رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت بیست و چهارم

همین که از آن عمارتِ باشکوه و پر از ابهام فاصله گرفتم، اولین کاری که کردم، گرفتنِ گوشی و شماره‌گیریِ «مالک» بود. صدایِ زنگِ خوردنِ گوشی، سکوتِ سنگینِ ماشین را شکست.

- الو؟ جانم ادیب؟

صدایِ همیشه خوش‌بین و حالا کمی کنجکاوِ مالک، از پشتِ خط آمد.

- کجایی؟ کارت تموم شده؟

نفسم را با حرص بیرون دادم.

- می‌خوام بیام دنبالت.

- اوه! چشم، چشم. همین الان کارم تموم می‌شه. بیا دمِ کارخونه، همونجا منتظرتم.

تلفن را قطع کردم و به سمتِ کارخانه راندم. هنوز از تصویرِ آن عمارتِ مجلل و آن دخترِ یخی بیرون نیامده بودم که صدایِ بوقِ ممتدی از پشتِ سرم آمد.

از فکر بیرون آمدم و وارد لاین وسط اتوبان شدم. به سرعت ماشین افزودم و خیلی سریع به کارخانه رسیدم. تا خواستم با مالک تماس بگیرم، تقه‌ای به شیشه خورد؛ خودش بود، مالک.

با همان لبخندِ همیشگی‌اش که حالا کمی شرورتر به نظر می‌رسید، در ماشین را باز کرد و نشست. بدونِ مقدمه، رویِ بازویم کوبید و با صدایِ بلند قهقهه زد.

- اووو، آقا ادیب! چه آقایی شدی! ماشاءالله! چقدرم این ماشینِ زیرِ پات بهت میاد! پسر، تو دیگه کی هستی؟ چقدر دخترکش شدی تو این تیپ و قیافه!

خنده‌ای خسته کردم.

- ای بابا !

با همان صدای ذوق زده و شاد ادامه داد.

- راست می‌گم دیگه! چقدر قیافه‌ت عوض شده. انگار نه انگار که امروز صبح تو خونه شلوار راه راه صورتی و زرد پات بود !

قهمقه ایی زد. چشم غره بدی برایش رفتم. سپس ماشین را روشن کردم و راه افتادم. پس از کمی سکوت مالک گفت:

- خب، از اون دختره بگو.. چی شد؟ دیدی چقدر پولدارن؟

مالک، با همان اشتیاقِ همیشگی، پرسید. انگار که تمامِ دغدغه‌اش، همین بود جواب دادم.

- آره، دیدم. یه عمارتی داشت که.. هیچی. آدم باورش نمی‌شه.

مالک آه پر حسرتی کشید و گفت: 

- دیدی گفتم؟ اینا فرسنگ‌ها از ما جلوترن، ادیب. بویِ پول میدن؛ بویِ قدرت.

صدایش کمی پایین آمد، انگار که داشت رازی را فاش می‌کرد.

- ما هم باید مثلِ اونا بشیم. باید از هر راهی شده، قرارداد رو ببندیم. اون ۴ ماه دیگه، فرصتِ طلاییِ ماست.

حینی که با دقت که به سخنانس گوش می‌دادم، دنده را عوض کردک. با لحنی دقیق جواب دادم.

- آره، می‌دونم. ولی اون دختر..؟خیلی عجیبه. سرد و بی‌احساس. انگار نه انگار که تو یه قصری زندگی می‌کنه که ما فقط تویِ خواب می‌بینیم.

مالک گفت: 

- طبیعیه. اینا از یه دنیایِ دیگه‌ان. ما باید بتونیم اعتمادشو جلب کنیم. باید نشون بدیم که ما هم می‌تونیم براش سود داشته باشیم. وقتی دید پولِ خوبی تو کاره، خودش میاد سمتِ ما.

مالک، با اطمینانِ غریبی گفت:

- این عمارت‌ها، این ثروت‌، همه‌ش از همین معاملاتِ کلان میاد. باید یاد بگیریم چطور واردِ این بازی بشیم.

صدایِ قار و قورِ شکمم، حرف‌هایِ مالک را قطع کرد. هر دو ساکت شدیم. مالک، با لبخندی که حالا شیطنت از آن می‌بارید، گفت:

- به به! شنیدم! حسابی ازت کار کشیده انگار! گشنه‌ته؟

خندیدم.

- آره، راست میگه. خیلی.

- خب، پس بهتره بریم یه چیزی بخوریم. یه ناهارِ حسابی بهت بدم. حقته!

و با همین حرف، مسیر را به سمتِ جایی که قرار بود ناهار بخوریم، کج کردیم. در راه، حرف‌هایمان درباره‌ی نقشه، پول، و آینده‌ی پیش رو، ادامه داشت.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و پنجم

هنوز آسمان از خاکستریِ کمرنگِ طلوعِ خورشید، پوشیده نشده بود. اما من، در سکوتِ شب، بیش از هر چیز به فکر فرو رفته بودم.

عمارت غول‌پیکر، شاید چون دیواری سترگ بر سرم فرود آمده بود. اما اکنون، بیشتر شبیه معما بود. آن دیوارهای بلند و سرد، گویی نگین‌های تاریکی بودند که همچنان در عمقِ ذهنم و در تار و پودِ افکارم گیر کرده بودند.

در ذهنم با خود حرف می‌زدم: « چقدر پول؟ ای بابا.. این همه ثروت، چقدر می‌تونه خطرناک باشه؛ چقدر آدم‌های خطرناک اطرافش می‌لولن؟ باید نزدیک‌تر شم. باید بفهمم پشت این همه وقار و ثروت، چه خبره!»

پیشنهادهایش از کنارم می‌گذشتند. اما من، سرم پر بود از سوال‌هایی که شاید پاسخشان را، همین عمارتِ تاریک، پنهان کرده باشد.

سنگینیِ افکار، در سرم با صدایِ صبحگاهیِ باد درهم آمیخته بود. هنوز در همان افکار غرق بودم که نفسی عمیق کشیدم. شلوارم را مرتب کردم و با خود اندیشیدم: «امروز باید بازی رو شروع کنم. باید نزدیک‌تر بشم!»

***

صبح، با آن پیراهنِ رسمی که باید نماینده‌ی حرفه‌ام باشد، سوار ماشین شدم.

ماشین، فقط یک وسیله نبود؛ یک یادآوری بود. یادآوری برای رسیدن به آنچه که از صبح تا پاسی از شب، افسارِ افکارم را در سرم می‌کشید.

در را که باز کردم، بویِ بی‌روحِ روزهایِ گذشته، همان حسِ شبِ گذشته، دوباره به سراغم آمد.

راه افتادم. هیجان و نگرانی در وجودم موج می‌زد؛ گویی باید چیزی را ثابت می‌کردم، اما نمی‌دانستم چه! نمی‌دانستم چیست؛ اما می‌دانستم که باید بروم، بروم دنبالِ آنچه در ذهنم نقش بسته بود.

جلوی درِ بزرگِ عمارت ایستادم. عقربه‌ها نشان می‌دادند که امروز با تأخیر خواهد آمد. گوشی را که برداشتم تا تماس بگیرم، او را دیدم.

با همان استایلِ سنگین، همان تیپِ همیشگی، در حالی که عینکش را کمی پایین کشید، آمد. انگار که تکه‌ای از شب با او همراه بود. با سلامی کوتاه، راه افتادم. بویِ عطرِ گران‌قیمتش، تمام مشامم را پر کرده بود.

این دخترِ ریزنقش، بیش از هر چیز، جوابِ سوال‌های من بود. کمی صدایم را صاف کردم.

- امروز مقصدتون کارخونه هست؟

صدایِ خوش‌رنگ و بی‌تفاوتش، خالی از هر احساس و در عین حال، پر ازِ همان سردیِ بی‌رحم، پاسخ داد:

- نه، امروز باید جای دیگه‌ای بریم؛ با هم! این هم آدرس.

همان لحظه، این حرف، در سرم طنین‌انداز شد؛ یک نگاهِ سنگین، حسی که می‌گفت: «این روزها، دیگر قرار نیست عادی باشند.»

داشتم در افکارم به سمتِ مسیری جدید می‌رفتم که یک‌باره متوجهش شدم. مرکز خرید؛ جایی که من هرگز انتظارش را نداشتم.

ماشین را در پارکینگِ پر زرق و برقِ آن مرکز پارک کردم و به صورتِ دختر نگاه کردم؛ همچنان آن وقارِ خاصِ خود را حفظ کرده بود.

بسیار سنگین، بسیار مطمئن، با آن عینکِ بزرگ و آن لبخندِ سرد؛ انگار که کل دنیا را زیرِ نگاهش داشت. پیاده شدم و در را باز کردم. گفتم:

- همین‌جا منتظرتون هستم.

همین‌طور که پیاده می‌شد، با همان سردیِ یخی، اما این بار با چاشنیِ تمسخر، گفت:

- می‌خوام همراهم بیایی. ببینم انتخاباتت هم مثل فلافل سرخ کردنِت، خوب از آب درمیاد یا نه!

ویرایش شده توسط Yammakh
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...