زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد پارت24 تیشرت سفید، شلوار ماماستایلِ یخی رنگم، مقنعهی مشکی و بارانیِ بلندِ شیریرنگم رو بیرون کشیدم و پوشیدم. ارغوان هم آماده شده بود و داشت آرایش میکرد. بهخاطر وقت کم، بیخیالِ آرایشِ کامل شدم و برعکسِ ارغوان که قشنگ خودش و نقاشی میکرد، به ریمل و رژِ زرشکی بسنده کردم. با برداشتنِ کولههامون، سهتایی از اتاق زدیم بیرون. غیر از ما چند نفر دیگه هم کلاس داشتن که راهرو تقریباً شلوغ بود و پر رفتوآمد؛ البته بوی لوازم آرایشی داشت خفهام میکرد. از چند روز پیش با دخترها خوب مچ شده بودیم. اون دو تا هم مثل من معماری قبول شده بودن و از اینکه تنها نبودیم، خوشحال بودیم. با ایستادنِ تاکسیِ زرد رنگی جلوی پامون، از فکر بیرون اومدم. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. من سمتِ چپ، نیلوفر وسط و اونورِش ارغوان نشسته بود. از پنجره به بیرون خیره شدم. با دیدنِ پرادو مشکی که با سرعت از پرایدی که توش بودیم سبقت گرفت، یادِ پرهام افتادم. بعد از اینکه برامون غذا آورد، چند بار دیگه هم بهم زنگ زد و از سرِ بیکاری جوابش رو میدادم و یه جورایی به تماسها و پیامهای مکررش عادت کرده بودم تا یکی دو هفته قبل که دیگه خبری ازش نشد. نگرانش نبودم، فقط کنجکاو بودم ببینم یهویی کجا غیبش زده. چند روز هم احمقانه منتظر موندم تا شاید زنگ بزنه یا پیام بده، اما هیچ خبری نشد. غرورم هم اجازه نداد خودم بهش پیام بدم. از اون طرف هم جرأتش رو نداشتم از بابام بپرسم؛ پس بیخیالش شدم. با خودم گفتم: “بیخیال! یهویی اومد، یهویی هم رفت.” با ایستادنِ ماشین جلوی درِ دانشگاه، کرایه رو دُنگی حساب کردیم و پیاده شدیم. رو گنج ننشسته بودیم که تعارفِ تیکهپاره هم کنیم! برای همینه که میگم خوب با هم مچ شدیم، اصلاً با هم رودربایستی نداریم. خیلی ریلکس به هم می رینیـ… حالا که فکر میکنم، به عنوان دانشجوی این مرز و بوم بهتره با ادبتر صحبت کنم. خیلی ریلکس «آفتابه» میگیریم به سر و صورت هم! این نسبت به جملهی قبلیم بهتر بود. سهتایی درست وسطِ خیابون، جلوی درِ دانشگاه ایستاده و مثل ندید بدیدها به سَر درش خیره شده بودیم؛ نیشمون هم تا بناگوش باز بود. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد پارت25 اول از همه نیلوفر با ذوق و شوق گفت: - یعنی این خواب نیست؟ نگاهم رو از سر در دانشگاه گرفتم و با حالتی پوکر بهش گفتم: - میخوای یه چَک بزنم زیر گوشت تا باورت بـ... هنوز حرفم تموم نشده بود که کولهم از شونهم با شدت کشیده شد و من چند قدم به جلو، با زانو رو زمین پرتاب شدم. ارغوان و نیلوفر با عجله و استرس دستم رو گرفتن و بلندم کردن. بدون هماهنگی قبلی، هر سه شروع کردیم به دویدن و با پای پیاده افتادیم دنبال موتوری که کولهم رو دزدیده بود. فقط چند قدم با موتور فاصله داشتیم. نمیدونم ما با این جثهی ریزمون یهو قوی شده بودیم یا واقعا سرعت موتور کم بود. با نفسنفس گفتم: - به نظرتون خیلی بهش نزدیک نیستیم؟ اون دو تا هم بدتر از من نفس کم آورده بودن. ارغوان گفت: - چی تو کیفت داری حالا؟ با نفسنفس و صورتی که داشت کبود میشد، پیچیدم تو کوچهای که موتوریها پیچیدن و جوابش رو دادم: - هیچی بابا، گوشی و کتاب و چند تا خودکار. با این حس که صدای نفسنفسشون نمیاد و خودم تنهام، با تعجب از حرکت ایستادم و برگشتم. پشت سرم رو که دیدم، چند قدم عقبتر دستاشون رو روی زانوشون گذاشته بودن و با غضب بهم نگاه میکردن. حالا اینا دیگه بازیشون گرفته بود! با عجز رو بهشون نالیدم: - دِ بیاین نامردا، الان گمشون میکنیم ها! نیلوفر رو زمین آسفالت نشست و عصبی گفت: - یعنی خاک بر سر تو! نه من و این روانی که مثل دیوونهها افتادیم دنبال تو. ارغوان هم مثل اون با اخم ادامه داد: - اونم به خاطر دوتا دونه کتاب و یه گوشی صابمرده! خب حق دارن، ولی اونا نمیدونن من به هیچ عنوان نمیتونم از گوشیم بگذرم. از طرف دیگه، اون کولهی بدبخت متعلق به سلداست که از کمدش کش رفتم. اگه بفهمه برداشتمش، وعدهی صادق چهار تو خونهمون راه میافته. دیگه چه برسه به اینکه بفهمه دزدینش! تو روزنامه ها مینویسن: “دختری بیدلیل خواهر خود را به هلاکت رساند.” 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد پارت 26 با اومدنشون به سمتم، با ترس دستم و رو سرم گرفتم و چشمام و بستم. - بابا بیخیال، به خاطر دوتا دونه خیابون دویدن میخواین رفیقتونو بکشین؟ وا... با شنیدن صدای خندهی مردونهای، آروم چشمام و باز کردم و دستم و پایین آوردم. با تعجب و چشمهای درشت خیره شدم به فردی که روبهروم ایستاده بود و هنوزم داشت بهم میخندید؛ گوشهی چشماش در اثر خنده چین خورده بود. عجیب بود که کولم هم دستش بود و تو دست دیگش کلاه کاسکت. ولی الان کوله برام مهم نبود، همهی دلخوریم از این دو هفته اومد سراغم. اخم کردم. با دیدن حالتم، خندهش قطع شد و جدی شد. گفت: - چرا اخم کردی خانمی؟ نگاهمو دزدیدم و با همون اخم کولم و از دستش کشیدم و از کنارش رد شدم. نیلوفر و ارغوان با یه کم فاصله وایستاده بودن و با چشمهای متعجب نگاهمون میکردن. رسیدم کنارشون و تا خواستیم بریم، پسری جلومون ایستاد. همون رانندهی موتور بود که فکر کنم بیربط به مزاحم همیشگی من نبود. کلاه کاسکت رو از سرش برداشت، موهاش ریخت رو صورتش. با لبخند مغرورانهای که گوشهی لبش بود، دستی به موهاش کشید و مرتبشون کرد، بعد به موتورش که چند قدم اونطرفتر پارک شده بود اشاره کرد و رو به ارغوان و نیلوفر گفت: - بفرمایید خانمها. نیلوفر با لجبازی و تندخویی گفت: - نمیفرماییم. شما کی باشی؟ پسره لبخند مغرورش رو حفظ کرد و گفت: - بنده شایانم، حالا بفرمایید. این از رفیقش هم پرروتر بود. بحثشون برام جالب شد و مشتاقانه خیره شدم بهشون. اما یهو با کشیده شدن کولم، خودمم بیاختیار کشیده شدم که زمین نخورم. پرهام خان کرگدن، بیتوجه دستهی کوله رو میکشید و راهش و میرفت. با حرص داد زدم: - دقیقاً کجا داری میری؟ اصلاً چرا من رو با خودت میکشی؟ 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد پارت 27 به راهش ادامه داد و وارد کوچهی دیگهای شد. همونطور که میرفت گفت: - نترس، نمیخوام بخورمت. فقط میخوایم حرف بزنیم. بین ماشینهایی که تو کوچه پارک شده بودن، سمت پرادوی خودش رفت و بالاخره دستم و ول کرد. ریموت ماشین و زد و گفت: - سوار شو. اون، اونطرف ماشین بود و من هم اینطرف. با حرص دستم و به کاپوت ماشین کوبیدم و گفتم: - سوار بشم که چی بشه؟ چه حرفی بزنیم مثلاً؟ اخم کرد و گفت: - صدات و بیار پایین، همه شنیدن. انگار پیشنهاد بیشرمانه بهش دادم. دو دقیقه بشین ببین چی میخوام بگم، نمیمیری که. هر روز مرز پرروییش بیشتر باز میشد و حرصم و بیشتر میکرد. با تمام توان کولم و پرت کردم سمتش. تو هوا گرفتش و با شیطنت ابروش و بالا انداخت. انگشتم و به نشونهی تهدید تکون دادم و گفتم: - حد خودتو بدون. تو کی باشی که به من پیشنهاد بیشرمانه بدی؟ به خاطر بلندی صدام، چند نفر که از کوچه رد میشدن با تعجب و بدبینی نگاهمون کردن. خودمم خجالت کشیدم، ولی خب تقصیر من نبود. قرار هم نبود کم بیارم. ملتمسانه گفت: - خواهش میکنم بشین تو ماشین. هر چقدر میخوای جیغ و داد کن. خب، ناز کردن بسه دیگه. فکر کنم هم حرصش دراومده بود، هم یه کم آبروش رفته بود، هم یه جورایی التماسم کرده بود. پشت چشمی نازک کردم، خیلی آروم در ماشین و باز کردم و سوار شدم و بلافاصله محکم در رو بهم کوبیدم. به چشم غرهش اصلاً توجهی نکردم و خیره شدم به روبهرو. چند لحظه بعد سوار شد، کوله رو انداخت تو بغلم و استارت زد. از کنار دخترا و شایان که رد شدیم، دیدم برعکس چند دقیقه قبل، قشنگ باهم گرم گرفتن و دارن هرهر میخندن. رفیق نیستن که، یه مشت بوفالو دور خودم جمع کردم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد پارت 28 انگار هیچ مقصد مشخصی نداشت و بیهدف رانندگی میکرد. - اولین روزت بود امروز؟ بیحوصله سری تکون دادم و گفتم: - آره… تازه مغزم لود شد و فهمیدم چه خاکی تو سرم شده. امروز اولین روز دانشگاه بود و من گیر یه مزاحم پرروی همیشگی افتادم و از کلاس جا موندم. این که میدونست اولین روزمه و بازم این کارو کرده بود، بیشتر عصبیم کرد. دلم میخواست با دو تا دستام خفهش کنم. - الهی زنت ندن، یالغوز بمونی مرتیکهی شیطان. تو میدونستی روز اوله و اومدی مردمآزاری؟ بیتوجه به لحن عصبیم، خونسرد خندید و گفت: - بیخیال بابا، یه کلاس که این حرفا رو نداره. نیمنگاهی سمتم انداخت و ادامه داد: - تو از کی تا حالا به درس و کلاس اهمیت میدی؟ حالا من یه خبطی کرده بودم. دوتا از خاطرات دوران جاهلیتم رو براش تعریف کرده بودم. اگه نمیدونست که چند بار به خاطر امتحان از مدرسه فرار کردم، این حرفا رو نمیزد. خودم کردم، لعنت بر خودم باد. - حرفت و بزن، بیشتر از این وقتم و نگیر. حرفاش بوی طعنه میداد. - قبلاً تحویل میگرفتی. حرصی گفتم: - دست پیش میگیری که پس نیفتی! با پوزخند ادامه دادم: - قبلاً غیب نشده بودی. حرفی نزد. چند دقیقه بعد ماشین و گوشهی خیابون نگه داشت، کامل به سمتم برگشت و خیره تو چشمام گفت: - ناراحتی بخاطر غیب شدنم؟ جواب این سوال رو خودمم نمیدونستم. واقعاً ناراحت بودم از غیب شدن و تحویل نگرفتن یهویی مزاحم همیشگیم؟ شاید به زنگها و پیامهای مکررش عادت کرده بودم. شاید عادت کرده بودم که هر شب قبل از خواب یه پیام چرتی برام بفرسته و بخندونتم. یا شاید هم این خصلت ما خانماست که از هر اتفاق کوچیکی برای خودمون رویا بسازیم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (ویرایش شده) پارت 29 سعی کردم خونسردی خودم و حفظ کنم که فکر و خیال پوچی تو سرش نندازه. - نه. ابرویی بالا انداخت و گفت: - مطمئنی؟ سری تکون دادم و زیر لب گفتم: - هوم. پوزخندی که زد، رفت رو مخم. - ناراحت نیستی و اینجوری طلبکاری ازم؟ چیزی نگفتم. راستش چیزی هم نداشتم بگم، چون راست میگفت. طلبکار بودم. - چند هفتهای میشه ارومیه نیستم. به خاطر یه کاری که یهو پیش اومد، مجبور شدم بیام تهران. من فضول نیستم ها، فقط یه کم کنجکاوم. اگه سوالی که الان داره مغزم و سوراخ میکنه رو ازش نپرسم، تا صبح خوابم نمیبره. - چه کاری؟ نیمنگاه شیطونی بهم انداخت، استارت زد و راه افتاد. - یه مشکلی تو رستوران شعبه تهران پیش اومده بود، بابا فرستادم اینجا. مایهداریه و هزار تا دردسر. معلوم نیست چند تا شعبه تو چند تا شهر دارن، که با یه مشکل کوچیکشون دو هفته غیب میشن. اون وقت تو خونه ما مشکلی بزرگتر از من و سلدا که سر جوراب دعوا میکنیم وجود نداره. با نگه داشتن ماشین از فکر بیرون اومدم. جلوی خوابگاه بودیم. - کلاس دیگهای که فکر نمیکنم داشته باشی. چشم غرهای بهش رفتم و گفتم: - یه دونه داشتم، بر بادش دادی جناب. نیشخندی زد و گفت: - پیش میاد. اداشو درآوردم. از ماشین پیاده شدم و مستقیم رفتم داخل خوابگاه تو اتاقمون. اوه غول مرحله آخر مونده هنوز. در رو که باز کردم ارغوان و نیلوفر رو دیدم که با همون لباسای بیرون، درست وسط اتاق نشسته بودن و طلبکارانه نگاهم میکردن. لبخند مضحکی زدم، کفشام و درآوردم و رفتم تو. به خاطر لطافت زیادشون جرأت نکردم مسیرم و کج کنم و اول لباس عوض کنم. نشستم روبهروشون و بدون این که بذارم سر و صدایی راه بندازن، شروع کردم به تعریف کردن ماجرا و این که پرهام کیه. ویرایش شده 25 مرداد توسط زهره تقیزاده 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 25 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) پارت 30 با تموم شدن حرفام نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم تا لباسام و عوض کنم. صدای ارغوان بلند شد: - پس پرهامخان گلوش گیر کرده. بارانیم رو از تنم درآوردم و گفتم: - فکر نمیکنم. میخواستم شلوارم و هم عوض کنم که نیلوفر جلوم و گرفت و گفت: - لباسات و بپوش. کلاس که پرید، حداقل بریم دَدَر. با موافقت ارغوان دوباره بارانی رو پوشیدم. مقنعههامون و با شال عوض کردیم و از اتاق زدیم بیرون. داشتیم از پلهها پایین میرفتیم که نیلوفر با خباثت گفت: - میگم حال این نگهبانو بگیریم. ارغوان که از ماجرای روز اول بیخبر بود با تعجب گفت: - چیکار اون بیچاره داری؟ منم دل پری ازش داشتم، فکر کردم یه کم شیطنت اشکالی نداره. با یه چشم غره جانانه به ارغوان، دستش رو کشیدیم و سمت نگهبانی رفتیم. کنار پنجره قایم شدیم. نیلوفر آروم خم شد و از زیر پنجره رد شد و اونطرفش قرار گرفت. یه نگاه گذرا از پنجره به اتاقک انداخت و گفت: - کپهشو گذاشته. بیاین دنبالم. راه افتادیم و رفتیم سمت در اتاقک نگهبانی. کنارش ایستادیم و با صدای پچپچ نیلوفر گفت: - از عقاب به مگس در حال گـ... از حرفی که می خواست بزنه صورتم تو هم رفت. چشم غرهای به پشت سرش رفتم و یه پسگردنی حسابی بهش زدم. حساب کار دستش اومد. در حالی که پشت کلهش رو میمالید، با عجز نالید: - از مگس در حال وزوز به عقاب... نیشم کش اومد و مثل خودش آروم گفتم: - به گوشم. - یهویی میپریم تو اتاق، زَهرش رو میترکونیم. ارغوان هم جوگیر شد و جدی سرش رو تکون داد. با شمارش نیلوفر، مثل افسانه سه برادر، یهو پریدیم تو اتاق و از ته دل جیغ بلندی کشیدیم. به ثانیه نکشید که از ترس پرت شد پایین تخت. دلمون رو گرفته بودیم و از ته دل قهقهه میزدیم. بعد از چند لحظه، وقتی ارغوان داشت خفه میشد، با تهمایه خنده گفتم: - اوی، چرا لالمونی گرفتی؟ ارغوان مثل بچهای که خرابکاری کرده، انگشتش رو سمت نگهبان گرفت و گفت: - اونجا رو... با نیلوفر خندیدیم و با دست خاک تو سرتی نشونش دادیم، برگشتیم سمتی که نشون داد اما با دیدن شخص روبرومون بدتر از ارغوان تو افق محو شدیم. پس نگهبان پررو کجاست؟ ویرایش شده 28 مرداد توسط زهره تقیزاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد (ویرایش شده) پارت 31 بعضی وقتها که یخچال رو باز میکردم و ظرف نوتلا رو داخلش میدیدم، بلا نسبت مثل چی ذوق میکردم. غافل از اینکه با باز کردن درش میدیدم مامانم ظرفش رو پر از زرشک کرده و گذاشته تو یخچال. بدجور ضدحال بود. الان دقیقاً همون حس رو داشتم. نگهبان پررو مثل نوتلا بود، ولی به جاش یه پیرمرد با نقش زرشک جلومون ایستاده بود و با قیافه وحشتزده دستش رو گذاشته بود روی قلبش. تو این هیاهو نمیدونستیم از شوکه شدن پیرمرد بترسیم یا به این فکر کنیم که نگهبان اصلی کجاست. که یهو صدای راهبه درست از پشت سرمون پیچید: - چه خبره اینجا؟ قبل از اینکه بتونیم قضیه رو لاپوشونی کنیم، کنارمون اومد و با قدمهای بلند خودش رو به پیرمرد رسوند. - آقای نجفی، خوبین؟ آقای نجفی با حال بد سری تکون داد. راهبه با اخم و نگاه تیز و غضبناکش چشم دوخت به ما و غرید: - چه اتفاقی افتاده اینجا؟ وقتی دیدم هیچکدوم حرفی نمیزنن، سرفهای مصلحتی کردم و گفتم: - هیچ اتفاقی نیفتاده راهـ جیز خانم رهنما. هیچی نشده. آقای نجفی خوابیده بودن، یهو انگار خواب بد دیدن. ما هم داشتیم میرفتیم بیرون، گفتیم ببینیم چی شده. الان هم با اجازهتون رفع زحمت میکنیم. بدون اینکه بذاریم حرفی بزنه، با عجله از نگهبانی زدیم بیرون. با استرس برای اولین ماشین دست تکون دادیم و همین که وایستاد، خودمون رو پرت کردیم صندلی عقب. از شیشه عقب مضطرب به راهبه نگاه میکردیم که داشت داد و بیداد میکرد. یه کم که از خوابگاه فاصله گرفتیم و راهبه از دیدمون بیرون رفت، نفس عمیقی کشیدیم و درست نشستیم. - هوف، نزدیک بود از بیخ گوشمون رد بشه. نیلوفر با سر حرفم و تأیید کرد و گفت: - چی میکشن دانشجوهای بدبخت از دستش. منتظر بودیم ارغوان هم اظهار نظر بکنه که به جاش یه صدای کلفت گفت: - خیلی هم بد نیست. با دیدن نگهبان جوون پشت فرمون، کم مونده بود چشام چهار تا بشه. ویرایش شده 28 مرداد توسط زهره تقیزاده 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 28 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مرداد (ویرایش شده) پارت32 نیلوفر که وسط من و ارغوان نشسته بود، با چشمهای گردشده داد زد: - تو اینجا چیکار میکنی؟ منم میخواستم زودتر از اون همین سوال رو بپرسم، ولی چون ما سوار ماشین بودیم و اون راننده بود، گفتم هیچی نگم سنگینترم. پسره از توی آینه چشمهای سردش رو دوخت به نیلوفر و گفت: - فکر کنم من باید بپرسم شماها تو ماشین من چیکار میکنین! موقع فرار از دست راهبه اونقدر دستپاچه بودیم که نفهمیدیم وقتی برای ماشین دست تکون دادیم و ایستاد، سوار یه سانتافه آخرینسیستم شدیم! آخه یه نگهبان سادهی خوابگاه مگه چقدر حقوق میگیره که سانتافه سوار میشه؟ نیلوفر میخواست جوابش رو بده که من زودتر از اون گفتم: - چقدر حقوق میگیری تو؟ اینبار تیرِ نگاهش از توی آینه خورد به من؛ نیشخندی زد و چیزی نگفت. اینطوری که بیخیال و خونسرد رفتار میکرد، یادِ پرهامِ پررو میافتادم. یعنی چی که فقط نیشخند میزنی و زبونِ واموندهت رو باز نمیکنی؟ انگار اگه حرف بزنه، جریمهش میکنن! - کجا پیادهتون کنم؟ - همین گوشهکنارها نگه دار، پیاده میشیم. چند دقیقه بعد کنار خیابون ایستاد. قبل از اینکه پیاده بشیم، گفت: - من نگهبان نیستم؛ این مدت رو مجبورم اونجا باشم. نطقش باز شد انگار! همونطور که دستم روی دستگیره مونده بود، منتظر بودیم. چشم دوختیم بهش که ادامه داد: - بهخاطر یه شرطبندی مسخره با دوستام، کیفِ یه دختر رو زدم؛ ازم شکایت کردن و دادگاه برام حکم برید. مجبور شدم قبول کنم نگهبان باشم تا اینکه برم زندان. هنوز تو شوکِ حرفهاش بودیم که نیلوفر با غیظ گفت: - سرِ شرطبندی دیگه؟! سری تکون داد و گفت: - هوم، وگرنه کی رو دیدی نگهبان باشه ولی سانتافهسوار شه؟ ارغوان با لبخندِ مضحکی گفت: - تو! - حالا اسمت چیه؟ این رو من پرسیدم. - شهابم. ویرایش شده 1 شهریور توسط زهره تقیزاده 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور (ویرایش شده) پارت33 به معرفی خودش و توضیح دادن شغلش مشکوک شده بودم؛ اون که اصلاً چشم نداشت ما رو ببینه، حداقل من رو! حالا یهو چی شد که نطقش باز شد؟ میخواستم با طلبکاری به این موضوع اشاره کنم و حرفی بزنم که یهو زد روی ترمز. اگه دستمون رو به صندلی نگرفته بودیم، با مخ میرفتیم توی شیشه! تا سرمون رو بلند کردیم ببینیم چی شده، شهاب عصبی از ماشین پیاده شد. هنوز توی شوک اتفاقی که افتاده بود بودم که ارغوان متعجب گفت: - یعنی این داداشمون انقدر بیکاره که از صبح راه افتاده دنبال ما؟ نیلوفر با خباثت اضافه کرد: - دنبال آیسان! قبل از اینکه بهش بتوپم، نیلوفر دستاش رو به آسمون گرفت و ادامه داد: - خدایا، شوهری هم اگه قسمت شد، جون اون عزرائیل زحمتکِشِت، یدونه از این مدلهات رو بفرست بیاد، دمت گرم! نفس عمیقی کشیدم تا بهش بگم شوهر اینمدلی کجا بود؟ این یابو از سر لجه که ولکن نیست؛ از لج همون روزی که توی عروسی محلش نذاشتم و اون هم از همون لحظه انگار یه سرگرمی برای خودش پیدا کرده. اما با صدای داد و بیداد شهاب و پرهام که یقهی همدیگه رو گرفته بودن، کلافه از ماشین پیاده شدم. پرهام و شهاب داشتن به همدیگه فحش های رکیک میدادن و اگه شایان جلوشون رو نمیگرفت و بینشون نمیایستاد، کتککاری هم میکردن. شهاب داد زد: - مریضی مگه مرتیکه؟ یهو با این قراضه میپری جلو ماشین! پرهام هم عصبیتر از اون بهش پرید و داد زد: - جد و آبادته ازگل! دِ آخه من اراده کنم، هیکلت رو با لباسای روش میخرم؛ واسه من پزِ اون قراضهت رو میدی؟ بهخاطر ترافیکی که ایجاد کرده بودن، بوق ماشینهای دور و برمون بلند شده بود و اگه یه کم دیگه ادامه میدادن، فحش خوار و مادر هم میخوردیم! تا شهاب بخواد دوباره جوابی بهش بده، عصبی وسطشون پریدم و داد زدم: - بسه دیگه! هی دارین میپرین به هم. پرهام تا من رو دید، اخماش بیشتر توی هم رفت: - بیا برو کنار بذار حساب این بچهسوسول رو برسم؛ بعد هم باهات کار دارم که چرا سوار ماشینش بودی! بیچاره بابات فکر میکنه دخترش رو فرستاده درس بخونه. چقدر بده قضاوت بشی، اون هم بهناحق! تقصیر اون هم نیستها، تقصیر خودمه. دوبار سوار ماشینش شدم و به حرفش گوش دادم، فکر کرده خبریه و دور برداشته؛ حالا مثل آقا بالاسر باهام حرف میزنه. پوزخند تلخی زدم و گفتم: - کاش قبل از اینکه حرفی درمورد کسی بزنی، اول مزهمزه میکردی، بعد تفش میکردی بیرون! بعد هم به تو هیچ ربطی نداره که من چیکار میکنم یا چیکار نمیکنم. دو بار بهت رو دادم، پررو نشو؛ از این به بعد هم دیگه نیفت دنبال من! تنه ای بهش زدم و از کنارش رد شدم. حس میکردم تمام خیابون با بهت و تعجب دارن نگام میکنن. بدون اینکه سرم رو بلند کنم، کیفم رو از ماشین که درش رو باز گذاشته بودم، چنگ زدم و دویدم. ویرایش شده 10 شهریور توسط زهره تقیزاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 7 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 شهریور پارت34 اشکام روی صورتم روان بودن و جلوی چشمام رو تار میدیدم. چرا همیشه وقتی به یکی رو میدی و میخوای فقط یهکم بهش امیدوار باشی، گند میزنه به همهچیز؟ یعنی اونقدر من رو حقیر و بد دیده بود که جلوی اون همه آدم اونجوری باهام حرف زد؟ اصلاً خودم رو درک نمیکردم چرا دارم بخاطر زرت و پرتهای اون آدم بیخود گریه میکنم، ولی اگه همین گریه هم نبود، قطعاً میترکیدم. بخاطر سرعت زیادم از اون خیابون شلوغ دور شده بودم و حالا هیچکس توی خیابون حواسش بهم نبود و هرکی راه خودش رو میرفت. با صدای موتوری که نزدیک میشد و پشتبندش صدای پرهام، بغض و حرص و خشم یههو بهم هجوم آوردن و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که قدمهام رو تند کنم و بیتوجه بهش به راهم ادامه بدم. - آیسان… وقتی دید توجهی بهش نمیکنم، سرعت موتور رو کم کرد و همونطور دنبالم اومد. - آیسان، با توام. وایستا حرف بزنیم. پوزخندی زدم و گفتم: - حرفی نمونده دیگه. با کلافگی جوابم رو داد: - یعنی چی؟ چرا یهو قهر کردی رفتی؟ چرا جلوی اون بچهسوسول اون حرفا رو گفتی؟ روتو برم بشر! یه چیزی هم بهش بدهکار شدم. انگار با خشم برگشتم سمتش و با تندی کلماتم رو ادا کردم: - تو دیگه نوبری به خدا! تو چه میدونستی چه اتفاقی افتاده که سوار ماشینش شدم؟ اصلاً مگه میدونستی اون کیه؟ هیچکدوم اینها رو نمیدونستی و جلوی اون همه آدم توی خیابون با تحقیر باهام حرف زدی و دریوری بارم کردی، حالا یه چیزی هم طلبکاری؟ انتظار داشتم بعد از اون جیغ و دادی که راه انداختم، حداقل یه ذره پشیمون باشه. میدونستم عرضهی معذرتخواهی نداره و این انتظار رو هم نداشتم، ولی این پررو بودنش بیشتر حرصم رو در میآورد. - اون سوسول هرکی بود، حق نداشتی صدات رو برای من بلند کنی. دفعهی دیگه حالت رو میگیرم. حرصم گرفت و لگد محکمی به تایر موتورش زدم که به غلط کردن افتادم؛ فقط پای خودم چلاق شد. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 7 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 شهریور پارت35 عصبی سرم رو بلند کردم و بیتوجه به خندهای که بهزور سعی در مخفی کردنش داشت، بخاطر حال و روزم کیفم رو به سینهش کوبیدم و گفتم: - اشتباه میزنی عمو! دفعهی دیگه دور و برم ببینمت، شلوارت رو درمیارم رو سرت کیسه میدوزم. بلافاصله با قدمهای بلند ازش دور شدم. *** امروز دومین روز دانشگاهه؛ البته برای من بخاطر یه آدمِ نیمهشریف که اشارهی مستقیم بهش نمیکنم، اولین روزه! امروز چون تایم کلاس ساعت دوازده ظهر بود، دیر نکردم و تا ده دقیقهی دیگه اولین کلاس شروع میشه. با صدای نیلوفر، بیخیالِ فکر و خیالم شدم و حواسم رو بهش جمع کردم: - لامصب، صداش هنوز توی گوشمه. حق داشت؛ دو روز پیش صداهای زیادی شنیده بودیم، اما منظورش کدوم صدا بود؟ وقتی دید چیزی نمیگم، بیحوصله ادامه داد: - به قول خودت، “راهبه” رو میگم بابا! نگاهی به ساعت گوشیم انداختم؛ پنج دقیقهی دیگه کلاس شروع میشد. از نیمکت بلند شدم و به طرف سالن بهراه افتادم؛ نیلو هم همراهم شد. - نه بابا، بنده خدا که چیزی نگفت. با نگاهِ آتیشیش، ترجیح دادم بیصدا به قهقهه زدنم ادامه بدم. اون روز وقتی تنها برگشتم خوابگاه، از همون دمِ نگهبانی صدای فریادِ راهبه کَرکننده بود که ارغوان و نیلو رو تنها گیر آورده بود. برای اینکه ترکشهاش به من هم برخورد نکنه، خم شدم و پاورچینـپاورچین، بدون اینکه آقای نجفی از پنجره ببینتم، رفتم تو. مرحلهی دو، یکمی کارم سخت بود و یه کوچولو استرس گرفته بودم؛ چون در اتاق راهبه باز بود و اگه همینطوری از جلوش رد میشدم و میدیدنم، تا یه ماه نگهبانی خوابگاه رو میانداخت گردنم. حالا باز نگهبانی خوبه، میترسم مثل خانم جاهد، بدجنس توی “بچهمهندس”، بلاهای بدتری سرم بیاره! با دیدن مستخدم خوابگاه، خانم “جنگی”، نقشهی توپی توی ذهنم اومد. فامیلیش متناسبِ هیکلِ شبیه آرنولدش بود؛ آخه زن هم صد و هشتاد کیلو؟ رژیم بگیر زن! حالا من معتقدم خانم “خنگی” بیشتر بهش میاد، چرا که کلاً پرت تشریف داره این پاندای پشمالو؛ میگم پشمالو چون بین خودمون بمونهها، با دیدن پشماش پشمام ریخته بود! جا داشت بخاطر این موضوع، علاوه بر اون دو تا اسمِ زیبایی که براش انتخاب کردم، “آمازون” هم صداش بزنم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 9 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 شهریور (ویرایش شده) پارت36 چند قدم مونده بود تا بهم برسه که سریع پریدم پشت هیکل بزرگش، خودِ کوتولهام رو جا دادم. میخواست مستقیم بره تو اتاقِ راهبه که با ضرب، مانتوش رو از پشت گرفتم و کشیدمش سمت پلهها. نفسم گرفت؛ لامصب قد فیل وزن داره این دختر! صدای اعتراضش دراومد: - عه، چیکار میکنی دختر؟ سرکی به اتاقِ راهبه کشیدم و با استرس لب زدم: - تکون نخور، جونِ پشمات! فکر کنم رو پشماش حساس بود که با یه حرکت کنار رفت و عصبی گفت: - چی گفتی؟! با صدای نسبتاً بلندش، حواسِ راهبه و آقای نجفی هم بهمون جلب شد. از ترس نزدیک بود به آقاجونِ خدابیامرزم بپیوندم؛ دونههای درشت عرق رو روی کمرم حس میکردم. راهبه، ارغوان و نیلو رو که مثل موش مردهها جلوی در ایستاده بودن با دست کنار زد و اولین قدمِ محکمش رو به سمتم برداشت. نگاهم رو از اخمهای درهمش گرفتم و تو دلم شمردم: «یک، دو، سه!» برگشتم و تندتند پلهها رو دوتا یکی بالا رفتم و سریع چپیدم توی اتاق. از اون روز تا حالا شده بودم سایهی راهبه که هرچقدر میدوید، بهم نمیرسید؛ به هر روشی که میتونستم از دستش درمیرفتم و این وسط ارغوان و نیلو بودن که شماتت میشدن. با رسیدن به جلوی درِ کلاس، بیخیالِ افکارم شدم. هنوز خبری از استاد نبود. وارد کلاس شدیم و اون وسطها دو تا جای خالی پیدا کردیم و نشستیم. ارغوان چون دو تا واحد کمتر از ما برداشته بود، کلاس نداشت و دوتامون تنها بودیم. بالاخره عروسخانم (استاد) بعد از دو تا کلاچدنده تشریف آوردن سر کلاس! ولی یه چیزی برای من سواله؛ تو رمانها، استادها مگه پسرِ جوون نبودند؟ بعد خیلی عالی درس میدادند و هیچکس هم سرِ کلاسشون جرئت نداشت جیکش دربیاد. استادِ ما رو فکر کنم ننش اشتباهی زاییده! یعنی اون دنیا خطروخط شده؛ پسرِ جوون نیست و یه زنِ میانساله که هیچی، از وقتی هم اومده ریلکس نشسته سرِ جاش و به قولِ مامان، با ماسماسکاش ور میره! ویرایش شده 12 شهریور توسط خانوم سین 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 15 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور (ویرایش شده) پارت37 میگفتن دانشگاه جای درس خوندن نیستها، من باور نمیکردم! چند تا دانشجو که به نظر سال بالایی میاومدن، انگار استاد رو میشناختن که مثل خودش رو صندلیهاشون لم داده بودن و با گوشی بازی میکردن. خب چه کاریه؟ این خودش نمیاومد، ما هم نمیاومدیم؛ همه رو راحت میکرد دیگه! سالاولیها هم قشنگ و جانانه همدیگه رو مخ کرده بودن و لاس میزدن در حد لالیگا! نیلو سرش رو گذاشته بود رو میز و کاغذ زیر دستش رو خطخطی میکرد. خودکارِ مشکی رو از دستش کشیدم که چند ثانیه پوکر نگاهم کرد و پوفی کشید. همین که بیحوصله چشماش رو بست، سر و تهِ خودکار رو باز کردم، توش رو درآوردم و اون سرش رو که برای نوشتن بود، با دندون درآوردم. کاغذ سفیدی از کیفم درآوردم و جوهر توی لوله رو فوت کردم روی کاغذ؛ کاغذ سفید، حالا کاملاً با جوهر مشکی آغشته شده بود. جون میداد برای مردمآزاری! کاغذ رو برداشتم و کفِ دستم گذاشتمش. دستم رو بلند کردم و مثل سیلی، محکم کوبیدم رو صورتِ نیلو. شدت ضربهام اونقدر زیاد بود که نیلو یهو با تعجب تو جاش نشست و سروصدای کلِ کلاس خوابید. جالب اینجا بود که استاد، لبخند ملیحی رو لبش شکل گرفت، خونسرد وسایلش رو جمع کرد و با گفتنِ «خسته نباشید»، از کلاس خارج شد. تیکه انداخت یعنی؟ با رفتنش، کلِ کلاس مثل بمبِ ساعتی منفجر شد؛ نیلو از عصبانیت و بقیه از خنده. نیلو یه کم غیرطبیعی بود؛ سمت چپِ صورتش بهخاطر جوهر، مشکی بود. اخماش رو بهشدت تو هم کشیده بود و تضادِ جالبی با چشماش که هی پر و خالی میشدن، داشت. خندهی بقیه هم که بیشتر حرصیاش میکرد. تا اولین قدم رو برداشت، کولهام رو برداشتم و با سرعتِ «میگمیگِ» کیلومتر بر ثانیه، صحنه رو ترک کردم! یادمه سالِ آخرِ دبیرستان، دبیرِ شیمیمون میگفت: «دانشگاه که رفتین، رفتارهای تابلو از خودتون نشون ندین که فوراً لو میره سالاولی هستین!» حالا تو این فکرم گرگمبههوا بازی کردن تو سالنِ دانشگاه، رفتارِ تابلو محسوب میشه یا نه؟ ویرایش شده 20 شهریور توسط زهره تقیزاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 15 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور پارت38 بدون این که ذرهای از سرعتم کم کنم، با نفسنفس میدویدم و نیلوفر هم با همون صورتِ جوهری دنبالم میاومد و گاهی فحش هم میداد. در کمالِ پررویی، سرم رو برمیگردوندم عقب و جیغ میزدم: «خودتی!» نیلو داد زد: - آیسان، بگیرمت خشتکت رو بادبونِ قایق میکنم! بیخیالِ نگاهِ متعجبِ دانشجوها، سرم رو برگردوندم و با بلبلزبونی گفتم: - اگه بگیری بزرگوار، قایق هم بادبون نمیخواد، هه! همین که جلوم رو نگاه کردم، احساسِ بدبختی بهم دست داد؛ بنبست بود! بیفکر، درِ یکی از کلاسهایی که سمتِ چپم بود رو باز کردم و چپیدم توش. بدبختانه نیلو هم سر رسید و میخواست بیاد تو. هر دو مثل کنه به در چسبیده بودیم و میخواستیم به اون یکی زور بگیم. کولهام دستوپاگیر بود؛ به خیالِ این که کلاس خالیه، کولهام رو روی یکی از صندلیها پرت کردم و بیشتر به در چسبیدم تا به سمت بیرون هلش بدم. هِنوهنکنان لب زدم: - ول کن، برو دیگه! صدای حرصیاش از پشتِ در بلند شد: - ول کنم؟ کلِ صورتم رو جوهر کـ… قبل از این که جملهاش تموم بشه، با بهت تو جام ایستادم و صدای اعتراضم بلند شد: - زر نزن بابا! کلِ صورتت کجا بود؟ من کاغذِ جوهری رو روی نصفِ صورتت کوبیدم، نه کلـ… با باز شدنِ در و دیدنِ لبخندِ بدجنسِ نیلو، جملهام نصفه موند و وا رفتم. نامردِ نکبت! از قصد اونجوری گفت که حواسم رو پرت کنه و بیاد تو. تا به خودم بجنبم، اومد جلوتر و تا خواست حرکتی بزنه، صدای کلفتی با خشم و تعجب گفت: - چه خبره اینجا؟ با شنیدنِ صدا، چشمهام رو که از ترس بسته بودم باز کردم؛ نیلو هم مثل من بیحرکت مونده بود. چشماش هم از تعجب درشت شده بود. با همون حالت سمتِ صدا برگشتیم. میخواستم تو آبِ آفتابه خودم رو خفه کنم! آخه چرا باید فکر کنم دفترِ رئیسِ دانشگاه، کلاسِ خالیه و موقعِ فرار توش پناه بگیرم؟ گِل بگیرن این مغزِ بیصاحب رو! آقای سلیمی (رئیسِ دانشگاه) که مردِ میانسالی با موهای جوگندمی بود، سرش رو با تهدید برامون تکون داد و گفت: - فعلاً بفرمایید بشینید. و با دست به مبلهای چرمِ روبهروی میزش اشاره کرد. هر دو مثل موش رفتیم جلوتر. تا خواستم بشینم، با دیدنِ مهمونِ آقای سلیمی کُپ کردم. پرهام تو دانشگاه چیکار میکنه؟ داستانِ دیدارِ ما هم شده مثلِ فیلمهای جنایی؛ هرجا که میرم باید ببینمش! 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 16 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور پارت39 سلیمی با تشر گفت: - بشینید خانم! بیتوجه به حرفش، با چشمهای ریز شده رو به پرهام پرسیدم: - اینجا چه کار میکنی؟ پوزخندی زد، دستهاش رو مغرورانه داخل جیبش فرو برد و رو به سلیمی گفت: - خب آقای سلیمی، من دیگه مرخص میشم. نزدیکتر رفت و با هم دست دادن. - خواهش میکنم. با هم خداحافظی کردن. پرهام عقب رفت و رفت، اما قبل از اینکه دستش به دستگیره در برسه، برگشت و با شرارت رو به سلیمی گفت: - راستی آقای سلیمی، اونجا نیرو کم داریم! دستش رو تکون داد و رفت. همه رو برق میگیره، ما رو ننه ادیسون، مرتیکه خوددرگیر! - خب، میرسیم به شما. این چه وضعیه؟ عجب گیری کردیما! با رفیق خودمون هم نمیتونیم شوخی کنیم! - کدوم وضع آقای سلیمی؟ یه شوخی کوچولو با دوستم کردم، همین! انگار جا خورده بود از پررویی من، بدبخت! - همین؟ خانم، نصف صورت دوستت رو جوهری کردی! کل دانشگاه رو گرگم به هوا بازی کردی! جلوی مهمونم آبروی من و دانشگاه و دانشجو جماعت رو بردی! هنوز حرفهای سلیمی رو هضم نکرده بودم که نیلو با بغض گفت: - پوستم حساسه، اگه مشکلی پیش بیاد چی؟ دیدین روی مایع ظرفشوییها مینویسن هنگام شستوشو از دستکش استفاده شود؟ بنده خداها خبر ندارن ما دستمون رو هم با همون میشوریم، هیچی هم نمیشه! به جون مادرم، این چی میگه؟ انگار اسید پاشیدم رو صورتش! وسط دادگاه خانوادگی ما، تقهای به در دفتر خورد و چند لحظه بعد خانم ایکس اومد تو. زنیکه اومد، بیخیال نشست و رفت. اسمش رو که نمیدونم، باید ایکس و ایگرگ صداش بزنم! 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 18 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 شهریور پارت40 پروندهها رو گذاشت روی میز و گفت: - اینم پروندهها. سلیمی یه سری تکون داد و مشغول بررسیشون شد. - تنبیهت کردن، زلزله؟ جانم؟ با من بود؟ وقتی دید مثل منگلا نگاهش میکنم، تکخندی زد و گفت: - با خودتم! قبل از اینکه دهن باز کنم و چیزی بگم، سلیمی زیرچشمی نگاهم کرد و رو به ملکی گفت: - دارم در مورد تنبیهش فکر میکنم. نیلو یه سقلمه بهم زد و ابروهاش رو بالا انداخت. بعد سلیمی گفت: - بفرمایید خانم ملکی. پروندههای امضا شده رو داد دست خانم ملکی. نگاه موشکافانهای بهم انداخت و گفت: - علاوه بر این کارت، وقتِ کلاس خانم ملکی رو هم گرفتی و تنبیهت… کمکم داشتم فکر میکردم اثرات همنشینی با پرهام خوب جواب داده! کدوم کلاس؟ این زنیکه مگه کاری هم کرد که وقتِ کلاسش گرفته بشه آخه؟ - آشپزخونه و سلف دانشگاه نیرو کم داره؛ اونجا مشغول میشی به کار تا متوجه بشی نظم و انضباطِ دانشگاه یعنی چی. با بهت نگاهم رو بینشون چرخوندم. نیلو داشت با دمش گردو میشکست! سلیمی بیتفاوت و سرد نگاهم میکرد و خانم ملکی هم لبخند موذی گوشهی لبش بود. شوخی دارن دیگه، نه؟ آشپزخونه؟ سلف؟ من؟ من تو خونهمون سالبهسال راهم رو هم سمت آشپزخونه کج نمیکنم، مگر اینکه بخوام چیزی بخورم؛ اینا چه انتظاری ازم دارن؟ - تنبیه بهتر از این پیدا نکردین؟ یه شوخی کوچولو بود فقط، بیخیال تو رو قرآن! روم رو برم؛ تو رو خدا! بیتوجه به لحن عاجزم، اشارهای به درِ اتاق کرد و جدی گفت: - بحث نکن با من؛ بیشتر از این هم وقتم رو نگیر. از فردا هم سرِ ساعت میری سرِ کارت. کم مونده بود گریهام بگیره. عجب گیری افتادیمها! سعی کردم یه جور دیگه خرش کنم: - استاد! من هیچی بلد نیستمها؛ میرم اونجا رو میترکونمها! - این چه طرز حرف زدنه؟ «میترکونم» یعنی چی؟ د بیا! حالا میخواد بعدِ هجده سال من رو آدم کنه. - به نفعته یاد بگیری. خطایی ازت ببینم، بد میشه برات. به سلامت! خیلی محترمانه گفت: «گمشو بیرون!» 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 19 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور (ویرایش شده) پارت41 با حرص کولم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون و در رو محکم به هم کوبیدم. زیر لب غر زدم: - مرتیکه پفیوز، انگار آشپزباشی استخدام کرده برای خودش! با صدایی که دمِ گوشم اومد، از ترس نفس تو سینم حبس شد: - انگار تنبیهت کم بوده. داری به رئیس دانشگاه فحش میدی؟ این از کجا میدونه من تنبیه شدم؟ موقعِ بیرون رفتن هم یه چیزی گفت، گفت نیرو کم داریم؛ سلیمی هم گفت نیرو کم داریم… یعنی تقصیر این اوزگله که من به این روز افتادم؟ خونسرد به دیوارِ پشت سرش تکیه داده بود و دستاش هم توی جیبش بود. با چشمهای ریزشده گفتم: - فکر کردی خیلی زرنگی؟ حالا پیشنهاد کار میدی برای من؟ اصلاً تو اینجا چی کاری داری؟؟ لبخند گل و گشادی زد و با پررویی تمام گفت: - بهتر از بیکار گشتنه که. فضولی کار زشتیه! که حالا فضولی کار زشتیه! خدایا این بنده های خرت و از روی زمین محوشون کن. بلند تر ادامه دادم: - الهی آمین! انگشتم و به نشونه تهدید براش تکون دادم، گفتم: - یه بلایی سر اون آشپزخونه و سلف و کوفت و زهرمارش بیارم که تو و رئیس دانشگاه تو کفش بمونین. به «تو و رئیس دانشگاه» که رسیدم، با تمسخر گفتم. حالا جامون عوض شده بود؛ من خونسرد و با پوزخند نگاهش میکردم و اون حرص میخورد. - اینطوریاست دیگه؟ با خباثت چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم: - همینطوریاست، آره. تکیهاش رو از دیوار گرفت و به سمتِ درِ خروجی راه افتاد و همونطور که میرفت، گفت: - پس بچرخ تا بچرخیم. داشت دور میشد که صدام رو بلند کردم تا بهش برسه: - میچرخیم، فقط مواظب باش سرگیجه نگیری! دستی توی هوا تکون داد و رفت. تازه نگاهم افتاد به دانشجوها که متعجب نگاهم میکردن. روزِ اول، چندتا گند رو با هم زدم؛ باید به مامان بگم اسپند دود کنه برام، یه وقت چشمم میزنن و کارا میمونه. بیخیالِ همشون شدم و به راه افتادم. چشمک شیطونی به پسری که سر راهم ایستاده و تابلو بود مذهبی و خشکه زدم و از دانشگاه خارج شدم. ویرایش شده 19 شهریور توسط زهره تقیزاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 20 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور (ویرایش شده) پارت42 اتوبوس واحد که ایستاد، با استخونهای خردشده و پاهایی که دیگه یاری نمیکرد، پیاده شدم. کولم رو روی شونم جابهجا کردم و سمتِ ساختمون خوابگاه به راه افتادم. دل و دماغ هیچی نداشتم، حتی وقتی شهاب بهم سلام کرد، جوابش رو هم ندادم. دلم برای خونه لک زده بود؛ برای لبخندهای مهربون بابا، غرغرهای مامان، کلکل با شیوا و سلدا… تنها چیزی که اینجا دارم یه تخت فلزی و یه چمدون لباسه. تا وارد اتاق شدم، بوی نیمرو خورد توی صورتم. ارغوان گوشهای نشسته بود و داشت دولپی میخورد. با تعجب نگاهم کرد و گفت: - سگگازت گرفته؟ کفشام رو درآوردم و هر لنگهشون رو یه گوشه پرت کردم. لقمهی گاز زدهش رو از دستش قاپیدم و چپوندم توی دهنم. - اوی! دهنی بودا! بیخیال خودم و روی تخت پرت کردم. با صدای خفه توی بالش گفتم: - بکش کرکره رو خواهرم، بذار کپم و بذارم! عادتم بود وقتی عصابم خرد میشد، مثل خرس میخوابیدم. درست مثل دیروز که از ساعت شش عصر خوابیدم تا الان که صدای آلارم گوشیم داره مخم رو میخوره. اصلاً حالِ جواب دادنش رو نداشتم؛ یعنی هر چقدر زور میزدم که فقط یه لحظه دستم رو دراز کنم و حداقل قطعش کنم، نمیتونستم. فقط میخواستم بیشتر بخوابم. با قطع شدنِ صدا، فکر کردم نکنه یکی دلش به حالم سوخته و خفهش کرده؛ لبخند محوی زدم و چشمام رو بیشتر روی هم فشردم. اما با شنیدن صدای حرف زدنِ یکی، تعجب کردم: - خوابه. شما؟ مکث کوتاهی کرد، انگار داشت به یکی گوش میداد، بعد ادامه داد: - دانشگاه؟ تا شنیدم «دانشگاه»، یه ضرب پاشدم و نشستم. انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش مثل آمپولزنهای حرفهای، اثرِ تزریقِ موادم از پا انداخته بودم! با عجله گوشیم رو از دست ارغوان گرفتم و قطع کردم. اوه! ساعت نه صبحه و من باید ساعت شش اونجا میبودم! نفهمیدم چطوری از تخت پایین پریدم و جلوی کمد ایستادم. سریع مانتو و شلوار و مقنعهای که درآورده بودم رو پوشیدم. بیتوجه به سوالهای مکرر ارغوان، کوله و گوشیم رو برداشتم و با پوشیدن کتونیهام، زدم بیرون. با هزار بدبختی بالاخره ساعت ده و نیم رسیدم جلوی درِ آشپزخونهی دانشگاه. یه ربع فقط دنبال اینجا گشتم؛ لامصب یه جای پرتیه! انگار به جای غذا، شیشه توش میپزن که انقدر از محوطه اصلی دوره. همین که خواستم در رو باز کنم، گوشیم زنگ خورد. به زور از بین خرت و پرتهای توی کولم پیداش کردم و جواب دادم. ویرایش شده 20 شهریور توسط زهره تقیزاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 22 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 شهریور پارت43 همزمان با باز کردن در، چهرهی منفورترین آدم زندگیم پشتش پدیدار شد که گوشی توی دستش بود؛ از اونطرف هم صدای کسی که بهم زنگ زده بود، بلند شد. - دقیقاً چهار ساعت و سی و هفت دقیقه دیر کردی، آشپزباشی! نمیدونستم جدی همینی رو که پشت گوشی شنیدم اون مارمولک هم گفت، یا اگه خدا بخواد توهم زدم! تو این موقعیتی که گیر کرده بودم، فقط دلم میخواست گزینهی دوم برام اتفاق بیفته؛ یعنی حاضرم یه آدم متوهم باشم، اما ریخت نحس این یابو رو تحمل نکنم. گوشی رو از گوشش فاصله داد و قطعش کرد؛ پوزخندی زد و با طعنه گفت: - اینبار رو از گناهت میگذرم خانم خوشتیپ! بیا تو که خیلی کار داریم. مثل خودش گوشی رو با حرص قطع کردم و گفتم: - تو اینجا چیکار میکنی؟ درخواست نیرو دادی، به مدیر بس نبود؟ اینجا بودنت برای چیته الان؟ پشتش رو کرد بهم و رفت داخل؛ همونطور که میرفت گفت: - میدونستی رستوران ما چند تا شعبهی دیگه هم داره؟ یعنی میخواستم جفت چشماش رو از کاسه در بیارم و مثل چشم گوسفند بپزم بدم دست اساتید بخورن! الان اینجا بودنش رو توجیه کرد یا داشت با رستورانش پز میداد؟ اولین قدم رو که برداشتم و پام رو گذاشتم توی آشپزخونه، بوی مرغ خام و پوست پیاز پیچید زیر بینیم. با دیدن وضعیت روبهروم، فشارم افتاد؛ یه آشپزخونه با ظرف و ظروف و دیگهای خیلی بزرگ که هواش خیلی خفه و شدیداً گرم بود. پسر جوونی که داشت پیاز پوست میکَند، عین ننهمردهها اشکاش روون بود و یه پسر دیگه هم داشت مرغ خام تمیز میکرد. با صدای بلند پرهام که خطاب به من بود، حواس اون دو نفر هم بهم جلب شد: - هی خوشتیپ! همینطوری اونجا واینستا؛ پیازهایی که شهروز پوست کنده رو خُرد کن و تفتشون بده. این رو گفت و رفت داخل اتاقکی که اونجا بود. شهروز و اون یکی پسره هی زیرزیرکی داشتن نگاهم میکردن و میخندیدن. شاخ درآوردم! چشونه اینا؟ کولهام رو گذاشتم همونجا کنار در، از آویز یه پیشبند برداشتم و پوشیدم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری