مهرداد جعفری 3 ارسال شده در 18 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: سمت تاریک : شروع بازی نویسنده: مهرداد جعفری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، عاشقانه، اکشن خلاصه: تاریکی سال هاست که بر من و مردمم چیره شده، مدت زیادی از جنگ موجودات افسانه ای و انسان ها نگذشته بود که هر دوطرف مورد حمله شیاطین قرار گرفتند. سال ها پیش جادوگری کهن پیشبینی ظهور قهرمان هایی از این دنیا و دنیا های دیگر کرد، افرادی پاک ، عادل و قدرتمند. من، آریو به دنبال محقق کردن این پیشگوییام و هیچ چیز قادر توقف من نیست! 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 18 تیر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهرداد جعفری 3 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر فصل اول (فهمیدن چیز سختی نیست) باران همچون شلاق های سهمگین از آسمان فرود میآمد، آسمانی سیاه درست به رنگ این روزهای شهر آتنا ! ملکه آتنا بعد از شکست الف های سیاه به کمک متحد کردن قبایل و روستاهای اطراف این شهر را تاسیس کرد، شهری که مظهر قدرت و شجاعت انسان ها در مقابل موجودات افسانه ای شناخته میشد! مردمان دیگر سرزمین به آن لقب پایتخت علم و فناوری میگفتند که با کمک دانشمندان و فیلسوف های کشور سلاح و ابزار های دفاعی زیادی را درست کردند. دیوار های بلند دور شهر و موقعیت جغرافیایی جنگلی و کوهستانی منطقه حکم دژ همیشه پیروزی را داشتند که شیاطین را دور نگه میداشت. قطره های درشت باران یکی پس از دیگری بر روی مردمان در حال رفت آمد در خیابان ها شهر فرود می آمد، به لطف شاه داوود تمامی خیابان ها سنگ فرش بودند و مردم همانند دیگر شهر های انسان ها مجبور به تحمل گلی شدن لباس هایشان نمیشدند. دسته نظامی های گشتی در خیابان ها پرسه میزدند تا امنیت را برقرار کنند و هیچ درشکه ای از چشمان تیزبینشان دور نمیماند، زره های فولادیشان با آن پرچم خورشید تابان برروی سینه هایشان میدرخشید و ابهت زیادی به آن چهار سرباز میبخشید! ابهتی آنچنان طمع وار برای جلب توجه دوشیزه هایی که با عجله در زیر باران عبور میکردند باعث شد غریبه ی شنل پوشی که تنها هاله ای از سیاهی چهره اش مشخص بود از کنارشان عبور کند. قطره های آب از روی شنل سیاهش میچکید و بی توجه به شلوغی شهر وارد کافه ای شد. قرار ملاقاتی داشت با یکی از دوستان نامحبوب سابقاش! جادوگر جوان با وارد شدن به کافه نیمه تاریک و نمناک نگاهی به اطراف انداخت. چشمان آبیاش بر روی تک تک مشتری ها میچرخید که بیشترشان مزدوران تازه به دوران رسیده ای بودن که برای چند سکه حاضر به گرفتن زندگی بیگناهی میشدند! شنلاش را از تن کند و موهای بلند قهوه ایش را تکانی داد، نگاه گذرایی به کافه دار مسنی که با چشم بندی پشت بار ایستاده بود انداخت. ـ دوتا نوشیدنی برای من و دوستم. با دست اشاره ای به میز آخر سالن کرد که شخصی بر روی آن نشسته بود. کافه دار دستی به چشم بند مشکیاش کشید و با سر حرف جیسون را تایید کرد. جیسون علیرغم خوش چهره بودن و لحن گرماش ابهتی بی مانند از نگاهش به وجود آدم رسوخ میکرد ، ابهتی در وصف جادوگر منتخب! مدت ها بود که دوره جادوگر ها به اتمام رسیده بود، وقتی که دیگر در جامعه انسانی پذیرفته نشوی و موجودات افسانه ای دیگر سرزمین به چشم دشمن نگاهات کنند مدت زیادی نمیتوانی دوام بیاوری مگر این که قدرتمندتر از بقیه باشی! یک شیر گرسنه هیچگاه به یک آهوی ناتوان و طرد شده رحم نمیکند درست مثل بازی طبیعت ! طبیعتی که بی رحمیاش را گاه با دشمنی بین نژاد ها نشان میداد گاهی هم با حمله های پی در پی شیاطین! مدتی بود دسته ای گابلین بیرون از شهر و در میان جنگلها پنهان شده بودند و به کاروان ها و مردم حمله میکردند، در این شرایط وجود یک جادوگر در شهر فوقالعاده نابخشودنی بود و این باعث آشوب در دل جیسون بود او دوست نداشت مانند دیگر همنوعهانش شکار و کشته شود آنهم قبل از به پایان رسیدن ماموریتش! شنلش را در دست گرفت، روی صندلی پشت میز رو به روی دختر چشم قهوه ای که زمانی عشق زندگی اش بود نشست و به او چشم دوخت، النا فرمانده ای که در یگان سطلنتی خدمت میکرد و بعد از جنگ خونین، رابطه اش با او تمام شده بود. خیانت عده ای از جادوگران باعث شد تا ملکه آتنا خشماش را از کشته شدن شاه راسل بر سر تمام نژاد جادوگران خالی کند و به کل تصمیم به انقراض این نژاد بگیرد! قتل عامی وحشیانه که از آن ملکه مهربان و خونسرد همیشگی به دور بود! و حال بعد از گذشت پانزده سال و مرگ او بر اثر بیماری عده ی کمی از جادوگران مانده بودند که جیسون یکی از قوی ترین آن ها بود! - الماس تقدیر رو برات آوردم جیسون ولی باید بدونم چرا اون رو میخوای و این همه اصرارت برای چیه؟ النا بعد از اتمام حرفش کمی به جلو مایل شد، آن جثه ی کوچکش در ذهن هر بیننده ای او را هرگز یک نظامی مجسم نمیکرد اما جیسون خوب میدانست که نباید او را دست کم بگیرد پس با لبخند کوتاهی و خیلی آرام جوابش را داد: - من یک سری خوابایی میبینم ، راجب پیشگویی که قبل ها شده و برای فهمیدن بیشتر راجب این موضوع به کمکت احتیاج داشتم. نگاه جیسون بر روی الماسی که در دست النا میدرخشید خیره ماند ، آن وسیله جادویی به جا مانده از الف ها میتوانست جوابگوی او و خواب هایی باشند که سال هاست آسایش را همانند دیگر شکارچیان مزدور از پلک هایش گرفته اند! النا الماس را در دستش چرخی داد و به یکباره آن را در مشت گرفت. نگاه تیزبین شکلاتی رنگاش را به جیسون دوخت گویی که منتظر کشف دروغ و حقه ای در اقیانوس آبی چشمانش است، اما میتوانست عمق صادقانه حرفاش را از مظلومیتی که از سال ها پیش به یاد مانده ببیند. - متاسفم جیسون ، حرفت رو باور میکنم اما تو یه جادوگری... همینم باعث شد تا رابطه ما خراب بشه، تو از همه جامعه های انسانی طرد شدی! کمک کردن به تو یعنی خیانت و جواب خیانت مرگه الماس تقدیر در دستان النا میدرخشید و حواس جیسون رو معطوف خود کرده بود، هنر دست الف ها بی نظیر و بی همتا بود آنقدر تراشکاری باظرافت و زیبایی بود که جیسون متوجه حضور دختر پیشخدمت در کنار میز چوبی مابین او و النا نشد. دختر جوان بعد از گذاشتن لیوان های شراب سیب بر روی میز سینی چوبی را در دست گرفت و به سمت میز کناری که چهار مرد نشسته بودند دوید اما حتی در نگاه آن دختر روستایی که تازه به شهر آمده الماس مانند گنج بی همتایی میدرخشید و نمیتوانست چشماش را تا ثانیه آخر از آن بگیرد همانطور که جیسون نمیتوانست نگاهش را از قلاف شمشیر آن چهار نفر جدا کند. - حق باتوعه النا اما هرچی نباشه منم یه انسانم، از اینکه شیاطین هرروز به انسان ها و دیگر موجودات حمله میکنند خسته شدم؛ من دنبال زندگی کردن در آرامش و آزادیام بدون این که هر ثانیه از عمرم رو فرار کنم! به سمت النا خم شد و دستان ظریف و بلوریاش را در دست گرفت، دستانی که یک روز از روی مهرومحبت او را در آغوش میکشید. النا نگاهاش را دزدید، میترسید جیسون متوجه بشود که هنوز هم قبل از خواب به او فکر میکند و هنوز در قلباش احترام زیادی به او میگذارد. - میدونم که این یه تله اس، اما من بدون الماس تقدیر از اینجا نمیرم! صدای محکم جیسون لرزه ای به تن النا انداخت و باعث شد نگاهش خیره ی او شود ، چشمانی مصمم به رنگ آبی که در خون میجوشید! النا بهعنوان یک فرمانده نمیتوانست وظیفه اش را قربانی عشق نافرنجاماش کند! همین انتظار را از او داشت که به این زودی متوجه شود اما لحن صادقانه جیسون دلش را لرزانده بود که باعث شد دستاناش از دور الماس شل شود و الماس در دستان مردانه جیسون جای بگیرد! - بعدا میبینمت النای دلیر! جیسون الماس را در دست گرفت، با جهشی از روی میز پرید و به سمت در خروجی آخر سالن دوید. بی توجه به چهار نفری که از پشت میز به تعقیب او گام برداشته بودند به صدای النا گوش داد: - همه خروجی ها محاصره شده راه فراری نداری جادوگر! میدانست این را برای صحنه سازی در حضور سربازها و مزدوران گفته است، حق میداد تا یک فرمانده بخواهد ابهتش را حفظ کند اما او جادوگر منتخب بود ناجی نسل خود که نتواسته بود به خوبی از پس وظایفاش بربیاد و باعث نابودی بیشتر هم نوعانش شده بود اما باز چیزی از قدرت بینظیر و مهارتهایش کم نمیکرد. شنل را به سرعت پوشید و قبل از باز کردن در سیاه آخر بار از جلوی چشم تعقیب کننده هایش محو شد! النا نتوانست جلوی پوزخندش را بگیرد، به هرحال او قدرت مردی را که روزی عاشقاش بود به یاد داشته. به سربازی که سمتش حرکت میکرد نگاهی گذرا انداخت. - تمام خروجی های شهر رو ببندین، تا طلوع آفتاب باید پیداش کنید. سرباز دستی به سینه کوباند و بعد از نشان احترام به سمت در ورودی راه افتاد ، النا نگاهش را در کافه، میان چهره های متعجب چرخاند و روی چهره ی عصبی صاحب کافه خیره ماند. - حالا کی میخواد پول نوشیدنی هارو حساب کنه؟ النا به دو لیوان نوشیدنی روی میز نگاه کرد، لیوان جیسون خالی بود که پوزخند النا را عمیق تر کرد، مدت ها بود هر برخورد با جیسون برای او هزینه هایی داشت و خداروشکر میکرد اینبار تنها مالی بود البته اگر داستان دروغیناش را راجب دزدیدن ماهرانه الماس را به دست جیسون باور کنند! * چکش را بار دیگر محکم تر کوبید، ناله فلز سرخی که آریو به کمک گیره ای در دست نگه داشته بود تمام کلبه آهنگری دوده گرفته و اندکی تاریکشان را پر کرده بود. استاد پویا پیرمردی تنومند با موهای سفید بلند یکی پس از دیگری چکش را میکوباند و از گوشه چشم به نوجوانی که شاگردیاش را میکرد نگاهی انداخت. آریو پسر دوست قدیمی اش بود که در جنگ خونین کشته شده بود، در لحظات آخر او خانوادهاش را به پویا سپرده بود، وظیفه ای هرچند سخت اما آخرین وصیت یک دوست قدیمی! آریو مادرش را نیز در زمستان قبلی بخاطر بیماری از دست داده بود و حال تنها فامیل او استاد پویا بود، پیرمرد آهنگری که خیلی سخت سکوت خود را میشکست اما همیشه رفتار خوبی با آریو داشت البته نه از روی ترحم بلکه رفتار خوب و مسئولیتشناسانه این نوجوان پانزده ساله او را هرروز بیش از پیش به یاد دوست شجاع و قدیمیاش میانداخت. نگاهش را از بازوان قدرتمند استادش گرفت و فلز را در اب فرو کرد، شمشیرها و ادوات کشاورزی ساخت دست استادش در تمام پادشاهی مشتریهای پرشور خود را داشت. فلز را بعد از خنک شدن دوباره در کوره فرستاد و با صدای نچندان بلندی رو استادش گفت: - این آخرین سلاح امشبه؟ صدایاش به تازگی دورگه شده بود و او را میآزرد، استاد به چشم سبز رنگ آریو نگاه کرد و با سر پاسخ تایید را به او داد. آریو از پنجره کوچکی که بالای قسمت راستشان بود نگاهی به آسمان سیاه و نیمه بارانی بیرون کرد، درست در زیر پنجره ردیف های متعدد شمشیرهایی که او و استادش ساخته بودند چیده شده بود. حضور گابلین های نفرت انگیزی که در جنگلهای شمالی پنهان شده بودند شهر را به آشوب کشیده بود و این آریو را بیشتر از همیشه عصبانی میکرد، او تصمیم داشت تا سال دیگر وارد ارتش شود و همچون پدرش عمرش را در راه صلح و عدالت صرف کند. لبخندی رو لبهایش شکل گرفت که از چشمان تیزبین استادش دور نماند، فلز را بیرون کشید تا چکش بخورد، بارها بارها و بارها ! استاد پویا با هر ضربه نگرانتر میشد او از نیت آریو باخبر بود و نمیخواست که او هم مانند پدرش آرمان، زندگیاش را فدای دیگران کند، تنها چیزی که برای او میخواست عمر طولانی و سپردن این کلبه آهنگری بعد از مرگش به آریو بود، زندگی شاد، خوب و بدون هیچ خطری! سال ها بود که به علت جنگ های پی در پی تعداد انسانها کاهش یافته بود و دیگر همه در کنارهم بدون در نظر گرفتن نژاد و قومیتی زندگی میکردند. آریو پس از اجازه استادش از کلبه خارج شد و تا کمی در شهر قدم بزند، شب های شهر آتنا به دلیل وجود کریستال های مانا میدرخشید و مشکل روشنایی نداشت! کوهستانی که در نزدیکی شهر بود پر از معادن های متعدد بود و یکی از گرانبهاترین و باارزشترینشان کریستال های مانا بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری