مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 28 تیر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر #پارت_25 به کوچه پس کوچههای آشنای محله پدریاش نزدیک میشدند. خانه نقلی اجاره ایشان چند خیابان پایین تر از خانه پدری بود. همان خانهای که پردههای آبی اقیانوسیاش رو به شهر دود گرفته تهران باز میشد و تکتک وسایلش را آیه با وسواس خریده و چیده بود. همان دیوارهای رنگ خورده به دست خودشان و اتاق خوابی که قرار بود حجلهشان باشد. ماشین را مقابل در ساختمان متوقف کرد و آیه بلافاصله گفت: - میرم... - برو منم دارم میام! میخواست بگوید تنهایی میرود و از پس کارهایش بر میآید، ولی کودک نوپای حرفش راه نرفته زمین خورد. شانه افکنده و سر به زیر کلید چرخاند و بعد از سوار شدن آسانسور خود را به تک در چوبی طبقه آخر رساند. به محض دیدن دَرکوب پشت آن از نو خاطرات در مغزش رژه رفتند و آه از نهادش برآوردند. در اتاق تمام لباس هایش را از کمد بیرون ریخت و برای خود چمدان جمع میکرد. آنقدر عجله کرده بود که نفس کم آورد. خود را به آشپزخانه رساند، برای خودش آب ریخت و با دستان لرزان به سمت لبش برد که صدای تکین نظرش را جلب کرد. - به خونمون! هیچ جا خونهی خود آدم نمیشه مگه نه؟ از قضا تمام عجلهاش برای این بود که مبادا او پا در این خانه بگذارد. خانهای که حاج رضا محیا کرده بود حرمت داشت. کلامش میسوزاند، میچزاند و احساسات خشک شده آیه را مانند علف خشک به آتش میکشید. تاب و توانش ته کشیده بود. جیغ بلندی زد و لیوان را از همانجا به سمت تکینی که میرفت تا روی مبل بنشیند پرت کرد. لیوان در مقابل چشم های، حیرت زده تکین هزار تکه شد. دهانش را باز کرد و تا خواست داد بزند، صدای زنگ واحد و پشت بندش دست هایی بود که به در چوبی کوبیده میشد. - آیه... تکین جان؟! خوبید بچه ها؟ هردو احتیاط کردند و از میان شیشه خورده ها خود را به در رساندند. آیه در را گشود و تکین پشت سرش حمایت گرانه ایستاده بود. به نوبهای که خانواده به محض دیدن آن دو صورت های نگرانشان به لبخند مزین شد. برای پاتختی آمده بودند، با دو سینی مملو از خوراکیهای مقوی و صبحانه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 28 تیر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر #پارت_26 لبخند لبان مادرش با دیدن ساک های کنار در ورودی اتاق خواب، خشک شد. آلا اما رد خرده شیشه ها را دنبال کرد و جفتشان، با نگاه های نگران آیه را نظاره کردند. جفتشان سلامشان را خورده بودند و همین دل آشوبه مادرش را تند تر کرد. مادر پیش قدم شد و با لحنی که مهربانی اش را حفظ میکرد، لب زد: - خوبی آقا تکین؟ آیه مامان؟ چیزی شده؟ تکین دستی به موهایش کشید و به تکان دادن سری به منای خوب بودنش بسنده کرد. آیه اما ترسیده بود که تکین، بی آبرویش کند... با هول و ولا داستان دروغینی برای مادر سرهم کرد: - سلام مامان خوبید؟ خوش اومدین... جلو رفت و سینی را از دست مادر گرفت. نهایت تلاشش را میکرد بغض صدایش را نلرزاند و تاب نداشت خیره به چشمانشان دروغ بگوید. پشتش را کرد و حینی که سینی را به آشپزخانه میبرد لب زد: - داریم میریم مسافرت. قرار بود هفته دیگه ماه عسل بریم اما تکین بلیطا رو نگاه کرد فقط برای امروز صبح پرواز مستقیم به مشهد بود. یه سر بریم پابوس آقا امام رضا... شرمنده شمام شدیم. اما نگران ما نباشید یکم اونورا موندگاریم... احتمالا بعدشم بریم طرفای شمال، تا ببینیم خدا چی میخواد... از طرف من از بابا عذرخواهی کن وقت نمیشه خدافظی بگیریم... آیه تند تند و بدون مکث صحبت میکرد که مبادا وقفه افتادن میان کلامش، دروغش را فاش کند. سنگینی سایه تکین را پشت سرش در آشپزخانه حس میکرد و خدا را شکر کرد که با مادر و آلا تنها نمانده بود تا گندی بزند. و خدارا شاکر تر که آشپزخانه به پذیرایی دید نداشت و توانست قطره اشک چکیده از چشمش را پاک کند. - اوا مادر چه یهویی... این چه حرفیه خوش بگذره بهتون حتما حکمتی توش هست... مارو هم دعا کنید... کی عازمید به سلامتی؟ آیه توان تحمل آن وضعیت را نداشت. به مادرش تا به حال دروغ نگفته بود و حال مجبور بود حقیقتی به آن سنگینی را مخفی کند. سمت تکین که به اپن تکیه زده بود چرخید و نگاه خشمگینی نثاره اش کرد. مردیکه پرو سکوت کرده بود و تمام بار و گناه را به دوش آیه انداخته بود. نفس عمیقی کشید و برای آنکه زودتر از آن عذاب خلاص شود پاسخ داد: - مامان یکم دیگه باید بریم. بلیط نه صبحه، ببخش بازم خبر ندادم... تکین پوزخندی زد و آیه خونش به جوش آمد. جعبه دستمال کاغذی روی اپن را یکباره سمتش پرتاب کرد که تکین در هوا مهارش کرد. میدانست مادرش ناراحت شده و برای عادی جلوه دادن وضع خواست از آشپزخانه خارج و رو در رو با آنها خداحافظی کند که تکین، حین خروج بازو اش را چنگ زد. با خشم غرید: - دومین بارته! سومیش سنگین تر برمیگرده بهت! با تکانی بازو اش را از دستش بیرون کشید و بی اعتنا به تهدید او، سمت مادر و خواهرش راهی شد. آلا بهتش زده بود. جفتشان از سردی تکین و لام تا کام حرف نزدنش معذب شده بودند. مقابل مادرش ایستاد و با لبخند مصلحتی گفت: - ببخشید بازم مامان... مادر خودش فهمید که باید دیگر کم کم برود و نقش مزاحم ها را گرفته بود. جا خورده بود و در کلام نمیدانست چه به دخترش بگوید... زبانش نمیچرخید مشکل میان زن و شوهر را بپرسد و یک روز نشده، در نظر خودش در زندگی مشترکشان سرک بکشد. سرش را تکان داد و با گرفتن دست آلا، گفت: - باشه عزیزم ناراحت نکن خودتو... خوش بگذره بهتون، من به باباتم میگم. بریم ما کم کم شمام وسایلتون رو جمع کنید دیرتون نشه... لبخند زورکی به مادرش زد و آنها را بدرقه کرد. لحظه آخر آلا برگشت چیزی بگوید اما با فشار دست مادر، دهان نیمه بازش را بست و با یک خداحافظی از در خارج شدند. آیه در را که بست، زانو هایش خالی و همانجا پشت در چمپاته زد، زانو هایش را در آغوش کشید و بغضش را رها کرد. صدای بلند تکین، باعث شد با چشمان گرد اشکی اش نگاهش کند. دست میزد و صدایش بوی تمسخر میداد: - به به! دختر پاک و معصوم حاج رضا رو باش! چجوری صدتا دروغ سر هم کرد یه آبم روش... مگه گناه نیست دروغ گفتن برای شماها؟ توام لنگه بابای دیوثتی! عین آب خوردن هزار تا دروغ میگید ادعای پاکی و درستیتون هم کون خرو پاره کرده؛ پاشو جمع کن خودتو الکی زر زر گریه راه ننداز واسه من... آیه اما از دیشب ظرفیت توهین و حقارت شیندنش پر شده بود... به خصوص که باز هم نام پدرش را برده بود... خشم عقلش را از کار انداخت و افسار حرکاتش را به دست گرفت. به تندی سمت خرده شیشه های کف سالن رفت و با جدا کردن درشت ترینش، سمت تکین یورش برد. شیشه را به پیراهنش، درست روی قلبش چسباند و با صدای بلندی که تا به حال خودش هم نشنیده بود، گفت: - درد تو با من و بابام چیه؟! چی از جونم میخوای، ها؟! زندگیمو نابود کردی... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 28 تیر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر #پارت_27 نوک شیشه عضلههای زیر پیراهن مردانه را بازی میداد و تار پود لباس را نازک کرده بود. محتویات معدهاش از هیجان میجوشید و بالا میآمد و از نو فروکش میکرد. در مقابل حرکت ریز تکین شیشه را بیشتر فشرد و باعث شد پیش از قلب او پوست دست خودش خون آلود شود. هولش داد و هیکل درشتش را به دیوار چسباند و در چشمهای ترکش خیره شد. مردمک سیاهش میلغزید. به محضی که نوک تیز شیشه را روی سینه حس کرد، فریاد کشید: - من زندگی تو رو نابود کردم؟! با دو دستش شانه های ظریف دخترک را تکاند و ادامه داد: «وجود نحس شما زندگیه من رو به آتیش کشونده! اون بابای بی همه چیز دروغ گوت زن من رو کشته، بچهی نوزادم بی مادر مونده... زندگیم رو تباه کردین! جیگرم رو سوزندین... دنیاتون رو به آتیش میکشم! خوب دروغ گفتن رو از بابای جانماز آبکشت یاد گرفتی وَلَد حاج رضا بایرامی...» دست تکین روی شانه آیه میلرزید و دست آیه را شیشه عمیق و عمیق تر میبرید. اینبار اشک مهمان چشم هردویشان بود. سِر دست بریدهاش باز شد و شیشه از دستان سفیدش به زیر افتاد. همان طور که از سیاهچاله بارانی شوهر چشم میدزدید و دست در دست میکشد تا مانع خون ریزی شود، گفت: - همه آیندت رو... همه آیندم رو با دروغ هات قمار کردی و چطور جرعت میکتی به پدر من بگی دروغگو؟ هرگز، هرگز دیگه این اراحیف رو به زبونت نیار... سنگینی حرفهای صدمن یه غازش چنان زخن کاری بر جان بی جان آیه زده بود که دیگر توان بیشترش را نداشت. تکین سر در گوشش فرو برد و گفت: - اون بابای بی وجدانتر از گرگت زن من رو کشت و گردن نگرفت! اون بابای قاتلت... - بسته... تمومش کن! آیه دستهای خونیاش را به گوش گرفته بود و تکین همچنان شمرده، شمرده حرف میزد: - زنم مُرد. بچم بی مادر شد. زنم تو بغل خودم مُرد. دخترم، نیلگونم چشمهاش رو باز کرد و ندیدش، لیلی رو ندید! دستهایش را در دست گرفت و سعی کرد از روی گوش آیه بردارد. هردو خسته و رنجیده بودند. هیچ کدام دیگری را ذرهای باور نداشت و شعله حسی غریب در دلشان زبانه میکشید. همان طور که آیه از دستش سر میخورد و زانوهایش به زمین نزدیک میشد، زجه زد: - تروخدا بس کن دیگه! خدایا لطفا همه اینها یه خواب باشه... خدایا، تروخدا! بسته تمومش کن تکین بیشتر از این خودت رو از چشمم ننداز، بخدا تقاص همه این کار هات رو بدجوری پس میدی... حواس تکین دیگر به حرفهای او نبود. بلکه به قطرات خونی بود که حالا سرامیکهای سفید و گوشه فرش طوسی را رنگین میکرد. او را به حال خود رها کرد و برای آوردن جعبه کمکهای اولیه دوید. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 28 تیر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت_28 دقایقی گذشته بود و هر دو آرام تر شده بودند، آیه روی مبل پایش را عصبی تکان میداد و تکین به ظاهر نگران دستش را پانسمان میکرد. آیه کلافه دستش را پس کشید و با حرص گفت: - ول کن. بسه! تکین که باند اضافی که در دستش مانده بود را درون جعبه پرت کرد و از جا برخواست، سمت شیشه خرده ها پا تند کرد و با ظرافت مشغول برداشتن تکه های بزرگ شد. آیه باب انسانیت و عذاب وجدان بابت ریخت و پاشش، تکین را خطاب گرفت: - ولشون کن خودم جمع میکنم. تکین بی اعتنا به حرف آیه به کارش ادامه میداد. دست آخر نتوانست نگرانی اش را قورت دهد و با صدای کمی بلند تر حینی که سمت تکین راهی شده بود گفت: - با توام... میگم ول کن دستتو میبری... تکین سرش را بلند کرد. اول نگاهی به آیه ی بالای سرش و سپس دست باند پیچی شده اش انداخت و بازم در سکوت مشغول برداشتن تکه های ریز تر شد. سکوتش داشت باز هم اعصاب آیه را مشتنج میکرد. باز هم دل نگران از برندگی تکه های ریز لیوان گفت: - میشنوی صدامو؟ برندار اونا رو جارو میکشم... تکین بی نگاه به آیه بلند شد و راهی آشپزخانه شد تا تکه های شکسته را دور بریزد. همین حین آیه را هم خطاب گرفت: - زود. باید برگردیم خونه! آیه دهان به اعتراض گشود: - من نمیخوام بیا... کلامش را ادامه نداد. توانایی تحمل یک تنش روانی جدید نداشت... در آن موقعیت خسته تر از خسته و دل شکسته تر از آن ریز شیشه ها بود... ترجیح داد بحثی که به سرنجام خوبی ختم نمیشد را فعلا شروع نمیکرد و هرچه تکین میگفت گوش میگرفت... حداقل در آن موقعیت توانش را نداشت. باید اتفاقات را هلاجی و اصل ماجرا را برای تکین توضیح میداد... البته که با آن حجم نفرت، گوشش شنوا نبود... *** دل مادر عین سیر و سرکه می جوشید و حسابی دندان روی جگر گذاشته بود تا جلوی حاج رضا دلخوری و دلنگرانی اش را بروز ندهد. اذان میگفتند و حینی که حاج رضا و پسرش از به مسجد رفتند، آلا که دست کمی از مادر نداشت، تند به آشپزخانه حجوم آورد و صدایی که از صبح خفه کرده بود را بیرون ریخت: - وای مامان دیدی؟ تکین حتی سلاممون نکرد! مسافرت یهویی، باورت شد جدا؟ دیدی زیر چشمای آیه چقدر کبود بود؟ قشنگ معلوم بود گریه کرده... مادر حرف دخترش را قطع کرد و گفت: - بسه آلا خودم دلم آروم نمیگیره توام نمک زخم شدی؟ بذار زنگ بزنم ببینم راهی... تو پرواز که نمیتونن گوشی جواب بدن... شاید خسته بودن مادر... انشالله که خیره... انشالله که خوبه حالشون... 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 28 تیر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر #پارت_29 این طرف شهر تکین آیه را مقابل در خانه پیاده کرد و گفت: - این کلید، تو برو بالا پرستار رو رد کن بره. من بیرون کار دارم بر میگردم. درست شنیده بود؟ تکین جدا تا حدی به او اعتماد کرده بود که بخواهد نیلگون را تنهایی به او بسپارد؟ آیه شانه بالا انداخت و به صندوق لشاره زد و گفت: - چمدونم! تکین گاز را فشرد و نیمی از حرفش در حین حرکت گم شد: - برگشتم خودم میارمش بالا، سنگیـ... از نظر آیه) لایی که بر سرش آمده بود از آن چمدان سنگینتر بود و چه کسی میخواست اهمیت بدهد؟ تکین؟ با دستان خودش او را در آن مخمصه کرده بود. باید در اولین فرصت با خانوادهاش تماس میگرفت. قطعاً مشکوک شده بودند و حسابی نگران. وارد حیاطی شد. همچنان آثار باران صبحگاهی شبنم روی درختها بود و گاهی ازشان چکه میکرد. دمی عمیق گرفت و دست آسیب دیدهاش را لمس و تا گردنش کشید. چیزی در گلویش مانده بود، نیت این بود با طناب فرضی دار زده شود. صدای گریه شدید نیلگون او را از دنیای کثافتش کند و به حال وصلش کرد. گوشهایش تیز شد و به سمت ساختمان دوید. خدا جوری آفریده بود که کودک همواره به جای کمک بگوید: «مادر» و هر خانمی به این صدا واکنش نشان میداد و بر میگشت. خودش هم نفهمید چطور از درگاه گذشت و خودش را به اتاق کودک رساند. در اتاق را به دیوار کوفت و باعث شد پرستار بپرد، کودک کمی ساکت و از نو گریه را سر بگیرد. نیلگون لخت و خیس در دستان پرستار چنان گریه میکرد که نفسش رفت و دیگر از او صدایی در نمیآمد. آیه به سرعت بچه را از دستان او کشید و پرستار را به عقب هول داد. به دست دیگر پتو گلبافت نیلگون را از روی تخت برداشت و سریع به دور بچه لرزان پیچید و آهسته تابش داد. شاکی نگاه تندش را به پرستار دوخت و گفت: - بچه یخ کرد! منتظر چی بودی تا لباس تنش کنی؟ همان طور دستانش را گهواره کودک کرده بود و به دنبال پستونکش تا کنار کمد رفت و آن را در دهنش گذاشت. بچه از گریه زیاد پشت پستونک نفسش میگرفت و چشمهای درشت و مشکی همانند گدرش را به صورت آیه دوخته بود. شاید بغل آیه برایش آرامش بغل لیلی بود. بچه را بیشتر به خود فشرد و موهای مشکی خیسش را از پیشانی کنار زد و با تکان سر گفت: - جان؟! جانم... نیلگون پستونک به دهان خندید و صدای نامفهومی از خود درآورد. نگاه آیه از روی بچه برخواست و وقتی به پرستار رسیده بود، برزخی شده بود. - من نمیفهمم شما اگر ارتباطت با بچهها انقدر ضعیفه چرا قبول میکنید این کار رو انجام بدین؟ - بچه پس داده بود و سر تا پاش رو مدفوع گرفته بود... آیه تن صدایش را به خاطر نیلگون کنترل میکرد. وسط حرفش پرید و گفت: - برای همین بردیش توی روشویی و همه جاش رو با آب یخ شستی؟ سپس به در باز سرویس درون اتاق اشاره زد و ادامه داد: - انکار نکن که من بخاری توی اینجا نمیبینم. هرچی زودتر جمع کن و برو که اگر همسرم بیاد ببینه قطعا ازت شکایت میکنه! همسرش؟ چه واژه تلخ و شیرینی. ادا کردنش برایش طعم گَس داشت. پرستار کمی حق به جانب شد و گفت: - تسویهام. آیه باز به همسرش حواله داد که پرستار برافروخت: - برو بابا خانم شوهرم، شوهرم دو روزه پدر من رو در آوردین. هرکی ندونه انگار همین نبود دیشب با اون وضع کتک خورده و رو به موت اومد خونه. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 28 تیر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر #پارت_30 آب یخ بر سر آیه ریختند و لرز خفیفی کرد. چطور به خودش اجازه داده بود آنطور بی شرمانه مسائل خانوادگیاش را به رویش بزند؟! نفس عمیقی گرفت، لب تر کرد و گفت: - اگر توی مسائل شغلیتون هم انقدر پیگیر و دقیق بودین، الان این وضعتون نبود. لطفا بفرمایید... تکین بعد از جدایی از آیه، تنها یک چیز در معزش زیر و رو میشد. هربار با دیدن حال و روز آیه تنها یک چیز به ذهنش میرسید: - میکشمت هانی کثافت! مغزش اتفاقات را مرور میکرد و هربار هزار بار بیشتر خودش را سرزنش میکرد که چرا تا آن حد مزخرف پیش رفته بود. ماشین در مقابل خانه آشنای هانی متوقف شد و تکین آخرین سبک سنگین را هم با خود کرد. از ماشین پیاده شد و به دنبال کلید یدک در جاهای احتمالی گشت. در ذهنش خدا_ خدا میکرد، از روز قبل مجدد به جای اولش برش گردانده باشد. کلید را نیافت و به جان زنگ افتاد. - به به شاه داماد، بیا بالا که مادر زنت اصلا دوست نداره. به محض باز شدن در؛ تکین آن را به ضرب دست تا انتها باز کرد و دیگر پشت سر خود نبست. هانی به پیشوازش تا جلوی در واحد آمده بود قیافه حق به حانبی به خود گرفته بود. - به به، پارسال دوست امسال دشمن! تکین به مخض رسیدن به او، با دست جوری هولش داد که در باز و خودش هم به خانه پرت شد. تکین با کفش وارد شد و اینبار در را پشت سر خودش بست و فریاد زد: - توی بی ناموس…. هانی خنده تمسخرآمیزی به رویش پاشید و گفت: - نمردیم و آدم با ناموس هم دیدیم، الان تو ناموس حالیته یعنی؟! رگ غیرت تکین هر لحظه متورم تر از قبل میشد. خودش هم دقیقا نمیدانست از چه چیزی تا این حد فشار میخورد. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 28 تیر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر #پارت_31 هانی هنوز درکی از جدیت ماجرا نداشت و با تمسخر نچ نچ کنان رگ باد کرده گردن تکین را اشاره رفت: - نه بابا از کی تاحالا برا قاتل لیلی رگ گردن کلفت میکنی؟ چته الان هار شدی واسه من... هانی آخرین کلمه را کامل نگفته بود که مشت تکین گوشه لبش را پاره کرد. هانی یکه خورده به زمین افتاد و فکش را گرفته بود که تکین روی سرش آوار شد. خودش هم حساب مشت هایش را نداشت و به قصد کشت، فشار تمام آن مدت را روی سر و صورت هانی خالی میکرد. میان تقلا و فریاد های هانی، فحش رکیک میداد و بی امان کتکش میزد. - حرومزاده... بی صفت! گفتم بترسونش بیناموس... گفتم یا نگفتم؟ گفتم دستت به ناموسش نخوره یا نه؟ گفتم یا نه پدرسگ؟ توی تخم سگ، گوه خوردی... ناله های هانی که خفه شد، انگار که چشمش تازه به قیافه ترکیده و غرق در خون هانی افتاد. نفس نفس زنان خودش را کنار هانی انداخت و دست های خونی اش را با پیراهنش تمیز کرد. از جا بلند شد و با لگد محکمی به پهلوی هانی، او را بهوش آورد، هانی با چشمان متورم و کبودی که بزور باز میشد، بزور قامت تکینی که هنوز هم حرصش خالی نشده بود را نگاه کرد. تکین انگشت تهدید بالا برد و گفت: - من ریدم تو رفاقتی که با توی بیناموس داشتم، دفعه دیگه ببینمت خونت گردن خودته بیشرف... پشت به او کرد و در خانه اش را به شدت کوبید. وجدانش آرام نشده بود... انگار که آزار آیه، جایی درون او را خراشیده بود. «آیه»، زیر لب نامش را صدا میزد و حس کرد فقط دیدن او میتواند این آشفتگی درونیش را آرام کند. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 2 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد #پارت_32 در خانه آیه تن سرد نیلگون را سراسر به خود چسابنده بود و هردو از این تماس راضی بودند. پتوی بچه را روی زمین پهن کرده بود و حین دراز کشیدن، تجدید قوا میکردند. زخم دست آیه میسوخت و دماغ نیلگون از سرماخوردگی جزعی فِر_فر میکرد. آیه نوک انگشت لطیفش را روی خورده موهای نرم و سیاه نوزاد کشید و همانطور که میخ چشمانش بود، آهسته گفت: - جونم؟! چیشده عسلی…؟ سَلما خولدی؟ میکشمش زنیکه رو… مامانت کجاست آخه؟ بابای بی وجدانت میگه رفته پیش خدا! راست میگه…؟ نیلگون به خنده افتاد و لثههای صورتیاش را به نمایش گذاشت. سرش را بی هدف و به شدت تکان داد و لپ سرخ و سفید آیه را به جای سینه مادر به دهن گرفت و محکم مک زد. چیزی در دلش فرو ریخت و سریع صورتش را کشید. انگشتش را دور دهن بچه گرداند و وقتی دید حریصه مک زدن است، دوباره به حرف آمد: - آی بچه شیطون… من به اندازه کافی کبودی دارم. یکیام میخوای تو روی لپم بکاری؟ دو طرف لپش را با انگشت شست و اشاره گرفت و فشار داد، لبهایش غنچه شد و دلش را برد. خم شد روی صورتش و گفت: - انقدر شیرینی، میخورمت تموم میشیا! نیلگون اینبار برای دماغ نخودی آیه «ها ها» کرد. کروکودیل رود نیل شده بود و همه چیز را میخواست بخورد. آیه که درد خودش را فراموش کرده بود، خندهای کرد که شیرینیاش ته دلش ماند و گفت: - خیله خب… الان میرم برات شیر میارم. همان لحظه صدای شکم خودش هم درآمد. گرسنهاش بود و تازه به میزانش پی برده بود. جز غصه مگر چیز دیگری برای خوردن داشت؟! که حالا از بیآبرویی شکمش تعجب میکرد؟ شیشه شیر و بچه و پتو را همزمان و به سختی به هال آورد. همه چراغها را خاموش کرد و روی مبل تک نفره نشست و بچه را دور پتو پیچید. محکم در بغلش گرفت و شیشه را به خوردش داد. با اتمام شیر چشمهای نیلگون روی هم افتاد. هوا دوباره ابری شد و چشمهای آیه هم گرم خواب ظهرگاهی شد. خواب میدید دستش توی آب رودخانه قیز قلعست، ماهیهای کوچولو دستش را میبوسیدند و از این حس انگشتانش گزگز میکرد. حس کسلی عجیبی گرفته بودتش و یک آن آب بالا آمد و داشت خفه میشد. صدای ضعیفی از دور اسمش را صدا میزد: - آیه… آیه چه غلطی کردی؟ وای بچم! تکین به محض باز کردن در تاریکی خانه گم شد. دستش را روی دیوار کناری به دنبال کلید پریز کشید و نهایتاً بعد از چند ثانیه چراغ را روشن کرد. باران خیسش کرده بود و آب از سر و رویش میچکید. به محض اینکه نور به چشمش رسید، خون روی پتوی صورتی روشن نیلگون را دید. به خودیه خود عصبی بود و از فکر اینکه چطور به دختر حاج رضا اعتماد کرده و نوزادش را به او سپرده روانیاش کرد. در آن واحد فکرش هزار راه رفت. حتماً آیه دخترش را با چاقو کشته بود. چطور توانسته بود؟! چطور دلش آمده بود؟ لبش میلرزید و گیر پاهایش کشیده شده بود. از همان دور داد زد: - آیه… آیه چه غلطی کردی؟ وای بچم! سیب گلویش سخت شده بود و به سختی آب دهنش را قورت داد و به امید اینکه شاید هنوز نیلگون زندهاست؛ قوایش برگشت و خودش را بالای سرشان رساند. خون از جایی زیر پتوی نیلگون نشعت میگرفت و در نهایت به روی پارکتهای چوبی کف هال میچکید. دستهای لرزانش را جلو برد و به سرعت بچه را از آغوش آیه کشید. صدای جیغ و گریه نیلگون بلند شد و این اولینباری بود که این صدا به مزاج تکین خوش نشست. نفس بریدهاش از سر راحتی بیرون پرید. بچه را از پتو بیرون کشید و بعد از وارسی لباس سرهمی سفید گلدارش، وقتی به هیچ نقطه مشکوکی نرسید، ناخودآگاه نگاهش به سمت آیه کشیده شد. رنگش زرد بود و با وجود گریه بی امان نیلگون کوچیکترین تکانی نمیخورد. تکین بچه را با یک دست گرفت، به خودش چسباند و با دست دیگر چندتا روی شانه آیه زد تا بیدار شود. - آیه! پاشو… آیه این خون چیه آیه؟؟ آیه گفتم پاشو… آیه با توام! انقدر روی شانهاش زد که تعادلش بهم خورد و یه طرفی روی دسته چوبی مبل افتاد و دستش روی هوا ماند. حالا خیلی راحت خون از سر پنجههای آیه مستقیماً به روی پارکت میچکید. فشار وزن نیلگون به روی زخمش، بریدگی صبح به همراه ضعف غذا نخوردن کار خودش را کرده بود. 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بنیانگذار نسترن اکبریان 865 ارسال شده در 4 مرداد بنیانگذار اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد پارت 33 صدای نفسهای تند تکین توی سالن پیچیده بود. باران از موهای خیسش روی صورتش میچکید و چشمهایش مثل آتشی شلعه ور، روی صحنهی روبهرو قفل شده بود. آیه بیحرکت روی مبل افتاده و نیلگون در آغوشش جیغ های پی دی پی می کشید. رگ گردن تکین برجسته شد. با وحشتی که سریع به خشم تبدیل شد نزدیک تر رفت. نگاهش به دست آیه افتاد. چند ثانیه فقط نگاه کرد. صورتش از خشم تیرهتر شد. پوزخند تلخی زد. نیلگون را محکمتر بغل کرد و با نفرت به آیه نگاه کرد. - نمایش جدیدته؟! آیه نیمه هوشیار، روی مبل تکان خورد. لبهای رنگپریدهاش لرزید. - نیلگون… سردشه… تکین با عصبانیت جلو رفت. با دست آزادش شانهی آیه را تکان داد. - بیدار شو ببینم چی میگی! سر آیه بیجان به طرفی افتاد.تکین با صدای خفهای گفت: - فک کردی با این کارا دلم برات میسوزه؟ نگاهش روی دست خونآلود آیه ماند. خون هنوز آرام روی زمین میچکید. چشمهایش تنگ شد. - داری نقش قربانی بازی میکنی نه؟! آیه نالهی ضعیفی کرد. پلکهایش نیمه باز شد. - بابام… قاتل نیست… همان یک جمله کافی بود تا صورت تکین در جا از خشم سرخ شود. انگار کسی روی زخم کهنهاش نمک پاشیده باشد. با یک حرکت خشن بازوی آیه را گرفت. - چند بار بگم اسم اون حرومزاده رو جلو من نیار! آیه از درد نفسش برید. اما هنوز به زور کلمات را بیرون میداد. - اون… لیلی رو… نکشت… رگ گردن تکین دوباره برجسته شد. انگار کنترل خودش را به سختی نگه داشته باشد. نیلگون در آغوشش شدید تر شروع به گریه کرد. تکین چند لحظه فقط به صورت رنگپریدهی آیه خیره ماند. بعد با صدایی سرد، آرام و گفت: - با این غش و ضعف رفتنات دلم به حالت نمیسوزه دختر حاج رضا! اگه یه تار مو از دخترم کم شده بود خودم همینجا دفنت میکردم! خم شد، آنقدر نزدیک که نفسش به صورت او خورد. چشمهای تاریکش در چشمهای نیمهباز آیه قفل شد و جوشش اشک را از گوشه چشمش شکار کرد. همان لحظه سر آیه شل شد و کاملا از هوش رفت. چند قطره خون دیگر از دستش روی زمین چکید. تکین بی توجه به آیه نیمه جان، کنار مبل نشست. نیلگون را از سینه اش جدا و با دراز کردن پاهایش، نیلگون را رویشان گذاشت، آرام با احتیاط پاهایش را تکان میداد تا دخترکش آرام بگیرد... نیلگون اما قصد ساکت شدن نداشت. با تمام قوا وق میزد و پوست سفیدش رو به سرخی رفته بود. تکین کلافه بلند شد و در آغوشش او را کمی تکان داد تا آرام شود. پس از گذشت دقایقی نیلگون بالاخره ارام گرفت و خواب چشمانش را ربود. حینی که سمت اتاق نیلگون میرفت، چشمش به پتوی خونی اش زیر دست آیه افتاد. چیزی درونش تکان خورد. - لعنتی… نیلگون را آرام داخل گهواره گذاشت و سریع به طرف آیه برگشت. دستش را بالا آورد، بریدگی عمیقتر از چیزی بود که فکر میکرد. زیر لب با عصبانیت غرید: - احمق… از کشوی میز جعبه کمکهای اولیه را بیرون کشید. با حرکاتی خشن اما دقیق، دست آیه را گرفت، زخم را با الکل تمیز کرد و پارچه را محکم دورش بست. آیه بیحرکت بود، فقط نفسهای کمجانش بالا و پایین شد. چند ثانیه به صورت رنگپریدهاش نگاه کرد. بلند شد و با قدم های بی میل راهی آشپزخانه سد. لیوانی برداشت. آب و چند حبه قند داخلش انداخت. لحظهای مکث کرد… بعد حلقه طلای دستش را از انگشت بیرون کشید و داخل لیوان انداخت. زیر لب غر زد: - زوده برای مردنت... لیوان را آورد و کنار مبل نشست. دستش را پشت گردن آیه گذاشت و کمی او را بالا کشید. - آیه… کمی از آب قند را به لبهایش نزدیک کرد و چند قطره داخل دهانش ریخت. بعد از چند ثانیه پلکهای آیه کمی لرزید. تکین اخم کرد و دوباره صدایش زد: - بیدار شو. این بار نفس آیه عمیقتر شد. پلکهایش آرام باز شد. نگاه گیجش چند لحظه در فضا چرخید… بعد روی صورت تکین ثابت ماند. همان لحظه چشمهایش پر از اشک شد وچانه اش لرزید. بغضی که انگار مدتها در گلویش گیر کرده بود بالا آمد. تکین با اخم نگاهش کرد. چشمان درشت و خیس دخترک وجدان خفته اش را به درد می آورد. - اونطوری نگام نکن. آیه با صدای ضعیف زمزمه کرد: - تو… بغض مانع ادامه دادن جمله اش شد. چند لحظه فقط نگاهش کرد. انگار باورش نمیشد تکین بالای سرش نشسته بود و به او آب قند می خوراند. بغضش ترکید. تکین کلافه گفت: - گریه نکن. بوی الکل هنوز در هوا بود. دست آیه با باند سفید بسته شده بود، اما لکههای خون از لابهلای آن بیرون زده بود. تکین کلافه از جایش بلند شد، نگاه از بالا به پایینی به او انداخت سرد گفت: - جون سگ داری تو، نترس چیزیت نمیشه! آن لحن مثل سیلی به صورت آیه خورد. قطره اشک درشتی از گونه اش مستقیم روی باندی که تکین بسته بود سقوط کرد. قبل از اینکه چیزی بگوید، گوشی روی میز زنگ خورد و اسم مامان، روی صفحه روشن شد. آیه چند ثانیه به گوشی خیره ماند… با مرور اتفاقات، بغض داشت تبدیل به خشم میشد... یک خشم عمیق و نفرت از عشقی که نسبت به تکین درونش حس کرده بود. تکین پشت به آیه، سمت اتاق نیلگون راهی شد. آیه با صدایی که از گریه میلرزید جیغ زد: - من الان به اینا چی بگم ها؟! تکین اخم کرد. بدون برگشتن، در جایش ایستاد. آیه ادامه داد، صدایش بلندتر و شکستهتر شد: - بگم دارم از ماه عسلم با شوهرم لذت میبرم؟! نفسش برید. - یا بگم شوهرم جاکشی منو کرده انداختم زیر دست یه مرد غریبه؟! تکین ناگهان خشک شد.چشمهایش تاریک شد. اما آیه هنوز گریه میکرد. - بگم شوهرم ازم متنفره؟! ها؟ تکین چی بگم بهشون؟ صدایش لرزید. - بگم متاهل بوده و مرگ زنشو انداخته گردن بابای من؟ چی بگ... هق هق جمله اش را برید. به موهای خودش چنگی انداخت و بالاخره صدای تماس گوشی ساکت شد. سکوت سنگین خانه را تنها هق هق های آیه می شکست، تکین سمتش برگشت و با بالا بردن انگشت اشاره اش، تهدید وار گفت: - صداتو ببر دخترم خوابه! اما آیه انگار دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت با گریه فریاد زد: - من باید به بقیه چی بگم ها؟! بگم شوهرم منو فروخت تا ازم انتقام بگیره؟! تکین سرخ شد. دستش را مشت کرد و از لای دندان های کلید شده غرید - گفتم خفه شو!! اما آیه با چشمانی خیس به او خیره شد. - چرا؟ چرا خفه شم؟ سنگینه برات حجم بی غریتیت... چرا؟ چرا تکین؟ تکین فکهایش را روی هم فشار داد. خون جلوی چشم هایش را گرفته بود. سمت آیه حجوم برد. سرشانه هایش را گرفت و با قدرت او را از مبل بلند کرد. با خشونت تن نحیف دخترک را به دیلوار کوبید صدای برخورد تن رنجور آیه با دیوار، در خانه پیچید. نفس آیه بند آمد. چشمهای تکین درست مقابل صورتش بود. پر از خشم، پر از خون! چیزی جز نفرت در نگاه تکین پیدا نمیکرد... تکین دندانهایش را روی هم فشار داد. و ناگهان مشتش را با تمام قدرت به دیوار کوبید. آیه از ترس جیغ کشید. تکین با صدایی خفه و لرزان فریاد زد: - چون بابای حرومزادت… نفسش سنگین شده بود. دوباره مشت زد به دیوار... - به زنم وقتی هشت ماهه حامله بود تجاوز کرد! آیه با وحشت جیغ زد. اشکهایش بیوقفه میریخت. تکین انگار کنترلش را از دست داده بود. جنون به سراغش آمده بود... مشت سومش را با خشونت بیشتر به دیوار کوبید. صدای استخوان هایش در گوش آیه با هر ضربه می پیجید... خون از بند انگشتانش جاری شد اما انگار درد را حس نمیکرد. فریاد زد - اونقدر نامرد بود… نفسش برید. چشمهایش پر از نفرت شد. - مشتایی که من تو سر دخترش نمیزنم… دوباره مشت کوبید و اینبار خون روی دیوار پاشید... - تو سر زن من زده بود! آیه با هر ضربه جیغ میکشید. بدنش میلرزید. وحشت کرده بود، حتی بیشتر از زمانی که زیر دست هانی تقلا میکرد، افترا های تکین به پدرش، نچسب تر از آنی بود که تصورش هم روح از تن آیه جدا میکرد. تکین با صدایی که از خشم میسوخت ادامه داد: - بعدم… نفسش به شماره افتاده بود. نمیتوانست پیوسته جملاتش را کنار هم بچیند. - کنار جاده ولش کرد… مشت آخر را کوبید. - تا لیلی و بچهم بمیرن! سکوت سنگینی اتاق را گرفت. خون از دست تکین آرام روی زمین میچکید. آیه به دیوار چسبیده بود. گریه میکرد. کل تنش داشت میلرزید. تکین از خشم نفس نفس میزد، پس از چند ثانیه، انگار جفتشان تازه صدای نیلگون را شنیندند، از فریاد های بلند تکین، نیلگون بیدار و نوزاد بی نوا وحشت زده گریه میکرد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بنیانگذار نسترن اکبریان 865 ارسال شده در 4 مرداد بنیانگذار اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد پارت 34 گریهی نیلگون تیز بود و خانه هنوز بوی خشم میداد... بوی خون تازه روی بند انگشتهای تکین. او بیحرکت ایستاده بود. صدای هقهق بچه هر ثانیه مثل سوزن تیزتر میشد. تکین بلفور خودش را به اتاق رساند. نیلگون در گهواره پیچوتاب میخورد. صورتش سرخ شده بود. نفسهای کوتاه و بریده اش او را ترساند. خم شد و با حرکتی ناگهانی او را بغل کرد. - بسه… اومدم. صدایش خش داشت. اما گریه قطع نشد.برعکس، بچه با دیدن صورت برافروختهی او وحشتزدهتر شد. دستهای کوچکش در هوا تقلا میکرد. تکین فکش را سفت کرد. - آروم باش چیزی نیست… او را کمی تکان داد و بر اثر کارش، گریه تبدیل به جیغ شد. نفس بچه گرفت. سینهی کوچکش با فشار بالا و پایین میرفت. تکین بیحوصلهتر تکانش داد. اینبار محکمتر. - گفتم آروم باش! صدای جیغ ناگهان برید! یک مکث خطرناک. نیلگون با دهان باز، بیصدا هوا میگرفت. پشت سرش صدای آرامی آمد. تکین دست و پایش را گم کرده بود و همچنان نیلگون را تکان میداد. - تکین… او برنگشت. - بده به من... بده بچه نفسش گرفته! آیه با نگاهی ترسیده و دست های دراز شده برای گرفتن نیلگون، پشت سرش ایستاده بود. چشمهایش هنوز خیس و گونههایش رنگپریده بود. اما صدایش… عجیب آرام. تکین گفت: - میتونم آرومش کنم. آیه یک قدم جلو آمد. از چهره نیلگون وحشت به جانش نشست - بده میگم نفسش رفته! نیلگون همان لحظه با تقلا یک هق خفه زد. آیه دیگر صبر نکرد. دستهایش را جلو آورد. - بدهش به من. چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد. غرور… خشم… تردید…و دست آخر تکین بچه را داد. نیلگون هنوز میلرزید. اما همین که در آغوش آیه جا گرفت، انگار جایی آشنا را پیدا کرده باشد، انگشتان کوچکش در پارچهی لباس او گره خورد. آیه آرام، خیلی آرام، شروع کرد به تکان دادنش. - شش… شش… من اینجام… اشک از گوشهی چشم خودش پایین میآمد، اما صدایش نمیلرزید. تکین نگاه میکرد.... به زن جوانی که چند دقیقه پیش به دیوار کوبیده بود… و حالا با همان دستهای لرزان، دختر او را آرام میکرد. گریهی نیلگون آهسته تر شد. بعد شد هقهق. بعد نفس های نامنظم. بعد… سکوتی نیمه آرام. آیه بدون اینکه نگاهش کند گفت: - فکر نکن چرندیاتی که درباره بابام گفتی باور کردم. هوای اتاق دوباره سنگین شد. - اگه حرفاتو ثابت نکنی… صدایش پایین بود. اما تهدید در آن موج میزد. - برات بد تموم میشه، تکین! در همان لحظه زنگ در خانه به صدا درآمد. هر دو خشکشان زد. زنگ دوباره تکرار شد. تکین با فک قفلشده از اتاق بیرون رفت. آیه نشست. نیلگون را روی سینهاش نگه داشت. گوشش را روی موهای نرم بچه گذاشت و چشم بست. انگار فقط با شنیدن نفسهای او میتوانست از سنگینی حرف هایی که شنیده بود فرار کند. تکین در را باز کرد. مادرش پشت در ایستاده بود. گره روسریاش شل و نگرانی در نگاهش موج میزد. پشر عمویش پشت سر مادر ایستاده بود. حتما او مادر را تا اینجا رسانده. - چرا جواب نمیدادی؟ مادرش داخل را نگاه کرد. نگاهش به انگشت های خونی تکین ک افتاد، گونه اش را چنگ انداخت و وحشت زده گفت: - خاک به سرم، دستت چیشده؟ تکین ظرف را با همان دست از مادرش گرفت. اما کنار نرفت. سینا ابرو بالا انداخت. - خوبی تو؟ دعوت نمیکنی؟ نگاه تکین لحظهای تردید کرد. این پسر حق زیادی بر گردن لیلی و نیلگون داشت... اگر او نبود، حتی روح تکین از ماجرای اصلی مرگ لیلی خبر دار نمیشد! اما آنها هنوز آیه را نمی دانستند، مادرش که خبر از قتل وحشیانه عروسش نداشت چه برسد عروس جدیدش که دختر قاتل لیلی بود! صدای نفسهای بریدهی چند دقیقه قبل هنوز توی گوشش بود... توانی برای تنش دوباره با آیه نداشت. - الان وقتش نیست. مادرش آهی کشید. اما چیزی نگفت. تکین سر سری آنها را رد کرد: - نگران نباشید من خوبم. میام خونه یکم اعصابم که آزاد شد. خدافظ. مادر قبل از بسته شدن در گفت: - مراقب نوم باشی. چند روزه ندیدمش تکین، منتظرتونم. سر تکان داد و در را به رویشان بست. وقتی برگشت داخل، آیه در آشپزخانه ایستاده بود و شیشه شیر نیلگون را آماده میکرد. تکین ظرف غذا را روی میز گذاشت. خوب میدانست که آیه یکی دو روز بود لب به غذا نزده. با سر اشاره کرد. - بخور. آیه حتی نگاهش هم نکرد. - زهرمارم از دست تو نمیخورم من تا ثابت نکنی چرتو پرتات رو. تکین دندان روی هم سایید. آیه برگشت. گریه اش را قورت داده و چشمهایش حالا خشک بود. - ثابت کن. تکین لبخند نزد. اما گوشهی لبش کش آمد. گوشیاش را از جیب بیرون آورد. چند لحظه صفحه را بالا و پایین کرد وطی حرکت حساب نشده ای، گوشی را جلوی آیه، روی اپن کوبید. چشم های آیه روی عکس قفل شد. تصویر دوربین های مدار بسته پدرش درحال ورود به همین خانه را نشان میداد.. تصویر بعدی هم سیاهوسفید بود. تاریخ و ساعت گوشهی بالا. سه چهار ماه پیش بودند. عکس دوم رو به روی مسجد بود، از لیلی با شکم برجسته که با گریه، مقابل حاج رضا در فاصله نزدیک ایستاده بود. انگشتهای آیه ناخودآگاه لبهی اُپن را گرفت. صدایش در نیامد. تکین آرام گفت: - صبر کن. انگشتش صفحه را کشید وعکس بعدی. به فاصله چند روز بعد تر ویدیویی بود که لیلی به نظر از چیزی ترسیده بود و حاج رضا از گوشه مانتو اش گرفته و او را سمت کوچه ای خلوت میکشید. آیه پلک نزد. تصویر بعد. از جسم نیمه جان لیلی روی تخت بیمارستان بود... گوشی را بی اجازه برداشت و با دیدن چهره نابود و کبود او دست هایش شل شد. با صدایی که ترسیده بود، بریده بریده گفت: - این… اینا... دلیل نمی شه... تکین خندید. کوتاه. بیروح. - نمیشه؟! گوشی را برداشت. این بار توی صورتش نگه داشت. اما انگار هر تصویر مثل میخ در هوا فرو رفته بود. - لیلی توی بیمارستانی مرد که مال عموی بیشرفته! آیه سر بلند کرد. با صدای ناباوری پرسید: - چی؟ - عکسشو دیدی؟ چقدر باید یه نفر کتک بخوره که به اون حال بیوفته! رحمش پاره بود میفهمی؟ هر کلمه را جدا گفت. - نیلگون به زور زنده موند! آیه زمین زیر پایش را لرزان حس میکرد. تکین جلو آمد. یک قدمی آیه. - میدونی چی از همه جالب تره؟ مکث کرد. نگاهش را در صورت رنگپریدهی آیه چرخاند. - تو پرونده نوشته شده مرگ بر اثر تصادف! صدای تیک تاک ساعت دیواری ناگهان بلندتر شد. - اما تصادف نبوده! صدایش پایینتر رفت... لبش را با زبان خیس کرد. خاطره ای که از آن شب ها در چشمهایش سایه انداخت. - یکی از پرستارایی که سر زایمان نیلگون بود گفت. به زور به حرف اومدو گفت که خیلی کتک خورده و آزار دیده. آیه انگار نمیشنید... یا نمیخواست بشنود. تکین ادامه داد: - گفت بدنش پر از کبودی بوده. ضربه خورده بوده. التماس میکرده بچهشو نجات بدن... چشمهای تکین برق عجیبی زد. خشم نبود فقط. چیزی شبیه سوگِ چرک کرده. - میدونی چرا گواهی فوت رو تصادف ثبت کردن؟ یک قدم دیگر جلو آمد. آنقدر نزدیک که آیه بوی خون روی دستش را حس کرد. - به خواست مدیریت بیمارستان. لبخند کجی زد. - و همونی که نمیخواست اسمش وسط بیاد! آیه زمزمه کرد: - نه… امکان نداره چیزایی ک میگی... اما صدا بیشتر شبیه خواهش بود تا انکار. تکین سرش را کج کرد. - به یه ورم نیست که تو حرومزادگی باباتو باور کنی یا نه! ولی روزی که نکشتمش تا دخترم یتیم نشه، قسم خوردم که ذره ذره جونشو میگیرم. با عزیزترین هاش... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 7 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد #پارت_35 تکین به سمتش رفت و خواست بچه را از آغوشش بیرون بیاورد. نیلگون سرش را به سینه آیه فشار میداد و مشتش پارچه لباسش را رها نمیکرد. آیه دست تکین را پس زد و درحالی که از او دور میشد، گفت: - ولش کن! بچه رو میترسونی! تو اگر قابل اعتماد بودی، بچه خودت ازت وحشت نمیکرد! یه مشت اراجیف به من تحویل میده. تیکهاش درست و بجا قلب تکین را هدف قرار داد. بوی غذا دلش را مالش میداد. کنار سرش نبض میزد و از دست دادن خون چشمش را تار کرده بود. انگار که چندین بچه بزرگ کرده باشد، با تبهر خاصی بچه را با یک دست گرفت. دلش میخواست کمی به مسائل پیش رویش فکر نکند. پس به سمت آشپزخانه رفت و از همانجا داد زد: - طی و دستمال داری؟ خون روی زمین مونده... تکین بینیاش را بالا کشید، کنج لبش را بی مورد پاک کرد و مثل بچه تخسها جواب داد: - میرم از لاندری بیارم. آیه کنار جزیره آشپزخانه برگشت و رفت و آمد سریع تکین را نگاه کرد. فیلمهای تیکهتیکه و ضد ونقیضش از پدر هیچ او را راضی نکرده بود. لیلی در بیمارستان عمویش از دنیا رفته بود که رفته بود. روزی چندتا مریض اورژانسی را آنجا میبردند و امکان نجاتش میسر نمیشد؟ اصلا توی ماه چندتا خانم برای کمک پیش حاج رضا میرفتند؟ مادر از همهاش خبر داشت و هیچ قایمکی در خانهشان نبود. او هرکاری میتوانست کرده باشد؛ جز کتک زدن یک زن حامله! آن هم وقتی خط قرمزش روضه حضرت زهرا بود و هربار میشنید، علاوه بر گریه رگ غیرتش باد میکرد و تا چند روز از بغض گلو درد میگرفت. اینها را فقط آیه میدانست که مادر مدام برای پدر دمنوش آویشن دم میکرد تا گلویش باز شود. تکین از در لاندری با طی و دستمال کرمی_ سفید بیرون آمد. چیزی از او حواس آیه را به خود جلب کرد و بیاختیار پرسید: - لباست چرا پاره شده؟ تکین روی زمین افتاد تا با دستمال خون دست آیه را از روی پارکت پاک کند و گفت: - به تو چه؟! جو بینشان هر چند ثانیه متشنج و از نو آرام میشد. هرچند آرامش قبل از طوفان باشد. آیه از اینکه هنوز گاهی نگرانش میشد، حالش به هم میخورد. جلو رفت، کنارش نشست و پاهای گرم و تپل نیلگون که با چشمهای گردش اطراف را میپایید، روی پایش نشست. دستش را جلو برد تا دستمال را بگیرد که بیاختیار روی دست تکین خورد. تیکن لرزید و سریع دستش را کشید. فاصله کم بود و صورتش را مقابل آیه چرخاند و خواست شاکی باشد، اما موفق نشد و گفت: - چیکار میکنی؟! دستمال را به دست گرفت، بلند شد در روشویی دستشویی آبش بزند و گفت: - اینجوری فقط پخشش میکنی! روشویی داخل راهرو بود. آیه اگر سرش را بیرون میآورد، تکین مات و مبهوت در جایش را میدید. برای تاثیر حرفش همین کار را کرد و پرسید: - دعوا کردی؟ تکین یکه خورد و «نه»! در گلویش خفه شد. آیه بچه را همه جا با خود میگرداند و او که راضی بود، جیک نمیزد. برگشت و کنار تکین روی زمین نشست و مشغول تمیز کاری شد و حرفش را ادامه داد: - گردنت خراشیده شده! تکین یک دستی خورد و به سرعت دستش را روی گردنش گذاشت و سوخت. فقط آیه میتوانست او را به جنون بکشاند و بعد طوری آتشش را خاموش کند ک انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده است. بلند شد، دکمههای پیراهن سفید پارهاش را باز کرد و همانجا از تنش کند. آیه که سرش را به دنبال بلند شدن او بالا گرفته بود، بلافاصله چشمش را دزدید. آن عضلههای سبزه سرشانه و بازوهایش را روزی بزرگترین دستآورد مادی زندگیاش میدانست و برایشان میمرد. تکین هم این را میدانست و اذیت میکرد. آیه میدانست دعوا کرده! امید سمج و بچهگانهای داشت که شاید از کار دیروزش پشیمان شده و برای او کتک کاری کرده باشد. به خودش پوزخند زد و گفت: - خیال خام... سرش را تکان داد تا فکر کوچک احمقانهاش از آن بریزد و باز زیر چشمی به رفتار تکین چشم دوخت. تکین که انگار منتظر نگاه او کمین ایستاده بود؛ بلافاصله آن را شکار کرد و گفت: - میخوای این یکیام در بیارم؟ به شلوارش اشاره میکرد. آیه زیر لب «پرو» گفت و با حرص دستمال را عقب و جلو کرد. نیلگون که از آن حالت ماندن خسته شده بود؛ کمی نق زد و دست و پایش را تکان داد. دوباره سرش را بلند کرد تا ببیند تکین برای کمک بچه را نگه میدارد یا نه که دید با تیشرت سبز نعنایی از اتاق خوابش بیرون آمد. تکین که نگاه متوقعش را دید، شانه بالا انداخت و گفت: - به من اعتماد نداره، پیش خودت باشه! ناخنکی به غذای مادرش زد و از آشپزخانه قاشق چنگال آورد. جلوی آیه بی اعتنا قیمه بادمجان را با اشتها میبلعید و آیه را حرص میداد. به هر ترتیبی شده زمین را تمیز کرد. پتوی نیلگون را در ماشین لباسشویی بزرگ موجود در لاندری انداخت و تن خسته و لا جونش را روی مبل رها کرد. نیلگون تمام مدت آویزانش بود و پارچه لباسش از قسمت روی سینه را انقدر دهن زده بود که کاملا خیس شده بود. تمام مدت تکین نگاهشان میکرد و از خیال جمعی سلامت نسبی جفتشان میبلعید. حتی یکبار از حرکات دهن بی قرار نیلگون نیشش باز شد. بلند شد، نیلگون را از بغل آیه درآورد و گفت: - بابایی از شکارت راضی هستی؟ خوردی تمومش کردی؟ همان طورکه به سمت اتاق خودش میرفت، گفت: - برات غذا نگهداشتم، یا کوفت کن یا ازگشنگی تلف شو! آیه انقدر روی هم دندان ساییده بود که فکش درد میکرد و قدرت تکرار این کار را نداشت. تلفن خانه را برداشت و به صد و هجده زنگ زد و گفت: - شماره یه رستوان نزدیک به... میخواستم. تمام مدت سفارش تا آوردن غذا و خوردنش به این فکر میکرد باید با پدرش صحبت کند. چطور همچین انگ بزرگی به او چسبیده بود؟ از نبود آن دو استفاده کرد و در اتاق نیلگون دوش گرفت. جای کبودی های گردن و روی سینهاش را در آینه دید و جیغ خفهای زد. برایش خیلی سنگین بود. لیف را برداشت و جوری رویشان کشید تا پاک شوند. جاش که نمیرفت هیچ، اطرافشان هم قرمزی فشار دستش نمایان شد. زخمای که از دعوای صبحشان با تکین روی دستش ایجاد شده بود، میسوخت و اگر دقت میکرد گاهی ازش خون آبه میرفت. خم شد و کم کم نشست زانوهاش را در آغوش کشید. گهواره وار خودش را تاب میداد و زیر قطرات ولرم آب بی اختیار شیون میکرد. تنها که میشد با افکار آنچه تجربه کرده بود، دست و پنجه نرم میکرد. آب به اندازه کافی گرم بود، اما بی وقفه میلرزید و دندانهاش به هم میخورد. قسمت وسط حمام شیشهای شیشه مات کن داشت و الباقی شیشه را بخاز آب به طوری که دیگر اتاق معلوم نمیشد، پوشانده بود. سایه سیاهی از پشت شیشه دید و مغزش آن را به سایه هانی شباهت داد. جیغ بنفشی کشید و طوری سرجایش ایستاد که شیر حمام در کمرش فرو رفت و ضعف کرد. استخوانش تیر میکشید و از درد و ترس حضور هانی جیغ میکشید. از درد کمرش دلا شده بود و خودش هم نمیدانست چرا نمیتواند راست شود. مغزش قدرت تجزیه و تهلیل خیال و واقعیت از هم را نداشت. سایه محکم به شیشه میکوبید و آیه هرآن حالش خرابتر میشد. انقدر داد زد تا بلاخره آیه قدرت شنیدن صدای نگران را پیدا کرد: - آیه!... چت شد بازآیه! بازکن درو... باز کن لعنتی منم تکین! دستانش میلرزیدند و این لرزش را به تمام تنش میکشاندند. به محض شنیدن اسمش نفهمید چه میکند. در کسری از ثانیه در را گشود و تن خیسش را در آغوش تکین انداخت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بنیانگذار نسترن اکبریان 865 ارسال شده در 8 مرداد بنیانگذار اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد #پارت_36 تکین دستانش آویزان مانده بود و تن آیه درون آغوشش میلرزید. یک دقیقه گذشت تا جفتشان موقعیت را درک کردند. قلب جفتشان بی میل ضربان میزد. آیه از خجالت سرش را از سینه تکین جدا نمیکرد. تکین که متوجه برافروختگی و گرمای تنش شده بود از آن وضعیت، دست به سرشانه های یخ زده آیه چسباند و با فشار کوتاهی او را از خودش جدا کرد. تیشرت سبزش خیسِ خیس شده بود. نگاهی به سرو وضع دخترک انداخت. کبودی های تن بلوری اش، چین عمیقی میان ابرو هایش انداخت... هانیِ حرامزاده... کمش بود مشت هایی که خورده بود! دخترک سریع خودش را درون حمام انداخت. - این نگاه حیض چیه سر ظهری به من میگه… صداش تو دماغی بود و کلامش را نفس_نفسهای بی اختیار قطع میکرد. دست پیش گرفته بود که پس نیوفتد. تکین دستی به لباسش کشید. هاج و واج مانده بود. او هم برای اینکه کم نیاورد سریع جواب داد: - لباسمو به گند کشیدی. زود بیا بیرون بببنم! برای رفتن تو حموم خونه خودم باید از تو اجازه بگیرم؟ مامانت کشت خودشو از بس به گوشی بی صاحابت زنگ زد. آیه دندان روی هم سایید. تند تند سرش را کف مالی کرد و آب کشید. با بستن آب، متوجه شد هیچ حوله ای در آن جا برای خشک کردن تن رنجورش نیست. نگاه چندشی به لباس های خونی انداخت. قطعا که دوباره آنها را نمیپوشید. زخم دستش بدجور ذوق میزد. روی سرامیک های سفید پابرهنه راه گرفت. ناچار صدایش را بلند کرد: - تکین! برو توی حال من بیام لباس بردارم... لحن او اما سردتر از چندی قبل بود. مرتیکه انگار به چشم بهم زندگی رنگ عوض میکرد! - بیا رد شو برو تحفه ای من نگات کنم؟ یا چیزی مونده که ندیدم؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بنیانگذار نسترن اکبریان 865 ارسال شده در 12 مرداد بنیانگذار اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد #پارت_37 آیه دندان بهم سایید. - حداقل روتو اونور کن... سکوت تکین به او فهماند قصد کوتاه آمدن ندارد. زیر لب '' پرو'' ای نسارش کرد و از حمام خارج شد. تکین نیلگون را روی تخت دو نفره اتاقش خوابانده بود و عملا دلیلی نداشت در اتاق نیلگون بماند، اما به عمد، لجبازی میکرد! آیه پشت به او خم شد تا از چمدانش لباس بردارد. در کل مراحل، سنگینی نگاه تکین را روی بدنش حس میکرد. دست آخر، کلافه یکی از لباس ها را سمتش پرتاب کرد و گفت: - چیه زل زدی؟ چیزی برا نگاه کردن نبود که! برو بیرون ببینم... تکین لباس را روی هوا قاپید و گفت: - خونه خودمه لازمه هربار یادآوری کنم؟! زودتر لباس بپوش میخوایم بریم خونه مامانم. نیلگون رو میخوان ببینن. آیه با تعجب سمتش برگشت. تکینی که میشناخت، خانواده نداشت. پس معلوم شد آن هم دروغ بوده. دکمه های شومیز سفیدش را تند تند بست. شلوارش را بالا کشید و دور موهای بلند مشکی اش حوله پیچید. زبانش به تندی باز شد: - امیدارم این وسطا یهو سروکله دوسه تا زن صیغه ای پیدا نشه! تکین بالاخره سیر از تماشا و معذب کردن آیه، تکیه اش را از دیوار برداشت. قبل از خروج از اتاق گفت: - واسه دختر یه قاتل زیادی زبونت درازه! بجنب حوصله کصشر شنیدن ندارم. ساک نیلگونو ببند، یه شیشه شیرم آماده کن. پوشکم بیار احتمال زیاد شام اونجاییم. مرتیکه طلبکار. انگار داشت با نوکر پدرش صحبت میکرد، همه اینها را آیه در دلش گفت و در جواب او، سکوت کرد. نیلگون که گناهی نداشت... با رضایت ساک بچه را بست. *** کل مسیر رسیدن به خانه مادر تکین را ساکت بودند. آیه بی توجه به حضور تکین، نیلگون را در آغوش گرفته بود و با او بازی میکرد. انگشت اشاره اش را نوک بینی او میزد و از قهقه رفتن او لذت میبرد. - آخ عروسکو ببین. جان جان... تکین زیر چشمی نگاهش کرد. آیه از نظرش دختر قوی و سرزنده ای بود. با وجود کل عذابی که میکشید، حداقل بلد بود حفظ ظاهر کند! با توقف ماشین، آیه نگاهش را به خانه ای که مماس با او ایستاده بودند کشاند. یک در فلزی سرخ رنگ که شاخه های پیچک گ شب بو از آن بالا رفته بود. - رسیدیم. استرس ته دل آیه را چنگ زده بود. اگر خانوادگی با او بدرفتاری میکردند چه؟ اگر همه شان او را مسبب مرگ لیلی میدانستند چه؟ هنوز ماجرا را از روایت تکین حضم نکرده بود. حال باید با کل خانواده اش آشنا میشد، خانواده ای که پیش از آن، حتی روحش از حضورشان مطلع نبود. تکین جلوتر از او پیاده شد و مقابل در خانه، کف دستش را به در کوبید. با جدیت و اشاره سر به آیه فهماند که پیاده شود. دخترک بچه به بفل، پیاده شد. اشاره به عقب ماشین و ساک نیلگون زد و گفت: - حداقل اینو تو میاری؟ - نه خودت بگیر دستت. آیه اخم هایش را در هم کشید. میخواست بگوید <<خوبه بچه توعه ها>>اما حرفش را قورت داد. درحالی که نیلگون را روی یک دستش کنترل میکرد، ساک را در دست دیگرش گرفت. بالاخره صدای دمپایی آمد و در خانه باز شد. یک پیرزن ترگل ورگل لپ گلی، با قد کوتاه و هیکل کمی چاق، پشت در بود. با دیدن تکین گل از گلش شکفت. - خوش اومدی مادر. خبر میدادی حداقل... دخترم کو؟ نیلگونمم آوردی؟ تکین در جواب مادرش لبخند زد. اولین لبخندی بود که آیه بعد از آن عقد کذایی به لبش دیده بود. حس غریبی ته دلش نشسته بود. چقدر پیش از آن لبخند هایش را دوست داشت... دلش برای تکین سابق، بیش از حد تنگ شده بود. با صدای تکین به خودش آمد. - آره آوردم. بغل پرستارشه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری