رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

به نام خالق زمان

نام رمان: ساعت شنی 

نام نویسنده: محیا سمامی 

خلاصه: املی دختر جوانی که تنها آرزویش افتتاح یک کافه است.

یک روز تابلویی عجیب رو به روی پارک شهرشان میبیند که روی ان نوشته: امشب ساعت ۱۲ در همین پارک رو به روی الاکلنگ، یک قدم تا خوشبختی

اون تصمیم میگرد به آنجا برود و به ببیند چه اتفاقی رخ میدهد.

اما سر از جایی در می‌آورد که هیچ شباهتی به واقعیت ندارد، یک دنیای بی رحم که افرادی ناشناس ان جا را اداره میکنند.

آنجا جاییست که پیروزی در بازی های انها به معنای ی روز زنده ماندن است و همه در این فکر هستند که ایا فردا زنده میمانند؟

حال املی و تمام بازیکنان باید این بازی رو پیش ببرند و بازی فقط دو برنده می‌تواند داشته باشد و پول زیادی کسب کند.

اما در جایی که فقط کافیست یک اشتباه کنی تا زندگی ات به پایان برسد و بهای اشتباهت را بدهی آیا راه فرار وجود دارد؟

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

ساعت از یازده گذشته بود.

خیابان ها ساکت تر از همیشه به نظر می‌رسید‌.

نور زرد چراغ های خیابان تنها نوری بود که ان شب تاریک را روشن میکرد.

املی چراغ اتاقش را خاموش کرد و سرش را روی بالش گذاشت و با خود گفت

ـ کاش فردا بتونم ی کار درست و حسابی پیدا کنم و بتونم چند ماه پول هامو جمع کنم و ی کافه بزنم.

املی در افکار خود غرق شده بود که چند دقیقه بعد خوابش برد.

(فردا صبح)

املی بلند شد و دست و صورتش را شست و یک لقمه نان و پنیر خورد و لباس هایش را پوشید تا برود و یک کاری پیدا کند.

از خانه بیرون زد که یک نفر گفت

ـ سلام املی 

املی برگشت و دید خاله اماندا بود لبخند زد و گفت

ـ سلام خاله.

بعد به سمت مغازه اقای دانسون راه افتاد.

آقای دانسون تنها کسی بود که نمی‌توانست او را ناامید کند.

وارد مغازه شد و بلند گفت

ـ سلام اقای دانسون چطورید؟

اقای دانسون گفت 

ـ سلام املی خوبم تو چطوری؟

املی گفت

ـ ممنون راستشو بخواید دنبال کار میگردم گفتم شاید شما نیاز به دستیار داشته باشید.

آقای دانسون گفت

ـ نه املی این روزا مشتری کم شده و من نیازی به دستیار ندارم.

املی گفت

ـ باشه ممنونم

بعد از مغازه خارج شد.

آقای دانسون تنها کسی بود که بعد از فوت پدر املی کنارش بود و یک جورایی پدرش محسوب میشد.

املی تصمیم گرفت به نزدیکی پارک جاناما برود تا از مغازه های اطراف ان بپرسد که دستیار می‌خواهند یا نه.

نزدیک پارک جاناما شد و میخواست سراغ اولین مغاره برود که متوجه تابلویی شد که جلوی پارک جاناما بود جلوتر رفت تا بتواند تابلو را بخواند روی تابلو نوشته شده بود:

امشب ساعت ۱۲:۰۰ در همین پارک رو به روی الاکلنگ، یک قدم تا خوشبختی.

املی خندید و زمزمه کرد

ـ ی روش دیگه برای دزدیدن ادما

بعد دوباره خندید و به راه خود ادامه داد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو 

املی خسته شده بود اما تسلیم نمیشد و با خودش میگفت که بهتره چند جای دیگه هم بره و سوال کنه.

بعد از چند ساعت املی ناامید شد چون ی جا می‌رفت میگفتن دستیار نمیخوان ی جای دیگه هم میرفت میگفت سابقه در میخوایم خلاصه پشیمون به سمت خونه راهی شد.

به ساعت نگاه کرد و ساعت چهار رو نشون میداد یعنی انقدر طولش داده بود.؟

کلید رو از جیبش در اورد و در خونه رو باز کرد و نشست روی مبل املی داشت به اون تابلویی که جلوی پارک بود فکر میکرد با خودش گفت: اه بابا ولش کن اون فقط ی تابلو تبلیغاتی.

همینطوری داشت فکر میکرد که گوشیش زنگ خورد املی گوشیش رو برداشت و دید خاله آماندا بهش زنگ زده جواب داد و گفت 

ـ سلام خاله چطوری؟

ـ سلام مرسی تو خوبی کار پیدا کردی؟

ـ نه ولی ناامید نیستم

ـ خب خوبه بیا برات غذا اماده کردم.

ـ چشم الان میام

بعد تلفنش رو قطع کرد و به سمت خونه خاله اماندا راهی شد.

بعد از اینکه غذاش رو خورد به خونه رفت و لباس هاشو عوض کرد و سرش رو گذاشت روی بالش و به دو دقیقه نکشید که خوابش برد.

با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد به ساعت نگاه کرد یازده و نیم بود یعنی انقدر خوابیده بود.

املی دوباره به فکر تابلو بود باخودش گفت: یعنی الکی بود؟ حالا اگه برم ی سر بزنم که چیزی نمیشه.

بلند شد و لباسش رو پوشید و به بیرون از خانه رفت.

بعد از چند دقیقه به پارک جاناما رسید تلفنش رو از جیبش در اورد و به ساعت نگاه کرد ۱۱:۵۰ دقیقه رو نشون میداد.

رفت و روی یکی از نیمکت ها نشست پارک خلوت بود.

چند دقیقه گذشت که املی حوصلش سر رفت و میخواست بره از روی نیکمت بلند شد و خواست بره که صدایی نااشنا از پشت سر بهش گفت

ـ میدونستم برای چند دقیقه هم که شده میای املی

املی خواست برگرده که در یک لحظه همه جا براش تیره و تار شد و دیگه چیزی نفهمید.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه 

(املی)

با صدایی بلند چشم هامو باز کردم روی فلزی سرد و سفت بودم بلند شدم و دیدم در یک سالن خیلی بزرگ هستم فقط من نبودم ادم های زیادی انجا بودند بلند گفتم

ـ ما کجاییم اینجا چه خبره؟

یک فرد که لباس سفید پوشیده بود و ماسک زده که روی ماسک چند نفری که یونیفورم سفید پوشیده بودن ی ساعت شنی طراحی شده بود گفت

ـ بازیکنان ورود شما را به بازی تبریک عرض میکنیم.

یک لحظه به لباس هایی که پوشیده بودیم نگاه کردم لباس های من هم سفید بود و روش یک ساعت شنی بزرگ طراحی شده بود گفتم

ـ ما اینجا چیکار میکنیم چرا ما رو اوردید اینجا؟

یکی دیگر از نگهبان ها که ماسک زده بود گفت

ـ شما با انتخاب خودتون وارد این بازی شدید.

کمی مکث کرد و ادامه داد

ـ بزارید براتون توضیح بدم شما هشت بازی قراره انجام بدید و بعد از این پنج بازی برنده پول خیلی زیادی رو مال خودش میکنه.

هم همه کل سالن رو برداشته بود که یکی داد زد

ـ چقدر؟

همون نگهبان گفت

ـ ۱۰۰۰۰۰۰۰۰میلیون دلار

گفتم

ـ بازی هاش چیه؟

یکی از نگهبان ها گفت

ـ بازی اول رو امروز برار انجام بدید که اسمش هست پازل زمان، حالا از تخت ها بیایید پایین و قبل اینکه بازی کنین.......

به چند جعبه که کنارش بود اشاره کرد و ادامه داد

ـ به صف می‌شید و شیر و کیک هاتون رو میگیرید و میخورید بعد میرید سراغ بازی.

از تخت ها پایین اومدیم و به صف شدیم.

بعد از خوردن صبحانه یکی از نگهبان ها گفت

ـ حالا میرید بیرون توی زمین بازی و توضیحات بازی رو براتون میگم.

در رو باز کرد و ما رو فرستاد بیرون.

یکی از نگهبان ها گفت

ـ برید سمت راست

بعد وارد یک زمین بازی شدیم زمین خیلی بزرگ بود و تعداد زیادی جعبه بود که در هر ردیف خیلی منظم چیده شده بود.

همون نگهبان گفت

ـ شما ۴۰۰ نفر هستید و ۴۰۰ جعبه‌ در این اتاق وجود داره باید به انتخاب خودتون یک جعبه رو انتخاب کنید و پازل رو درست کنید اما پازل ها در جعبه پخش شدن و شما باید در زمان محدود این کار رو انجام بدید.

پرسیدم

ـ اگه نتونستیم توی زمانی که داریم درست کنیم باید چیکار کنیم؟

نگهبان به اسلحه اش اشاره کرد و گفت

ـ کشته میشید.

چند دقیقه خیره مونده بودم و نگهبان ادامه داد

ـ ده دقیقه فرصت دارید تا پازل ها رو درست کنید ده دقیقه تون از همین لحظه شروع میشه.

 

ویرایش شده توسط محیا سمامی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم 

من با ترس به سمت یک جعبه رفتم و شکل ها رو دیدم متوجه شدم شکل یک ماهی تند تند با دستپاچگی پازل ها رو از توی جعبه کنار میزدم و تیکه هاشو پیدا میکردم.

خودمون باید میفهمیدیم چیه و پازل ها رو باید درست کنار هم قرار می‌دادیم.

به ساعت بزرگ که بالا سرمون بود نگاه مرد فقط شیش دقیقه فرصت داشتیم.

استرس گرفته بودم بدنم سرد شده بود دستام میلرزید و عرق کرده بود.

یک نفس عمیق کشیدم و سرم رو بالا اوردم و به بقیه نگاه کردم که با وحشت به پازل هاشون خیره بودن و دنبال تیکه پازل میگشتن.

سعی کردم روی پازل خودم متمرکز بشم و ادامه پازلم رو درست کنم‌.

به ساعت نگاه کردم واییی خدا فقط سه دقیقه مونده بود تند تند پازل ها رو کنار هم میزاشتم که اخرین تیکه پازل رو هم گذاشتم و به یکی از نگهبان ها گفتم 

ـ ببخشید من تموم کردم 

نگهبان اومد سمتم و پازل رو نگاه کرد و گفت 

ـ باید صبر کنی وقت تموم بشه.

بعد رفت.

از این نگهبان ها میترسیدم از لحن صحبت کردنشون از نوع راه رفتنشون از لباس هاشون.

به پازلم نگاه کردم عکس یک ماهی بود مه دنبال ماهی های دیگه می رفت.

پازل کاملا بچه گانه بود.

با خودم فکر کردم که شاید من کنجکاوی نمیکردم بهتر بود و الان اینجا نبودم و فکر نکردم که شاید توی بازی بعدی من بمیرم.

چند دقیقه طول نکشید که صدای شلیک شدن گلوله منو از فکر کردن در اورد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

سرم رو چرخوندم که دیدم همه دارن جیغ میزنن بعد چند تا صدای گلوله دیگه رو شنیدم و به ساعت بزرگ خیره شدم یک دقیقه از پایان زمان می‌گذشت.

به زمین و دیوار ها نگاه کردم روی همه اونا خون پاشیده شده بود بعد یک صدایی از بلند گوی بزرگ گفت

ـ بازیکنان بازی اول شما به پایان رسید میتوانید به سالن بروید و استراحت کنید.

بعد یکی از نگهبان ها گفت

ـ ۴۸۰ نفر بازیکنان باقی ماندن.

نگهبان ها در رو باز کردن و به بیرون رفتیم یکی از دخترا ها اومد پیشم و گفت

ـ من حتی فکرشم نمیکردم که اینجوری بشه تو چجوری اومدی اینجا؟

نگاه کردم بهش و گفتم

ـ من یک تابلو دیدم و از سر کنجکاوی ساعت ۱۲ شب از خونه بیرون زدم واقعا احمقانه به نظر میاد نه؟

اون دختر گفت

ـ شاید.

بهش گفتم

ـ تو چجوری اومدی اینجا؟

گفت

ـ منم یک تابلو دیدم و فک کردم اگه ساعت ۱۲ از خونه بیرون بزنم یک اتفاق خوب برام بیوفته نه اینکه اینجا گیر کنم، راستی اسمت چیه؟

گفتم

ـ املی، اسم تو چیه؟

گفت

ـ کاترین 

بعد دستشو جلو آورد و گفت

ـ خوشبختم.

بعد با صدای نگهبان ها به خودمون اومدیم

ـ بازیکنان استراحت کنید فردا بازی بعدی شروع خواهد شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیش

به سمت تخت هایمان رفتیم و اون دختر که اسمش کاترین بود طبقه پایین تخت من دراز کشید.

من رو کردم به بقیه افراد و گفتم

ـ همتون با یک تابلو که روی ورودی پارک شما نصب شده بود و روش نوشته شده بود ساعت ۱۲ رو به روی الاکلنگ یک قدم تا خوشبختی، اومدید اینجا

چند نفره حرفم رو تایید کردم و گفتم

ـ انگار همه ما رو با یک کلک به اینجا اوردن.

رفتم از تخت پایین و رو به یکی از نگهبان ها گفتم

ـ اگه نخوایم بازی کنیم میتونیم بریم؟

نگهبان جوابی نداد یکم بلند تر گفتم

ـ چرا جواب نمیدی، میگم از نخوایم بازی کنیم میتونیم بریم یا بازی نکنیم اگه بازی نکنیم چی میشه؟

نگهبان اسلحه اش رو سمت گرفت و گفت

ـ کشته میشید.

بعد چند لحظه بهش خیره شدم بعد رفتم به سمت تخت رفتم و طبقه پایین که تخت کاترین بود نشستم کاترین گفت

ـ در هر حال کشته میشیم‌.

گفتم

ـ اگه مراحل رو درست انجام بدیم شاید کشته نشیم.

بعد به طبقه بالا که تخت خودم بود رفتم و دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه خوابم برد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

با صدای بلند چشم هامو باز کردم و دیدن نگهبان ها جلوی در ایستادن و بعد از چند دقیقه گفتن 

ـ بازیکنان به صف شید و صبحانه ی تان را بگیرید.

بعد از چند دقیقه بلند شدیم و به صف شدیم و دوباره همون شیر و کیک رو گرفتیم و خوردیم.

نگهبان ها گفتن

ـ بازی بعدی رد صدا.

بعد در رو باز کرد و ما به بیرون رفتیم و دنبال نگهبان راه افتادیم.

کاترین اومد پیشم و گفت 

ـ دیشب که داشتن شام میدادن تو خواب بودی.

گفتم

ـ خب

صدای نگهبان مانع شد تا کاترین حرفش رو ادامه نده و در رو باز کرد و گفت

ـ برید داخل

در اتاق به تعداد خیلی زیادی صندلی چیده شده بود و روی هر صندلی یک عدد نوشته شده بود، نگهبان گفت

ـ از دستگاه سمت راست تون ی برگه میگیرید که توش یک عدد نوشته شده میرید و عدد صندلی خودتون رو پیدا میکنید و میشینید.

به صف شدیم و هرکی رفت برگه رو گرفت و روی صندلی نشست.

چند دقیقه بعد نوبت من شد و از دستگاه برگه رو گرفته عددی که توی برگه نوشته شده بود ۲۳ بود رفتم و روی صندلی ۲۳ نشستم.

چند دقیقه بعد نگهبان گفت

ـ این بازی خیلی راحته چند حرف پشت سر هم از بلندگو میاد و شما باید به اون رو درست بنویسید و وقتی بلندگو داره کلمه ها رو میگه حق نوشتن ندارید تا وقتی که تعداد کلمه ها تموم بشه.

یکی از ردیف پشت گفت

ـ خیلی این بازی راحت.

یکی دیگه گفت 

ـ تعداد کلمه هاتون چقدره؟

نگهبان گفت

ـ ۱۵ کلمه است و شما باید عین ۱۵ تا رو درست و بدون غلط املایی بنویسید بازی شروع میشه.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

یک کاغذ و یک خودکار روی میز بود.

نگهبان دکلمه ای رو فشار داد و بعد کلمه ها پشت سر هم گفته شدن 

ـ سفسطه، انفعال،تقابل،مذاب،کژتابی،انتولوژیکال،گزاره،اثبات،فستیوال ، فونومنولوژی، تفسیر پذیری، تأمین،پدیدارشناسی،تکثیر، هرمونتیک.

بعد یکی از نگهبان ها گفت

ـ بنویسید

من سریع خودکار رو برداشتم و نوشتم 

ـ اولی انفعال بود دومی تقابل و سومی فکر کنم تفسیر پذیری بود.

نمی‌دونستم باید به ترتیب بنویسم یا نه به یکی از نگهبان ها گفتم

ـ باید به ترتیب باشه؟

نگهبان گفت

ـ خیر 

دوباره خودکار رو دستم گرفتم 

ـ سومی رو مینویسیم تفسیر پذیری و بقیه هم که یادمه وایی خدای اون یکی چی بود هرموک؟ خدایا یادم نمیاد.

به بقیه نگاه کردم که یکی داشت گریه میکرد و رو به نگهبان گفت

ـ من یادم نمیاد هیچکدومشونو یادم نمیاد تو رو خدا بزارید من برم خواهش میکنم دخترم منتظرمه محض رضای خدا بزارید برم فقط یک کلمه رو یادمه که هرمونتیک بود......

بعد صدای شلیک شدن گلوله اومد.

من همون‌طور به اون خیره موندم و نگهبان گفت

ـ هرکی تقلب برسونه کشته میشه.

کلمه هرمونتیک رو نوشتم اگه اون خانم نمی‌گفت من کشته میشدم.

نگهبان گفت

ـ وقتتون تمومه 

یکی گفت

ـ شما نگفتید چقدر وقت داریم.

بعد صدای شلیک شدن گلوله اومد.

به کاترین نگاه کردم و بهش گفتم

ـ همه رو نوشتی

سرش رو توی دستاش گرفته بود و سرش رو تکون داد.

بعد از چند دقیقه صدای شلیک شدن گلوله تموم شد و نگهبان در رو باز کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

دست هام میلرزید سرم گیج میرفت نمیتونستم این اتفاقات رو هضم کنم فرد بغل دستیم رو کشته بودن و لباس های من خونی بود.

چشم هام درشت شده بود به یکی از نگهبان ها گفتم

ـ چرا این کار رو میکنید؟

جوابی نداد، این بار داد زدم

ـ میگم چرا بقیه رو میکشین؟

نگهبان برگشت و یک تیر هوایی زد و گفت

ـ چون خودشون خواستن خودشون خواستن بیان تو بازی که حتی نمیدونن چی هست حالا هم بهتره سرت رو بندازی پایین و بازی هایی که گفته میشه رو انجام بدی وگرنه تو ام میمیری.

کاترین اومد پیشم و گفت

ـ خدای من، من نمی‌خوام بمیرم.

 یک پیرزن که نمی‌دونستم کیه اومد سمتم و گفت

ـ همه ما به زور کلمه ها رو یادمون میاد من پیرزنم و کلمه ها خوب تو ذهنم نمیمونه ولی نگاه کن زندم ولی تو با کارایی که میکنی خودتو داری به کشتن میدی.

نگاهش کردم و گفتم 

ـ ما حتی نمیدونم اینجا کجاست و....

صدای نگهبان مانع حرف زدنم شد

ـ برید داخل ناهار رو براتون دارن میارن.

رفتیم داخل و من و کاترین روی تخت نشستیم و منتظر موندیم ناهار رو بیارن.

بعد از چند دقیقه نگهبان ها با جعبه های زیاد اومدن داخل و گفتن

ـ به صف بشید.

بعد صف شدیم من و کاترین سریع رفتیم و جلوی وایسادیم چند نفری غذا رو گرفتن که ماهم رفتیم جلو و غذا رو گرفتیم در جعبه رو باز کردی و دیدم برنج سفید داخل جعبه است.

یکی از پسرا داد زد

ـ غذا همینه؟

نگهبان سر تکون داد ، اون پسر گفت

ـ این که ما رو سیر نمیکنه ی چیز دیگه بدید.

نگهبان جوابی نداد این بار پسر بیشتر داد زد

ـ هوی نگهبان میگم این غذا ما رو سیر نمیکنه ی چیز دیگه بدید کری؟

نگهبان عصبانی شد و اسلحه اش رو در اورد و گفت 

ـ این غذا سهم هر نفره و اگه نخوره از بازی حذف میشه.

پسر ساکت موند و دره جعبه رو بست و رفت روی تخت نشست.

نگهبان گفت

ـ نمیخوای سهمت رو بخوری؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

پسر چیزی نگفت نگهبان گفت

ـ پنج دقیقه دیگه دوباره میام اگه کسی غذاش رو نخورده باشه امتیاز منفی میگیره.

بعد غذارو به چند نفر باقی مانده دادند و رفتن.

سمت پسر رفتم و گفتم

ـ بهتره غذا رو بخوری منظور اونا از امتیاز منفی کشته شدنه.

بعد رفتم روی تخت نشستم و مجبور شدم اون غذا رو بخورم هیچ مزه خاصی نداشت.

پنج دقیقه گذشت و همون نگهبان اومد داخل و گفت

ـ پنج دقیقه تون گذشت.

بعد به نگهبان ها شاره کرد و اونا رفتن و جعبه ها رو نگاه کردم صدای یکی میومد که میگفت

ـ خواهش میکنم من داشتم فقط یک قاشق مونده تا تموم شه

بعد صدای شلیک اومد.

چند دقیقه گذشت و یکی از نگهبان ها اومد پیش من جعبه رو نگاه کرد و بعدش به من نگاه کرد، خیلی ترسیده بودم نگهبان گفت

ـ همه سهمت رو خوردی؟

اب دهانم رو به سختی قورت دادم و گفتم

ـ ب.... بله 

بعد دوباره به جعبه نگاه کرد و رفت.

نگهبان رفت پیش همون پسره و جعبه رو نگاه کرد و گفت

ـ هرکی غذا رو نخوره خودش انتخاب کرد که از بازی حذف بشه.

بعد اسلحه اش رو برداشت و شلیک کرد به پسر و رفت سراغ بعدی.

چند دقیقه طول نکشید که کار نگهبان ها تموم شد و یکی از اون ها گفت

ـ بازی بعدی بره و گرگه.

بعد نگهبان‌ها به بیرون رفتن و در رو بستن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده

خیلی خسته بودم برای همین میخواستم یکم بخوابم.

جعبه ای که روی تخت بود رو پرت کردم روی زمین و دراز کشیدم و در عرض چند دقیقه خوابم برد.

با صدای نگهبان ها از خواب بیدار شدم نگهبان گفت

ـ به صف بشید برای بازی بعدی.

از تخت پایین اومدم و کاترین اومد پیشم و گفت 

ـ به نظرت بازیش چجوریه؟

گفتم 

ـ گفتن که اسم بازیش گرگ و بره است خب معلمومه یکی گرگ میشه و بره ها رو میگیره.

از پله ها پایین رفتیم و نگهبان یک در که روش نوشته بود گوگ و بره رو باز کرد رفتیم داخل یک عروسک خیلی بزرگ که شکل گرگ بود وسط سالن بود.

نگهبان گفت

ـ شما باید از دست این گرگ فرار کنید و اگر گرگ یکی رو بگیره سرعتش بیشتر میشه، شما ده دقیقه فرصت دارید تا از دست این گرگ فرار کنید و به سمت اون در خروجی برید.اما اگه به کف سالن دقت کنید می‌بینید که رنگی رنگیه شما نباید روی خونه های زرد پا بزارید.

به کف سالن دقت کردم بیشترین رنگ رنگ زرد بود و بقیه رنگ مشکی.

نگهبان گفت

ـ ده دقیقه تون از همین حالا شروع میشه.

گرگ شروع کرد به راه رفتن و ی شعری رو میخوند

ـ بره میگیرم در نرو

روی خونه ی زرد برو 

من گرگ مهربونم 

کاریت ندارم.

همه پخش شده بودن و فرار میکردن در یک لحظه صدای شلیک اومد سرم رو چرخوندم و دیدم که یکی روی خونه زرد پا گذاشته بود و کشتنش به گرگ نگاه کردم که دیدم داره سمت من میاد.

از روی خونه های مشکی میرفتم گرگ داشت شعر رو هعی تکرار میکرد بدون مکث یکی رو گرفت و قورتش داد با سرعت و بعدی و بعدی و بعدی رو گرفت سرعتش زیاد شده بود چند نفر دیگه رو هم گرفت و چند نفر کشته شدن به ساعت بالا سرمون نگاه کردم چهار دقیقه مونده بود تا پایان بازی.

ویرایش شده توسط محیا سمامی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

صدای شلیک توی گوشم می‌پیچید صداش قطع نمیشد نگهبان ها داشتن شلیک میکردن.

حواسم پرت شد و داشتم پامو میزاشتم توی خونه های زرد که کاترین منو گرفت میخواستم ازش تشکر کنم که دیدم گرگ داره با تمام سرعت سمت ما میاد ما هم با تمام سرعتی که داشتیم از روی خونه های مشکی سریع حرکت کردیم.

به ساعت نگاه کردم ۵۹ ثانیه مونده سرعت گرگ به شدت زیاد شده بود و گرگ دوید سمت من منم هم سرعتم رو بیشتر کردم ولی گرگ خیلی خیلی نزدیک تر میشود یکی داشت سعی میکرد بدو که از در خروجی خارج بشه اما گرگ با سرعت گرفتش‌.

بلند داد زدم

ـ باید بکشونیمش این ور تا بتونید از در خروجی رد بشیم.

یکی که همینطوری داشت میدوید گفت

ـ من این کار رو میک.........

پاش رفت روی خونه زرد و کشته شد.

یکی از مرد ها گفت

ـ راست میگه باید بیاریمش این ور 

به ساعت نگاه کردم ۲۱ ثانیه وقت داشتیم گفتم

ـ زیاد وقت نداریم باید از در خروجی رد بشیم، باید بریم جلوی گرگ و بعدش فرار کنیم و در رو باز کنیم.

همه به هم نگاه کردیم و بعد سمت هم دیگه رفتیم گرگ به طرف ما اومد در همین لحظه یکی از پسر ها سریع دوید و رفت سمت در خروجی و در رو باز کرد و رفت داخل.

گفتم

ـ وایی داری چه غلطی میکنی‌.

کاترین گفت

ـ الان وقتش نیست ۱۰ ثانیه مونده 

گرگ با نعره با سرعت تمام سمت ما داشت میوند.

گفتم

ـ حالا 

بعد با سرعت از خانه های مشکی رد شدیم و سمت در خروجی رفتیم.

۳.۲.۱ 

وقت تمومه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده

صدای تیر اندازی می اومد کسایی که از در رد نشده بودن داشتن کشته میشدن.

به سمت اتاق رفتیم و یکی از مرد ها سمت اون پسر که داشت به کشتنمون میداد رفت و با یقیه لباسش رو گرفت و گفت 

ـ احمق داشتی ما رو به کشتن میدادی چرا این کارو کردی روانی.

پسر با لکنت گفت

ـ ی...یقه...لب..لباسمو... ول....کن

اون مرد یقه لباس پسر رو ول کرد و با سرعت خیلی زیاد پرتش کرد روی زمین و گفت 

ـ تو احمق داشتی به کشتمون میدادی چرا این کارو کردی قرار بود باهم فرار کنیم.

پسر از روی زمین خواست بلند شه که مرد با پاش کوبند به قفسه سینه پسر و پسر دوباره روی زمین افتاد و گفت

ـ من..من خواستم فرار کنم، حالا که زنده ای.

مرد دوباره ی یقه لباس پسر رو گرفت و انداختش زمین و میخواست بزنتش که یکی از زن ها گفت

ـ ولش کن 

مرد ی لگد به پسر زد و رفت سمت تختش‌.

نگهبان ها به داخل اومدن و ماهم مثل همیشه به صف شدیم و غذا رو گرفتیم غذا سیب زمینی آبپز بود.

هرکی غذای خودش رو گرفت و خوردن و روی تخت دراز کشیدن و برق ها خاموش شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده

صبح دوباره با همان صدای تکراری بیدار شدیم هر روز تکراری تر از دیروز میشد.

ما هم مثل همیشه صف شدیم صبحونه رو گرفتیم و خوردیم.

بعد نگهبان گفت

ـ بازی پنجم تون بازی شطرنج.

بعد بدون اینکه توضیحی راجب بازی بده در رو باز کرد و ما رفتیم بیرون.

به سمت کاترین رفتم و گفتم 

ـ کاترین چرا توضیح ندادن؟

کاترین جوابی نداد انگار تو فکر بود دوباره گفتم

ـ کاترین؟

کاترین سرش رو چرخوند و گفت

ـ بله؟

گفتم

ـ به چی فکر میکنی؟

گفت

ـ به اینکه جنازه ها رو چیکار میکنن، چی گفتی به من؟

گفتم

ـ راست میگی جنازه ها رو چیکار میکنن؟

نگهبان در ی جایی رو باز کرد و گفت

ـ برید داخل و به صف شید

یکی گفت

ـ چرا

نگهبان جوابی نداد.

به داخل رفتیم و کف سالن ی زمین بزرگ شطرنج بود.

کنار نگهبان ها چند جعبه بزرگ بود.ما به صف شدیم و وقتی نوبت به ما رسید دیدیم دارن به ما اسلحه میدن گفتم

ـ اسلحه برای چیه؟

نگهبان گفت

ـ باید همه اسلحه رو بگیرضن بعد توضیح میدم.

چند دقیقه گذشت و همه اسلحه هاشومو گرفتن.

نگهبان گفت

ـ این بازی شطرنج ولی بجای اینکه مهره باشه باید خودتون نقش مهره ها رو بازی کنید.

نگهبان ادامه داد

ـ شما ۲۲۱ نفر هستید........

اسلحه اش رو اورد بالاو بدون معطلی با تیر یکی رو زد و چند نفر جیغ زدن و ادامه داد

ـ حالا شدید ۲۲۰ نفر

یکی گفت

ـ چرا کشتنش 

نگهبان گفت

ـ به خاطر اینکه باید به به دو گروه ۱۱۰ نفره تقسیم بشید و اون اضافی بود. خب میریم سراغ ادامه توضیحات به دو گروه تقسیم میشید و یکی....

به جعبه های بغل یکی از نگهبان ها اشاره کرد و ادامه داد

ـ یک گروه لباس سفید میپوشه و یک گروه لباس سیاه و بازی میکنید و یک گروه می‌بره داخل بازی شطرنج شما مهره هایی رو که بهشون رسیدید میزنید اما تو این بازی شما باید با اسلحه طرف مقابل رو حذف کنید.

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...