nasin 293 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) Part24 سلین پوزخندی زد و با تمسخر گفت -اینجور که معلومه دختر پر تلاشی هستی خانم دکترر خانم دکتر را با تمسخر بیشتر کشید خنثی نگاهش کردم، بدون هیچ حسی، آدم هایی مثل این دختر زیاد تو زندگیم بودن و دیگر برایم شده عادت دیدن این آدم ها ؛خونسرد جواب دادم -اگه اینجوری فکر میکنی پس به همین ادامه بده خواست جوابم را بدهد که همان زنی که پذیرایی کرد آمد و گفت میز غذا حاضره بهش نمیخورد یکی از اعضای خانواده باشد چون همش در حال پذیرایی بود یا در آشپز خانه پس میشود گفت خدمتکار این خانه است با دعوت مادر جون به میز نزدیک شدیم یکی از صندلی ها را کشیدم و نشستم یکطرفم ترانه نشست و طرف دیگرم گلسا روبرویم سلین و اریو با تعارف مادر جون نگاهی به غذاها انداختم سه مدل غذا آماده کرده بودند زرشک پلو با مرغ ، قورمه سبزی و فسنجون کمی برنج کشیدم و مشغول مرغ شدم غذای مورد علاقه ام از وقتی آمده بودم هنوز وقت نکرده بودم درستش کنم و آن دو هم بلد نبودند خوب درستش کنند و این برایم لذت بخش بود حین شام کمی صحبت کردیم از دانشگاه حرف زدیم و با شوخی های اریو شام گذشت و بعد از شام یکساعت نشستیم و بلند شدیم به سمت خانه رفتیم … وقتی به خانه رسدیم دیگر نا نداشتم از خستگی رو به میت بودم بعد از اینکه لباسمو عوض کردم و کار هامو انجام دادم خسته روی تخت مثل جنازه افقی شدم البته، دور از جون خلاصه که به تخت نرسیده خابم برد ویرایش شده 7 مرداد توسط nasin 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد Part25 یک هفته بعد>>> خسته، از در دانشگاه خارج شدم و برای خودم آژانس گرفتم و به سمت خانه رفتم کلید را روی در انداختم و به داخل رفتم ؛ترانه و گلسا هر دو در گوشی بودند و روی مبل ها لم داده بودند با صدای در سراشون رو چرخوندن و همزمان گفتن -خسته نباشی خانم دکتر آنقدر خسته بودم که توجه ای نکردم سریع لباس هایم را کندم و به سمت حمام رفتم تا یک دوش سرپایی بگیرم بعد تمام شدن لباس پوشیدم و بدون اینکه موهامو خشک کنم به سمت آشپز خونه رفتم باز هم تنبل ها چیزی درست نکرده بودند ،ابرو در هم کشیدم و توپیدم -میمونا یه غذا درست نکنید یه وقتا خدایی نکرده ناخناتون خراب میشه ترانه: اه الا این چند روز غذا درست کردیم یه املت درست کن یه امروزو دیگه کلافه پوفی کشیدم خسته بودم و جونی نداشتم برای آشپزی، پس گوشیم را در دست گرفتم و ساندویچ مرغ و سیب زمینی سفارش دادم بعد از رسیدن غذا پول را پرداخت کردم و نشستم روی صندلی ساندویچ را برداشتم و با لذت گازی زدم در حال خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد مامان بود -الو -الو سلام مامان خوبی -خوبم چیکار میکنی کجایی -هیچی تازه از دانشگاه برگشتم و دارم غذا میخورم -لیا درساتو خوب بخونیا میدونی که برا چی رفتی اونجا نبینم بری پی الواتی کلافه پوفی کشیدم هنوز هم دست بردار نبود با یادوری گذشته حرصی جواب دادم -اه مامان ولم کن مگه از اول بچه شدم من خودم میدونم چیکار کنم هنوز دست برنمیداری -لیا ببین نزاشتم ادامه بده و عصبی گفتم -مامان من الان دارم غذا میخورم بعدا زنگ میزنم فعلا مامان دلگیر با غر غر خداحافظی کرد غذا را کوفتم کرد اما من آدمی نبودم که بخاطر حرف های بقیه ،حتی اگر خانواده ام بود از خوراک وخوابم و هر چیز دیگری بگذرم بیتوجه افکار درهمم را پس زدم و با هوس خوردم 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد part26 بعد از خوردن غذا به سمت تخت رفتم تا بخوابم فردا تعطیل بودیم، پس نیاز نبود الارمی بگذارم که بیدار شوم کارهایم را بکنم با خیال راحت چشم بر هم گذاشتم .. چشمای پر از خوابم رو از هم گشودم، خمیازه ای کشیدم که با دیدن تاریکی اتاق با تعجب دستمو به سمت گوشی بردم اوه چقدر خوابیده بودم، ساعت ۷ شده بود از تخت بلند شدم و به سمت سالن رفتم بچه ها در حال فیلم دیدن بودند و خوراکی میخوردند بیتوجه به سمت آشپز خانه رفتم و آب را گذاشتم جوش بیاید تا شکلات داغی درست کنم بعد از درست شدن لیوان را روی میز ناهار خوری رها کردم و رفتم و لپاتپم را آوردم باید چند تا پی داف دانلو میکردم برای درسا و جزوه های تایپ شده ای که آماده کردم بودم را میخواندم کمی از شکلات داغ خوردم و شروع کردم .. با صدای ترانه که صدایم زد هومی گفتم ترانه : ای بابا یه دقیقه سرتو بیار بالا از این وامونده کلا همینجور بودم وقتی مشغول کاری بودم همه ی تمرکزم رویش بود و به صداهای اطراف کمترین توجهی نداشتم به اجبار نگاهی بهش انداختم و گفتم -بنال -فردا میای بریم کوهنوردی نگاه پوکرمو بهش دادم بعضی وقتا فک میکنم بجای مغز تو سرش پهنه -بنظرت من صبح زود روز تعطیلیمو که میخام مث یه اسب آبی بخابم رو برای بیمصرفایی مثل شما هدر میدم ؟ -عههه لیا بیا دیگه مگه میخای چیکار کنی -اخه زنیکه عن تیلیت همین که میخام صبح زود پاشم خودش کار خیلی بزرگیه چه برسه به اینکه بخام کوهنوردیم بکنم -لیا زر زیادی دیگه نزن من با بچه ها هماهنگ کردم تازه گلسا به دخی خالش هم گفته بیاد اصلا به به گل بود به سبزه آراسته شد صبح هم باید سلینو تحمل کنم ،هم بیخوابیو ،هم کوهنوردی خودش انگار یه فشار بزرگه در حد فشار باد گوز همسایه بالایی بود کلافه سری براش تکون دادم که فقط بره جلو چشام نباشه . 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد Part27 با رفتن ترانه سرمو کردم توی لپتاپ یه صفحه ی سفید باز کردم تا مطالبو انتقال بدم، هم اینکه یه یادآوری میشد، هم اینکه نیاز نبود بشینم بخونم زیر لب شروع کردم با زمزمه گفتن و به سرعت با دستام تایپ کردن سر تیتر رو سر شاخه های اناتومی نوشتم و مطالبو زیرش نوشتم ماکروسکوپی (مصور): بررسی ساختارهایی که با چشم غیر مسلح دیده میشوند، شامل اعضای بزرگ بدن. میکروسکوپی: مطالعه ساختارهای کوچکتر که نیاز به میکروسکوپ دارند، مانند بافتها و سلولها. تکاملی: مطالعه تغییرات ساختمان بدن در طول زمان، از جنین تا بزرگسالی….و ادامش رو نوشتم و زیر لب زمزمه کردم تا یادم بمونه حدود یکساعت؛ سرم رو کرده بودم توی لپتاپ و مثل دستگاه تایپ با انگشتایی که دیگر رغم نداشتن تایپ میکردم با تموم شدن کارم، صفحه رو خاموش کردم و یمش جزوه و خودکار که آورده بودم رو مرتب کردم و صفحه لپتاپ را بستم، دستامو به سمت چشمام بردم و کمی رویشان کشیدم، نالان از پشت میز بلند شدم و وسایلم رو به طرف اتاق بردم و روی میز گذاشتمشون به سمت تخت رفتم و خودم رو پرت کردم روش گوشیم رو از جیب پیژامم در آوردم و کمی زیرو روش کردم خبری نبود گوشی رل بستم و به دیوار سفید روبرویم، که سوراخ های کوچکی که ممکن بود جای میخ باشد خیره شدم ؛ 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد part28 ﴿سه سال پیش۲۳دی ﴾ صدای گریه ای که، از کوچه ی بالاتر می آمد حس کنجکاویم را قلقلک میداد صدای قه قه های مسخره دوتا پسر با حس کنجکاوی جلو رفتم تا بببنم چخبره ،هر چقدر به جلوتر میرفتم صدای زمزمه دو پسر و گریه کس دیگری بلند میشد -هعی زود باش جواب سؤالمو بده ما کل روز وقت نداریم سرف توی احمق کنیم صدای خونسرد آن یکی دیگر : ببینم بگو دیگه طرز استفاده این گنار جون چطوریه خار خارک -بابا سامی این حسن خارخارک بس که استفاده کرده دستاش لمیده شده صدای پژواک گریه، با دردی در بین زمزمه های آنها گم میشد بلاخره رسیدم دو پسر که یکی قد بلندی داشت و هیکلی نسبتا متوسط داشت و آن یکی کوتاه قد تر و چاقتر بود با لبخند چندش آوری به حسن خیره شده بودن حسن شاگرد حاج احمد بود حاج احمد سوپری داشت که حسن هم پیشش کار میکرد حسن حدود ۱۵ سال سن داشت و هیکل نسبتا ضعیف و لاغری نسبتا به سنش داشت، همیشه با سری پایین آسه میرفت و آسه می آمد کاری به کسی نداشت؛ دست چپش به خاطر رفتن زیر تایر ماشین یکی ازغضروف هایش شکسته بود و کمی ظاهرش را بدجور کرده بود با دیدن اینکه آن پسر قد بلند لگد محکمی به پهلویش زد و قه قه ای سر داد شوکه نفسم را حبس کردم و کمی پایم را عقب کشیدم با صدایی که کفشم با برخورد به آسفالت ایجاد کرد، هر دو متوجه ام شدن و حالا کمی مرموز و با نگاهی کثیف نگاهم میکردند 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد part29 پسر بلند قدتر با دست به پهلوی دوستش زد و گفت -اوه ببین مهراد اومدیم شکار ماهی اما اینجا یه شاه ماهی داریم لبخند کثیفش را کش داد و به سمتم آمد و در فاصله ی کمی وایستاد -جوجه نمیگی فضولی میکنی ممکنه اوف بشی موقع گفتن اوف، لبهایش را به طرز چندشی قنچ کرد که سیبیل های تازه جوانه زده سبزش را در تیراس قرار داد و بعد خندید -من که فعک نکنم اما تو یه روز چوب کثافت کاریات به شدت میره تو پشتت با حرص نگاهم کرد خوبه یکی از نقاط ضعفش زود جوشیش بود و این مرا مشتاق تر میکرد تا تر بزنم به هیکلش -جوجه انقدر خشن حرف نزن اونوقت من به چوب نیازی ندارم خودم دست بکار میشم که بکنم تو پش.. ادامه را نگفت چونکه، دستم به شدت به صورتش کشیده شد شاید کمی استرس و ترس در وجودم بود اما وقفه در حرفهایم نمی افتاد -دهن کثیفتو نبندی خودم میبندمش پلشت چیه فکر کردی دوتا لگد زدی به حسن نی قلیون شدی لات و خفن؟ هیچی عنی نیستی دوهزاری سیبل های سبزت مثل چمن جونه زده فکر کردی خیلی بزرگی؟ حالا هری برو خونتون بچه خونگی صورتش از اعصبانیت ،سرخ شده بود و رفیقش مهراد مهبوت نگاه میکرد دستانش را به فکم رساند و به شدت فشار داد که حس کردم امروز در اثر شکستگی فک به دست چمن جونه زده میمیرم -چه گو*هی خورده هر*زه اگه من همینجا کارتو یکسره نکردم که اسمم سامان نی 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) Part30 رفیقش که متوجه وخامت اوضاع شد سریع دهانش جنبید -سامی جون تو ولکن بابا یه جوجه مدرسه ایه ارزش نداره الان یکی میاد شر میشه سامان پوزخندی زد و نگاه کثیفش سر تاپایم را گذراند و تا خواست دهن باز کند، صدای موتور ماشینی توجه اش را جلب کرد با دیدن پشت سرم چشمانش برق زد لبخندش تا بناگوش کشیده شد مهراد: عه رهام اینا اینجا چیکار میکنن با صدای پای چند نفر ترسی تمام وجودم را گرفت حسش میکردم آن چند نفر دوستانشان بودن از لبخندهایشان از برق چشمانشان حس میکردم و وجودم لرزید با صدای بمی کنارم نگاهم به آن طرف کشیده شد -چه گوهی دارید میخورید شماها مگه نگفتم سریع بیاید مکان سه پسر بودند نگاهی گذرا کردم آن که داشت حرف میزد بلند قد با هیکلی بزرگ بود دونفر هم کنارش وایستاده بودند ک یکی از آنها لاغر و کوتاه قد بود آن یکی هیکلی با قدی متوسط راستش را بگویم حقیقتا گریخیدم چرا؟ چرا ندارد پنج پسر دورم کرده بودند و کسی گذرش نمیافتاد از اینجا که حال مرا ببیند اگر فکر میکنید خب حسن نی قلیون هست که باید عرض کنم وجودش با سنگی که انطرف تر افتاده بود یکی بود -رهی جون تو میخواستیم بیایم ولی این تخم جن فضول نذاشت نگاهی به من انداخت وبا لجنی ادامه داد -البته خیلی بدم نشد میتونیم هممون یه حالی کنیم آن لحظه ترس که هیچی ۵ پسر، که هیچی ۱۰۰ نفر دیگر هم جلویم ردیف میکردند نمیتوانستد خشم مرا فروکش کنند با قدرتی که از خشمم منشا گرفته بود با زانو محکم به جای حساسش کوبیدم که فکر کنم به خاله سامان ترویج مقام پیدا کرد با صدای عربده اش تازه داغی از سرم پرید و یک غلط کردم در سراسر وجودم جوشید ویرایش شده 7 مرداد توسط nasin 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد Part31 با مشتی که بر صورتم فرود آمد، پرت شدم بر روی زمین اخی از درد از لبانم خارج شد -اخه تخم نوب بزنم کجات اوخ نشی با نفرت نگاهی بهش انداختم اما ،خب من پروتر از این حرفا بودم پس بدون معطلی از روی زمین بلند شدم قبل از اینکه جوابی بهش بدهم صدای رهام بلند شد -اخه من چی بگم به تو سامی مگه نگفتم بیا مکان بعد تو اینجا وایستادی با یه بچه مدرسه ای یکی به دو میکنی -بابا رهی همین بچه مدرسه ای دهن منو سایید شما برید من اینو باید ادبش کنم حرصی بودم از دست خودم تصاویر گذشته جلوی چشمم می آمدند و میرفتند ضعف ها و سکوت هایی که داشتم در همه ی آن ها واضح بود؛ یک صدا از اعماق مغزم بلند میشد و هی تکرار میکرد «تو ضعیفی» آیا به راستی که من ضعیف بودم؟ جوابش پوزخندی بود که بر لبانم نقش بست -اینم عقل مقل انگار نداره هی زرتو زرت پوزخد میزنه دهانم مزه گس تلخی میداد ،لبانم بر روی هم چفت شده بود گویی که آن را با نخ و سوزن دوخته بودند، تخت سینه اش زدم و کیف مدرسه ام را از کنار پایش برداشتم حسن نی قلیون مثل مار در خودش میخزید این دیگر وضعیتش از من اسفناکتر بود شاید این وضعیتش آن گریه های از سر دردش باعث شد که دم پرشان شوم گویی انگار یک لیای دیگر میدیدم که شیادانی بالای سرش را گرفته اند و هر کدام یک ضربه میزنند آری به امثال منو حسن نی قلیون میگفتند ضعیف و به آن ها ضعیف کش این ها نسبت هاییست که بر روی پیشانی مان مهر خورده بود، زیر بغلش را گرفتم و کمکش کردم بلند شود نگاهی خرجشان نکردم و خواستم بیتوجه رد شویم که با چیزی که سامان گفت فهمیدم فعلا از دستش خلاصی ندارم -هررر کجا سرتو انداختی پایین میری هه خودت میری حسن نی قلیونم میبری نزنه زیر دلت اینهمه خوشی و به سمت حسن حرکت کرد و یقه اش را کشید و بروی زمین انداختش شاید الان وضعیتی نبود که من بتوانم سکوت کنم چون اینبار کسی دیگری هم داشت این درد را میکشید به سمت من آمد و خواست دستم را بگیرد که زودتر جنبیدم و دستش را پیچ دادم صدای اییی که گفت تنها حس لذت را در من سرازیر کرد سرش را با آن یکی دستم گرفتم و به دیواری که انطرف تر بود چسباندم -حسن صدایی ازش در نیامد -ده مگه با تو نیستم پاشو بیا اینجا با ترس کمی جلو آمد -اونجا نه بیا بغل این نفله با قدم هایی لرزان به جایی که اشاره کردم رسید 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) Part32 رو به سامان ادامه دادم -بهش بگو گوه خوردم اذیتت کردم -صدای خنده ی از روی حرصش بلند شد صورتش قرمز شده و به دستانش فشار می آورد اما من اگر امروز دستانم را میشکست هم باید ادامه میدام -هه زیادیت نشه جوجه قناری بکش کنار تا نگا…دمت هر*زه -وقت ندارم سرف توی احمق کنم ده زود باش جون بکن بگو گوه خوردم جمله ای که به حسن گفته بود را به خودش برگرداندم دستی که از پشت سر روی شونه ام نشست باعث شد سر بچر خانم رهام بود با نیشخندی نگاهم کرد و گفت -بچه مگه میخاری بکش اینور لشتو تا به خودم بجنبم سامان از حواس پرتیم استفاده کرد و به سرعت دستانش را کشید و خب فکر کنم گاوم زاییده بود فکری مانند لامپی در سرم روشن شد، احمقانه بود اما چیز دیگری به فکرم نمیرسید زانویم را بلند کردم و زدم به نقطه ی حساس رهام که ادامه ی نسلی دیگر به دستش رقم نخورد فریادش که به اسمان رفت من هم بدون مکث فرار را بر قرار ترجیح دادم کوله پشتیم یک دسته اش بیشتر روی شونم نبود و باعث میشد کیف از روی شونم بلغزد آنیکی هم در حال دویدن فیکس کردم صدای پای چند نفر از پشت سرم می آمد چند قدم جلوتر کوچه ای بود سریع به سمتش دویدم با دیدن صحنه ی روبرویم چشمانم اندازه نلبکی شد یک پسر که حدود ۱۶،۱۷ میزد در حال شاشیدن سرپایی بود پشت سرش هم سطل سبزی بود که بخاطر اشغال های تلمبار شده اش روی زمین هم ریخته بودند پسر با دیدن من جیغ دخترانه ای زد ومن ناله اش هم شنیدم - ده قربونت برم اوس کریم اینهمه تیپ میزنم دختر سر راهم قرار نمیدی الان که دمو دستگاهمو دادم بیرون و آبشار نیاوارن درست کردم یکیو سرم راهم قرار دادی حکمتتو شکر - به بقیه غولندش توجه نکردم نگاهی سریع به پشت سرم انداختم لعنتی نزدیکم بودند نگاهم به سطل سبز افتاد لبخندی خبیث روی لبانم نقش بست طی حرکتی انتحاری ،با پایم سطل را به طرفشان چپه کردم که صدای نابهنجاری داد پسرک آبشار نیوران هول کرده دمو دستگاهش را به طرف پسران گرفت و با حال گریه گفت - وای ابروم رفت سالارو همه دیدن دختر تو نگاه نکنیا درویش کن - خنده ام گرفت از وضعیت زارش، نگاهی گذرا کردم به پشت سرم، که پسر ها با چشم های وحشت زده به آن فواره آب نگاه میکردند که هر چند ثانیه یکطرف را نشانه میگرفت با اینکه الان باید وایمستادم ؛تا قه قه بزنم به آن سروضع اما سرعتم را بیشتر کردم و خودم را در کوچه فرعی جلوتر انداختم ویرایش شده 9 مرداد توسط nasin 1 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد part33 (زمان حال) لبخندی از خاطره ای که یادم آمد زدم آنجا آغاز بدبختی دیگرم بود ،شاید انروز اگر پا در آن خیابان نمیگذاشتم اتفاق های بعدش هم نمیافتاد . اتفاق هایی که حتی ذره ای از آن هم از یادم نرفت نمیدانم شاید مشکل ذهن من است که فقط خاطرات بد را نگه میداشت و یادآوری میکرد و در عوض کورسویی از خاطرات خوب در ذهنم جا نداشت و یاد آوری نمیشد شاید هم آنقدر در خاطرات بد غرق شده بودم که دیگر نمیتوانستم از آن تالاب لجن گرفته ، خودم را بیرون بکشانم و به سمت برکه ی زیبای خاطرات خوب بروم با صدای گلسا از افکارم دست کشیدم -لیایی بیا میخایم فیلم بزاریم ببینیم بیحرف بلند شدم و به سمت سالن کوچک خانه رفتم ،سالنی که همان اول توجه مرا فقط به سمت انتهایش که به در شیشه ای بزرگی ختم میشد و تراس کوچکی انطرف خودش داشت قرار داد سالنمان ؛ با یک دست مبل ساده سفید و چند قاب ویک تلویزیون پر شده بود به سمت مبل سه نفره رفتم و پتوی مسافرتی نازک را که روی دسته اش ول بود روی شانه ام انداختم ، رو به هر دو که کنارم نشسته بودند گفتم -حالا میخاید چه فیلمی ببینید هر دو همزمان گفتند : جیغ شیش تعریفش را زیاد شنیده بودم البته من جیغ سال ۱۹۶۶ میلادی هم دیده بودم و راضی بودم از دیدنش پس چیزی نگفتم و کاسه ی چیپسی که برایم پر کرده بودند را برداشتم و پاهایم را در خودم جمع کردم و نگاهم را به صفحه ی تلویزیون دادم… فیلم بلاخره تمام شد، اما خب من با تصویر سازی عمیقی که در جیغ سال ۱۹۶۶ دیدم با جیغی که الان دیدم روبرو نشدم اون جا وس کریون با به تصویر کشیدن ضجههای غیر قابل شنیدن دختر، از گوش ندادن میلیونها خانواده به صدای فرزند نوجوان خود میگفت؛ اما اینجا ما بیشتر روی زبان بدن بازیگرا ها دقت داشتیم ،تا دیالوگ ها تا بفهمیم قاتل اصلی زیر اون ماسک کی هست اما خب نمیتونم جنبه راز آلود بودنش رو انکار کنم که هیجان هم ناخواسته همراهش میشد خنده ام گرفته بود از خودم چه با دلیل هم مقایسه میکردم انگار قرار بود من نقد کننده و مقایسه دو فیلم در سال مختلف باشم خوراکی هایمان تمام شده بود البته همان از اول فیلم که هنوزشروع نشده بود تمام شده بود ، با صدایی که از اتاق خوابمان آمد با چشمان گرده شده به آن طرف نگاه کردیم 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد part34 لبخند ملیح ضایعی زدم و گفتم -بخاطر فیلمه احتمالا توهم زدیم با جیغ هر دو از جا پریدم و با ماحتت از روی مبل به پایین افتادم ،از درد جانمان سوز ماتحتم آوای صدایم که انگار از ته چاه خلا می آمد بلند شد -مگه روانید که جیغ میزنید، الان اگه ماتحتم بخاطر جیغ شما نیاز به پانسمان داشته باشه چیکار میکنید ترانه با خنگی نگاهی به گلسا کرد و گفت -مگه ماتحتم پانسمان میکنن گلسا : اگه زخم شده باشه اره .. لیا بچرخ اونطرف گیج نگاهش کردم : -برای چی -خب بچرخ تا بکشم پایین ببینم زخم شده شاید نیاز به پانسمان داشته باشه جوری بهشان نگاه کردم ،انگار به دو عقب افتاده مغزی نگاه میکنم ترانه: لیا بدو بچرخ تا ماتهتت نمرده اگه بمیره چجوری روم بشه برم فردا اعلامیه مرگ ماتحتت رو چاپ کنم -اعلامیه که فعلا بیخیالش من فردا باید نذری بدم ترانه :برا چی -هیچی یه چند دقیقه پیش از خدا خواستم بجای پهن یک سوم از مغز رو به شما بده منم در عوض قول نذر دادم قبل از اینکه ترانه واکنشی نشان بدهد صدای افتادن چیزی از اتاق خواب ،باعث ساکت شدنمان شد ، تا سر خیس کردن شلوارم رفتم اما بعد به خشتک شلوارم نگاهی انداختم و نهیب زدم که فعلا استپ کند به تندی از زمین بلند شدم با بلند شدن من، همزمان هر دو بلند شدن با جیغ گلسا و دویدنش سمت انتهای سالن ترانه هم درحالی که پاچه های شلوار گل گلیه گشادش را با دست بالا گرفت ،که فاق شلوارش تا ناموس بالا رفت ،مثل خرچنگ شروع به دویدن کرد ؛من هم به خیال اینکه چیزی پشت سرم دیده اند به سرعت خواستم به انطرف بدوم که پتو مسافرتی زیر پایم گیر کرد و من با صورت به زمین برخورد کردم تا یک ثانیه اول که هضم نکردم چه اتفاقی افتاده ، ولی با سوزشی که از دماغم احساس کردم عربده ای کشیدم ، که فک کنم جن منی هم اگر بود جولو پلاسش را جمع کرد با صدای عربده من جیغ آن دو احمق هم در آمد از زور فشار بلند شم که قطره ای از دماغم سرازیر شد 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد Part35 بی شک میدانستم خون است برای اطمینان دستم را زیر دماغم گرفتم که قطره ها سریعتر از هم سبقت میگرفتند تا به کف دستم برسند با عجله به سمت اپن آشپز خانه دویدم و سه چهار تا دستمال از دستمال کاغذی بیرون کشیدم و سفت بینیم را چسباندم ، به طرف آن احمق ها حرکت کردم که داشتند میلرزیدند صدایم را پس سرم انداختم -ده من چی بهتون بگم عمه خشگلا ،جن منم اگر باشه نترسید سراغ شما نمیاد قیافتون رو ببینه روزی صدبارتوبه میکنه و میگه من به قبر ننه ی جنم بخندم که بخوام شمارو بترسونم هر دو با صدایی جیغ مانند شروع کردن به دیس کردن شکلو شمایل من ،یکی میگفت هیکلت کج است آن یکی میگفت قیافت شبیه زن شرکه البته بعد از تبدیل شدن دستی در هوا تکان دادم و مگس های خیالی را پر دادم و دیگر واینستادم تا چرتو پرت هایشان را بشنوم شدیدا دلم خواب می خواست و تنهایی ام را، تنهایی که با وجود آن دو کله پوک ، غیر ممکن بود شاید فقط در خواب تنها باشم به سمت اتاق خواب رفتم و قبل از عبور از چارچوب در یادم آمد این اتاق جن دارد پس مکثیی کردم و بسم اللهی را زیر لب زمزمه کردم و فوت فوت کردم در هوا به خیال اینکه جن دیگر رفته لامپ روشن اتاق را خاموش کرده و به سمت تختم که آن گوشه ی دنج بود رفتم و خودم را پهن کردم رویش پتو را روی خودم کشیدم ؛ و کمی به سقف و اینور انور نگاه کردم که بعد از آن من فقط یک سیاهی مطلق دیدم وبعد خوابی عمیق …. •میلرزید ،از دستانم گرفته تا پاهایم کل وجودم میلرزید از تنهایی که بار ها با کلمات و نگاه ها مشاهده کردم و الان گویی واقعا تنها بودم تنهای تنها صدای تکه ای از شکستن قلبم آمد اشک هایی که بی امان فرود می آمدند خنده های پر از تمسخرشان تمام راهروی مدرسه را گرفته بود، کلاس سوم بودم اما در کلاس چهارم زنگ تفریحم را به سر میبردم همه آنها باهم بودند و تمسخر نگاها و کلماتشان کل وجودم را بیشتر میلرزاند اترینا در کلاس چهارم الف را با شدت باز کرد -اخی موش کوچولو اینجا فرار کرده و خنده های بلند -ترسیدی؟ اخی چرا میلرزی نکنه برق گرفتت خندههای بلند تر چهره های کریه تار شدند و تصویر مبهم شد; از خواب پریدم 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 15 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد part36 گلویم خشک شده بود و سردرد مرگ باری داشتم از تخت بلند شدم و به سمت آشپز خانه رفتم،آبی خنک برای خودم ریختم و خوردم خنکی آب وجودم را هم باخودش خنک کرد اما مغزم هنوز پر بود،پر از تصویر های مبهمی که یکی یکی رد میشدند لیوان آب را روی سینک گذاشتم و تصمیم گرفتم بروم توی تراس تا اینکه روی تخت و به مقابلم زل بزنم و درزهای دیوار را بشمارم ، پتوی مسافرتی که روی زمین ولو شده بود را روی شانه هایم کشیدم؛و به سمت تراس رفتم پرده حریر را کنار زدم و دربش را باز کردم به سمت گلدان مربعی شکل پا تند کردم و یکم انرا به سمت جلو کشیدم پارچه قرمز را از روی زمین برداشتم و انرا از هم باز کردم، جعبه سیگار و فندک پلاستیکی کنارش را برداشتم و بلند شم به سمت صندلی رفتم و خودم را رویش ولو کردم موهای پخش پلایم را با دست کنار زدم و یک نخ سیگار وینستون بیرون کشیدم صدای تقه فندک سکوت شب را شکست آتش کوچک فندک را زیرش گرفتم و پوکی زدم ،دودش را آهسته بیرون دادم نگاهم را به روبرویم دادم به ساختمان هایی که برخی از آنها را سیاهی احاطه کرده بود برخی را هم نوری عظیم گرفته بود و برقش چشم را میزد، این چیزیست که ما از فرسنگ ها فاصله میبینم و اما در دل آن خانه ها چه میگذرد آدم های ساختمان تاریک به راستی که وجودشان هم تاریک است! یا این فقط یک ظاهر است یا ساختمان های روشن به راستی که وجودشان روشن و درخشان است یا این هم ظاهر است ! و شاید هم بلعکس کسی چه میداند شاید آن ظاهر تاریک وجودی درخشان دارد و آن ظاهر روشن وجودی تاریک … کام عمیق دیگری گرفتم دودش را کمی نگه داشتم و به شدت به بیرون فوت کردم ، به نخ سیگار در دستم نگاه کردم زهر خند تلخی زدم من کی سیگاری شدم ! خودم هم نمیدانم ، نمیدانم از شدت دردها بود یا یک فاز ،این هم نمیدانم به خاکستر سیگار نگاه کردم که پودر هایش آهسته به روی زمین میریختند ؛ روی آوردن به سیگار را نمیخواستم اما نمیدانم از چه زمانی شروع شد از زمانی که آن پسر غریبه روی نیمکت تعارف کرد یا اینکه … نمیدانم اما روی آوردم ،شاید که دود های سیگار دردهای درونم را با خودش همراه کند و بیرون فوت کند شاید که آن درد های تلنبار شده مانند دودی در دهانم میشد و به بیرون راه پیدا میکرد، گویی که که فقط در ان لحظه وجودم خالی میشد از دردها و واقعا گویی انگار دود میشدند شاید هم تاثیر نیکوتین بود و فقط خیال میکردم ،یک خیال باطل! 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) part37 پوک آخر را به سیگار زدم، بلند شدم و ان را روی دسته میله ای تراس فشردم تا خاموش شود ؛ انتهایش را درون سطل زباله کنار درب انداختم ،جعبه سیگار و فندک را توی جیب پیژامه ام انداختم و به سمت داخل رفتم در تراس را بستم و پرده حریر را کشیدم اول به سمت اتاق لباس ها رفتم و جعبه سیگار فندک را داخل جیب کوچک کوله پشتی ام انداختم زیپ کیف را بستم و به سمت اتاق خواب رفتم ،پتوی مسافرتی روی شانه ام را کنار تختم رها کرده و به زیر پتو خزیدم و پلکان خسته ام را بستم … با احساس سروصدایی چشمان خواب آلودم را باز کردم -بابا ترانه اونم بزار تو سبد چرا اوسکول بازی در میاری -اوسکول خودتی شاسکول اینو خودم میارم کارت نباشه کلافه از صدای بحثشان پتو را از روی تنم کنار زدم بلند شدم و به سمت آشپز خانه رفتم -میشه بگید اول صبحی دقیقا دارید چه غلطی میکنید گلسا با نیش بازی گفت -عه بیدار شدی داشتیم نقشه میکشیدم آب بریزیم روت تا بیدار بشی -جان جدتون بیخیال شید امروزو بیاید بتمرگیم خوابم میاد ترانه: شر نگو برو لباساتو بپوش چیزارو آماده کردیم پسر خاله گلسا میخاد بیاد دنبالمون -مگه فقط سلین نمیومد -اونم میاد حالا گیرت ایناس برو آماده شو اه بیحوصله به سمت سرویس رفتم تا مسواک بزنم بعد از اینکه کارم تموم شد، به سمت اتاق لباس ها رفتم روی صندلی گرد میز آرایش نشستم و موهای گوجه ای ام را باز کردم ، موهایم را شانه زدم که از حالت نامرتب درآمد ، بخاطر بلندیشان مجبور بودم همیشه ببندمشان تا کلافه نشوم قد موهایم تا پایین باسنم میرسید ، باید زودتر کوتاهش میکردم تا راحت میشدم ، موهایم را یکطرفه به صورت شل گیس کردم و کمی ضد آفتاب و بالم لب زدم و با کمی ریمل کار را جمع کردم ؛ به سوی کمد لباس رفتم و یک شلوار جاگر با سویشرت ست مشکیش را بیرون کشیدم آن را تنم کردم و کلاه نقابی نایک مشکیم را برعکس رو سرم گذاشتم چیز های مورد نیازم را درون کوله ام گذاشتم و در آخر گوشیم را از توی اتاق خواب برداشتم ، کارم تمام شده بود مثل اینکه آن دو بیمغز هم آماده بودند حدود ۵ دقیقه میشد روی مبل لم داده بودم و در گوشی بودم که سلین به گلسا زنگ زد و گفت دم درند ؛ در خانه را قفل کردیم و از پله های طاقت فرسا به سختی پایین رفتیم در مشترک آپارتمان را باز کردیم و پا روی آسفالت گذاشتیم ویرایش شده 20 مرداد توسط nasin 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد part38 انطرف آپارتمان یک جی کلاس وایستاده بود که سلین را روی صندلی شاگرد میشد دید همچین با فیس هم نشسته بود که انگار اصلا دوست ندارد، ب ما همراه شود و خب این مهم است؟ خیر مهم نیست، ترانه با سبدی که در دستش سنگینی میکرد هن هن کنان یه سمت ماشین رفت و گلسا هم با یک کیف بزرگ ، حالا معلوم نیست چه در این سبد و کیف های صاحب مرده گذاشته اند، من هم که فقط کوله خودم را داشتم مدیونید که فکر کنید آنها را در تنگا گذاشتم که اگر آن دو حمل نکنند من نمی ایم ؛ من هم پشت آن دو احمق راه افتادم ، پسر خاله گلسا پیدا شد و سبد و کیف را ازشان گرفت تا جا دهد بیحوصله در عقب را باز کردم و نشستم خواستم در را ببندم که ترانه نفس نفس دست رو در گذاشت و اشاره کرد برم انطرف ، و آیا او یک احمق است! که فکر میکند من میلی متری جابه جا میشوم سری بالا دادم ، که باحرص دندان روی هم فشرد و سری بالا پایین کرد ؛ خب این یعنی که برایم دارد بیخیال چشمانم را بستم تا حرکت کنیم ، با نشستن آنها ، منتظر بودم صدای حرکت ماشین بیاید اما انگار نه انگار ، چشمی باز کردم و دیدم همه به من زل زده اند ، دستی به صورتم کشیدم شاید نشانه ای دیدم اما هیچ - هان چیه ترانه: پدسگ یدقه نخواب تا تصمیم بگیریم کجا بریم با چشمانی گرد شده گفتم : - مگه شما نگفتید میخاید برید کوهنوردی پس چه انتخابی گلسا : اونو که اره اما ما میگیم کدوم سمت بریم ابروهایم را در هم کردم و غریدم - من چمیدونم مگه چقد تهران بودم خودتون یکاری کنید پسر خاله گلسا : بنظر من بریم سمت دربند ترانه : خب پس بزن بریم را افتادم به سمت دربند نام اما خب گرسنه بودم و اگر گرسنه بودم و غیر از این از خواب نازم دست میکشیدم شما برای همانند یک سگ هار در نظر بگیرید ۱۰ دقیقه فقط داشتم با گلسا و ترانه دعوا میکردم ترانه: خیلی سگی اصلا نباید میگفتیم بیای - منم گفتم نمیام اما تو خودتو آویزون کردی مثل میمون که بیا سلین: ای بابا تو چرا اینجوری هستی خب به زور که نکردنت تو گونی خواستی نیای - تو هیچی نگو عن تیلیت با چشمان وق زده گردنش را از بین صندلی بیرون کشید و به من نگاه کرد ابرویی بالا دادم و رویم را برگرداندم گلسا: لیا چرا اینجوری میکنی ببین حال همرو گرفتی و اما خب من کاسه صبرم سر آمد آنها نمیدانستد کلکل پیش از حد با من مرا خسته و اعصبانی میکند - بزن کنار میخام پیاده شم اینبار صدای همه در آمد اما پسر خاله گلسا از توی اینه نگاهم کرد عمیق گویی میخاست چیز بزرگی را کشف کند اخم کرده توپیدم - بزن کنار این لکنترو 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 29 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد part39 لکنته؟ لکنته من بودم نه این جیگر زیر پایش یعنی باید بگویم آنها هم متوجه شدند چرتی بیش نگفتم اما بیخیال ارزشمندی ماشین! من الان حالی بد دارم ، از آن حال هایی که کسی نباید دم پرم شود تا چند ساعت ؛ با بی محلیش فقط مرا جری تر میکرد من الان باید پیاده میشدم وگرنه مانند دیوانه ای بودم که کنترلی نداشتم ، و اما خب فریادم به هوا خواست و دستم بی اختیار مشت شد بر کنار صندلیش و ضربه نه چندان آرامی زد، -ده مگه با تو نیستم شنوایی مشکل داره ، بزن کنار میگم کلمات را با حس انزجاری که از همنجسانش داشم که شامل خودش هم میشد با خشمی بی اندازه بیان میکردم ، ترانه که از این حالت های من آگاه بود با چهره ای که استرش از آن میبارید صدای ارامش گوشمان را پر کرد -اریو لطفا بزن کنار تا براش آژانس بگیرم بره اریو بدون توجه صدای آهنگ را بیشتر کردم و دستش را جک کرد زیر چانه اش ، سلین: بشین دیگه توهم شورشو در آوردی هی هیچی نمیخام بهت بگم دیوانگی من یا خستگیم یا عصبانیت یا حس تنفرم از آدم ها ، که طبیعی بود نبود ! نمیدانم اما همه ی آنها باعث شد تا فشاری به دستان چپم وارد کنم ،خودم را به طرف دری که گلسا نشسته بود دراز کنم و در را باز کنم و خودم را ، به بیرون پرت کنم تا فقط خلاص شوم از این موقعیت، دیوانگی من عالمی دارد نه؟ پس من الان فکر میکنم در عالم دیوانگی بودم با باز شدن در ،جیغ دختر ها بلند شد، و اریو که توقع این کار را نداشت وحشت زده فرمان را به کنار جاده کشید و پایش را روی پدال ترمز فشار داد؛ با دادش همه توقف کردند اما من نه ، گفتم که من دیوانه بودم ! مگر دیوانه ها میفهمند!؟ من که نمیفهمیدم -بشین سر جاتتت روانی نمیگی گلسا پرت میشه پایین خودت وسطی چرا بدون فکر در گلسا رو باز میکنی چهره اش از خشم قرمز شده بود بیتوجه خودم را از بغل گلسای ترسان به بیرون ماشین پرت کردم ، پشت به ماشین کردم و شروع کردم تند تند راه رفتن گوشیم را از جیبم در آوردم که تماس بگیرم با آژانس ، اما دستی که گوشیم در آن قرار داشت به شدت کشیده شد گوشی به زمین پرت شد و صدای تقش گوش هایم را پر کرد ، دستم هم مانند عروسکی کش آمد ،ابروهایم چند برابر در هم رفت اریو بود آن جنس منزجر کننده که دستم را گرفته بود دندان میسابید روی هم ، به شدت دستم را کشیدم و تخت سینه اش زدم انگشت ، اشاره ام را به سمتش گرفتم و تکان دادم 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد part40 همینطور که انگشتم را تکان میدادم ، به این فکر کردم اصلا چه میخواستم بگویم ، اعصاب برای آدم نمیگذارند ضعف حافظه هم به خصوصیات خوب دیگرم اضافه شد دستم همانجا از حرکت ایستاد ، چشمانم روی سنگریزه های کنار جاده کوچک شد ، فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم پس صلواتی فرستادم تا یادم بیاید چون مادربزرگم میگفت هر وقت چیزی را فراموش کردی صلوات بفرست تا یادت بیاید ، اما اینبار مثل اینکه کارساز نبود پس بیخیال شدم و دستم را پایین آوردم تا گوشی را از روی زمین بردارم ، نگاهی گذرا به قیافه متعجب و گیج اریو کردم که داشت به خل بازی های من نگاه میکرد رو برگرداندم و شماره آژانس را گرفتم خیلی دور نشد بودیم و این خوب بود ، برای من خسته ، ماشین اریو هنوز ایستاده بود نمیدانم برای چه اما مهم نبود ، با آمدن آژانس ؛ آنها هم رفتند بیحس خودم را روی صندلی عقب ولو کردم و با گفتن آدرس چشمانم را بستم .. با صدای ایستادن ماشین کرایه را حساب کردم و به سمت درب مشترک پاتند کردم دسته کلید را از توی کوله ام برداشتم و باز کردم و راه پله ها را حلزون طور بالا رفتم ; کلید کوچکتر را توی قفل در سفید خانه چرخاندم با باز شدن در را کنار زدم و با گذاشتن کفش هایم در جا کفشی در را هم با پا بستم کوله و کلاهم را همانجا وسط پذیرایی ول کردم و به سمت مبل سه نفره رفتم و دراز کشیدم ،چشمان خسته ام را بستم اما تصاویری که یکی یکی در سیاهی مطلق چشمم رژه میرفت ، امکان یک خواب آسوده را نمیگذاشت کسل از حالت دراز کش خارج شدم و پاهایم را در خودم جمع کردم ﴿۱۴تیر سال ..﴾ در خانه مادربزرگ پدری ام نشسته بودم ۹ ساله بودم با تیپی داغان البته از نظر من مشکلی نداشتند ، اما خب این فقط نظر من بود نه بقیه ؛ پر حسرت نگاهم را به دختر عمه هایم دادم که داشتند با تبلت بازی میکردند و برنامه میریختند که بعدش خاله بازی کنند و خب من در این میان جایی نداشتم ؛ من جایی بودم دور دست تر از آنها ،نفس پر استرسم را رها کردم وبا پاهایی شل به سمتشان رفتم و با فاصله کنارشان نشستم بازی Tom بود خیلی دوستش داشتم اما فقط دوستش داشتم و این همینطور باقی فکر کنم میماند ، با دیدنم سریع تبلت هایشان را خاموش کردند و با گفتن بریم خاله بازی بدون اینکه نگاهی خرجم کنند از اتاق خارج شدند چشمان غمگینم رفتنشان را تماشا کرد و لبانم مثل همیشه بیشتر دوخته شد ، گویی که همیشه جراحی لب داشتم و دو سه تا بخیه به دیگر بخیه ها اضافه میشد تا لبانم بیشتر روی هم چفت شود .. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد ۱ ساعت قبل، nasin گفته است: part40 همینطور که انگشتم را تکان میدادم ، به این فکر کردم اصلا چه میخواستم بگویم ، اعصاب برای آدم نمیگذارند ضعف حافظه هم به خصوصیات خوب دیگرم اضافه شد دستم همانجا از حرکت ایستاد ، چشمانم روی سنگریزه های کنار جاده کوچک شد ، فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم پس صلواتی فرستادم تا یادم بیاید چون مادربزرگم میگفت هر وقت چیزی را فراموش کردی صلوات بفرست تا یادت بیاید ، اما اینبار مثل اینکه کارساز نبود پس بیخیال شدم و دستم را پایین آوردم تا گوشی را از روی زمین بردارم ، نگاهی گذرا به قیافه متعجب و گیج اریو کردم که داشت به خل بازی های من نگاه میکرد رو برگرداندم و شماره آژانس را گرفتم خیلی دور نشد بودیم و این خوب بود ، برای من خسته ، ماشین اریو هنوز ایستاده بود نمیدانم برای چه اما مهم نبود ، با آمدن آژانس ؛ آنها هم رفتند بیحس خودم را روی صندلی عقب ولو کردم و با گفتن آدرس چشمانم را بستم .. با صدای ایستادن ماشین کرایه را حساب کردم و به سمت درب مشترک پاتند کردم دسته کلید را از توی کوله ام برداشتم و باز کردم و راه پله ها را حلزون طور بالا رفتم ; کلید کوچکتر را توی قفل در سفید خانه چرخاندم با باز شدن در را کنار زدم و با گذاشتن کفش هایم در جا کفشی در را هم با پا بستم کوله و کلاهم را همانجا وسط پذیرایی ول کردم و به سمت مبل سه نفره رفتم و دراز کشیدم ،چشمان خسته ام را بستم اما تصاویری که یکی یکی در سیاهی مطلق چشمم رژه میرفت ، امکان یک خواب آسوده را نمیگذاشت کسل از حالت دراز کش خارج شدم و پاهایم را در خودم جمع کردم ﴿۱۴تیر سال ..﴾ در خانه مادربزرگ پدری ام نشسته بودم ۹ ساله بودم با تیپی داغان البته از نظر من مشکلی نداشتند ، اما خب این فقط نظر من بود نه بقیه ؛ پر حسرت نگاهم را به دختر عمه هایم دادم که داشتند با تبلت بازی میکردند و برنامه میریختند که بعدش خاله بازی کنند و خب من در این میان جایی نداشتم ؛ من جایی بودم دور دست تر از آنها ،نفس پر استرسم را رها کردم وبا پاهایی شل به سمتشان رفتم و با فاصله کنارشان نشستم بازی Tom بود خیلی دوستش داشتم اما فقط دوستش داشتم و این همینطور باقی فکر کنم میماند ، با دیدنم سریع تبلت هایشان را خاموش کردند و با گفتن بریم خاله بازی بدون اینکه نگاهی خرجم کنند از اتاق خارج شدند چشمان غمگینم رفتنشان را تماشا کرد و لبانم مثل همیشه بیشتر دوخته شد ، گویی که همیشه جراحی لب داشتم و دو سه تا بخیه به دیگر بخیه ها اضافه میشد تا لبانم بیشتر روی هم چفت شود .. گاهی خیلی چیز ها میشوند حسرت، عقده؛ ما گاهی از ندیدن های دیگران ، از بدذاتی آنها حسرت لمس داریم حسرت لمس عقده ها ،، 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد (ویرایش شده) part41 برگشتم به حال ، به حالی که هنوز غرق در تالاب گذشته است ؛حالی که باید در لحظه باشد ،اما در گذشته عذاب میکشد و برای اینده فکر ، گذشته مانند سایه ایست که همه جا است میخواهم بگویم گذشته ، برای گذشته است و باید در همانجا بماند اما چه حیف ، که گذشته سایه ی من شده سایه کدر و سیاه لحظه ی حال، یا بگذار بگویم از آینده از اینده ای که نرسیده و مانند قفلی است که کلیدش را گم کرده ام ؛ و اما من در کاوش کلید گم شده فکر کنم جنون یابد عقل ،منطق و فکرم ! اری میخواهم بگویم بگذار کمی بیخیال شوی، بگذار رها شوی از هر چه گذشته و آینده مسخره است، اما این فقط یک کذب است یک پوشالی دروغین تو خالی ،پاهای جمع شده ام بیشتر منقبض شد و دستانم مشت تر ؛ و آیا به راستی این ها میتوانند مرا آسوده کنند یا ارامش بدهند ،، چشمانم بیحال شده و بیفروغ بود چون فروغی در راه نیافتم ، حال ای دوست اگر فروغی در راه دخترکمان دیدی، حتما نشانش بده چون ما که چیزی تا به حال ندیدیم ، از حالت انقباض خارج میشوم و پاهایم را روی فرش سرد میگذارم ؛ فرش سرد بود یا من فکر میکنم زیر پاهایم برف است و اطرافم همانند قطب شمال! شاید برای من چنین بود ، شاید سرتاسر زندگی من همانند فصل زمستان بود ، همانقدر سرد، همانقدر خشک ، همانقدر بیفروغ.. ویرایش شده 31 مرداد توسط nasin 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 1 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور part42 همیشه ،وقتی حالم بد بود لاک میزدم ، آهنگ میگذاشتم ، آرایش میکردم ، آشپزی میکردم ، تمیز کاری میکردم تا شاید ذهنم خالی شود ؛ و پر شود از دغدغه حال ،حالی که چون سرگرمی های دلچسب دخترانه بود ،از روی مبل بلند شدم ،به سمت اتاق رفتم لاک زرشکی رنگم را از توی کشوی کوچک میز آرایش برداشتم و به سمت گوشی افتاده روی زمین رفتم ، دستم را با با بی غیدی روی یکی از آهنگ ها زدم : باور کن صدام و باور کن صدایی که تلخ و خسته است باور کن قلبم باور کن قلبی که کوه اما شکسته شکسته است باور کن دست هام رو باور کن که ساقه ی نوازش باور کن چشم من و باور کن که یک قصیده خواهش وسوسه ی عاشق شدن التهاب لحظه هام حسرت فریاد کردن اسم کسی با صدام اسم تو هر اسمی که هست مثل غزل چه عاشقانه است پر وسوسه مثل سفر مثل غربت صادقانه است زمزمه وار در حالی که لاکی زرشکی رنگ را روی انگشت شست پایم ، میزدم خواندم باور کن اسمم و باور کن من فصل بارون برگم مطرود باغ و گل و شبنم درختم درخت خشکی توو دست تگرگم باور کن همیشه باور کن که من به عشق صادقم باور کن حرف من و باور کن که من همیشه عاشقم آهنگ باور کن - از بانو گوگوش لاک پاهایم تمام شد ، پاهایم را دراز کردم تا به حال خود لاک هایش خشک شود و دست هایم ، راهم شروع کردم لاک زدن ؛ بعد از تمام شد در لاک را با احتیاط بستم و دست هایم را رها کردم به تراس زل زدم که پرده حریرش کشیده شده بود، و شهری که حالا روشن بود ، چشمانم تماشا میکرد بیحوصله از نقاشی روبرویم دست کشیدم ، گفتی نقاشی؟ اری گفتم نقاشی ! حال چرا نقاشی ؟ چون این جهان با آدم هایش تماما یک نقاشی اند به دست خلق. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nasin 293 ارسال شده در 17 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 شهریور و او به دختری تبدیل شد که دنیای خودش را داشت، از تنهایی اش لذت میبرد، و فضای امن و پر از آرامشش؛ شاید به اتاقکی نه متری هم نمیرسید ، کارهای خودش را انجام میداد، دانستن از زندگی بقیه و آدما های اطرافش کاری حوصله بر ، و بی ارزش بود ، روی خودش کار میکرد، برای آینده اش تلاش میکرد و آدمهای انگل را سریع حذف میکرد، او از ابتدا اینگونه نبود زمانه اینطور آن را تبدیل کرد، چه میشود گفت زمانه است دیگر ، به کسی تنهایی را هدیه میدهد، به کسی اجتماع صد نفره را ، اما خب چه حیف که آن دختر ناراحت نبود از زمانه، بلکه کارش را تایید کرد و لبخندی سخاوتمندانه تحویلش داد؛ او خودش را دوست داشت، زندگیش را هم ،مگر مهم بود زمانه و رسم آدم هایش ! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری