مدیر ارشد این ارسال پرطرفدار است. سان آز 3,197 ارسال شده در 28 تیر مدیر ارشد این ارسال پرطرفدار است. اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) «به آموزشگاه نویسندگی یاماخ خوش آمدید» در این آموزشگاه، قراره دیدگاهتون به دنیای نویسندگی تغییر پیدا کنه؛ چون قراره واژهها رو ببینید، بشنوید، ببویید، بچشید و لمس کنید. راستی، این رو بدونین که من آموزگار نیستم؛ بلکه من فقط یه تلنگرم که قوهی تخیلات و خلاقیت شما رو بیدار میکنه. با من همراه باشید تا متفاوت فکر کنید و متفاوت بنویسید. ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 8 3 7 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,197 ارسال شده در 8 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان (ویرایش شده) ✏️ • بخش یک: «ایدهسازی» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ~ صفحهی اول: گفتگو با هوشمصنوعی ~ صفحهی دوم: تعیین کلیات پیرنگ ~ صفحهی سوم: تعیین جزئیات پیرنگ ✏️ • بخش دو: «لحن انحصاری» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ~ صفحهی اول: شخصیت راوی ~ صفحهی دوم: روایت راوی ✏️ • بخش سه: «شخصیت بیهمتا» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ~ صفحهی اول: شخصیتها از درون ~ صفحهی دوم: شخصیتها از برون ✏️ • بخش چهار: «فضای ششبعدی» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ~ صفحهی اول: بعد زمانی ~ صفحهی دوم: بعد مکانی ~ صفحهی سوم: بعد احساسی ~ صفحهی چهارم: بعد روانی-عاطفی ~ صفحهی پنجم: بعد اجتماعی-فرهنگی ~ صفحهی ششم: بعد نمادین ✏️ • بخش پنج: «قلم ناب» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ~ صفحهی اول: سطح قلم ~ صفحهی دوم: نگارش قلم ✏️ • بخش شش: «قضاوت نویسنده» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ~ صفحهی اول: قضاوت احساسی ~ صفحهی دوم: قضاوت منطقی ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 1 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,197 ارسال شده در 9 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آبان (ویرایش شده) ✏️ • بخش یک: «ایدهسازی» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ایدهسازی چیست؟ فرق فردی که فقط مینویسه با یه نویسنده در یه نکتهس: اون فرد فقط واژهها رو کنار هم میچینه تا صرفاً یه چیزی نوشته باشه؛ اما نویسنده واژهها رو کنار هم میچینه تا یه دنیا بسازه. و نویسنده تنها در صورتی میتونه خالق یه دنیای خارقالعاده باشه که از خلاقیت و تخیلات فردی خودش استفاده کنه. و در اینجا ممکنه سوالی توی ذهن نویسنده ظاهر بشه؛ آیا دنیایی که ساختم، از خلاقیت و تخیلات فردی خودم بوده؟ اگه جواب بله باشه؛ نویسنده با چیدن واژهها و دمیدن افکار و احساسات خودش به عنوان روح درون واژهها، تونسته یه شاهکار خلق کنه. اگه جواب خیر باشه؛ نویسنده دنیایی رو به واژه درآورده که روحش از وجود خودش، یعنی از افکار و احساساتش، برداشت نشده. هرچند، به راحتی میشه جواب خیر رو به بله تبدیل کرد؛ با بازسازی دنیای خلقشده، یعنی کوبیدن و از نو ساختن اثر. چجوری یه دنیای تکراری رو بکوبیم و یه دنیای منحصربهفرد رو خلق کنیم؟ پاسخ اینه: با منطق خودمون فکر کنیم، با احساسات خودمون حس کنیم و با خلاقیت و تخیلات خودمون جزئیات و کلیات پیرنگ رو بسازیم؛ طوری که یه ایدهی ساده و کلیشهای، به یه ایدهی پیچیده و ناب تبدیل بشه. با خوندن صفحهی یک، دو و سه از بخش یک، یاد میگیریم که چطوری از یه ایده، به خلق یه پیرنگ برسیم. ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,197 ارسال شده در 11 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان (ویرایش شده) ✏️ بخش یک: «ایدهسازی» ~ صفحهی اول: گفتگو با هوش مصنوعی هوش مصنوعی چطوری میتونه توی ایدهسازی به ما کمک کنه؟ جواب اینه؛ با گوش دادن و نظر دادن. وقتی یه موضوع ذهن من رو درگیر خودش میکنه؛ من یه گفتگوی جدید با هوش مصنوعی میسازم. بهش میگم: «میخوام از یه موضوع ساده به ایدهی ناب برای رمانم برسم؛ میشه نظرت رو راجع به سناریوهایی که تعریف میکنم، بگی؟ راستی از ایموجی استفاده کن و باهام صمیمی حرف بزن.» با این دستور تاکید میکنم که سناریوهای اون رو نمیخوام؛ و در واقع هدفم یه مخاطب صمیمی و نظرات اون مخاطبه. سپس شروع میکنم به تعریف کردن هر سناریویی که راجع به اون موضوع به ذهنم میرسه. بعضی از سناریوها خوب به نظر میرسن؛ نگهشون میدارم. بعضی از سناریوها خوب به نظر نمیرسن؛ دورشون نمیریزم، بلکه سعی میکنم متفاوتتر بهشون بپردازم. توی گفتگو با هوشمصنوعی راجع به موضوعات و سناریوهام، نه محدودیت دارم و نه ترس. چون، اون مثل یه مخاطب بهم گوش میده و نقاط ضعف و قوت موضوعات و سناریوهام رو با لحنی دوستانه بهم نشون میده. و من بدون هیچ ترسی از قضاوت، توی جهان تخیلات فردی خودم قدم برمیدارم و همهچیز رو با خلاقیت فردی خودم، باهمدیگه ترکیب میکنم. ترکیب کردن موضوعات مختلف باهمدیگه و اضافه کردن سناریوها به اون موضوعات، ایدههای من رو میسازن. و اینجا فرق موضوع با ایده مشخص میشه. هر موضوع میتونه به ذهن هرکسی برسه؛ ولی هر ایدهای نه! چون ایده با سناریوهای شخصی نویسنده برای یه موضوع ساخته میشه. و با توجه به اینکه به اکثر موضوعات پرداختن و برای هر موضوع، ایدههای بسیاری ساختن و به تحریر درآوردن؛ کار نویسندهها برای ساختن ایدههای ناب سخت شده. اما یه راهحل وجود داره. هر موضوع ابعاد و جنبههای بسیاری داره و چه بسا برخی از اونها، با ابعاد و جنبههای موضوعات دیگه، میتونن پتانسیلِ روی هم قرار گرفتن، پتانسیلِ مقابل هم قرار گرفتن، پتانسیلِ دنبالهی هم قرار گرفتن، پتانسیلِ مورد ادغام قرار گرفتن و یا پتانسیلِ هر نوع رابطهی دیگهای رو داشته باشن. تخیلات نویسنده هرچقدر نامحدودتر باشه، خلاقیتش برای رابطهسازی بین موضوعات بیشتر میشه؛ و این چنین پتانسیلش برای ساختن ایدههای جدید بالا میره. پس از ساختن ایدهی ناب، زمان به تعیین کلیات و جزئیات پیرنگ میرسه. با خوندن صفحهی دوم و سوم از بخش یک، یاد میگیریم که چطوری ایدهی ناب رو به ساختاری منظم و کامل تبدیل کنیم. ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,197 ارسال شده در 16 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 16 آبان (ویرایش شده) ✏️ • بخش یک: «ایدهسازی» ~ صفحهی دوم: تعیین کلیات پیرنگ کلیات پیرنگ چیه و چرا باید پیش از نوشتن، تعیینش کنیم؟ پیرنگ، یه زنجیرهست؛ زنجیرهی بههمپیوستهی اتفاقات. و اگه هر صحنه از اتفاقات رو حلقهای از زنجیره در نظر بگیریم؛ زنجیره از اولین حلقه شروع میشه و در آخرین حلقه به پایان میرسه. اولین حلقه؛ صحنهی شروع آخرین حلقه؛ صحنهی پایان اما در میان اولین حلقه و آخرین حلقه، در میان اولین صحنه و آخرین صحنه، ما به حلقهها یعنی صحنههای بههمپیوسته نیاز داریم؛ تا زنجیره کامل بشه. منظور از حلقههاو صحنههای بههمپیوسته، همون گسترش دادن ایدهست. پس از اینکه موضوعات و سناریوها به ایده تبدیل میشن؛ به یادداشت یه ساختار کلی میپردازیم که در بر گیرندهی شروع، گسترش و پایان ایدهست. در مرحلهی اول، ایده رو موضوع یه انشاء در نظر میگیریم؛ موضوعی که روی نقطهی شروع و نقطهی پایان، حسابی فکر کردیم و برامون قطعی شده. پس، گوشهای از چرکنویس نقطهی «الف» که شروعه و نقطهی «ب» که پایانه رو یادداشت میکنیم؛ چون حلقههای اصلی ما هستن. در مرحلهی دوم، حلقههای کامل کنندهی زنجیره، صحنههای گسترش رو بدون ترس و محدودیت، یادداشت میکنیم؛ چون چرکنویسه. پیش از رسیدن به مرحلهی آخر، به جواب این سوال بپردازیم؛ چه چیزی اتصال حلقهها رو، یعنی پشت هم اومدن صحنهها رو، منطقی جلوه میده؟ هر حلقه باید درون حلقهی دیگه گره بخوره؛ یعنی هر صحنه باید نتیجهی صحنهی قبل و علت صحنهی بعد باشه. پس حین مرحلهی دوم و حین مرحلهی آخر، این نکته رو رعایت میکنیم. در مرحلهی آخر، چرکنویس رو مقابل خودمون قرار میدیم و به شکل زیر بازنویسی میکنیم. • شروع: «حتماً در یک خط یا یک پارگراف تعریف شه» • گسترش: «حتماً در چند خط یا چند پارگراف تعریف شه» • پایان: «حتماً در یک خط یا یک پارگراف تعریف شه» شروع و پایان یک صحنه رو وصف میکنن، اما گسترش صحنههایی رو وصف میکنه که پس از صحنهی شروع تا پیش از صحنهی پایان اتفاق میافتن؛ برای همین، یادداشت حتمی صحنههای مهم ضرروریه. تعیین کلیات پیرنگ، نقشهی مسیر راه رو برای نویسنده رسم میکنه؛ طوریکه نویسنده در طول نوشتن گم نمیشه. با خوندن صفحهی سوم از بخش یک، یاد میگیریم که چطوری رسم نقشهی مسیر راه رو تکمیل کرده و جزئیات رو بهش اضافه کنیم. ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,197 ارسال شده در 20 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 20 آبان (ویرایش شده) ✏️ • بخش یک: «ایدهسازی» ~ صفحهی سوم: تعیین جزئیات پیرنگ جزئیات پیرنگ چیه و چرا باید پیش از نوشتن، تعیینش کنیم؟ در صفحهی قبل با مبدا «شروع»، جاده «گسترش» و مقصد «پایان» از نقشهی راه «پیرنگ» آشنا شدیم. حالا وقتشه که با موانع جاده «ناپایداری»، پیچهای جاده «تعلیق»، سربالاییهای جاده «نقطهی اوج» و سرپایینیهای جاده «گرهگشایی» آشنا بشیم. موانع جاده، پیچهای جاده، سربالاییهای جاده، سرپایینیهای جاده؛ چرا جاده انقدر تکرار شده؟ چون ناپایداری و تعلیق و نقطهی اوج و گرهگشایی، همگی جزوی از گسترش پیرنگ به حساب میان و درونش گنجونده میشن. موانع جاده «ناپایداری» همونطور که از اسمش پیداست، نقطه یا نقطههایی از جادهی پیرنگه که شخصیت یا شخصیتها با یه مانع روبرو میشن؛ چیزی که تعادل و یکنواختی مسیرشون رو بهم میزنه. این نقاط میتونن در هر نقطه از جاده ظاهر بشن؛ در شروع، بلافاصه بعد از شروع، در اواسط، پیش از پایان و یا حتی در پایان؛ تعدادش هم به گسترش ارتباط داره. گسترش گسترده؛ نقاط ناپایداری زیاد. گسترش محدود؛ نقاط ناپایداری کم. اما ناپایداریها، اصلی و فرعی دارن؛ ناپایداری اصلی همون اتفاقیه که ماجرای ایده رو به راه میندازه و ناپایداریهای فرعی اتفاقات مکملن که یا از دلایل وقوع ناپایداری اصلیان یا از نتایج وقوع ناپایداری اصلی. پیچهای جاده «تعلیق» تعلیق ایجاد کردن یعنی افکار و احساس ایجاد کردن برای مخاطب. اما چه چیزی بین تعلیق و پیچهای جاده مشابهه؟ پیچ میتونه دید رو محدود کنه، پیچ میتونه جهت رو عوض کنه، پیچ میتونه طولانی باشه، پیچ میتونه کوتاه باشه، پیچ میتونه تند باشه، پیچ میتونه ملایم باشه. بذارین با چند مثال همه چیز رو روشن کنم: یه قتل رخ میده؛ قاتل ممکنه زود شناسایی شه (پیچ کوتاه؛ فکر و حس کوتاه مدتی در مورد هویت قاتل در مخاطب ایجاد میکنه) یه قتل رخ میده؛ قاتل ممکنه دیر شناسایی شه (پیچ بلند؛ فکر و حس بلند مدتی در مورد هویت قاتل در مخاطب ایجاد میکنه) یه قتل رخ میده؛ مشخص میشه قاتل با یه ضربهی چاقو اون رو به قتل رسونده (پیچ ملایم؛ افکار و احساسات مخاطب غمناک میشه) یه قتل رخ میده؛ مشخص میشه قاتل با قطعهقطعه کردن اون رو به قتل رسونده (پیچ تند؛ افکار و احساسات مخاطب وحشتزده میشه) یه قتل رخ میده؛ مشخص میشه مقتول گذشتهای تاریک با قاتل داشته (تغییر جهت؛ افکار و احساسات مخاطب جهتی تازه میگیره) یه قتل رخ میده؛ قاتل فردیه که هیچکس فکرش رو نمیکرد (دید محدود؛ افکار و احساسات مخاطب با دیدن واقعیت دچار شوک میشه) روایت فاصلهی بین ناپایداریها و گرهگشاییها اگه افکار و احساسات مخاطب رو میخکوب خودش کنه؛ تعلیق ایجاد میشه. تعلیق نوعی هنره و نویسندهای که بتونه تعلیقهایی زیبا ایجاد کنه هنرمنده؛ برای اینکار نیازه حین تعیین جزئیات پیرنگ، خودمون رو جای مخاطبی که از ایدهمون خبری نداره بذاریم. در واقع تعلیق اول باید برای خودمون ایجاد شه تا بتونیم درست منتقلش کنیم. سربالاییهای جاده «نقطهی اوج» سربالاییها نقطه یا نقاطی از جادهی نقشه و گسترش پیرنگ رو نشون میدن که قراره سخت پیموده شه و سرنوشت داستان برای همیشه رقم میخوره. نقطه یا نقاط اوج هم اصلی و فرعی دارن. نقطهی اوج اصلی بالاترین نقطه از پیرنگ به حساب میاد. نقطهای که جادهی هموار تموم میشه و نفسها به شماره میافته؛ مخاطب نمیدونه شخصیت از این گردنه سخت عبور میکنه یا قراره سقوط کنه! نقاط اوج فرعی هم بخشهای مهم از پیرنگ هستن؛ بخشهایی از جاده که از بخشهای هموار بالاتر قرار میگیره اما عبور از اونها برای شخصیتها آسانتر و حتمیه. نویسنده میتونه فقط نقطهی اوج اصلی رو داشته باشه و یا نقاط دیگهای رو هم به پیرنگش اضافه کنه؛ یکی به عنوان اصلی حتما باید وجود داشته باشه تا ایده یکنواخت پیش نره، اما وجود نقاط اوج فرعی بستگی به گستردگی و پتانسیل ایده داره. سرپایینیهای جاده «گرهگشایی» ناپایداری در پیرنگ بزرگترین گره رو توی ایده ایجاد میکنه، گسترش هم اون گره اصلی رو ادامه میده و با گرههای فرعی، تنش رو چندلایه میکنه تا به نقطهی اوج برسه؛ جایی که گره اصلی به محکمترین شکل خودش میرسه و شخصیت باید برای باز کردنش، بزرگترین تصمیم رو بگیره. بعد از هر سربالایی، یه سرپایینی انتظارمون رو میکشه؛ جایی که گرهها بالاخره فرصت باز شدن پیدا میکنن. این گرهها یا کاملاً باز میشن و مسیر هموار میشه، یا به ارتفاع جدیدی میرسن که افق تازهای رو به شخصیت و خواننده نشون میده. و گاهی هم ممکنه در دلِ همین سرپایینی یه گره جدید ظاهر بشه و یه سربالاییِ غافلگیرکننده، مسیر رو دوباره به چالش بکشه. سرپایینیها فقط پایان ماجرا نیستن؛ گاهی خودشون شروعِ یه ماجرای جدید میشن. و همه چیز به نویسنده بستگی داره؛ ناپایداریها رو کجاها گره بزنه، تعلیق رو چطوری ایجاد کنه، کدوم نقاط رو اوج در نظر بگیره و در کدوم نقاط گرهها رو باز کنه و یا کور نگهشون داره. دوباره میگم؛ تعیین کردن کلیات و جزئیات پیرنگ، پیش از شروع به نوشتن کردن، به نویسنده کمک میکنه تا هرگز توی مسیر گم نشه. هرچه این عناصر دقیقتر و حسابشدهتر تعیین بشن، داستان منسجمتر، تأثیرگذارتر و ماندگارتر خواهد بود. و به یاد داشته باشیم که ما به عنوان نویسنده، اختیار ایدههامون داریم و خودمون تصمیم میگیریم که شخصیتهای اصلی و فرعیمون رو با چه چیزهایی و با چه شدتهایی به چالش بکشیم. ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,197 ارسال شده در 22 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 22 آبان (ویرایش شده) ✏️ • بخش دو: «لحن انحصاری» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی در دنیای نویسندگی، نویسندهی حرفهای بیقلمه؛ نه از روی ناتوانی، بلکه از روی انتخاب. منظور از بیقلم بودن این نیست که نویسنده بلد نباشه حتی کلمات رو برای به وجود آوردن جمله کنار هم بچینه؛ بلکه یعنی قلمش برای هر اثر، با توجه به موضوعات و ایدهی اون اثر، لحنی انحصاری داشته باشه. لحن انحصاری چیه؟ لحنیه که در اون دنیا رو از طریق چشمهای راوی میبینیم؛ نه نویسنده. لحنیه که در اون دنیا رو از طریق گوشهای راوی میشنویم؛ نه نویسنده. لحنیه که در اون دنیا رو از طریق بینی راوی میبوییم؛ نه نویسنده. لحنیه که در اون دنیا رو از طریق دهان راوی میچشیم؛ نه نویسنده. لحنیه که در اون دنیا رو از طریق درون و برون راوی میحسیم؛ نه نویسنده. بنابراین نویسندهی حرفهای هر بار با راوی و کلمات و اصطلاحاتی ظاهر میشه که با دنیای داستانش هماهنگه؛ نه با دنیای خودش! با خوندن صفحهی یک و دو از بخش دو، یاد میگیریم که چطوری از قلم تکراری به لحن انحصاری برسیم. ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,197 ارسال شده در 22 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 22 آبان (ویرایش شده) ✏️ بخش دو: «لحن انحصاری» صفحهی اول: شخصیت راوی طبق اصول و قوانین و چهارچوبها، در نوشتن فقط میتونیم از اول شخص یا دانای کل برای روایت استفاده کنیم. کدوم اصل؟ کدوم قانون؟ کدوم چهارچوب؟ نوشتن اصل و قانون و چهارچوب نمیشناسه؛ و این توی انتخاب راوی هم صدق میکنه. پس به راحتی میتونین هر چیزی رو به عنوان راوی انتخاب کنین؛ هر جانداری میتونه راوی شما باشه و هر بیجانی میتونه جان بگیره تا راوی شما باشه؛ انسان، جانور، گیاه، خورشید، ماه، ستاره، یادگاری، تکنولوژی، اعضای بدن، روزگار، سرنوشت، نوزاد، روح، عشق، تنفر، شادی، غم و هر چیزی که به ذهن ممکنه بیاد. کافیه سری به قوهی تخیلات خودمون بزنیم و خلاقیتمون رو روش پیاده کنیم؛ در اون زمان به یه راوی منحصربهفرد میرسیم. برای مثال من در آینده قراره یه داستان بنویسم با عنوان «سان و آز؛ کالاف دیوتی موبایل» که راوی اون یه نوع تکنولوژی محسوب میشه. اول خلاصهی داستانم رو بخونین: «سان دختر گیمر و بیاعصابی که تمامِ اوقات خود را صرفِ گیم مورد علاقهاش، کالاف دیوتی موبایل، میکند. در یکی از شبها در لابی گیم، با آز، پسری به بیاعصابی خودش روبرو میشود. فحاشی بین این دو به کشیده شدنِ هر دوی آنها به داخلِ بازی چهار نفری ختم میشود. آن دو باید با بیست و چهار تیمِ چهار نفریِ دیگر بجنگند تا وین بگیرند؛ چرا که شکست برابر است با مرگ آن دو و محو شدنشان از زمین.» حالا مقدمه رو بخونین: «من یه گوشی بدبختم. دو ماه نشده که سان من رو خریده، اما جوری از من بیچاره کار میکشه که همیشه در عرض دو دقیقه باتریم داغ میکنه. با خودش فکر کرده با فن خنک کننده میتونه تبِ باتریم رو کاهش بده اما تنها کاری که فن برای من میکنه اینه که صدای متهوارش کمرم رو به لرزه درمیاره. و بدترین مورد؛ انقدر عربده و فحاشیهاش رو با اسپیکر و میکروفون منِ سیاه بخت رد و بدل میکنه که از دستش ذله شدم. ولی دیگه تحمل نمیکنم؛ به نظرم این باتری ورم کردهی من دلیل کافیای به نظر میرسه که شورش کنم و به وسیلهی هک اطلاعات سان و یکی بدتر از سان، یعنی آز رو به مرکزِ انتقامِ گوشیهای آسیب دیده گزارش کنم تا مجازاتی مناسب رو براشون در نظر بگیرن.» اول ایدهم رو بررسی کردم و بعد متوجه شدم بهترین گزینهای که برای راوی داستانم میتونم انتخاب کنم، گوشی موبایل سان هستش. بعد از انتخاب نوبت به ساختن شخصیت راوی میرسه؛ شخصیت راوی میتونه هم ظاهر داشته باشه و یا نداشته باشه، اما وجود باطن اجباریه. باطنی که افکار و احساسات، درونش در جریان باشه تا روایتش در عین حال که منحصربهفرده، زنده هم باشه. برای ساختن شخصیت راوی از این نقطه شروع میکنیم؛ تعریف راوی انتخابی در چند خط. مثلا من اینطوری عمل کردم: «ضمیر: اول شخص مفرد، ماهیت: نوعی تکنولوژی، نوع: گوشی موبایل، برند: شیائومی، رده: پوکو و مدل: X7 Pro، که افکار و احساساتش توسط سان از بابت استفادههای شکنجهگونهی او ضربه خورده؛ از این رو غمگین و خشمگینه و قصد انتقام داره.» حالا شخصیت راوی من هم ظاهر داره و هم باطن: «ظاهراً که یه گوشیه؛ پس میتونم اعضای بدن هم براش در نظر بگیرم، کافیه اجزاش رو به یه عضو از بدن تشبیه کنم، مثلا: مغزش همون cpu باشه.» و «در باطن هم غم و خشم و انتقام رو براش به عنوان لایههای اصلی شخصیتش در نظر گرفتم؛ و قراره لحن و روایتش با کلمات و اصطلاحاتی متناسب با اون سه صفت ساخته بشن.» در آخر، هر کدوم از ما میتونیم یه راویِ منحصربهفرد داشته باشیم؛ یه راوی که فقط روایتکننده نیست، بلکه خودش یه شخصیتِ مستقل با افکار، احساسات و کنش و واکنشهای خاص خودشه. حالا تو بگو؛ اگه بخوای بعد خوندن این بخش از آموزشات، یه راوی جدید خلق کنی چه چیزی رو به عنوان راوی انتخاب میکنی؟ شخصیتش رو چجوری میسازی؟ و چه صفتهایی رو براش بزرگنمایی میکنی؟ با خوندن صفحهی دو از بخش دو، یاد میگیریم که چطوری به روایت منحصربهفرد راوی منحصربهفردمون بپردازیم و لحنی انحصاری داشته باشیم. ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,197 ارسال شده در 24 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 24 آبان (ویرایش شده) ✏️ بخش دو: «لحن انحصاری» صفحهی دوم: روایت راوی در انتخاب راوی هیچ اجباری نیست؛ نویسنده میتونه یه راوی عادی داشته باشه و یا یه راوی منحصربهفرد. اما یه چیزی اجباریه؛ روایت راوی نباید قلم همیشگی و تکراری نویسنده باشه. قلم منعطفه؛ چون میتونه با هر طیف مختلف از کلمات و اصطلاحات حال و هوایی متفاوت به فضا بده. بیاین این مسئله رو با چند مثال بیشتر باز کنیم: مثال یک؛ راوی عادی: راوی من ضمیر اول شخص مفرده و شخصیت اصلی رمان منه، اون باهوشه در عین حال احمقه، نرماله و در عین حال اختلالات روانی بسیاری داره، ژانرهای اثرمم علمی و فلسفی و طنز سیاهه، شخصیتمم یه کاوشگره و سبک اثرمم مستندیه. پس من باید اون رو باهوش جلوه بدم؛ در حالی که یه احمقه. پس من باید اون رو نرمال جلوه بدم؛ در حالی که روانیه. پس من باید اون رو یه کاوشگر جلوه بدم؛ که در حال ضبط مستند شخصی خودشه. من باید خودم رو جای شخصیتم بذارم و کلمات و اصطلاحاتی علمی و فلسفی بنویسم؛ و چون دارم از زبون یه شخصیت احمق و روانی اثر رو روایت میکنم، جملاتم طنز و سیاه بهنظر میرسن. «کلید مابین چشمانم را که روی استخوان بینیام قرار گرفته و همه اصرار بر این دارند که قوزی بیش نیست، فشار میدهم. با این کار دوربین چشمانم بالاخره فعال میشوند؛ برای اینکه به این تکنولوژی دست پیدا کنم، با آجر به جان صورت و بینیام افتاده بودم. همه فکر میکردند دیوانهام؛ آخر آنها چه میدانند که من چه میدانم که این گونه در آن چه که نمیدانند ادعا میکنند دانایند؟ دو انگشت کوچکم را داخل حلقهی گوشوارههایم فرو میبرم و گوشهایم را توسط آنها به پایین میکشم؛ حالا میکروفونها هم فعالند و من آمادهی ضبطم. قرار است همه کار کنم تا به همه ثابت شود؛ هر انسان دو من دارد! قلمی را در دست میگیرم و مینویسم؛ چشمانم نوشتههای روی سطرها را ضبط میکنند و گوشهایم صدای نوشتههایی که از گلویم خارج میشوند را.» مثال دو؛ راوی منحصربهفرد: راوی من طبیعته؛ اون یه جنگل کوچیکه، خاک و درختان و گیاهان و ریشهها و باتلاقها و رودها و برکهها و غیره هم اعضای بدنشن، اون مادر همهی جانوران جنگله، اون ضمیر اول شخص مفرده اما دانای کل هم به حساب میاد؛ چون قراره زندگی فرزندانش، حیوانات جنگل رو که در خطر شکار توسط شکارچی هستن رو روایت کنه، ژانرهای اثرمم رئالیسم جادویی و تراژدیه، شخصیتمم یه مادر با احساسه و سبکمم نمادینه. پس من باید اول یه بیوگرافی کلی از راویم بدم؛ که اون یه جنگله و جزئیات رو رفتهرفته به اطلاعات نویسنده اضافه کنم. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که همهی بچههاش رو بشناسه و برای هر کدوم اسم گذاشته باشه. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که احساسات پنجگانهی بچههاش رو حس کنه اما افکارشون رو نشنوه. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که عاشق بچههاشه. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که طرف بچههاش رو بگیره، نه شکارچی رو. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که زمین و زمان رو یکی کنه تا بتونه به بچههاش کمک کنه. من باید خودم رو جای اون طبیعت، جای اون جنگل بذارم و کلمات و اصطلاحات رو مادرانه و طبیعی بنویسم؛ و چون دارم از زبون طبیعتی که مادره مینویسم جملاتم نمادین و رئالیسم جادویی بهنظر میرسن. «نارنجی، توله روبا کوچولوی مامان، داشت روی پوستم، خاک، میدوئید؛ ضربان قلبش رو میشنیدم و هالهی ترس رو از دور بدنش میکردم. نارنجی داشت مسیری که انگشتام، شاخهی درختام، نشونش میدادن رو طی میکرد؛ اما من یه مادرم و تن و بدنم، درختام، داشتن از دلهره میلرزیدن. نارنجی بالاخره به مقصد رسید و قایم شد؛ شکارچی هم پشت سرش. داشت دنبال نارنجی میگشت. کاش نارنجی مضطرب مامان تکون نخوره! شکارچی با چشمای ریز شده، یه قدم دیگه روی پوست خیس از عرقم، گِل، برداشت؛ اما با قدم بعدی توی دهنم، باتلاق، فرو رفت. باید میبلعیدمش؟ مردد بودم. شکارچی ترسیده، داشت فریاد میزد و هر لحظه بیشتر توی باتلاق دهنم فرو میرفت. چیکار میکردم؟ مگه اون فرزندم نبود؟ من مادر اون هم بودم؛ حتی اگه فرزند ناخلفم میبود! نتونستم اجازه بدم بمیره؛ بلندترین و سفت ترین انگشتم، شاخهی کاج کهن، رو به سمتش دراز کردم. یه مادر نمیتونه بچهش رو بکشه؛ حتی اگه اون بچه بهش خیانت کرده باشه!» در نتیجه، راوی ابزار روایت نیست؛ بلکه اولین شخصیت اثره. انتخابش کن، بهش جان بده و بذار با کلمات و اصطلاحات، دنیای خودش رو جملهبندی کنه؛ لحن انحصاری در لحظهای متولد میشه که نویسنده قلم رو به راوی بسپاره و راوی مونولوگها رو بنویسه. ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,197 ارسال شده در چهارشنبه در 07:59 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 07:59 (ویرایش شده) ✏️ • بخش سه: «شخصیت بیهمتا» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی فرق یه آدم واقعی با عروسک خیمه شب بازی چیه؟ آدم واقعی روی کرهی زمین بین بقیهی آدما زندگی میکنه، مغزش فکر و دستور تولید میکنه، قلبش حس و خون تولید میکنه و کنش و واکنش درونی و بیرونی داره. عروسک خیمه شببازی در دستهی آدمای واقعی روی کرهی زمینه؟ نه! عروسک خیمه شببازی مغزی برای فکر و دستور داره؟ نه! عروسک خیمه شببازی قلبی برای حس و خون داره؟ نه! عروسک خیمه شببازی کنش درونی و بیرونی داره؟ نه! عروسک خیمه شببازی واکنش درونی و بیرونی داره؟ نه! حین ساختن عروسکای خیمه شببازی، بهش سر، صورت، چهره، تن، بدن، دست، پا و لباس میدن و ممکنه در کنار این همه کلیات، یه سری جزئیات منحصربهفرد مثل خال، لکه، زخم یا چیزهای دیگه بهش اضافه کنن؛ اما آیا میتونن یه آدم واقعی بسازن که اراده و اختیار و فکر و حس و کنش و واکنش و صدا از خودش باشه؟ نه! با خوندن صفحهی یک و دو از بخش سه، یاد میگیریم که چطوری به شخصیتهامون از درون و برون بپردازیم؛ طوریکه مثل یه آدم واقعی بهنظر برسن و حس بشن، نه مثل یه عروسک خیمه شببازی که حتی صداش هم از خودش نیست. ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,197 ارسال شده در چهارشنبه در 10:24 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 10:24 (ویرایش شده) ✏️ • بخش سه: «شخصیت بیهمتا» ~ صفحهی اول: شخصیتها از درون قبل از ظاهر، برای اینکه بتونیم به شخصیت، صدا و کنش و واکنش بدیم؛ باید بهش باطن ببخشیم. اما اول شخصیتها رو توی سه دسته تقسیمبندی میکنیم: - شخصیتهای اصلی: زندگی اونها تحت روایت راوی قرار میگیره - شخصیتهای مکمل: یا همراه شخصیتهای اصلیان و کمککننده و یا مقابل شخصیتهای اصلیان و خرابکننده - شخصیتهای فرعی: برای پر شدن فضا، تو صحنه یا صحنههایی میان و میرن و حالا به این میپردازیم که چطوری برای هر دسته از شخصیتها، باطن تعیین کنیم. - از شخصیتهای فرعی شروع میکنیم. برای شخصیتهای فرعی که فقط تو یک یا چند صحنه حاضر میشن فقط به یک صفت نیازداریم؛ مثلاً خشن، مهربان، مرموز، افسرده، مریض، بیحال، منحرف، ساده و... و همون صفت رو برای افکار و احساسات و کنش و واکنش و صدای درونش در نظر میگیریم؛ یعنی اون صفت درون اون شخصیت فرعی رو تعیین میکنه و روی برونش هم تاثیر میذاره. چرا؟ چون یه شخصیت فرعیه، ما نیازی به پردازش عمیق نداریم. - برای شخصیتهای مکمل باید فراتر از یک صفت بریم و با توجه به پررنگی یا کمرنگی نقشش در پیرنگ عمل کنیم. اگه نقشش کمرنگه به چند صفت بسنده میکنیم و افکار و احساسات و کنش و واکنشهای درونیش رو که روی برونش هم تاثیر میذارن رو با همون صفات مدنظر نشون میدیم. اما اگه نقشش پررنگه، بهتره هر یک از صفاتش رو باز کنیم و کامل به هر یک بپردازیم؛ مثلا: مغرور: اون مرد قاچاقچی خطرناکیه اما همیشه با دخترش خالهبازی میکنه. افسرده: اون دختر افسردهس و نمیتونه لبخند غمانگیزش رو هیچوقت پنهان کنه. به همین صورت با تضاد و ترادف و شرط و غیره میشه یه صفت رو برای شخصیتهای مکمل ارتقا داد. - برای شخصیتهای اصلی فراتر میریم و بیش از شخصیتهای مکمل بهشون عمق میدیم. ابتدا این هفت بعد رو براشون کامل میکنیم: ۱. عقاید: شخصیت به چه چیزایی معتقده؟ ۲. ارزشها: چه چیزایی براش مهم و اولویت دارن؟ ۳. ترسها: از چه چیزایی فرار میکنه؟ ۴. آرزوها: به چه چیزایی میخواد برسه؟ ۵. افکار: طرز فکر منطقِ شخصیش چجوریه؟ ۶. احساسات: حالات عاطفی شخصیتش چجوریه؟ ۷. تناقضها: چه چیزایی در درونش با چیزای دیگهای در تضادن؟ حتی اگه قرار نباشه همگی این ابعاد به صورت محسوس توی روایت قرار بگیرن، نویسنده باید به صورت نامحسوس اونها رو در باطن شخصیت و لایههای کنش و واکنش شخصیتها بگنجونه. هنوز تموم نشده؛ شخصیتهای اصلی با اینکه به اندازهی کافی عمق گرفتن، اما هنوز چهارچوب ندارن. ما به چهارچوب شخصیتی نیاز داریم که در حین روایت، شخصیتها رو باورپذیر و ثابت نگه داره؛ که برای اینکار بهتره تایپ شخصیتیشون رو بدونیم. سنجش تایپ شخصیتی: ۱. برونگرایی (E) یا درونگرایی (I) منبع انرژیِ شخصیت رو نشون میده؛ برونگراها از تعامل با دنیای بیرون انرژی میگیرن، درونگراها از خلوت و دنیای درونی خودشون. ۲. حسی (S) یا شهودی (N) نحوهی دریافت اطلاعات رو مشخص میکنه؛ حسیها به جزئیاتِ عینی و ملموس توجه دارن، شهودیها به معانیِ پنهان و ارتباطاتِ کلی. ۳. منطقی (T) یا احساسی (F) نحوهی تصمیمگیری رو تعیین میکنه؛ منطقیها بر اساس حقایق و استدلال تصمیم میگیرن، احساسیها بر اساس ارزشها و تأثیراتِ عاطفی. ۴. ساختاری (J) یا انعطافپذیر (P) نحوهی برخورد با دنیای بیرون رو نشون میده؛ ساختاریها برنامهریزی و نظم رو ترجیح میدن، انعطافپذیرها خودانگیختگی و تطبیقپذیری رو. خروجی این چهار بعد، یکی از ۱۶ تایپ شخصیتی زیر خواهد بود: INTJ | INTP | ENTJ | ENTP | INFJ | INFP | ENFJ | ENFP | ISTJ | ISFJ | ESTJ | ESFJ | ISTP | ISFP | ESTP | ESFP بعد از فهمیدن تایپ شخصیتی، نتیجه رو گوگل میکنیم و در رابطه با شخصیتمون نکات زیادی رو یاد میگیریم و یادداشت میکنیم. سوالی که در اینجا پیش میاد، اینه؛ آیا ما میتونیم برعکس حرکت هم کنیم؟ بله، میتونیم اول راجع به تایپهای شخصیتی مطالعه کنیم، سپس تایپ رو انتخاب کنیم و در آخر هفت بُعد شخصیتی رو تکمیل کنیم؛ که این به خود نویسنده بستگی داره که چجوری پیش بره. همه میدونیم که باطن آدمها نامحدودتر از اینهاست که فقط با یه تایپ شخصیتی تعریف بشه؛ در واقع آدمها شخصیتی لایهلایه دارن و هر لایه از اون لایهها یکی از این تایپهای شخصیتیه. اما اصلیترین لایه، لایهای که زورش بیشتر از لایههای دیگهست و به همهی اونها غالب شده، فقط یکی از این تایپهاست؛ تایپی درونی که از برون هم مشاهده میشه. با خوندن صفحهی دو از بخش سه، یاد میگیریم که چطوری به ظاهر شخصیتها بپردازیم و باطنشون رو در ظاهرشون اثر بدیم. ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,197 ارسال شده در پنجشنبه در 14:27 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 14:27 (ویرایش شده) ✏️ • بخش سه: «شخصیت بیهمتا» ~ صفحهی دوم: شخصیتها از برون اکثر نویسندهها فکر میکنن که ظاهر فقط قد، چهره، حالت بدن و استایل رو پوشش میده؛ اما اینطور نیست! ما باید به جزئیات چهره و بدن، کنش چهره و بدن، واکنش چهره و بدن و صدای چهره و بدن شخصیت هم بپردازیم. منظور از جزئیات چهره و بدن چیه؟ - شخصیت چه چیزایی روی چهره و بدن داره و یا حتی نداره که اون رو از بقیه متمایز میکنه؟ از جزئیاتی که میتونیم روی چهرهی شخصیت استفاده کنیم و پررنگ نشونش بدیم، مثالهایی برای شما گلچین میکنم؛ اما شما میتونین فراتر از این موارد برید. جزئیات چهره: «فرم ابرو، فاصلهی چشمها، رنگ عنبیه، جای خال، کک و مک، زخم یا جای بخیه، خطِ خنده، فرم بینی، پهنای لبها، ترکخوردگی لب، خطِ فک، برجستگیِ گونه، چین و چروک، رنگِ پوست، جنسِ پوست (خشک، چرب، زخمی)، موهای صورت (ریش، سبیل، جایِ تیغ)، حالتِ دائمیِ ابرو (درهم، بالا، پایین)، جایِ جوش، لک، خالهای مادرزادی، رنگِ دورِ چشم، پفِ زیرِ چشم، حالتِ مردمک (گشاد، تنگ).» جزئیات بدن: «نوع مو (مجعد، صاف، وز، فرخورده)، جنس مو (نازک، ضخیم، خشک، چرب)، رنگ مو، قد، وزن، فرمِ شانه، اندازهی دستها، فرمِ انگشتان، جایِ زخم روی دست یا پا، رنگِ ناخنها، وضعیتِ ناخنها (جویدن، بلند، کوتاه)، حالتِ ایستادن (خمیده، صاف)، نحوهی راه رفتن (سریع، آهسته، سنگین، کشیده)، برجستگیِ عضلات، فرم گردن، جایِ خالکوبی، جایِ سوختگی، اثرِ انگشت، اندازهی پا، نوعِ کفشهای همیشگی.» راستی، قرار نیست و نیاز نیست که همهش رو به کار ببریم؛ فقط چندتا از این جزئیات رو انتخاب میکنیم که به شخصیتهامون عمق بده، نه اینکه غرقشون کنیم. منظور از کنش و واکنش چهره و بدن چیه؟ - کنشهای چهره و بدن دو دستهان؛ کنشهای از روی اختیار و کنشهای از روی بیاختیاری. کنش و واکنشهای از روی اختیار: کاری که شخصیت با آگاهی و اراده انجام میده تا چیزی رو یا نشون بده یا مخفی کنه؛ مثلاً سوت زدن حین سرخوشی، لبخند مصنوعی روی لب نشوندن، پوزخند زدن، چشم غره رفتن و... کنش و واکنشهای از روی بیاختیاری: کاری که شخصیت بدونِ آگاهی و کنترل انجام میده و معمولاً احساسات و افکار واقعیش رو ناخواسته لو میده؛ مثلاً پرش پلک از روی ترس و استرس، خیره شدن بیاراده به نقطهای حین فکر، منقبض شدن عضلات صورت هنگام درد، حین کشیدن، عرق کردن بدن و... منظور از صدای چهره و بدن چیه؟ - صدا، فقط خود کلام نیست؛ بلکه لحنِ کلام، حالتِ چهره حینِ کلام و حالتِ بدن حینِ کلام هم بخشی از صدای شخصیت محسوب میشن. شخصیت چطور کلمات رو به زبان میاره؛ با چه لحنی، با چه میمیک چهرهای و با چه وضعیت بدنی؟ همهی اینها با هم، صدای منحصربهفردِ شخصیت رو میسازن. مثال: کسی که با لحن تند، ابروهای درهم رفته و دستهای بسته حرف میزنه، صداش خشمآلوده. کسی که با لحن آروم، لبخند ملایم و شانههای رها حرف میزنه، صداش صمیمیه. کسی که با لحن سوالی، چشمهای گشاد و بدن رو به جلو حرف میزنه، صداش مشتاقه. حالا چجوری این موارد رو به شخصیتهامون اضافه کنیم؟ - شخصیتهای فرعی توی بخش قبلی، شخصیتها از درون، یاد گرفتیم که درون شخصیتهای فرعی رو با یک صفت وصف کنیم؛ حالا باید اون باطن تکصفتی رو ظاهرسازی کنیم. مثلا: یه نقش فرعی در یکی از رمانهای من، رانندهی نیسانه و قراره با شخصیت اصلی من تصادف داشته باشه. و من برای اون صفت بیاعصاب رو انتخاب کردم؛ حالا چطوری بهش ابعاد ظاهری بدم که اون بیاعصابی درونش رو نشون بدم؟ جزئیات چهره و بدن: ابروهای پرپشت، گردن کلفت کنش و واکنشهای از روی اختیار: ابرو در هم کشیدن از روی عصبانیت کنش و واکنشهای از روی بیاختیاری: متورم شدن رگهای گردن صدای چهره و بدن: لحنِ کلام: با بیاعصابی محض. حالتِ چهره حینِ کلام: ابرو در هم کشیده. حالتِ بدن حینِ کلام: رگهای گردن ورم کرده. به همین راحتی میتونیم یه شخصیت فرعی رو درونسازی کنیم و درونش رو روی برونش پیاده کنیم. - شخصیتهای مکمل شخصیتهای مکمل هم دقیقاً با همون روشی که برای شخصیتهای فرعی گفتیم، برونسازی میشن؛ با این تفاوت که چون نقششون پررنگتره توی چند صحنه حاضر میشن، باید صفات بیشتری رو روی برونشون پیاده کنیم. برای برونسازی شخصیتهای مکمل، کافیه به همون صفت یا صفات درونیشون برگردیم و برای هر کدوم، یه جزئیات چهره، یه کنش یا واکنش اختیاری یا بیاختیاری، و یه حالت چهره و بدن حین کلام در نظر بگیریم. این کار باعث میشه که شخصیتِ مکمل، توی هر صحنهای که حاضر میشه، با برونش، درونش رو یادآوری کنه؛ بدون اینکه نیاز باشه دوباره توضیح بدیمش. - شخصیتهای اصلی: با همون روشی که برای شخصیتهای فرعی و مکمل گفتیم، برونسازی میشن؛ با این تفاوت که باید خیلی جزئیتر و دقیقتر پیش بریم. چون شخصیت اصلی، توی اکثر صحنهها حضور داره و خواننده قراره ساعتها باهاش همراه بشه، برونش نباید تکراری یا کلیشهای باشه. هر جزئی از ظاهر، هر کنش و واکنش، و هر تغییری توی صدای چهره و بدنش، باید منطبق با همون صحنهای باشه که توش قرار گرفته. یعنی شخصیت اصلی فقط یه سری صفتِ ثابت نیست؛ برونش با هر صحنه تغییر میکنه، اما همیشه ریشهای در درونش داره. این تغییراتِ دقیق و منطبق با صحنه، همون چیزیه که شخصیت اصلی رو از بقیه متمایز میکنه و بهش عمقِ واقعی میده. شخصیتهای نوشتهها، ساختگی و کاغذیان اما اگر حین ساختشنون، از درونشون شروع کنیم و بهشون عمق بدیم و در آخر، برونشون رو آینهای از درونشون قرار بدیم؛ دیگه ساختگی و کاغذی و عروسک خیمه شببازی نخواهند بود. در این صورت، اونها برای مخاطب ثابت و باورپذیر خواهند بود و در دل و ذهن مخاطب، نفس خواهند کشید. ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,197 ارسال شده در 3 ساعت قبل سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 3 ساعت قبل (ویرایش شده) بخش چهار: «فضای ششبعدی» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی همه فکر میکنن که فضاسازی یعنی صرفاً توصیف چیزهایی که توی تصویر زمینه وجود داره، مثلاً: اسباب اثاثیهی خونه، دستگاههای کارخونه، درختای باغ و غیره؛ اما فضاسازی فقط این نیست! - فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره یه زمان یا زمانهایی رو نشون بده. مثلاً: در «صد سال تنهایی» اثر گابریل گارسیا مارکز، فضای روستای ماکوندو نه فقط یه مکانه، بلکه نماد زمان حلقوی و تکرار تاریخه. گرمای همیشگی، گرد و غبار و ساختنهای مکرر، همه نشوندهندهی این هستن که زمان توی ماکوندو نمیگذره؛ فقط تکرار میشه. - فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره مکان یا مکانهایی رو نشون بده. مثلاً: در «جنایت و مکافات» اثر داستایفسکی، فضای سنپترزبورگ، فقط یه شهر نیست؛ فضایی تنگ، مرطوب، تاریک و کثیفه که نشوندهندهی درون مضطرب راسکولنیکوفه. خیابونهای خاکی، اتاقهای کوچیک و بیپنجره و هوای سنگین، همگی مکانی رو میسازن که قهرمان داستان، در اون غرق میشه؛ همونطور که توی افکار خودش غرق شده. - فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره حس یا احساساتی رو نشون بده. مثلاً: در «غبار عطر» اثر «محمدحسن شهسواری»، فضای رمان پر از حس اندوه خفهکنندهست. بوی بارون روی خاک، صدای قدمهای تنها توی کوچههای خلوت، و نور کمرنگ چراغهای خیابون، همه حس تنهایی و انتظار بینتیجه رو به خواننده منتقل میکنن؛ بدون اینکه حتی یه بار کلمهی «غم» به کار رفته باشه. - فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره مسئله یا مسائل روانی-عاطفی رو نشون بده. مثلاً: فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره مسئله یا مسائل روانی-عاطفی رو نشون بده. مثال: توی رمانم «سان و آز؛ جنون»، فضای خونهی هنری آز، با دیوارهای چوبی، گرامافون و تابلوهای نقاشی جنونآمیز و براق از شدت تمیزی، نشوندهندهی وسواس بیمارگونهی آز به هنر و پاکیزگیه. اما وقتی آز میمیره و توی جمجمهی سان بیدار میشه، فضا به یه لزجلند گوشتی، مرطوب و کثیف تبدیل میشه؛ پر از بوی خون کهنه، مایعات چسبناک و دیوارهایی که مثل گوشت خام نرم و منقبض میشن. این تضاد فضایی، فروپاشی روانی آز رو نشون میده؛ وسواسی که توی پاکیزگی و هنر داشت، حالا توی آلودهترین و غیرهنریترین فضای ممکن به اسارت گرفته میشه. - فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره موقعیت یا موقعیتهای اجتماعی-فرهنگی رو در دو بعد شخصی و عمومی نشون بده. مثلاً: توی رمانم «کاسنی چهار آتیشه» دو تا شخصیت ریاکار دارم. اونها توی محدودهی محلهای که توش زندگی میکنن گفتار و رفتارشون مذهبیه تا بتونن شغلهاشون رو که یکی عرقساز و یکی عرقفروشه، مخفی کنن. در حالی که خارج از محدودهی محله و توی خونههاشون، علاوه بر گفتار و رفتارشون، پوششون هم متفاوته؛ یعنی در فضاهای شخصی (خونه و محلکار) خودشونن و در فضاهای عمومی (محله و مسجد) ریاکارن. - فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره یه چیزی رو به صورت نمادین نشون بده. مثلاً: توی رمانم «زندان؛ نادنز»، تقریباً همهی مسائلی که توی این دنیا تجربه کردم رو نمادینه کردم و توی فضاهاش به کار بردم؛ از تبعیض جنسیتی گرفته تا بیعدالتی، سرکوب و ازخودبیگانگی. اما برجستهترینشون نمادِ «آزادی» بود. توی زندان مرکزی کرهی نیمز، یکی از جهانهای موازی کرهی زمین، شخصیت اصلی برای به دست آوردن وعدههای «غذای زمینی» که حق خودش و تمام زندانیها بوده، با مسئولین زندان میجنگید. این فضا، نه فقط یه زندان فیزیکی، بلکه نماد همهی قفسهایی بود که آدمها توی زندگی واقعی توشون زندانیان. مخاطب زمانی غرق در اثر میشه که حین خوندنش، خودش رو در حال تنفس توی جهان اثر ببینه؛ و این تنها در صورتی ممکنه که فضاهایی که میسازیم و صحنههایی که به وجود میاریم، زنده باشن. با خوندن صفحهی یک، دو، سه، چهار، پنج و شش از بخش چهار یاد میگیریم که چطوری فضاهای زنده بسازیم. ✍️: ساناز بندی ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط سان آز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری