نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 4 مرداد نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) بسم الله الرحمن الرحیم داستان در پناه باران نویسنده همه بچههای انجمن ژانر عاشقانه اجتماعی خلاصه: پدرام پسر شیطون و حاضر جوابی هست که توی دانشگاه همراه با خواهر دو قلوش پانیز درس می خونه و متوجه میشه که یکی از شاگردهای جدید فامیلی شبیه به فامیل خودش داره. اون اول این مسئله رو به فال شوخی می گیره اما نمی دونه که اون دختر اصلا اهل شوخی نیست. کم کم اون دختر از یک همکلاسی براش بالاتر میره مقدمه: نگاهم به عشق همیشه مثل یه شوخی بود. مثل یه بازی که میتونست واسه یه مدت وقتم رو پر کنه. ولی یه روزی، یه جایی، یه زمانی که اصلاً انتظارش رو نداشتم همه چیز شوخی شوخی جدی شد. عشق در قلبم رو زد و من توی بازی عشق باختم. نه جونم رو، نه داراییم رو که قلبم رو باختم. یک جفت چشم وحشی قلب رمیدهی من رو به دام انداخت. آنوقت بود که فهمیدم عشق شوخی شوخی از آدم دل میبرد ویرایش شده 28 شهریور توسط آتناملازاده 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 4 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) پارت اول - آقای نمازی! دستم روو بالا بالا و تکون دادم. _ حاضر استاد. بدون توجه به مسخره بازی های من گفت: _ خوب مثل اینکه چند دانشجوی نو ورود داریم. آقای پیام چشمه، خانم یلدا شاهانی، خانم ملکا نمازی... سمت دختری که معرفی کرد برگشتم. یک دختر با صورت گرد و بامزه سفید و لپهای بیرون زده که روش سرخی کوچیکی داشت و چشم های ریز سبز، در حالی که مانتو نقره ای پوشیده بود و موهای رنگ کرده طلایی ش از دو طرف شال سفیدش بیرون زده بود. همه داشتند نگاهش میکردند استاد نگاهی به ما دوتا انداخت. _ آشنای هستید؟ قبل از اینکه دختره چیزی بگه من گفتم: _ خواهرم! چشمهای دختره گرد شد. استاد نگاهی به پانی خواهرم که کنار من نشسته بود انداخت. انقدر اون هم جا خورده بود که استاد شک کرد و پرسید: _ جدا؟ _ نه نه دختر عمومه. خنده ش گرفت. _ آخر سر کدوم؟ دوباره به دختره نگاه کردم. _ حالا که دقت میکنم همسر آیندهم. همه کلاس زیر خنده زدن. دختر ایشی گفت و بعد از چپ چپ نگاه کردن به من روش رو گرفت. پانیز به بازوم زد. _ دیونه! خنده ای تحویلش دادم. خودش هم خندش گرفت. ناخوداگاه دلم می خواست دختره بهم توجه کنه، یه جورایی کرمم گرفته بود هر جوری شده مخش رو بزنم. با اخطار استاد از فکر بیرون اومدم و گوش سپردم به درس. یک ساعتی می شد که کلاس تموم شده بود و با پیچوندن پانی دنبال ملکا(چه زود هم پسر خاله شدم باهاش) می رفتم به جایی که اصلا نمی شناختم. یه جوری تو خیابون با جدیت و اخم راه می رفت که ادم احساس می کرد خواهرزاده بروسلی خدا بیامرزه! فکر کنم اگه بفهمه دارم دنبالش می رم چک و چک کاری کنه باهام. جلوی خوابگاه دخترونه چند لحظه مکث کرد و بعد رفت داخل. پس خواهرزاده بروسلی خوابگاهیه! باید امارش رو در بیارم، همسر ابندمه ناسلامتی افت داره خوب نشناسمش. با رفتنش به خوابگاه فهمیدم کلاس بعدی رو نداره و یکم دپرس شدم. باید برنامه کلاسیش رو در بیارم. به دانشکده برگشتم تا برای کلاس بعدی آماده بشم. توی حیاط دانشکده چشم چرخوندم تا بچههای اکیپ رو پیدا کنم. حیاط دانشکده تقریبا حد فاصله دانشکده تا خوابگاه دخترونه بود. اکیپ ما شامل من و پانیز و دو سه تا دختر پسر دیگه بود. اسم من پیمانه، با خواهر دو قلوم پانیز رشته داروسازی دانشگاه همدان، همون شهری که زندگی می کنیم میخونیم. الان ترم پنج هستم و تقریبا اول ترمیم. حواسم رو دادم به شیطنت کردن. محکم زدم به شونه داروین دنبالم کرد. سمت استاد دویدم و دستم رو روی سینه ش گذاشتم. _ سک سک! ایستاد و با حرص نگاهم کرد. _ ا استاد شمایید فکر کردم دیواره. با خنده سری تکون داد. _ از دست تو بچه! با خنده گفتم: _ استاد چاکریم! روی شونهم زد. _ این دختره تازه وارده به اخلاق تو آشنا نیست انقدر اذیتش نکن. دستهام رو بهم مالوندم. _ اوخ اوخ راست می گین استاد من چرا اینجام باید برم اینا رو اذیت کنم. _ هیییی از دست تو بابات چی می کشه استاد قرائی یکی از دوست های قدیمی بابام بود. _ جان من بهش نگین استاد! _ نه بابا پسرجون برو به شیطنتت برس. دستم رو گذاشتم اونور گونش و محکم بوسیدمش. _ چاکرت هستیم ما که! بعد سمت بچهها رفتم. ویرایش شده 4 مرداد توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 4 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) پارت دو توی پاتوقمون که پشت درخت های بزرگ دانشکده بود نشسته بودن.نشستم کنارشون. پانیذ نفس حرصی کشید و گفت: _تو خونه کم از دستت می کشیم تو دانشگاه هم ابرومون رو ببر. با شیطنت ابرویی بالا انداختم و جواب دادم: _حرص نخور ابجی می ترشی می مونی رو دستمون نمی گیرنت ها، بعدم من چی کار به تو دارم سوژه جدیدم رو پیدا کردم. این بار فرانک گفت: _بیخیال اون شو پدرام، اعصاب مصابش تعطیله! با خنده جواب دادم: _اتفاقا چون عصاب مصابش تعطیله کلیک کردم روش دیگه! خنده همشون رفت هوا. داروین_می خوای چی کار کنی؟ من_بعد از کلاس رفتم دنبالش، رفت تو خوابگاه نزدیک دانشکده. همشون با ابروهای بالا رفته و کشیده گفتن: _خــــــــب! شونه ای بالا انداختم و خونسرد گفتم: _به جمال بی نقطتون! باید امارش رو برام بگیرین. یهو پانیذ کوله ش رو برداشت پرت کرد سمتم و صدای حرصیش بلند شد: _تو دیگه خیلی پررویی داداشی! سرم رو با دستم مالیدم و جواب دادم: _ای بابا حالا ما به بار عاشق شدیم ها! یه کمک کنین می میرین؟! علی که کنارم نشسته بود پس گردنی حسابی بهم زد و گفت: _رو تو برم بشر! یه بار عاشق شدی؟! با نیش باز جواب داد: _اره به مرگ عمه م. باز خنده شون رفت هوا، این خنده یعنی حله دادا. همهی بچهها بسیج شده بودن تا آمار ملکا رو بگیرن ولی چیزی نفهمیدن جز اینکه دختره اعصاب نداره و کمربند مشکی تكواندو داره. آدمهای عادی در اینجور مواقع از افراد جنگی فاصله میگیره ولی من بیشتر جذب شدم، دلم غش میرفت برای اینکه مبارزهشو ببینم شاید روزی علی یا داروین را به عنوان طعمه جلو میفرستادم و خودم با یک کیلو تخمه مینشستم و نمایش رو با کیفیت بالا میدیدم. دخترک بی اعصاب اصلا نگاه هم نمیکرد آرام میاومد و میرفت انگار نه انگار که همسر آیندهاش اینجاست و این وسط فقط پانیذ گیر میداد که از ملکا فاصله بگیرم همش میگفت- کسی که رزمی کاره بدرد زندگی نمیخوره، تا بخوای باهاش حرف بزنی هنوز دهن باز نکردی فک تو ریخته رو زمین، تو هم که بی دست و پا، مطمئنا باید با کاردک از بیمارستانها جمعت کنم. مثلا خواهرم بود و طرفدارم، از هزار دشمن بدتر بود ولی خب منم مرغم یه پا داشت و تا به چیزی که میخواستم نمیرسیدم، ول کن ماجرا نبودم. با فرو رفتن آرنج پانیذ توی پهلوم به خودم اومدم و نگاهم رو از ملکا گرفتم. - چته؟ چرا میزنی؟ پانیذ با دندونهای روی هم فشرده گفت: - چرا میزنم؟ احمق استاد دو ساعته از تو یه سؤال پرسیده چرا جوابش رو نمیدی؟ متعجب و گیج نگاهم رو به سمت استاد چرخوندم و دیدم که بله، استاد بندهی خدا چند دقیقهاس داره بِر و بِر من و رو نگاه میکنه و من هم اصلاً تو باغ نیستم. البته که چند وقته وضعیتم اینجوریه.تموم طول روز کارم این شده که بشینم و فکر کنم و واسه به دست آوردن ملکا نقشه بکشم. اینقدر سر هر کلاس خیره خیره نگاهش میکنم و حواسم به استاد و درس دادنش نیست که چند دفعه از کلاس اخراج شدم و میدونم اگه با این وضعیت پیش برم دست آخر این ترم رو افتادم، ولی خب چه میشه کرد؟ من تا توجه این دختر رو جلب نکنم نمیتونم بیخیالش بشم. بعد از کلاس سریع بیرون دویدم. وسط حیاط ایستادم تا بقیه اکیپ بیان. وقتی اومدم گفتم: _ همین جا بشینیم؟ _ همین جا؟ این رو پانیز پرسید. _ آره بابا همین جا بهترین جای. همه نشستیم و بهم نگاه کردیم. هما پرسید: _ خوب چیکار کنیم؟ _ من بگم؟ در حالی که می دونست حتما عجیب ترین کار توی جهان رو پیشنهاد میدم گفت: _ بگو. شروع به ضرب زدن روی پام کردم. سیاه کجک جانوم تو منو دیونه کردی سیاه کجک جانوم تو مو دیونه کردی _ ااا ساکت باش الان حراست میاد اصلا نخواستیم. _ چی چی رو نخواستیم تازه... نگاهم به پشت سر پانیز افتاد؛ همون دختر نمازیه اسمش چی بود... ملکا. بلند شدم و سمتش رفتم. _ خانم نمازی! خانم نمازی! ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. - اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. - کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. - شما فضولی این دانشگاهی؟. خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!. پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. - خیر من وقتش رو ندارم. - خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. - مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟. ویرایش شده 4 مرداد توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت سه خجالت کشیدم یکم و سرم رو خواروندم. _ راستش حرف من بیشتر جنبه شوخی داشت امیدوارم ناراحت نشده باشید. _ ولی من نارحت شدم و خیلی بهم برخورد! فکر نمی کردم اینطور بگه. _ دست بردارید خانم انقدر سختگیر نباشید به هر حال ما هم دانشگاهی هستیم خوب نیست از هم دلخور.. وسط حرفم برگشت و رفت. عصبی پام رو به زمین کوبوندم. _ چه لجبازیه! پانیذ نزدیک شد و گفت- زد تو پرت نه؟ خوبت شد! بیا بریم. دوباره پا زمین کوبیدم و گفتم- داداشت بعد از سالها عاشق شده چرا کمکش نمیکنی؟. خندهای از عمق وجود کرد و گفت - ملکا بمیره برای قلب عاشقت، والا تو هر کی و میبینی دلت براش میره این دختره هم مهمون چند روز قلبته. بهش توپیدم - خودت بمیری حیف عشق من نیست! این با همه فرق داره ببین کی گفتم. همون موقع بقیه اکیپ رسیدن. هلن خواهر حامد یکی دیگه از بچه های اکیپ گفت: _ چی شده ضایع شدی دختره محلت نداد؟ _ برو بچه من اگه بخوام می تونم کاری کنم که این دختره دنبالم بدوه. دست به کمر ایستاد. _ خیلی هم عالی! دو ماه خوبه؟ _ دو ماه؟! همین دو دقیقه هم نشده می تونم این کار رو کنم. پوزخند زد و روش رو گرفت. _ اوه اعتماد به نفس! _ میبینیم. با خیال راحت تر از خودم گفت: _ منتظرم. و ساعتش رو بالا آورد و زمان گرفت. فقط یک راحل به ذهنم رسید. برگشتم و به سمت دختره شروع به دویدن کردم. _ خانم نمازی! خانم نمازی! با وحشت به سمتم برگشت. قبل از اینکه هیچ عکس العملی نشون بده کیفش رو از دستش قاپیدم و در رفتم. جیغی کشید و دنبالم دوید. _ واستا ببین، کیفم رو کجا میبری! واستاد. به بچهها رسیدم و کیف رو روی سپر ماشین گذاشتم و از اونور در رفتم و با فاصله ایستادم. کیف رو برداشت و رو به پانیز گفت: _ این داداشت دیونه ست پانیز با خنده و تاسف ماجرا رو تعریف کرد دختره درحالی که معلوم بود سعی می کنه نخنده ایشی گفت و رفت. - خوب هلن خانم! - دیونه اگه حراست می دید می خواستی چیکار کنی؟! با خونسردی شونه بالا انداختم. - التماس! همه خندیدیم. با نزدیک شدن زمان کلاس بعدی همه مثل بچههای مثبت و سر به راه به سمت کلاس راه افتادیم، البته اگه به خودم بود که این آخرین کلاس رو دو در میکردم و میزدم به چاک، ولی خب متأسفانه یه جاسوس به اسم پانیذ داشتم که تموم کارهام رو به مامان خانوم گزارش میداد و مامان خانوم اگر میفهمید همچین کار شنیعی از گل پسرش سر زده با اون دمپاییهای پلاستیکی که بدجوری هم درد و سوزش ایجاد میکرد، میافتاد به جونم و سیاه کبودم میکرد. پس در نتیجه وقت گذراندن در کلاس خیلی بهتر از دمپایی خوردن از مامان خانوم بود. *** پس از پایان آخرین کلاس سوار بر رخش زیبای خودم که همون سمند تصادفی و بیچاره بود از در دانشگاه بیرون زدیم و در همون حال نگاهم به ملکا افتاد که همراه با ما از در دانشگاه بیرون میومد. رو سمت ملکا که سرش توی گوشیش بود و تند و تند با یکی که نمیدونم کی بود چت میکرد پرسیدم: - ببینم مگه خوابگاه این دختره اون سمتی نیست، پس چرا داره اینوری میره؟ پانیذ که کنارم نشسته بود محکم کوبید تو پهلوم و گفت: - مگه تو فضولی؟. - آره، پایهی یکم شیطونی و فضولی هستی یا نه؟. با تخسی نگاهم کرد و گفت:جرات داری برو بعد من میدونم و تو. لبخند زدم و گفتم:پانیذ جونی، ابجی قشنگم. محکم با کف دست به پیشونیش زد و گفت: میخوای چیکار کنی؟. راه افتادم و گفتم - بشین تا ببینیم چی میشه. ارام دنبالش میرفتم کنار خیابان ایستاد و جند لحظه بعد پرایدی سفید رنگ جلوی پایش ترمز زد و صاحبش که پسری جوان بود از ماشين پیاده شد و بعد از کمی حرف زدن که من نمیشنیدم ملکا سوار شد و رفت پانیذ گفت- شکست عشقی خوردی داداش، طرف نامزد داره. خورد تو برجکم ولی کم بیار نبودم دنبالش رفتم تا اینکه... ویرایش شده 6 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت چهار یه فکری به ذهنم رسید. این ملکا خانم خیلی چموشه و به نظرم یکم شیطنت هیچ اشکالی نداره! پامو روی پدال گاز فشار دادم و راه افتادم دنبالش. _پانیذ: کجا داری می ری دیوونه؟! نیشم باز شد و با سرخوشی جواب دادم: _چادرتو در بیار از کیفت خواهر گلم. سوالی گفت: _چرا اون وقت؟ اَه کش داری کشیدم و گفتم: _بیخیال پانی، سرت کن، از داشبورد تسبیح بابا رو هم بده من زود باش. بعد از هزار تا چشم غره کاری که گفتم رو انجام داد. با یه دستم فرمون رو گرفته بودم و با دست دیگه م دکمه های پیرهنم که تا سینه م باز بودن رو تا ته بستم،جوری که داشتم خفه می شدم. با تف هم موهای بالا رفته م رو خوابوندم و ریختم روی پیشونیم. منتظر یه فرصت عالی بودم تا نقشه م رو اجرا کنم. کنار ماشین که رسیدیم چندبار بوق زدم. پسره اصلا متوجه من نبود. شیشه طرف پانیذ رو پایین دادم. پانیذ درحالی که از دستش کارهای من حرص می خورد چادرش رو جلوی صورتش گرفت تا چهره ش معلوم نشه. من هم همیشه موقع رانندگی یک عینک گنده توی صورتم میزدم و چهره م معلوم نمیشد. - آقا با شمام! به سمتم برگشت. - بله آقا! - بزن کنار! - چرا؟ ملکا سعی داشت از پشت مرد نگاهم کنه اما من خودم رو هی عقب می کشیدم جوری که هی پشت چادر پانیذ قرار می گرفتم. - گزارش دادن شما و اون خانم توی ماشین خلاف می کردید. بزن کنار. پسر که حالا از این فاصله یکم سنش بالاتر میزد حدود سی و خورده ای این ها اول هنگ کرد بعد با عصبانیت داد زد: - چی میگی مرد حسابی؟! دخترمه! چنان شوکه شدم که فرمون از دستم در رفت و تا به خودم بیام ماشین سر خورد و به بلوکه ها برخورد کرد. به، یک تصادف دیگه! پانیذ جیغی زد و چادر رو ول کرد و تا حالش جا اومد شروع به فحش دادن من کرد. من اما از توی آینه به اون ماشین نگاه کردم که اول کنار خیابون ایستاد بعد دوباره حرکت کرد و رفت. حاجی چه باباش جوون بود! هنوز گیج و منگ به راه رفتهی ماشین اونها خیره بودم که مشت محکم پانیذ به شونهام برخورد کرد و دادم رو به هوا برد. - آخ! پانیذ با حرص و صدای جیغ جیغی گفت: - آخو کوفت! همین رو میخواستی که آخرش اینجوری ضایع بشیم، آره؟! شونهی دردناکم رو مالیدم و مظلوم نگاهش کردم. آخه تقصیر من چی بود که بابای ملکا اینقده جوون بود؟! - تقصیر من چیه خو؟ فکر نمیکردم باباش اینقده جوون باشه. پانیذ مشت دیگهای به شونهام کوبید و باز صدای حرصی شدهاش به هوا رفت: - تقصیر تو چیه؟ تقیر تو اینه که دنبال این دختره راه افتادی، احمقِ خنگ بهت که گفته بودم این دختره از اونهاس که به هیچ کسی رو نمیده. چرا دست از سرش برنمیداری؟ چشمام رو مثل گربه شرکت مظلوم کردم و گفتم : _اینجوری از عشق داداشت دفاع می کنی ، جون تو این یکی با بقیه فرق داره ! پانیذ با حرص گفت : مرده شور چشم هات رو ببرن ، سره ده تای قبلی هم همین رو میگفتی ، دل نیست که فرودگاه هست ، یکی میشینه ، دو تا پرواز می کنه ! نیشم رو تا بناگوش باز کردم و گفتم : بده ، دله بزرگ و مهربونی دارم ، میتونم به این همه ادم عشق بورزم ! پانیذ مشت دیگه ای حوالم کرد ، نگاهی به ماشین انداختم ، اتفاق خاصی نیوفتاده بود ، سپرم کمی قُر شده بود ، کمی دنده عقب گرفتم و به سمت خونه راه افتادم با مامان و پانیذ نشسته بودیم و چای میخوردیم گفتم- کی بریم؟. مامان با تعجب گفت - کجا؟. -خواستگاری دیگه. قند تو گلوی پانیذ پرید و به سرفه افتاد محکم محکم زدم تو کمرش تا حالش خوب شد و گفت - این قند منو نمیکشت ولی ضربه های تو حتما منو میکشه. مامان گفت- ضربه مغزی شدی یا عوضت کردن، تو؟ خواستگاری؟. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت پنج پانیذ- یه مزخرفی میگه دیگه مامان شما چرا جدی گرفتی. - مزخرف چیه بده مگه میخوام ازدواج کنم. مامان- نه بد نیست ولی اخه تو! - مگه من چمه؟. پانیذ- جدی نگیر مامان جون این داداش ما درمورد همه همین نظر و داره. - تا حالا دیدی من از خواستگاری حرف بزنم؟. مامان - برای همین تعجب کردم،کی هست حالا. با کلی حرف و خواهش و التماس مامان و بابا رو راضی کردم که بریم خواستگاری،علی هم با یکم فضولی شماره بابای ملکا رو از گوشیش برداشته بود و چند شب بعد در کمال ناباوری که از همه بیشتر برای خودم عجیب بود رفتیم قم برای خواستگاری. با ملکا، مادر و بردارش که معلوم بود بدنسازه دو تای من هیکل داشت نشستیه بودیم بابام گفت- اقاتون تشریف نمیارن؟ مامان ملکا گفت - چرا میاد یکم کارش طول کشید الان هرجا باشه میاد. هنوز حرفش تموم نشده بود که زنگ خونه رو زدن مامانش گفت- من برم در و باز کنم. مامانم که عاشق ملکا شده بود و و پانیذ هنوز در عجب بود طولی نکشید که باباش هم اومد به احترامش بلند شدیم که موقع سلام دادن زبونش گرفت و شوکه نگاهمون میکرد. بابا گفت - منصور؟ بابای ملکا با همون منصور گفت- قاسم! تو اینجا چیکار میکنی؟. بابا با ناراحتی گفت - اگه میدونستم اینجا خونهی توِ قلم پام میشکستم و اینجا نمیومدم. منصور جلو اومد و گفت - داداش تو نمیخوای گذشته رو فراموش کنی بیست و پنج سال گذشته و ما دیگه بچه نیستیم. همه با تعجب نگاه میکردیم بابا گفت - این خواستگاری منتفیه، پری پانیذ پیمان بریم. ما هنوز توی شوک بودیم که این ها چی میگن که بابا بلند شد و بیرون رفت. مامان هم بلند شد و به ما اشاره کرد بیرون بریم. ما خیلی گیج بلند شدیم و وقتی داشتیم می رفتیم منصور گفت: - زن داداش! مامان به سمتش برگشت و چند ثانیه نگاهش کرد بعد گفت: - من واقعا نمی دونم چی بگم. و بیرون رفت. ماهم بیرون رفتیم. بابا تند سوار ماشین شد و ما پشت مامان می دویدیم. - مامان این آقا چی میگه؟! - چرا به بابا گفت داداش؟! مامان بدون توجه به ما سوار شد و ما که نشستیم بابا پاش رو روی گاز فشار داد و با سرعت تمام حرکت کرد. تا حالا ندیده بودم بابا از عصبانیت سرعت ماشین رو بالا ببره معمولا همیشه خیلی رعایت می کرد. جالبیش این بود که مامان هم هیچ اعتراضی نمی کرد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت شیش انقدر حال بابا بد بود که ما هم هیچ اعتراضی نکردیم. وقتی رسیدیم بابا پیاده شد و به سرعت به داخل خونه رفت اما ما نذاشتیم مامان داخل بره - مامان اون آقا کی بود؟! واقعا برادر بابا بود؟! یعنی عموی ما؟! - وای نه، اون یکی از دوست های پدرت بود. یکجورایی هم قوم و خویش منصوب میشد اما در اصل دوست پدرت بود. - خوب؟ مامان در حالی که یکم گیج و بی حوصله بود گفت: - بسیار خوب، بهتون توضیح میدم. رفت و روی تاب توی حیاط نشست. ما دوتا مثل بچه خوب پایین جلوی پاش نشستیم. - از چی شروع کنم؟ - این آقا کی بود؟ اون موقع ماها قم زندگی میکردیم پدرت و منصور رفیق های صمیمی هم بودن و بعدها تو کارگاه کفش سازی با هم شریک شدن، منصور عاشق دختری میشه و میخواد ازش خواستگاری کنه بدون اینکه بفهمه او دختر شیرینی خوردهی کس دیگهایه، تو راه جلوی دختره رو میگیره و میگه ازش خوشش میاد و میخواد همسرش بشه، همون لحظه بابات سر میرسه و حرفاش رو میشنوه و هر چی از دهنش درمیاد و نثار منصور میکنه و با هم گلاویز میشن، منصور هم از سر انتقام پشت سر دختره دروغ میگه و آبروش رو میبره، بابات هم شراکتش رو با منصور بهم میزنه و شبانه لوازمش رو جمع میکنه و با دختره میان همدان و از سر خجالت اسمش رو عوض میکنه و تمام این سالها با اسم جعلی زندگی میکنه. پانیذ - اون دختر کجاست؟ چه بلایی سرش اومد؟. مامان- جای دوری نیست داره زندگی میکنه. پانیذ- چیکار میکنه، اصلا کی هست؟ مامان- همینجاست، الان مامان دوتا بچهی شیطون به نام پیمان و پانیذه. با تعجب گفتم - پشت سر شما حرف زده؟. مامان - متاسفانه، بابات هرگز حاضر نمیشه با اون دختر ازدواج کنی پیمان جون لطفا بیخیالش شو. دو روزی از اون اعتراف مامانم گذشته بود همش فکر میکردم چقد ادم میتونه عوضی باشه که آبروی دختر بی گناه و ببره. به سمت دانشگاه میرفتیم ولی دلم یاری نمیکرد یهو خودم و روی زمین انداختم و نشستم پانیذ گفت- باز خل شدی؟ چرا نشستی؟. - تو برو من نمیام حوصله ندارم. - مسخره بازی تو تموم کن پاشو بریم. نتونستم مقاومت کتم چون حوصله دمپایی خوردن و نداشتم بلند شد که صدای ملکا اومد که داشت صدام میزد وقتی رسید گفت - ببخشید ممکنه چند لحظه با هم حرف بزنیم؟ پانیذ با اخم که هزارتا فحش به همراه داشت گفت - من میرم تو هم زود بیا. ملکا- شما هم بمونین لطفا. پانیذ مخالفت نکرد ملکا گفت - من میدونستم بابام یه رفیق صمیمی داشته که خیلی ساله ازش دور بوده ولی اصلا فکر نمیکردم که اینجوری بخوان با هم روبرو بشن، میخوام ازتون خواهش کنم کمکم کنین تا اشتی شون بدیم. پانیذ - چرا باید اشتی کنن، حالا نه اینکه بابات ادم خوبیه. ملکا- بابای من خیلی هم خوبه. پانیذ- اره خب اون یه فرشته است، بخاطر همین آبروی مامانم و برد و بابام و آواره ی شهر غریب کرد. ملکا با تعجب نگاهش کرد پانیذ همه چیز و توضیح داد و ملکا گفت: من اصلا در اینباره چیزی نمی دونستم. پانیذ با حرص گفت: - حالا که می دونی دست از سرمون بردار - اما... - اما چی؟! حرفی زد که بیشتر توی شوک فرو رفتم. - مادر من عمه شماست. اون خیلی دوست داشت دوباره با برادرش رفت و آمد داشته باشه. می گفت بیست و خورده ای ساله که از برادرش هیچ خبری نداره. اینبار من و پانیذ توی شوک فرو رفتیم. - عمه ما؟! ملکا درحالی که توی فکر بود سر تکون داد. - پس ماجرا سر این بود که بابام مامان رو گرفت. مامان فکر می کرد چون بعد از فرار پدرتون مادرم بی کس و کار شده پدرم معرفت برای خواهر دوستش گذاشته و اومده گرفتش. - چرا بی کس و کار؟ مگه آدم بدون برادرش بی کس و کار میشه؟ - انگار شما خبر ندارید! مادربزرگمون توی بچگی مامان و بابامون بچههاش رو ترک میکنه و وقتی که مادرم یازده سالش بوده پدرشون هم میره و دیگه نمیاد. پدر شما که سنش بزرگ تر بوده از مادرم مراقبت می کنه اما وقت فرارش اون رو با خودش نمی بره. ویرایش شده 6 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت هفت من و پانیذ قلبمون فرو ریخت. پانیذ دست هاش رو روی سرش گذاشت و گفت: - ای وای! و روی زمین نشست. من پرسیدم: - مادرت اون موقع چند سالش بوده؟ - چهارده. پلک هام رو روی هم فشار دادم. چقدر آدم تیره و تار توی زندگیم پیدا شده بود. چه بلایی سر مادرت اومد با اون سن کم؟ ملکا - چند ماهی و تنها تو خونهی خالهاش زندگی میکنه تا روزی که بابام ازش خواستگاری میکنه مامانم موافق نبود ولی برای اینکه منت شوهر خالش روی سرش نباشه قبول میکنه. پانیذ متعجب گفت- باورم نمیشه که تو دختر عمه ام باشی. ملکا- شما باید به من کمک کنین تا این خواهر و برادر و آشتی بدیم، دلم میخواد یه فامیل مادری داشته باشم و حداقل شب عید و بریم خونه شون. گفتم- چه نقشهای داری؟ ملکا لبخند شیطونی زد که ازش بعید بود گفت - فعلا بریم سر کلاس بعدا میگم بهتون. سه نفری بعد از کلاس روی نیمکت داخل پارک نشسته بودیم و منتظر شنیدن حرفهای ملکا شدیم. پانیذ گفت - تا کی باید منتظر بمونیم تا خانم افتخار بدن و حرف بزنن. ملکا - میگم عجله نکن، ببین ما تنها بازمانده های خاندان نمازی نیستیم، یکی هست که خیلی مشتاق دیدار شما و خانوادهتونه، و همینطور مامان من، ولی خب هنوز نتونستم به مامانم حرفی بزنم. پانیذ کلافه گفت - میشه واضح تر حرف بزنی. ملکا- من چند وقت پیش تو پارک به یه اقایی کمک کردم و اون هم کلی سوال و جوابم کرد و وقتی فهمید من کیم و خانوادهام کیه، خیلی خوشحال شد وقتی ازش پرسیدم کیه و خانواده مو از کجا میشناسه؟ گفت پدربزرگمونه، یعنی بابای بابابزرگ، اولش که باور نکردم ولی از عکسهایی که نشونم داد فهمیدم درست میگه، باید بریم پیشش باید ازش کمک بگیریم، مطمئنا خیلی خوشحال میشه اگه نوههای بچه شو ببینه. -اگه کمکمون نکرد چی؟ ملکا- شک ندارم که کلی نقشه برای اشتی دادن خانواده هامون داره. - خب حالا این اقای پدربزرگ کجا هست؟ ملکا- هرموقع خواستین میبرمتون پیشش. پانیذ - الان بریم. -الان؟ به مامان چی بگیم. پانیذ جو زده گفت - خودت که میدونی من چقد دلم میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ داشته باشم حالا که موقعيتش پیش اومده چرا نباید بریم! بعدشم اومدیم و به فردا نرسید بعد من تو حسرت بمونم. با چشم غرهام خودش و جمع کرد و گفت- عمر دست خداست شاید من الان همینجا از دست شماها سکته کردم و فردا رو ندیدم، بذارین قبل از مرگ پدر پدربزرگم و ببینم. ناخودآگاه زدم پس کله اش و گفتم- ابرو برام نذاشتی با این حرف زدنت، ولی بیراه نمیگی پاشین بریم. بلند شدیم و حرکت کردیم. در همون حال من گفتم: - اینطور که من شنیده بودم پدر بزرگمون آدم خوبی نبود. بابام می گفت معتاد بود و برای مواد کتکشون میزد. آخر سر یک روز که خونه نبود بابا لوازم رو جمع کرده بود و خواهر و مادرش رو از اون خونه برده بود. - آره من هم شنیدم آدم خوبی نیست اما سال ها از اون زمان ها گذشته. - اصلا اون از کجا فهمید که تو نوه ش هستی؟ ایستاد و به سمتم برگشت. - من رو نگاه. به چهره ای که تا چند روز پیش عاشقش بودم نگاه کردم. گفت: - بنظرت من چقدر با مادرم شبیه م. چهره مادرش به ذهنم نیومد اما پانیز گفت: - خیلی - پس طبیعیه بشناسه به خواست ملکا جلوی خونه ایستادیم وقتی از ماشین پیاده شد ما هم همراهش شدیم زنگ خونهای رو زد چند لحظه بعد پیرمردی تپل، عینکی با ریش و سیبیل سفید جلوی در حاضر شد و با ذوق گفت: ملکا دخترم، خیلی خوش اومدی. و بعد بغلش کرد وقتی ازش جدا شد چشمش به ما افتاد با تعجب گفت: این بچهها دیگه کیان؟ ملکا گفت: پیمان و پانیذ بچههای دایی قاسم. هنوز حرفش تموم نشده بود که پیرمرد من و پانیذ و کشید تو بغلش، و گفت: چقد مشتاق دیدنتون بودم. بعد ولمون کرد و گفت: بیاین داخل ببینم چی کار میکنین. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت هشت به قیافهی سرخ شده ی پانیذ نگاه کردم، نمیدونستم ابجی منم خجالت کشیدن رو بلده. وارد حیاط کوچک سرسبز آقای پدر بزرگ شدیم و روی تخت گوشهی حیاط نشستیم. مرده چنان با هیجان نگاه میکرد که معذب میشدم. ملکا گفت: اقا جون شما که میدونین دایی قاسم با بابام قهره! مرد: بله دخترم میدونم، خیلی هم ناراحتم از این قضیه، خب بگین چجوری هم و پیدا کردین. ملکا توضیح داد و ما هم به درخواست خودش از قهر خانواده هامون گفتیم. بعد پیرمرد گفت: خب من چیکار میتونم براتون بکنم؟ ملکا: میخوایم خانواده هامون و اشتی بدیم. پیر مرد بشکنی زد که چشمام گرد شد بعد گفت: این شد یه چیزی، خودم نوکرتون هستم و کمکتون میکنم. پانیذ: شما نقشه ای دارین؟ پیر مردی که مثل بچه ی 5ساله سرحال بود یه لبخند شیطانی زد و گفت :من همیشه یه نقشه ای دارم. لبخند گیجی زدم و پرسیدم: - چه نقشه ای؟ خیلی خونسرد شونه ای بالا انداخت و جوابم رو داد: - من زن بگیرم. جان! بابا بزرگ جدیدمون یه جوری حرف زده بود که هرکی از شوک یه چیزی از دهنش در میومد بیرون بدون این که بهش فکر کنه. - پیمان: جان! زن؟! - پانیذ: چی می زن.... چیز حالتون خوبه؟ - ملکا: زن بگیری ننه آقای ما آشتی کنن؟ هیچ تغییری تو حالتش ایجاد نکرد و بیشتر به پشتش لم داد و در همون حال هم با جوابش دهنمون رو بست. - آقاجون: آره، ننه بابای شما سه تا سر مادر خدا بیامرزشون حساس بودن. اگه بفهمن یکی می خواد جاش رو بگیره.... وسط حرف آقاجون پریدم و با خباثت گفتم: - چون لشکر شام حمله ای عظیم به سوی ما خواهند کرد. خدایی حق من اینه؟! حق من اینه بخاطر جمله زیبام از آقاجون جدید پس گردنی بخورم؟! دستی به پشت سرم کشیدم و سرم رو با غیظ برگردوندم. - آقاجون: بسه دیگه سر مجلس خواستگاری هم بخوای سبک بازی در بیاری با دخترام تنها می رم. من حرص می کشیدم و اون دو تا عجوزه می خندیدن! - پانیذ: حالا کی هست این عروس خانم؟ نیش آقاجون خود به خود باز شد. - آقاجون: شمس الملوک. تا اسم طرف رو شنیدم بی اختیار زدم زیر خنده، یه جوری قهقه می زدم مطمئن بودم تا ته حلقم رو می بینن. اما حالا من می خندم این ها چرا لال شدن؟ - ملکا: شمس الملوک؟ همون که پنج تا پسر گردن کلفت داره؟ با قیافه ملکا که ازش بیچارگی می بارید و حرف های که با عجز می زد تازه فهمیدم گریه کردنیه نه خندیدنی.با وجود پنج تا پسر ننه جون آقاجون که سهله ما سه تا هم فکر کنم تیر بارون بشیم توسط اون ها در سکوت مدتی رو گذرونیدیم تا اینکه اقاجون گفت: چتونه؟ مگه گفتم آپولو هوا کنین؟ گفتم زن میخوام انقد متعجب نداره. گفتم: پنج تا پسر گردن کلفت داره! خب من با این جثه ی لاغر، شما با این سن و سال و دوتا دختر جوون، اگه بخوان بلایی سرمون بیارم چی؟ اقاجون گفت :من از پس خودم میام، تو نگران خودت باش. بعد بشکن زنان گفت : پیرم و پیرم میلرزم به صد جوون میارزم. با چشمای گرد شده نگاهش کردم ملکا خندید و گفت: شما هنوز این اقاجون منو نشناختین. گفتم - خیلی طول داره بخوایم بشناسیمشون ولی واقعا کنجکاوم آقا جون با یکی قری که کمرش رو داد چرخید سمتم و گفت - حالا موقعی که خواستن کاری کنن میبینی ملکا گفت: - بهرحال اماده باشید. فردا شب اقاجون خونه اون ها دعوته تا با یکی از پسرها شطرنج بازی کنه. ماهم میریم. تا فردا شب گیج و محبوت بودم. با خودم فکر می کردم اگه واقعا بابا روی ازدواج پدرش حساس باشه پوست من رو می کنه. فرداش یک دست لباس خوب پوشیدم و با پانیذ که خوب پوشیده بود چون معلوم نبود این ها چه نوع ادم هایی هستن اول به خونه پدر بزرگ و بعد به خونه اون ها رفتیم. یک مرد گنده در رو باز کرد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت نه - به به آقا یدالله خوش اومدی! بعد به ما نگاه کرد. - این ها کین؟ - نوه هامن. - به، خوش امدید خانم ها و اقا پسر هیکلش رو که دیدم قالب تهی کردم. من در مقابلش سوسک هم نبودم دعوتمون کرد داخل. اروم گفتم: الان مجبوریم که بریم! ملکا چشم غرهای رفت و گفت: اگه شوهر من مثل تو ترسو باشه، دو روزه ازش طلاق میگیرم. با چشمای گرد شده نگاهش کردم و بعد گفتم :کی گفته من ترسوام، اصلا بیاین بریم بهتون نشون میدم که اینا در مقابل من هیچان. ادعایی در آورد و گفت: - بریم. هر سه داخل رفتیم. وارد که شدیم اون پنج گنده یک رو که دیدم بیشتر نگران دخترهای همراهم شدم و با خودم گفتم کاش اینجا نیومده بودیم. اصلا چه اطمینانی به این پدر بزرگ تازه پیدا شده داشتیم؟ همون موقع شمسی الملوک معروف اومد. یک زن به گندگی پسرهاش. یکجور دخترها رو ماچ کرد که فکر کنم یک قابلمه آب ازشون پایین بیاد. بعد همه دور هم نشستیم. یک همهمه ای به پا شد. هر کدوم با یکی مون صحبت می کرد. من که همه حواسم پی ترس جایی که هستیم بود اصلا خوب متوجه نمیشدم چی میگیم. وسط این شرایط این پدر بزرگه تازه به وجود اومده مون حرف عجیبی زد: - یک دقیقه ساکت. اومدم خواستگاری کنم. حالا ما هی چشم و ابرو بیا نگو اینطور میزنند شل و پلمون کنند و اون بیخیال نشسته. همه سکوت کردن و با تعجب نگاهش کردن. یکی از پسرها گفت: - از کی برای کی؟ اون پسر گنده بک دیگه گفت: - نکنه اومدی من رو خواستگاری کنی؟ و همه شون قاه قاه با اون صداهای نکرشون خندیدن. - نه، اومدن شمسی الملوک رو خواستگاری کنم. برای خودم. چشم هام رو بستم. تموم شد. الان شلمون می کنند. اما برعکس انتظارم صدای جیغ و دستشون بالا رفت و سوت کشیدن. به این میگن حسن انتخاب. - واقعا دیگه زمانش بود - خوب، کی عقد کنیم؟ شمس الملوک با سلیطه گری گفت: - هووو چی برای خودتون می برین و می دوزین، من که جواب ندادم پسر بزرگش که هیکلش از همه گنده تر بود گفت: اگه معطل جواب شما باشیم همین یه دونه خواستگاری هم که خدا زده پس کله اش و اومده بگیرتت از دست میدی ها! اونوقت باید ترشی بندازیمت ننه شمسی. از من گفتن بود نگی نگفتی. شمس الملوک عصبی نگاهشون کرد و گفت: اولا: من تا شما ها رو سر و سامون ندم هیچ جا نمیرم. دوما: من آنقدر خوب هستم که اگه صد سال دیگه هم بگذره از عمرم بازم خواستگار دارم پس نیاز نیست تو زحمت بیوفتی پسرم. در ضمن یه بار دیگه به من بگی ننه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. فهمیدی؟ بعد از تموم شدن حرفش مرد گنده با ترس و لرز گفت: بله مادر جان. من که این حالتش رو دیدم با خودم گفتم بهتره قبل از اینکه از ترس قالب تهی کنم پاشیم از اینجا بریم بیرون وگرنه حسابمون با کرام الکاتبین هست در برابر این شمسی خانوم. چشم و ابرویی برای پدربزرگ و بچه ها اومدم و از جایم بلند شدم و با احتیاط گفتم: بهتره که ما دیگه رفع زحمت کنیم. پسر بزرگه گفت: پس خواستگاری چی شد؟ منم تند تند گفتم : انشالله یه وقت مناسب تر خدمت می رسیم. قبل از بیرون رفتنمون از اتاق شمسی خانوم رو کرد به پدربزگم و گفت: دفعه ی دیگه که خواستی بیای قبلش اجازه بگیر و اگه اجازه دادم با بزرگتراشون بیا. خوش ندارم با چهار تا بچه سر و کله بزنم. پدر بزرگم هم چشم گویان و لبخند زنان با ما از خونه بیرون اومد و با هم به سمت ماشین رفتیم. همین که سوار ماشین شدیم نفسم رو که از ترس شمسی خانوم و پسراش حبس شده بود، با آرامش بیرون دادم و گفتم: آخییییش... خطر از بیخ گوشمون گذشت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت ده پدربزرگ نگاه متأسفی بهم انداخت و رو به ملکا که رانندگی میکرد گفت: همون بهتر که خواستگاری تون به هم خورد. اینی که من می بینم جربزه ی زندگی مشترک رو نداره. ملکا هم در حالی که نگاهش به روبه رو بود سری به تأیید تکون داد و گفت: متأسفانه اینم از بد شانسی منه پدربزرگ جان پدر بزرگ در سکوت و عبوس بود. بعد یکدفعه گفت: - من رو ببرید پیش بزرگ ترهاتون. ما پشمامون ریخت. - یعنی چی؟! - گفتم من رو ببرید پیش بزرگ ترهاتون. همین حالا. - اینطور که همه نقشه های ما بهم می ریزه. مشتی روی کابوت زد. - بدرک فلان فلان شده! بپیچ اون سمت. من که از بددهنی این پیرمرد جا خورده بودم سکوت کردم اما پانی گفت: - واقعا بخاطر اون پیرزن لات داری اینکار رو می کنی؟ پدربزرگ شاکی نگاهش کرد و گفت: تا عاشق نشدید نمی فهمید چی میگم. ما با بهت نگاهش کردیم و یک صدا گفتیم: عاشق؟! چطور ممکنه؟! پدربزرگ هم نگاه متأسفی بهم انداخت و گفت: اگه عاشق بودی نمی پرسیدی چطور؟ حاضر بودی همه ی زندگیت رو برای به دست آوردنش بدی و براش بجنگی. کاری که تو و ملکا حاضر نیستید حتی بهش فکر کنید رو من عملی بهتون نشون میدم تا درسی بشه برای آینده تون. من شاید دیر پیدام شده اما یه شروع طوفانی رو بهتون نشون میدم. ملکا که از همه امون عاقل تر بود رو به پدربزرگ کرد و گفت: حق با شماست پدربزرگ عزیزم.بر خلاف شما هیچ چیز برای ما جدی نبود و همه اش یه بازی بچگانه بود. ما داشتیم برای لجبازی روی زندگی آینده امون قمار میکردیم. خیلی ممنونم از پند ارزشمندتون ما هم قول میدیم در برابر این پند ارزشمند هر کمکی از دستمون بر میاد برای رسیدن شما به عشقتون انجام بدیم. بعد نگاهی بهم کرد و گفت: مگه نه؟؟ اما من میتونم قسم بخورم داشت با چشماش داد میزد که اگه بگی نه خودم قبل شمسی جون و پسر های قلچماقش لت و پارت میکنم. دیگه با ترس و لرز گفتم: به روی چشم بانو . فقط جان مادرت اون نگاهت که بدجوری سگ داره رو غلاف کن تا کمتر پاچه ی من بیچاره رو بگیره. ایشی گفت و روش رو گرفت. من گفتم: - پس پیش به سوی دهن شیر. اول به سمت خونه خودمون رفتم. جلوی در که رسیدم پانی گفت: - من خیلی استرس دارم میشه من نیام؟ ملکا گفت: - ا، خیلی بدی! میخوای رفیق نیمه راه باشی؟ - بله. - بله و زهرمار! پیاده شو ببینم. هر سه خندمون گرفت و پشت سر پدر بزرگ که انگار عزم جدی داشت پیاده شدیم. کلید انداختیم و داخل رفتیم. من اومدم یاالله بگم که یادم اومد پدر شوهر مامانم به حساب میاد. - کجایین؟ - بیا آشپزخونه. هر دو توی آشپزخونه بودن. به اونجا رفتیم. پدر بزرگ پشت سرمون بود. سلام کردیم. بابا ملکا رو که دید اخم کرد و زیر لب جوابمون رو داد و سرش رو پایین انداخت و به تیکه کردن گوشت ها مشغول شد. گفتم: - بابا برات هدیه آوردم. زیر لب فحشی داد و محلم نداد. مامان که داشت پلاستیک به بابا می داد تا تیکه های گوشت رو درش بذاره خندید و گفت: - ملکا جان خوش آمدی! بذار دست هام رو بشورم میام. و بیخیال پلاستیک شد و بلند شد. من هم ترجیح دادم هدیه رو نشون بدم پس به دخترها اشاره کردم کنار برین و هر سه کنار رفتیم. مامان با دیدن بابابزرگ جا خورد و ساکت شد اما بابا هنوز ندیده بودش و مشغول کارش بود. وقتی دید ما همگی ساکتیم و چیزی نمیگیم سرشو بلند کرد و گفت: - چرا ساکت شدین؟ چی شد این هدیــ... با دیدن بابا بزرگ حرف تو دهنش ماسید از حالت چهره ش نمی تونستم چیزی تشخیص بدم ولی خب خوشحال هم نشده بعد از این همه سال کینه. برای اینکه بیشتر از این ضایع بازی نشه دست بابا بزرگ رو کشیدم و همزمان چشم غره ای به پانیذ و ملکا رفتم که حساب کار دستشون اومد و پانیذ گفت: - خوش اومدین بابابزرگ! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت یازده به طرف پذیرایی راهنماییش کردم و در ادامه حرف پانیذ گفتم: - بله بفرمایید بشینید یه چایی براتون بیارن. پانیذ سریع پرید تو آشپزخونه تا چایی بیاره و ملکا هم پیش بابابزرگ نشست. می خواستم روبروشون بشینم که مامان صدام کرد، ببخشیدی گفتم و رفتم پیشش که به جای مامان، بابا رو دیدم که زل زده بهم. حرف نمی زد ولی نگاهش زیر نویس داشت از اونا که می گفت یالا حرف بزن تا همینجا چالت نکردم. خدایا خودت به خیر بگذرون! من الان چی بگم به اینا آخه! اوم، بابا بزرگ ما رو پیدا کرد چون می خواست شما رو ببینه. - غلط کردی! اون تو و ملکا رو باهم پیدا کرد یا این نقشه شما دوتا برای ازدواجتونه؟ ای بابا این چقدر باهوشه! - اوم... میدونید.... راستش ما از اول هم قصد ازدواج نداشتم. از اونجایی که خودم هم قبل از حرف زدن فکر نکرده بودم به اندازه اون ها شوکه شدم. مامان و بابا همزمان گفتن: - چی؟! - آره... آره... تصمیم گرفتم همین راه رو ادامه بدم: - ما برای رویارو کردن شما و عمه این نقشه رو کشیدیم اخم هاش درهم شد. - چی؟! کار رو شروع کرده بودم نمیشد ادامه ندم: - آره خوب. پدر بزرگ ازمون خواست. بابا مشتش رو به زمین کوبید. - لعنت بهت بعد از جا بلند شد و بیرون رفت و رو به روی بابا جان که داشت چای می خورد قرار گرفت. - برای چی اومدی اینجا؟ تو که بهمون گفتی دیگه تردمون کردی و نمی خوای ببینی مون. چرا هردفعه خبرهای جدیدی بهمون می رسید. بابا جان لیوانش رو روی میز گذاشت و بلند شد و با خشونت گفت: - این چه وضع صحبت کردن با پدرته؟ تو ما رو تنها گذاشتی و رفتی. من بودم که پای شما موندم با اینکه مادرتون ولتون کرده بود. بابا یکم خودش رو جمع کرد و بعد گفت: - خوب حالا چی می خوای؟ - می خوایم برام بیان خواستگاری. - خواستگاری کی؟! خواستگاری چی؟! جوابی داد که مجبور شدم دستم رو بذارم روی لبم تا خنده م نگیره. - خواستگاری ننه ت. - این مسخره بازی ها چیه؟! - دارم جدی میگم. می خوام برام بیان خواستگاری ننه ت. انقدر جدی می گفت که حتی ما شک کردیم. مامان وحشت زده گفت: - شما می خوای بری خواستگاری شمسی الملوک؟! اینبار پشمای ما ریخت. نکنه واقعا اون ننه بابا بود؟! - آره مگه اشکالش چیه؟! اون عشق اول و آخر منه. - اون شما و بچه هاتون رو ول کرد که بتونه به کاباره بپیونده و بعد با رییس کاباره ازدواج کرد و براش چند پسر لات آورد. - ماشالله اطلاعاتت کامله ها. ما سه تا هم زمان به هم نگاه کردیم و هم زمان گفتیم: نهههه... راستش پذیرش این حقیقت که شمسی خانوم ننه بزرگ واقعی مون هست و پسرای قلچماقش یه جورایی فامیلمون حساب میشن حتی از پذیرش قصه ی عشق و عاشقی پدربزرگ هم برای ما سخت تر بود. همون جور مات و مبهوت به پدربزرگ نگاه کردم و گفتم: بگو که دروغه ... پدربزرگ با یه لبخند بزرگ گفت: نه . دروغ نیست . عین حقیقت هست. با شنیدن این حرف انگار یه سطل آب یخ روی سرمون خالی کردند همه حالمون بد شده بود. برای من مثل واقعی شدن یک کابوس بزرگ بود. باید یه کاری می کردم . این نباید اتفاق می افتاد. پلکم پرید و از شدت بهت دو دستم رو روی دهانم گذاشتم و شوکزده چندبار بشین پاشو رفتم حالا داخل این موقعیت شماره ۱ چی میگه دیگه 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت دوازده خدایا بزرگیت رو شکر! هی سورپرایزمون می کنی با اتفاقای جدید، حالا درسته ما هم پررو تر از حرفاییم و هر هر می خندیم و عین خیالمون نیست ولی دیگه وجدانا این یکی سورپرایز نبود فاجعه بود. هر لحظه فشاری که روم بود داشت بدتر می شد و اگه تا یه دقیقه دیگه از اونجا لفت نمی دادم مطمئنم مامان از دنیا ریمم می کرد بدو بدو به سمت دستشویی دویدم. بابا عصبانی گفت: - توی این وضعیت تو کجا میری؟! - الان میام. وقتی اومدم همه دورهم نشسته بودن و حرف میزدن. بابا می گفت: - آخه مرد حسابی چرا اون رو می خوای؟ تا بود که حسابی کتکت میزد. بعد هم یواشکی پسرت رو برداشت ببره مثل اون پسرهای قلچماقش به عنوان بادیگارد و نوچه بزرگ کنه که تونستی به موقع متوجه بشی و پسش بگیری اما یک سر این مدت به ما نزد. چرا حالا دنبال این زن داری میری؟ بابا بزرگ با حرص گفت: - دوست دارم، تو هم غلط میکنی چیز دیگهای بگی دست خیسم رو به شلوارم کشیدم که پدربزرگ گفت - بی پدر اون جارو نگاه کن تا انقدر دستت رو با شلوارت خشک نکنی بابا گفت: - تو که انقدر حساس روی کاری چطور با شمسی می خوای کنار بیای؟ - اولا شمسی نه و ننه. بعدش هم بابا چرا نمی فهمی. من عاشقشم! تمام این سال ها نتونستم به زن دیگه ای فکر کنم. من عاشق همین اخلاق گند و رفتار تندشم. بابا کلافه دستی به موهای جو گندمیش کشید و گفت: - بابا ول کن پدر من کدوم ننه؟! این به قول شما ننه ما انگار از اون خان های روستاهاست یه نگاه بهت بندازه... با نیش گشادی حرف بابا رو قطع کردم و بی حواس با صدای بلندی گفتم: - میرینـ... یه لحظه نگاهم گره خورد به چشم های گرد شده ملکا و پانیذ و مامان و البته نگاه میر غضب بابا و بابابزرگ.من خفه بشم بهتره امینت جانی هم دارم تازه. لبخند ضایعی زدم و دستپاچه گفتم: - من چیزی گفتم؟! نه اگه گفتم هم که خودتون می دونین دیگه چیز خوزدم با مخلفات. ادامه بدین. چشم غره وحشتناکی بهم رفتن. بابا کلافه گفت: - تو دقیقه چرت و پرت نگو ببینم اینجا چه خبره؟ اصلا چطور توی این وضعیت می تونی چرت و پرت بگی؟ - بابا انقدر من این مدت چیزهای شوکه آور دیدم عادت کردم دیگه. بابا ترجیح داد بجای من با بابا بزرگ شر و کله بزنه: - خوب برو ازش خواستگاری کن. چرا اومدی سراغ ما؟! - بابا گفته تا شما دوتا نیان جواب نمیده. - یعنی بعد از چهل، پنجاه سال یاد بچه هاش که کرده اینه که بیان خواستگاریش؟! یعنی الان بلند بشم بیام خواستگاری ننه م؟ من غش کردم. چشم غره ای به من رفت و گفت: - زهرمار! لباسم و صاف کردم خب انگاری یکم جدی شدن باید اینجا به کار بره، دستم و مشت کردم جلو دهنم گرفتم و بعدِ تک سرفهای که کردم گفتم: - خب بابا فکر نکنم که عیبی داشته باشه این یه بار بگذرید رو با بابابزرگ برید خواستگاریِ نن... با خیز برداشتن بابابزرگ سمتم تند حرفم رو عوض کردم گفتم: نه چیزه یعنی مامانتون! به هرحال بخشش از بزرگانه دیگه. بابابزرگ جوری نگاهم کرد انگار یه تختهام کمه، مامان چشم درشت کرد ملکا و پانیذ با دستشون یه حالت «خاک تو سرت» گرفتند، بابا ابروهای پهن مشکیشو برد بالا از سرجاش بلند شد اومد سمتم با دستش اشاره زد بلند شم که گفتم: جان؟ چیشده؟ از پشت یقهام و گرفت و بلندم کرد گفتم: ای بابا، پدر من چیکار داری میکنی؟ چی گفتم مگه؟ بابا: - دارم میبرم پرتت کنم از خونه بیرون تا انقدر چرت و پرت تحویل من و بقیه ندی. التماسگونه گفتم: بابا یه دقیقه واستا خب بزار بقیهی حرفام و بزنم، نمیزاری که. یه جوری یقهام و ول کرد که از پشت محکم افتادم زمین و قیافم تو همدیگه رفت. ای خدا، اوس کریم دستت درد نکنه یعنی ما از خانواده هم نباید شانس بیاریم؟ با درد از جا بلند شدم بابابزرگ گفت: خب بنال ببینم چیه حرفت؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت سیزده رو به بابا کردم گفتم: پدر من، عزیز من، کار غلطی که نمیخوان بکنند، حالا مامانتون چندسال پیش یه اشتباهی کرده بیاید بزاریم پای تجربه نداشتن. الان وقتی بابابزرگ میخواد و گفتن شما بیاید چرا قبول نمیکنید؟ شاید اینبار اون خانم به اصطلاح مامانبزرگ یه آدم دیگه شده باشه شما رو ببینه آروم بشه! پانیذ با حرص گفت: - اون چیزی که تو دیدی یک آدم دیگه شده بود؟ - خوب ندیدی اصرار داشت که بچه هات حتما باید بیان؟ شاید می خواست بچه ها بیان تا ازشون حلالیت بطلبه. با این حرفم پانیذ و ملکا قانع شدن اما بابا غرید: - الان پشیمون شدنش چه بدرد من می خوره؟ من همه زندگیم رو از دست دادم. بچگیم رو. نوجوونی و جوونیم رو. با اینکه نبود اسمش همه جا بود. همه بهم می گفتن که تو بچه فلانی هستی. همه جا اسم مادرم به بدی در رفته بود. اشک توی چشم هاش جمع شد. دلم سوخت. تا حالا فکر نکرده بودم شاید بابا هم دردهایی داشته باشه. کلا تا حالا به هیچ کسی جز خودم فکر نکرده بودم. بعد گفت: - تازه اگه می خواست از دلمون در بیاره اون باید می اومد اینجا. یکدفعه. پدر بزرگ زیر گریه زد و روی مبل نشست و به پاهاش کوبید. - من هم همه این طعنه ها رو شنیدم و توهین ها رو دیدم، درد عشق رو تحمل کردم، هر روز دوست داشتم خودم رو بکشم اما اینکار رو نکردم چون شما رو داشتم. بعد هم تو من رو به یک دختر فروختی و رفتی. حالا هم نمی ذاری به اولین و آخرین آرزوی زندگیم برسم؟ همه با دلسوزی نگاهش کردیم. بابا گفت: - خوب من راضی، آبجی رو چطور می خوان به کار بیارید؟ - من با اون قبلش صحبت کردم. - ا! اول پیش اون رفتید؟! چطور؟! بابا بزرگ نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت. - من با تو قهر بودم با دخترم که قهر نبودم. ملکا گفت: - اما من شما رو ندیده بودم. - چون بابات راضی نبود. می خواست اینطور انتقام بگیره. - از شما؟! - از همه. اون هیچ وقت دایی ت رو نبخشید. بابا پلک هاش رو روی هم فشار داد و گفت: - لعنتی! باشه، میریم. ما هورا کشیدیم. بابا مظلوم به بابا بزرگ نگاه کرد. - بنظرت آبجی وقتی من باشم میاد؟ بابا بزرگ با یکم خشم و یکم بغض گفت: - اون خر تر از اینه که به دل بگیره. ملکا که بغض کرده بود گفت: - ا، مامانمه ها. بابا بزرگ با گریه گفت: - میان برام خواستگاری؟ بابا گفت: - باشه، باشه. بابا بزرگ خوشحال شد و خندید و رو به من گفت: - آتیش کن اون ابوقراضت رو. خندیدم. - دستت درد نکنه! بابا به مامان گفت: - حاضر شو توهم بیا. و به بابابزرگ رو کرد. - من فقط بخاطر شما میام وگرنه هیچ علاقه ای به دیدن اون خانم نداشتم. مامان گفت: - واستین غذا بخوریم بعد بریم. بابا سر غذا کلافه بود. مدام غر میزد. بعد از غذا با تردید اماده شدیم. ما سوار ماشین ملکا شدیم و بابا بزرگ و مامان و بابا باهم. سر راه ملکا گفت: - استرس دارم که قرار مامانم داداشش رو ببینه. - تو که خوبی. من توی شوک ماجرا هستم. - واقعا. اگه کسی بفهمه توی ایران این اتفاقا که برای خانواده ما افتاده، افتاده لول کشورمون درجه میاد پایین تر. خندیدیم. به در خونه ملکا که رسیدیم بابا ماشین رو دور تر نگه داشت و ما جلوی خونه نگه داشتیم و زنگ زدیم. انگار مادرش اماده بود که پایین اومد. به ما سلام کرد و نگاهی به ماشین بابا انداخت که فاصله ش زیاد بود و سوار شد. احساس کردیم بغض داره برای همین توی ماشین سعی کردیم تا حد امکان دلقک بازی در بیاریم تا حالش بهتر بشه. اخر سر گفت: - تو چقدر سبکی بچه! بابات اینطور نبود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت چهارده همه خندیدیم. به جلوی خونه شمسی الملوک که حالا فهمیدیم مادر جونمونه رسیدیم و پیاده شدیم. یکم بعد ماشین بابا اومد و با فاصله از ما ایستاد. طول کشید تا بابا بتونه پیاده بشه. به سمت ما اومد. عمه با چشمهای خیس که یک قطره اشک هم از کنار چشمش پایین می ریخت نگاهش کرد. بابا جلوی عمه ایستاد و سرش پایین بود. انگار یک عمر طول کشید تا بابا تونست بگه: - آبجی شرمنده م! من به تو خیلی بد کردم! چیزی ندارم بگم جز اینکه شرمندهم! بغض عمه ترکید. کمی سرش رو پایین انداخت و گریه کرد و بعد گفت: - من خیلی وقته تو رو بخشیدم! برای این که دم آشتی کنون و البته خواستگاری از ننه بزرگمون ناراحتی بیشتری پیش نیاد سعی کردم جمع رو تو دستم بگیرم. لبخندی پر انرژی زدم و گفتم: - فیلم هندیش نکنین دیگه، بریم که ننه بزرگ جد... با پس گردنی که از پانی و ملکا خوردم و چشم غره حسابی بقیه تصمیم گرفتم ساکت بمونم و چیزی نگم. محبت به این جماعت نیومده والا! بابا بزرگ دستی به چند تار شویدش کشید و زنگ در و فشرد. چند لحظه بیشتر نگذشته بود، عموجون جدیدمون که از همه قلچماق تر بود در و باز کرد. لامصب یه جوری آدم و نگاه می کرد ناخودآگاه حس می کردم برادرزاده بروسلیم. با صدای پانی که داشت منتظر نگاهم می کرد از فکر بیرون اومدم. همه رفته بودن داخل، فقط پانی و عمو بروسلی مونده بودن و منتظر نگاهم می کردن. لبخند خجولی زدم و از در گذشتم و رفتیم تو. تا در وروردی خونه رو باز کردیم و پامونو تو خونه گذاشتیم با چیزی که دیدم، جفت ابروهام بالا پرید. انتظار داشتم بعد از این همه سال ننه بزرگ، بابا و عمه رو با عشق بغل و اظهار دلتنگی کنه. اما خب... همه با اخم و ابروهای درهم هم رو نگاه می کردن. ما هول شده بودیم ننه بزرگ دست به کمر ایستاد. - نمی خوان بشینید؟ بابا با حرص گفت: - دعوتمون نکردی بعد سمت مبل رفت و نشست. عمه هم مغلوب کناری نشست و همه نشستیم. معذب بودیم. نگاه بابا و عمه روی ننه بزرگ می رفت و نمی تونستن جلوی این رو بگیرن. ننه بزرگ بی احساس ما گفت: - چیه؟ خوشگل ندیدید؟ یکم بعد با حرص گفت: - نمی خوان ابراز محبتی به مادرتون بکنید؟ نتونستم جلوی زبونم و بگیرم یعنی با این ننه بزرگ و زبونش ترجیح می دادم چشم غره های بقیه رو تحمل کنم ولی اصلا ساکت نشینم. - ننه جون اینا رو هم خودت زاییدی دیگه، چه انتظاری ازشون داری؟! به دنبال حرف من پانیذ هم سری تکون داد و گفت: - آره والا! ملکا که نزدیک ننه بزرگ نشسته بود چشم غره نامحسوسی بهش رفت و با کنایه گفت: - بعد این همه سال هم که اینطوری باهاشون با محبت حرف می زنین. چه انتظاری ازشون دارین؟! همین یه جمله کافی بود تا ننه بزرگ ه عصای چوبی یزرگش و بلند کنه و با تمام توان بکوبه به پای ملکا و صدای آخش و بلند کنه. - آخ پام! با دیدن بغض و نگاه لب ریز از اشکش طاقت نیاوردم، حال خودم رو نمی فهمیدم ولی این حال هرچی که بود دوست نداشت ملکا رو اینطوری ناراحت و بغضی ببینه. اخم پر رنگی رو صورتم نشست و... از جا پریدم. - معلوم هست داری چه غلطی می کنی پیرزن؟ اون مردهای گنده از جا پریدن - چی زر زر کردی؟ بابا بلند شد و گفت: - اصلا ما قرار نیست برگردیم. نه این مامان رو می خوام نه این برادرهای قلچماغ رو. بلند بشین بریم. احساس کردم بابا یکم ترسیده. عمه سمت ملکا دوید و نگران گفت: - خوبی عزیزم؟ ببینم پات رو! من هم نگاه کردم. مچ پای ملکا حسابی باد کرده بود. مامان با پرخاش به ننه بزرگ گفت: - تو از اون چیزی که می گفتن هم بدتری. خفه شو ببینم. پانیذ کمک ملکا رفت. - بلند شو بریم. کمکش کرد و به سمت در رفتیم اما یک نفر جلومون رو گرفت. یکی از همون پسرها بود. - کجا؟! ویرایش شده 8 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 7 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) پارت پونزده بابا سریع ما رو عقب کشید. - چه کوفتته؟ - درسته صحبت کن پیری! بعد یک قدم جلو اومد. - برای ننه مون که خیلی خوب قلدری می کردی. به ما که رسید وا رسید، ها؟ خجالت بکش من برادر بزرگ ترتم. - هر خری میخوای باش! - برید کنار می خوایم بریم. ما دیگه پشت دستمون رو داغ کردیم با این زن کاری داشته باشیم. شمسی الملوک با پوزخند گفت: - کجا؟ دیر اومدید زود می خوان برین! بودین حالا. ناخودآگاه احساس خطر کردم. نگاهی به بقیه کردم. اون ها هم همین حس رو داشتن. سعی کردم زودتر از این شرایط راحت بشم. خدایا نذر می کنم اگه این مشکل حل بشه پسر خوبی بشم! رو به بابا گفتم: - بریم دیگه من یک لحظه هم این وضعیت رو تحمل نمی کنم. هنوز سومین قدم رو بر نداشته بودم که یک نفر جلوم رو گرفت. دیگه ترسیده بودم: - شما از جون ما چی می خوان؟ - نترسید، جون نمیخوایم. رفت سمت شمسی که شخصا حسابش رو برسه و گفت: تا امروز هر غلطی که کردی باز هم دوستت داشتم اما تموم شد. امروز یا جنازه ی من میره بیرون یا تو. به این نوچه های قلچماقت هم بگو دست از سر بچه های من بردارند.هرچند نامردی تو خونشون هست و از تو و اون بابای نامرد از تر تو به ارث بردن بهشون بگو یه بار مردونه بجنگند با من و بذارن بچه ها برن. اصلا اگه من باختم هر چی دارم مال تو و اون نوچه هات باشه؟؟ خودت میدونی ثروت من آنقدری هست که تو و نوچه هات رو تا آخر عمر تأمین کنه. قبوله؟؟ شمسی یه نگاه متفکر به پدربزرگ و ما انداخت و گفت: خیله خب قبوله. پسرا بذارید بچه ها و نوه هاش برن فقط این پسره بمونه. به هر حال هر قراردادی یه وجه ضمانت لازم داره مگه نه؟ من که تازه از شوک خارج شده بودم با ترس به پدربزرگ نگاه کردم و گفتم: چرا من آخه؟ مامانم هم داد زد: امکان نداره بگذارم پسرم اینجا بمونه. پدربزرگ یه لبخند یه وری بهش زد و گفت: به من اعتماد کن عروس گلم. قول میدم سالم بهت برش گردونم. مامانم با تردید بهش نگاه کرد و گفت: آخه شما یه پیرمرد و یه جوون لاجون هستین چجوری قراره از پس این قلچماق ها بربیاین؟ پدربزرگ با همون لبخند یه وری حرص در بیارش گفت: به من اعتماد کن و برو . من پسرت رو صحیح و سالم تحویلت میدم باشه؟ مادرم با تردیدی که هنوز تو نگاهش بود گفت: باشه آمل قول بدین هر دوتون سالم برگردید. ما تازه شما رو پیدا کردیم. دلمون نمیخواد از دستتون بدیم. باید مثل یه خانواده دور هم جمع بشیم دوباره قبوله؟ پدربزرگ این بار درست و حسابی لبخند زد و گفت: قبوله عروس گلم . حالا برید دیر میشه. مامانم با شنیدن این حرف به سمت بقیه رفت و دست بابا رو گرفت و همگی رو به سمت بیرون از اون جهنم دره هدایت کرد. بعد از رفتن مامان اینا شمسی نگاهی به پدربزرگ انداخت و با تمسخر گفت: خب عزیزززم ! حالا که بچه هات رفتن باهم تنها شدیم. بگو ببینم چی میخواستی بگی؟ پدربزرگ یه نگاه عاشقانه به شمسی انداخت و گفت: خب عزیزم اون نوچه هات رو رد کن چهار تا کلام حرف بزنیم با هم . شاید راضی شدی با دل عاشق من بسازی هوم؟ اگر قبول نکردی باز هم اموالم رو میزنم به نامت چطوره؟ شمسی یه نگاه متفکر به پدربزرگ و من انداخت و گفت: باشه قبوله. پسرا میتونید بیرون اتاق منتظر بمونید. این بچه هم با خودتون ببرید. خوش دارم یکم با این عاشق دلخسته تنها باشم. هه.. با نگرانی به پدربزرگ نگاه کردم و گفتم: من هیچ جا نمیرم. ترجیح میدم پیشت بمونم. پدربزرگ هم گفت: نترس بچه فقط بهم اعتماد کن و زمان بده. منم با تردید نگاهش کردم و گفتم: با این که الانم به خاطر اعتماد به جنابعالی ته چاه افتادم اما برای آخرین بار بهت اعتماد میکنم . امیدوارم که پشیمون نشم. فقط تو رو خدا زودتر تمومش کن و منو با این قلچماق ها زیاد تنها نگذار. اینو که گفتم شمسی گفت: نترس بچه میسپرم که بهت به خوبی رسیدگی کنند. اونا تا وقتی من بهشون نگم دست از پا خطا نمی کنند. زیر لب گفتم: امیدوارم. شمسی رو کرد بهم و گفت: چیزی گفتی بچه؟ منم گفتم: نه هیچی نگفتم الآن هم از این جا میرم بیرون تا شما به حرف هاتون برسید. ویرایش شده 8 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد یک ساعتی از بیرون اومدنم از اتاق میگذشت. صحبت کوتاهشون انقدر طولانی شد که حتی قلچماق ها هم حوصله اشون سر رفت و گرفتند خوابیدند همون جا.منم که دیگه حوصله ام سر رفته بود وقتی کاملا از خواب بودن این دوتا قلچماق مطمئن شدم،به سمت در اتاق رفتم و آروم بازش کردم تا یه سرکی به داخل بکشم ببینم چه خبره؟ اما هر چی بیشتر نگاه میکردم کمتر به نتیجه می رسیدم.سالن غرق سکوت بود و هیچ خبری از شمسی و پدر بزرگ نبود. جلوتر رفتم دیدم پدر بزرگ روی مبل افتاده و شمسی با اون هیبتش افتاده روش. با خودم گفتم: هیچی دیگه تموم شد اگه از دست قلچماق ها جون سالم به در برد از اون زیر جون به در نمی بره. ماشالله کوه چربی بود شمسی خانوم. من نمی دونم ایم پدربزرگ ما عاشق چه چیزی تو این بشر شده؟ نه اخلاق درست و حسابی داره نه قیافه. همین جوری با خودم درگیر بودم که صدای بابابزرگم رو شنیدم گفت: جای این که با خودت حرف بزنی پاشو بیا کمک من پیرمرد این وزنه رو از رو من بزنیم کنار و در بریم. به خودم اومدم و رفتم کمکش و با هم شمسی رو کنار زدیم و گذاشتیمش رو مبل. پدربزرگ هم یه نفس راحت کشیدم و گفت: بدو تا این مصیبت های آسمونی بیدار نشدند بریم خونه. با تعجب گفتم: این چجوری خوابید؟ از کجا میدونی قلچماق ها خوابند؟ نگاه متأسفی بهم انداخت و گفت: با این هوشت چجوری نوه ی منی آخه؟ معلومه که میدونم چون خودم با خدمت کار خونه دست به یکی کردم تا توی غذا و نوشیدنی شون خواب آور قوی بریزه . فقط زمان لازم داشتیم تا اثر کنه که خداروشکر به خوبی تونستم زمان بخرم. پاشو بریم از این جا تا پلیس نیومده؟ با بهت نگاهش کردم و گفتم: پلیس برای چی؟ این جا چه خبره؟ با حرص نگاهم کرد و گفت: صدات رو بیار پایین الان بیدارشدن میکنی و جفتمون رو به فنا میدی. پاشو بریم تو راه همه چی رو برات تعریف میکنم. سریع با هم از اون خونه ی جهنمی بیرون زدیم و رفتیم سوار ماشینمون که بیرون گذاشتیمش شدیم و به سمت خونه ی بابابزرگم راه افتادیم. تو راه بابابزرگم همه چیز رو برام تعریف کرد. من در حالی که دهنم از تعجب باز مونده بود گفتم: وای خدای من! عشق و عاشقی و اینا یعنی همه اشون نقشه بود از اول؟؟ پس چرا ما رو وارد این نقشه کردی؟ پدربزرگ برای اولین جدی نگاهم کرد و گفت: نمیخواستم شما رو وارد این پرونده و این بازی کنم اما شمسی مکار تر از اون چه فکر میکردم بود. با همون بهت و تعجب نگاهش کردم و گفتم: هنوز هم باورم نمیشه شما پلیس بودین و این همه سال مخفیانه دنبال این باند خلافکار بودین. پس برای همین بابا و عمه ام رو از خودتون دور کردین نه؟ وای خدا هنوز هم حس میکنم دارین باهام شوخی میکنید. پدربزرگ با جدیتی که تا امروز ازش ندیده بودم گفت: مگه من با تو یه الف بچه شوخی دارم؟ با ترس نگاهش کردم و گفتم: حالا که بیشتر فکر میکنم نه. آروم جناب سرهنگ. میگم یعنی الآن شرشون به طور کامل از سرمون بر طرف شده؟ پدربزرگ هم دوباره جدی نگاهم کرد و گفت: پس من یک ساعته دارم چی میگم؟ تمام این سال ها که مأمور مخفی بودم تلاش کردم تا مدرک درست و حسابی گیر بیارم ازشون. حالا با اون مدارک که من دادم دست همکارام و میزان خلافی که مرتکب شدند هیچ شانسی برای زنده موندن ندارند. با خوشحالی نگاهش کردم و گفتم: دمت گرم بابابزرگ. روز اولی که دیدمت فکر نمی کردم انقدر خفن باشی. بابابزرگم با حرص نگاهم کرد و گفت: درست حرف بزن بچه . خفن چیه؟ در ضمن اون شخصیت پوشش من بود و باید همیشه تو اون قالب میموندم چون زیر نظر بودم و باید باورم میکردند. حالا هم پیاده شو رسیدیم بقیه منتظرند. با بهت نگاهش کردم و گفتم: یعنی همه می دونستند الا من؟ با جدیت نگاهم کرد و گفت: خیر فقط ملکا می دونست و اون همه رو آورده این جا. بر خلاف جنابعالی دهن لق هم نيست. گفته منتظر باشن تا من بیام حقیقت رو تعریف کنم.پیاده شو بچه جان. پیاده شدم و در حالی که به سمت خونه ی بابابزرگم می رفتم به ماجراهای عجیبی که از سر گذروندیم فکر میکردم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت هفده که صدام زد: - هی پسر! به سمتش برگشتم. - بله! کاغذی رو به سمتم گرفت. - بیا این رو بگیر. - چی هست؟ - بیا بگیر ببینم. اه چقدر این پدر و پسر و من نوه اخلاقمون مضخرفه که جواب سوال رو نمیدیم. کاغذ رو گرفتم و باز کردم. جا خوردم. خودش توضیح داد: - با همکارهام استهشاد جمع کردیم که بابای ملکا راضی بشه دختر مثل گلش رو به توی دیونه بده. حالا برو خوش باش! چشم هام برق زد. - بابا دمت گرم! - برو، فعلا. - کجا؟ دوباره گم نشی! - نه بر می گردم. بعد حرکت کرد و در همون حال دست برام تکون داد. من هم دست تکون دادم و کاغذ رو توی مشتم فشردم. بالاخره بعد از چند بار برو و بیا و خواستگاری پدر ملکا راضی به ازدواجمون شد و الان دم در آرایشگاه منتظرم که بیاد بیرون و بریم به مجلس عروسیمون برسیم. دنیا واقعا خیلی عجیبه کی فکرش و می کرد یه همکلاسی دختر تو دانشگاه فامیلم در بیاد و بعد عاشقش بشم! اون هم با این همه ماجرا. با باز شدن در آرایشگاه سرم و بلند کردم، ملکا بود چون شنل تنش بود چیزی از آرایش صورتش ندیدم. با دستور فیلمبردار خم شدم، آروم پیشونی داغش و بوسیدم. این حالت ها برام نا آشنا بود از کی تا حالا با دیدن ملکا قلبم تند می زنه، طوری که می خواد از جاش کند بشه؟! دسته گلی از رز سفید و به دستش دادم و آروم دستش و گرفتم رفتیم و سوار ماشین شدیم. به محض سوار شدن سریع خم شدم و شنلش و کمی به عقب دادم تا بتونم ببینمش. مات موندم اینی که جلومه واقعا ملکاست! پلکی زدم و به آرومی گفتم: - چقدر خوشگل شدی! لبخند شیطونی زد و گفت: - خوشبخت میشیم، مگه نه آقای خوشتیپ؟! زدم زیر خنده و گفتم: - بله مادمازل!اینو قول میدم بهت. صورتش و بین دستام گرفتم و... چیه؟! چقدر می خونین! بسه دیگه از دست شما زن آینده مو هم نمی تونم ببوسم؟! یا علی! ویرایش شده 8 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,379 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد بعضی وقت ها ، باید یه نقطه بذاری و دوباره شروع کنی باز بخندی ، باز بجنگی ، باز بیفتی و دوباره محکمتر پاشی گاهی هم باید یه لبخند قشنگ به همه تلخی ها بزنی بگی ممنونم که یادم دادین به خودم تکیه کنم ... امروز در ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ این داستان به اتمام میرسد نویسنده این داستان همه بچه های انجمن هستن یعنی هرکی می تونست توی داستان شرکت کنه و نتیجه فکر سمی اینهمه نویسنده بود این داستان را تقدیم می کنیم به رقیه دختر امام علی و همسرش مسلم بن عقیل 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری