رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

سلام عزیزان، منتظر انتقاد‌های سازنده‌ی شما هستم:)

 

 

ویرایش شده توسط هانابانو
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو دنیا چیز‌ایی هست که آدم دوست نداره و به وقت تصمیم و قضاوت مقصد دور‌تر میشه ولی باید برای رسیدن به هدف باهاش کنار بیاد؛ تهش قراره بفهمیم که این زندگی ماست و در هر صورت تصمیمات و فعالیت‌هایی صورت میگیره که یکسری خوب و یکسری بد هستن ...

 

خوشحال اونی نیست که اندوه رو نچشیده باشه، خوشحال اونیه که با وجود نقاط ضعف و قوتش شاهکار آزادی رو فهمیده باشه ...

 

برای اولین بار بود که ژانر عاشقانه رو با عنوان رمانی از جنس غم یعنی "سوگ‌سار" میدیدم که خیلی برام جالب‌ بود و سبک جدیدی رو بهم ابلاغ می‌کرد که در صورت تمایل برای تغییر در عنوان رمان خیلی خوشحال میشم عنوان جدید رو ببینم ...

 

از اونجایی که شروع رمانت با فضایی ترس و غم شروع می‌شد، مدام در ذهنم تصویر سازی میشد که طبیعت هم با وجود بسته بودن دستاش تنها کار ممکن یعنی ناراحتی رو به سبک خودش نشون بده و این سبک می‌تونه باد شدید با گرد و غبار، صدا‌های عجیب یا حتی باران شدید باشه؛ رمانت منو یاد عاشقانه‌هایی میندازه که در فضای غم طبیعت به کمک فضا سازی میاد و چقدر زیبا می‌کنن این ساختار رو در این شرایط ...

 

علائم نگارشی و فاصله‌گذاری‌ها که نماینده تو هستن برای اینکه بگی چطوری خواننده باید متنتو بخونم مطمئنم به بهترین نو ممکن در جمله‌بندی‌های مناسب به کار میرن ...

 

خیلی کنجکاو هستم ببینم در ادامه رمان شخصیت‌پردازی و فضا سازی رو چطوری پیش می‌بری که مخاطب بتونه با اونا راحت‌تر ارتباط برقرار کنی ...

 

لحن و زاویه دید راوی که خودش در داستانه باید همینطوری ثابت بمونه و تفاوتی با صحبت کردن در دیالوگ‌ها نداشته باشه و به جز در زمانی که یک تحول یا اتفاقی خاصی بیفته ...

 

رمان‌هایی زیبا هستن که وقتی تغییری در مکان و زمان میشه طوری باشه که خواننده رو گمراه نکنه و نگه "عه چی شد" و به کمک علل و معلول و خلاقیت سیر داستان رو در زمان‌های متفاوت بهم وصل کنه ...

 

امید دارم که این قلم زیبا در سایه پروردگارش چنان داستانی را رقم می‌زند تا به دنیا بیاموزد والاترین دین انسانیت است، والاترین مقام انسانیت است و این انسانیت در قالب‌هایی از جنس دین هم همچنان انسانیت باقی خواهند ماند تا مرز بین مردمان ایرانی و خارج از ایران شکسته شود و شادی را در کنار تعامل رقم بزند ...

 

گرانبهاترین الماس‌ها تحت فشار‌هایی بسیار زیاد شکل می‌گیرن و تغییر در انسانیت تحت فشاری از جنس افسردگی و قضاوت صورت می‌گیره و این تو هستی که باید تصمیم بگیری از این فشار برای قوی شدن استفاده کنی یا در هر برهه از زمان دست از کارت بکشی و مثل گرافیت که هم جنس با الماس است لایه لایه و با ارزشی کمتر باقی بمونی ...

 

در پایان ...

با نوازش (نقد) می‌بندم زخم_ تا قوی‌تر شوی از درد

من نگویم پس چه کس گوید تورا؟!_ دشمن پنهان که لب بر هم نمی‌زند؟!

 

راویِ امید💚🙏

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام و درود

راستش نمیدونم در جواب نقد شما که هوشمندانه و با وسواس همین چندتا‌ پارت رو سنجیده دقیقا چطور بنویسم، ادبی یا صمیمانه!

اما قبل از همه ازتون تشکر می‌کنم به دو دلیل، اول صداقت. خیلی مهمه آدما یاد بگیرن دشمن میتونه با تعریف های نابه‌جا توهم‌های مخرب توی ذهن درست کنه و برعکس دوست می‌تونه با انتقاد های سازنده زمینه پیشرفت فراهم کنه. هیچ‌وقت نویسنده نمی‌تونه از دید یک خواننده که به اندازه‌ی نویسنده‌ی داستان از دورنمای‌ اون خبر نداره، نوشته‌اش رو قضاوت کنه.

و بعد اینکه شما وقت‌تون رو صرف خوندن، تحلیل کردن، نتیجه گیری و نوشتن نقد کردید، اونم رمانی که کلا ۵تا پارت داشت. من از اینکه [وقت] گذاشتید ازتون کمال تشکر رو به‌جا میارم.

این رمان سالهاست‌ توی ذهنم چرخ خورده، هر خبر هر اسم هرمکانی‌ و هر شخصیتی‌ رو توی لایه‌لایه‌ خودش کشیده، طوری که طبیعی و واقعا اجتماعي باشه بدون اینکه خودم بخوام!

شما ذکر کردید که اسم رمان اگر قراره عوض بشه مشتاق هستید ببینید‌ چی میشه، راستش قبلا اسم رمان (ناتنی) بود که به اندازه کافی بار احساسی داستان رو نمی‌تونست حمل کنه اینه که تغییر کرد و شد، سوگ‌سار.

نمیدونم چقدر موفق بودم تا اینجا اما من هرلحظه توی اون مکان دیدم لمس کردم بو کردم چشیدم نفس کشیدم فکر کردم استرس رو تجربه کردم تا بتونم هرچیزی که اعصابم رو از طریق تخلیل تحریک کرد بنویسم. سر هر دیالوگ فکر کردم چطور بنویسم که احساسات دخترانه درش بکار نرفته باشه و مردانه و خشن باشن. سعی کردم توی‌ شخصیت هر کدوم از فراد داستان چندتا‌ اخلاق رو بولد‌ کنم که محوریت رفتار و سکنات اونارو شکل میده، البته که هنوز خیلی هاشون وارد داستان نشدن یا فقط اسم‌شون اومده.

در مورد لحن، من عامیانه نوشتم البته با رعایت یک‌سری خط قرمز ها مثلا تکه‌ کلام‌هایی که هرکسی متوجه اونها نمیشه یا اصطلاحات غیرعامیانه رو وارد نکردم. مگر توی دیالوگ‌ها. فقط متوجه منظورتون نشدم که گفتید باید همینطوری ثابت بمونه، یعنی در ادامه از زبان شخصیت پسر اصلی ننویسم داستان رو؟ من تصمیم داشتم کمی از زبان دختر و کمی از زبان پسر روایت بشه. چون اینطوری توصیف احساسات و افکار اونها در لحظه، ملموس‌تر میشه.

 

به نشانه‌ی تشکر هم شعر مورد علاقم از شاعر محبوبم رو براتون مینویسم که بعد چهارسال گشتن در دنیای دوبیتی ها و اشعار، هنوزم مناسب‌ترین و زیباترین‌ شعر از نظر منه:)

تا در طلب گوهر کانی، کانی

تا در هوس لقمه نانی، نانی

این نکته رمز اگر بدانی، دانی

هر چیز که در جستن آنی، آنی

 

ویرایش شده توسط هانابانو
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5 دقیقه قبل، هانابانو گفته است:

سلام و درود

راستش نمیدونم در جواب نقد شما که هوشمندانه و با وسواس همین چندتا‌ پارت رو سنجیده دقیقا چطور بنویسم، ادبی یا صمیمانه!

اما قبل از همه ازتون تشکر می‌کنم به دو دلیل، اول صداقت. خیلی مهمه آدما یاد بگیرن دشمن میتونه با تعریف های نابه‌جا توهم‌های مخرب توی ذهن درست کنه و برعکس دوست می‌تونه با انتقاد های سازنده زمینه پیشرفت فراهم کنه. هیچ‌وقت نویسنده نمی‌تونه از دید یک خواننده که به اندازه‌ی نویسنده‌ی داستان از دورنمای‌ اون خبر نداره، نوشته‌اش رو قضاوت کنه.

و بعد اینکه شما وقت‌تون رو صرف خوندن، تحلیل کردن، نتیجه گیری و نوشتن نقد کردید، اونم رمانی که کلا ۵تا پارت داشت. من از اینکه [وقت] گذاشتید ازتون کمال تشکر رو به‌جا میارم.

این رمان سالهاست‌ توی ذهنم چرخ خورده، هر خبر هر اسم هرمکانی‌ و هر شخصیتی‌ رو توی لایه‌لایه‌ خودش کشیده، طوری که طبیعی و واقعا اجتماعي باشه بدون اینکه خودم بخوام!

شما ذکر کردید که اسم رمان اگر قراره عوض بشه مشتاق هستید ببینید‌ چی میشه، راستش قبلا اسم رمان (ناتنی) بود که به اندازه کافی بار احساسی داستان رو نمی‌تونست حمل کنه اینه که تغییر کرد و شد، سوگ‌سار.

نمیدونم چقدر موفق بودم تا اینجا اما من هرلحظه توی اون مکان دیدم لمس کردم بو کردم چشیدم نفس کشیدم فکر کردم استرس رو تجربه کردم تا بتونم هرچیزی که اعصابم رو از طریق تخلیل تحریک کرد بنویسم. سر هر دیالوگ فکر کردم چطور بنویسم که احساسات دخترانه درش بکار نرفته باشه و مردانه و خشن باشن. سعی کردم توی‌ شخصیت هر کدوم از فراد داستان چندتا‌ اخلاق رو بولد‌ کنم که محوریت رفتار و سکنات اونارو شکل میده، البته که هنوز خیلی هاشون وارد داستان نشدن یا فقط اسم‌شون اومده.

در مورد لحن، من عامیانه نوشتم البته با رعایت یک‌سری خط قرمز ها مثلا تکه‌ کلام‌هایی که هرکسی متوجه اونها نمیشه یا اصطلاحات غیرعامیانه رو وارد نکردم. مگر توی دیالوگ‌ها. فقط متوجه منظورتون نشدم که گفتید باید همینطوری ثابت بمونه، یعنی در ادامه از زبان شخصیت پسر اصلی ننویسم داستان رو؟ من تصمیم داشتم کمی از زبان دختر و کمی از زبان پسر روایت بشه. چون اینطوری توصیف احساسات و افکار اونها در لحظه، ملموس‌تر میشه.

 

به نشانه‌ی تشکر هم شعر مورد علاقم از شاعر محبوبم رو براتون مینویسم که بعد چهارسال گشتن در دنیای دوبیتی ها و اشعار، هنوزم مناسب‌ترین و زیباترین‌ شعر از نظر منه:)

تا در طلب گوهر کانی، کانی

تا در هوس لقمه نانی، نانی

این نکته رمز اگر بدانی، دانی

هر چیز که در جستن آنی، آنی

 

قبل از هر چیزی جسارتا وقتی جواب کسی می‌خواید بدید یا "نقل قول" رو بزنید یا ایشون رو با @ تگ کنید چون من به صورت اتفاقی جواب شما رو دیدم ...

خیلی خوشحال شدم بابت شعر پایانی چون به شخصه علاقه شدیدی به این شعر دارم ...

بارها بارها گفتم هیچ کس به خوبی نویسنده نمی‌تونه اعماق تصورش از عنوان و هدفش از داستان رو متوجه بشه برای همین تمام دوستان در این انجمن به طور کاملا دوستانه و پیشنهاد وار در قالب نقد مطالبی رو خدمت نویسنده‌های خوش قلم ارسال می‌کنن ...

فکر کنم تا الان متوجه شده باشید که چرا خیلی از دوستان انتظار دارن داستان جلو بره و بعد درموردش صحبت کنن ...

در هر صورت این قلم شخصی شماست و تا نوشتن باهاشو شروع نکنی  نمی‌تونی توسعه‌اش بدی  ...

برای لحن راوی منظر از ثابت بودن یعنی اگر در مکالمات همانطوری که شخصیتش هست بمونه؛ مثلا ادبی باید ادبی باشه چه در فکر و چه در مکالمه یا عامیانه همانطور مگر اتفاقی بیفته که باعث بشه راوی عوض بشه یا اینکه طرز فکرش تغییر کنه ...

بنویس، تمومش کن، یاد بگیر و از این دانش برای خلق  آثار جدید استفاده کن ...

در پایان ...

بدترین بازنده‌ها از بهتریم تماشاگران سال‌های سال جلوتر و موفق‌تر هستند.

روزگار به‌کام؛ شادی روز افزون ...

 

راویِ امید 💚🙏

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

19 دقیقه قبل، راویِ امید گفته است:

قبل از هر چیزی جسارتا وقتی جواب کسی می‌خواید بدید یا "نقل قول" رو بزنید یا ایشون رو با @ تگ کنید چون من به صورت اتفاقی جواب شما رو دیدم ...

خیلی خوشحال شدم بابت شعر پایانی چون به شخصه علاقه شدیدی به این شعر دارم ...

بارها بارها گفتم هیچ کس به خوبی نویسنده نمی‌تونه اعماق تصورش از عنوان و هدفش از داستان رو متوجه بشه برای همین تمام دوستان در این انجمن به طور کاملا دوستانه و پیشنهاد وار در قالب نقد مطالبی رو خدمت نویسنده‌های خوش قلم ارسال می‌کنن ...

فکر کنم تا الان متوجه شده باشید که چرا خیلی از دوستان انتظار دارن داستان جلو بره و بعد درموردش صحبت کنن ...

در هر صورت این قلم شخصی شماست و تا نوشتن باهاشو شروع نکنی  نمی‌تونی توسعه‌اش بدی  ...

برای لحن راوی منظر از ثابت بودن یعنی اگر در مکالمات همانطوری که شخصیتش هست بمونه؛ مثلا ادبی باید ادبی باشه چه در فکر و چه در مکالمه یا عامیانه همانطور مگر اتفاقی بیفته که باعث بشه راوی عوض بشه یا اینکه طرز فکرش تغییر کنه ...

بنویس، تمومش کن، یاد بگیر و از این دانش برای خلق  آثار جدید استفاده کن ...

در پایان ...

بدترین بازنده‌ها از بهتریم تماشاگران سال‌های سال جلوتر و موفق‌تر هستند.

روزگار به‌کام؛ شادی روز افزون ...

 

راویِ امید 💚🙏

ببخشید من اطلاعی‌ راجب این موضوع تگ و.. نداشتم @راویِ امید

ممنون بابت توضیحات‌تون.

درسته نویسنده‌ها به قول معروف تا ته خط داستان رو میدونن‌ و برای همینه‌ که یک‌سری مواردی که برای مخاطب نامفهومه‌ برای اونا واضح هست و یکم درک خواننده براشون سخت میشه.

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...