رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

پارت بیست‌وچهارم

آخرین بخیه را که زد، نخ را با قیچی برید و چند لحظه همان‌طور بی‌حرکت به زخم خیره ماند. بعد نفس عمیقی کشید و آرام از بین لب‌هایش بیرون داد.

دستکش‌هایش را از دستش بیرون آورد و گفت:

«تموم شد...»

برای چند ثانیه دوباره نبض آرمن را گرفت، بعد نگاهش را بین من و پژار چرخاند.

«ولی خیلی خون از دست داده... باید حواسمون بهش باشه. نذارین زیاد بخوابه. هر چند دقیقه باهاش حرف بزنین، بیدارش کنین... ممکنه تا صبح تب کنه یا حالش بد و خوب بشه، فعلاً طبیعیه. منم با آریان میرم ببینم داروخونه یا درمانگاهی جایی باز هست یا نه... شاید تونستم سرم، آنتی‌بیوتیک یا وسایل بیشتری برای ضدعفونی پیدا کنم.»

سرم را به نشانه تأیید تکان دادم.

«باشه... من بیدارش نگه می‌دارم. تو هم یه کم استراحت کن... واقعاً خسته شدی. ممنونم نیرا... اگه تو نبودی...»

نیرا لبخند خیلی کمرنگی زد.

«هنوز زوده برای تشکر... امیدوارم حالش بهتر بشه.»

وسایلش را یکی‌یکی داخل ساک گذاشت، زیپش را بست و همراه آریان از اتاق بیرون رفت.

در که بسته شد، سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.

فقط صدای نفس‌های نامنظم آرمن می‌آمد.

پژار همان‌طور کنار تخت نشسته بود و نگاهش از صورت آرمن جدا نمی‌شد.

چند لحظه همان‌جا ایستادم.

بعد یاد لباس‌ها افتادم.

از اتاق بیرون رفتم.

تارا هنوز توی پذیرایی منتظر بود.

«تارا... لباس‌ها رو آوردی؟»

فوری از روی مبل بلند شد.

«آره... ایناست.»

کیسه را از دستش گرفتم.

داخلش را نگاه کردم.

یک شومیز مشکی ساده، یک شلوار مشکی راحت...

همه چیز ساده بود، اما سلیقه داشت.

بی‌اختیار لبخند کوچکی روی لبم نشست.

«بهش میاد...»

بعد تازه متوجه خود تارا شدم.

لباس‌هایش را عوض کرده بود.

موهای بلندش هنوز کمی نم داشت و چند تار مو به گونه‌هایش چسبیده بود.

حتماً بعد از این همه باران فقط فرصت کرده بود لباس عوض کند.

نگاهش کردم و گفتم:

«ممنونم...»

بعد چند لحظه فکر کردم و ادامه دادم:

«یه لطف دیگه هم می‌کنی؟»

«هر کاری باشه.»

«برو با هرمز یه چیزی برای خوردن بگیرین... هرچی شد مهم نیست، فقط همه یه چیزی بخورن. بعدشم اگه مغازه‌ای هنوز باز بود، چند دست لباس برای آرمن بگیرین... لباس راحتی، لباس بیرون... هرچی لازم میشه.»

تارا لبش را جمع کرد.

«فقط... اگه سلیقه منو دوست نداشت چی؟»

برای اولین بار بعد از ساعت‌ها، لبخند واقعی زدم.

«اتفاقاً سلیقه‌ت خوبه.»

صورتش باز شد.

«سه دست لباس راحتیه؟»

«سه دست راحتی... دو دست لباس بیرون... هرچی هم فکر می‌کنی لازم داره.»

برگشتم داخل اتاق.

کیفم را از داخل ساک برداشتم و کیف پول را بیرون آوردم.

دوباره سمت تارا رفتم و آن را به دستش دادم.

«بگیر... رمز همه کارتام همون همیشگیه... ۵۴۸۵.»

خواست چیزی بگوید که ادامه دادم:

«لباس، وسایل بهداشتی، لوازم آرایشی، نوار بهداشتی... هرچی احتمال میدی لازم بشه بگیر. برای سوئیت هم خرید کن... چند روز قراره اینجا باشیم.»

تارا کیف را گرفت، اما همان‌جا ایستاد.

چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

بعد بی‌هوا جلو آمد و بغلم کرد.

غافلگیر شدم.

دست‌هایم چند لحظه توی هوا ماند، اما بعد آرام دور شانه‌هایش حلقه شد.

صدایش خیلی آرام بود.

«آوین...»

«جونم؟»

«می‌دونم از پسش برمیای... همیشه درآوردی... ولی این دفعه لازم نیست همه بار رو تنهایی بکشی.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام‌تر ادامه داد:

«ما هم هستیم... من... هرمز... پژار... نیرا... آریان... یادته؟ ما تیمیم...»

نفسم را آهسته بیرون دادم.

نمی‌دانستم از خستگی بود یا از حرف‌هایش، اما انگار بعد از ساعت‌ها توانستم درست نفس بکشم.

آرام گفتم:

«یادم نرفته...»

تارا خندید.

همان خنده همیشگی‌اش.

«خب... دیگه شارژت کردم.»

یک قدم عقب رفت و با شیطنت گفت:

«من و هرمز میریم خرید... مواظب خودتون باشین.»

بعد برای من و پژار دست تکان داد و از سوئیت بیرون رفت.


دوباره وارد اتاق شدم.

چراغ خواب تنها نوری بود که اتاق را روشن کرده بود.

پژار همان‌جایی که کنار تخت نشسته بود، خوابش برده بود.

سرش روی لبه تخت افتاده بود.

هنوز همان لباس‌های خیس را تنش داشت.

موهایش نیمه‌خشک شده بودند، اما آستین‌هایش هنوز نم داشت.

احتمالاً از وقتی آرمن را آورده بودیم حتی فرصت نکرده بود یک لحظه به خودش فکر کند.

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

اگر همین‌طور می‌ماند، تا صبح خودش هم مریض می‌شد.

اما...

فعلاً بهش احتیاج داشتم.

نگاهم آرام روی صورت بی‌رنگ آرمن افتاد.

بعد دوباره به پژار.

در دل گفتم:

«فقط... یکم دیگه دوام بیارین... هر دوتون... هنوز خیلی کار مونده... و من به مهتاب قول دادم... این بار، هر طور شده، باید به اون قول عمل کنم...»

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 6
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت بیست‌وپنجم

افکارم رو از سرم بیرون کردم.

گوشیم رو زدم به شارژ و رفتم لباس‌هامو عوض کردم. یه لباس خونگی گلبهی پوشیدم با یه شلوار سفید دم‌پاگشاد.

موهامو باز کردم. چند لحظه همون‌طور جلوی آینه موندم، بعد دوباره بافتمش.

وقتی برگشتم سمت اتاق، هنوز هر دو خواب بودن.

نه از نیرا خبری بود نه از آریان.

تصمیم گرفتم تا برگردن، وسایل رو مرتب کنم.

ساک‌ها هنوز وسط هال افتاده بودن. یکی‌یکی برداشتم و لباس‌های بچه‌ها رو توی اتاق خودشون گذاشتم.

اما هرچی بیشتر می‌گشتم، چیزی که دنبالش بودم پیدا نمی‌شد.

نه...

محاله.

همین‌جا گذاشته بودمش...

دوباره همه ساک‌ها رو زیر و رو کردم.

هیچی.

دستم رو روی پیشونیم کشیدم.

«لعنتی...»

همون لحظه یادم اومد.

ماشین پژار...

همون‌جا جا مونده بود.

خواستم برم پایین که از داخل اتاق صدای فریاد بلندی بلند شد.

خشکم زد.

بی‌اختیار دویدم سمت اتاق.

در رو باز کردم.

آرمن با تمام توان داد می‌زد.

پژار هول شده بود.دستاشو گرفته بود و مدام صداش می‌کرد.

«آرمن... آرمن... چیشده؟ منو نگاه کن...»

نگاهم افتاد روی شکمش ... درست بالای بخیه... پوستش داشت تغییر می‌کرد.

اول قرمز شد.

بعد انگار چیزی از زیر پوستش می‌خواست بیرون بیاد.

رگ‌ها جمع شدن.

خط‌های باریکی روی پوستش نشست...

و چند ثانیه بعد...

کلمه‌ای آروم آروم روی بدنش شکل گرفت.

וירה

نفسم بند اومد.

نه... الان نه... با عجله کنار تخت نشستم. دو دستم رو روی شونه‌هاش گذاشتم.

«آرمن... صدامو می‌شنوی؟»

بدنش از درد می‌لرزید.

«آرمن... بیدار شو... این فقط یه کابوسه... آروم باش...»

پژار با اضطراب نگام کرد.

«آوین... داره چیش میشه؟ این چیه؟ یه کاری بکن... خواهش می‌کنم...»

جوابی ندادم. راه دیگه‌ای نداشتم.

آروم کف دستم رو روی همون نوشته گذاشتم.

چشمامو بستم. زیر لب شروع کردم به خوندن.

הו אלוהי האהבה, הו אלוהי הטוב... עזור לי... כדי שאוכל להושיע מישהו משושלתי ודמי... אמן.

یک بار...

دو بار...

سه بار...

کم‌کم بدن آرمن از اون لرزش شدید افتاد.

فریادش تبدیل شد به نفس‌های بریده.

قرمزی پوست آروم گرفت.

سوختگی بیشتر نشد.

فقط همون نوشته روی پوستش باقی موند. انگار سال‌ها اونجا حک شده بود. چند ثانیه بعد چشم‌هاش یه لحظه باز شد. فقط سفیدی چشمش دیده می‌شد.

بعد دوباره بی‌حرکت افتاد.

نفس عمیقی کشیدم.

«فعلاً... تموم شد...»

صدای پژار از پشت سرم اومد.

خشکش زده بود.

«...چیکار کردی؟»

برگشتم سمتش. هنوز نگاهم روی آرمن بود.

«هیچی.»

«هیچی؟»

صداش بلندتر شد.

«همین الان داشت از درد داد می‌زد. اون نوشته رو دیدم. بعد تو یه چیزی خوندی... بعد یهو آروم شد. بعد میگی هیچی؟»

چند لحظه فقط نگاهش کردم.

بعد آروم گفتم:

«هرچی کمتر بدونی... فعلاً بهتره.»

از کنار تخت بلند شدم. پژار هم دنبالم اومد.

همین که از اتاق بیرون رفتم، صدام زد.

«آوین.»

جواب ندادم.

«با توام.»

باز هم سکوت. قدم‌هام کند نشد.

«داری تا کی از همه‌مون چیزی پنهون می‌کنی؟»

ایستادم. ولی برنگشتم.

«پژار...»

صدای خودمم خسته شده بود.

«قول میدم.»

چند ثانیه سکوت کردم. بعد ادامه دادم.

«وقتی همه جمع شدن... همه چیزو میگم.»

دیگه چیزی نگفت.

رفتم سمت آشپزخونه. یه لیوان آب پر کردم.

دوباره زیر لب همون دعا رو خوندم.

آروم توی آب فوت کردم. بعد از کیفم یه شیشه کوچیک درآوردم.

چند قطره از مایع داخلش ریختم توی لیوان و آروم همش زدم.

وقتی برگشتم داخل اتاق، آرمن هنوز بیهوش بود.

سرش رو آروم بلند کردم. جرعه‌جرعه آب رو بهش دادم.

چند دقیقه بعد نفس‌هاش منظم‌تر شد.

همین برام کافی بود. آروم از اتاق بیرون اومدم. پژار وسط هال نشسته بود. سرش پایین بود.

دود سیگار دور صورتش می‌پیچید.

نه به من نگاه می‌کرد...

نه چیزی می‌گفت. اولین بار بود که انقدر درمانده می‌دیدمش.

نگاهم رو ازش گرفتم.

تازه فرصت کردم دور و بر سوئیت رو ببینم.

چهار تا اتاق داشت.

هال بزرگ...

آشپزخونه‌ای دلباز ... کاغذدیواری‌های زرشکی .. پنجره‌های قدی که رو به جنگل باز می‌شدن.

بارون هنوز آروم روی شیشه‌ها می‌زد.

رفتم سمت سماور. شیر آب رو باز کردم و منتظر موندم پر بشه.

بی‌اختیار دوباره نگاهم سمت پژار رفت.هنوز همون‌جا نشسته بود.سیگار پشت سیگار.

می‌خواستم همین الان همه چیز رو بهش بگم...

اما نه.

اگر فقط به پژار می‌گفتم...

بقیه فکر می‌کردن باز هم دارم چیزی رو ازشون پنهون می‌کنم.

این بار...

همه باید با هم حقیقت رو می‌شنیدن.

 

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 5
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

 

پارت بیست‌وششم

 

نقشه‌ام این نبود که همه چیز این‌جوری از کنترل خارج بشه.

از آشپزخونه اومدم بیرون.رفتم داخل اتاق خودم. لپ‌تاپم رو از توی ساک درآوردم و آوردم توی هال.

زدمش به شارژ.

برای حرف‌هایی که قرار بود امشب بزنم، بهش احتیاج داشتم.

باید بعضی چیزها رو با چشم خودشون می‌دیدن.

خواستم برگردم چای دم کنم که صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد.

در باز شد.

نیرا و آریان برگشتن.

نیرا یه کیسه بزرگ دستش بود و آریان سه تا کیسه دیگه رو به زحمت حمل می‌کرد.

همین که وارد شدن، سلام کردن. نیرا نگاهی دور خونه انداخت. بعد نگاهم کرد.

«خوبین؟ آرمن چطوره؟»

گفتم:

«بعد از بخیه یه کم آروم‌تر شده... الان خوابه.»

نیرا کیسه رو روی اُپن گذاشت.

دستش رو روی کمرش گذاشت و نفس عمیقی کشید.

کاملاً معلوم بود خسته‌ست.

حق هم داشت.

از وقتی رسیدیم، یه لحظه هم استراحت نکرده بود.

آریان هم کیسه‌ها رو کنار دستش گذاشت و گفت:

«تارا و هرمز کجان؟»

«رفتن چند روزه خرید کنن. مواد غذایی و یه سری وسیله لازم.»

پژار ته سیگارش رو توی زیرسیگاری خاموش کرد.

بی‌حرف از جاش بلند شد.

خواست بره سمت در که آریان جلوش رو گرفت.

«کجا داداش؟»

پژار نگاهی به من انداخت.

«یه سری از وسایل آوین توی ماشین من جا مونده.»

«آوین» رو با یه لبخند کج و نیمه‌شیطنت‌آمیز گفت.

نیرا همون موقع که دست‌هاش رو می‌شست، بدون اینکه برگرده گفت:

«آریان... وسایل گچ رو هم بیار.»

«باشه.»

پژار اخماش رفت توی هم.

«وسایل گچ؟ برای چی؟»

نیرا و آریان یه نگاه به هم انداختن.

آخر آریان گفت:

«یعنی دستش رو ندیدین؟»

پژار گیج شد.

«کدوم دست؟»

«همونی که با روسری بسته شده.»

چند لحظه فقط نگاهش کردم.

«چی؟»

بی‌اختیار چند قدم رفتم سمت اتاق.

«پس... چرا من ندیدمش؟»

یعنی از همون موقع...

تمام اون راه...

دستش آسیب دیده بود؟

و حتی یه کلمه هم نگفته بود؟ حق داشت ، فقط یا بیهوش بود یا ناله می‌کرد.

نفسم سنگین شد.

رو به پژار گفتم:

«راه رو بلدی... برو ماشینت رو هم بیار... وسایل من هنوز توشه.»

پژار هنوز مات مونده بود.

آروم دستی به ته‌ریشش کشید.

چیزی نگفت. فقط کلید ماشین رو برداشت و از خونه بیرون رفت. من، نیرا و آریان هم بی‌معطلی راه افتادیم سمت اتاق آرمن.

نمی‌دونستم وقتی چشم باز کنه...

قرار بود اول جواب دردش رو بدم...

یا جواب تمام سؤال‌هایی که دیگه نمی‌شد ازشون فرار کرد.

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست‌وهفتم

 

نیرا و آریان رفتن سمت اتاقی که آرمن داخلش بود.

آرمن هنوز بیهوش بود.

نفس‌هاش آروم بالا و پایین می‌رفت، اما رنگ صورتش هنوز پریده بود.

دست راستش کنار بدنش افتاده بود و دور مچ دست چپش یه روسری پیچیده شده بود که با چند لایه چسب محکم شده بود.

همون لحظه انگار چیزی توی ذهنم جرقه زد.

چرا تا الان ندیده بودمش؟دچرا اصلاً به دستش دقت نکرده بودم؟د خودش بسته بودش...؟

حدود چهل و پنج دقیقه بعد، صدای باز شدن در اومد.

پژار برگشته بود. فقط یکی از ساک‌ها دستش بود.

رفتم طرفش.

«چرا فقط یکی رو آوردی؟»

ساک رو زمین گذاشت و نفسش رو بیرون داد.

«می‌رم بقیه‌شم میارم... دستش چطوره؟ شروع کردن؟»

«نه... هنوز دارن وسایل رو آماده می‌کنن.»

سری تکون داد.

«باشه... تو برو پیشش... منم الان میام.»

بدون اینکه چیزی بگم برگشتم سمت اتاق. همین که در رو باز کردم، بوی تند الکل دوباره توی دماغم پیچید.

تمام اتاق رو ضدعفونی کرده بودن.

نیرا از پشت سرم وارد شد. دستکش‌هاش رو پوشیده بود.

رفت کنار تخت و آروم گره روسری رو باز کرد.

لایه‌های چسب یکی‌یکی جدا شدن.

همین که روسری کنار رفت، همه‌مون خشکمون زد.

مچ دست آرمن کاملاً کبود شده بود.

ورم کرده بود.

و زاویه‌ی دستش ... طبیعی نبود.

نیرا چند ثانیه بدون حرف نگاهش کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

«شکسته... از ناحیه مچ.»

همون موقع پژار هم وارد اتاق شد. هنوز جمله‌ی نیرا تموم نشده بود که رنگ از صورتش پرید.

«چی؟... شکسته؟»

چند قدم جلو اومد.

«کی این اتفاق افتاده؟ ما که... ما که چیزی ندیدیم...»

نیرا روسری رو توی دستش گرفت. نگاهش روی چسب‌ها موند.

بعد آروم گفت:

«خودش بسته... با یه دست.»

نگاهش افتاد روی مچ آرمن.

«احتمالاً توی ماشین...»

دیگه ادامه نداد. لازم هم نبود. همه‌مون تا آخرش رو فهمیده بودیم.

وقتی آرمن تحت فشار قرار می‌گرفت... اولین کسی که بهش رحم نمی‌کرد، خودش بود. پژار کلافه دستش رو بین موهاش کشید.

«لعنتی... چطور نفهمیدیم؟»

گفتم:

«همه حواسمون رفته بود سمت اون زخم... هیچ‌کس به دستش دقت نکرد...»

نیرا سرش رو بلند کرد.

«فعلاً سرزنش کردن فایده نداره.»

بعد رو به آریان گفت:

«وسایل گچ رو بده.»

آریان پارچه‌ای که دور وسایل پیچیده بود باز کرد.

اول یه آتل پلاستیکی مخصوص مچ دست بیرون آورد و گذاشت کنار تخت.

نیرا گفت:

«اول این زیر دستش قرار می‌گیره که موقع گچ گرفتن تکون نخوره.»

بعد چند رول باند گچی سفید بیرون آورد.

«این‌ها باید خیس بشن. چند دقیقه بعد خودشون سفت می‌شن.»

نیرا اطراف اتاق رو نگاه کرد.

«کاسه آب کجاست؟»

پژار بدون معطلی گفت:

«الان میارم.»

چند لحظه بعد با یه کاسه آب ولرم برگشت و گذاشت کنار تخت.

آریان هم در همین فاصله بقیه وسایل رو آماده کرده بود.

قیچی پزشکی... پد نرم... وسایل لازم برای باز کردن گچ بعد از خشک شدن.

همه چیز مرتب کنار دست نیرا چیده شده بود.

نیرا نگاهی به من و پژار انداخت.

«شونه‌هاش رو محکم بگیرید.»

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

«حتی اگه بیهوشه، ممکنه موقع جا انداختن دستش از درد واکنش نشون بده.»

کنار تخت ایستادم.

پژار هم طرف دیگه‌ی تخت قرار گرفت.

دستامون رو روی شونه‌های آرمن گذاشتیم.

نیرا نفس عمیقی کشید. بعد خیلی آروم، دو دستش رو زیر ساعد آرمن برد.

یک دست بالای مچ...

و دست دیگه پایین مچ...

چند ثانیه فقط به زاویه‌ی استخوان نگاه کرد.

بعد خیلی آهسته گفت:

«آماده‌اید؟»

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت‌بیست‌وهشتم


نیرا یه نفس عمیق کشید و گفت:

«الان باید تا جایی که می‌شه ثابتش کنم... محکم نگهش دارید.»

پژار اخماش رو توی هم کشید.

«نیرا... این کار خطرناکه. شاید باید ببریمش بیمارستان.»

آریان هم آروم گفت:

«منم موافقم... ولی اگه آوین می‌گه بیمارستان برامون خطر داره، فعلاً انتخاب دیگه‌ای نداریم.»

پژار کلافه دستش رو روی پیشونیش کشید.

«خطرناکه؟ جون یه آدم هم خطرناکه. ما حتی نمی‌دونیم دقیقاً چطور شکسته. باید عکس بگیریم...»

دیگه نذاشتم ادامه بده.

«پژار... خواهش می‌کنم. الان نه. فقط کمکش کن.»

چند لحظه نگاهم کرد.

بعد بی‌حرف کنار تخت ایستاد. من و پژار شونه‌های آرمن رو گرفتیم. آریان پایین تخت ایستاد تا پاهاش تکون نخوره. نیرا خیلی آروم زیر ساعد آرمن رو گرفت.

چند ثانیه فقط به مچش نگاه کرد. بعد با احتیاط، دستش رو کمی کشید. آرمن همون لحظه انگشت‌هاش رو جمع کرد.

یه ناله‌ی خفه از بین لب‌هاش بیرون اومد.عرق روی پیشونیش نشسته بود. نفسم بند اومده بود.

نیرا زیر لب گفت:

«آروم... آروم...»

دوباره با دقت وضعیت مچ رو تنظیم کرد.

یه حرکت کوتاه...

خیلی کوتاه.

صدای خفیفی شنیده شد.

نه اون‌قدر بلند که آدم رو بترسونه...

اما همون هم کافی بود تا آرمن با تمام توان داد بکشه.

بدنش از درد جمع شد. پژار ناخودآگاه محکم‌تر نگهش داشت.

«آرمن... تموم شد... فقط یه کم دیگه...»

چند ثانیه بعد، نیرا دوباره به مچ نگاه کرد.

با احتیاط تکونش داد. بعد نفسش رو بیرون داد.

«فعلاً بهتره... آریان، آتل.»

آریان سریع آتل رو دستش داد.

نیرا اون رو زیر مچ آرمن قرار داد و یه پد نرم دور دستش گذاشت تا گچ مستقیم به پوست فشار نیاره. بعد یکی از باندهای گچی رو داخل کاسه‌ی آب ولرم فرو برد.

چند ثانیه صبر کرد.

باند رو بیرون آورد و آروم دور مچ آرمن پیچید.

لایه‌ی اول...

بعد دومی...

و سومی...

هر بار که باند خیس روی پوستش قرار می‌گرفت، آرمن بی‌اختیار ناله‌ای می‌کرد.

پلک‌هاش روی هم فشار می‌اومد.

انگار حتی توی بیهوشی هم درد رو حس می‌کرد.

من دستش رو گرفته بودم. پژار هنوز شونه‌هاش رو نگه داشته بود.

آریان هم کمک می‌کرد دستش ثابت بمونه.

نیرا با حوصله سطح گچ رو صاف کرد.

چند بار با کف دست روش کشید تا کاملاً یکدست بشه.

بعد از چند دقیقه عقب رفت.

«تموم شد.»

نگاهی به گچ انداخت و ادامه داد:

«فعلاً نباید دستش تکون بخوره. بذارید گچ کاملاً خودش رو بگیره.»

پژار آروم پرسید:

«چقدر باید بمونه؟»

نیرا جواب داد:

«اگه واقعاً شکستگی همین‌قدر باشه، احتمالاً چند هفته. ولی این جای عکس و معاینه رو نمی‌گیره. هر وقت شرایط امن شد، باید ببریمش بیمارستان تا مطمئن بشیم استخوان درست سر جاشه.»

سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم.

«ممنونم، نیرا...»

نیرا لبخند خسته‌ای زد.

«فعلاً فقط امیدوارم وقتی بیدار شد، دردش کمتر از قبل باشه.»

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت بیست و نهم

نیرا نگاهم کرد، لبخند کم‌رنگی زد و گفت:
«این‌جوری تشکر نکن آوین... من این کارو برای تو نکردم. برای آرمن کردم. حالا دیگه نوبت شماست که مراقبش باشید. اگه تب کرد یا زخمش بدتر شد، فوری خبرم کن. دستش هم اصلاً نباید خیس بشه. اگه دردش زیاد شد، اون قرصی که برات گذاشتم رو بهش بدین.»

سرم رو تکون دادم.

«باشه... ممنونم.»

نیرا چیزی نگفت. فقط وسایلش رو جمع کرد. آریان هم کمکش کرد و هر دو از اتاق بیرون رفتند.

سکوت سنگینی اتاق رو پر کرد.

پژار هنوز کنار تخت ایستاده بود. نگاهش روی دست گچ‌گرفته‌ی آرمن مونده بود. بعد آروم گفت:

«آوین... تا کی می‌خوای چیزی نگی؟»

چند لحظه سکوت کردم.

«به‌زودی... قول می‌دم.»

نگاهم کرد. انگار می‌خواست چیزی بگه، اما منصرف شد. فقط آهی کشید، از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.

حالا فقط من مونده بودم...

و آرمن.

کنار تخت نشستم. دست سالمش رو بین دست‌هام گرفتم. هنوز سرد بود.آروم مالیدمش.

توی دلم گفتم:

«دیگه نمی‌ذارم کسی بهت آسیب بزنه... حتی اگه مجبور بشم همه چیز رو به هم بزنم.»

آرمن زیر لب چیزی نامفهوم زمزمه کرد.

هذیون می‌گفت. همون شیشه‌ی کوچیک معجون رو برداشتم و آروم سه قاشق ازش بهش خوروندم. چند لحظه بعد نفس‌هاش منظم‌تر شد.

پتو رو تا روی شونه‌هاش کشیدم.

یه نگاه آخر بهش انداختم و از اتاق بیرون اومدم.


توی هال، نیرا داشت وضعیت آرمن رو برای هرمز و تارا توضیح می‌داد. آریان هم کنار آشپزخونه مشغول مرتب کردن خریدها بود.

همین که تارا منو دید، فوری سمتم اومد.

«آوین... حالش چطوره؟ نیرا گفت مچ دستش شکسته...»

نفسی کشیدم.

«آره... خودت که می‌شناسیش. وقتی عصبی میشه، دیگه هیچی حالیش نیست...»

تارا با نگرانی پرسید:

«خیلی بد شکسته بود؟ دکتر آوردین؟»

قبل از اینکه چیزی بگم، صدای پژار بلند شد.

«دکتری در کار نبود... نیرا خودش استخونش رو جا انداخت.»

هرمز با تعجب برگشت.

«جدی؟»

تارا با ناباوری به نیرا نگاه کرد.

«خودت جا انداختی؟»

نیرا شونه بالا انداخت.

«مجبور بودیم. فعلاً راه دیگه‌ای نداشتیم. ولی خون زیادی از دست داده... بخیه هم خورده... چند روز آینده باید خیلی مراقبش باشیم.»

همه چند لحظه ساکت موندن.

بعد پژار سیگارش رو توی زیرسیگاری خاموش کرد، از جاش بلند شد و با صدایی که همه بشنون گفت:

«خب... فکر کنم دیگه وقتشه.»

همه نگاه‌ها سمتش رفت. پژار مستقیم به من خیره شد.

«آوین... گفتی به‌موقعش همه چیز رو می‌گی.»

چند ثانیه سکوت کرد.

«فکر کنم اون موقع، همین الانه.»

همه چشم‌ها به من دوخته شده بود. برای اولین بار حس کردم راه فراری ندارم. نفسی عمیق کشیدم.

«بچه‌ها... لطفاً بشینید. باید یه چیزایی رو براتون بگم.»

تارا با نگرانی پرسید:

«اتفاقی افتاده؟»

لبخند خیلی کمرنگی زدم.

«اول بشینید... براتون چایی می‌ریزم.»

رفتم سمت آشپزخونه.

برای هر شش نفر چایی ریختم و سینی رو روی میز بزرگ وسط هال گذاشتم.

همه دور میز نشستند. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. فقط صدای بارون بود...

که پشت پنجره‌های بزرگ سوئیت، بی‌وقفه می‌بارید.

روی یکی از مبل‌ها نشستم. استکان چای هنوز بین دست‌هام بود.

اما حتی یه جرعه هم نتونستم بخورم.

نزدیک یک دقیقه، هیچ‌کس چیزی نگفت.

نیرا سکوت رو شکست.

«آوین... اگه الان آمادگیشو نداری، لازم نیست خودتو مجبور کنی.»

مکث کوتاهی کرد.

«امروز برای همه‌مون روز سختی بود... مخصوصاً برای تو.»

تارا هم سر تکون داد.

«آره... اگه بخوای، فردا حرف می‌زنیم. الان با هم یه شام درست کنیم، یه کم آروم‌تر بشیم... بعد...»

حرفش نیمه‌کاره موند.

چون من استکان چای رو آروم روی میز گذاشتم.

نفسی عمیق کشیدم.

دیگه وقت فرار کردن نبود...

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت سی‌ام

هرمز لبخند کوچیکی زد و گفت:
«آره... لازم نیست خودتو اذیت کنی. هر وقت آمادش بودی، می‌شنویم.»

آریان که فکر کرد بحث فعلاً تموم شده، از جاش بلند شد و با خنده گفت:

«خب... کی نیمروی دست‌پخت آریان رو می‌خوره؟»

چند نفر خندیدن.فضای سنگین خونه، برای چند ثانیه شکست.

اما...

پژار نخ سیگارش رو خاموش کرد.

سرش پایین بود. چند ثانیه بعد، بدون اینکه به کسی نگاه کنه، با صدایی آروم اما محکم گفت:

«نه...»

همه ساکت شدن. سرش رو بالا آورد و مستقیم به من نگاه کرد.

«من الان می‌خوام بدونم.»

دیگه خبری از خنده نبود.

پژار ادامه داد:

«صبح پلیس چرا افتاد دنبال ما؟»

مکث کرد.

«چرا آرمن اون‌جوری از ترس فرار کرد؟»

یه پک عمیق به سیگارش زد.

«چرا هنوز این‌همه قرص می‌خوره؟»

باز مکث.

«چرا هنوز خوب نشده؟»

دستش رو بین موهاش کشید.

صداش آروم بود...

اما بغض توی تک‌تک کلمه‌هاش شنیده می‌شد.

«مگه تو مراقبش نیستی، آوین؟»

تارا آروم گفت:

«پژار... الان وقتش نیست...»

پژار یکدفعه برگشت سمتش.

«تو نبودی ببینی داشت چطوری نفس می‌کشید...»

صداش شکست.

«نبودی ببینی چطور از درد داد می‌زد...»

دیگه نتونست ادامه بده. فقط سرش رو پایین انداخت. سیگارش تا ته سوخته بود. بی‌اختیار یکی دیگه از جیبش درآورد و روشن کرد.

بعد دوباره نگاهم کرد.

«بگو...»

چشم‌هاش قرمز شده بود.

«حتی اگه هیچ‌کس منتظر جواب نباشه... من هستم.»

هیچ‌کس چیزی نگفت.

آریان دوباره سر جاش نشست. هرمز هم دیگه لبخند نمی‌زد.

سکوت...

تمام هال رو گرفته بود. آروم از جام بلند شدم. رفتم سمت اتاق. لپ‌تاپم رو آوردم و روی میز گذاشتم.

روشنش کردم.

چند ثانیه بعد، پوشه‌ای باز شد.

H2

همه ناخودآگاه به صفحه نگاه کردند.

داخلش پر بود از فایل...

پی‌دی‌اف...

تصویر...

فیلم...

پژار آروم پرسید:

«از کجا می‌خوای شروع کنی؟»

نفسی عمیق کشیدم.

نگاهم بین تک‌تک‌شون چرخید.

بعد آروم گفتم:

«از اول...»

سکوت...

«اولین چیزی که باید بدونین اینه که...»

گلوم خشک شده بود.

«من و آرمن... خواهریم.»

تارا لبخند کوچیکی زد.

«خب... این که معلومه. شما دوتا همیشه مثل خواهر رفتار می‌کنین.»

سرم رو آروم تکون دادم.

«نه...»

نفسم رو بیرون دادم.

«منظورم واقعیه.»

چند ثانیه...

هیچ‌کس حتی پلک هم نزد.

«ما... واقعاً خواهریم.»

صدای بارون از پشت پنجره می‌اومد.

هرمز با ناباوری گفت:

«صبر کن... یعنی...»

آریان دستش رو بالا آورد.

«بذار ادامه بده.»

همه دوباره ساکت شدن.

گفتم:

«ما از یه مادریم...»

مکث کردم.

«ولی هیچ‌وقت کنار هم بزرگ نشدیم.»

نگاهم افتاد به استکان چای.

«منو خواهرِ مادرم با خودش برد...آرمن هم...»

نفسم لرزید.

«سپرده شد به یکی از پرستارهای همون بیمارستان.»

نیرا آروم پرسید:

«یعنی... تا همین چند وقت فکر می‌کردی خاله‌ت، مادرته؟»

سرم رو تکون دادم.

«آره...»

هرمز زیر لب گفت:

«لعنتی...»

دیگه کسی بهش چیزی نگفت.

همه فقط گوش می‌دادن.

ادامه دادم:

«مادر واقعیمون... موقع به دنیا آوردن ما فوت کرد.»

گلوم دوباره گرفت.

«و پدرمون...»

چشم‌هام رو بستم.

«نتونست این اتفاق رو تحمل کنه چند ماه بعد... از غصه مرد.»

سکوت...

این بار حتی صدای بارون هم انگار دورتر شده بود.

تارا با صدایی آهسته پرسید:

«پس... شما دوقلو هستین؟»

«آره.»

«و... چند وقته اینو می‌دونی؟»

«حدود دو سال.»

پژار تا این لحظه حتی پلک هم نزده بود.

فقط خیره نگاهم می‌کرد.

بعد آروم گفت:

«دو سال...»

سیگارش بین انگشت‌هاش می‌لرزید.

«یعنی دو سال می‌دونستی آرمن خواهرتـه...»

صداش گرفت.

«و... هیچی نگفتی؟»

نگاهش کردم.

این سؤال رو بارها از خودم پرسیده بودم.

آروم گفتم:

«به نظرت باید چیکار می‌کردم، پژار؟»

تلخ خندیدم.

«می‌رفتم جلوش بگم سلام... من خواهرتم؟»

مکث کردم.

«بعد هم بگم... مادرمون موقع به دنیا آوردن ما مرد... و پدرمون هم بعدش از غصه جون داد؟»

سکوت...

این بار، هیچ‌کس جوابی برای حرفم نداشت.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت سی و یکم

چند ثانیه...

هیچ‌کس چیزی نگفت.

انگار همه داشتن سعی می‌کردن حرف‌هایی که شنیده بودن رو کنار هم بچینن.

آخرش نیرا سکوت رو شکست.

«آوین... یعنی مادرتون... موقع به دنیا آوردن شما و آرمن فوت کرده؟»

سرم رو آروم تکون دادم.

«آره...»

نفسم رو بیرون دادم.

«اسم مادرمون هومیا بود... خواهر دوقلوی هومای.»

نگاه همه روی من مونده بود.

ادامه دادم.

«همون هومایی که من پیشش بزرگ شدم.»

نیرا چند بار خیلی آروم زیر لب تکرار کرد.

«هومیا... هومیا...»

هرمز گیج شده بود.

«صبر کن... یعنی خاله‌ت، مادر واقعیت نبوده؟»

سرم رو تکون دادم.

«نه...»

مکث کردم.

«هومیا و هومای دوقلو بودن.»

نفسی کشیدم.

«هومای... منو با خودش برد.»

آریان اخم کرد.

«ببخشید وسط حرفت می‌پرم... ولی اینا چه ربطی به ما داره؟»

نگاهش کردم.

«خودتون گفتین از اولش تعریف کنم.»

مکث کوتاهی کردم.

«داستانی که قراره بشنوین... کوتاه نیست.»

آریان دیگه چیزی نگفت.

ادامه دادم.

«هومای هیچ‌وقت بچه‌دار نمی‌شد...»

«سال‌ها منتظر موند... درمان کرد... دعا کرد... ولی نشد.»

نگاهم افتاد به استکان چای.

دیگه سرد شده بود.

«وقتی فهمید هومیا بارداره... از هم پاشید.»

«عاشق بچه بود...»

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد آهسته گفتم:

«روز زایمان...»

نفسم گیر کرد.

«به چند نفر از پرستارها پول داد...»

همه بی‌اختیار به جلو خم شدن.

«که اعلام کنن... بچه‌ی اول مرده.»

هرمز زیر لب گفت:

«لعنتی...»

ادامه دادم.

«اون بچه‌ی اول... من بودم.»

سکوت...

«هومای منو با خودش برد...»

«و آرمن...»

نفسم لرزید.

«سپرده شد به یکی از پرستارهای همون بیمارستان.»

تارا ناخودآگاه دستش رو جلوی دهنش گذاشت.

نیرا هم زیر لب گفت:

«خدای من...»

تارا با هیجان پرسید:

«پس تو از همون اول می‌دونستی؟»

سرم رو تکون دادم.

«نه.»

«دو سال پیش فهمیدم.»

پژار پرسید:

«از کی؟»

«مهتاب...»

اخم‌های پژار توی هم رفت.

«مهتاب کیه؟»

«مادربزرگ من و آرمن.»

چند لحظه سکوت شد.

پژار آروم گفت:

«بعدش؟»

نفسی کشیدم.

«مهتاب... از همون روز اول حقیقت رو می‌دونست.»

«ولی هیچ‌وقت چیزی نگفت.»

نیرا پرسید:

«چرا؟»

«چون هومای... دختر مورد علاقه‌ش بود.»

لبخند تلخی زدم.

«دلش نمی‌اومد زندگی تنها دختری که عاشقش بود رو نابود کنه.»

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد ادامه دادم.

«اون موقع شوهر هومای... رادین...»

صدام سردتر شد.

«آدم خوبی نبود.»

«مدام سراغ زن‌های دیگه می‌رفت...»

«هومای رو تحقیر می‌کرد...»

«هر روز بهش یادآوری می‌کرد که نمی‌تونه بچه‌دار بشه.»

تارا سرش رو پایین انداخت.

آریان پرسید:

«پس... آرمن هیچی از اینا نمی‌دونه؟»

آروم گفتم:

«نه...»

«هیچی.»

«نه می‌دونه من خواهرشم...»

«نه می‌دونه مادربزرگش هنوز زنده‌ست...»

مکث کردم.

حرف بعدی توی گلوم گیر کرد.

پژار که تا اون لحظه ساکت بود، آرنج‌هاش رو روی زانو گذاشت و دست‌هاش رو زیر چونه قفل کرد.

«نه اینکه... چی؟»

نگاهش کردم.

دیگه توان دروغ گفتن نداشتم.

دو سال...

دو سال بود که این بار رو تنهایی می‌کشیدم.

دیگه خسته شده بودم.

نفسم رو بیرون دادم.

«نه اینکه... اون نوشته‌ای که روی دیوار دیدیم...»

همه منتظر ادامه‌ی حرفم بودن.

«و نه اینکه... خودش واقعاً کیه.»

هرمز اخم کرد.

«منظورت اون نوشته‌ی عبریه؟»

سر تکون دادم.

«آره.»

«فقط من تونستم بخونمش.»

تارا که تا اون لحظه سرش بین دست‌هاش بود، آروم پرسید:

«چی نوشته بود؟»

چند ثانیه به همه نگاه کردم.

بعد گفتم:

«ترجمه‌ش این بود...»

نفسم رو حبس کردم.

«همایون منتظرته...»

مکث.

«ما هم لحظه‌شماری می‌کنیم تا بهش برسی.»

سکوت...

آریان اولین کسی بود که حرف زد.

«همایون کیه؟»

«پدر رادین.»

پژار از جاش بلند شد.

«یعنی پدرِ شوهر خاله‌ت؟»

«اون چه ربطی به آرمن داره؟»

سرم رو پایین انداختم.

«هنوز دقیق نمی‌دونم...»

«فقط می‌دونم...»

نگاهم رو بهش دوختم.

«آرمن توی خطره.»

نیرا پرسید:

«از کجا اینقدر مطمئنی؟»

لپ‌تاپ رو به سمتشون چرخوندم.

صفحه پر بود از پوشه‌ها...

اسکن مدارک...

عکس‌های قدیمی...

نامه‌ها...

فیلم‌ها...

عکس هومیا...

هومای...

مهتاب...

رادین...

و مردی که زیر عکسش نوشته شده بود:

همایون

آروم گفتم:

«دو ساله دارم روی این پرونده تحقیق می‌کنم.»

«مدارک بیمارستان...»

«نامه‌های قدیمی...»

«فیلم‌هایی که مهتاب برام فرستاد...»

«همه‌شون اینجان.»

پژار چند لحظه به صفحه خیره موند.

بعد آروم پرسید:

«مهتاب ازت خواسته بود این کارا رو انجام بدی؟»

مکث کرد.

بعد سؤال اصلی رو پرسید.

«آوین... هنوز جواب ندادی...»

نگاهش مستقیم توی چشم‌هام بود.

«همایون... دقیقاً چه نسبتی با آرمن داره؟»

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...