نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,547 ارسال شده در 7 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان (ویرایش شده) ۱۹۹ آوا و شایان رو برداشتن و پیش خودشون بردن و هر شب یکیشون به خونه ما میاومد که من با این حال تنها نباشم و خیلی هم اصرار داشتن که من رو به دورهمیهاشون ببرن اما اصلا حوصله نداشتم. حال بابک رو میپرسیدن میگفتم رفته ببینه راهی برای آزادی دانیال پیدا میکنه یا نه. اونها میگفتن: - با اینکه دانیال واقعا کار بدی کرده اما به مرگش راضی نیستیم. حرفهاشون و کارهاشون برام مهم نبود. یک روز قرار بود پدر بزرگم به خونه ما بیاد که من تنها نباشم. قبل از اومدنش حسابی نوشیدنی خوردم و بعد میخواستم بخوابم چون حوصله حرفهای تکراریش درباره اینکه دانیال پسر خوبی بود زمونه بدش کرد رو نداشتم که حنانه خانم داخل اومد. زیر چشمهاش گود افتاده بود. - دنیل! - جانم! - دوست دخترت اومده. تعجب کردم. از بعد ماجرای برادرم فقط یکبار با ملینا حرف زده بودم و بعد همه تماس و پیامهاش بیپاسخ مونده بود. واقعا حال جواب دادن بهش رو نداشتم و فکر میکردم که با اینکار من دیگه رابطهمون تموم شده و سراغ من نمیاد اما اینکه حالا اینجا بود برام تعجب برانگیز بود. - بگین بیاد. حنانه خانم رفت و خیلی زود دختری رو دیدم که طلبکارانه از پلهها بالا اومد و دست به کمر روبهروی من ایستاد. تازه میفهمیدم من به این دختر حس دارم و این مدت که دور بودیم دلتنگش شده بودم. - معلوم هست تو چته؟ دهن باز کردم که جوابش رو بدم اما خودش ادامه داد: - من میدونم خیلی غصه داری؛ اما این دلیل نمیشه که من رو نادیده بگیری. دوست داشتم توی غصه و ناراحتیت کنارت باشم! یکم سکوت کردم و بعد گفتم: - فکر نمیکردم کسی باشه که حاضر باشه وقت غصه کنارم باشه. خندید. - چقدر باشه گفتی! نیشخند زدم و روم رو گرفتم. گفت: - بلند شو میخوام ببرمت یکجای خوب. - الان نمیتونم؟ - چرا؟ با لحن بیحالی گفتم: - خیلی خوردم. فقط باید بخوابم. - بدجایی نمیبرمت. خوش میگذره و یکم از این حال و هوا بیرون میای. - امشب پدربزرگم میاد. با بیخیالی گفت: - خوب بهش زنگ بزن بگو که امشب دوستهات هستن نمیخواد بیاد. یکم فکر کردم. پیشنهاد خوبی بود! - باشه! توی ماشین ملینا نشستم و تمام مدت خواب بودم. من وقتی خیلی مینوشیدم فقط به خواب میرفتم و وقتی مدهوش هم میشدم همینطور بیدردسر بودم البته یکم هزیون میگفتم اما بیشتر آدم بیخطری بودم. ** الینا ** با غم و حال بد داشتیم لوازممون رو جمع میکردیم که صدای زنگ گوشی سرگرد اومد. از اتاق بیرون رفت تا جواب گوشیش رو بده. طفلکها دو ساعت منتظر هستن ما خانمها لوازممون رو جمع کنیم. خودشون اتاقشون رو هم تحویل دادن. یکم بعد به داخل اتاق ما دوید و سمت تلوزیون رفت و مشغول ور رفتن بهش شد. فهمیدم که داره گوشیش رو به تلوزیون وصل میکنه. همه دورش جمع بودیم و هر چقدر سوال میکردیم جوابی نمیداد تا اینکه کلیپی پخش شد. از تعجب خشکمون زد. پوریا بود که پشت میزی نشسته بود و با خونسردی ظاهری که اضطراب پشتش نمایان بود شروع به صحبت کرد: - سلام من پرهام شباهنگ هستم این کلیپ رو در هیفده، یازده، هزار و سیصد و هشتاد و هشت میگیرم به دلیل تحرکات مشکوکی از طرف پدرم این امکان رو میدم که بخواد من رو حذف کنه برای همین توی این کلیپ همه خلافهای مشترکمون رو بازگو میکنم و به دست همسر دومم آرزو جان میسپارم تا در صورت غیب شدن من این ها رو پخش کنه اینکار فداکاری زیادی از این بانو هست چون با اینکار مادر و پدر خودش هم درگیر میشن اول کلیپ از برادرم دانیال جان معذرتخواهی میکنم. تو تصور میکردی که ما تازه باهم آشنا شدیم اما من خیلی وقته تو رو میشناسم و حتی توسط خواهر زنم باران زیر نظرت داشتم. راستش رو بخوای همیشه برام در حکم یک رقیب بودی و نمیخواستم ببینمت اما وقتی دیدمت و اون همه علاقهت به خودم رو درک کردم در تعجب از این احساس موندم. وقتی آرمین نقشه کشید که یکی از افرادش باید به ایران برای جاسوسی بیاد من بخاطر اینکه پیش تو باشم قبول کردم اما باور کن تا وقتی ماموریتم تموم نشده بود نفهمیدم که تو قربانی این بازی هستی ویرایش شده 8 آبان توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,547 ارسال شده در 8 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان (ویرایش شده) ۲۰۰ اون موقع هم که کاری از دستم بر نمیاومد. قبول کن، من پدر دو بچه بودم، بخاطر اونها هم شده باید زنده میموندم. حالا توی این کلیپ همه چیز رو اعتراف میکنم و اگه برای من دیر شده باشه امیدوارم برای تو دیر نشده باشه. کلیپ ادامه پیدا میکرد و ما با شگفتی همراه با خوشحالی بهم زل زده بودیم. ** دنیل ** - دنی، بلند شو، رسیدیم! چشم باز کردم. خوابیدن یکم هوشیارترم کرده بود. جلوی یک ویلا بودیم. - اینجا کجاست؟ - جایی که یکم میخواد از غصهها دورت کنه. و خودش پیاده شد. من هم پیاده شدم. بنظر نمیاومد توی این ویلا مهمونی باشه. خیلی سوت و کورتر از این حرفها بود. از توی راهروی ویلا یک برق روشن دیدم. وارد هال که شدیم متوجه دو نفر دیگه شدم که داشتن کارت بازی میکردن. به سمت ما برگشتن. - به به، اومدین! یک دختر و یک پسر بودن. جلو اومدن و هر کدوم به هم جنس خودش دست داد و ما رو تا سمت مبلها کشوندن و نشوندن. اونجا ملینا معرفیشون کرد: - دوستم سمیرا و نامزدش آقا رشید. ابراز خوشبختی کردم. تا حالا توی جمع چهار نفره نبودم و یکم معذب بودم. یکم هم با وجود غم هیجان داشتم. انگار من هم برای خودم کسی شده بودم. رشید کارتهای توی دستش رو به صورت بادبزنی نشونم داد. - حکم؟ - باشه. - شرطی؟ شونهای بالا انداختم. - چه شرط؟ سمیرا سه تا جام و یک پارچ مسی گذاشت. - این شرط. خیلی خورده بودم و اگه یکم دیگه میخوردم مدهوش میشدم اما باز هم قبول کردم. بالاخره بازی بود و شرطش! من و ملینا یک تیم بودیم و اون دوتا یک تیم. من اصلا نمیدونستم ملینا اهل این چیزها هست. درسته به میزان خواهرش مذهبی نبود اما باز هم نشونههایی از مذهبیت داشت. دور اول اونها بردن. لیوان رو برداشتم. به ملینا نگاه کردم. اون برنداشت. رشید گفت: - خانم ها نه! - باشه. اینطور بهتر بود. واقعا دوست نداشتم توی حالت مستی اتفاقات بدی بیفته. وقتی بالا بردم سرم حسابی گیج رفت و تنم داغ شد. نمیدونم این زیادی قوی بود یا من چون پیش زمینهش رو داشتم اینطور شدم. دوباره بازی شروع شد. اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم. دستهام کار میکرد اما ذهنم نه. اینبار ما بردیم و این خیلی عجیب بود. رشید لیوان رو سر کشید اما اصلا مثل من نشد. حتی انگار براش سنگین نبود. سریع گفت: - دوباره. دوباره با همون حال بازی کردم. اینبار اونها بردن. لیوان رو برداشتم و با وجود اینکه میدونستم کارم ساختهست سر کشیدم. اول بازی بعدی بودیم که دیگه کارت از دستم افتاد. غش غش به کارت افتاده خندیدم و بعد تکیه به صندلی دادم. ملینا بالای سرم اومد. طور خاصی نگاهم میکرد. دستش رو روی شونهم گذاشت و من رو به صندلی کوبوند و با جدیت گفت: - حالا وقتشه یک چیزهایی درباره بابا جونت رو لو بدی عزیزم... ** دانیال، یک هفته بعد ** کارهای دادگاهم تموم شد و پوریا مقصر شناخته شد. باربد که تمام مدت با حرص و قهر باهاش رفتار میکردم کارهای وکایتم رو انجام داد و بعد از دادگاه داشت میرفت که صداش زدم: - باربد! ایستاد، مکث کرد، آروم به سمتم چرخید. خودم بیشتر دلتنگ صدا زدنش بودم. طولانی نگاهم کرد و گفت: - بله! صداش انگار از ته چاه میاومد. دلتنگی باعث شد یکلحظه فراموش کنم چیکارش داشتم و بعد یادم اومد و گفتم: - چطور پرهام توی اون کلیپ که من هنوز ندیدم به همه چیز با مدرک اعتراف کرده؟ صورتش درهم شد. این نگاهش رو میشناختم. این نگاه داشت چیزی رو از من پنهان میکرد. - بخاطر اینکه برادرشی! بخاطر اینکه خودش دیگه گیر نمیافته و دوست نداشت توهم بیگناه گیر بیفتی. ویرایش شده 8 آبان توسط ملیکا ملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,547 ارسال شده در 8 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان (ویرایش شده) ۰۱ سر تکون دادم. باید باور میکردم اما نکردم. اون داشت یک چیزی رو از من پنهان میکرد. بیرون اداره بابک و چشمه منتظرم بودن. نوبتی جفتشون رو در آغوش کشیدم و بعد نگاهی به داخل ماشین انداختم. - دنیل نیومد؟ - خبر داد که داره میاد اما نمیدونم چرا نرسید. - خیلی خوب پس ما به خونه بریم. به سمت صندلی کمک راننده رفتم که بابک بازوم رو گرفت. - داداش! نگاهش کردم. گفت: - الینا خانم خیلی دست و پا زد که بیگناهیت معلوم بشه. و با چشم به سمتی اشاره کرد. یعنی الینا اونجا بود؟ سرم رو برگردوندم و به اون سمت نگاه کردم. الینا بود. پشت پنجره دفتر سرهنگ، جایی که من آخرین کارهای پروندهم رو انجام دادم و داشت به من نگاه میکرد. فقط نگاه کردم. طولانی! بعد سر تکون دادم. سر تکون داد. احساس میکردم اشک توی چشمهاش حلقه زده. سوار شدم و به سمت خونه رفتیم. چشمه میروند و بابک عقب نشسته بود. حرفی رو که این مدت خیلی بهش فکر کرده بودم رو با وجود سخت بودنش به زبون آوردم: - بابک! - جان! آب دهنم رو قورت دادم و ادامه دادم: - تو اگه میخوای بری... یعنی بیا بریم برای حوزهت هرچی نیاز داری بگیر. متوجه شدم که چشمه و بابک تعجب کردن. کمی طول کشید که بابک گفت: - داداش! آهی کشیدم و گفتم: - جانم! - من نمیرم. کمی طول کشید تا بتونم حرفش رو هضم کنم و به عقب برگشتم و متعجب نگاهش کردم. - چی؟! - من به نجف نمیرم. میخوام اینجا بمونم. پیش خانوادهمون. نگاه متعجبم رو از اون گرفتم و به چشمه دوختم. بهم لبخند زد. لبخندی که بهم میگفت: حرفش رو باور کن! به سمت بابک برگشتم. اینبار من بودم که لبخند میزدم. یک لبخند دندون نما! - دمت گرم! خندید. - آخرتت گرم! از جواب طلبگیش هر سه خندیدیم. به خونه که رسیدیم سریع پیاده شدم تا این خبر خوب رو به دنیل و حنانه خانم بدم که دیدم هر دوشون توی حیاط منتظرم هستن. توقع داشتم چهرههاشون بخاطر برگشتم خوشحال و سرخوش باشه اما نگاه گرفته و ناراحتشون من رو نگران کرد. پرسیدم: - چی شده؟ بهم نگاه کردن. دنیل گفت: - آرمین یک چیزی برامون فرستاده. و دستم رو گرفت و من رو به داخل برد. تا وارد خونه بشیم داشتم فکر میکردم آرمین باز چه گلی برامون کاشته. وارد خونه که شدیم یک جعبه مستطیلی بزرگ رو دیدم. جعبه مثل کاغذ کادو بود و روی درش هم پاپیون چوبی بزرگی درست کرده بود که رنگ صورتی داشت. خود جعبه هم صورتی کمرنگ و پرنگ بود. - این چیه؟ حنانه خانم به گریه افتاد و صورتش رو از من گرفت. بابک و چشمه از من متعجبتر بودن. بابک سریع به سمت جعبه دوید که دنیل بازوش رو گرفت. - نه! منی که تا حالا فقط کنجکاو بودم با این حرکت ترسیدم و به سمت جعبه رفتم اما چشمه صدام زد: - دانیال! بدون اینکه نگاهم رو از جعبه بگیرم گفتم: - بله! - تو نه، بذار من بازش کنم. و قبل از اینکه بتونم مخالفتی کنم جلو رفت اما قبل از باز کردن در جعبه به سمت من برگشت. - راستی پرهام بچههاش رو به تو سپرد. قلبم فرو ریخت. چرا چشمه توی این موقعیت باید این حرف رو میزد؟! اون چی میدونست؟! ویرایش شده 8 آبان توسط ملیکا ملازاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,547 ارسال شده در 8 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان (ویرایش شده) ۲۰۱ سعی کرد در چوبی رو باز کنه اما براش خیلی سنگین بود. میخواستم به کمکش برم ولی پاهام یاریم نمیکرد. همونجا ایستادم. بابک بلندتر از بقیه گریه میکرد. اون چی میدونست؟! چرا همه یک چیزی میدونند که من نمیدونم؟! چشمه در رو کنار زد. اینکه پاهام رو راضی به حرکت کنم خیلی سخت بود. به سمت جعبه رفتم. بالای سر جعبه که حالا فهمیده بودم تابوت هست ایستادم. یکدفعه کل بدنم شروع به لرزیدن کرد. چقدر صورتش رنگ پریده شده بود. سردت داداشم؟ چقدر لاغر شده بود! چیزی نخوردی؟ زیر چشمهاش گود افتاده بود. نخوابیدی داداشم؟ البته که خوابیدی. الان هم خوابی. معلوم که چند ساعت خوابی! چقدر سفید بهت میاد اما سیاه بیشتر بهت میاومد. میخواستم سیاه بپوشی توی مراسم ختم که اینطور سفید پوش جلوم دراز نکشی! من که راضی بودم برات بمیرم تو چرا برام مردی! تو رو کی به این روز انداخته؟ کی درازت کشونده جلوی من؟ کی توی پیشونی بلند قشنگت گلوله خوابونده؟ دستش بشکنه ان شاءالله! یک روز خوش نبینه که همه خوشیهای زندگیم رو ازم گرفت. روی زانو افتادم. همه دور تابوت جمع شده بودن و گریه میکردن. همه جز من! دستم رو به سمت تابوت دراز کردم. اشک توی چشمم جمع شد. نه، این دروغ بود! نه، این داداش من نیست! داداش من خیانت کرده اما زندهست! یکجای دیگه داره زندگی خوشش رو ادامه میده و به ریش من میخنده! داداش من نمرده! داداش من کشته نشده! نه این پوریای من نیست! ولی واقعا اگه سیستم خدا اینجوری بود که وقتی بهش میگفتیم خدایا ببخشید، میگفت "متاسفم دیگه نمیتونم ببخشمت..." چیکار میخواستیم بکنیم؟ امروز در ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ در ساعت ۱۷:۴۳ دقیقه بعد از ظهر این رمان را درحالی که در خانهام نشستم و همسرم سرکار است به پایان میرسانم. طبق عادت رمان را به بزرگی تقدیم میکنم. این رمان را هم به حضرت زینب بانوی صبر و ایستادگی تقدیم میکنم. یا زینب کبری ویرایش شده 8 آبان توسط ملیکا ملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری