زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 11 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 شهریور (ویرایش شده) بیست و چهارم پوزخندم رو حفظ کردم و توی دلم گفتم: _اگه همین احتیاط من نبود، خیلی جاها گیر میکردی کامرانخان! ناهار تقریباً تو سکوت گذشت. فقط گاهی زیرچشمی به متین و کامران نگاه میکردم. هر دوشون زیادی ساکت بودن؛ انقدر که میشد فهمید ذهنشون بدجور درگیر چیزیه ، کامران چند بار خواست دهن باز کنه، اما هر بار منصرف شد. انگار یا توی گفتنش شک داشت، یا داشت جملهها رو طوری میچید که موضوع زیادی جدی به نظر نرسه. اگه من سکوت رو میشکستم، بازندهی این دوئل بودم. پس صبر کردم. اواخر غذا، کامران خیلی نامحسوس به متین اشاره کرد. توی دلم خندیدم. جفتشون رو خوب میشناختم. معلوم بود متین رو برای کاری کشونده اینجا؛ وگرنه متین ، اگه کلاهش هم اینجا میوفتاد ، زحمت برگشتن به خودش نمیداد. متین سینه صاف کرد و بعد، با لحنی که میخواست بیاهمیت به نظر برسه، پرسید: «راستی آراد ، این دختره، میدونی کجا قایم شده بود؟» با خونسردی جرعهای نوشابه از گیلاسی که توش ریخته شده بود خوردم و گفتم: «چه فرقی به حالت داره؟ دختره که دیگه تو آسموناست.» کامران خندید، اما از نظر من خندهاش زیادی عصبی بود. متین شونهای بالا انداخت و گفت: «آره، ولی خب شاید، مادری پدری، کسی، پی قضیه رو بگیره و برامون شر بشه.» سرد جواب دادم: «تحقیق کردم. کسوکار درستوحسابی نداره.» متین کلافه پوفی کشید و گفت: «بالاخره دوست و آشنا که داره. من به خاطر تو دارم جِز میزنم بدبخت. اگه قضیه لو بره، اول پای تو گیره.» اینبار با پوزخندی حرصدرآر مستقیم نگاهش کردم. بعد به مبل تکیه دادم؛ جیر خفیفی کشید. آروم و شمرده گفتم: «نیازی نیست نگران من باشی. الان اگه توی محل اسم اون دختر رو هی اینور و اونور بیاری یا بخوای سر از کارش دربیاری، فقط گوشها رو تیز میکنی.» مکث کردم و نگاه کوتاهی بین متین و کامران چرخوندم. «بعضی چیزا وقتی خاک میخورن، بهتره همون زیر خاک بمونن.» متین خواست چیزی بگه که کامران زودتر وسط حرفش پرید. معلوم بود میخواد هم کلافگیش رو پنهون کنه ، هم نذاره فضا از این سنگینتر بشه. با لحنی کنترلشده گفت: «راست میگه متین ، یه چند وقت صبر میکنیم. بعد، بیسروصدا یه سر و گوشی آب میدیم.» ویرایش شده 15 شهریور توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 11 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 شهریور (ویرایش شده) پارت بیست و پنج پوزخندم عمیقتر شد. تکیهام رو از مبل گرفتم و کمی به سمتشون خم شدم. نگاهم رو بین هر دو نفرشون چرخوندم و با لحنی که بوی تمسخر میداد گفتم: «خیلی جالبه ! از کی تا حالا انقدر نگران تمیزیِ کار من شدین؟ یا نکنه فکر کردین پیر شدم و یادم رفته چطور رد پاک کنم؟» متین خواست چیزی بگه، اما با یک اشاره دست ساکتش کردم. «خیالتون راحت. آدرس دقیق جایی که اون موش فضول این چند وقت توش قایم شده بود رو چند روز دیگه، وقتی آبها از آسیاب افتاد، براتون میفرستم. الان رفتن اون اطراف یعنی خودکشی. تازه خبر تصادف و مرگش به دستشون رسیده ؛ پلیسها هنوز هشیارن.» کمی مکث کردم و به پای گچگرفتهام اشاره کردم. چهرهام رو درهم کشیدم تا خستگیم واقعیتر به نظر برسه. «و اگه بازجوییتون تموم شده، ترجیح میدم تنها باشم. این پا بدجور کلافهام کرده. باید یکم استراحت کنم.» کامران که فهمیده بود زیادهروی کرده، سریع از جا بلند شد و با لبخند مصلحتی گفت: «البته ، البته پسرم. استراحت کن. متین، پاشو بریم بذار آراد به خودش برسه.» وقتی صدای بسته شدن در ورودی و دور شدن ماشینشون رو شنیدم، نفسم رو با صدا بیرون دادم. پوزخندم محو شد. گوشی رو از جیبم درآوردم و شماره نوید رو گرفتم. بعد از سه بوق، صدای شاد و سرزندهاش توی گوشی پیچید: «بهبه ، آراد خان! چه عجب یاد ما هم افتادی؟» دستی به صورتم کشیدم و خسته گفتم: «نوید، زیادی زر میزنی. بابت امانتی زنگ زدم. چطوره؟ جاش امنه؟» چند لحظه سکوت کرد، بعد با لحن ساختگیِ دلخور گفت: «اه ، ما رو باش ! گفتیم رفیقمون آدم شده یاد ما کرده، نگو کارت گیره!» صورتم رو مالیدم و گفتم: «بعداً احوالپرسی میکنم. فعلاً بگو ببینم اونجا چه خبره.» خندید. «هیچ خبر سلامتی. گربهات جاش خوبه، تو اتاقشه. فقط الکی وقت گرانبهای منو گرفتی.» تکیه دادم به مبل و چشمهام رو بستم. «خوبه. حواست بهش باشه. تا من نگفتم، حتی نباید از اون اتاق بیرون بیاد. فهمیدی؟» با تهمایه خنده گفت: «چشم قربان. فقط گربهتون یه کم پنجول میکشه و بیقراری میکنه.» پک عمیقی به سیگار میون انگشتم زدم و دودش رو آروم بیرون دادم. «بیقراریش طبیعیه ! فعلاً بذار فکر کنه همهچی تموم شده. خودم میام سراغش. فقط زیادی هم سربهسرش نذار ، مخش نپره.» قهقهه زد و با بی خیالی گفت : «باشه بابا، خیالت راحت.» تماس رو قطع کردم. فندک طلاییم رو از روی میز برداشتم و به شعلهاش خیره شدم. ویرایش شده 15 شهریور توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 11 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 شهریور (ویرایش شده) پارت بیست و ششم نفس عمیقی کشیدم و گچ رو از پام بیرون کشیدم . پوزخندی گوشهی لبم نشست. پای کاملاً سالمم رو چند بار تکون دادم، تو گچ خشک شده بود ، بعد از جا بلند شدم و بیحوصله نگاهی دور خونه چرخوندم. همهجا رو چک کردم. زیر میزها، پشت پردهها، گوشههای تاریک سالن ، حتی جاهایی که مطمئن بودم هیچکس عقلش نمیرسه چیزی اونجا کار بذاره. وقتی چیزی پیدا نکردم، لبخندم عمیقتر شد. کشوقوسی به بدنم دادم و سرامیکهای سرد و تیره رو یکییکی زیر پا گذاشتم. بعد به سمت اتاق خواب رفتم. درِ کلوزتروم رو باز کردم، از بین لباسها یک دست لباس راحتی برداشتم و راهی حموم شدم. وان رو پر کردم و آروم داخلش نشستم. گرمای آب کمکم توی تنم دوید. چشمهام رو بستم و برای چند دقیقه به ذهن آشفتهام اجازه دادم از دویدن بایسته. خستگیِ جمعشده توی استخونهام، آرومآروم من رو به مرز خواب و بیداری کشوند ؛ و بعد، بیهشدار، پرت شدم به گذشته. *** پرستار که از اتاق بیرون رفت، دختر دوباره روی صندلی کنار تختم نشست. نگاهی بهش انداختم و گفتم: «پاشو برو خونهت. خانوادت منتظرن.» اشک توی چشمهاش جمع شد، اما خودش رو نباخت. با همون لجبازی خاصی که از همون موقع هم توی رفتارش بود، گفت: «مشکلی نیست. بهشون خبر دادم. یه کم که حالت بهتر بشه، میرم.» با تعجب به دخترک روبهروم نگاه کردم. نمیفهمیدم چهطور پدر و مادری اجازه میدن دخترشون کنار یک مرد غریبهی زخمی بمونه و ازش مراقبت کنه. یک جای کار میلنگید. با کنجکاوی پرسیدم: «چرا به یه غریبهی زخمی مثل من کمک کردی؟ اصلاً چرا خانوادهت قبول کردن پیشم بمونی؟» همون لحظه گارد گرفت و مثل یک گربهی وحشی خودش رو جمع کرد و با لحن پرخاشگرانهای گفت: «مثل اینکه یه چیزی هم طلبکار شدی! بد کردم نذاشتم بمیری؟» مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: «مامان و بابای من انساندوستن. بعدشم الکی اعتماد نکردن. وقتی خواب بودی اومدن اینجا، دیدنت، دلشون سوخت، اجازه دادن من بمونم. حالا هم اگه سؤال دیگهای نداری، من گشنمه. از دیشب نه درست خوابیدم، نه چیزی خوردم. میخوام برم یه قهوه بگیرم.» منتظر جوابم نموند ، با عصبانیت صندلی رو کمی به عقب هل داد و با قدمهای تند از اتاق بیرون رفت. لبخند روی لبم نشست. بعد از دو سال، به غیر آرام یک دختر هفده هجده ساله هم باعث شده بود واقعاً دلم بخواد بخندم. چند دقیقه بعد، اثر مسکنی که بهم تزریق کرده بودن دوباره توی تنم پیچید و پلکهام سنگین شد. اینبار، با تصویر چشمهای درشت و خشمگین همون دختر، خوابم برد. ویرایش شده 15 شهریور توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 شهریور (ویرایش شده) پارت بیست و هفتم وقتی بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم دخترک بود. روی تختِ بغل، همونطور نشستهنشسته خوابش برده بود. سرش رو کمی به دیوار تکیه داده بود . شالش شل شده و موج موهای تیرهاش دور صورتش ریخته شده بود. فقط یک سنجاقسر پروانهای گوشهی موهاش برق میزد. لبخند کمجانی روی لبم نشست. برای لحظهای، بیاختیار یاد آرام افتادم. صورت معصومش ، موهای بلندش ، دستهای کوچیکش. یاد وقتی که با اون صدای شیرینش صدام میزد: «داداش» گلوم گرفت.اشک آهسته گوشهی چشمم جمع شد.اون وقت بود که دوباره همهچیز مثل سیل توی ذهنم برگشت؛ اینکه چرا هنوز زندهام ، چرا با اون زخم عمیق جون سالم به در بردم. من هنوز یک کار ناتموم داشتم. باید پیداشون میکردم. اون کثافتهایی که ما رو به این روز انداختن. فکرم دوباره به دیشب کشیده شد. شبی که خونهمون رو آتش زدن. شبی که حتی به یک دختر دهساله هم رحم نکردن ، شبی کل خانوادم رو ازم گرفتن . اشک از گوشهی چشمم لغزید و روی بالش افتاد. تمام بدنم داغ شده بود. ضربان قلبم تند میکوبید و رگ شقیقهام زیر پوست میزد. دستم رو مشت کردم، انقدر محکم که بند انگشتام سفید شد.تکتکتون رو پیدا میکنم. انتقام خانوادهام رو میگیرم. در همون حال و هوا بودم که صدای خشخش تخت کناری به گوشم رسید. سریع خودم رو جمعوجور کردم و نفس عمیقی کشیدم. دخترک تکون خورد و از روی تخت بلند شد. کش و قوسی به بدنش داد. هنوز چشمهاش بسته بود. با یک دست موهای فرش رو عقب زد. برای چند لحظه محو معصومیت و زیباییش موندم. اما درست همون لحظه چشمهاش رو باز کرد. نگاهش که به من افتاد، اخم کرد و با عجله شالش رو روی سرش انداخت. ویرایش شده 15 شهریور توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 15 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور (ویرایش شده) پارت بیست و هشتم با صدای تق و توقی که از بیرون میومد، تمام تنم هوشیار شد. چشمهام رو باز کردم. یک ثانیه طول نکشید که از وان بیرون زدم. آب از تنم چکه می کرد که دست بردم و اسلحه رو از جایی که همیشه کنار دستم میذاشتم برداشتم. حوله رو دور کمرم بستم و بیصدا از حموم بیرون زدم. اتاق خالی بود. گوشیم رو از کنار تخت برداشتم و مستقیم وارد تصویر دوربینها شدم. یکییکی همهجا رو چک کردم؛ حیاط، استخر، باشگاه، ورودی، سالن، اتاقهای مهمان و… هیچکس نبود ؛ نه حرکتی، نه سایهای ، هیچی! انگشتم روی آخرین تصویر مکث کرد. آشپزخونه! یک نفر پشت به دوربین جلوی یخچال ایستاده بود و بیهیچ عجلهای چیزی از داخلش برمیداشت. فقط چند ثانیه کافی بود تا بشناسمش. فکم قفل شد. اسلحه رو محکمتر توی دستم گرفتم و بیصدا از اتاق بیرون زدم. تو طول راه، قدمهام رو اونقدر نرم برداشتم که حتی صدای نفس کشیدنم هم توی خونه نپیچه. وقتی به آشپزخونه رسیدم، از پشت سر لولهی اسلحه رو چسبوندم به سرش و با صدایی پایین و بریده گفتم: «حقت اینه همینجا یه گلوله توی مخت خالی کنم، نوید.» مکثی کردم و لحنم سردتر شد. «مگه نگفته بودم تنهاش نذاری؟ اینجا چه غلطی میکنی؟» ویرایش شده 15 شهریور توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 16 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور (ویرایش شده) پارت بیست و نهم بیحوصله دستم رو بالا آوردم و لولهی اسلحه رو از روی سرش برداشتم. نوید آهسته چرخید. همون لبخند ژکوند همیشگی گوشهی لبش بود. «اِ ،عزیزم! بعد از اینهمه مدت برگشتم، اینجوری ازم استقبال میکنی؟» قبل از اینکه چیزی بگم، با عشوه دستی به بازوم کشید. «جون عشقم، به خاطر من رفتی حموم؟ قربون این هیکل و بازوهای ورزشکاریت برم من.» بازوم رو عقب کشیدم. فکم سفت شده بود و نبض شقیقهام میزد. از لای دندانهام گفتم: «نوید ! قبل از اینکه واقعاً یه گلوله حرومت کنم، دست از این مسخرهبازی بردار و بگو چرا تنهاش گذاشتی.» لبخندش آروم جمع شد. بیحرف دست گذاشت روی سینهام و من رو کمی به عقب هل داد. بعد چیزهایی رو که از یخچال برداشته بود روی اپن چید. «بداخلاق. حیف من که اینهمه تلاش میکنم تو رو از این گنددماغی نجات بدم، بدبخت.» خم شد، از داخل کابینت چند تا پلاستیک فریزر و ظرف دردار بیرون آورد و ادامه داد: «بابا اون بدبخت رو دو هفتهست تو اتاق نگه داشتی. بالاخره یه چیزی هم باید بخوره یا نه؟ قیافهاش شده عین کنسرو ! از بس کنسرو لوبیا خورده. گفتم یکم چیزِ درست و حسابی ببرم براش.» دستی به فکم کشیدم و سرد گفتم: «اینجا شبیه سوپرمارکته؟ یا پروتئینی؟ خب احمق، میرفتی همون دور و بر خرید میکردی.» نوید سرش رو بالا آورد، دهنکجی کوتاهی کرد و صدام رو تقلید کرد: «وای چهقدر باهوشی آراد جان ! چرا به فکر خودم نرسید!» بعد ظرفها رو محکم روی میز کوبید و همون جور که مشغول بسته بندی بود ، گفت: «خب بیشعور، خودمم میدونم میشه اونجا خرید کرد. اومدم هم تو رو ببینم، هم بگم طرف کلافه شده. بیشتر از این نمیتونم نگهش دارم.» مکثی کرد و اضافه کرد: «الانم نترس. جاش امنه. آرش رو گذاشتم بالا سرش.» با اخمهای گرهخورده به اپن تکیه دادم. «انصافاً شما دوتا پت و متین! از پس یه الفبچه هم برنمیاین.» ویرایش شده 16 شهریور توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 16 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور (ویرایش شده) پارت سی صورتش جدی شد؛کم پیش میومد نوید این طوری جدی بشه.با همون لحن کشدارش گفت : ((همه که مثل تو سنگدل نیستن با دو تا داد و بیداد، طرف رو ساکت کنن؛ من بر عکس تو برای ادم ها ارزش قائلم ، نمیتونم طوری که انگار حیون خونگیم یا نوکر بابام ان رفتار کنم !)) دست به سینه نگاهش کردم ؛یه زمانی منم مثل نوید بودم ، دلم نرم بود ، ولی دنیا بی رحم تر از این حرف ها باهام تا کرد ، نذاشت اون طوری بمونم ! با این حال از ته دلم می خواستم و امیدوار بودم نوید همین طور بمونه ، جایی که من توش گیرافتاده بودم خیلی تاریکه و سرد بود! هرکسی تو این دنیای تاریک دوام نمیاره ! نفس عمیقی کشیدم و گفتم : ((فردا میام ویلا یه سر میزنم ، کامران و متین اینجا بودن بوی خوشی از حرفاشون نمیومد ، البته میدونم دنبال فلش هستن ولی احتیاط شرط عقله ، توام سعی کن تا فردا از اون مغزت استفاده کنی و از توی اون ماسماسک یه چی پیدا کنی !)) نوید سرش رو تکون داد. ((یه چیزایی پیدا کردم ،ولی هنوز قطعی نیست.)) گوشام تیز شد و چشم هامو ریز کردم . ((مثلا چی ؟!)) بی خیال شونه ای بالا انداخت و پلاستیک ها و ظرف ها رو برداشت و همون طور که سمت در میرفت گفت : ((فعلاً تو برو یه چیزی بپوش! این برو بازوت رو تو چشم ما نکن . لخت هم نگرد سرما میخوری بچه. فردا اومدی مفصل برات توضیح میدم. الان بذار برم تا اون گربهوحشیت پوست آرش رو نکنده!)) با حرص به جای خالیش نگاه کردم. حتی نایستاد جوابمو بشنوه. صدای تقِ بسته شدن در که اومد، منم راه افتادم سمت اتاق تا یه لباسی بپوشم. ویرایش شده 16 شهریور توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری