nasin 293 ارسال شده در 5 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد نام دلنوشته: هزار توی آدمی نویسنده: ناسین | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی مقدمه: آدمی را گویی دو پوسته است؛ یکی بیرون، یکی درون. گردو را در نظر بگیر. پوستهای سفت، سخت و شاید زیبا دارد؛ همین ظاهر بیرونی است که در نگاه اول میبینیم. اما وقتی این پوستهٔ زمخت را میشکنیم، به لایهٔ درونی میرسیم؛ به مغز گردو. گاهی این مغز، خوشطعم و زیباست، با جلایی دلنشین. اما گاهی هم سیاه و خراب، و طعمش ناخوشایند. شاید گردو، استعارهای دقیق از ما آدمها باشد. 5 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 5 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد ناسین؛ روزی در جستوجوی کمالات بودم؛ اما در مسیر فهمیدم کمال نه دنبالکردنی است و نه گرفتنی. بعدتر فهمیدم اصلاً کمالی وجود ندارد. ما انسانها مثل پازلی هستیم که هرکدام بخشی از قطعههایمان را نداریم؛ برخی نصف قطعهها را ندارند، برخی فقط یکی را کم دارند، و برخی هیچکدام را ندارند. قطعهها گم نشده بودند؛ فقط نمیدانستند چطور کنار هم کامل شوند. چون برای کامل شدن باید آن قطعههایی را که جور درنمیآمدند را دور میریختیم… و همین شد که دیگر همان یک قطعه را هم نداشتیم تا کامل شویم. 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد ناسین؛ گاهی گفته میشود انسانها مانند آفتابپرست رنگ عوض میکنند؛ تشبیهی که به درستی بر توانایی ما در سازگاری با محیط و موقعیتها صحه میگذارد. همانطور که آفتابپرست برای شکار یا پنهان شدن از خطر، رنگ پوستش را تغییر میدهد، انسانها نیز بسته به شرایط، منافع یا ضرورتهای پیش رو، رفتار و گفتار خود را دگرگون میکنند. این تغییر، گاه ابزاری برای بقا و گاه راهی برای دستیابی به اهداف است. با این حال، نباید فراموش کرد که انسانها تنها موجوداتی منفعتگرا نیستند؛ در پس این تغییرات ظاهری، طیفی از انگیزهها، ارزشها و احساسات پیچیده نهفته است که تصویر کاملتری از ماهیت انسان ارائه میدهد. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد ناسین؛ کلمات، حاملان بار معنایی هستند؛ باری که گاهی سبک و گاهی به سنگینی کوهی بر دوشمان مینشیند. تصور کنید کسی را که در مقابلش کلمه “متنفرم” را فریاد میزنند. برای او، این تنها یک کلمه نیست؛ شاید حسی باشد که در آن لحظه میخواهد منتقل کند. اما بار این کلمه، آنچنان بر شانههایش سنگینی میکند که قامتش را خمیده میسازد. حال، آدمی دیگر را ببین که هدیه کلمه “دوستت دارم” را دریافت میکند. وزنش شاید ناچیز به نظر برسد، اما تاثیرش بر قلبش، لرزههایی با قدرت ریشترها به پا میکند. آری، بار کلمات میتواند گاهی آدمی را تا اعماق درهای تاریک بکشاند و گاهی او را تا اوج، بر فراز بلندترین برجها پرواز دهد 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) ناسین؛ حال، اگر قرار بود کتابی دربارهٔ زندگی بنویسم، نخستین فصل را به «رنگ زندگی» اختصاص میدادم. زندگی میتواند طیفی از رنگها را در بر گیرد:*رنگارنگ:*این رنگ، نماد آدمهایی است که چون رنگینکمان، پر از شوق و شادیاند؛ زندگانیشان سرشار از تحرک و امید است. *خاکستری:*رنگی که نشان از روزمرگی دارد؛ حرکتی هست، اما بیروح و بیتفاوت. اینها آدمهاییاند که در چرخهٔ تکرار، بیهدف به راه خود ادامه میدهند. * سیاه و سفید:* این طیف، تجسمی از تضادهای زندگی است؛ شادی و غم در هم آمیخته. شخصیتهایی که احساسات متلاطم دارند و در هر لحظه، طعمی متفاوت از زیستن را تجربه میکنند. * **سیاه:** این تیرهترین رنگ است؛ نماد کسانی که گویی زندهاند، اما در واقع مردهاند. روحشان خاموش است و وجودشان بیمعنا. این شخصیتها، با تمام تفاوتهایشان، بازتابی از واقعیت آدمهای این دنیا هستند؛ هر کدام با زاویه دید و حس خاص خود. ویرایش شده 10 مرداد توسط nasin 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) ناسین؛ از کجا معلوم شاید آدم های درونگرا واقعا درونگرا نبودندو این برچسب درونگرایی را آدم ها ،جامعه ،شرایط، محیط و.. چسباندند رویشان و اینگونه شد که آنها بجای اینکه خودشان را خالی کنند و فریاد بزنند انتخابشان این شد که فریادشان را در دم خفه کنند و همه ی ناگفته ها در قلبشان مانند صندقچه ی اسرار باقی بماند ویرایش شده 10 مرداد توسط nasin 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد ناسین؛ شاید واژهٔ «تنهایی» آنطور که میگفتند ترسناک نبود. حداقلش این بود که ما را از آدمهای کثیف نجات میداد. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد ناسین؛ ما دگر خسته بودیم خسته از سگ دو زدن های بی پایان، خسته از خزیدن های بی سرانجام، خسته از ریسمان های باقی مانده چنگ زده و سر انجامی به پوچی ؛آری ما خسته بودیم دنیا برایمان مسیری در نظر گرفت ما هم در آن مسیر طبق قانون های نانوشته ای شروع کردیم به سگ دو زدن ، گاهی در طول مسیر از شدت خستگی مجبور به خزیدن شدیم ،گاهی هم مجبور شدیم به باقی مانده های پوچ چنگ بیندازیم مسیر گویی انتها نداشت فقط ما طبق آن قانون نانوشته باید همچنان ادامه میدادیم ! مهم نبود تهش چه میبینی یک روشنایی به مانند خورشید درخشان و شفاف یا یک تاریکی مانند چاله چوله های ماه که اطرافش تاریکی احاطه بود 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد بهراستی عشق چیست؟آری، من واژهی عشق را بسیار از زبان دیگران شنیدهام؛ شنیدهام و گاهی حتی حس کردهام که پشت این کلمه، دنیایی پنهان است. اما هنوز نمیدانم عشق را در چه معنا میکنند. عشقی که در فیلمها دیده میشود؛ عشقی که انگار از چشمانشان ذوق میچکد، خوشحالاند، میخندند و برای یکدیگر فداکاری میکنند؛ آنقدر صمیمی و واقعی که آدم دلش میخواهد باور کند. عشقی که در رمانها وصف میکنند: قلبی پرتپش، دستانی عرقکرده، هیجانی مضاعف؛ و مهمتر از همه، فکرِ معشوق بودن در هر زمان و هر ساعت، حتی میانِ روزمرّگیها… نگرانیها، دلتنگیها، امیدها و لرزشِ پنهانِ یک دل. من عشق را اینگونه دیدهام؛ با چشمِ کتاب و پردهی سینما. اما… خودِ عشق را تجربه نکردهام. نمیدانم آیا عشق همان چیزی است که در نگاهِ عاشقان دیده میشود، یا چیزی فراتر از حرفهاست؟ بهراستی عشق چیست؟ 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد میدانی زخم چیست؟ منظورم زخمی جسمی نیست؛ زخم روحی را میگویم. زخم روحی خودش زیانبار است، اما اگر چرکین شود، چیزی فراتر از زیانبار میشود. مثل وقتی است که یک خراش کوچک را نادیده میگیری و عفونت میکند، و ناچار میشوی برای همان زخم سطحی مرهم بزنی. زخم روحی هم همین است؛ اما اینبار مرهم دارو نیست. باید خودت تبدیل به مرهمش شوی. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد در حوالی غروب بود، من و تو بودیم. همانند لیلی و مجنون، یا شاید هم فرهاد و شیرین. چه فرق دارد؛ من و تو «ما» بودیم. عاشق بودیم و معشوق، مجنون بودیم و در اوج جنون. تنگ در آغوش هم بودیم، و لبهایمان به هم گره خورده بود، شاید از عسل نوشیده بودیم. هر چه که بود، چه لذتی داشت! 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 1 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور ناسین، و با غم، در جادهای بیانتها راه رفتم؛ گاهی دویدم، گاهی خزیدم. گاهی تابلویی کنار جاده مقصدی را نشان میداد، اما هیچکس نگفته بود جادههای تاریک مقصدی دارند یا نه. نمیدانستم انتهای این راه، نوری ظاهر میشود تا مقصد نهایی را روشن کند یا تاریکی چیره میشود و همهچیز در ابهام باقی میماند. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری