رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

#Part 23

 فکرهای مزخرفم رو با یه آهنگ فراموش کردم؛ بعد از ساواش همیشه همدمم آهنگ بود.

همین‌طور که نودل می‌خوردم آهنگ رو پلی کردم:

[ برسون خودتو | ده دان ]

« ﺑﻴﺎ ﻛﻪ ﻏﻢ آواره روم

ﺑﻴﺎ ﻛﻪ ﺳﺮ ﺑﺪم ﺑﺮای ﺗﻮ آوازه ﻗﻮ

 

ﺑﺒﻴﻦ ﺷﺪم اﺳﻴﺮ ﺗﻮ اﺻﻠﺎ ﺑﻴﺎ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺷﻮ

ﺗﻮ ﺑﺎز ﻣﻨﻮ آﺗﻴﺶ ﺑﺰن ازم ﻧﮕﻴﺮ ﺣﺮﻳﻘﺘﻮ

 

ﻣﻨﻢ ﺷﺒﺎم ﻋﺠﻴﺒﻪ ﭼﻮن

ﻧﻤﻴﺪوﻧﻢ ﻣﺴﻴﺮﺗﻮ

 

ازم ﻧﭙﺮس دﻟﻴﻠﺸﻮ ﻓﻘﻄ ﺑﻴﺎ

ﺑﺮﺳﻮن ﺧﻮدﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ اﮔﻪ ﻣﻴﺸﻪ

 

اﮔﻪ اﻳﻨﺠﺎ ﻧﻪ ﺗﻮ ﻳﻪ دﻧﻴﺎی دﻳﮕﻪ ﻣﻴﺎم ﭘﻴﺸﺖ

ﺑﺮﺳﻮن ﺧﻮدﺗﻮ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎ

 

ﺑﻴﺎ ﻛﻪ دﻳﻮوﻧﮕﻰ اﺳﻢ رﻣﺰ ﻣﺎﺳﺖ

ﺑﺮﺳﻮن ﺧﻮدﺗﻮ

 

ﺑﺮﺳﻮن ﺧﻮدﺗﻮ ﺗﺎ ﻧﺸﺪم ﻏﺮق ﻳﻪ ﺟﺎ

ﺗﻮ ﻫﻤﻪ اﺷﻜﻰ ﻛﻪ ﻣﻴﺎدش از ﭼﺸﺎم

 

ﺑﺮﺳﻮن ﻛﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ی ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎم ﻣﻴﺪوام ﻫﻨﻮ دﻧﺒﺎل ﺳﺮاب رد ﭘﺎت

ﺗﻮ ﺑﺮﺳﻮن ﻗﻠﺒﻢ ﺟﺎ ﻣﻮﻧﺪه ﭘﻴﺸﺖ از وﻗﺘﻰ رﻓﺘﻰ آروم ﻧﻤﻴﺸﻪ

 

ﺑﺮﮔﺮد ﻛﻪ ﺻﺪاﻣﻮن ﺑﭙﻴﭽﻪ

ﺗﻮی ﺟﺎده ﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎرون ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺑﺰﻧﻪ راﻫﻤﻮن ﻳﻜﻰ ﺷﻪ

 

ﻧﺬار ﺑﮕﻦ ﻳﻪ ﺧﻮاب ﺑﻮد ﻫﻤﻴﺸﻪ

ﺑﺮﺳﻮن ﺧﻮدﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ اﮔﻪ ﻣﻴﺸﻪ

 

اﮔﻪ اﻳﻨﺠﺎ ﻧﻪ ﺗﻮ ﻳﻪ دﻧﻴﺎی دﻳﮕﻪ ﻣﻴﺎم ﭘﻴﺸﺖ

ﺑﺮﺳﻮن ﺧﻮدﺗﻮ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎ

 

ﺑﻴﺎ ﻛﻪ دﻳﻮوﻧﮕﻰ اﺳﻢ رﻣﺰ ﻣﺎﺳﺖ

ﺑﺮﺳﻮن ﺧﻮدﺗﻮ »

بعد از تموم شدن آهنگ توی فکر فرو رفتم؛ دِ آخه یکی نیست بگه مگه شکست عشقی خوردی انقدر از این آهنگ‌ها گوش میدی؟

اصلا اون هیچی، کی برسونه خودش رو؟

اصلا کی هست که برسونه خودش رو آخه!؟ ولی بین خودمون باشه‌ها، آهنگ‌هایی که من گوش میدم تکه!

حالا یه جوری با اعتماد به نفس میگم انگار خودم خواننده بودم، آهنگ رو خوندم!

 نوشابه رو تا تهش کشیدم بالا و بعد دوباره به گوشی خیره شدم؛ جواب پیام‌های ساواش رو الان نمی‌دم، می‌خوام حرصش بدم حرص!

ویرایش شده توسط Seoda mohebby
  • لایک 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#Part 24

بعد از چند مین با اومدن فکر خبیثی توی ذهنم لبخند شیطنت‌آمیزی روی لبم شکل گرفت؛ دارم برات ساواش، می‌خوام با یه حرکت ساده تا خرخره حرصت بدم!

 خودمم نمی‌دونم چرا، ولی الان دوست داشتم رو مغز ساواش راه برم؛ به طوری که حرصش کاملا درآد!

 ظرف‌ غذا رو توی سینک گذاشتم و در عین حال با یک حرکت تیشرت لشم رو از تنم کشیدم بیرون و توی ماشین لباسشویی که درش باز بود انداختم.

 خب، حالا با کامپیوتر نقشه‌مون رو اجرا کنیم یا با گوشی؟ کاری که می‌خواستم انجام بدم خیلی ساده بود و از طرفی باعث میشد ساواش از وسط نصفم کنه!

 نقشه این بود:

 می‌خواستم با بی‌محلی ساواش رو اذیت کنم! حالا چطوری؟

 با گوشی یا کامپیوتر می‌رفتم توی کالاف و بدون ذره‌ای محل سگ گذاشتن می‌ریم بَتِل ( نبرد ) می‌زنیم و شانس باهامون یار باشه که ساواش توی بازی باشه!

 بعدش می‌فهمه از قصد بهش محل ندادم که با این اوصاف تصمیم بر جر دادن من می‌کنه و منم فرار رو بر قرار ترجیح میدم.

اما در آخر تموم این‌ها نشون میده که من مرض دارم، همین!

شروع به خوندن ریتم مزخرف و خیالی کردم و در عین حال با همون ریتم تا دم در دستشویی می‌رقصیدم!

***

از همون اول با وجود پی‌اس فایو ( PS5 ) مشکل داشتم، درواقع مشکل اصلیم با دسته‌‌ی پلیش بود.

گوشیم رو به تی‌وی وصل کردم. با گوشی بازی می‌کردم ولی از صفحه‌ی تلویزیون نگاه‌.

دستم عادت کرده بود و با این‌جوری بازی کردن راحت بودم.

به ساعت نگاه کردم؛ ساعت دوازده بود.

نه هنوز زوده!

گوشی رو روی مبل شوت کردم و دوباره رفتم آشپزخونه تا ظرف‌های قبلی رو بشورم!

توجه داشته باشید که من هیچوقت ظرف نمی‌شورم! می‌ندازم توی ماشین ظرفشویی؛ ولی برای سکته دادن ساواش همین دلیل کارسازه!

زمزمه کردم:

« خانوم گل آی خانوم گل برام سخته تحمل... »

[ خانوم گل | ابی ]

و شروع به شستن ظرف‌های توی سینک کردم.

ویرایش شده توسط Seoda mohebby
  • لایک 1
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#Part 25

بعد از شستن ظرف‌های توی سینک و چند تا کار جزئی دیگه دست‌هام رو با حوله خشک کردم و دوباره خودم رو روی مبل پهن کردم؛ به ساعت نگاه کردم، ساعت یک و نیم شده بود.

ساواش معمولا این تایم‌ها میومد کالاف بازی کنه، با فکرش لبخند شرورانه‌ای زدم و خودم رو روی مبل جلوی تلویزیون شوت کردم.

تلویزیون روشن بود، گوشیم رو روشن کردم و رفتم توی کالاف؛ که این‌طور، ساواش آنلاینه! 

توی چت همه‌گانی رفتم و نوشتم: 

- « بچه‌ها کسی میاد دوئل؟ حوصلم سر رفته. »

توی پیام‌ها چشمم دنبال پیام ساواش بود که بالاخره پیداش کردم، یه کلمه نوشته بود:

- « پیوی »

از اینجا فهمیدم خیلی عصبیه!

داشتم جذب صحبت و دستورش می‌شدم که به خودم اومدم و دوباره تایپ کردم:

- « کسی نبود؟ »

چند نفر جواب دادن و تصمیم بر دوئل شد.

بر خلاف انتظارم ساواش دوئل رو زد و بعد از چند تا اتفاق مربوط به گروه‌بندی، ساواش گروه مخالف من شد، لیدر گروه مخالف؛ منم لیدر گروه خودم شدم.

قراره بزنم پاره‌ت کنم ساواشعلی!

***

آقا چشمتون روز بد نبینه!

ساواش کلا عصبانیتش رو توی گیم خالی کرده بود، از همون اول رگباری بسته بود رو من! هی هدشاتم می‌کرد!

ویسشم بسته بود یه کلمه هم حرف نمی‌زد فقط بهم بسته بود! هی پشت سر هم من رو می‌زد! دیگه آخرهاش هی عر می‌کشیدم: 

- ساواااش!

بهم محل سگم نمی‌داد، فقط پر قدرت‌تر به جر دادن من ادامه می‌داد.

راند آخره، این رو می‌ب... ساواااش!

هدشاتم کرددد! ازت متنفرممم! حالم ازت به هم میخورههه! چته وحشییی!؟ مگه اگه من رو هی هدشات کنی بهت جایزه می‌دن؟

دیگه طاقتم طاق شده بود...‌ دیگه داشتم نمی‌تونستم!...

ویرایش شده توسط Seoda mohebby
  • لایک 1
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#Part 26

 ویسم بسته بود! وگرنه اینارو می‌شنید منم دلم خنک می‌شد؛ متاسفانه نمیشد فحش‌های مورد نظر استفاده کرد چون بچه تو دوئل بود، با زحمت عر کشیدم:

- ساواش زنگ بزننن!

 دیدم جواب نمی‌ده که از گیم زدم بیرون و بهش زنگ زدم، جواب نداد حیوون!

- « مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد، لطفا بعدا تماس بگیرید. »

 اس دادم:

- « ببین من رو ساواش، آنیل نیستم اگه... »

 پیامم نصفه موند، ساواش پیام داد:

- « یه سریا فشاری شدن؟ »

 فایده نداشت، نمی‌تونستم فشارم رو با اس ام اس خالی کنم؛ دوباره زنگ زدم که بعد از اینکه آخرین بوق زده شد ثانیه آخر جواب داد؛ صدای ریلکسش رو شنیدم:

- بله؟

 داد کشیدم:

- ساواش!

از شدت حرص نفس نفس می‌زدم، ادامه دادم:

- تو... خیلی...

 حرفم رو قطع کرد و دوباره ریلکس ادامه داد:

- خیلی جذاب؟ زیبا؟ کراش؟ هات؟

 داد کشیدم:

- بزنم تورو...

دوباره حرفم رو قطع کرد و گفت:

- ام... داری وقتم رو می‌گیری، می‌خوام برم...

این سری خودم حرفش رو قطع کردم و داد کشیدم:

- تو شب کم کمش تا ساعت چهار صبح بیداری، زر نزن!

 با صدای آرومی گفت:

- می‌خوام امشب زود بخوابم.

دیگه داشتم روانی می‌شدم، این تهش بود؛ تا ده ثانیه دیگه منفجر می‌شدم.

با همون صدای ریلکس گفت:

- خب دیگه اگه کاری نداری قطع می‌کنم.

نفس عمیقی کشید و گفت:

- یکم درگیری داشتم؛ تو هم پس‌فردا میری برای استارت کارت.

صدای قلوپ‌قلوپ خوردن آب از جانب ساواش میومد.

صدای نفس نفس‌های با حرص و بی هدف من بیشتر!

ویرایش شده توسط Seoda mohebby
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#Part 27

رسما عر کشیدم:

- تو غلط خوردی که درگیری داشتی! تو اصلا غلط‌تر خوردی که نازم رو نکشیدی! اصلا تو خیلی خیلی‌تر غلط خوردی تر‌ تر که وقتی داشتم برات از بدبختی‌هام می‌گفتم هِر هِر می‌خندیدی!

صداش رو صاف کرد و گفت:

- تموم شد؟

داد کشیدم:

- نه تموم نشد! 

***

هجده دقیقه و بیست و نه ثانیه، این تایمی بود که داشتم به ساواش انواع و اقسام فحش‌هارو نثار می‌کردم.

با دادن آخرین فحش نفس عمیقی کشیدم که ساواش با همون صدای ریلکسِ رو اعصابش گفت:

- خب، تموم شد؟

بهت زده گفتم:

- او...هوم.

خمیازه‌ی فیکی کشید و گفت:

- خب خوبه؛ شبت خوش. و بلافاصله قطع کرد!

باورم نمی‌شد این ساواش باشه؛ همون پسری که همیشه می‌گفت و می‌خندید، حالا باهام قهر کرده بود؟ بره خجالت بکشه! اصلا تقصیر خودش بوده به من چه؟

اصلا اون هیچی، پسری که در مقابل قهر یه دختر قهر می‌کنه پرنسسه پرنسس!

ایشی گفتم و سعی کردم دیگه به ساواش فکر نکنم؛ اصلا می‌دونین چیه؟ کات کات فور اِوِر! ( کات کات برای همیشه! )

چند لحظه گذشت با خودم گفتم:

- ده آخه مگه ساواش پارتنرته که این‌‌طوری میگی؟ هوف! ایش اصلا هیچی! 

سعی کردم حواسم رو پرت کنم و با خودم عهد بستم تا ساواش بهم زنگ نزده بهش زنگ نزنم!

***

ساواش گفت پس‌فردا باید برم برای شروع کار برای همین هودیم رو پوشیدم و دوربین رو روشن کردم؛ ساعت سه صبح بود تا ساعت چهار صبح ادیت می‌زدم و پستش می‌کردم.

اهِمی کردم تا صدام صاف بشه که نگاهم به سر و صورتم افتاد؛ درسته جلوی دوربین خیلی راحتم ولی خب اگه این قیافم رو ببینن برگاشون می‌ریزه!

هوفی کشیدم و به سمت میز لوازم آرایشم رفتم.

  • لایک 1
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#Part 28

یکم تینت و کرم به پوستم زدم و صورتم رنگ گرفت؛ ساعت سه و ربع شده بود، خب من کی می‌رسم ادیت بزنم؟

دو سه تا قر به کمرم دادم و نشستم روی صندلی گیمینگم که چشمم به دوربین خورد، دوربین یه ربعه که داره رکورد می‌کنه؟ عجبا!

کات کردم و دوباره رکورد؛ استارت!

- سلام به برَ و بَچ خودمون؛ خب یادتونه توی لانگ ویدیوی قبلی راجب کار جدیدم و درواقع اولین قرارداد رسمیم یه مقدار حرف زده بودم، حالا می‌خوام کامل‌تر توضیح بدم؛ چرا؟ 

چون پس‌فردا قراره بریم اونجاااا، برای اولین بار البته، فکر می‌کنم قراره کار استارت بخوره و یه سری گیمر هم میان. که... خب.... دقیقا نمی‌دونم کی میاد ولی خب... چیزه... قطعا یوتیوب های خوبی هستن.

یهو زدم تو یه فاز دیگه بشکن زنان گفتم:

« تو خودت دوپامینی تو تو دوپامینی ساعتم بزار بره اصلا هیچ خیالی نیس. »

[ دوپامین | مسلک ]

گلوم رو صاف کردم و گفتم:

- خب کجا بودیم؟ آها داشتم راجب اون شویی ( شو، مسابقه ) حرف می‌زدم که توش شرکت کرده بودم.

کلا عادتم بود، یهو وسط حرف‌هام یه دفعه یه چیزی می‌گفتم و یا یه آهنگی رو می‌خوندم یا فعل‌بداهه یه زری عنایت می‌فرمودم.

- خب بچه‌ها... 

حرفم با خندم قطع شد، بلند شدم و وایسادم که خندم رو کنترل کنم ولی هیچ فایده‌ای نداشت! 

***

چشمتون روز بد نبینه، قشنگ چل شده بودم، همین‌طوری مثل اسکل‌ها می‌خندیدم! بی دلیل مثل روانی‌ها...

خندم رو با بدبختی جمع کردم و گفتم:

- نه دیگه، این‌سری جدی کجا بودیم؟

یکم فکر کردم و رشته‌ی کلام دستم اومد، جدی شدم و گفتم:

- حالا، توی این مسابقه قراره چیکار کنیم؟

قراره با بقیه گیمرها به صورت دوئل گیم بزنیم و گویا قراره یه مسافرت هم بریم.

سرم رو نزدیک دوربین آوردم و زمزمه کردم:

- بین خودمون بمونه‌ها... ولی اصلا نمی‌دونم می‌خوایم کجا بریم، یه وقت ندزدنم؟

اومدم عقب و به صندلی تکیه دادم و گفتم:

- فعک نکنم! اصلا من رو می‌خوان چیکار؟ 

ویرایش شده توسط Seoda mohebby
  • لایک 1
  • هاها 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #Part 29

 قیافه متفکرانه‌ای به خودم گرفتم و گفتم:

- اوکی داداش،. اصلا تو فکر کن می‌خوان بدزدنت! براشون کاری داره همین‌طوری الان بریزن توی خونَت بگیرن ببرنت؟

 روی صندلی لش کردم و ادامه دادم:

- نه بابا طبق چیزی که من از اونجا دیدم همه آدم حسابی بودن امکان نداره!

***

چند دقیقه‌ای بود که داشتم با خودم می‌جنگیدم!

 نخند واقعا داشتم با خودم می‌جنگیدم، سر اینکه امکانش هست من رو بدزدن یا نه!

ولی به یه مورد فکر نکرده بودم: اینکه ساواش میاد و نجاتم میده.

 یکم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که نتیجه‌ی قبلی به درد نخور بود؛ با ساواش قهرم خب!

 کاش اصلا پس فردا نرم نظرته؟

نظرم مثبته!

***

توضیحات اضافی رو دادم و به رسم همیشگی به روش خودم خداحافظی کردم؛ به روش آنیل، روش لاوشات.

دوربین رو خاموش کردم و به بدنم کش و قوسی دادم؛ لانگ ویدیو بود، بیست و هفت مین توضیحات راجب مسابقه و شو!

بلند شدم و لباسام رو در آوردم و با تاپ و شورتک لشی که روش عکس یه خرس گوگولی بود، عوض کردم؛ تاپ سفید بود و پایینش یکم زاب داشت و ریشه ریشه مانند بود، روش هم یه خرس کیوت و بانمک بود که گوش‌هاش پشمالو و نرم بودن؛ شورتکم هم سفید و زاب‌دار بود.

 حالا سوال اینجاست که کی گفته من بیست و پنج سالمه هوم؟

برای یه تاپ و شورتک بچگونه دارم ذوق می‌کنم!

 یهو ذهنم از خودم منحرف شد و به ساواش فکر کردم، یعنی الان داره چیکار می‌کنه؟ من که می‌دونم خواب نیست!

فقط می‌خواست من رو دور بزنه، یعنی الان داره ویدیوهاش رو ادیت میزنه؟

دلم می‌خواست بهش پیام بدم ولی خب، باهاش قهر بودم؛ اول باید اون پیام می‌داد! یاد پیام‌هایی که بعد از ویدیو کال داده بود افتادم، خب اون که پیام داده بود دختر! 

خیلی هم پیام داده بود، ولی من هیچ کدومشون رو جواب ندادم! خب معلومه به غرور مردونش بر می‌خوره!

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#Part 30

 عذاب وجدان گرفتم، خیلی بدجور، خیلی دارک؛ نمی‌دونستم باید چه غلطی بکنم. یعنی با یه عذرخواهی همه چیز حل میشه؟ نه خب، فکر نکنم!

 ***

 فیلمم رو ادیت زدم ساعت شیش صبح شد؛ توی یوتیوب پستش کردم و پتو رو روم کشیدم، امروز هیچ کاری نداشتم که انجام بدم پس می‌تونستم حسابی بخوابم!و خوابیدم.

 ***

 بیدار شدم؛ با خمیازه‌ای که شبیه خرناس بود گوشیم رو برداشتم که وسط خمیازه چشمم به ساعت خورد، ساعت پنج عصر بود!

 باورم نمی‌شد این‌قدر خوابیده باشم، امکان نداشت!

ساواش نه بهم زنگ زده بود و نه بهم پیام داده بود، معلوم بود این سری واقعا از دستم شاکیه و من برای اولین بار نمی‌دونم باید چیکار کنم؛ همیشه وقتی که اتفاقی میوفتاد به ساواش می‌گفتم و ساواش بهم توی حلش کمک می‌کرد.

 ولی این‌بار نه تنها ساواش نبود بلکه این مشکل راجب خودِ ساواش بود!

هوفی کشیدم، من بدون ساواش دیوونه می‌شدم! چون کسی نبود باهاش حرف بزنم.

بلند شدم و بدون اینکه به قیافه‌ی مزخرف اول صبحیم که نه، آخرِ عصریم نگاهی بندازم رفتم توی دست‌شویی.

***

ساعت هشت شب بود و ساواش همچنان بهم پیام نداده بود.

حالم خوب نبود و دلم گرفته بود و تصمیم گرفتم آهنگ گوش کنم تا حال بدم رو یادم بره.

[ Bored | بیلی آیلیش ]

 

[Verse 1]

The games you played were never fun

بازی‌هایی که می‌کردی، هیچوقت خوش نبود

You'd say you'd stay but then you'd run

می‌گفتی می‌مونی، بعد فرار می‌کردی

 

[Pre-Chorus]

Giving you what you're begging for

بهت می‌دم چیزی که براش التماس می‌کنی

Giving you what you say I need

بهت می‌دم چیزی که می‌گی بهش نیاز دارم

I don't want any settled scores

نمی‌خوام هیچ زخمی رو دوباره باز کنم

I just want you to set me free

فقط می‌خوام رهایم کنی

 

[Chorus]

I'm not afraid anymore

دیگه نمی‌ترسم

What makes you sure you're all I need?

چی باعث شده اینقدر مطمئنی تو تمام نیاز منی؟

And when you walk out the door and leave me torn

وقتی از در می‌ری بیرون و منو پاره پاره رها می‌کنی

You're teaching me to live without it

داری به من یاد می‌دی بدونش زندگی کنم

Bored, I'm so bored, I'm so bored, so bored

خسته، من خیلی خسته‌ام، خیلی خسته‌ام، خیلی خسته

 

[Verse 2]

I'm home alone, you're God knows where

من توی خونه تنهام، تو رو خدا می‌دونه کجایی

I hope you don't think that shit's fair

امیدوارم فکر نکنی این لعنتی عادلانه‌ست

 

[Outro - تکرار احساس]

I'm so bored, so bored, so bored...

انقدر خسته، انقدر خسته خسته

ویرایش شده توسط Seoda mohebby
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#Part 31

  آروم زمزمه کردم:

Bored, I'm so bored, I'm so bored, so bored

( خسته، من خیلی خسته‌ام، خیلی خسته‌ام، خیلی خسته )

 دوباره گوشیم رو چک کردم؛ لعنتی حتی بهم یه پیام کوچیکم نداده بود!

 خیلی رفت رو اعصابم، بابا حالا من یه غلطی کردم تو چرا انقدر بزرگش می‌کنی هان؟

 نه صبحونه خورده بودم و نه ناهار، تصمیم گرفتم حداقل برای شامم یه غلطی بکنم؛ رفتم توی آشپزخونه و برای غذا به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم. 

 یعنی نه که نخوام برسم‌ها... فقط چیزی بلد نبودم درست کنم!

 تصمیم گرفتم از بیرون غذا سفارش بدم، فست‌فود!

 ***

 شامم رو با هر بدبختی که بود کوفتم کردم و هشت قسمت فیلمم رو تا ساعت پنج صبح دیدم، با خودم عهد بسته بودم نرم سرِ صحنه! من نمی‌رفتم، کسیم نبود من رو منصرف کنه! حتی ساواش...

 طلوع آفتاب رو که ملاحظه کردم دیگه متوجه شدم باید هرچه زودتر بخوابم!

 امروزم کاری نداشتم زیاد می‌خوابیدم، دیگه فردا به خودم قول میدم چند تا چالش و لانگ ویدیو بگیرم!

 روی تخت خزیدم که یهو چشمم به گوشیم خورد، از اس‌اف‌جی فری نوتیف داشتم، دو روزه بازی نکرده بودم!

 حالا... یه دست که... چیزی از آدم کم نمی‌کنه می‌کنه؟

 خواب که همیشه هست نیست؟ جواب مثبته! گوشی رو با ذوق دستم گرفتم و بَتِل رو زدم، خودم رو روی تخت پهن کردم و منتظر موندم تا یه مپ برام پیدا بشه.

 ***

 بزن، بزن، بزن! آفرین یسسس! لاوشاتتت! و تمام! بردیم، دمتون گرممم!

 ساعت هفت صبح بود، قرار بود فقط یه دست بازی کنم، فقط یه دست! ولی خب سرنوشت جور دیگه‌ای رقم خورده بود. ( یه طوری میگی انگار سرنوشت زورت کرده دو ساعت بازی کنی! )

 چشمم به لِوِلِ گیم خورد، لِوِل آپ شدم یسس!

 چند دست دیگه هم بازی کردم؛ دیگه چشمام داشت می‌رفت، خیلی خوابم میومد؛ همین‌طور که گوشی دستم بود خوابیدم.

 ***

 با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم، یعنی کدوم بلانسبت خری داره زنگ می‌زنه؟ 

 چشمام نمی‌دید. شماره ناشناس بود، با صدای گرفته جواب دادم:

- بله؟

 صدای مردونه و جذابی گفت:

- میای سرِ صحنه یا خودم به زور متوسل بشم و مجبور بشم به اجبار بیارمت؟

  • لایک 1
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 #Part 32

 مخم اول صبحی هنگ کرده بود، آروم گفتم: 

- هِن؟

 و بعد بلندتر با صدای گرفته گفتم:

- ببخشید شما؟ زیر لب جمله‌م رو ادامه دادم: 

- کدوم خری هستین؟

 هوفی کشید و گفت:

- هایکام، هایکا آریامنش. همون خره!

 شت! از کجا شنید بهش گفتم خر؟

 صدام رو صاف کردم و به مصنوعی‌ترین شکلِ ممکن گفتم:

- احوال شما؟ خوبین؟ منم خوبم! حالا چه کمکی از دست من ساختست اول صبحی؟

 خنده‌ای کرد که بیشتر شبیه مسخره کردن بود تا خنده و ادامه داد:

 - اول صبحی؟ هه!.. یه جوری میگی انگار ساعت پنج صبحه!

آروم گفتم:

- ببخشید من تا ساعت هفت صبح بیدار بودم الان ساعت چنده؟

با لحنی که مشخص بود دارم رو مخش میرم گفت:

- سلام صبح بخیر هموطن! چهار عصر!

آروم گفتم:

- آها... متشکرم بابت اینکه ساعت رو گفتین هنوز زوده واسه‌ی بیدار شدن، شب خوش.

با حرص گفت:

- هشت بار بهت زنگ زدم، تو قرارداد بستی، موظفی که بیای.

آروم گفتم:

- نه متشکرم خواب رو ترجیح میدم، بعدم اگه توی اون مسافرت من رو بدز...

حرفم با صدای زنگ در قطع شد، گفتم:

- یه مین صبر کن یکی داره زنگ در رو می‌زنه.

سر و وضعم رو نگاه کردم، صورتم داغون شده بود! تازه از خواب بیدار شده بودم و به کل صورتم پف کرده بود!

بدون توجه به هایکا که پشت تلفن بود و اونی که پشت در بود داد کشیدم:

- یا منه مظلوممم، قیافم رو!

صدای خنده‌ی مردونه‌ی هایکا بلند شد و بدون توجه به موقعیت همین‌طور که داشتم صورتم رو آب می‌زدم گفتم:

- درد و مرض! نخند اسکل! ایشالا به خودت برگرده!

***

بعد از پنج مین قیافم رو درست کردم و همین‌طور که گوشی دستم بود و بدون اینکه به لباسام که یه تی‌شرت خیلی بلند و لش با یه شورتک جین بود توجه داشته باشم در رو باز کردم و با دیدن کسی که پشت در بود خشکم زد!

ویرایش شده توسط Seoda mohebby
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#Part 33

وای... این... اینجا چیکار... می‌کنه؟...

هایکا بود! گوشیش دم گوشش بود و از اون‌موقع تاحالا داشت به حرف‌های چرت و پرت من گوش می‌کرد و با دیدن من گوشیش رو آورد پایین و به من خیره شد.

بهت زده گفتم:

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟

بدون توجه به سوال من جواب داد:

- بپوش بریم.

سرم رو رو به شونه‌م کج کردم و گیج گفتم:

- کجا؟

نگاهش رو ازم گرفت و به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد:

- سر صحنه، وقتی که تو نبودی بقیه یوتیوبرها تصویب کردند برنامه‌ی سفر برای دو هفته‌ی دیگه باشه و دوتا شهر رو برای رکورد شو انتخاب کردن، البته، خودم سه تا شهر رو برای انتخاب گذاشتم جلوشون.

هنگ کرده بودم، یعنی چی!؟

آروم گفتم:

- یعنی چی؟ چی میگی؟ نمی‌فهمم! بدونِ من؟ نشستین بدون من تصمیم گرفتید بعدم می‌خواین هرجایی که شما رفتید منم مثل جوجه اردک بیافتم دنبالتون؟

- شونه‌های بزرگ و مردونه‌ش رو بالا انداخت و با همون صدای ریلکسِ لعنتیش جواب داد:

- می‌تونستی بیای و توی تصمیم‌گیری شرکت داشته باشی!

ولی... بجاش گرفتی خوابیدی و روز اول کارت نیومدی!

این مشکل خودته، صرفا مشکل من یا... بقیه عوامل نیست.

با حرص پاهام رو روی زمین کوبوندم و از لای دندون‌هام غریدم:

- خب من... الان چه غلطی بکنم؟

به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:

- هیچ غلطی لازم نیست بکنی جز... سازگاری.

اعصابم داغون شده بود، داد کشیدم:

- سازگاری؟ من حتی نمی‌دونم قراره بریم کدوم گوری؟

از کجا معلوم می‌خواین من رو بدزدین و همش یه توطئه باشه!‌ 

هه! فکر کردین من کس و کاری دارم که بیاد بخاطر گروگان گرفته شدن من بهتون پول بده؟

نخیر عزیزم! من کسی رو ندارم و نداشتم که کاری برای من انجام بده! یعنی بودن... دیگه نیستن! ولم کردن، طرد شدم!

فقط یکی بود که اونم باهام قهره، اونم بخاطر حماقت و کرم و مرضِ خودم!

 

  • لایک 1
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #Part 34

 می‌خواستم حرفم رو ادامه بدم که با حرکتی یهویی دستش روی دهنم قرار گرفت، اومد توی خونه و در رو پشت سرش بست؛ با صدای حرص‌ناکی گفت:

- تو همسایه نداری مگه بچه؟ همه فهمیدن دردت چیه!

 می‌خواستم بدزدمت انقدر برنامه می‌چیدم؟ فکر کردی برام کاری داشت خودم بیام ببرمت؟ 

دستش رو از روی دهنم برداشت که گفتم:

- چشم! صد البته منم باهاتون تشریف میاوردم! فقط از روز قبل هماهنگ کنید وسایلم رو جمع کنم!

 با چشم‌هایی که می‌خندید به چشم‌هام خیره شد و گفت:

- تشنمه، یه مهمونت یه لیوان آب نمیدی؟

بی اختیار خنده‌ی عصبی کردم و گفتم:

- هه! مهمون؟ شما کی مهمون شدین که من خبر نداشتم؟ اصلا تو چرا بی‌اجازه اومدی تو خونه‌ی یه دختر مجرد؟

 هیکل ورزیده و بزرگش رو کشید پایین که هم قدم بشه و گفت:

- مجبورم کردی بیام تو! جلوی همسایه‌ها داشتی آبرو و شرف خودت رو می‌بردی بچه.

 توی صورتش داد کشیدم:

- اه انقدر بچه بچه نکن! حالا انگار خودش چند...

حرفم رو با تک سرفه‌ای قطع کرد و همین‌طور که داشت روی مبل خونه می‌نشست گفت:

- سی و دو.

 هفت سال ازم بزرگتره؟... بد شد که.‌..!

 دلخور نگاهش کردم، الان لابد باید بهش احترامم می‌ذاشتم!

 حرف رو عوض کردم و گفتم:

- هرچی! اصلا برای چی راهت رو کشیدی اومدی تا اینجا؟ اصلا خونه‌ی من رو از کجا بلد بودی هان؟

 خنده‌ای کرد و گفت:

- خانوم زورشون به بحث قبلی نرسید بحث رو عوض کرد نه؟ 

دست به سینه نشستم روی مبل رو به روییش که ادامه داد:

- تلفنت رو جواب ندادی و روز اول کاریت بود و به عنوان یک مدیرِ مسئولیت‌پذیر تصمیم گرفتم بیام ببینم چرا نیومدی.

 آدرس خونت هم که... عقلِ کل! روز اول توی برگه‌ی قرارداد آدرس خونت رو ننوشتی؟

 ولی به عنوان یه گیمر نسبت به بقیه گیمرها و یوتیوبرها لوکیشن خونت خوبه!

  • لایک 1
  • هاها 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#Part 35

 

به لوکیشن خونه‌ی من چیکار داری؟ براش جون کندم ببخشید البته اگه بهتون بر نمی‌خوره‌ها! من مثل جنابعالی نیستم که بهم شرکت ارث رسیده باشه! فکر کرده همه مثل خودش بچه پولدار زاده شدن، لای پرِ قو!

 

می‌خواستم جوابش رو همین‌طور که لایقش بود بدم که گفت:

 

«و این واقعاً تحسین‌برانگیزه! اینکه می‌بینم یه دختر بتونه تا اینجا پیش بره و مستقل باشه. تو عالی پیش رفتی آنیل، و قراره بهتر از این‌هم باشی و پیش بری. می‌دونی؟ بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که تو دلیل زندگی چندین و چند نفر هستی. کسایی که می‌خواستن خودشون رو بکشن و از زندگی خلاص بشن، ولی تو بهشون دلیل زندگی دادی، با بودنت.»

 

«ممنونم که هستی دختر و برای چندین میلیون نفر دلیل زندگی شدی. با شوخ‌طبع بودنت، چالش‌هات، یا حتی... لایوهای انگیزشی که می‌ذاری. حتی چندین بار از چندین نفر شنیدم که با تو توی پی‌وی‌ت حرف می‌زنن و این حرف زدن‌ها باعث انگیزه‌ی دوباره‌ای برای زندگیشون شده.»

 

«می‌دونی؟ خیلی از یوتیوبرهایی که امروز اونجا بودن یا توی یوتیوب هستن... خودت همین الان بگرد، دنبال چیزی بودن برای ترند شدن. مشهور شدن‌های بیخود! منظورم تولید محتوا نیست، منظورم کسیه که بی‌استعداده و فکر می‌کنه همه مثل خودش هستن و یوتیوبرهای دیگه یه گوشی گرفتن دستشون و یه سری چرت و پرت گفتن.»

 

«ولی این‌طور نیست. نمونه‌ی بارزش تو یا... چندین یوتیوبر دیگه که به خاطر لحظه‌ای خندوندن مردم یا... امید دادن به مردم، تموم تلاششون رو می‌کنن.»

 

«تورو برای این به برنامه دعوت نکرده بودم که با وجودت تبلیغ برندم رو بکنم، یا حتی... به قول خودت بدزدمت! دعوتم به خاطر چیز دیگه‌ای بود که... بماند.»

 

«آنیل، ادامه بده. هم به کمک به مردم با ویدیوهات، هم با... لاوشات گفتن‌هات. اولین باری که توی یوتیوب دیدمت، فکر کردم تو هم مثل خیلی‌های دیگه دنبال مشهور شدن یا ترند شدن بودی. ولی بعد از گذشت زمان فهمیدم تو از اون دسته آدم‌هایی بودی که برای کمک اومده بودی. کمک به مردم با امید دادنت و با خندوندنشون.»

  • لایک 2
  • هاها 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#Part36

لبخند محو، اما واقعی، روی لبم نشست. زیر لب گفتم:

"خب... شرمنده می‌کنی. اونقدری هم که فکر می‌کنی... من آدم خوبی نیستم."

سرش رو به طرفم چرخوند و گفت: "همین که به فکر خوشحالی مردمی، خیلی خوبه. آدم خوبی هستی که به فکر خوشحالی بقیه‌ای."

سرش رو به مبل تکیه داد و ادامه داد: "آنیل خانوم، یه سوال. یه لیوان آب توی خونه‌تون پیدا نمیشه؟ صرفاً جهت اطلاع پرسیدم."

هنگ کردم. یعنی چی؟ منگ پرسیدم: "چ... چی؟ چطور؟"

خنده‌اش گرفت. "نیم ساعت پیش گفتم تشنمه، محل سگ ندادی!"

اوه شت. تازه یادم اومد. خواستم بگم الان برات آب میارم، ولی حس کردم خیلی ضایع‌ست. اولین بار بود که کسی میومد خونه‌ی من؛ درواقع اولین مهمونم بود. الان چی براش ببرم؟ من اصلاً هیچی از مهمون‌نوازی بلد نیستم.

استرس مزخرفی گرفتم و آروم و با خجالت گفتم: "خ... خب چی میل دارین؟ لیموناد؟ یا... شیک؟ چای؟ قهوه؟ شیرینی؟"

شت لعنتی! توی خونه شیرینی نداری! اگه الان بگه شیرینی می‌خواد، می‌خوای چه غلطی بکنی دختر؟

توی تقلای جنگ با خودم بودم که صدای خنده‌ی آرومش توجهم رو جلب کرد.

"تا حالا مهمون نداشتی؟"

از کجا فهمیدی پسر؟ سعی کردم نرمال جلوه بدم: "چ... چطور؟"

خودش رو به طرف دسته‌ی مبل کشید، آرنجش رو روی مبل گذاشت و زیر چونه‌ش تنظیم کرد و گفت: "استرس داری. معلومه تا حالا از کسی پذیرایی نکردی. استرس نداشته باش. من فقط یه لیوان آب می‌خوام."

صاف نشست و ادامه داد: "بعدش حاضر شو، یه سر ببرمت سر صحنه. بدونی فردا قراره چیکار کنی. به احتمال زیاد قوانین مربوط به بازی‌ها رو نمی‌دونی یا... نمی‌دونی قراره توی اون مسافرت چیکار بکنی."

نه! هرجور فکر می‌کنم نمی‌تونم یه لیوان آب بذارم جلوش!

بدون حرف رفتم توی آشپزخونه و در یخچال رو باز کردم.

چشمم به بلو کاراسائو و لیموناد خورد.

ویرایش شده توسط Seoda mohebby
  • لایک 2
  • هاها 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#Part37

خوبه! می‌تونم براش یه چیزی درست کنم که شرمنده نشم!

یه کازا برداشتم و توش یکم بلوکاراسائو ریختم. بعد لیموناد رو باز کردم و سعی کردم بدون اینکه با سیروپ مخلوط بشه، توی لیوان بریزمش. یه کم نعنای تازه که مال غذای دیروز بود رو توی دستم گذاشتم و کوبیدمش تا بوش دربیاد. انداختمش توی کازا. و در آخر، تکه‌های یخ مربعی شکل رو بهش اضافه کردم.

یه نی مشکی انداختم توش. فقط حیف که لیموترش نداشتم، وگرنه عالی می‌شد.

توی سینی چوبی گذاشتمش و بردم.

خوشش میاد؟

نمی‌دونم...

سینی رو به طرف هایکا گرفتم و منتظر سرزنش شدن بودم که هایکا گفت:

"واو! توی پنج دقیقه همچین چیز باحالی درست کردی؟ ایول داری دختر! شبیه باریستاها عمل کردی!"

کازا رو از سینی برداشت و ادامه داد: "ممنونم دختر. تا این رو می‌خورم، برو حاضر شو. همه‌ی یوتیوبرها رفتن. تنها موندی."

سرم رو تکون دادم و به طرف اتاق رفتم.

هودی لش سفیدی رو پوشیدم که انگار روش رنگ پاشیده شده بود. همراهش شلوار کارگوی سفید—که ست همون هودی بود—رو پوشیدم.

سمت میز لوازم آرایشم رفتم. یه کم کرم روی صورتم زدم. تینت مایع رو با تینت ژله‌ای ترکیب کردم و بعد یه کم ریمل زدم. فیکساتور ابرو رو زدم و تموم!

کلاه هودی رو روی سرم انداختم و سوییچ رو برداشتم که صدای هایکا اومد:

"آنیل؟"

همین‌طور که داشتم وارد سالن می‌شدم، گفتم: "بله؟"

تا من رو دید، ایستاد و به طرفم اومد. اختلاف قدی کاملاً مشخص بود.

"میگم... توی خونه‌ی خودت اتاق گیمینگ داری؟ یا مثلاً جایی که ویدیوهات رو رکورد می‌کنی متفاوته؟ مثلاً توی استادیوم یا یه همچین چیزی؟"

سرم رو بالا گرفتم. ماشالا قد که نیست، تیر چراغ برقه!

"اومم... نه. یکی از اتاق‌های خونه رو به اتاق گیمینگ اختصاص دادم. چطور؟"

لبخندی زد و گفت: "چون توی ویدیوهات اتاق گیمینگت رو دیدم و ازش خیلی خوشم اومد. می‌تونم از نزدیک ببینمش؟"

  • لایک 1
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#Part 38

 

اتاق گیمینگ من براش جذابیت داشت؟ باورم نمیشه!

خودش مدیر کل یه شرکت خیلی بزرگه، می‌تونه صد تا از این اتاق‌هارو برای خودش درست کنه!

اصلاً اون هیچی! اتاق مثل چی به هم ریخته بود، انگار توش بمب ترکیده بود!

"اممم... البته که میشه ولی... یکم به هم ریخته هستش، اگه اجازه بدی یکم مرتبش کنم."

بدون منتظر موندن برای جواب، مثل دیوونه‌ها دوییدم توی اتاق و با دیدن اتاق ماتم برد؛ واقعاً هنگ کردم، چرا انقدر... به هم ریخته‌ای تو پسر؟

تند تند شروع به مرتب کردنش کردم؛ بطری‌های شیشه‌ای لیموناد رو همراه با انرژی‌زاها ریختم توی یکی از کمد مخفی‌های اتاق!

***

دیگه تمومه شده بود که هایکا از پشت در اتاق گفت:

"امممم تموم نشد آنیل؟"

همین‌طور که نفس نفس می‌زدم جواب دادم:

"چ..چرا تموم شد!"

و خودم رو روی صندلی گیمینگم ول کردم که هایکا اومد تو؛ با دیدن اتاق چشم‌هاش برق عجیبی از روی ذوق زد و گفت:

"از چیزی که توی ویدیوهات بود هم قشنگ‌تره!"

چشمش به کامپیوترم خورد:

"واو! این کامپیوتره مناسب گیمه؟"

سرم رو تکون دادم و با صدا تأیید کردم.

چشمش سمت تلویزیون اتاق چرخید.

"چه باحاله پسر!"

داشت می‌چرخید که چشمش به ساعت مچیش خورد.

"اوففف! حیف که داره دیر میشه وگرنه تا فردا صبح تو اتاق گیمینگت بودم!"

ناخودآگاه خندیدم و گفتم:

"خب اشکال نداره، یه روز دیگه بیا بگرد، خوشحال میشم!"

خندید و گفت:

"چشم! چون آنیل خانوم گفتن حتماً!"

چشم گفتن‌هاش مثل ساواش بود، ناخودآگاه دلم برای ساواش تنگ شد، یعنی الان داره چیکار می‌کنه؟

هوفی کشیدم که هایکا گفت:

"بریم بچه؟"

بچه و کوفته تیر چراغ برق!

داشتیم می‌رفتیم بیرون که یهو برگشت سمت اتاق.

ویرایش شده توسط Seoda mohebby
  • لایک 1
  • هاها 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#Part 39

 

چرا برگشت؟... تنم از استرس لرزید.

رفت سمت کمد مخفی که چشمم به پوسته‌ی چیپسی خورد که یک‌کمش از کمد زده بود بیرون. شت شت شت! خیلی بد شد! شرف و آبروم یه جا پر!

انگشت‌هاش رو به وسط کمد فشار داد؛ به محض اینکه در کمد باز شد، آشغال‌ها با فشار ریخت بیرون!

هایکا چشم‌هاش از تعجب گرد بود. داشت برمی‌گشت طرف من که انگشت‌هام رو جلوی صورتم گرفتم.

صداش اومد: «پلاستیک داری؟»

پلاستیک برای چی می‌خواست؟

لبه‌ی کلاه هودی رو بیشتر پایین کشیدم تا صورت خجالت‌زده‌ام کمتر معلوم بشه.

«توی کابینت دومی آشپزخونه.»

همین‌طور که داشت از اتاق بیرون می‌رفت گفت: «الان میام.»

میگما، نکنه...

---

دقیقاً همون چیزی شد که فکر می‌کردم!

دو زانو با کت و شلوار سفید یک‌دستش نشسته بود و داشت قوطی‌ها و پوسته‌های چیپس رو جمع می‌کرد!

بعد چند دقیقه از حالت دو زانو بلند شد، توی دستش یه پلاستیک بشدت بزرگ از زباله‌های توی اتاقم بود!

لعنتی، من خودم دو ساله به آشغال‌های توی اتاق دست نزدم!

به طرفم اومد. همچنان از خجالت دستم روی صورتم بود که گفت: «خب تموم شد؛ بریم.»

زودتر از خودش از اتاق زدم بیرون و تند تند گفتم:

«نمی‌دونم لوکیشن کجاست؛ لوکیشن رو برام بفرست بریم.»

سوییچ رو از روی اوپن برداشتم و گوشیم رو انداختم توی جیب هودیم و زیپ جیب رو بستم.

وایییی عجب گندی زدم! شرف و آبروم به باد فنا رفت! حالا لال می‌شدم؟ قبول نمی‌کردم؟

واییییی! جوری گند زدم که تا چندین و چند ماه آینده هم یادش نمیره و نخواهد رفت!

همچنان پشت سرم ایستاده بود که جا کفشی رو باز کردم و دنبال کفش مورد نظرم گشتم. یه کفش داشتم که سفید بود و انگار بهش زنگ پاشیده بود، از توی جا کفشی برداشتم و همین‌طور که می‌پوشیدمش گفتم:

«میرم ماشینم رو از پارکینگ بیرون بیارم؛ شما هم بیاین.»

پام رو از در بیرون نذاشته بودم که کلاه هودیم کشیده شد!

  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#Part 40

 

ناخودآگاه به عقب برگشتم؛ هایکا کلاه هودیم رو کشیده بود!

با تعجب و سوالی نگاهش کردم که گفت: «با ماشین من می‌ریم.»

فقط همین یه جمله؛ ولی با لحن سخت و جدی، طوری که نشه ازش ایراد بگیری یا حرف اضافه‌ای روی حرفش بیاری.

سوییچ ماشینم رو با ناراحتی روی اوپن انداختم و مثل جوجه اردک دنبال هایکا رفتم.

---

لعنتی عجب ماشینی داره!... لامبورگینی سفید.

عزیزم... خواستم بگم رو ماشینت کراش زدم؛ ماشین رو بدین بهم من برم!

مثل جنتلمن‌ها در ماشینش رو برام باز کرد و نشستم توی ماشین؛ خودش هم نشست کنارم.

ماشین به حرکت دراومد، جفتمون در سکوت بودیم و من سعی می‌کردم راه رو به خاطر بسپارم؛ چون علاقه‌ای نداشتم بهش زنگ بزنم یا پیام بدم. اونم بعد از اون فاجعه!

---

از شهر رفتیم بیرون؛ لعنتی حتی یه کلمه هم حرف نمی‌زنه، سکوت کامل!

هوفی کشیدم و گفتم: «اوممم... آهنگ نداری؟»

بدون اینکه بهم نگاه کنه جواب داد: «وصل شو به ماشین. هرچی می‌خوای بذار.»

ایششش! نه به اینکه از اون موقع تا حالا بهم چسبیده بود و فقط حرف می‌زد، نه به الانش.

آدم از این رو اعصاب‌تر و مودی‌تر داریم؟ نه والا!

چرا باید استادیو بیرون شهر باشه؟ نکنه جدی می‌خواد بدزدتم؟ حتی ساواشم نیست که بهش پیام بدم! لب زدم: «جدی می‌خوای من رو بدزدی لعنتی؟ آخه من به چه دردی می‌خورم؟»

صدام رو شنید! خنده‌ی مردونه‌ای کرد و با لحنی که سعی می‌کرد خنده رو توش پنهون کنه جواب داد: «غیر از دزدیدن، سناریوی دیگه‌ای توی سرت نیست؟ از وقتی که من رو دیدی، یه ریز داری این رو تکرار می‌کنی بچه!»

با حرص جواب دادم: «پس می‌تونم بپرسم چرا داریم می‌ریم بیرون شهر؟»

همچنان با همون لحن در خنده جواب داد: «چون استادیو توی تهران نیست، توی یکی از شهرهای اطرافه. سوال دیگه‌ای ندارین؟»

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 41#

باورم نمیشه! آخه مگه میشه توی یک روز دو بار شرف و آبروم از صخره پرت بشه پایین؟

بدون حرف اضافه‌ای گوشیم رو به بلوتوث ماشین وصل کردم و آهنگ روسی رو انتخاب کردم. سرم رو به صندلی تکیه دادم و خودم رو توی آهنگ غرق کردم:

 

 ( ChildHood( детство | رئوف و فایک ]

 

[Pre-Chorus]

Просто убегай-ай-ай-ай

فقط برو فرار کن، آه آه آه

 

И не вспоминай-ай-ай-ай

فقط برو به خاطرات و گذشته فکر نکن

 

[Chorus]

Каждый раз я вспоминаю детство

هر بار که می‌گذره، بچگیمون یادم میاد

 

Помню наше место

یاد اون جای قشنگمون میفتم

 

По 16, устали целоваться

تو ۱۶ سالگیمون، همش باهم بودیم

 

В этом нету толку

این حرفا که میزنم اصلاً به چه دردی میخوره؟

 

Это я дурак, ошибался

احمق بودم، اشتباه بزرگی کردم

 

Зачем я так влюблялся?

چرا اینقدر عاشقت شدم؟

 

[Verse]

Теперь прошу, ты, пожалуйста, молчи

ازت میخوام فقط ساکت باشی

 

Смотри в глаза и ничего не говори

به چشمام نگاه کن و هیچی نگو

 

Я все решил, наша речь не о любви

راجب عشق حرف نمیزنیم، من تصمیم خودم رو گرفتم

 

И отпустил, ты, пожалуйста, живи

منو ترک کردی، پس برو زندگیتو بکن

 

[Bridge]

Never lie away

هرگز دروغ نگو

 

Never, never lie away

هرگز، هرگز دروغ نگو

 

[Chorus – تکرار با انرژی بیشتر]

Детство… Помню наше место

بچگیمون… یاد اون جای قشنگمون

 

По 16, устали целоваться

تو ۱۶ سالگیمون… همش باهم بودیم

 

[Outro – فقط پژواک]

Never lie away…

هرگز دروغ نگو…

 

Never lie away…

هرگز دروغ نگو…

---

توی ورس بعدی آهنگ غرق بودم که هایکا صدای آهنگ رو زیادتر کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 #Part 42

بعد از تموم شدن آهنگ، صدای هایکا من رو به خودش آورد.

«سلیقه‌ی خوبی داری توی آهنگ. خوشم اومد! اگر توی مسافرت ماشین‌ها دو نفر یکی شد، می‌دونی، همش رو بذار.»

هه! من با تو اونم توی یه ماشین؟ امکان نداره حتی قبولش کنم!

حرصی خندیدم و گفتم: «از تعریفت متشکرم، ولی به این خیال باش که با تو توی یه ماشین باشم. اصلاً از کجا معلوم من با تو بیوفتم توی یه ماشین؟»

خندید و گفت: «از اونجایی که لیست‌ها از زیر دست من رد می‌شن!»

اهه، لعنتی! مدیره کله اینه!

«مهم نیست؛ خودم تنها میام، با توییتای جذاب خودم!»

هومی کرد و گفت: «پیشنهاد خوبیه! تاحالا با توییتا مسافرت نرفتم!»

اهه لعنتیه رو مخ!

«قرارم نیست بری، لااقل با ماشین من!»

خنده‌ی دندون‌نمایی کرد و دیگه ادامه نداد. عمراً بذارم توی اون سفر باهم باشیم، عمراً!

 

---

بالاخره رسیدیم!

ساعت هفت عصر شده بود و هوا گرگ و میش.

همین‌طور که خودش گفته بود، استادیو توی یکی از شهرهای اطراف تهران بود؛ هرچند به استادیو نمی‌خورد! یه ویلای جمع‌وجور از بیرون بود با دیواره‌های سفید رنگ.

در رو باز کرد و کنار در ایستاد تا اول من برم داخل. با سر تشکری کردم و وارد شدم.

مکان سرسبزی بود و یکم جلوتر، ساختمون شیشه‌ای دو طبقه‌ای بود که شیشه‌هاش دودی بود و چیزی از بیرون مشخص نبود.

لعنتی، عجب چیزیه!

ولی ترس به جونم افتاد. من و هایکا اینجا تنهاییم. اگه... نه نه، امکان نداره. دختر به خودت مستطیل باش!

در ویلا رو بست و با قدم‌های شمرده به طرفم اومد.

آروم لب زدم: «ه... هایکا، مطمئنی اینجاست؟»

نگاهم کرد و گفت: «چی اینجاست بانو؟»

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: «استادیو.»

خندید و گفت: «دیگه لوکیشن جایی رو که خودم ساختم رو که یادم نمیره!»

ویرایش شده توسط Seoda mohebby
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...