رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

u209794_Negar_1786929392779.png

نام رمان: سان و آز؛ جنون

نام نویسنده: ساناز بندی | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: جنایی روان‌شناختی، فانتزی سیاه، عاشقانه‌ی زهرآگین

خلاصه: 

آز، قاتل سریالی شیکاگو هستم؛ قاتلی که به دست آخرین قربانی‌اش، سان، به قتل رسید.
به یاد دارم که حین آخرین نفس‌ها حسرت می‌کشیدم و پشیمان بودم؛ که چرا قتل‌های بیشتری مرتکب نشدم، که چرا مقتول‌هایم را بیش‌تر شکنجه نکردم و در آخرین لحظه‌ی حیاتم بود که از حسرت‌ها و پشیمانی‌هایم، عقده زاده شد.
سان، نمی‌دانستم که چشم‌ها دروازه‌ی روحند و من، درست زمانی که پلک روی پلک می‌گذاشتم، با تو چشم توی چشم شدم؛ و روح پر از عقده‌ام، از دریچه‌ی نگاهم و از طریق دریچه‌ی نگاهت، به مغزت نفوذ برد.

مقدمه: 

سان، وسوسه‌ها را بِشنو، وسوسه‌ها را بِبین، وسوسه‌ها را بِبو، وسوسه‌ها را بچش، وسوسه‌ها را بِلمس!
این جنون، تقاص توست؛ که خون را بِشنوی، که خون را بِبینی، که خون را بِبویی، که خون را بِچشی، که خون را بِلمسی!
سان چون تو تنم را کُشتی، من تنت را برای کشتار، از آن خود می‌کنم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • آتیش 8
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«به نام ایزد»

پارت یک

سال ۱۹۹۵ میلادی- شیکاگو

انگشتان بلند و کشیده‌ام را روی دکمه‌های سرد و فلزی صفحه‌‌کلید می‌گذارم؛ یک چشمم را به دکمه‌ها و چشم دیگرم را به صفحه‌ی کامپیوتر می‌دوزم.

با سرعتی آرام، شروع به تایپ می‌کنم؛ صدای برخورد نرمِ نوک انگشتانم با دکمه‌ها و صدای بلند کلیک مکانیکی، سکوتِ کافه‌نت خلوتِ را به هم می‌زند.

متن با فونت سفید و نورانی روی صفحه‌ی مشکین کامپیوتر، تضاد هنری زیبایی ایجاد می‌کند؛ متنی که حاوی آدرس خانه‌ام می‌باشد.

«محله‌ی هاید پارک- خیابان هارپر- کوچه‌ی رزالی- پلاک ۵۷۲۴»

طولی نمی‌کشد که پاسخی از جانب مخاطبم، یا بهتر است بگویم طعمه‌ام، لبخندی کمرنگ روی گوشه‌ی راست لبانم می‌نشاند.

«ساعت ۸ می‌بینمتون، دکتر.»

بدون ارسال هیچ پیام دیگری، از اتاق گفتگوی آنلاینی که ساخته بودم، خارج می‌شوم و تاریخچه‌اش را با حذف از بین می‌برم؛ نباید ردی به جای بگذارم.

از روی صندلی برمی‌خیزم و پالتویم را از روی پشتی صندلی برمی‌دارم، مسیر خروجی را به پیش می‌گیرم و پیش از خروج، مقابل آینه‌ی قدی کافه می‌ایستم.

مشغول مرتب کردن یقه‌ی بافت مشکی‌ام می‌شوم؛ جنس پشمش به قدری نرم است که لمسش نوازشم می‌کند. به شلوارم نگاه می‌اندازم؛ کلاسیک و بی‌چین و چروک و مرتب به نظر می‌رسد.

چشمانم را افتخار به خود فرا می‌گیرد و گوشه‌ی لبانم به پایین مایل می‌شوند؛ ترکیب مدل مویم، چهره‌ام، لباس‌هایم و هاله‌ی انرژی اطرافم، مثل همیشه مرا به مانند یک تابلوی نقاشی نشان می‌دهد. آه، که هرگز از تماشا کردن خود سیر نمی‌شوم!

پالتویم را با نهایت وسواس، روی دست چپم می‌اندازم و با دست راستم در را هل داده و از کافه خارج می‌شوم. آسمانِ گرفته و آماده برای بارشِ گریه‌های لعنتی‌اش، ابروانم را در هم گره می‌زند.

اگر باران ببارد، مدل مویم را به هم می‌زند؛ بدتر از آن خیس و گلی شدن کفش‌های مشکی و همیشه براق از تمیزی‌ام است!

یک قاتل هم می‌تواند قاتل داشته باشد و من زمانی به قتل می‌رسم که ظاهر و باطن هنری‌ام دچار شلختگی‌ و چروکیدگی و ژولیدگی و آشفتگی و آلودگی شود.

اخمالود لبه‌ی پیاده‌رو می‌ایستم و دستم را برای تاکسی گرفتن بالا می‌آورم؛ از کافه تا خانه تنها چند کوچه و چند دقیقه فاصله است، اما نمی‌خواهم توسط باران احتمالی خیس شوم.

ماشینی درب و داغان مقابلم ترمز می‌کند؛ نکند انتظار دارد مرا با این چهره و پوشش هنری‌ام سوار کند؟ پناه بر خداوندِ هنر و ظرافت! نگاه صورتِ در هم رفته‌ام را با اکراه از روی ماشین می‌گیرم.

بوق کوتاهی می‌زند. بی‌اعتنا قدمی به عقب برمی‌دارم. بوق کشیده‌ی دیگری می‌زند. تا می‌خواهم قدم دیگری به عقب بردارم، نگاهم ناخواسته روی مچ دست چپم می‌نشیند.

ساعت بیست دقیقه به هشت بعد از ظهر را نشان می‌دهد. فقط نیم‌ساعت تا قرار فاصله دارم و اگر سوار همین ماشین قراضه نشوم، نمی‌توانم مقدمات تصویربرداری امروزم را فراهم کنم؛ و در نتیجه همه‌ی تجسمات و رویاپردازی‌‌های مقدسم به هیچ مبدل می‌شوند.

یک آز درونم می‌گوید مدت‌هاست برنامه‌ی هنری نداشته‌ای و نگذار خراب شود؛ سوار شو، آز دیگر درونم می‌گوید بگذار خراب بشود و دخترک بدرک برود؛ سوار نشو.

جزو معدود مرتبه‌هاییست که می‌خواهم به این آز خود گوش دهم؛ وجه‌ای که بر این باور است، شاید این ماشین به مانند برخی از آدم‌های زشت‌ظاهر، زیباباطن باشد.

عاقبت چشم بر روی ظاهر داغان ماشین می‌بندم، قدم‌های بلندی به سویش برمی‌دارم و دستگیره‌‌اش را حینی که در آستانه‌ی حرکت است، می‌گیرم و در را می‌گشایم. کنشم گویی به مزاج راننده خوش نمی‌آید که ترمز می‌کند و دستش را ممتد روی بوق می‌گذارد.

- عقلت رو از دست دادی؟

بی‌توجه به واکنش راننده، قصد نشستن دارم که نگاهم به درون ماشین می‌افتد؛ علاوه بر بدنه‌ی ظاهرِ فجیعش از برون، بدنه‌ی باطنش از درون فجیع‌تر و صندلی‌هایش نیز، زهوار در رفته و پر از لکه‌های کوچک و بزرگ کثافت است.

با انزجار نگاهم را از داخل ماشین می‌گیرم و دوباره به عقب قدم برمی‌دارم؛ این ماشین مانند آن دسته از آدم‌هاییست که علاوه بر این‌که هنری ندارند به خود برسند و زشت‌ظاهرند، شخصیت نالایقی دارند و زشت‌باطن نیز هستند.

پس بی‌آن‌که بخواهم زحمتی به خود بدهم تا در ماشین را ببندم، بر خلاف جهت مسیر حرکت ماشین می‌چرخم و روی پیاده‌رو راه خانه‌ام را به پیش می‌گیرم.

- حروم‌زاده!

تای ابروی چپم بالا می‌پرد و پاهایم از قدم برداشتن دست برمی‌دارند. نگاهم به برق روی کفش‌هایم میخکوب می‌شود و ذهنم منبع صدا را شناسایی می‌کند؛ سه متر عقب‌تر، دقیقاً جایی که تاکسی پارک شده.

فریاد و فحاشی و جسارت راننده‌ی تاکسی به من؟ به سوی ماشین حرام‌زاده و خود حرام‌زاده‌تر از ماشینش می‌چرخم. سرم را بالا می‌آورم و نگاه ترساننده‌ام را به چشمان خشمگینش می‌دوزم.

آسمان تاریک و گرفته ماه ندارد و تنها، نور کم سوی چند مغازه‌‌ی موجود، خیابان را نیمه روشن کرده. نگاهم همراه با قدم‌هایم، هاله‌ی هنرمندانه‌ی فرشته‌ی مرگ را همراهی می‌کنند؛ هاله‌ای که فقط دور تا دور قاتلان حس می‌شود.

سرمای هاله‌ام پیش از من به نزدش می‌رسد که تن‌لرزه‌اش را به نمایش نگاهم می‌گذارد. ترس درون چشمانش نشسته و تکان خوردن سیبک گلویش، نشان‌دهنده‌ی این است که مدام آب دهانش را قورت می‌دهد.

دستپاچه سوار ماشینش می‌شود، با نهایت تندی در را می‌بندد و لحظه‌ای بعد ماشینش به حرکت می‌افتد. در جایم می‌ایستم و با نیشخندی گوشه‌ی راست لبانم، درِ عقب باز مانده‌ی ماشینش را که حین رفتن تکان‌تکان می‌خورد را تماشا می‌کنم.

آدم‌ها همیشه از من می‌ترسند؛ آن‌هم بی‌آن‌که بدانند منشأ این ترس چیست. من برایشان به مانند یک تابلوی نقاشی‌ که کلیات و جزئیاتش دلهره‌برانگیز است، ترسناکم؛ چون همانند آن تابلو راز و داستانی تاریک در من نفهته است.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • آتیش 7
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دو

همچنان به تاکسی فراری خیره‌‌ام و می‌دانم که قرار است حادثه‌ای رخ بدهد؛ چون ماشین دیگری در مسیر حرکتش پارک شده و تاکسیِ در باز، در حال رسیدن به اوست.

بالاخره اتفاق می‌افتد؛ تاکسی از روی دست‌انداز عبور می‌کند و درِ باز مانده‌اش کامل گشود می‌شود. در به بدنه‌ی ماشین پارک شده برمی‌خورد، از لولاهایش کنده شده و با صدایی خشک و خشن روی آسفالت پرتاب می‌شود.

ضرر مالی جبران‌پذیر است؛ اما ضرر جانی به هیچ عنوان. او مالِ هرچند قرضه‌اش را فدای جانِ قراضه‌تر از مالش کرد و نجات یافت. نیشخندی می‌زنم و در جایم می‌چرخم تا مسیر خانه‌ام را پیش بگیرم.

اما پیش از به راه افتادن، چشمانم را در حدقه بالا می‌برم و بی‌آن‌که گردن به پشت خم کنم، به آسمان نگاه می‌دوزم؛ سر به عقب یا جلو خم کردن در مقابل آسمانیان و زمینیان، با غرور و شخصیتم تضاد وحشتناکی دارد.

- نشستن یه قطره از اشک آسمانت روی من کافیه که تصمیم بگیرم مُرده‌باز باشم و به جسد سان ریون هم رحم نکنم.

پس از زمزمه‌ی تهدید‌آمیزم، آرام و مغرورانه به مانند اشرافیان قرون پیشین و البته که باوقارتر از همگی آنان، قدم برمی‌دارم.

مسیر را بدون این‌که ترسی از خیس شدن داشته باشم، طی می‌کنم؛ چون طبق تهدیدم، آسمان باید بترسد و مرا خیس نکند!

وارد کوچه‌ی رزالی می‌شوم و تا انتهایش، جایی که خانه‌ام قرار دارد، می‌روم. کوچه‌‌ی رزالی هر شب کاملاً تاریک است؛ چرا که من لامپ‌های تیر چراغ برقش را پس از هر مرتبه تعویض شدن، با سنگ می‌شکنم.

کوچه با این‌که تاریک است اما خانه‌ام را هاله‌ای از نور قرمز و کم‌سو، با شعاعی چند سانتی فرا گرفته؛ روی تاج در، لامپی کوچک نصب کرده‌ام تا خانه‌ام به مانند خودم ترسناک و مرموز به نظر برسد.

مقابل در می‌ایستم؛ حتی پلاک در خانه‌ام نیز هنریست و چشمانم همیشه از دیدنش می‌درخشند. تنه‌‌ای صاف و چوبی که به در میخکوب شده و با خونِ تازه پمپاژ شده‌ی قلب اولین قربانی‌ام و توسط بند انگشت او، پلاک «۵۷۲۴» رویش نوشته شده است.

- دکتر اِسترلینگ؟ 

تای ابروی چپم بالا می‌پرد و دستم که به منظور برداشتن کلید داخل جیب شلوارم فرو رفته، همان‌جا می‌خشکد و به سمت منبع صدا، پشت سرم می‌چرخم. 

 به نقطه‌ی کاملاً تاریک کوچه، چشم می‌دوزم؛ اما هیچ نشانی از صاحب آن صدای لطیف و دخترانه نمی‌بینم. با لحنی کنجکاو اسمی را به زبان می‌آورم.

- سان ریون؟

دخترک با شنیدن صدایم و خطاب شدنش، بالاخره از تاریکی بیرون می‌آید و مقابلم می‌ایستد؛ قد و قامت و چهره‌اش به مانند مدلینگ‌هاست اما مو پریشان است و شلخته پوش.

چشمان کشیده و قهوه‌ای رنگش را در نگاه کنکاش کننده‌ام می‌دوزد. دستش را به سمتم دراز می‌کند و صدای لطیفش را به گوشم می‌رساند.

- سلام دکتر، سان ریون هستم؛ از این‌که از نزدیک می‌بینمتون خوشحالم.

در جهت نقش‌بازی‌ام، لبخندی انسان‌دوستانه روی لبانم می‌نشانم. دستم را از جیبم بیرون می‌آورم و دست ظریف و استخوانی‌اش را نرم می‌فشارم.

- آه بله، سان...

به یک‌باره رعد غیرمنتظره‌ای می‌زند و جمله‌ام را نیمه تمام می‌گذارد. بلافاصله برقِ رعد، برای ثانیه‌‌ای، تاریکی کوچه را می‌بلعد و در پی‌اش باران، وحشیانه شروع به باریدن می‌کند.

لبخند روی لبانم از بابت شلاقِ قطرات باران روی مویم، لباسم و صد البته کفش‌هایم، می‌ماسد. فکم منقبض می‌شود و نگاهم بی‌آن‌که سر به پشت خم کنم، لحظه‌ای کوتاه روی آسمان می‌نشیند.

از آن‌جایی که آسمانیان، تهدیدم را نپذیرفته و باران را باراندند؛ من برخلاف شخصیتم که مخالف هرگونه ارتباط جنسی آن‌هم با انسان پست و ناشایست است، می‌خواهم به جسد سان هم رحم نکنم.

لبخندی اجباری روی لبانم پدید می‌آورم و دست سان را رها می‌کنم. کلید را از جیبم بیرون می‌کشم، آن را داخل قفل می‌اندازم و در را می‌گشایم. سپس از مقابل در کنار می‌روم و رو به سان لب از روی لب برمی‌دارم.

- بیا داخل تا بیشتر از این خیس نشدی.

سان معذب و دستپاچه، با تندی از چهارچوب در می‌گذرد و وارد خانه‌ام می‌شود. من نیز پشت سر او قدم برمی‌دارم و لبه‌ی در را به قصد بستن لمس می‌کنم.

لحظه‌ای متوقف می‌شوم و ناخواسته، لبخندی شرورانه روی لبانم نقش می‌خورد؛ از این‌که دختری به زیبایی یک مدل، قرار است سوژه‌‌ی لنز و قابم باشد، خوشحالم. در را می‌بندم و به سمت سان می‌چرخم.

- لطفاً کفشات رو با دمپایی عوض کن.

سان که مقابلم، درون راهروی ورودی ایستاده، در سکوت آل‌استارهای سپید و چرکینش را از پا درمی‌آورد و دمپایی به پا می‌کند. من نیز بدون حتی نیم‌نگاه انداختن به کفش‌های خیسم، آن‌ها را با دمپایی تعویض می‌نمایم.

پس از آویختن کتم به جا لباسی، دستم را با فاصله‌ای اندک پشت کمر سان قرار می‌دهم و با دست دیگر، او را به سوی هال خانه‌ام راهنمایی می‌کنم؛ که او نیز با قدم‌هایی مردد اما مطیع مسیر را می‌پیماید.

- دکتر، بیشتر بهتون میاد که هنرمند باشید!

حق با اوست؛ خانه‌ام، همیشه حس و حال یک گالری هنری را می‌دهد. دیوارهایش چوبیست و کف‌پوشش نیز سرامیک‌هایی از طرح چوب است. دیوارها پر از تابلوهای نقاشی‌‌ام هستند و نقاشی‌هایم پر از جنون؛ جنونی که از روی قربانیانم تصویربرداری شده و سپس به نقش درآمده است.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 1
  • آتیش 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت سه

مقابل راه‌پله‌ی مارپیچی که به زیرزمین، مطب قلابی‌ام، منتهی می‌شود، می‌ایستم و رو به سان، با لحنی دوستانه لب از روی لب برمی‌دارم.

- چی میل داری؛ قهوه یا شکلات‌داغ؟ 

سان نگاه‌های کوتاه و سریع و جاخورده‌اش را از تابلوهای جنون‌آمیزم می‌گیرد و چشم به نگاه اطمینان‌بخش من می‌دوزد. لبخندی که به لب می‌زند، اجباری بودنش مشهود است.

- شکلات‌داغ لطفاً!

لبخندی صمیمانه روی لبانم طرح می‌زنم. با دست راستم مودبانه، نیم‌دایره‌ای در هوا ترسیم می‌کنم و نوک انگشتانم را به سوی راه‌پله می‌گیرم.

- توی مطب منتظرم بمون.

گوشه‌ی لبانش ذره‌ای بالا می‌روند و لبانش رد لبخندی کمرنگ را به خود می‌بینند. در سکوت، سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد و به سمت پله‌های چوبی گام برمی‌دارد.

من نیز به سمت آشپزخانه می‌روم. درب یخچال را می‌گشایم و شیشه‌ی شیر را بیرون می‌کشم. قابلمه‌ی دسته‌دار را نیز از داخل کابینت بیرون می‌آوردم و روی کوچک‌ترین شعله‌ی اجاق گاز قرار می‌دهم. 

مقداری از شیر را داخل قابلمه می‌ریزم و دستگیره‌ی گردش را می‌چرخانم؛ جرقه‌ای ایجاد شده و در پی‌اش، آتش را به شعله می‌بخشم. شعله را با وسواس کمی کمتر می‌کنم تا حرارت یکنواخت و ملایم باشد.

لیوانی از جنس کریستال را به همراه سینی مستطیلی چوبی، قاشق نقره‌ی دسته باریک و بسته‌ی پودر شکلات، از داخل کابینت بیرون می‌آورم. گوشه‌ی بسته‌ی پلاستیکی را با دست می‌برم و پودر را داخل لیوان خالی می‌کنم. 

مقابل اجاق گاز می‌ایستم و از بالا به جوشیدن شیر خیره می‌شوم؛ به کندی پلک می‌زنم و لبخند مرموزم را روی لبانم کش می‌آورم. من به آرامی در حال آماده‌‌سازیِ با جزئیاتِ نوشیدنی هستم تا سان فرصت کند کمی بیشتر دم ببلعد و بازدم پس بدهد.

چشمان درخشان از ذوق هنری‌ام، به درون قابلمه خیره است و به جای سطح سپید شیر، آینده‌ی نزدیکم را با سان تجسم می‌کنم؛ تصورش تنم را از زیر پوستم به باد نوازش می‌گیرد و لرزشی خفیف از ستون فقراتم تا نوک انگشتانم گسترش می‌یابد.

شیر بالاخره به جوش آمده؛ پس دستگیره را می‌چرخانم و آتش را از شعله باز پس‌می‌گیرم. از دسته‌ی پلاستکی قابلمه می‌گیرم، آن را بالا می‌آورم و شیر درونش را به آرامی داخل لیوان خالی می‌کنم؛ تمام دقتم را نیز به خرج می‌دهم تا پودر شکلات، ته‌نشین باقی بماند.

لیوان را با نهایت جزئی‌نگری روی سینی قرار می‌دهم؛ طوری که در مرکزش قرار بگیرد. قاشق را نیز در کنارش می‌گذارم و قابلمه به دست، به سمت سینک ظرفشویی می‌روم.

آب گرم را باز می‌کنم و قابلمه را زیرش می‌گیرم. اسفنج را به چند قطره از مایع ظرفشویی آغشته می‌کنم و وسواسانه روی جای‌جای قابلمه می‌کشم؛ درونش، برونش، لبه‌هایش و حتی دسته‌ی پلاستیکی‌اش. 

سپس قابلمه را زیر آب سرد می‌گیرم تا چرک و مایع را از رویش بزدایم. آب را می‌بندم و قابلمه را بالا، جایی که نور لامپ مستقیم به آن بتابد نگه می‌دارم؛ نگاه وسواسانه‌ام رویش به گردش درمی‌آید. لبخندی رضایت‌بخش روی لبانم می‌نشیند؛ قابلمه کاملاً تمیز است و هیچ لکه‌ای رویش باقی نمانده. 

با پارچه‌ای نخی که مختص خشکاندن ظروف شسته شده‌ام می‌باشد، قابلمه را به آرامی می‌خشکانم؛ با فشاری کم و حرکاتی طولی و صد البته بی‌عجله، تا حتی یک قطره هم رویش باقی نماند.

در آخر، قابلمه را داخل کابینت قرار می‌دهم و پیش از بستن در کابینت، لبخندی به سطح درخشان از پاکیزگی‌اش می‌زنم. وسواسیت من همیشه نفس‌های بسیاری را به قربانیانم اشانتیون می‌دهد.

از دسته‌های نقره‌فام سینی می‌گیرم و با احتیاط بلندش می‌کنم؛ محکم و تراز. از آشپزخانه خارج می‌شوم و به سوی راه‌پله گام برمی‌دارم. تبسمی دوستانه در عوض لبخند مرموزم، به لب می‌زنم و روی اولین پله‌ قدم می‌گذارم.

با وقار یک اشراف‌زاده‌ی اصیل پله‌های چوبی را یک به یک طی می‌کنم. با هر قدم، صدای کوتاه و خشک چوب‌ها برمی‌خیزد و طنین‌انداز می‌شود؛ حتم دارم که سان نیز حضورم را می‌شنود. 

هاله‌ی هنری فرشته‌ی مرگ را دور تا دورم حس می‌کنم؛ همراهم از پله‌ها پایین می‌رود و در همان حال داسش را برای سان تیز می‌کند. بالاخره پله‌ها طی می‌شوند و به زیرزمین می‌رسم.

زیرزمین با دیوارهای چوبی و کف سرامیکی طرح چوبش، چیدمانی ساده و هنرمندانه دارد؛ دو صندلیِ چوبیِ ساده روبروی هم، در مرکز فضا چیده شده‌اند و میزی کوچک، آن‌ها را از هم جدا می‌کند.

گرامافون، پشت صندلی مهمان، انتظار به صدا درآوردن قطعه‌ی هنر مرگ امشب را می‌کشد. و سان سوژه‌ی هنر مرگ امشبم، رو به دیواری که تابلوی نقاشی‌ام رویش نصب شده، ایستاده و دست به سینه تماشایش می‌کند.

سینی را روی میز چوبی قرار می‌دهم. دو دستم را پشت سر، به هم گره می‌زنم و به سوی سان گام برمی‌دارم. دوشادوش او می‌ایستم و سرم را به سمت راست می‌چرخانم تا رد نگاهش را بگیرم؛ در حال کنکاش چهره‌ام از روی تابلوست.

- خودتون این تابلو رو نقاشی کردین؟

لحن حیرت‌زده و افتخارآمیزش گوشه‌ی لبانم را از شدت غرور و فخرفروشی به پایین مایل می‌کند. تابلو، شاهکار به نقش درآمده؛ چرا که فردی شاهکار به نقش درآورده شده است: من!

صورتم با آن فک زاویه‌دارم، گونه‌های برجسته‌ام، پیشانی صافم، ابروان مغرورم، چشمان تیره و نافذم، بینی کشیده‌ام و لبانم که در سکوت راز تاریکم را پنهان کرده‌اند؛ آه خداوند هنر و ظرافت، چه بی‌نظیر مرا خلق کرده‌ای!

- بله؛ از روی عکس نقاشی شده.

سپس بی‌آن‌که اجازه‌ی تشویق و تمجید به سان بدهم، دست راستم را با فاصله‌ای اندک پشت کمرش قرار می‌دهم و با دست چپ به صندلی‌ها و میز اشاره می‌کنم. با لحنی مودبانه لب از روی لب برمی‌دارم؛ لحنی که در عمق پنهانش، بی‌صبرانه انتظار شروع مرگِ هنرمندانه‌‌ی سان است.

- بفرمایید جلسه رو شروع کنیم، خانم ریون جوان.

سان سرش را به سمت شانه‌ی چپش می‌چرخاند و آن را کمی بالا می‌گیرد. نگاهمان برای دومین مرتبه‌ی عمیق، در هم قفل می‌شود. لبخند به لب ندارد؛ نه از لبخند اجباری خودش خبریست و نه از لبخند‌های احمقانه‌ی قربانیان سابقم. اما چیزی آشناست؛ چشمانش. نگاه چشمانش دقیقاً مشابه با نگاه منِ درون تابلوست. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 1
  • آتیش 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت چهار

لحظه‌ای پلک روی پلک می‌گذارد؛ چشم که می‌گشاید، دیگر خبری از نگاه ترساننده‌اش نیست. نگاه بی‌روح و درنده‌‌ی به مانند گرگش، دوباره تبدیل به نگاه آرام و مطیع به مانند میشش شده است.

گوشه‌ی لبانش را کمی به بالا مایل می‌کند و پس از به نمایش گذاشتن لبخند کمرنگش، به سوی میز و صندلی می‌رود. روی صندلی مهمان می‌نشیند. کمرش صاف است، پا روی پا انداخته و کف دست راستش را روی دست چپش گذاشته.

کج‌لبخندم را روی لب نیامده، می‌خورم و به همراه هاله‌ی هنری فرشته‌ی مرگ به سوی میز و صندلی حرکت می‌کنم. روی صندلی‌ام می‌نشینم و حین نشستن با دست راست اشاره‌ای مودبانه به روی میز می‌روم.

- تا داغه بفرمایید!

لبخند کمرنگش را دوباره به لب می‌زند و به سمت میز خم می‌شود. لیوان را به همراه قاشق برمی‌دارد و دوباره صاف می‌نشیند. همان‌طور که چشم به من دوخته، قاشق را داخل لیوان فرو می‌کند و مشغول هم‌زدنش می‌شود.

- خب، بیا راجع‌به اختلالت حرف بزنیم.

این را می‌گویم و نگاه موشکافانه‌ام را به سان که در حال نوشیدن جرعه‌ای از شکلات‌داغ است، می‌دوزم. با عجله لبانش را از لبه‌ی لیوان فاصله می‌دهد، لیوان را روی میز می‌گذارد و تا می‌خواهد حرفی بزند، به یک‌باره از جایم برمی‌خیزم.

- آه یه لحظه!

بی‌توجه به واکنش‌های سان، قدم‌هایی تند تا پشت سرش برمی‌دارم و مقابل گرامافون می‌ایستم. در کمد را می‌گشایم و قطعه‌ی مورد نظرم را بیرون می‌کشم. نگاهم را لحظه‌ای کوتاه به سان که سر به سمتم چرخانده، می‌دوزم.

- موسیقی می‌تونه به روان آدم هم نفوذی موثر داشته باشه؛ به روند بهبود کمک می‌کنه لیدی سان!

- آهان؛ بله!

سپس سرش را برمی‌گرداند و مشغول نوشیدن شکلات‌داغش می‌شود. من نیز لبخندی مرموز به لب می‌زنم و نگاه از او می‌گیرم. با احتیاط نوار صوتی را از داخل کاورش بیرون می‌آورم و انگشتانم را رویش می‌کشم تا از تمیزی‌اش مطمئن شوم.

نوار را محکم و تراز روی صفحه می‌نشانم، دستگیره‌ی سرعت را می‌چرخانم و روی عدد ۳۳ قفلش می‌کنم. اهرم کناری را بالا می‌برم تا از صفحه فاصله بگیرد.

در آخر، سوزنش را با دقتی وسواسانه روی شیار ابتدای نوار تنظیم می‌کنم و اهرم را پایین می‌آورم؛ سوزن روی شیار می‌نشیند و پس از خش‌خش کوتاه، موسیقی آرام و باشکوه از هورن گرامافون پخش می‌شود.

- دکتر اسم این قطعه مرگ عشق نیست؟

سان سرش را روی شانه‌ی چپش چرخانده و نگاهش از گوشه‌ی چشم به من دوخته شده است. نگاه ترساننده‌ام روی چشمانم می‌نشیند و گوشه‌ی لبانم به آرامی بالا می‌رود؛ دقیقا مانند خطوطی که در نقاشی‌هایم رسم می‌شوند.

کمرم را خم می‌کنم و سرم را به نزدیکی نیم‌رخش می‌برم. صورتش را می‌چرخاند تا تماسی ایجاد نشود؛ لبخندم عمق می‌گیرد و هم‌رنگ چشمانم می‌شود. چانه‌ام را با فاصله‌ای اندک از شانه‌ی چپش می‌گیرم و دست راستم را روی شانه‌ی راستش فشار می‌دهم.

صدای نفس‌های کند شده و بلندش را می‌شنوم. لبخندم صدادار می‌شود و شکمم را می‌لرزاند؛ صدای خنده‌ام حتی تا قفسه‌ی سینه‌ام نیز می‌رود. با دست چپ، کشوی کمدِ زیر گرامافون را می‌گشایم.

- د... دکتر... ف... فکر... می‌کردم... ف... فقط... در کلمه... ش... شوخید... اما... گویا...

دستم را به تندی داخل کشو فرو می‌برم و مقداری از کلروفرم را روی پارچه‌ی آماده اسپری می‌کنم؛ بوی نه شیرین و نه تندش درون زیرزمین می‌پیچد. دستمال را از داخل کشو بیرون می‌کشم.

سان گویی بو را شنیده و بو کشیده که تلاش بر ایستادن می‌کند؛ اما با اقدامی سریع‌تر، دستم راستم را دور قفسه‌ی سینه‌اش، سفت حلقه می‌زنم. لحظه‌ای کوتاه می‌خندم؛ طوری‌که صدایش تن سان را می‌لرزاند.

- د... ک... ت... ر...

با نوک بینی‌ام تار موی مقابل گوش چپش را کنار می‌زنم. لبان لبخند به لبانم را به دریچه‌ی گوشش می‌چسبانم. دم عمیقی از بوی گیسوانش می‌گیرم و به  آرامی درون گوشش زمزمه‌ می‌کنم.

- هنوزم بهم می‌گی دکتر؟ احمق! 

بلافاصله دستمال آغشته به کلروفرم را روی بینی و دهانش گذاشته و محکم فشار می‌دهم. چشمانش گشاد می‌شوند و دستانش برای نجات خود بالا می‌آیند؛ تقلاهایش بسیار است، اما طولی نمی‌کشد که از هوش می‌رود.

- بهم می‌گفتی سادیسم داری و تمایلت اینه که افراد رو بیهوش و شکنجه‌ کنی؛ من هم می‌گفتم پس این‌طوری درمانت می‌کنم و تو همه رو شوخی در نظر گرفتی.

نجوایم که درون گوشش پخش می‌شود، لبخند صدادارم را دوباره روی لبانم کش می‌دهم و با شکمی لرزان، کمر صاف می‌کنم. دستمال را به داخل کشو برمی‌گردانم و کشو را می‌بندم.

سپس پشت صندلی می‌ایستم و دستانم را کناره‌های صندلی قرار می‌دهم. انگشتانم را دورشان حلقه می‌کنم و صندلی را تا مرکز زیرزمین، روی سرامیک‌ها سر می‌دهم.

صندلی را دور می‌زنم و مقابل سانِ از هوش‌رفته می‌ایستم. مقابل پایش، روی زانوانم فرود می‌روم و دستانم را به سوی هودیِ سبز باتلاقی‌اش دراز می‌کنم. با چشمانی بسته هودی و لباس زیرش را در یک حرکتِ پیوسته، از تنش جدا می‌کنم.

دکمه‌ها و زیپ شلوار لی تیره‌اش، یکی‌یکی، زیرِ انگشتانم، گشوده می‌شوند. شلوار، همراه با لباس زیر در یک حرکت آرام و بی‌صدا، از پاهایش فرو می‌غلتند. سپس برمی‌خیزم، چند قدمی عقب می‌روم و به آرامی، پلک از روی پلک برمی‌دارم. نفسم می‌برد. چشمانم، روی تنِ بی‌جانش، میخکوب می‌شوند و دهانم بی‌اختیار باز می‌ماند.

تنش خوش‌تراش است و ظریف؛ گویی خداوند هنر با قلمویی باریک رسمش کرده باشد. پوست سپیدش به لطافت لطیف پوست نوزاد به نظر می‌رسد و تیرگی‌های صورتی کمرنگِ روی سینه‌، آرنج و زانوانش، مثل سایه‌هایی که یک نقاش کلاسیک با دقت روی بوم انداخته، خودنمایی می‌کنند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت پنج

انگشت شست و اشاره‌ی دست راستم از هم فاصله می‌گیرند و زاویه‌ای نود درجه می‌سازند. چشم راستم را می‌بندم، دست راستم را نیز روی هوا نگه می‌دارم و مشغول کنکاش تن سان می‌شوم؛ محشر است اما چیزی وجود دارد که اگر نبود، بی‌نقص می‌شد!

لبانم را روی هم فشار داده و به وارسی مهندسانه‌‌ام ادامه می‌دهم. طولی نمی‌کشد که نگاهم روی گیس بلند و مشیکینش می‌نشیند؛ گیس پریشانش را دم‌اسبی بسته. اوه، بالاخره عیب را یافته‌ام؛ شلختگی گیسش. 

به سمت تابلوی چهره‌ام قدم برمی‌دارم و مقابلش می‌ایستم. دستم را به سمت لبه‌ی طولی چپش می‌برم و تابلو را به سوی خود می‌کشم. در واقع تابلو، کمد دیواری مخفی من است که تجهیزاتم را درونش نگه می‌دارم. موارد مورد نیاز را برداشته و یکی‌یکی تا مرکز زیرزمین حمل می‌کنم.

سه‌پایه‌ی فلزی را در فاصله‌ای دقیق از صندلی سان، مستقر می‌کنم. پایه‌هایش را، یکی‌یکی، با وسواس، تنظیم می‌سازم تا سطح دوربین، کاملاً تراز شود. سپس، پیچ سر سه‌پایه را سفت ‌می‌بندم تا دوربین بی‌حرکت در جای خود قفل شود. چراغ‌های هالوژن را با فیلترهای قرمز، در سه نقطه‌ی مختلف، جای می‌دهم.

نور اول از بالا روی تن سان می‌تابد؛ طوری‌که سایه‌هایی عمیق، روی خطوط بدنش، نقش می‌بندند. نورِ دوم، از کنار و برای روشن کردنِ انحنایِ صورتش. نور سوم نیز از پایین، برای ایجاد تضاد رنگی بین سپیدی پوست و تیرگی زخم‌های آینده‌اش. نور قرمز تاریک، فضا را در بر می‌گیرد؛ گرم و مرموز و سنگین، مثل خود من.

به سمت سان می‌روم، شانه را از روی زمین برمی‌دارم و مقابل تن بی‌جانش می‌ایستم. سر و بدنش را صاف می‌کنم، کش مویش را درمی‌آورم و سپس شانه را به سمتش می‌برم. دندانه‌های فلزی شانه را به آرامی روی کف سرش قرار می‌دهم و با احتیاط گیسش را شانه می‌زنم.

دقایقی بعد بالاخره سانِ محشر اما ژولیده‌گیس به سانِ بی‌نقص و آراسته‌گیس مبدل می‌شود. شانه را در دست چپم نگه می‌دارم، کف دست راستم را روی کف سرش می‌نشانم و سه ضربه‌ی آرام و حساب‌شده به سرش می‌نوازم؛ دقیقاً به مانند نوازش یک سگ. لبخند مرموزم به صورتی پررنگ روی لبانم کش می‌آیند.

شانه را کناری می‌گذارم و دوباره سر وقت سان برمی‌گردم. مچ دو پا و مچ دو دستش را با زنجیر‌هایی بلند به هم می‌بندم. سپس نشستنش را طوری روی صندلی تنظیم می‌کنم که سینه‌های برجسته‌اش جلوتر از شانه‌هایش به نمایش دربیایند و گودی کمرش مشهود باشد.

پاهایش را از هم باز می‌کنم، زانوانش را به هم نزدیک و ساق پاهایش را برعکس زانوانش، از هم دور می‌گردانم. کف دستانش را نیز دو طرف تنش، به نشیمن‌گاه پهن صندلی می‌چسبانم و در آخر، صورتش را به سمت تابلوی نقاشی‌ام می‌چرخانم؛ انگار که با چشمان بسته‌اش، نگاه به چشمان مرموز من درون آن قاب، دوخته است.

عقب‌عقب می‌روم، از صندلی دور می‌شوم و پشت پایه‌ و دوربینم قرار می‌گیرم. آزِ هنرمندِ درونم به یک‌باره ظاهر می‌شود؛ من با نفسی حبس شده و با لبانی که به پایین مایل می‌گردند، نگاه تحسین‌برانگیزم را بی‌آن‌که پلکی بزنم، به قاب مقابلم می‌دوزم.

سان، قرار است شاهکارترین تصاویر دوربین و نقاشی‌های تابلوهایم باشد! فوکوس را تنظیم می‌کنم، دیافراگم را می‌گشایم تا نور قرمز عمق بگیرد و شاتر را با فشاری طنین‌انداز آزاد می‌کنم؛ نخستین عکس خام گرفته می‌شود. 

حال زمان پخت و پز و عکس‌های پخته شده است، به سمت سان می‌روم و قَلَنجرم را از داخل جیبم بیرون می‌آورم؛ قلمی که دسته‌اش از چوب درخت گردوست و به جای مو، تیغ برنده‌ی بلند و خنجر مانندی به سرش وصل شده. قلنجر را بین انگشتان دست راستم می‌چرخانم و تیغه‌اش را روی گونه‌ی چپش می‌نشانم.

هلالی از این سوی از، گوشه‌ی چشمش تا سویی دیگر ترسیم می‌کنم؛ خون مثل اشک از خراشیدگی‌ها بیرون می‌زند. سپس همان هلال را به صورت قرینه زیر چشم راستش تکرار می‌کنم. قطراتِ خون، در نور قرمز زیرزمین می‌درخشند و چشمانم را می‌درخشانند.

آه، می‌دانم که شایسته‌ی خداوندی دارم؛ من می‌توانم خداوند هنر باشم. دوباره پشت دوربین می‌ایستم و فوکوس را تنظیم می‌کنم؛ نگاهم روی اشک‌های خونینش قفل می‌شود. شاتر را می‌فشارم. قاب کامل است؛ این دومین شاهکار من از اوست.

دوباره قلنجر را برمی‌دارم و به سمت سان می‌روم. تیغه‌اش را روی پوستِ شانه‌ی چپش می‌گذارم و خطی طولی، از بازو تا نوک انگشت شستش می‌کشم. خون مثل شبنم‌‌های ریز و درشت، از خراشیدگی‌های پوست سپیدش بیرون می‌زند. خط را به صورت قرینه برای دست راستش نیز تکرار می‌کنم.

دوباره پشت دوربین برمی‌گردم؛ خدای هنر من، این چه شاهکار وحشیانه‌ایست؟ سان قربانی من نیست، سوژه‌ی هنری من است؛ من در حال ثبت زیبایی ظریف او هستم! شاتر را می‌فشارم و عکسی دیگر گرفته می‌شود. به سمت گرامافون می‌روم، سوزن را به ابتدای نوار برمی‌گردانم و دوباره قطعه‌ی مرگ عشق در فضای زیرزمین می‌پیچد.

دوباره به سویِ سان می‌روم. قلنجر را روی پهلویِ چپش می‌گذارم؛ هلالی بلند از زیر بغل تا کمر روی پوست سپیدش می‌کشم. آن شبنم‌های خونین که آرام و محتاطانه بیرون می‌زنند نگاهم را خمار و دهانم را نیمه‌باز می‌کنند؛ من گویی در حال بازترسیمی منحنی‌های تن ظریفش هستم. هلال بلند را روی پهلوی راستش نیز تکرار می‌کنم.

پشت دوربین می‌ایستم. قاب، هنری‌تر از قاب‌های پیشین به نظر می‌رسد. شاتر را می‌فشارم؛ این چهارمین تصویر شاهکار من از سان است. دوباره تا نزد سان برمی‌گردم؛ این بار نگاهم خمارتر و چانه‌ام جلوتر و نفس‌هایم سنگین‌ترند. 

مقابلش روی زانوانم می‌نشینم. چشمان نیمه‌بازم را روی صورت خونینش می‌نشانم. نگاهم پایین می‌رود؛ دست و پهلوهای غرق در خونش نفسم را می‌برند. عطش دارم؛ عطشی که با بریدگی‌های عمیق و گوشتی سیراب می‌شود، نه با خراش‌های سطحی و پوستی!

پس تیغه را روی ابتدای کناره‌ی ران چپش می‌فشارم؛ چند لایه از پوستش شکاف می‌خورد و نوکه‌ی قلنجرم روی لایه‌ی گوشتش می‌نشیند. لب زیرینم را می‌گزم و قلنجر را دوران می‌دهم، صدای خرچ‌خرچ سوراخ‌ شدن گوشت پایش به گوشم می‌رسد و خون تنش از لبه‌های زخمش روی دستم جاری می‌شود.

قلنجر را آرام و وسواسانه تا امتداد زانویش می‌کشم؛ اما هنوز چندی بسیار جلو نرفته‌ام که صدای ناله‌ی خفیف و خفه‌اش از پشت لبان به هم چبسیده‌اش، متوقفم می‌کند. لبخندی هیستریک و صدادار روی لبانم کش می‌آید؛ سان ریونِ شاهکار، بالاخره در حال به‌هوش آمدن است!

صورتش را به سمت چپ می‌چرخاند، به سختی مژه‌های به هم گره خورده‌اش را از هم فاصله می‌دهد و پلک از روی پلک برمی‌دارد؛ دودو زدن مردمک‌هایش را می‌بینم. با دهانی نیمه‌باز، بازدمم را با صدایی پوزخند‌واره از بینی‌ام خارج می‌کنم و ذره‌ای دیگر قلنجر را درون پایش به سمت زانویش می‌کشم.

می‌نالد و لب‌های به هم چسبیده‌اش به سختی از هم فاصله می‌گیرند؛ با گشوده شدن دهانش، ناله‌‌هایش کش می‌یابند و تبدیل به فریادی کشیده و زجرناک می‌شوند. سادیسمم یعنی سان‌آزاری و بوی خونش که قوی‌تر از قوی‌ترین طعم شراب‌هاست، قدرتمندانه سرمستم می‌کنند.

با وقار خداوند هنر می‌خندم و قلنجر را ذره‌ای دیگر حرکت می‌دهم.  چشمان سان این مرتبه گرد و مردمک‌هایش گشاد و صدای فریاد به غرش مانندش، درون زیرزمین پژواک می‌‌شود؛ گویی هوشیاری‌اش را کامل به دست آورده و درد بیش از پیش حس می‌کند.

به یک‌باره سان با ضربه‌ی سر به سری، تعادل نصف و نیمه‌ام را از من می‌رباید و مرا به سقوط به پشت وامی‌دارد. با دهنی نیمه‌باز می‌خندم و از جایم خیز می‌گیرم. همراه با هاله‌ی فرشته‌ی هنری مرگ، به سوی سان بازمی‌گردم. روی زانوانم می‌نشینم و قلنجر را همان جایی که خط نیمه‌کاره مانده، فرو می‌کنم تا آن را به پایان برسانم.

وسواسانه خط را می‌کشم و لذتم را بی‌صدا می‌خندم؛ شکمم می‌لرزد. سان نیز دردش را فریاد می‌کشد و خود را روی صندلی، مدام تکان‌ می‌دهد. خنده‌ام کش می‌یابد، تکان خوردنش شدید‌تر می‌شود و این کشمکش بینمان ادامه پیدا می‌کند؛ آن‌قدر که سان از روی صندلی به روی تنم می‌افتد و هردو واژگون می‌شویم.

روی زمین و در میان نور قرمز، سان به صورت عریان روی تنم افتاده؛ دست‌هایم ناخواسته دور تن لرزان او حلقه شده‌ و خون گرمش از طریق لباس مشکی‌ام به پوستم نفوذ می‌کند. نفس‌های کوتاه و تندش روی گردنم می‌نشینند. من چرا به جای کنار زدنش او را سفت در آغوش گرفته‌ام؟ به چشمانش چشم می‌دوزم، همان نگاه را می‌بینم؛ پس آن لحظه توهم نبود! رد نگاهش را می‌گیرم و به قلنجر می‌رسم؛ چند سانتی دورتر، در میانِ خون و نور، افتاده است.

می‌خواهم او را کنار بزنم، اما در لحظه و هر دو، به سمت قلنجر می‌خزیم؛ با هم روی زمین غلت می‌خوریم. دست‌ها، پاها و نفس‌های به هم گره‌خورده؛ یک لحظه، من روی او و لحظه‌ای بعد، او روی من. در نهایت، من روی او قرار می‌گیرم و دستم قلنجر را زودتر از شکار می‌کند. قلنجر را هدف می‌گیرم؛ درست زیر چانه‌اش و مرکز گلویش را. تا می‌خواهم قلنجر را فشار دهم، دست‌هایش روی دست‌هایم قفل می‌شوند. 

فاصله‌ی صورت‌هایمان به یک نفس کاهش می‌یابد. قلنجر پوست گردنش را می‌شکافد؛ قطره‌ای خون، روی نوک تیغه می‌درخشد. می‌خواهم قلنجر را داخل گردنش فرو کنم که به یک‌باره... به یک‌باره... به یک‌باره گرمی لبان خونینش روی لبانم می‌نشیند. سان؟ آن انسان ناشایست؟ آن زن نالایق؟ در حال بوسیدن من و‌ گرفتن باکرگی لبانم از من است؟ 

مردمک‌هایم گشاد، نفس‌هایم حبس، گونه‌هایم داغ و حلقه‌ی انگشتانم به دور قلنجر شل می‌شوند. و قلبم چرا تیر می‌کشد و می‌سوزد؟ چشم به قفسه‌ی سینه‌ام می‌دوزم؛ قلنجر درون سینه‌ام فرو رفته است. نگاه ناباورم بالا می‌رود و به نگاه آشنای چشمان سان پیوند می‌خورد. دوباره همان نگاهی که چشمان من درون عکس‌ها دارند؛ نگاهِ یک قاتل سریالی!

«غرق شدن، فرو رفتن، بیخود شدن، والاترین‌ لذت» چهار بیتِ آخر قطعه‌ی مرگ عشق، از میان هورن گرامافون جاری می‌شود و درست در همان لحظه‌ای که خش‌خش پایان نوار، جای موسیقی را می‌گیرد، سقوط می‌کنم و پس از آخرین نگاه‌ پر حسرت و پر پشیمانی و پر عقده‌ام به سان، دنیا خداوند هنرش را از دست می‌دهد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 1
  • آتیش 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت شش

به همین آسانی، بوسه‌ی گرم اما کریح آن زن زیبا اما کریح، حین شنیدن قطعه‌ی مورد علاقه‌ام از اپرا، مرا می‌کشد و گریبان چشمان شاهکارم را که قرار بود شکنجه‌های بیشتری را تصویربرداری و قتل‌های بیشتری را نقاشی کنند، می‌گیرد؟

مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا هنوز زنده‌ام؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا بینی‌ام بوی خون را می‌فهمد؟

مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا پشتم درازکش شدنش را روی برانکارد می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا گوش‌هایم صدای آژیر آمبولانس را می‌فهمند؟ 

مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا صورتم نشستن ماسک اکسیژن را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا پشتم جابه‌جا شدنش را از روی برانکارد می‌فهمد؟

مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا پوستم نفود سرمای اتاق عمل را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا بدنم سنگینی بی‌حس شدنش را می‌فهمد؟ 

مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا تنم ابزارهای پزشکی را روی خودش می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا گوشت و پوستم خوردن بخیه‌ها را می‌فهمد؟ 

مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا پشتم دوباره جابه‌جا شدنش را از روی برانکارد می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا گوش‌هایم صدای مانیتورهای بخش ریکاوری را می‌فهمد؟

مگر آن زن ناشایست مرا نکشت و نبوسید؟ پس چرا گوش‌هایم صدای ناواضح پرستار ریکاوری را می‌فهمد؟ درد از عمق استخوان‌هایم آغاز می‌یابد، خود را از گوشت‌های تنم نفود می‌برد و به پوستم می‌رسد؛ درد در تمام وجودم شعله می‌کشد.

تلاشم بر این است که چشم بگشایم؛ اما پلک‌هایم سنگین‌ و سفت روی هم چسبیده‌اند و هر بار که آنان را ذره‌ای از هم فاصله می‌دهم، محکم‌تر بسته و روی هم قفل می‌شوند. دست چپم را به سختی تا روی صورتم می‌برم و با انگشت شست و اشاره‌، چشمانم را می‌مالم.

قفل و چسبندگی پلک‌هایم تا حدودی از بین می‌روند و بالاخره می‌توانم چشم باز کنم؛ هرچند نوری کدر و کمرنگ به چشمانم برق می‌اندازد و وادار به بسته شدنشان می‌کند.

اما باید مطمئن شوم که زنده‌ام و زندگی هنری‌ام هنوز به پایانش نرسیده؛ پس مصمم دیدگانم را می‌گشایم. دیده‌ی تارم روی سقف می‌نشیند؛ نگاه بی‌جانم به یک‌باره جان می‌گیرد و مردمک‌هایم در حدقه گشاد می‌شوند. دهانم نیمه‌باز است و نشان از مبهوتیتم دارد. پناه بر خداوند آز خارق العاده! 

سقف سفید است اما مایل به خاکستریست و بافتش به مثل گوشت خام، نرم و مرطوب به‌نظر می‌رسد؛ جای‌جایش نیز سرشار از رگه‌های درشتِ قرمز و ظریف است. درست می‌بینم؟ سقف دارد نرم و ملایم بالا و پایین می‌شود؟ مگر بیمارستان‌ها هم کاغذسقفی متحرک دارند؟ 

نه آز؛ این فقط از آثار استشمام گاز دسفلوران برای بیهوشیست؛ اینان چیزی جز توهم نیستند! گوشه‌ی راست لبانم به بالا مایل می‌شوند و نیشخند بی‌جانی می‌زنم. مردمک‌هایم را درون حدقه می‌چرخانم و چشم به دیوار می‌دوزم.

دیوار سفید، مات و مایل به خاکستریست، شیارهایی عمیق و برجسته دارد و نرم و لغزنده به‌نظر می‌رسد؛ جای‌جایش نیز سرشار از لکه‌های صورتی و خاکستری پراکنده‌ است. علاوه بر این‌ها، رگه‌های قرمزی دارد و سطحش به آرامی منقبض و منبسط می‌شود. بیماستارن کاغذدیواری‌ متحرک هم دارد؟ حال دهانم بازتر از نیمه‌باز است و نشان از مبهوت‌تریتم دارد. پناه بر خداوندِ آز شاهکار!

چشمانم را به صورت کمانی در حدقه می‌چرخانم؛ سقف و دیوار، به شکل گنبدی فضا را احاطه کرده‌اند. فضایی که نه تاریک است و نه روشن؛ و نوری کدر تاریکی‌اش را ربوده. 

سیاهی مردمک‌هایم گشادتر می‌شوند و قفسه‌ی سینه‌ام از حرکت می‌ایستد. از جایم خیز برمی‌دارم. چشمان گشاده‌ام بین دیوار و سقف گنبدی می‌چرخد و پره‌های بینی‌ام مدام چین می‌خورند. 

بیمارستانش کجاست؟ پرستار بخش ریکاوری‌اش کجاست؟ مانتیورهای بخشش کجاست؟ این بوی خون کهنه، این بوی نم و رطوبت، این بوی شیرینی فلزیِ عجیب؛ این بوها از کجا به مشامم می‌رسند؟ چرا این فضا بیشتر به تابلوی نقاشی پر از شلختگی‌ و چروکیدگی و ژولیدگی و آشفتگی و آلودگی، بیشتر شباهت دارد تا به بیمارستان؟ 

- سان ریون؟ سان ریون؟ 

همان صدای محو و گنگ پرستار ریکاوری است که واضح‌تر در فضا پخش می‌شود. سر می‌چرخانم و منابع صدا را از نظر می‌گذرانم؛ دو دریچه‌ی کوچک و تاریک؟ سان ریون؟ منظورش از سان ریون چیست؟ منظورش کیست؟ برای چیست؟ برای کیست؟ 

تن و بدنم به لرزه می‌افتد. دمی از هوای مرطوب، سنگین، ساکن، مرده، کهنه و نم‌دار فضا می‌گیرم؛ دمم در ریه‌ام محبوس می‌شود و قفسه‌ی سینه‌ام را بالا نگه می‌دارد. به یک‌باره نوری سپید و روشن جایگزین نور کدر می‌شود؛ مثل روشن شدن چراغ نیست و بیشتر به مانند چشم گشودن من در لحظات پیشین است و همان‌قدر سنگین و سخت به‌نظر می‌رسد. 

به نور سپید و روشن عادت می‌کنم؛ طوری‌که دیگر چشمانم را نمی‌زند. چیزی را می‌بینم که هضمش برایم قابل انجام نیست؛ دو دریچه که از درونشان چهره‌ی تار مردی که به‌نظر پرستار ریکاوری است را می‌بینم. آن‌جا، برون از آن دریچه‌ها، بیمارستان است ولی این‌جا، درون از این دریچه‌ها، کجاست؟ 

- سان ریون؟ چهره‌ی من رو می‌بینی؟  صدای من رو می‌شنوی؟

نمی‌خواهم باور کنم که من، آز استرلینگ، قاتل سریالی شیکاگو با بوسه‌ی گرم اما کریح آن زن زیبا اما کریح به قتل رسیدم و سر از این‌ مکان درآوردم؛ پس دو دستم را روی زمین می‌گذارم تا برخیزم و اثبات کنم که این‌جا، کله‌ی عوضی آن زن عوضی نیست!

کف دستانم روی سطحی کشسان و مقاوم که بافتی نرم و اسفنجی دارد، فرود می‌روند؛ تنم در جایش می‌خشکد، گردنم در جایش می‌خشکد، سرم در جایش می‌خشکد. خداوند پاکیزگی، نه؛ این حقیقت ندارد!

دو دست لرزانم را بالا می‌برم و بی‌آن‌که تکانی بخورم، مردمک‌های گشاد شده‌ی چشمانم را به کَفِشان می‌دوزم؛ مایعی بزاق‌مانند و لزج به سطح کف دو دستم چسبیده. آرام‌آرام ابروانم در هم گره می‌خورند، لبانم جمع می‌شوند و تمام صورتم به سمت نوک بینی‌ام راه می‌افتد. 

عق بلند و عمیقی از انتهای معده‌ام می‌زنم و از جای می‌پرم؛ ابداً نمی‌خواهم حتی لحظه‌ای بیشتر در این کثافت‌سرِ آن کثافت‌زن بمانم. اما نه راه خروجی یافت می‌شود و نه پناهگاهی برای پناه بردن!

ناخواسته و بی‌هدف، روی شیارها و چاله‌های بافت زنده‌ی به احتمالاً مغز لعنتی آن زن لعنتی می‌دوم؛ هر قدمم روی آن مایع چسبناک و بزاق‌مانند فرو می‌رود و صدای لغزنده‌‌اش آزارم می‌دهد. خداوند پاکیزگی خودت آز پاک‌صورت و پاک‌تن و پاک‌بافت و پاک‌رکابی و پاک‌شرت و پاک‌شلوار و پاک‌جوراب و پاک‌‌کفش را نجات ده؛ اما گویی خداوند پاکیزگی در دسترس نیست که شیطان کثافات تلفن را برمی‌دارد. 

پای راستم تا زانو داخل شیار گوشتی و عمیق مرکز زمین فرو می‌رود؛ حتم دارم که همان شکاف طولی بین دو نیم‌کره‌ی مغز آن زنیکه است. غر زنان، در تلاشم که پایم را از لای آن شکاف لعنتی بیرون بکشم؛ اما بی‌فایده است و تحت تأثیر انقباضات شاید طبیعی، در حال فشرده‌تر شدن است. 

- خداوند عقل، خنگت کنه زنیکه، آی زانوم... خداوند پاکیزگی، کثافتت کنه زنیکه، وای ساقم... خداوند ظرافت، چاقت کنه زنیکه، وای مچم... خداوند هنر بی‌هنرت کنه زنیکه... وای انگشتا...

لعن و نفرینم نیمه‌کاره می‌مانند؛ چرا که به یک‌باره انبساطی درون شکاف طولی بین نیمکره‌هایش رخ می‌دهد و من، در میان تلاش برای آزادسازی پایم، پرتاب می‌شوم. با صورت و کف دست، به دیوار می‌چسبم. با انزجار، از دیوار فاصله می‌گیرم. مایع لزج و بزاق‌مانند، چسبیده به پوست صورت و کف دستان و سطح لباس‌هایم، همراه با کش می‌آیند و از دیوار جدا می‌شوند.

نه، نه، نه، نه؛ این حقیقت ندارد! ثانیه‌ای سکوت می‌کنم؛ سپس از شدت کثافت‌ بودن و کثافتی‌ شدنم، جیغی بی‌پایان می‌کشم که در اعماق این گنبد گوشتی، صدای رعد می‌دهد و از شدت شوکی که بر برون و درونم وارد می‌شود، غش می‌کنم. من یک‌بار با بوسه‌ی لبان زنیکه مردم و باری دیگر اکنون، با کثافات مغزی زنیکه. 

ویرایش شده توسط سان آز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • متعجب 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...