roshi 31 ارسال شده در 7 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) نام رمان: قبل از آن که یادت برگردد نویسنده : فاطمه امینی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، مافیایی خلاصه: «در شهری که حقیقت خطرناکتر از اسلحه است، مافیا خاطرهها را معامله میکند. اریو، مردی آرام، قدرتمند و انتقامجو، سالهاست در تاریکی حافظهها زندگی میکند؛ و نیلا، دختری که برای پیدا کردن پدر گمشدهاش وارد دامی مرگبار میشود، بیآنکه بداند به مردی رسیده که میتواند هم نجاتش دهد، هم نابودش کند. در جهانی که حافظه دزدیده میشود، برخی عشقها پیش از آنکه به یاد آورده شوند، بهایشان پرداخت شده است. ‼️‼️ درود ب خوانندگان و دوستان عزیزی ک منت سر بنده گذاشتن و وقت با ارزش خودشون رو برای بنده حقیر صرف کرده و خواهند کرد🩷 من بعد مدت ها دست ب قلم شدم ،بعد ی نابودی کامل شعر ها و داستان ها و دست نوشته هام ک حاصل سالها زحمت و تلاشم بود از ابتدا بابت کم و کاستی ها از شما عذرخواهم امیدوارم با نقد های با ارزش خودتون بنده رو راهنمایی کنید تا در مسیر درست قرار بگیرم امیدوارم غم گذشته سد راه شادی آینده نباشه باتشکر از همگی شرکت کنندهی مسابقه رمان نویسی ویرایش شده 17 مرداد توسط roshi 5 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بنیانگذار نسترن اکبریان 865 ارسال شده در 7 مرداد بنیانگذار اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
roshi 31 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد پارت اول هیچچیز در این شهر گم نمیشود. فقط جای خودش را عوض میکند. آدمها خیال میکنند وقتی چیزی را فراموش میکنند، آن چیز مرده است. اما خاطرهها نمیمیرند؛ پنهان میشوند. و من همان کسی هستم که بلدم پنهانشان کنم. . . . لیوان بلور را در دست گرفتم ،بدون آن که بنوشم. نگاهی به اطراف انداختم. با نگاهی سرسرکی میشد فهمید ک بیشتر از روزهای عادی محافظ در ویلا وجود دارد. اوضاع کمی مشکوک است. با صدای سروش نگاهم را ب سمت او منعطف کردم. سروش- دکتر راد منش از دوستان قدیم منه. همینطور یه همکار قدیمی ؛ من کارشو به شدت قبول دارم چون آدم با دقتیه. از همین دقت و تمرکزش خوشم میاد. حتی وقتی ساکته هم آدم فکر میکنه داره جراحی میکنه. کلمات آخر را با نیشخند و نگاهی خیره به من ادا کرد. حرف هایش خالی از منظور نبود، این را همه کسانی ک در جمع بودند فهمیدند. سعی کردم برای جواب عجله ای ب خرج ندهم.عجله، نشان از ضعف است. مستقیم به چشمانش خیره شدم،بدون لبخند. - سروش خان لطف دارن. عادت قدیمیه. مغز آدم ساختارش پیچیدهاس. اگه به نقطه اشتباهی دست بزنی، طرف یا دیوونه میشه یا خطرناک تر! صدای خنده آرام یکی از افراد جمع را شنیدم. کمی ابرو سمت راستم را بالا دادم. بله آقای امیری،من هم بازی بلدم.ان هم بازی کلمات با مغز آدمیزاد.سروش به خوبی منظورم را درک کرد. نگاه سردش را از روی من برداشت ،انگشت شستش آرام روی لبهی لیوان میچرخید. مردی که همیشه آمادهی خیانت است، ناخودآگاه دستهایش را مشغول نگه میدارد. سروش- خب آقایون، باید این معامله بی سر و صدا تموم شه . هرکسی به وظایف خودش واقفه ؛ نباید مشکلی ... حرفش با صدای زنگ گوشی من قطع شد. تمام سر ها به سمت من چرخید . بدون توجه به بقیه ،تلفنم را از روی میز برداشتم و بلند شدم. - شما ادامه بدین ،من برمیگردم. سروش مشکوک نگاهم کرد ، در نهایت سری تکان داد و ادامه حرفش را از سر گرفت. به سمت راه پله به راه افتادم. لوستر های کریستال،گلدان های قدیمی و عتیقه فرش های گران قیمت!،شمعدانی های نقره! این مرد بیش از حد مجلل بود ؛ مانند لبخندش، مردی که عادت داشت میان طلا و خون معامله کند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
roshi 31 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) پارت دوم راهپلهی مارپیچ به طبقهی بالا میرسید. نور آنجا کمتر بود. صدای خندهها پایین، خفه و دور به گوش میرسید. در حقیقت تماس مهمی نبود ،فقط میخواستم کمی از جمع دور باشم و نگاهی به اطراف بیاندازم. این معامله برایم مهم بود. اگر درست پیش میرفت، او کاملا به من اعتماد میکرد.بالاخره یک قدم به هدفم نزدیک تر شدم. بر خلاف اطراف ویلا و طبقه پایین ک پر از محافظ بود ،اینجا هیچکس نبود. کمی اطراف را گشتم که چشمم به دری خورد ک کمی باز بود. نه آنقدر باز ک کسی متوجه شود. ب سمت در رفتم و کمی گوش کردم. صدای خش خش کاغذ و نفس نفس زدن می آمد. کاملا واضح بود فردی با عجله در حال جمع آوری چیزی است. در را با یه حرکت باز کردم. از دیدن صحنه رو به رویم شوکه شدم. بی حرکت ماندم. دختری روبه رویم بود ک با دیدنم هین بلندی کشید و دستش را جلوی دهانش گذاشت تا صدایش بالاتر نرود. تمام پوشه ها از دستش رها شدند و بر زمین افتادند. فوری به خودش آمد و چاقویی از پشت کمرش برداشت و با همان دست های لرزانش به سمت من گرفت. - تو کی هستی ؟ این دختر یا خیلی بی فکر بود یا استرس و فشار این بلا را به سرش آورده بود. در را با پا بستم. صدای بسته شدنش کوتاه و قاطع بود. دخترک بی هوا صدایش را بالا برد و چاقو را در هوا تکان میداد. -جلو نیا مرتیکه ،چرا در اتاقو میبندی ؟ برو بیرون وگرنه با همین چاقو میکشمت. در سکوت نگاهش کردم. دستانش میلرزید اما نگاهش مصمم بود. بوی ترس را میشد فهمید. بیشتر از آنکه بترسد،عصبانی بود. واضح بود به دنبال چیزی آمده است ،آن هم پنهانی. دستانم را به پشت سرم گره زدم و چند قدم به سمتش برداشتم. نه تهدیدآمیز، نه نرم. به اندازه. - اگه دنبال چیزی میگردی، احتمالا جای اشتباهی اومدی. چشمان آبی رنگش پر از علامت سوال بود. نشستم و کاغذها و پوشه ها را جمع کردم و به دستش دادم. بی حرکت ایستاده بود. -میدونی کی پایین نشسته؟ پوشه ها را در آغوش گرفت و عقب رفت. -میدونم که اومدم،باید اینارو ببرم.لازمشون دارم. به سرعت آنها را درون کوله همراش گذاشت.تمرین نکرده بود اما مصمم بود. سعی کردم مجابش کنم همزمان علت کارش را بفهمم. -اونا همه رمزگذاری شدهان،حتی اگه ببریشون نمیتونی بخونیشون. برگشت نگاهم کرد بدون پلک زدن. -میتونم. مکث کردم. این قطعیت برای کسی که به قلب لانهی گرگ آمده، عجیب بود. ویرایش شده 20 مرداد توسط roshi لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
roshi 31 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) پارت سوم -دنبال چی هستی؟ -بابام همانجا ایستادم. واژهها گاهی وزن دارند. این یکی سنگین بود. -اسمش؟ گفت.. قفسهی سینهام منقبض شد، اما صورتم تغییری نکرد. اسم را میشناختم. پروندهاش روی میز خودم بود. سه هفته پیش آخرین سیگنال از او ثبت شده بود. آخرین ارتباط: سروش امیری. این قضیه مشکوک بودمانند تمام امشب. همچنان وسط اتاق ایستاده بودیم. تا به سمت در حرکت کرد. پرسیدم: -کی بهت گفت اینجا رو بگردی؟ مردد شد. پس کسی هدایتش کرده بود. پایین صدای خندهای بلند شد. یکی از محافظها چیزی گفت. زمان داشت تمام میشد. به سمت پنجره رفتم، پرده را کمی کنار زدم. دو محافظ در حیاط قدم میزدند. یکیشان بیسیم دستش بود. دوباره به او نگاه کردم. بیتجربه بود.اما احمق نه. - الان اگه یکی از محافظها بیاد بالا، نه من میتونم کمکت کنم، نه خودت میتونی فرار کنی. لبش را گاز گرفت. ترس دوباره به جانش نشست. ترس لعنتی بویش از صد فرسخی می آید. او اما عقب نکشید. «حتی اگه بمیرم، باید بدونم باهاش چی کار کردن.» لحن و جملاتش متفاوت از قبل بود. این جمله را میفهمیدم. خیلی خوب. چند ثانیه طول کشید تا تصمیم بگیرم. در دنیای من، تصمیم اشتباه مساوی مرگ است. اما گاهی محاسبه فقط منطقی نیست. ویرایش شده 20 مرداد توسط roshi لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
roshi 31 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد پارت چهارم . . . به سمتش رفتم و کوله را از دستش گرفتم.مقاومت نکرد،فقط نگاهم کرد. چشم در چشم. چشمانش تیره شده بود، و عمیق. درد را میشد واضح از چهره و چشمانش خواند. این دختر شانس جدیدی برای من بود. شاید با کمک او زودتر به اهدافم میرسیدم. اول باید از این مهلکه سالم بیرون میبردمش. ارام اما محکم گفتم: - از در خدماتی می ریم.ده قدم عقب تر از من راه میای.حرف نمیزنی.اگه گفتم بدو ،میدویی. به سمت در رفتم و کمی بازش کردم که با صدایش متوقف شدم. - چرا کمکم میکنی؟؟ بدون اینکه برگردم از گوشه چشم نگاهش کردم. _هنوز مطمئن نیستم دارم کمکت میکنم. راه افتادم پایین،سروش هنوز مشغول صحبت بود. چند مرد مسلح بیرون اتاق ایستاده بودند. کاملا واضح بود این یک تله برای دخترک بود. یکی از محافط ها ب من نگاه کرد.فقط سرتکان دادم. او نگاهش را دزدید. قدرت ،فریاد نمیزند. دستور نمیدهد. فقط هست. از راهروی باریک پشت اشپزخانه گذشتیم. بوی گوشت و ادویه در هوا بود. صدای ضربان قبلش را واضح می شنیدم. در خروجی را باز کردم.هوای سرد شب به صورتم خورد. ماشین مشکی رنگ بیرون در منتظر ما بود. در دنیای من دستور ها با کلمات گفته نمی شوند، با نگاه انتقال داده میشوند. با دیدن من به سرعت در ماشین را باز نگه داشتند. کوله را به محافظ دادم. دختر چشم ابی تازه فهمیده بود در چه وضعیتی است .دستهایش میلرزید و چشمانش دو دو میزد. حتی اسمش را نپرسیدم. مدام در ذهنم دختر صدایش میزدم. -بشین تو ماشین من ۵ دقیقه دیگه میام. قبل سوار شدن برگشت. - تو کی هستی ؟ با مکث جوابش را دادم. -کسی که اگه امشب پایین میموند، نه تو نه پدرت زنده نمیموندین.حالا سوار شو . نگاهش به نیم رخم بود.دقیق.مشکوک. نمیدانست من دقیقا وسط همان تاریکی و سیاهی هستم که دنبالش میگردد. نمیدانست مردی که روبه رویش ایستاده، نه تنها از همه چیز خبر دارد،بلکه یکی از کارگردان های این بازی کثیف نیز هست. نمیدانست نام پدرش در بایگانی پرونده های تکمیل شده من است. سوار شد و من ب سمت خانه برگشتم. جلسه انگار تمام شده بود. چندین دختر در سبک های مختلف به جمع اضافه شده بودند. -به اقای دکتر ،بالاخره اومدی ! بیا که خوش موقع اومدی .ی خوبشو واست کنار گذاشتیم. به سمتی که اشاره کرد نگاه کردم. دختری با موهای بلوند ، پوستی سفید و لباسی به رنگ قرمز روی دسته مبل یک نفره نشسته بود. شاید در مواقع دیگر همراهی میکردم،اما الان کار مهم تری داشتم. بی تفاوت از او گذشتم . -راحت باشید خشایار خان. کار مهمی برام پیش اومده باید برم،بااجازه. خشایار، مردی کوتاه قد با کمی شکم، اما به شدت کشته کار بود. او از بزرگترین قاچاق کننده های اسلحه در شهر محسوب میشد. در اکثر محموله های سروش با او همکاری میکند. سروش به سمتم امد و دستش را روی شانه ام گذاشت. - اریو ، اگه مشکلی پیش اومده بگو حلش کنم. از روی احترام پلک اهسته ای زدم . - ممنون ،چیز مهمی نیست، یه مشکل کوچیکه.خودم حلش میکنم.با من امری ندارید؟ با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم. روزی میرسد که از این هم صحبتی های اجباری خلاص میشوم. اخم هایم ناخوداگاه درهم رفت به سرعت از ویلا خارج شدم و سوار ماشین شدم. دختر چشم ابی هنوز میلرزید. موهای بلندش اطرافش پریشان بودو صورتش خیس از قطرات عرقی که از استرس ریخته بود. بدون حرف به او زل زده بودم. سنگینی نگاهم اذیتش میکرد. ان شب،من فقط یک اشتباه کردم. یا شاید یک انتخاب. و دردنیای من، انتخاب ها بهایی دارند. ان زمان هنوز نمیدانستم بهای این انتخابم تا چه حد میتواند سنگین باشد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری