مدیر اجرایی سایان 906 ارسال شده در 17 آبان سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 آبان پارت۲۴ سکوت، سنگین تر از جملهای که بر زبان آوردم میانمان افتاد. ترنم نفسش را حبس کرد. دستهایش روی شانههایم شل شد و در نهایت پایین افتادند. مرا رها کرد و کمی فاصله گرفت تا بتواند صورتم را ببیند. صورتی که شرم داشت؛ صورتی که میدانستم قرمز شده است و اضطراب و شرم را همزمان نشان میدهد. چیزی نگفت؛ فقط نگاهم کرد. آن چشمها پر از سوال بودند. نه قضاوت، نه خشم، فقط سوال. سوالی که جوابش را میخواست بداند اما همچنان از دانستن واقعیت، وحشت داشت. کیان از اتاق خندید. صدایش هم نتوانست آتش قلبم را تشکین دهد. ترنم زودتر از انتظارم، سکوت میانمان را شکست و گفت: - چند هفتهای؟ صدایم از گلو خارج نشد. نمیتوانست درست حرف بزنم. میدانستم اگر لب باز کنم، صدایم میلرزد. با دست، عدد پنج را نشانش دادم. نفسش را بیرون داد، طولانی و آرام. نمیدانستم در سرش چه میگذرد. دستانی که وا رفته بودند را بالا آورد و دستان سردم را گرفت. صدایش گنگ بود. گیج و شوک زده، گفت: - ماهی... میدونی داری چیکار میکنی؟ جواب ندادم. جوابی نداشتم که بدهم. مثلا چه میگفتم؟ خودم میدانستم میخواهم چه کاری بکنم؛ عواقبش را هرشب در خواب میدیدم. اما برای انجامش مصمم بودم. دست زیر چانهام گذاشت و مجبورم کرد نگاهش کنم. چشمانی که میدانستم سرخ است را به چشمان زیبایش دوختم. - میدونم حالت ممکنه خوب نباشه، ولی نمیتونم بذارم این کارو بکنی. من میدانستم که ترنم، اولین و مصمم ترین مخالفم خواهد بود؛ ولی شنیدنش بازهم قلبم را آزرد و مرا به اضطراب وا داشت. اینکه هیچ حامیای برای تصمیمم نداشتم، احساس تنهایی را در من چندین برابر کرد. صدایش محکم بود، پس من نیز تمام قوایم را جمع کردم و مانند خودش، پاسخ دادم. - این تو نیستی که باید تصمیم بگیری. انتهای جمله، صدایم لرزید ولی با بالاتر بردن ولومش، خواستم قدرتم را بیشتر نمایش دهم. - تو جای من نیستی، نمیدونی شرایط من چیه که بخوای به جای منم تصمیم بگیری. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 906 ارسال شده در 17 آبان سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 آبان پارت۲۵ ترنم، شوکه از پاسخم، چشمهایش درشت شدند. بدون مکث گفت: - ینی چی؟ بزاق دهانم را به سختی از حلق خشکیدهام پایین فرستادم. تمام جرأتم را جمع کردم تا توانستم جمله را بر زبان بیاورم. - ینی همین. منم که تصمیم میگیرم میخوام با این نطفه چیکار کنم. چشمهایش دیگر درشت تر از این نمیشدند. با جملهاش، نوبت من بود که چشمهایم درشت شوند. - تو بیخود میکنی! منم که تصمیم میگیرم... تصمیم میگیری سقطش کنی؟ غلط میکنی! ادای مرا درآورد و با خشم به چشمانم خیره شد. انتظار این واکنش هیجانی را هرگز از او نداشتم. چرا که ترنم همیشه آرام بود؛ همیشه متین و باوقار، با آرامش و تُن صدایی آهسته صحبت میکرد. جز زنانگی چیزی از او ندیده بودم. آن لحظه، آن ادبیات و آن لحن، هرگز در مخیلهی من نگنجیدند. زبانم قفل شد؛ اما مغزم... امان از مغزم! انفجارها، پی در پی در مغزم رخ میدادند. انگار به پایان خود نزدیک شده بودم. بدنم در حالت ستیز و گریز قرار گرفته و ستیز را برگزیده بود. میخواستم از تصمیمم دفاع کنم؛ تصمیمی که ناخودآگاهم هنوز دربارهاش مطمئن نبود. - میگم تو شرایط منو نمیدونی. چی میگی برا خودت؟ نفسهایم تند و منقطع شدند. ناخواسته، وارد ستیزی شدم که ثابت کنم من برای سقط جنین، حق دارم. حق دارم و دلایلم به اندازهی کافی، موجه هستند. صدای ترنم، کمی بلند تر از قبل شد. - برا من شرایط شرایط میکنی انگار من از زندگیت بیخبرم! دردت چیه مهتاب؟ شوهر به این خوبی، جفتتون شاغل، وضع مالی خوب، مشکلت کجاست؟ کاش درد من مشکلات مالی بودند. از جا برخواستم و پشت به ترنم، به سمت آشپزخانه رفتم. صدایم زد. - مهتاب باتوام! انفجارها، به قلبم رسیدند. در سراسر بدنم پخش شدند و در حنجرهام، فریاد شدند. - وقتی هیچی نمیدونی دهنتو ببند ترنم! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری