقدر شبیه مادرتی دختر! رنگ چشات، فرِ موهات. وای که چقدر دلم می‌خواست…

حرفش را خورد. با حسرت نگاهی به رخسار خندانِ روشنا انداخت؛ صدایِ روشنا جانی تازه به او بخشید:

-شما دایی محمدی؟

ردی از لبخند بر لب‌های لرزانش نشست و محکم، بر روی گونه‌های تپل روشنا مهری از بوسه کاشت.

-آره قندِ عسل، آره خوشگلم.

مه‌چهره و مادرش بالاخره از یکدیگر دل کندند؛ چشمان مادربزرگ به نوه‌اش افتاد. به‌سختی با تکیه بر واکر، خود را به محمد و روشنا رساند. با نگاهی خیس، به روشنا اشاره زد و رو به مه‌چهره لب زد:

-این دخترته، آره؟ چقدر بزرگ شده، چقدر زمان گذشته.

مه‌چهره تنها سر تکان داد و با شعف به مادرش که با دست به روشنا اشاره می‌زد، نگاه کرد. محمد، روشنا را پایین گذاشت و با دست، به نرمی پشتش را فشرد.

-برو، مادربزرگت چشم‌انتظارته.

تعلل کرد؛ کمی برایش سخت بود که به‌راحتی با خانواده‌ی مادری‌اش ارتباط برقرار کند. اما نگاهِ مادربزرگ به قدری لطیف بود که پاهایش بی‌اجازه، شروع به قدم برداشتن کردند. همین موضوع باعث صدور اجازه برای در آغوش هم رفتن محمد و مه‌چهره شد.

***

خود را این بار پشت مادرش پنهان کرد؛ دیدن افرادی که در سالن بزرگ خانه نشسته بودند، بر تنش رعشه انداخته بود. با دست، مانتوی مادر را فشرد، اما مه‌چهره به قدری دلتنگ بود که روشنا را فراموش کرد. ابتدا به سوی پدرش که بر زیراندازی مربعی نشسته بود، راهی شد، جلوی پایش زانو زد و با بغض نالید:

-بابا؟

مرد، با آن شلوار کردی قهوه‌ای و رکابی سفید، چشم‌های بی‌فروغِ مشکی‌اش را به مه‌چهره دوخت. کمی مکث کرد و با اکراه اجزای صورت دخترش را از نظر گذراند.

-شما کی هستی؟

مه‌چهره به گریه افتاد، خود را در آغوش نحیف پدر انداخت و زار زد.

-الهی من بمیرم؛ الهی می‌مردم و تورو اینجوری نمی‌دیدم. چجوری طاقت بیارم بابا؟ چجوری دخترت رو فراموش کردی؟

روشنا بغض کرد؛ لب‌هایش از فرط بغض می‌لرزید. نگاهِ مهناز که از غم، دودو می‌زد، به روشنا افتاد. لبخندی کمرنگ لبش را درگیر کرد. خواست به سوی خواهرزاده‌اش پر بکشد که صدای جیغِ روشنا بلند شد.

-آی، چیکار می‌کنی؟

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت چهل و پنجم»

همزمان با آن صدای جیغ، صدای علیرضا با کلافگی، همه را به سکوت واداشت:

-آب دماغت داشت راه می‌افتاد، بدم میاد.

روشنا دستمال را از دست علیرضا گرفت و بر زمین انداخت؛ پا بر سطح موکت‌شده‌ی خانه کوبید و گفت:

-خودم بلدم. مگه بچم؟

علیرضا یک سر و گردن از روشنا بلندتر بود. نگاهِ قهوه‌ای‌اش را با خم کردن گردن، به دخترک نق‌نقو انداخت، دستمال را از زیر دستش کشید و گفت:

-اگه بلدی، خودت برو دستمال پیدا کن.

روشنا این‌بار چانه‌اش از حرص می‌لرزید، مه‌چهره از جایش برخاست. می‌دانست دخترش اگر لج کند، غیرقابل کنترل می‌شود. مهناز به حالت آماده‌باش قرار گرفت تا به محض درگیری، به سوی آن دو بدود. محمد یک برگ دستمال از روی طاقچه‌ی گوشه‌ی خانه برداشت و با قدم‌های آرام به سمتشان روانه شد. خنده‌ای مصنوعی نثارشان کرد و گفت:

-بیا دایی‌جون، این دستمال رو بگیر. می‌خوای بری سرویس بهداشتی؟

اما نگاهِ درنده‌ی روشنا، از آن مژه‌های بلند، ابروهای پرپشت و بینی متوسط برداشته نمی‌شد. به پیشانیِ کوتاهِ علیرضا اشاره زد و حرفی که دیاکو همیشه به کار می‌برد را به زبان آورد:

-تو هم وقت کردی عقل پیدا کن برای خودت!

این بار صدای نفس کشیدن‌ها هم قطع شد. مه‌چهره سکوت را جایز ندانست، از جا بلند شد و به سوی روشنا رفت که ناگاه صدای پرتمسخر علیرضا را شنید:

-حتماً، تونستم واسه تو هم پیدا می‌کنم دختره‌ی دماغو!

مه‌چهره به قدم‌هایش سرعت بخشید. با خنده، روشنا را که به سوی علیرضا گام برمی‌داشت، در آغوش گرفت.

-بچه‌ها بیاین بریم تو جمع! بیا مامان. معرفی کنم برات بقیه رو.

این‌گونه بود که روشنا را به سوی وسط خانه کشاند؛ اما نگاهِ عصبی دخترک حتی لحظه‌ای از روی علیرضا برداشته نمی‌شد.

-این خانم خاله مهنازه و ایشون همسرش آقاعلی هستند.

روشنا از آغوش مادرش بیرون آمد و با اخم، به زنی کپی برابر اصلِ مه‌چهره زل زد. مهناز لبخندی پت‌وپهن به رویش پاشید، بر روی پایش زانو زد، دست‌هایش را از هم باز کرد و گفت:

-بیا این‌جا ببینم!

روشنا نمی‌دانست به چه علت، ولی حسی او در هم بلعید تا زودتر به سوی آن چشم‌های منتظر، بدود. دستانش را بر هم حلقه کرد و به چپ و راست تکان داد؛ وقتی خم و راست شدن دست‌های خاله‌اش را به نشانه‌ی «بدو، بیا!» دید با طمأنینه، قدمی برداشت، مهناز که دل در دلش نبود، مسیر خواهرزاده‌اش را کوتاه کرد و محکم او را به خود فشرد؛ عطر شیرینش زیر بینی‌ روشنا پیچید و آرامش نسبی به او اعطا کرد.

-آی من به قربونت برم؛ دورت بگردم عشقِ خاله.

بوسه‌های مهناز، صورت روشنا را به طور کامل شست. سپس نوبت احوال‌پرسی با آقاعلی شد؛ مردی که شاید از پدرش هم بزرگ‌تر به نظر می‌آمد. با آن پیراهن طوسی که دکمه‌هایش را تا یقه بسته بود و شلوار پارچه‌ای مشکی، کفِ دستش را بر سینه گذاشت و ابراز خوش‌آمدگویی کرد. موهایش را انگار به تُف بر کفِ سرش چسبانده باشند، در همان کودکی نیز برای روشنا مسخره به نظر می‌آمد. نگاهش را چرخاند تا به دایی محمد رسید و لبخندی عریض از او هدیه گرفت، همسرِ دایی محمد حضور نداشت تا با او آشناییت پیدا کند؛ از دیدن پدربزرگ نیز سر باز کرد. از کسی که او را نمی‌شناخت، با آن صورت سفیدِ لاغر و رگ‌های بیرون‌زده، وحشت داشت. بقیه هم درکش کردند و او را به زور متوسل نکردند. نوبت به پسرهای خاله مهناز رسید که زمان رسیدن، آن‌ها را در حیاط کوچک خانه‌ی مادربزرگ دیده بود. حال شبیه به انسان‌های مطیع و مودب، به پشتی‌های قرمزرنگ تکیه داده بودند. خاله مهناز به پسری، شاید شانزده یا شایدم هفده‌ساله، اشاره زد و گفت:

-این گل‌پسر آقا سید محمدجوادِه، پسر ارشد خانواده‌ی ما.

روشنا قدم‌هایی پر از تردید برداشت؛ محمدجواد به محض دیدن او از جا برخاست و مقابلش ایستاد. چشم‌های سبزی که ارثیه‌ی پدرش بود را به روشنا دوخت. لبخندی زیبا بر لب‌های کلفتِ کبودش نشاند.

-خوش اومدی دخترخاله!

روشنا حس امنیتی وصف‌نشدنی از آن نگاهِ آرام گرفت. با همان لحن کودکانه‌اش لب زد:

-مرسی پسرخاله آقا سید محمدجواد.

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت چهل و ششم»

 

اهل خانه به لطف جمله‌ی روشنا، بساط خنده‌ و شادیشان فراهم شد. آن روزها علت قهقهه‌ها و خجالت‌زده شدن خاله مهناز برایش گنگ بود تا این‌که بعد‌ها فهمید اضافه بر سازمان حرف زده است. محمدرضا هم معرفی شد، او هم همانند برادرش به نظر می‌آمد؛ آرام، مودب، مرتب! تنها فرق آن‌ها اختلاف قدشان بود و صدالبته محمدرضا، دو سال دیرتر از محمدجواد دنیا را رویت کرد. نوبت که به معرفی علیرضا رسید، بذری از خشم در دل روشنا کاشته شد. علیرضا با همان سن کم، چنان با تکبر روشنا را زیر نظر داشت که تن و بدنش را می‌لرزاند.

-ایشون هم آقا علیرضاست؛ چهارده سالشه. نور خونه‌ی ما!

روشنا که حال بر روی پای دایی محمد نشسته بود، با انگشت اشاره علیرضای نشسته بر کنار پدربزرگ را هدف گرفت و زیرلب زمزمه کرد:

-نور؟ این لامپ هم نیست!

دایی محمد صدای روشنا را نشنید، پس گوشش را در جهت لب‌ خواهرزاده‌اش کج کرد.

-چیزی گفتی دایی جون؟

تنها سرش را به چپ و راست تکان داد. برخلاف آن دو پسر، علیرضا هیچ تمایلی از خودش برای ابراز خوش‌آمدگویی نشان نداد. تنها دست پدربزرگ را میان دستش گرفت و ماساژ دادن را شروع کرد. صدای پچ‌پچ مه‌چهره هرچند آهسته بود، اما واژه‌به‌واژه گوش روشنا را نوازش کرد.

-آخر پیش شما موند؟ مگه قرار نبود وقتی دادگاه تموم شده بفرستنش بره؟

مهناز، انگشت اشاره‌اش را به معنای «سکوت» روی بینی و لبش قرار داد و با کشیدن لگنش بر روی زمین، خود را به خواهرش نزدیک‌تر کرد:

-هیس! می‌خوای بشنوه؟ تو از خیلی چیزها خبر نداری خواهر!

صدایشان رفته‌رفته کم‌جان‌تر شد، به طوری که حس شنوایی روشنا از شنیدن بقیه جملات سر باز زد. خمیازه‌ای کشید و خود را کمی در بغلِ دایی محمد جابه‌جا کرد. طولی نکشید که پسرخاله‌هایش خجالت را کنار گذاشتند و به سمتش خیز برداشتند. لب‌های محمدرضا با لبخندی مرموز و بازیگوش کش آمد، چهارزانو در مقابل روشنا نشست و حرفِ نشسته در گلویش را بیان کرد:

-می‌خوای بریم یک‌دوری تو خونه بزنیم؟ قول میدم بهت خوش‌بگذره!

روشنا، چشم‌های خسته‌اش را بین صورت دو برادر چرخاند؛ خستگی سفر برای سنین بالا نیز به سختی قابل هضم بود چه رسد به آن کودک! اما مگر کنجکاوی و وجود خانواده‌ی جدید می‌گذاشت روشنا به خواب و استراحت فکر کند؟ خودش را از آغوش دایی محمد که این‌بار مشغول سخن گفتن با آقاعلی بود، جدا کرد. او هم مقابل محمدرضا، بر زانوهایش نشست، تره‌ای از موهایش را به پشت گوش انداخت و سخن گفت:

-بذار از مامانم اجازه بگیرم!

در کسری از دقایق، مه‌چهره که در میان بحث غیبت با خواهرش گم شده بود، تنها با تکان سر، بدون آن‌که حرف روشنا را بشنود، اجازه‌اش را صادر کرد؛ همین که خواست گامی به سمت پسرخاله‌هایش بردارد، بانگی بلند همه را ساکت و او را متوقف کرد.

-آخ!

پدربزرگ بر زمین افتاد و کاسه‌ی سرش را در دست گرفت؛ پشت هم فریاد می‌کشید و تقاضای کمک می‌کرد. اهالی خانه به سمتش دویدند؛ خاله مهناز و مادربزرگ با گریه به سر و صورت می‌کوبیدند و جیغشان فضای خانه را ترسناک‌تر از حد معمول می‌کرد. دایی محمد و آقاعلی سعی داشتند جلوی فشار پدربزرگ بر سرش را بگیرند، اما تأثیری نداشت. پیرمرد با آن دست‌های نحیف، به قدری قدرت به دست آورده بود که لشکر هم جلودارش نبود. روشنا شوک‌زده به صحنه‌ی غیرعادیِ مقابلش زل زد که دستی جلوی چشم‌هایش را گرفت. دستش را بر روی آن دست‌های سرد قرار داد که صدای نرمی گوشش را تسخیر کرد.

-هیچی نشده، پدربزرگ مریضه، این‌ها بخاطر اونه زود خوب می‌شه؛ می‌دونی سکته چیه؟

روشنا سرش را به نشانه‌ی نفی به چپ و راست تکان داد.

 

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت چهل و هفتم»

فشار دست‌های نشسته بر چشم‌هایش کمتر شد، گرمی نفس فرد پشت سرش را در آن بلبشوی خانه، بیشتر از هر چیزی حس می‌کرد.

-سکته یک‌نوع بیماریه! پدربزرگ هم یک بار سکته کرده، برای همینه که یک وقت‌هایی اینجوری سرش درد می‌گیره.

این‌بار با تکان سر، فهم خود را نشان داد. آرامشی عمیق در وجودش نشست و جای ترس و لرزش را گرفت. فضا کم‌کم به حالت سکون رسید و آن دست‌های گرم، چشم‌های روشنا را ترک کردند. آن روز باور داشت که آن صحنه را خواب دیده است، آخر مگر می‌شد علیرضا آن‌قدر نرم با او سخن بگوید؟ علیرضایی که روزی از محمدجواد و محمدرضا پیشی گرفت؛ به قدری برای روشنا حامی شد که هیچ‌کس باور نمی‌کرد همان پسر… همان…

با صدای زنگ موبایلش، به خود آمد. نگاهِ متعجبش دورتادور مکانی که در آن حضور داشت را کاوش کرد؛ در آن اتاق تاریکِ نم‌گرفته‌ی خوابگاه، با صورتی که انگار باران انزلی بر آن نازل شده بود. با پشت دست، جلوی نشتی چشمانش را گرفت. فین‌فین‌کنان دنبال موبایلش گشت که نامی آشنا لبخندی کم‌جان بر لب‌های خشک‌شده‌اش نشاند.

-سلام پرنسس!

صدای پرهیجان بلندشده از آن سمت خط، با آن لهجه‌ی لطیف شیرازی لبخندش را پررنگ‌تر کرد:

-چه سلامی چه علیکی! برای چی نیومدی؟ ها؟

«ها» آخر را به قدری کشید که روشنا ناچار به دور کردن موبایل از گوش‌هایش شد. پاهایش را در آغوش گرفت و سرش را بر روی زانوهایش قرار داد، سعی داشت صدایش شاد و دور از اندوه باشد اما انگار زیاد موفق نبود:

-مامان اینا رسیدن؟ فراموش کردم دوباره بهشون زنگ بزنم. به‌خدا درگیرم! فکر کنم برات گفتن کجام الان.

آیسان، تک‌دخترِ دایی محمد، که یک زمان فقط به عشق او به شیراز می‌رفت؛ ده سال از او کوچک‌تر بود اما واژه‌ی «وزه» را از روی او ساخته بودند.

-بله رسیدن؛ گفتن رفتی تو کارِ شیرینی‌پزی! قنادی زدی؟

لبخندش آرام‌آرام به خنده بدل شد؛ نیایش که به او می‌گفت نانوایی زده است، حال هم نوبت آیسان بود که او را قناد کند. این‌که با این افراد رفاقت و ژن مشترک داشت، خنده‌اش را تشدید می‌کرد.

-قنادی نزدم؛ کارخانه تولید کلوچه و از این چیزا. به سن تو قد نمی‌ده بفهمی بچه!

آیسان باز هم جیغ را به جای آدم حرف زدن ترجیح داد:

-کشتمت دخترعمه، برو از ماتحتت کپی بگیر چون دنبال اصلشم!

روشنا که کل غم نشسته در وجودش را فراموش کرد، لب‌هایش برای حرف زدن هم از هم باز شد:

-مدرسه که نداری؛ یک روز بیا پیشم با شکل یادت بدم کارخونه یعنی چی؛ تو مدرسه هنوز با شکل مسئله حل می‌کنی دیگه؟

-روشنا!

فریادش، جان تازه به روشنا بخشید. خنده‌اش رفته‌رفته کمرنگ شد و در قالب یک لبخند ساده بر لبانش باقی ماند:

-قربونت برم، شوخی می‌کنم! دلم برات تنگ شده بود دختر.

گرمِ صحبت بود و غرهای آیسان را به جان می‌خرید، اما این مکالمه طولانی نشد؛ تقه‌ای که به در خورد روشنا را مجبور به خداحافظی با آیسان کرد. هرچند این خداحافظی بد هم به نظر نمی‌آمد، حداقل توانسته بود از شرِ سوالات آیسان برای شرکت در عروسی علیرضا در امان بماند.

 

 

 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهل و هشتم» 

با «پوفی» تمامِ غم نشسته در دلش را پشت قابی از بیخیالی پنهان کرد. به سمت در رفت و بدون آن‌که صدایی از حنجره‌اش خارج کند نیمی از در را باز کرد، سرش را کج کرد و با چشم‌های خمار و خیسش به چهره‌ی مقابلش چشم دوخت. همین که چشمش در آن نگاهِ درمانده و ملتمس افتاد، خواست در را به چارچوبش بکوبد که دختر، دستش را بین در و چارچوب قرار داد:

-نه خانم، توروخدا بزار حرف بزنم، تورو به هرکی می‌پرستی قسمت میدم.

دیده‌اش رنگی از تیرگی گرفت؛ فشاری به در وارد کرد که نگاهِ دردمند توسکا را به دنبال داشت. واکنش‌هایش غیرارادی بود، دیدن این زن تمام اتفاقات آن شب را برایش زنده می‌کرد. لرز را به دستانش می‌بخشید‌ و ترس را به چشم‌هایش هدیه می‌داد. 

-من باتو حرفی ندارم؛ گمشو! 

شکمِ برآمده‌ی توسکا مقابل دیدگانش بود، دلش به حال این بچه که فرزند آن پدرِ عوضی بود، می‌سوخت. نگاهش به بالا آمد و چشم‌های خیس توسکا را شکار کرد. 

-خانم، بخدا غلط کرد شوهرم، بیجا کرد، التماس می‌کنم تو ببخش! نزار بچم بی پدر بزرگ شه. 

خواست دهان باز کند؛ خواست دل بشکاند و بگوید«احمق، بچه تو با وجود آن پدر، همیشه بی‌پدر‌است. گند زدی با انتخابت!» اما لبش را از درون جوید. آن صورت رنگ پریده با آن چشم‌های گود رفته را خدا به اندازه کافی زده بود؛ دلش نمی‌آمد او هم نقش لگدمال کردنش را به دوش بکشد. 

-من رضایت نمیدم، نمیزارم انگلی مثل شوهرِ تو، راست راست بگرده. 

جوشش اشک درون چشمانش به راحتی قابل رویت شد؛ تنها تلنگری لازم بود تا دیوار دفاعی‌اش بشکند و رخسارش را با گریه خیس کند. 

-به‌خدا ترکش میدم؛ آدمش می‌کنم، به پات میوفتم خانم! 

دیدن عجز یک زن، برای یک مرد، آن هم از نوع عوضی‌اش، قلبش را می‌فشرد. تلنگر کارش را کرد؛ توسکا در آن راهروی شلوغ به قدری بلند زار می‌زد که نگاهِ هرکس و‌ناکسی را به دنبال داشت. برای امروز واقعاً کُپنش پُر شده بود؛ بازوی توسکا را بین دستش گرفت و به داخل کشاند. از این خوابگاه که همیشه‌ی خدا خلوت بود به جز زمانی که می‌بایست خلوت باشد، بدش می‌آمد. توسکا همچنان گریه می‌کرد و با پَره‌ی شالش، از ریزش اشکش بر زمین. جلوگیری می‌کرد. نفس کشیدن برایش سخت شده بود، برای ورود هوا به داخل ریه‌اش تقلا می‌کرد؛ روشنا که این وضعیت را دید، اخم نشسته بر صورتش، پررنگ تر شد. به تخت خواب برهم ریخته‌اش اشاره زد و با اکراه گفت:

-بشین برات آب میارم!

توسکا بر روی تخت نشست؛ سرش را پایین انداخت و مشغول بازی با انگشتانش شد. روشنا لیوانی لب پر شده برداشت و از بطری یک و‌نیم لیتری درون یخچال، پرَش کرد. در آخرین لحظه، چند تکه قند به داخلش انداخت و با قاشق مرباخوری به جانش افتاد. 

-خانم جان، میشه به حرفم گوش بد… 

با سرفه‌ای حرفش را قطع کرد؛ صدایش چرخش قاشق در لیوان و هق‌هق توسکا، سکوت اتاق را درهم می‌شکست. به سمتش رفت و همان‌گونه‌که لیوان را در دستش جا‌می‌داد گفت: 

-فعلاً اینو بخور؛ بعد حرف میزنیم. 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...