رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

 

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«به نام ایزدی که

تو را،

به واسطه‌ی او،

از بهر من،

رهایی بخشید»

پارت اول 

نه کفش پایت بود، نه جوراب و با هر قدم خود، قطره‌هایی از خونِ زخم‌هایت را روی زمین به جای می‌گذاشتی. آخرین گام‌های بی‌جانت را روی سنگ‌های ریز و تیز سطح زمین، تا لبه‌ی پرتگاهِ کوه کشیدی. 

بی‌واهمه روی پرتگاه متوقف شدی. چشمان نیمه‌باز و بی روحت را به آسمان خاکستری و گرفته دوختی و لحظه‌ای بعد پلک روی پلک نهادی.

قفسه‌ی سینه‌ات به سختی بالا و پایین می‌رفت و نفس کشیدن حتی در هوای آزادِ کوهستان نیز، برایت غیرممکن بود.

بادِ کوهستان به آرامی می‌وزید، خود را از لابه‌لای تار به‌ تار گیسوان کوتاهت عبور می‌داد و آنان را دلربایانه به رقص وامی‌داشت. 

دستان رنگ پریده‌ات را روی دامنِ پیراهن مشکینت، که در دست باد این سوی و آن سوی می‌رفت گذاشتی و تکه‌ای از پارچه‌اش را به درون مشت‌هایت گرفتی. 

ناز، این تصویر از تو در این فضای غم‌آلود، می‌توانست زیباترین و تاثیرگذارترین قاب انتخابی برای «مُردن» تو باشد؛ پس نجوایم، ستمگرانه مابین نیم‌کره‌های مغزت پژواک شد.

- ناز، با پریدنت پایانت رو رقم بزن و بمیر!

گویی با شنیدن صدای من، دم‌هایت بی‌بازدم شدند و قفسه‌ی سینه‌ات بی‌حرکت ماند. سر به پایین انداختی، پلک‌ از روی پلک برداشتی و چشمان نیمه‌باز و اشک‌آلودت را به قعرِ درّه دوختی.

لب‌های خشک و لرزانت را به سختی از روی هم برداشتی تا چیزی بگویی، اما فقط سکوت از حنجره‌ات خارج شد. دوباره درون سرت، رو به گوش راستت، با سنگدلی تمام زمزمه کردم.

- ناز، انتظار چی رو می‌کشی؛ نجات یافتن؟

مشت دست راستت را گشودی و پس از رها کردن پارچه‌ی دامن پیراهنت، گوشَت را فشردی. در همان حال، به سختی دمی بلعیدی که ریه‌هایت را سوزاند و قفسه‌ی سینه‌ات را بالا برد. بی‌رحمانه و تاکیدوارانه درون سرت، رو به گوش چپت غریدم.

- ناز، همه‌ی فرصتای تو سوختن! ناز، تو محکوم به فنایی!

مشت دست چپت را هم گشودی و پس از رها کردن پارچه‌ی دامن پیراهنت، گوش دیگرت را فشردی. به نظر می‌رسید که موفق شده بودم تا برای باری دیگر به روحت چنگ بیاندازم.

طولی نکشید که چشمانت را بستی، ابروانت را در هم گره زدی، به پره‌های بینی‌ات چین انداختی، گوشه‌ی لبانت را به پایین مایل کردی و در همان حین، با بیچارگی محض و پی‌در‌پی، بی‌صدا و نالان جیغ کشیدی.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 7
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 5
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

گمان می‌بردی که با این واکنش‌هایت، کنش‌های من ادامه نمی‌یابند؛ پس تا زمانی که یقین آوردی دیگر صدای من را نمی‌شنوی، به مظلومانه نالیدنت ادامه دادی. عاقبت سکوتم درون سرت، موجب شد دستانت را از روی گوش‌هایت برداری.

ناز، انتظار همین را می‌کشیدم؛ که دوباره به آرامشت طوفان بیندازم. به قصد نابودی همیشگی‌ات و با لحنی خبیثانه، رو به گوش چپت زمزمه کردم؛ شاید می‌خواستم قلبت نیز، سخنانم را بشنود و آزار ببیند.

- ناز، اون‌ها من رو به وجود نیاوردن؛ تو من رو خلق کردی!

پلک از روی پلک برداشتی که باد، به تندی به درون چشمانت رخنه برد و با سوزشی که بر جای می‌گذاشت، درشت قطراتِ اشکت را روی گونه‌هایت چکاند.

دست چپت را بالا آوردی، مشتت را روی قفسه‌ی سینه‌ات فشردی و پی در پی و آرام، سنگین به سینه‌ات مشت زدی. گویا موفق شده بودم با واژه‌هایم به قلبت چنگ بیندازم. این‌بار با تنفر، رو به گوش چپت فریاد کشیدم.

- ناز، تو ضعیف بودی و همیشه خودت رو به حسرت‌ها و پشیمونی‌های زندگیت باختی! 

مشتت روی سینه‌ات، بی‌حرکت و نفست درون سینه‌ات، محبوس ماند. رو به گوش چپت، بازدمم را خشمناک و کشیده بیرون دادم و سپس دوباره فریاد زدم.

- ناز، تو بذر عقده رو توی وجودت کاشتی و من از درونت سبز شدم! 

باد روی خیسی گونه‌هایت می‌نشست و کلافه‌ات می‌کرد؛ دست راستت را بالا بردی و اشک‌های خشک شده‌ات را زدودی.

به میانه‌ی سرت گریختم و بین دو نیم‌کره‌ی مغزت در خودم جمع شدم. زمزمه‌‌ام درون سرت پژواک شد.

- ناز، من بیشتر از تو رنج می‌کشم.

نخستین مرتبه بود که حالِ غم‌انگیز خود را به تو نشان می‌دادم؛ پس مات و مبهوت ماندنت برایم قابل پیش‌بینی بود. نجوای امیدوارانه‌ام در اوج نومیدی، دوباره بین نیم‌کره‌های سرت انعکاس یافت.

- ناز، تو باید بمیری تا هر دومون از قفس غم آزاد بشیم.

به قطع یقین، این وجهه‌ی صادقِ من، این توده عقده‌یِ افسردگی، بود که موجب شد افکار پریدن را درون سرت ببینم.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 6
  • تشکر 1
  • ذوق زده 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

دوباره پارچه‌ی دامنِ پیراهنت را درون مشت‌هایت فشردی و نگاهِ پژمرده‌ات را به قعر درّه دوختی. در همان حین لب‌ از روی لب برداشتی، صدایت از گوش‌هایت وارد سرت شدند و به شنیده‌هایم پیوستند.

- مرگِ من پایان این عذاب رو به تحریر درمیاره؟ 

لحن گرفته‌ و مملو از غمت، قلبم را به تپش انداخت. ناز، ضربانش را درون سرت حس می‌کردی؟

غمِ صدایت، به درون سرت لشکر کشانده بود و من در محاصره‌ی سلاح‌های سرد و گرم در دستشان، بیش از پیش در خود مچاله شدم. 

- ناز، باید از این زندگی پوچ دست کشید. 

پلک روی پلک نهادی که مژه‌های نمناکت روی هم نشستند، شبنمِ قطرات رویشان یکی شدند و روی گونه‌هایت سقوط کردند. لب‌هایت را روی هم فشردی تا گریه‌ات بی‌صدا بماند. 

در سکوت، از درون سرت؛ جایی که افکار منفی‌گرانه‌ات فریاد می‌کشیدند، نظاره‌گرت بودم. لحظات پریدن و مردنت، مانند تصاویری متحرک، لابه‌لای افکارت ظاهر می‌شدند و منِ توده‌ی افسردگی را بزرگ‌تر از پیش‌تر می‌کردند. 

لحظه به لحظه در حال متراکم‌تر شدن بودم، تا اینکه تمامِ سرت را در بر گرفتم. در نهایت به عظمتی سفت درآمده و ناخواسته و مداوم، از درون به جمجمه‌ات فشار آوردم. 

ابروانت را در هم گره زدی و پلک‌های بسته‌ات چروکیده و‌ جمع شدند. تمام اجزای صورت و تنت را منقبض کردی تا این زجر همیشگی ولی ناگهانی را تحمل کنی، اما آیا می‌توانستی؟ 

هم من تحت فشار بودم و هم تو درد می‌کشیدی؛ من حس می‌کردم در حال بیرون زدن از درون سرت، از طریق گوش‌هایت بودم و تو حسِ به انفجار نزدیک شدن سرت را داشتی.

پای چپت را جلو بردی؛ سردی باد تنت را لرزاند یا سردی ترس؟ با صدایی تحت فشار و لحنی غرق در عذاب، درون سرت فریاد کشیدم تا شاید مصمم شوی.

- ناز، درد و رنج‌مون رو نابود کن!

به یک‌باره چشم گشودی؛ نگاهت را خشم و خشونت در برگرفته بود. حینی که دندان‌هایت را روی هم می‌فشردی، با مشت دستانت و با جنونی که برایم تازگی داشت، قطرات اشک روی صورتت را زدودی. لب از روی لب برداشتی و با نفرتی آمیخته با امید فریاد کشیدی.

- خدایا از این دنیایی که آفریدی متنفرم! خدایا دارم به آغوش خودت برمی‌گردم! 

ناز، جیغ‌کشان دنیا را به هیولاهای آدم‌نمای منفور صدقه دادی و بالاخره پریدی.

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

گویی که تمام احساسات عالم یک‌جا و به یک‌باره درونمان تزریق شد، عجیب احوالات غریبی احساس می‌کردیم؛ هم من و هم تو.

به سوی مرگ پریدی تا مرا و خود را نجات دهی؛ اما چرا فقط لحظه‌یِ اولِ سقوط، برایمان تجربه شد؟ 

انگار در خلاء معلق بودی و مانعی، نیروی جاذبه‌ی زمین را خنثی و از سقوط جلوگیری می‌کرد.

حیرت‌زده پلک از روی پلک برداشتی؛ دستی مردانه، قدرتمندانه دور ساق دست چپت حلقه شده بود. گردنت را به عقب کج کردی و سرت را بالا گرفتی؛ مردمک‌های لرزانت روی گیسوان نسبتاً بلند و رقصان در بادِ مردی جوان نشست.

- خوبی؟

با شنیدن صدای نرم و نگران آن مرد، مردمک‌هایت در کاسه‌ی چشمانت به حرکت در آمدند و آرام‌آرام پایین رفتند؛ نگاه مبهوتت روی چشمان به رنگ قهوه‌‌ی سوخته‌اش قفل ماند. 

ثانیه‌هایی طولانی و رخ رو به رخ، چشم به چشم یکدیگر دوخته بودید و من، توده‌ی افسردگیِ درون سرت، هر لحظه بیش‌تر از پیش‌تر در حال کوچک‌تر شدن بودم.

خسته از احساسات و افکار جدیدت که پس از دیدن آن دو چشم، داشتند حس‌بافی و فکربافی می‌کردند، در حالی که در تلاش بر بسط دادن خود، میان نیم‌کره‌های مغزت بودم؛ با غیض تصوراتت را کنار زدم و با لحنی خشمناک غریدم.

- ناز، دستش رو رها کن!

با فریادم بالاخره به خود آمدی و ابروانت را در هم کشیدی؛ چشمانت ریز شدند و به پره‌های بینی‌ات چین افتاد. دستت را کشیدی اما گویی آن مرد، تمام توانش را برای نگه داشتنت گذاشته بود.

بادِ مزاحم، گیسوانت را روی پیشانی‌ات ریخته بود؛ پس جنون‌زده سرت را به چپ و راست تکان دادی و در همان حین جیغ کشیدی.

- ولم کن! 

مادامی که آن مرد داشت تو را به واسطه‌ی دستت تا بالای لبه‌ی پرتگاه می‌کشید؛ نرمی صدایش از درون گوش‌هایت به درون سرت رخنه آورد.

- من اون صدایی می‌شم که می‌گه زنده بمون!

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • ذوق زده 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

آن مرد، آن صدای نرم مرد، آن سخن انگیزشی مرد؛ نباید ظاهر می‌شد، نباید شنیده می‌شد، نباید گفته می‌شد! 

آن مرد، با دستش تو را تا لبه‌ی پرتگاه بالا کشید. دست راستش را از بین تن و بازویت عبور داد، روی کتفت نشاند و تو را در آغوش گرفت.

خود را منقبض کردی که سنگین شوی تا او نتواند تو را بالا بکشد؛ اما توانست. آن مرد، تو را تا نزد خود بُرد و روی پاهای خونینت ایستاند. 

خشمگین بودم؛ چرا که آن مرد با عمل ناجی‌گرانه و سخنان روان‌کاوانه‌اش مزاحمت ایجاد کرده بود؛ او مانع از پرواز رهایی من و تو شده بود.

از درون سرت، رو به پیشانی‌ات، مدام به جمجمه‌ات مُشت کوفتم و پی در پی و عصبی فریاد زدم.

- ازش دوری کن و بپر! ازش دوری کن و بپر! ازش دوری کن و بپر! ...

چشمان بی‌روحت را به نگاه نگرانش دوختی. گویی عصبانیتم کارساز بود که درون سرت، چنین افکار و احساساتی در حال به تصویر درآمدن بودند.

از مشت کوبیدن به پیشانی‌ات دست برداشتم و مشتاقانه، واکنش‌های موردنظرم را انتظار کشیدم. دندان‌هایت را روی هم قفل کردی و با لحنی سرشار از بی‌حسی از لابه‌لایشان غریدی. 

- ولم کن!

آن مرد ابروانش را در هم گره زد و نگرانی چشمانش، همراه با غیض از حنجره‌اش خارج شد.

- ولت کنم تا بمیری؟

این جمله داشت روی تو اثری روشن می‌گذاشت و نباید چنین می‌شد. سیاهی من باید بر تو چیره می‌شد؛ نه سپیدی و نور دیگران. پس جنون‌زده و خشمگین خود را به نیم‌کره‌های مغزت و دیواره‌های جمجمه‌ات می‌کوبیدم و پی در پی جیغ می‌کشیدم.

آن‌قدر ادامه دادم تا اینکه دوباره توانستم پیروز شوم؛ دوباره روانت را ربودم و جسمت را خراش انداختم، دوباره احساساتت را به مثل تاریکی وجودم درآوردم و منطقت را به بند و اسارت گرفتم.

پریشانی‌ روان‌پریشانه‌ام را به وجودت سرایت دادم. تو نیز خود را در آغوش نصف و نیمه‌ی او به تن و بدنش می‌کوبیدی تا خود را به سوی پرتگاه نزدیک کنی؛ اما آن مرد به یک‌باره خم شد، دست آزادش را دور زانوانت پیچاند، ایستاد و تو را روی شانه‌اش انداخت.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • ذوق زده 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

روی کول آن مرد که واژگون شدی، خون با فشار بیشتری در حال رخنه به خانه‌ام درون سرت، مغزت، بود. گمان می‌بردم در حال غرق شدن بودم و همین مرا ضعیف‌تر از لحظات پیش‌تر می‌کرد.

آن مرد لعنتی، دستش را دور زانوانت حلقه ساخته بود و با قدم‌هایی محتاطانه از کوه پایین می‌رفت. باید خودم را از این غرق شدگی زیر بارِ فشار خون نجات می‌دادم تا می‌توانستم سلامت روانت را به هم بریزم و دوباره وسوسه به مرگت کنم.

در پی یافتن چاره بودم که قوز بالای قوز هم شکل گرفت. آن مرد، حین گام‌هایش به سوی دامنه، نوازش‌وارانه انگشتانش را روی زخمِ پاهایت می‌کشید تا کثیفی‌شان را بزداید؛ خاک‌ها را کنار می‌زد و سنگ‌ریزه‌ها را بیرون می‌آورد. 

دست و پا زدن را کافی دانستم و در عوض خود را از درون سرت به گوش چپت رساندم. مسیرهای زیستی را طی کردم تا به پرده‌ی صماخ گوشت رسیدم.

ناز، جزای تسلیمت به آن مرد قرار بود برایت سنگین تمام شود! گویی که در حال ترامپولین بازی بودم؛ روی پرده‌ی گوشت بالا و پایین می‌پریدم و واژگان جمله‌ی تلخ و گزنده‌ام را درون گوش چپت، فریاد می‌زدم.

- ناز، تو ترسوترین آدم روی زمینی!

خود را سنگین ساختم تا برخوردم با پرده‌ی گوشت آزاردهنده‌تر باشد. در همان حین نیز، دیوانه‌وارانه قهقهه‌ای زدم و دوباره واژگانم را عربده کشیدم.

- ناز، تو بی‌عرضه‌ترین آدم روی زمینی. 

بالاخره کلافه شدی؛ ابروانت در هم گره خوردند، چشمانِ بسته‌ات چین خورد، سوراخ‌های بینی‌ات گشاد شدند، لب‌هایت را روی هم فشردی و حرصناک به نفس‌نفس زدن افتادی.

به قهقهه‌ام جنون بخشیدم و این مرتبه، برای در کردن تیرِ پایانی، نقطه ضعفت را هدف گرفتم. آری، واژگان جمله‌ی موردعلاقه‌ی خود را که جمله‌ی نفرت‌انگیز تو محسوب می‌شد، جیغ کشیدم.

- ناز، به قدری سست عنصری که همیشه اراده‌ی بقیه به اراده‌ی تو پیروز می‌شه! 

دیوانگی‌ام سرایت کرد، دیوانه شدی. سرت را، دستانت را، بدنت را، پاهایت را، تمام تنت را وحشیانه در جهات مختلف می‌تکاندی؛ طوری که آن مرد، روی سرازیری، تعادلش را از دست داد و هر دو زمین خوردید. من نیز مشتاقانه خود را به سکوت دعوت کردم و نظاره‌گر مرگ احتمالی تو و آن مرد شدم؛ می‌خواست ناجی‌ات نباشد تا نمیرد!

با سرعتی بسیار، روی سرازیری کوه، به سوی دامنه‌‌اش، روی سنگ‌های ریز و درشت، از لابه‌لای بوته خارهای تیز، در آغوش یکدیگر قل خوردید و قل خوردید و قل خوردید.

در نهایت روی دامنه‌ی کوه متوقف شدید و آخرین تصویری که در مقابل چشمان نیمه باز و سرشار از دردت ظاهر شد، چشمان نگران و سرخِ آن مرد بود؛ چرا که پس از آن، پلک‌هایت، سنگین روی هم نشستند و شاید به آرزویم رسیدم و تو بالاخره مردی.

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

تمام وجود من، توده‌ی افسردگی درون سرت، آرزوی گشوده شدن چشمانت را به روی مرگت شیهه می‌کشید؛ اما چنین نشد و پلک از روی پلک که برداشتی، نگاه تارت روی سقف چوبی نشست.

ناز، دوباره از مرگ گریخته بودی و دلسرد بودم؛ پس بینِ نیم‌کره‌های مغزت غیض‌کنان پهن شدم. مشت دست و لگدِ پای چپم را با بی‌حالی محضِ موجود، روی شریان مغزی میانی‌ات می‌کوبیدم.

ناز، سردردهای همیشگی‌ات از بابتِ سوز سرما نبود؛ من بودم که به نیمه‌ی چپ مغزت می‌کوبیدم و منطقت را اسیر می‌گرفتم. من بودم که با ضربه‌هایم خون‌رسانی را مختل می‌کردم و درد میگیرنی را بر نقطه‌ای از مغز و چشمت هدیه می‌کردم.

و تو نمی‌دانستی در حال حاضر، به دردِ برونی زخمی که روی کوه، بر پشت سرت ایجاد شد واکنش دهی یا درد درونی‌ِ ساخته‌ی دست و پای من!

در نهایت، به مثل همیشه صورتت جمع شد، دستت را روی چشم چپت گذاشتی و مشت سفتت را محکم رویش فشردی.

- خوبی؟ 

دوباره صدای نرم و لطیف آن مرد، از گوش‌هایت به خانه‌ام، درون سرت، رخنه آورد. آن کلمه‌ی چهار حرفی‌اش به شکل ریسمانی نامرئی بافته شد و نگرانیِ لحنِ بیانش به هر گره‌اش قوت بخشید. 

ریسمان دور دست و پاهایم پیچیده شد و تنم را قفل ساخت؛ گویی داشتی رام صدای نرم و نگران آن مرد می‌شدی!

در جایت نشستی و چشم گشودی. نگاهت همچنان تار بود؛ پس با دست بی‌جانت روی چشمانت را مالیدی تا به آنان شفافیت ببخشی.

آن مرد جوان مقابلت روی زانوانش نشست و مردمک‌های لرزان از بابت دلواپسی‌اش را به تو دوخت.

- خوبی، سرت درد نمی‌کنه؟

ناز، حالا شخصی پیدایش شده بود که بیش از تو، از آن متنفر باشم. ناز، کاش کور بودی نگاه نگرانش را نمی‌دیدی. ناز، کاش کر بودی و صدای لطیفش را نمی‌شنیدی. 

افکار و احساساتی که درون مغزت داشت به تصویر درمی‌آمد موجب شده بود، من از شدت خشم و کینه در حال انفجار باشم و تو قلبت در آرامش مطلق بکوبد.

نباید اشتباه فکر می‌کردی، نباید اشتباه احساس می‌کردی و من نباید اجازه می‌دادم «آن» به «او» تبدیل شود! و همه‌ی این نبایدها بودند که مرا وادار کردند، بزاق دهانم را جمع ساخته و روی تصاویرِ متحرکِ متصور شده‌ات تف بیندازم؛ تا از مغزت شسته شده و از بین بروند.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

تف انداختنم کارساز بود که خم به ابروانت افتاد و دَمَت بی‌بازدم ماند. دندان‌هایت را روی هم فشردی و از لابه‌لایشان غُران زمزمه کردی.

- نه زنده موندنم، نه مردنم و نه اندر احوالاتم، هیچ‌کدوم به تو ربطی ندارن. 

با بی‌احساسی تمام، جمله‌ات را ستمگرانه به زبان آوردی. ستم‌واژه‌هایت به سوی آن مرد جهیدند و با سرمایشان تنش را لرزاندند. آری، تو غضبناک خشونت کردی، آن مرد مظلومانه ماتش برد و من شرورانه لذت بردم. واکنشت نیز ریسمان‌های نامرئی را از بین برده و من بالاخره آزاد شده بودم.

قِل خوردم و خود را به گوش راستت رساندم. روی زانوانم نشستم و سر به سمتِ دریچه‌ی گوشَت خم کردم. پوزخندی شیطانی روی لبانم طرح خورد. به سرعت آن را از چهره‌ام زدودم و در عوض ابروانم را نگران در هم بردم.

- ناز، اطرافت رو ببین. ببین کجایی!

چشمانت به منظور وارسی مکان، مضطربانه در حدقه به بالا و راست و به پایین و چپ چرخیدند. آن سقف چوبی کلبه، آن دیوارهای چوبی کلبه، آن در چوبی کلبه،  همگی ناآشنا بودند. آب دهانت را از روی ترس قورت دادی و نگاه دلواپست را روی آن مرد که از ناراحتی در خود جمع شده بود، نشاندی.

- ناز، اون تو رو به خونه‌ش آورده تا بهت دست درازی کنه. 

زمزمه‌‌ام با لحن بیم‌آورم، بادِ سردِ ترس را به جانت انداخت و سرمایش تنت را خفیف لرزاند. پریشان‌تر از لحظات پیشین نجوا کردم.

- ناز، از این‌جا برو. در غیر این صورت خودت هم راضی هستی که بهت دست درازی شه.

افکار و احساساتت، تصاویری چرکین و زننده از لحظات دست‌درازی زوری درون سرت طرح می‌زدند و هر لحظه بر استرست می‌افزودند. پوزخند، دوباره روی نیمه‌ی راست لبانم نشست؛ نازِ ساده، همیشه به همین راحتی‌ها به بازی‌ات می‌گرفتند. 

به یک‌باره زانوانت را جمع کردی و کف پاهایت را روی زمین چسباندی. پاهایت را روی زمین به سوی ران‌هایت کشیدی و بی‌آن‌که از دستانت کمک بگیری، کمر به جلو بردی و بسیار ناگهانی از جای برخاستی. 

مشتاقانه و در سکوت نظاره‌گرت بودم اما دوباره همه چیز دست به دست هم داده بودند تا چیزی بر وفق مرادم پیش نرود؛ همین که ایستادی زخم برونی پشتِ سرت تیر کشید، سرت گیج رفت، دنیای مقابل چشمانت به کل سیاه شد و سقوط کردی. 

مگر زمین پا داشت؟ مگر زمین دست داشت؟ مگر زمین چشم داشت؟ مگر زمین آغوش داشت؟ مگر زمین ضربان داشت؟

روی پاهای آن مرد سقوط کردی. دستان آن مرد دور تنت حلقه شدند. نور که به نگاهت بازگشت، چشمانت در چشمان آن مرد افتاد. در آغوش آن مرد، سینه‌ات روی سینه‌اش چسبید. و ضربان‌های قلب تو با ضربان‌های قلب آن مرد، در هم آمیخته شدند.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 3
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

با چه ریشتری قلب‌های به هم چسبانتان لرزیدند که این چنان افکار و احساسات مغزت ویران شدند؟ ناز، اصلا کجای دنیا دیده‌ای که ویرانی آرامش به جای بیاورد؟ 

اما آرام بودیم؛ هم من و هم تو. گویی حسرت‌هایت حاضر نبودند، گویی پشیمانی‌هایت حاضر نبودند و من نیز در طی آن لحظات، دیگر آن عقده‌های فروخورده‌ی درونت نبودم.

احساس می‌کردم و گمان می‌بردم که هویتم را به فراموشی سپرده‌ام؛ ناز، آن لحظات من چه بودم؟ که بودم؟ کجا بودم؟ ناز، آن لحظات من برای چه بودم؟ برای که بودم؟ برای کجا بودم؟ 

این تعادلِ فانی ترسناک بود و از احساس کردنش وحشت داشتم. این آرامش و این تعادل، مثل مخدر می‌مانستند و من می‌ترسیدم در همان تزریق اول دچار و معتادشان شویم. 

بین نیم‌کره‌های مغزت پهن بودم و توان حرکت نداشتم؛ دقیقاً به مثل فردی که اولین دوز از مخدر را مصرف کرده باشد. آرامش و تعادل به وجودم تزریق شده بود؛ دوز بالایش سرم را گرفته و تنم را هم سنگین ساخته بود.

حواس و افکار از خود بریدم و به تو کوک زدم. تو نیز چون من، درون قهوه‌ی سوخته‌ی چشمانش غرق بودی. اما من باید نجاتت می‌دادم؛ آن مرد نباید او می‌شد؛ چرا که همیشه، «او‌»های زندگانی تو همگی حسرت و پشیمانی و عقده شدند. 

- ناز، از.. این.. جا.. برو!

صدایم می‌لرزید و لحنم آرام بود؛ طوری که حتی خودم نیز توانایی شنیدنش را نداشتم چه رسد بر تو. پس دستان سنگین شده‌ام را روی نیم‌کره‌های مغزت نهادم و ناخن‌های تیزم را درون بافت‌های نرمش فرو بردم. 

تعادلت بَر هم ریخت و آرامش از وجودت پر کشید؛ از درد ابروانت در هم رفتند و چشمانت ریز شدند. اخم‌آلود سعی بر این داشتی که از آغوش آن مرد خارج شوی؛ اما حلقه‌ی دستانش را دور شانه‌هایت سفت‌تر ساخت و تو را بیش‌تر از پیش‌تر به خود فشرد. 

- من هم برای خودکشی اومده بودم.

صدای لطیفش، با لحنی گرفته و خش‌دار از گوش‌هایت به درون سرت رسید. هم من ماتم برد و دیگر ناخن‌هایم را به درون مغزت نَفِشُردم، هم تو ماتت برد و دیگر برای رها شدنت از آغوش آن مرد کلنجار نرفتی.

- امروز تو رو از مرگ نجات دادم تا فردا خودم رو از زندگی نجات بدم اما..

دوباره صدای لطیف، گرفته و لرزانش به شنیده‌ی هر دوی ما رسید. چانه‌ات روی شانه‌ی راستش قرار داشت و نگاه لرزانت ماتش برده بود. من نیز از درون جمجمه‌ات به پشت سرت چسبیده بودم تا شاید آن مرد را از نزدیک‌تر ببینم و بشنوم. 

- اما خلائی که توی وجودم احساس می‌کردم با آرامش این آغوش پُر شد.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 4
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

این جمله‌ی آخرش قوز بالای قوز شد؛ چرا که گویی قلبت ترکید و پروانه‌های مزاحم آزادانه به درون شکمت جُستند. دیواره‌های شکمت از برخورد پر و پاهای پروانه‌ها مورمور می‌شدند و تو، متأسفانه خرسند بودی.

جمله‌ی آخرش که به درون سرت رخنه آورد، واژگانش در هم شکستند، به قد و هیکل و چهره‌ی خودش درآمده و نقش‌واژه‌اش را شکل دادند.

نقش‌واژه‌اش نیز چون پسری خردسال، با ذوقی کودکانه به سویم دوید و مشغول قلقلک و نوازش من شد؛ ولی من خنثی ماندم، نخندیدم و ابداً خوشم نیامد. 

هرچند، حتی مسکن‌هایی که برای سردردهایت می‌خوردی با من چنین نمی‌کردند و آن مرد، از همگی آنان برای تو اثربخش‌تر بود.

اما ناز، من عقده‌ی عشق و محبت حقیقی را نداشتم؛ من، حقیقتاً خود عقده بودم و ضعف دیگر کافی بود. پس دهانم را به درازای طول تن و به پهنای عرض تنم گشودم و خشمناک عربده‌ای کشیدم. 

- گمشو، عوضیِ لاشیِ هول!

فریادم به تن نقش‌واژه‌ی متحرکش کوبیده شد و آن را فرو ریزاند. ابروانم را در هم کشیدم و به سوی پیشانی‌ات دویدم. خود را به جمجمه‌ات کوفتم و فریاد زدم.

- زنیکه، پاشو از خونه‌ش برو! 

از «زنیکه» خطاب شدنت توسطِ من ابروانت را در هم گره زدی و خشم جایِ آرامش درون چشمانت را گرفت. دستانت مشت شدند و دندان‌هایت را روی هم فشردی. از لابه‌لای دندان‌هایت، رو به آن مرد، خشن غریدی.

- ولم کن وگرنه من می‌دونم و تو! 

سکوت کردی تا آزاد شوی؛ اما اتفاقی نیفتاد. پس کف دستانت را روی شانه‌هایش نهادی و با خشونت هلش دادی؛ طوری که دستانش از دور تنت رها شدند و آن مرد، هِین‌کشان به پشت روی زمین سقوط کرد.

لبخندِ رضایت‌آمیز روی نیمه‌ی راست لبانم طرح خورد. کف دستم را به جمجمه‌ات چسباندم و مفتخرانه نظاره‌گرت شدم. تو نیز خیز برداشتی تا بروی؛ اما با شنیدن کلامش، با آن صدای نرم و محزونش، گویی قدم‌هایت بر زمین میخکوب شدند.

- تو منبع الهامات بِیت‌های من شو، من هم آوازشون می‌شم؛ این‌طوری هر دو نجات پیدا می‌کنیم.

ماتت برده بود، ماتم برده بود؛ آن مرد، مدام حیرتمان را هدف قرار می‌داد. طوری که پروانه‌ها، درونت پر می‌زدند و مورمور شدن قفسه‌ی سینه و شکمت از اندرون، روی من هم اثر می‌گذاشت.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

- موسیقی نجاتمون می‌ده!

چندمینِ تیر آخر بود که داشت توسط آن مرد، در می‌شد و پاهایت را به زمین چسب می‌زد؟ خشم در حال هورت کشیدن خونم بود و هر لحظه قابلیت انفجار را داشتم.

آن مرد به چه حق و جرعتی داشت این خزعبلات را تحویل تو می‌داد؟ کاش موسیقی مدنظرش را به آغوش می‌کشید و راهش را از زندگی‌ات دور می‌کرد!

- هنوز برای زندگی کردن دیر نشده؛ بیا ناجی هم باشیم!

دوباره صدای نرم و هیجان‌زده‌ی آن مرد و این حشرات مزاحم درونت! پروانه‌ها که متوقف بودند، به یک‌باره به پرواز درآمده و به سوی قلبت جستند؛ قلب و دلت لرزید و دوباره خرسند شدی.

من نیز بالاخره منفجر شدم؛ طوری که دندان‌هایم را روی هم می‌سابیدم، دستان مشت شده‌ام را از درون سرت، به جمجمه‌ات می‌کوبیدم و واژگانی را تکرار می‌کردم.

- روان‌شناسی زرده! روان‌شناسی زرده! روان‌شناسی زرده! ...

اما تو محوِ نگاهِ به رنگِ قهوه‌یِ آن مرد بودی و او نیز محوِ نگاهِ قهوه‌ایِ روشنِ تو؛ گویی با مردمک‌های لرزانتان از دردهایتان می‌گفتید و هم‌دردی می‌گرفتید. 

ناز، نباید نجات پیدا می‌کردی؛ نجات تو برابر بود با نابودی من. ناز، من نباید به تنهایی نابود می‌شدم؛ تو نیز باید در فلاکت، همراه من بودی و با یکدیگر رقمش می‌زدیم.پس به ضربه‌ی مشت‌هایم قوت بخشیدم و مشت‌کوبان غریدم.

- ناز، اون هم مثل بقیه بهت ضربه می‌زنه؛ گرگ همیشه با لباس میش به آدم نزدیک می‌شه. ناز، باورش نکن!

«مثل بقیه» ترکیب برنده‌ای بود که اکثراً تو را تسلیم به پیروزی من می‌کرد. نگاهت را دوباره بی‌حسی فرا گرفت و حینی که لب از روی لب برمی‌داشتی، پوزخندی روی نیمه‌ی راست لبانت نقش بست.

- ناجی؟ 

ناز، صدای پوزخند و گفته‌ی همراه با تمسخرت روح مرا جلا داد و ابروان آن مرد را بالا پراند. من پیروز میدان بودم؛ نه تو و نه آن مرد! 

آخرین مشت را از بابت پیروزی‌ام، روی جمجمه‌ات کوفتم؛ طوری که از شدت درد ابروانت را در هم گره زدی و صورتت در هم رفت.

حینی که دستت را روی پیشانی‌ات می‌فشردی، چرخیدی. به سوی درِ کلبه‌ی کاملاً چوبی و نقلی، گام برداشتی و از خانه‌ی آن مرد خارج شدی.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

آسمانِ تاریکِ امشبِ بهاری، به مثل زندگانی تو، نه ستاره‌ای داشت و نه ماهی؛ همه‌ جایش را ابرهای دودی و تیره فرا گرفته بودند.

مثلاً بهار آمده بود؛ اما باد، استخوان می‌سوزاند. باد، از لابه‌لای گیسوانت خود را به زخمِ پشت سرت رسانده و دردش را تشدید می‌کرد. 

کلبه‌ی سنگی‌ات، در دورترین نقطه‌ی ممکن از دیگر خانه‌های روستا بود و تو دندان روی دندان سابان، بی‌کفش قدم برداران و بی‌توجه به صدا زدن‌های مکرر آن مرد، در مسیر خانه‌ات، گام برمی‌داشتی.

من هم شرورانه مشتم را هر از چند گاهی، از پشت پیشانی‌ات، به جمجمه‌ات می‌کوفتم؛ طوری که کلافه بودی. 

از این بازی لذت می‌بردم؛ باد و من، توده‌ی افسردگی، دست به دست هم داده بودیم تا روان ناز را فرو بپاشانیم.

که موفق شدیم؛ چرا که تو از لابه‌لای دندان‌هایت غریدی، همزمان، دست راستت را مشت ساختی و به میانه‌ی پیشانی‌ات کوبیدی. ضربه آنقدر کاری بود که من از جایم پرتاب شدم. پیروز از این گل به خودی‌ات، خود را روی مغزت پهن کردم.

بین نیم‌کره‌های مغزت، قل می‌خوردم و قل می‌خوردم و قل می‌خوردم. بین نیم‌کره‌های مغزت، می‌خندیدم و می‌خندیدم و می‌خندیدم. و قهقهه‌هایم که درون سرت پژواک می‌شدند و تو را آزار می‌دادند.

بالاخره به خانه‌ات رسیدی. در خانه‌ات نیمه‌باز بود؛ گویی از عصرهنگام همان‌طور مانده بود. پای راستت را بالا بردی و لگدت را به در کوفتی؛ طوری که در تخته‌ای با قدرت گشوده شد و بلافاصله با دیوار سنگی برخورد کرد. 

با غیض وارد خانه شدی. دستت را به لبه‌ی در گرفتی‌ و با خشونت هلش دادی. در، خود را با سرعت به چهارچوبش کوبید و با صدایی بلند و ناهنجار بسته شد.

پشت در، روی زمین سنگی و سرد نشستی و کاسه‌ی زانوانت را به قفسه‌ی سینه‌ات چسباندی. سرت را به در تکیه زدی و نگاه غمگینت را از کلبه‌ی احزانت گرفته و پلک روی پلک نهادی.

افکار و احساساتت را می‌دیدم که در قالب تصاویری متحرک در جای‌جای مغزت نقش می‌بستند؛ که از جان تو می‌کاستند و به انرژی من می‌افزودند.

آدم‌ها و اتفاقات درون افکار و احساساتت را می‌دیدم که همگی با چنین صفاتی ظاهر می‌شدند؛ خشم، غرور، دروغ، ترس، بی‌وفایی، شک، حسادت، حرص، بی‌عدالتی، بی‌صبری، بی‌پروایی، تنبلی، بطالت، ضعف، شهوت و غضب. 

همان‌طور که روی پهلوی چپم لم داده و دستم را زیر چانه‌ام گذاشته بودم، پوزخندی زده و با تمسخر لب از روی لب برداشتم.

- ناز، می‌تونستی امروز به همه‌ی این خاطرات مزخرف پایان بدی اما باز هم بی‌عرضه بودی و نتونستی.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...