رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

negar_1773349198959_bbw9_b1hx.png

نام داستان: سان و آز؛ خاکستری

نام نویسنده: ساناز بندی

ژانر: جنایی، فلسفی، فانتزی

خلاصه:

آز شخصیتِ داستانی به نویسندگیِ سان، در نوشته‌های جنون‌آمیز و آغشته به خون او اسیری بیش نیست. وی با ریسمان‌هایی از جنس واژه، مانندِ عروسکِ خیمه شب بازی، با جسمی بی‌اختیار به سازِ تمامِ نوشته‌های سان، ناچاراً می‌رقصد. اما باید دید که آیا آز در نهایت می‌تواند اختیارش را از سان پس بگیرد یا نه، ماجرا چیز دیگریست؟

مقدمه:

همه چیز از دقیقاََ صفر آغاز می‌گردد؛ از همان دوران جنین بودن در بطن مادر. از همان ابتدا آدمیزاد شروع به احساس کردن و اندیشیدن می‌کند و آن‌هنگام که دیده به جهان می‌گشاید، تازه داستان زندگی‌اش رنگ و بو می‌گیرد. احساسات و تفکراتش چون بذر در دل خاک حیاتش می‌رویند و در آخر به درخت تبدیل می‌شوند. پس از آن صفر به گردش در می‌آید؛ یا به سوی مثبت‌ها، یا به سوی منفی‌ها و یا حتی در رفت و آمد میان هر دو. و این خود آدمیزاد است که حین هر تجربه‌ای، مسیر ترددش را مشخص می‌سازد. انسان نه مطلقاََ سپید است و نه مطلقاََ سیاه و همگی از جمله من و تو، خنثی و خاکستری خلق شده‌ایم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 5
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • تشکر 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«ضمن سپاس و قدردانی از انتخاب داستان من برای مطالعه، لازم به ذکر است که سه نکته را بیان کنم:

• خواندن این اثرِ جنایی برای افرادِ دارای روحیه‌ی حساس و زودرنج توصیه نمی‌شود.

• این اثر از دو دیدگاه روایت می‌شود؛ راوی کل و نوشته‌های سان، که نوشته‌های سان درون این علامات ~~ نگاشته شده‌اند و از روایتِ راوی کل جدا می‌گردند.

• این اثر بر اساس باورها و عقایدِ شخصی من نسبت به انسانیت نوشته شده است.

با آرزو و به امید دنیایی خاکستری؛ دوستدار شما، ساناز «یاماخ»»

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 6
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

«فصل اول: داغی بر جبین»

🩸

~ نام داستان: هفت

نام نویسنده: سان

ژانر: جنایی

سرآغاز:

به مدت هفت شبِ متوالی، به تعدادِ هفت نانفر؛ متشکل از هفت نازن و نامرد، تو برای من خون‌ آنان را خواهی ریخت! آز دنیا به آن گناهکاران نیازی ندارد؛ پس با بی‌رحمی تمام، از ذلتِ شکنجه و قتلشان لذت ببر!

آغاز:

درِ چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاه‌پوش آز در چهارچوبش نقش بست. کلاهش را روی سرش تنظیم کرده و سپس با چهره‌ای مصمم به سویی گام برداشت.

مقابل دربِ آبی و زنگ زده‌ی طویله متوقف شد. تا گوشه‌ی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکی‌اش را ربود.

آز سوت‌زنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. نگاهش را بینِ هفت اتاقک فلزی چرخاند. چهار نامرد و سه نازن، کاملاً عریان و مانند حیوان روی چهار دست و پای به زنجیر کشیده‌ی خود، روی کاه‌های آغشته به ادرار و مدفوع خود ایستاده بودند.

همگی ریسمان به دور گردن داشتند که به زمین میخکوب شده بودند. همگی دهانشان بسته بود؛ چرا که آز با نخِ مختصِ لحاف دوزی، لب‌های بالایی آنان را به لب‌های پایینی‌شان کوک زده بود.

سوت زدن را کافی دانست و حینی که دستانش را داخلِ جیبِ بافتِ سیاه رنگش فرو می‌برد، پوزخندی روی نیمه‌ی راستِ صورتش نشاند.

- حال تعفن برانگیزتون چطوره حروم زاده‌ها؟ 

و مردمک‌های لرزان و ترسانِ نامردان و نازنان که صاحبانشان حتی قادر به فریادِ هراسشان نبودند.

آز روی زانوانش نشست و از کیسه‌ی برنجِ رنگ و رو رفته، مقداری ذغال درآورد و درونِ استانبولی بنایی انداخت. سپس تکه کارتن را برداشت و آنقدر باد زد، تا آتشِ نیمه‌جان استانبولی جانی دوباره گرفت.

کمر راست کرد و ایستاد. چند قدمی جلوتر رفت و در یک متری از آخورها ایستاد. و حینی که از شدت بوی نامطبوعِ مدفوع نامردان و نازنان، بینی‌اش را چین می‌انداخت، پوزخند صدا دارش را دوباره به گونه‌ی راستِ چهره‌اش منگنه زد.

- اومدم براتون قصه بگم...

نگاهِ شرورش را به نوبت، به تک‌تک چشمان ترسیده‌ی نانفرهای هر اتاقک دوخت و سپس جمله‌اش را ادامه داد.

- قصه‌ای که خون شما قراره پایانش رو رقم بزنه.

صندلی فلزی و زنگ زده‌ی سبز را از کنار آخورها برداشت. آن را کمی عقب‌تر، جایی که بشود به همه دید داشت، روی زمین قرار داد و سپس رویش جای گرفت.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 7
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

خیسی زبانش را حینِ پلیدانه‌ خندیدنش به دورِ لب‌های خشکش کشید.

- قبول دارین که آدما مثل یه بذرن؟ 

الان وقتِ نشستن نبود، پس از روی صندلی برخاست و به نانفرها پشت کرد. چشمانش را بست و سرش را تا روی شانه‌ی راستش چرخاند. 

- عاه! البته که شما در جایگاهی نیستین که قبول داشته باشین یا نداشته باشین!

تا نزدِ استانبولی بنایی گام برداشت. کنارش روی زانوانش نشست. از کنارِ کیسه‌ی برنج، دستکش‌ ضد حریقش را برداشت و به دست راستش پوشاند. نگاهش را به نانفرها دوخت.

- آدما مثل یه بذرن که روی زمین کاشته می‌شن.

یکی از میله‌های داخلِ استانبولی را برگزید، سپس نگاهش را به نوشته‌ی برجسته‌ی رویش دوخت. واژه‌ی «هوس» دهن کجی می‌کرد.

کمر راست کرد و ایستاد. حینی که به سمتِ اتاقک مورد نظر می‌رفت، روایتش را ادامه داد.

- منم یه بذر بودم که کاشته شدم. جوونه زدم و گیاه شدم. قد کشیدم و نهال شدم. و در آخر شاخ و برگ درآوردم و درخت شدم.

قفل را باز کرد و در میله‌ای اتاقک را گشود. بینی‌اش را از شدتِ تعفن برانگیز بودن کفِ اتاقک چین انداخت. دست آزادش را مشت ساخت و غرید.

- من یه درختِ باشکوه گیلاس شده بودم؛ اما امثال شماها درختِ شخصیت و زندگیِ من رو خشکوندین.

لگدی به بازوی عضله‌ای نامرد هوس وارد ساخت و او را غرقِ زمین کرد. سپس از گیسوان نسبتاً بلندش گرفت و سرش را بالا آورد. به مردمک‌های لرزان از ترسِ نامرد خیره شد.

- پس منم تصمیم گرفتم با خون شماها اون درخت رو احیا کنم؛ درختی که توی قتلگاه شماست!

سپس طی حرکتی غیرمنتظره، داغیِ میله را به خیسی پیشانی نامرد چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نامرد. و چهره‌ی سرخ شده از دردِ نامرد. و فریاد خفه شده‌ی درونِ لپ‌های نامرد.

همگی دست به دست هم داده بودند تا آز، روی صورت نامرد خم شود، نگاهِ جنون‌زده‌اش را به نگاه نامرد هوس بدوزد و بِغُرَد.

- وقتی توی گناهت غرق بودی باید به فکر این روز می‌بودی حرومی!

گیسوان نامرد را رها ساخت و از اتاقک خارج شد. و نامرد که روی پهلو افتاده بود و نفس‌زنان درد می‌کشید.

آز قهقهه‌زنان تا سوی استانبولی گام برداشت. میله‌ی داخلِ دستش را به کناری پرت کرد و در عوض یکی دیگر را برگزید. این‌بار واژه‌ی «پرخوری» رونمایی شده بود. به راه افتاد.

- تک‌تک شماها تقاص درختایی که خشکوندین رو پس خواهید داد. من از فردا هفت شبِ متوالی به ترتیبِ داغِ امروز به سراغتون خواهم اومد.

قفل را باز کرد و در را گشود. آن اتاقک حتی از اتاقک قبلی هم تعفن برانگیزتر به مشام و نگاهِ آز می‌رسید؛ چرا که اتاقک نامرد پرخوری بود.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • ذوق زده 4
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

لگدی به پهلوی حجیم نامرد وارد ساخت. و نامرد که روی مدفوع خود فرود آمد. آز با زانو روی سینه‌ی گوشتیِ نامرد نشست و گونه‌های گوشتالوی نامرد را بین انگشتانش فشرد. پوزخند زنان غرید.

- این هنوز اولشه! قراره چیزایی رو تجربه کنین که توی کابوس هم نمی‌دیدین.

سپس طی حرکتی غیرمنتظره، داغیِ میله را به خیسی پیشانی نامرد چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نامرد. و چهره‌ی سرخ شده از دردِ نامرد. و فریاد خفه شده‌ی درونِ لپ‌های نامرد.

از روی سینه‌اش برخاست و با بیخیالی و سوت زنان به سمت استانبولی بازگشت. میله‌ی درونِ دستش را رها کرد و در عوض، تصادفاً میله‌ی دیگری را برگزید. واژه‌ی «طمع» خود را به نمایش نگاه آز گذاشت. به راه افتاد.

مقابلِ اتاقک نامرد طمع قرار گرفت. قفل را باز کرد. در را گشود و پا درونِ اتاقک گذاشت. از نظرِ تعفن برانگیزی، وضعیت بهتری نسبت به دو اتاقک قبلی داشت؛ چرا که نامرد هوس، پیر نامردی بیش نبود.

آز پایش را بالا آورد و روی گوژِ استخوانی و بسیار برجسته‌ی پیرمرد نهاد. به قدری پایش را فشرد که نامرد به زمین چسبید. کمر خم ساخت و جوری که هیچ تماسی با زمین نداشته باشد، روی زانوانش نشست. پوست چروکیده و آویزان صورتِ نامرد را گرفت و او را به پشت چرخاند. خبیثانه زمزمه کرد.

- دعا کن که زودتر از روز موعود بمیری خرفت!

سپس طی حرکتی غیرمنتظره، داغیِ میله را به خیسی پیشانیِ نامرد چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نامرد. و چهره‌ی سرخ شده از دردِ نامرد. و فریاد خفه شده‌ی درونِ لپ‌های نامرد.

از اتاقک خارج شد و دوباره مسیر قبلی را تا نزدِ استانبولی بنایی پیمود. میله را به کناری انداخت. سپس نانفر بعدی را برگزید. و این‌بار واژه‌ی «خشم» بود که به دیدگان آز ظاهر شدند. راه افتاد.

قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت. در تعفن برانگیزی، به مثال اتاقک‌های قبلی بود. روی زانوی چپش خم شد. نازنِ خشم سرش را پایین برد تا از پیشانی‌اش حفاظت کند.

- سرت رو بگیر بالا، وگرنه به جای پیشونیت همه جات رو می‌سوزونم.

نازنِ خشم به ناچار سرش را بالا برد. آز نگاهش را به رگ‌های برجسته‌ی صورت و چین‌های روی پیشانی‌ نازن دوخت. یک آن سیلی‌ای روی گونه‌ی چپِ نازن خواباند.

- دیگه با خشم بهم خیره نشو!

سپس گیسوان بلندِ نازن را دورِ دستش پیچید و طی حرکتی غیرمنتظره، داغیِ میله را به خیسی پیشانی نازن چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نازن. و چهره‌ی سرخ شده از دردِ نازن. و فریاد خفه شده‌ی درونِ لپ‌های نازن.

سرخوش و سوت‌زنان از اتاقک خارج شد و به سمتِ استانبولی بازگشت. باید نانفر بعدی را برمی‌گزید؛ پس میله را با میله‌‌ای دیگر تعویض کرد. واژه‌ی «تنبلی» هدفِ پیش‌رو بود. راه افتاد.

قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 6
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

نگاهش را به چهره‌ی بیخیال و خنثای نازن که چهار دست و پا ایستاده و در حال ادرار بود، دوخت. متاسف زمزمه کرد.

- داغ کافی نیست، آماده‌ی شبِ پنجم باش نازن تنبلی!

سپس گیسوان بلندِ نازن را دورِ دستش پیچید و طی حرکتی غیرمنتظره، داغیِ میله را به خیسی پیشانی نازن چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نازن. و چهره‌ی سرخ شده از دردِ نازن. و فریاد خفه شده‌ی درونِ لپ‌های نازن. 

از اتاقک خارج شد. به سمت استانبولی بازگشت و میله‌ی بعدی را برگزید. واژه‌ی «حسادت» روی میله می‌درخشید. به راه افتاد.

قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درونِ اتاقک گذاشت. این‌جا هم تعفن برانگیز بود. روی هوا، روی زانوانش نشست و به چهره‌ی پری‌رو و مضطربِ نازن حسادت، چشم دوخت.

- زیبایی چه فایده‌ای داره وقتی توی درونت کریح ترین شیطانی؟

سپس گیسوان بلندِ نازن را دورِ دستش پیچید و طی حرکتی غیرمنتظره، داغیِ میله را به خیسی پیشانی نازن چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نازن. و چهره‌ی سرخ شده از دردِ نازن. و فریاد خفه شده‌ی درونِ لپ‌های نازن. 

پوزخندش را به نیمه‌ی راستِ صورتش افزود و ایستاد. از اتاقک خارج شد و مسیر استانبولی را پیمود. آخرین میله را چنگ زد و برداشت. واژه‌ی «غرور» خودنمایی می‌کرد. راه افتاد.

قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درونِ اتاقک گذاشت. و نامردِ غرور که مغرورانه سینه ستبر کرده و آز را می‌نگریست. آز از گردن نامرد گرفت و صورتش را به مدفوع روی زمین چسباند.

- توی این وضعیت هنوز هم از غرورت دست نکشیدی؟ 

سپس از گیسوان نسبتاً بلند نامرد گرفت و سرش را بالا آورد. صورتِ آغشته به مدفوع نامرد غرور، صدای قهقهه‌ی بلندِ آز را از دهانش به پرواز درآورد.

سپس طی حرکتی غیرمنتظره میانِ خنده‌هایش، داغیِ میله را به خیسی پیشانی نامرد چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نامرد. و چهره‌ی سرخ شده از دردِ نامرد. و فریاد خفه شده‌ی درونِ لپ‌های نامرد.

ایستاد و اتاقک را ترک ساخت. پس از پرتابِ میله، به نقطه‌ای دور، تمامِ درهای اتاقک‌ها را بست و قفلشان کرد.

چند قدم برداشت تا به همه‌ی نانفرها دید داشته باشد. لبخند شیطانی‌اش را روی لب‌هایش نشاند و در همان حالت، همگی را مخاطب قرار داد.

- نشونه گذاری شدین تا توی دنیای پس از مرگ راحت‌تر گناهانتون رو شناسایی کنن.

سپس سوت‌زنان، به سمت درِ طویله رفت و خارج شد. پیش از بستن در فریاد کشید.

- شب اول، نامرد هوس. شب دوم، نامرد پرخوری. شب سوم، نامرد طمع. شب چهارم، نازن خشم. شب پنجم، نازن تنبلی و شب هفتم، نامرد غرور. منتظر روزهای قیامتِ انفرادیتون باشید. 

در را بست. و درست قبل از سد شدنِ دوباره‌ی در، در مقابلِ نورِ ماه، آخرین جمله را به زبان آورد.

- شب تعفن برانگیزیون بخیر حروم زاده‌ها!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • ذوق زده 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«فصل دوم: در پی هوی»

🩸

پارت پنجم

پس از یک روز، بالاخره شب اول فرا رسید. درِ چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاه‌پوش آز در چهارچوبش نقش بست. کلاهش را روی سرش تنظیم کرده و سپس با چهره‌ای مصمم به سوی طویله گام برداشت.

مقابل دربِ آبی و زنگ زده‌ی طویله متوقف شد. تا گوشه‌ی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکی‌اش را ربود.

آز سوت‌زنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. چند قدم جلوتر رفت و مقابل اتاقک نامردِ هوس ایستاد.

چشمان گرد شده و ترسناکش را به چشمان ترسانِ نامرد دوخت. لبخند دندان‌نمایی که هم‌رنگِ جنونِ وجودش بود را روی لب‌هایش نشاند.

- شب قیامتت فرا رسیده.

قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت. خم شد و گره ریسمانِ گردنِ نامرد را که به زمین میخکوب ساخته بود، از دورِ میخ باز کرد.

سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نامرد می‌زد، فریاد کشید.

- یالا، راه بیفت.

و نامرد که اشک ریزان به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نامرد را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نامرد روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگ‌ریزه‌های گوشه‌تیز را طی کرد.

آز عمداً مسیرِ طویله تا قتلگاه را چنان برنامه‌ریزی کرده بود تا عذابی اضافه به هر یک از آنان ببخشد.

عاقبت که به پرتگاه رسیدند، آز نامردِ مطیع را روی صندلیِ چوبی نشاند. زنجیرهای وصل شده به دست و پاهای نامرد را آزاد ساخت.

سپس با ریسمان؛ مچِ دستانش را به دسته‌های صندلی و مچِ پاهایش را به پایه‌های صندلی بست.

مقابل نامرد ایستاد. با دست به درختِ خشکیده‌ی گیلاسِ لبِ پرتگاه اشاره کرد.

- اون منم، شماها من رو خشکوندین!

سپس لبخندی از جنس عصبانیت روی لب نشاند. تا نزدیکیِ کیسه‌ی سفید اما چرک‌آلود گام برداشت. چاقوی استخوان گیری را از درونش برداشت و به سمتِ نامرد بازگشت.

روی زانوانش نشست. دستِ چپِ نامرد را گرفت. حینی که در حالِ نوازش انگشتانش بود، با لحنی پر از خشم او را مخاطب قرار داد.

- با این انگشتات نازنای دیگه رو لمس کردی؟ 

سپس نگاهش را به مردمک‌های ترسان و لرزانِ نامرد دوخت. انگشتِ اشاره‌ی نامرد را گرفت، چاقوی استخوان‌گیری را روی بندِ اول انگشتش نهاد.

- همسرت هر شب رو در انتظارت صبح می‌کرد و تو با این انگشتات نازنای دیگه رو نوازش می‌کردی؟

یک‌آن، وحشیانه بندِ اول انگشتِ نامرد را تنها در عرض یک دقیقه برید. و فواره‌ی خونِ نامرد، که صورتِ آز را طرح زد. و نامرد که از شدتِ درد صورتش به سرخی خون در آمد. و نامرد که از شدت درد تمامِ تنش به لرزه در آمد. و نامرد که فریادهایش پشتِ لب‌های به هم کوک خورده‌اش خاموش شدند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 6
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

آز بند انگشت نامرد را، با احتیاط داخلِ شیشه‌ی استوانه‌ای نهاد. به چشمانِ نامرد که پر از رگه‌های خونی شده بودند، نگاه دوخت. حینی که چاقو را روی بندِ دومِ انگشتش قرار می‌داد، پوزخندِ صدا دارش را به گونه‌ی راستش منگنه زد.

- این ظرف قراره پر از بند‌بند انگشتات بشه.

نیمی از بند دوم را برید. و رگ‌ پیشانی نامرد که بابت این حرکت آز، برجسته شد.

- علاوه بر اون‌ها یه ظرف هم از خونت پر می‌کنم.

بند را کاملاً برید و داخلِ شیشه انداخت. و نامرد که دوباره تن لرزه را تجربه کرد.

- به جای آب، سنگ قبر همسرت رو با خونت می‌شورم.

بند سوم را هم برید. و نامرد که خونِ زیادی از دست داده بود، حال بی‌رمق به نظر می‌رسید.

- و به جای پرپر کردن گل..

ظرف را بلند کرد و مقابل صورت نامرد گرفت.

- این‌ها رو هم روی قبرش می‌ذارم.

سپس قهقهه‌زنان مشغول بریدن تک‌تک بند انگشتان باقی‌مانده، روی جفت دستان نامرد شد. و نامرد که مدام عربده می‌زد، اما سهمش از فریادهایش صدایی بود که پشتِ لب‌هایش زندانی و خفه می‌شد؛ چرا که دهانش به خوبی کوک خورده بود و هیچ فشاری نمی‌توانست حتی یکی از کوک‌ها را شل سازد.

آز لبخندِ شیطانی‌زنان از جایش برخاست. به سمت کیسه‌ی چرک‌آلود گام برداشت. چاقوی خونین استخوان‌گیری را انداخت و در عوض قمه را به دست گرفت.

بازگشت. مقابل صندلی ایستاد و به سمت نامرد خم شد. دست خونینش را بالا آورد و صورتِ نامرد را به خون خودش آغشته کرد. چند قدم برداشت و پشتِ صندلی جای گرفت. انگشتِ اشاره‌ی خونینش را زیر بینی نامرد گرفت. سرش را هم تا نزدیکی گوشِ چپِ نامرد برد. سپس با لحنی سرشار از شرارت، زمزمه کرد.

- بو کن. این بوی خون نیست. بوی شهوت توئه!

سپس قهقهه‌ی پلیدانه‌ای سر داد. تن نامرد از ترس لرزید. آز کمر راست کرد. بازوی عضلانی چپِ نامرد را با دستِ آزادش فشرد و بلافاصله تیزی نوکِ قمه را درونِ شانه‌ی ورزیده‌ی نامرد فرو برد. و خون که با فشار روی چشمانش پاچید. همین کافی بود جنون‌زده بخندد.

- دستای تو باید قطع بشن، چون نازن‌ها رو به جای همسر خودت به آغوش کشیدن.

سپس با خشمی هیستریک‌وارانه، تمامِ تلاشش را صرفِ بریدنِ دست نامرد کرد. و نامرد که دیگر طاقتِ آن‌همه جنایتِ جنون‌آمیز و عمیقاً دردناک و زجرناک آز را نداشت؛ پس از هوش رفت.

آز دست دیگر را نیز با حفظ همان حالت روان‌پریش خود، برید. و در نهایت، پس از گشودن گره ریسمان‌ها از دورِ مچِ دستانش؛ هر دو را روی پاهای ماهیچه‌ای نامرد قرار داد.

دست روی گردنِ نامرد نهاد تا نبضش را بگیرد؛ همچنان می‌زد، هرچند ضعیف اما می‌زد. حینی که پوزخندش را روی نیمه‌ی راستش می‌افزود، زمزمه کرد.

- باید از شدتِ خونریزی بمیری. تا اون لحظه زجر بکش نامردِ هوس!

سوت‌زنان خونِ دستانش را با کلاهش زدود و به سمت درخت گام برداشت. روی نیمکت که زیر شاخه‌های خشکیده‌ی درخت قرار داشت، جای گرفت. لبخندی ملیح از روی رضایت روی لب‌هایش نشاند و خیره‌ی ماه شد. و گیسوان بلند و سیاهش که آزادانه در دستِ باد می‌رقصیدند. ~

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 5
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

سان مدادش را روی میز تحریرش می‌گذارد و نوشتن را متوقف می‌سازد. و آز که بلافاصله پس از وقفه‌ی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیه‌هایی اندک به سپید تغییر رنگ می‌دهند؛ جز چهار طره که سیاه باقی می‌مانند.

سان کش و قوسی به بدنش می‌دهد و حینی که لبخندِ هیستریک و لرزانش را روی لب‌هایش می‌نشاند، سرش را به سمتِ دفترِ خم می‌کند. 

- آز!

آز با شنیدن صدایِ سان، چشمانش به روی خورشیدِ در حال طلوع گشوده می‌شوند. بوی آهنین خون موجب می‌شود دستانش را بالا بیاورد. با دیدنِ ردِ خون روی نقطه به نقطه‌ی دستانش، تنش می‌خشکد.

طولی نمی‌کشد که با یادآوری خاطراتی که در انجام هیچ‌یک اختیاری نداشت، تمامِ تنش به لرزش درمی‌آید.

با دستان متزلزلش، به شلوارش چنگ می‌زند تا کمی از لرزش آنان را مهار کند؛ اما هیچ فرقی به حالش نمی‌کند.

آز روی پاهای لرزانش می‌ایستد. از شدت وحشت، در حال نفس‌نفس زدن است. می‌چرخد. و نگاهش که ناباور روی نامرد هوس که در چند متری از او در آن حالت خونین و دست قلم شده به صندلی بسته شده، می‌نشیند. دم کشیدن و بازدم پس فرستادن با بدن آز غریبه می‌شوند. 

به سمتِ نامرد می‌دود؛ اما به دیواری نامرئی کوبیده می‌شود و او را زمین‌گیر می‌کند. مردمک‌های لرزان و خیسش روی نامرد قفل گشته و روی زانوانش به سوی او گام برمی‌دارد؛ که دیوار نامرئی همچنان مانع می‌شود.

آز، هرگاه که سان نوشتن را متوقف می‌کند، تنها درونِ یک ناحیه و زون دایره‌ای شکلِ کوچک به قطر ۳ متر، می‌تواند تحرک داشته باشد؛ او هرگز نمی‌تواند با اختیار خودش، از آن دیوار عبور کند. 

آز به سمتِ پرتگاه می‌چرخد و اشک‌ریزان به خورشید نگاه می‌دوزد؛ چرا که او همیشه سانِ نامرئی را روی خورشید می‌بیند. با نفرت، با صدایی لرزان می‌‌غرد.

- سان، ازت متنفرم!

صدای آز به گوش سان می‌رسد و او را وادار به خنده‌‌ای جنون‌آمیز می‌کند.

- آز، چندبار بهت بگم که اونا گناهکارن و تو باید از ذلتشون لذت ببری؟

آز دستانش را از خشم، مشت می‌سازد.

- فرق تو با اونا چیه؟ تو هم کم از یه نانفر عوضی نداری...

ادامه‌ی جمله‌اش را حینی که به هق‌زدن افتاده، جیغ می‌کشد.

- سان تو حتی حرومی‌تر از اونایی!

سان حینی که کلافه به گیسوانِ بلند و سیاهش چنگ می‌زند، مشت خشمگینش را روی دفتر می‌کوبد. و زلزله‌ای که جهان آز را می‌لرزاند. آز با صورت روی زمین می‌افتد. 

سان مدادش را بینِ انگشتانش می‌گیرد و می‌فشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس می‌دهد، تا ادامه‌ی داستانش را بنویسد.

و آز که دوباره با ریسمان‌هایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشته‌های سان درمی‌آید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ می‌دهند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • ذوق زده 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

~

خورشید در آسمان که جایگاه ماه را ربود، آز از جایش برخاست. نگاهش را به زمین دوخت؛ خون نامرد از روی سطحِ شیب‌دار جاری شده و خود را به درخت رسانده بود. 

آز پا روی باریکِ رود خون نهاد. تا نزدیکیِ نامردِ هوس که دیگر جان در تن نداشت، گام برداشت. مقابلش ایستاد. کمرش را خم کرد. پوزخندی روی نیمه‌ی راستِ لبش چسباند و انگشتش را زیرِ بینی نامرد گرفت. و نامرد که دیگر نفس نداشت و تنِ خونینش رنگ‌پریده به نظر می‌رسید.

آز با غمی نمایشی آهی عمیق کشید و متاسف نامردِ بی‌جان را مخاطب قرار داد.

- اگه خائن نبودی به این روز نمیوفتادی، واقعاً ناراحتم.

حینی که کمر راست می‌کرد، شرورانه قهقهه زد. به سمتِ کیسه‌ی چرک‌آلود رفت. پس از برداشتنِ چاقوی موردنظر، بازگشت. 

دو دست قلم شده‌ی نامرد را با احتیاط برداشت و روی زمین پرتاب کرد. سپس گره ریسمان‌های دور مچ‌ِ پاهایش را گشود.

تنِ مُرده‌ی نامرد را روی زمینِ خونین خواباند. چاقوی قصابی‌اش را به دست گرفت و سرش را بیخ تا بیخ از گردنش برید و جدا ساخت.

سلاخی کارِ سختی به نظر می‌رسید و تن دخترانه‌ی آز، طبیعتاً برای این چنین اعمالی قدرت کافی را نداشت؛ اما جنون نیرویی بود که به او قوت می‌داد. او وحشیانه تمامِ این صحنه‌ها را به تنهایی رقم زده بود.

آز سرِ نامرد را بالا آورد و لبخندی ملیح به رویش روانه کرد. لبش را تا نزدیکیِ گوشِ چپِ نامرد برد. و چشمان آز که هیستریک‌وارانه درشت شدند و  لحنش که پر از جنونِ افسار گریخته بود.

- امیدوارم تا الان به جهنم رسیده باشی!

شکمش از خنده لرزید. سر را کناری گذاشت. نوکه‌ی تیز چاقو را روی قفسه‌ی نامرد فرو برد و پوستش را شکافت. 

سوت‌ زد، سرخوش خندید و پوست را از تنِ نامرد جدا ساخت.

سوت زد، سرخوش خندید و پاهای نامرد را مانند دستانش قلم کرد.

سوت زد، سرخوش خندید و گوشت و استخوان‌های نامرد را قطعه‌قطعه کرد.

سوت زد، سرخوش خندید و اعضای داخلی بدن نامرد را از درون شکمش تخلیه کرد.

عاقبت دو تشت که یکی حاوی گوشت و استخوان‌ و دیگری که حاوی اعضای داخلی بدن نامرد هوس بودند را روی زمین کشان‌کشان تا کلبه‌اش کشید و برد.

آز قصد داشت برای نامرد بعدی برنامه‌ای شاهکار بچیند. و یکی از مقدمات این بود که صخره را آب و جارو کند و آخرین وعده‌ی نامردِ پرخوری را برایش بپزد.

و آز که در طول روز؛ سوت می‌زد، سرخوش می‌خندید و مراحل طرح خورده توسطِ خودش را، پی در پی به وقوعشان پیوند می‌زد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«فصل سوم: معده‌ی پر از حرام»

🩸

پارت نهم

 خورشید که گریخت، ماه جایش را در آسمان گرفت. درِ چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاه‌پوش آز در چهارچوبش نقش بست. دستی به گیسوان سیاهش کشید و سپس با چهره‌ای مصمم به سوی طویله گام برداشت.

مقابل دربِ آبی و زنگ زده‌ی طویله متوقف شد. تا گوشه‌ی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکی‌اش را ربود.

آز سوت‌زنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. چند قدم جلوتر رفت و مقابل اتاقک نامردِ پرخوری ایستاد.

قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درونِ اتاقک نهاد. با تاسف به صورتِ گوشتی نامرد پرخوری خیره شد.

- آماده‌ی قیامتت هستی؟

سپس خم شد و گره ریسمانِ گردنِ نامرد را که به زمین میخکوب ساخته بود، از دورِ میخ باز کرد.

سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نامرد می‌زد، فریاد کشید.

- راه بیفت خیکی!

و نامرد که اشک ریزان به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نامرد را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نامرد روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگ‌ریزه‌های گوشه‌تیز را طی کرد.

عاقبت که به پرتگاه رسیدند، آز نامردِ مطیع را روی صندلیِ چوبی نشاند. حینی که به میزِ غذاخوری شش نفره اشاره می‌کرد، با لبخندی مهربان نامرد را مخاطب قرار داد.

- من هیچکس رو گرسنه نمی‌کشم، پس از خودت پذیرایی کن.

و نامرد پرخوری که مات، مبهوت و بهت زده محتواهای روی میز را می‌نگریست. و میز که انواع و اقسام غذاهای گوشتی را روی خود به چینش درآورده بود؛ کباب، تاس کباب، آبگوشت، کوفته، استیک، کتلت، خوراک گوشت، دل، قلوه، جگر، سیرابی و جغور بغور.

آز آن سوی میز روی صندلی قرار گرفت و نشست. با لحنی ذوق زده نامرد را مخاطب قرار داد.

- شاهانه نیست؟

نامرد پرخوری سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. آز قیچی کوچک را از درون جیب بافت سیاهش بیرون کشید. ایستاد. به سمتِ نامرد خم شد و کوک‌های دورِ دهان نامرد را برید.

- بهتره به جای حرف زدن، از آخرین وعده نهایت لذت رو ببری.

که نامرد پرخوری بی‌توجه به آز شروع به خوردن کرد. آز نشست و با لحنی پر از مهر و لطافت لب از روی لب برداشت. 

- تو همیشه اختلاس کردی و مال مردم رو به جیب زدی ولی من لطف کردم و تو رو گرسنه نکشتم.

نامرد در سکوت غذا می‌خورد و به آز گوش می‌سپرد. آز آرنجِ دستِ چپش را روی میز نهاد و کف دستش را زیر چانه‌اش گذاشت. لبخندِ ملیحش را روی لب نشاند.

- تو سیری و سیرابی مال مردم رو، به ویژه مال یتیما رو دزدیدی و خودت و خانوادت رو سیر و سیراب کردی ولی من لطف کردم و تو رو گرسنه نکشتم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 5
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

نامرد حینی که داشت کبابی را درسته داخلِ لپ‌های گوشتی‌اش می‌چپاند، لحظه‌ای در سکوت به آز خیره شد. سپس به ادامه‌ی دو لپی خوردنش از همه‌ی غذاها ادامه داد.

آز به لبخندِ عمیقش، عمقی جنون‌آمیز بخشید. و لحنش که شرورانه بود و رگه‌هایی از کنجکاوی نمایشی درونش یافت می‌شد.

- می‌خوام بدونم معده‌ی حرام‌خوار تو می‌تونه تشخیص بده که داری گوشت و اعضای بدن یه حرام‌زاده رو می‌خوری و استخون‌هاش رو لیس می‌زنی یا نه؟

و نامرد پرخوری که قاشق و سیخِ جگر درون دستش سقوط کرده و داخلِ ظرفِ آبگوشت افتادند. با دهنی نیمه باز داشت آز را می‌نگریست.

- برای تو چه فرقی می‌کنه که سیری و سیرابی بقیه رو بخوری یا خودشون رو، هوم؟

سپس جنون‌زده، قاه‌قاه خندید. نامرد پرخوری به یک‌باره هر چه خورده بود را روی میز بالا آورد. آز ایستاد تا کمتر نگاهش به میزِ تعفن‌برانگیز بیفتد. نامرد هم از شدت استفراغ از روی صندلی، خود را به زمین انداخت؛ او داشت تمامِ وجودش را بالا می‌آورد.

یک‌آن نامرد پرخوری خشمگینانه از جای برخاست. ایستاد و به سمت آز حمله‌ور شد. زنجیر دور دستانش را دورِ گردن آز انداخت و فشرد. آز انتظار چنین حرکتی را نداشت، داشت خفه می‌شد و چهره‌اش نیز به رنگ خون درآمد.

آز با خود گمان برد که اکنون وقتِ مرگ نیست، آن هم به دستِ یک نانفرِ نامرد؛ پس زانوی چپش را بالا آورد و به بینِ پاهای نامرد کوبید.

نامرد با چهره‌ای سرخ شده از درد روی زانوانش فرود آمد. آز که گردنش را از بندِ زنجیرِ نامرد پرخوری رها ساخت. چاقوی غذاخوری را از روی میز چنگ زد.

آز طی حرکاتی هیستریک‌وارانه، نامرد را روی زمین خواباند. روی شکمِ حجیم و گوشتالوی نامرد نشست. روی صورتش خم شد. چشمانش را روی چشمان نامرد قرار داد؛ به طوری که مژه‌های بلند آز با حدقه‌های نامرد تماس گرفتند.

و دهان آز که در یک سانتی از دهان نامرد گشوده شد و با خشم درونِ دهانِ نامرد غرید.

- تو رو به جهنم می‌فرستم، اون‌جا بهتر ازت پذیرایی می‌کنن حرام‌خوار!

سپس سرش را بالا برد. دستِ حاوی چاقویش را بلند کرد. و چاقو که با شتاب بینِ سیبک گلو و چانه‌ی نامرد فرو رفت. چاقو را بیرون کشید.

و فواره‌ی خون که صورتِ آز را طرح زد. و عاقبت، آخرین خرناس نامرد پرخوری که نشان از آخرین نفسش می‌داد.

آز، نفس‌زنان به سمت درخت گام برداشت. روی نیمکت که زیر شاخه‌های خشکیده‌ی درخت قرار داشت، جای گرفت. حینی که ماه را می‌نگریست؛ مدام دم عمیق گرفت و بازدمش را طولانی پس داد. کش مویش را چنگ زد و درآورد. و سپس گیسوان بلند و سیاهش که آزادانه در دستِ باد می‌رقصیدند. ~

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 5
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

سان مدادش را روی میز تحریرش می‌گذارد و نوشتن را متوقف می‌سازد. و آز که بلافاصله پس از وقفه‌ی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیه‌هایی اندک به سپید تغییر رنگ می‌دهند؛ جز پنج طره که سیاه باقی می‌مانند.

گویی پس از هر جنایت، بخشی از وجودِ پاک و سپیدش به سیاهیِ نوشته‌های سان در می‌آید.

سان حینی که لبخندی از روی رضایت به روی لب می‌نشاند، به سمتِ دفتر خم می‌شود.

- آز!

آز که پرتوهای داغِ خورشید را روی چهره‌اش حس می‌کند، بدون آن‌که چشم بگشاید، با بغض می‌گوید.

- کِی من رو به حال خودم رها می‌کنی؟

سان هیستریک، قاه‌قاه می‌خندد.

- هنوز زوده آزم، قرارمون یادت رفته؟

آز با خشم می‌ایستد. دستان آغشته‌اش به خونِ نامرد را مشت می‌سازد. تا لبه‌ی پرتگاه گام برمی‌دارد. چشم می‌گشاید. از بینِ دندان‌های به هم فشرده‌اش می‌غرد.

- من با تو هیچ قراری نداشتم نازن!

سان که از نازن خطاب شدنش توسطِ آز کینه توزیده است، مشتش را روی دفتر فرود می‌آورد. و آز که از ضربه‌ی زلزله‌آورِ سان زمین‌گیر می‌شود.

- تو قراره برای من همه‌ی اون عوضیای گناهکار رو بکشی و چاره‌ای جز این نداری!

و آز که می‌لرزد؛ از غم، از خشم، از بی‌اختیاری‌اش. پس می‌ایستد؛ دقیقاً لبه‌ی پرتگاه و حینی که قصدِ پریدن دارد، فریاد می‌کشد.

- من دیگه به ساز نوشته‌های تو نمی‌رقصم!

اما دیوار نامرئی مانع از افتادنش می‌شود و او را سه متر پرتاب می‌سازد. پوزخند صدا دار سان از قوه‌ی شنیداری آز دور نمی‌ماند.

آز روی زانوانش، روی زمین می‌افتد و به زمینِ سنگی چنگ می‌زند. سان دو دستش را زیر چانه‌اش می‌گذارد. 

- چرا انقدر سرسختی؟ تو برای اون نانفرها دل می‌سوزونی؟

آز روی زانوانش می‌چرخد. نگاهش را به سوی میز می‌دوزد. طاقت دیدنِ آن صحنه‌ی خشن و خونین را ندارد؛ پس سریعاً چشم می‌بندد. سان می‌غرد.

- چرا نگاهش نمی‌کنی آز؟ چرا همش من رو آدم بده می‌دونی؟ مگه من خیانت کردم؟ مگه من مال حرام خوردم؟

آز اشک می‌ریزد و دندان‌هایش را به هم می‌فشارد. زیر لب و آرام زمزمه می‌کند.

- تو مگه خدایی که تنبیهشون می‌کنی؟

ضربه‌ی دستِ سان به دفتر جهان آز را به لرزه در می‌آورد و غرشش گوشِ آز را می‌خراشد.

- خدا برای من و درختِ خشکیده‌ی زندگیم هرگز کاری نکرد.

سپس سان با خشم مدادش را بینِ انگشتانش می‌گیرد و می‌فشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس می‌دهد، تا ادامه‌ی داستانش را بنویسد.

و آز که دوباره با ریسمان‌هایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشته‌های سان درمی‌آید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ می‌دهند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

~

آز داشت ماه را می‌نگریست که یک‌آن در جایش پرید. گویا تازه به یاد آورده بود که چه قصدی را طرح زده. نباید زمان را از دست می‌داد؛ در غیر این صورت برنامه ریزی‌اش بهم می‌خورد. ایستاد.

نگاهش را به زمین دوخت؛ خون نامرد از روی سطحِ شیب‌دار جاری شده و خود را به درخت رسانده بود. 

آز پا روی باریکِ رود خون نهاد. تا نزدیکیِ نامردِ پرخوری گام برداشت. مقابلش روی زانوانش نشست.

پوزخندی روی نیمه‌ی راستِ لبش چسباند و نگاهش را در چشمانِ گشاد شده در حدقه‌ی نامرد نشاند. دستِ آز روی گونه‌ی گوشتی نامرد نشست؛ هنوز تنش نسبتاً گرم بود.

دست به زیرِ میز برد و هشت جعبه‌ را بیرون کشید. یکی از جعبه‌ها حاوی تجهیزات مورد نظرش بود. آن را گشود و در ابتدا دستکش پزشکی به دستانش پوشاند.

- امیدوارم اعضای بدنت هنوز زنده باشن؛ در غیر این صورت همه‌ی مطالبی که در رابطه با زیست پزشکی خوندم و همه‌ی تشریحاتم هیچ می‌شن.

ابروانش را در هم گره زد. 

- اگه حمله نمی‌کردی اینجوری نمی‌شد، عوضی!

سپس نوکه‌ی تیز چاقوی پزشکی‌اش را روی قفسه‌ی نامرد نهاد و سینه‌اش را شکافت.

اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و قلب نامرد را با احتیاط از تنش بیرون آورد.

اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و ریه‌های نامرد را با احتیاط از تنش بیرون آورد.

 اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و کبد نامرد را با احتیاط از تنش بیرون آورد.

 اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و پانکراس نامرد را با احتیاط از تنش بیرون آورد.

اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و کلیه‌های نامرد را با احتیاط از تنش بیرون آورد.

اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و روده‌ی نامرد را با احتیاط از تنش بیرون آورد.

 اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و چشمان نامرد را با احتیاط از کاسه‌شان بیرون آورد.

عاقبت هفت جعبه‌ی یخچالی را تا کلبه‌اش کشان‌کشان کشید و برد.

آز قصد داشت اعضای بدنِ نامرد پرخوری را بفروشد و پولش را صرفِ امور خیریه ایتام کند؛ همان خیریه‌ای که نامرد در طول زندگی‌اش در حال دزدی از آن بود. اما آیا اعضای او قرار بود بدرد بخورند یا دیگر دیر شده بود؟ 

- اگه قابل فروش نباشن تا جهنم هم دنبالش می‌رم!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 5
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«فصل چهارم: کفتاری در مقام شیر»

🩸

پارت سیزدهم

روز دیگر از راه رسید. خورشید باری دیگر دوید و رفت. ماه که رخ نمایان نمود، درِ چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاه‌پوش آز در چهارچوبش نقش بست. کش دور گیسوانش را سفت‌تر کرد و سپس با چهره‌ای مصمم به سوی طویله گام برداشت.

مقابل دربِ آبی و زنگ زده‌ی طویله متوقف شد. تا گوشه‌ی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکی‌اش را ربود.

آز سوت‌زنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. یک‌آن ضربه‌ای از پشت به سرش وارد شد.

نالان و شوکه دستش را روی سرش گذاشت. دستِ خونین آز که نشان از زخم جدی‌اش می‌داد. چرخید. نامردِ پیر و فرتوت طمع یکی از میله‌های گناهان را به دست گرفته بود.

و پوزخند آز به دست و پاهای قل و زنجیر شده‌ی نامرد و پوزخند آز به تنِ لرزان از اضطراب نامرد. 

آز قدم به سمت نامرد برداشت و نامرد قدمی به عقب؛ تا مرحله‌ای این صحنه ادامه داشت که نامرد به دیوار طویله چسبید. آز با لطافت میله را از دستان نامردِ پیرِ طمع چنگ زد و ربود. یک‌آن لگدی به کاسه‌ی زانوان نامرد وارد ساخت.

- چجوری ایستادی؟ مگه من زانوهاتون رو خرد نکردم؟ 

نامرد دوباره زمین گیر شد و روی چهار دست و پایش افتاد. قهقهه‌ی شرورانه‌ی آز دور تا دور طویله پیچید.

- مثل همیشه برای زنده موندن داری طمع می‌کنی؟

آز به سمت کمدِ فلزی و آبی رنگ کنارِ در قدم نهاد. در کمد را گشود و مته را برداشت. سیم مته را به پریز متصل کرد. از ریسمان دورِ گردن نامرد طمع گرفت و او را تا نزدیکی پریز کشاند.

نامرد را به پشت خواباند. سپس هیستریک، گوژِ استخوانی و بسیار برجسته‌ی نامرد را با مته سوراخ ساخت.

و نامرد طمع که مدام و هرچند بی‌جان، دست و پا می‌زد. و قلب نامرد طمع که بی‌قراری می‌کرد. و مابقی نانفرهای داخل اتاقک‌ها که با تنی عرق‌زده و چشمانی ترسان به جنایت آز خیره بودند.

عاقبت، آز پس از اتمام سوراخ سازی گوژِ نامرد، سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نامرد می‌زد، فریاد کشید.

- راه بیفت خرفت، باهات کلی کار دارم!

و نامرد که اشک ریزان به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نامرد را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نامرد روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگ‌ریزه‌های گوشه‌تیز را طی کرد.

باران نم‌نم می‌بارید. به پرتگاه که رسیدند، آز از درون کیسه‌ی سفید اما چرک‌آلودش ریسمانی برداشت. ریسمان را از سوراخِ گوژِ نامرد عبور داد. نامرد فرتوت طمع را چون گوشواره‌ای از درختِ خشکیده‌ی زندگی‌اش آویزان ساخت.

و آز که تسمه به دست مقابل نامرد طمع ایستاده بود. پوزخند صدا دارش را به نیمه‌ی راست صورتش چسباند و نامرد را مخاطب قرار داد.

- تقاصِ خون اون همه انسانی که به خاطر تو مردن رو امشب پس خواهی داد!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

نمِ باران تنِ خشکِ نامرد را به خیسی درآورده بود. آز هم از شدتِ میزانِ خشم انباشته شده درون قلبش، می‌لرزید. آز غرید.

- حتی آسمان‌ها هم دارن کاری می‌کنن بیشتر زجر بکشی. حتی آسمان‌ها هم می‌خوان ضربه‌ی شلاق‌هایی که قراره روی تنت بشینن، سوزنده‌تر باشن!

اولین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ سینه‌ی چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز غرید.

- تو طمع کردی؛ طمعِ جایگاهی که مناسب تو نبود!

دومین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ شکم چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز غرید.

- حتی گزینش رو با تقلب جلو بردی!

سومین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ صورتِ چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز غرید.

- همه‌ی مخالفینت رو اعدام کردی!

چهارمین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ گلوی چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز با بغض غرید.

- تو با مدیریت اشتباهت، فرهنگ رو از مردم دزدیدی!

پنجمین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ دست راستِ چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز با بغض غرید.

-  تو با مدیریت اشتباهت، تورم اقتصادی رو دو یا سه رقمی کردی!

ششمین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ دست چپِ چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز با بغض غرید.

- تو با مدیریت اشتباهت، فقر فرهنگی و اقتصادی رو روانه‌ی خونه‌ها کردی!

هفتمین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ کمرِ چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز با بغض غرید.

- تو با مدیریت اشتباهت، آرزوها و اهداف نوجوون‌ها رو ازشون ربودی.

هشتمین ضربه‌ی شلاق را روی پای راستِ چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز با بغض غرید.

- تو با مدیریت اشتباهت، جوون‌ها رو بیکار و افسرده کردی.

نهمین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ پای چپ چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز با بغض غرید.

- تو با مدیریت اشتباهت، آرزوی والدین رو که سر و سامون گرفتن فرزاندشون بود رو غیرممکن کردی!

دهمین ضربه‌ی شلاق را دوباره روی پوستِ سینه‌ی چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز این‌بار گریه‌کنان غرید.

- تو بخاطر زنده موندن و ادامه‌ی مدیریت اشتباهت، هزاران آدم بی‌گناه رو کشتی!

آز روی زانوانش افتاد. لب‌هایش را روی هم می‌فشرد تا صدای گریه‌اش برنخیزد. صورت آز از باران شلاق می‌خورد؛ اما اشک‌هایش را هم مخفی می‌ساخت. و قلبِ نامرد که پس از آخرین شلاقی که خورد، ایستاد و دیگر نزد. 

آز تسمه را روی زمین رها کرد. به سختی ایستاد. روی نیمکت که زیر شاخه‌های خشکیده‌ی درخت قرار داشت، جای گرفت. قلبش را از روی قفسه‌ی سینه‌اش چنگ زد. و تمامِ تنش که به اتفاق گیسوانش در حال خیس شدن توسط شلاق‌های باران بودند. ~

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

سان مدادش را روی میز تحریرش می‌گذارد و نوشتن را متوقف می‌سازد. و آز که بلافاصله پس از وقفه‌ی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیه‌هایی اندک به سپید تغییر رنگ می‌دهند؛ جز شش طره که سیاه باقی می‌مانند.

آز سرش را بالا می‌آورد و نگاهِ خیس و بهت زده‌اش را به نامرد طمع که مقابل چشمانش از درخت گوژآویز شده، می‌دوزد.

سان دفتر را می‌بندد. و دنیای آز که منجمد می‌شود. و آز که دیگر حتی توانایی حرکتی کوچک را ندارد؛ چرا که آز حینِ بسته بودن دفتر، تنها اختیار افکار و چشمانش را دارد.

سان سرش را روی دفتر می‌گذارد و به گریه‌اش ادامه می‌دهد. خود نیز می‌داند بارانی که در نوشته‌هایش می‌بارید؛ اشک‌هایش بودند. 

سرش را بالا می‌آورد و صورتش را بینِ دستانش می‌گیرد. خشمگین می‌گرید و فریادش را در کاسه‌ی دستانش خفه می‌کند.

- من فقط یکم کودکی می‌خواستم!

عربده می‌زند.

- من فقط یکم نوجوانی می‌خواستم!

گیسوانش را بینِ دستانش می‌گیرد. گیسوانش را می‌کشد و عربده می‌زند.

- من فقط یکم جوانی می‌خواستم!

به پهنای صورت اشک می‌ریزد، گیسوانش را می‌کشد و عربده می‌زند.

- من فقط یکم زندگی می‌خواستم!

و انگشتانش که به پوستِ صورتش چنگ می‌زنند و تا چانه‌اش را می‌خراشند.

- خدایا حالم از اشرف مخلوقاتت بهم می‌خوره!

دستِ چپش را مشت می‌سازد و مشتش را روی سینه‌اش می‌خواباند. و قلبی که در حال انفجار است؛ گویی آتشفشانِ غم درون قلب کوچکش جای گرفته باشد.

- خدایا چرا من رو آفریدی؟ 

بی‌صدا فریادی می‌کشد. و مشتی که دوباره روی قفسه‌ی سینه‌اش می‌نشیند.

- خدایا من رو ببر پیش خودت!

نفس‌زنان دستِ راستش را بالا می‌برد و با خشونت اشک صورتش را می‌زداید. با دستِ راست به گیسوانش چنگ می‌زند، با دست چپ به سینه‌اش مشت می‌کوبد.

- خدایا از کابوسی که اسمش رو زندگی گذاشتن خسته‌ام!

بینِ هق زدن‌هایش فریاد می‌کشد.

- خدایا من هم گیر افتادم! خدایا من گناهکار نیستم!

به سینه‌اش چنگ می‌زند؛ چرا که سنگینی قلبش بیشتر از پیش‌تر حس می‌شود.

- خدایا من گناهکار نیستم، فقط غم من رو به جنون کشونده!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

سرش را دوباره داخلِ کاسه‌ی دستانش فرو می‌برد. با غمی آلوده به خشم می‌غرد.

- خدایا مگه روی حق الناس حساس نبودی؟

بینِ هق‌های بلندش، تلخ و جنون‌آمیز می‌خندد.

- نکنه من جزو بنده‌هات نیستم؟

دندان‌هایش را روی هم می‌فشارد.

- پس چرا هرگز حق من رو از بنده‌هات نگرفتی؟

کف دستانش را روی صورتش پهن می‌کند و گلوله‌های درشت اشکش را می‌زداید.

- چرا خشک شدن درختِ زندگیم رو تماشا کردی و کاری نکردی؟

سرش را به سمتِ سقفِ سیاهِ اتاقش می‌گیرد.

- چیکار می‌کردم که من رو هم می‌دیدی؟ چیکار می‌کردم که من رو هم می‌شنیدی؟

جیغی می‌کشد.

- تا الان سکوت کردی، پس به سکوتت ادامه بده!

سرش را پایین می‌گیرد. نفس‌زنان زمزمه می‌کند.

- خدایا چه بنویسم، چه بعدها عملی کنم؛ باید به سکوتت ادامه بدی! 

دَمش را در سینه‌اش حبس می‌سازد تا بر غم آتشینش غلبه کرده باشد. پس از چند ثانیه بالاخره بازدمش را بیرون می‌دهد و زمزمه‌اش را به گوش خدا می‌رساند.

- این آخرین کلام من با تو بود... خدا!

دندان‌هایش را با غضب روی هم می‌فشارد. پاکن را برمی‌دارد و دفتر را می‌گشاید.

- آز، تو هم حق نداری گریه کنی! 

پاکن را روی لغات «بغض» و «گریه‌کنان» که در آخرین سطرها نگاشته بود، می‌کشد و آنان را از نوشته‌هایش می‌زداید.

- آز، حق نداری گریه کنی، من هم حق ندارم تو رو ضعیف نشون بدم. آز، تو هم باید مثل اون‌ و اون‌ها بی‌رحم و سنگدل باشی!

و صدای بغض‌آلودِ آزِ بی‌خبر از جهانِ سان که به گوش سان می‌رسد.

- من نمی‌خوام این کارها رو بکنم، چرا نمی‌فهمی سان؟

و صدای شکستن دوباره‌ی بغض آز و ادامه‌ی جمله‌اش که قلبِ سان را به درد می‌آورد.

- ازت متنفرنم سان!

سان می‌غرد.

- خفه شو و ادامه بده!

سپس سان، با خشم مدادش را بینِ انگشتانش می‌گیرد و می‌فشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس می‌دهد، تا ادامه‌ی داستانش را بنویسد.

و آز که دوباره با ریسمان‌هایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشته‌های سان درمی‌آید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ می‌دهند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«فصل پنجم: صِفَتِ شعله‌ور»

🩸

پارت هفدهم

آز از روی نیمکت برخاست. بدون آن‌که نگاهی به نامرد طمع بدوزد، راهِ کلبه‌اش را به پیش گرفت. واردِ کلبه شد. خود را روی تخت چوبی انداخت.

او هنگام طلوع خورشید خواب بود و غروب هنگام از خواب پرید. و گلودردش که نشان از آثار باران دیشب می‌داد. قرصی خورد و لباس‌هایش را تعویض کرد. راه افتاد.

درِ چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاه‌پوش آز در چهارچوبش نقش بست. گیسوانش را زیر کلاهش مخفی ساخت و سپس با چهره‌ای مصمم به سوی طویله گام برداشت.

مقابل دربِ آبی و زنگ زده‌ی طویله متوقف شد. تا گوشه‌ی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکی‌اش را ربود.

آز سوت‌زنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. چند قدم جلوتر رفت و مقابل اتاقک نازنِ خشم ایستاد.

 نگاهِ ترسناکش را به نگاهِ ترسانِ نازن دوخت. 

- سلام عوضی، حال تعفن برانگیزت چطوره؟

قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت. خم شد و گره ریسمانِ گردنِ نازن را که به زمین میخکوب ساخته بود، از دورِ میخ باز کرد.

سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نازن می‌زد، فریاد کشید.

- بریم به کارمون برسیم!

و نازن که اشک ریزان به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نازن را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نازن روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگ‌ریزه‌های گوشه‌تیز را طی کرد.

عاقبت که به پرتگاه رسیدند، آز نازنِ مطیع را روی صندلیِ چوبی نشاند. زنجیرهای وصل شده به دست و پاهای نازن را آزاد ساخت.

سپس با ریسمان؛ مچِ دستانش را به دسته‌های صندلی و مچِ پاهایش را به پایه‌های صندلی بست.

آز کمر خم ساخت و صورتش را مقابلِ چهره‌ی در هم رفته‌ی گرفت. تای ابروی چپِ آز بالا پرید؛ گویا از پیشانی چین خورده و نگاهِ خشمناک نازن رضایت نداشت.

- ساختمان بهشت، طبقه‌ی دوم، اتاق خصوصی بیست و یکم.

رنگِ خشمگین نگاه نازن در عرض یک ثانیه به وحشت تغییر رنگ داد. آز از روی رضایت پوزخند صدا دارش را به نیمه‌ی راست صورتش چسباند.

- بیمار؛ دختری جوان و زیر سن قانونی، مبتلا به سندروم داون.

نازن از ترس آب دهانش را قورت داد و این از نگاه تیز آز دور نماند.

- چرا دیگه نگاهت خشمگین نیست، هوم؟

آز ایستاد و پای راستش را بالا آورد. کف پایش را روی چهره‌ی نازن کوبید؛ که نازن با صندلی، به پشت، روی زمین افتاد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • هاها 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

آز پایش را روی گردن نازن نهاد و با خشم غرید.

- با اون بچه چیکار می‌کردی که دست به خودکشی زد؟ 

روی زانویش نشست. بزاق دهانش را جمع ساخت و همه را روی صورتِ نازن خشم تف کرد.

- اسم خودت رو انسان می‌ذاری؟ 

پایش را از روی گلوی نازن برداشت و گیسوان نازن را چنگ زد. از گیسوان نازن گرفته بود و او را روی زمین می‌کشید. و نازن که از شدت درد و فشار صورتش به سرخی می‌زد و رگ‌های پیشانی‌اش ورم کرده بودند.

- یادته در اتاق رو قفل می‌کردی، هلش می‌دادی، موهاش رو می‌گرفتی، دور دستت پیچ می‌دادی و روی زمین می‌کشیدیش؟

گیسوان نازن را یک دور، دورِ دستش پیچاند. حال، آز متوقف شده بود و فقط گیسوان نازن را با تمام قوا می‌کشید.

- تو مگه سوگند نخورده بودی؟ 

گیسوان نازن را رها ساخت. روی سینه‌اش نشست. سیلی‌ای روی نیمه‌ی راست صورتِ نازن خواباند.

- اون بچه مریض بود! 

سیلی دیگری، این‌بار روی نیمه‌ی چپ صورتِ نازن خواباند.

- تو که روی خشمت کنترل نداشتی چرا پرستار شدی؟

دو دستش را دورِ گردن نازن انداخت. چهره‌ی آز از خشم به رنگ خون در آمده بود.

- چجوری دلت می‌اومد؟ 

چهره‌ی نازن به کبودی می‌زد. آز حلقه‌ی دستانش را تنگ‌تر کرد.

- اون مگه بچه‌ی خودت نبود؟

نازن داشت جان پس می‌داد که آز متوقف شد. نفس‌زنان ایستاد.

- هنوز.. برای.. مردن.. زوده!

از گیسوان نازن گرفت و صندلی را بلند کرد. از داخلِ کیسه‌ی سفید اما چرک‌آلود، بند انگشتی‌های پلاستیکی و نوک تیزش را بیرون کشید. انگشتی‌ها را به بندِ انگشتان دست چپش پوشاند.

با دست راست از گیسوان نازن گرفت و سرش را بالا برد. حینی که در چشمانِ پر از دردِ نازن خیره می‌شد، با تیزی انگشتی‌ها، گونه‌ی راست نازن را خراشید.

- من بی‌رحمم؟ من فقط دارم کارهایی که تو با بچه‌ی بیمار خودت می‌کردی رو روی خودت اجرا می‌کنم.

آز تمامِ صورت، تمامِ گردن، تمامِ سینه، تمامِ شکم، تمامِ دست‌ها، تمامِ پاها، تمامِ کمر؛ تمامیِ بدن نازن را خراشید. و قطره‌های ریزِ خون که از جای‌جای بدن نازن خود را نمایان می‌کردند.

بسته‌ی پلاستیکی را از درون کیسه بیرون کشید. گوشه‌ی بسته را به دندان گرفت و با خشم آن را پاره ساخت. مشتی از پودر فلفل و نمکِ درون بسته را بیرون کشید. سپس قهقهه‌زنان تمامِ بدنِ نازن را آغشته به فلفل و نمک کرد. و فریادهای از سرِ سوزشِ فجیع نازن که همگی درون لپ‌هایش خفه می‌شدند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

آز دبه‌ی بنزین را برداشت. درش را گشود. و نازن که آغشته به بنزین شد. آز جنون‌آمیز قهقهه زد.

- تو رو توی آتیش خشمت می‌سوزونم. 

نازن مدام خود را روی صندلی تکاند؛ آن‌قدر شدید که با صندلی روی زمین سقوط کرد.

آز فندک مکعبی فلزی‌اش را از جیبش بیرون کشید. چشمان خمارش را به نازن دوخت. لبخندی تمسخرآمیز روی نیمه‌ی راست صورتش نشاند. و فندک که از دست آز رها شد و روی نازن فرود آمد.

در کسری از ثانیه، نازن بینِ شعله‌های آتش قرار گرفت.

- امیدوارم به داغ‌ترین نقطه‌ی جهنم بری!

آز قوری پر از آبش را روی سینه‌ی نازن قرار داد. 

- توی این هوای سرد، چایی می‌چسبه!

سپس سوت‌زنان به سمت درخت گام برداشت. روی نیمکت که زیر شاخه‌های خشکیده‌ی درخت قرار داشت، جای گرفت. حینی که ماه را می‌نگریست؛ کلاهش را درآورد. و سپس گیسوان بلند و سیاهش که آزادانه در دستِ باد می‌رقصیدند. ~

سان مدادش را روی میز تحریرش می‌گذارد و نوشتن را متوقف می‌سازد. و آز که بلافاصله پس از وقفه‌ی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیه‌هایی اندک به سپید تغییر رنگ می‌دهند؛ جز هفت طره که سیاه باقی می‌مانند.

آز سرش را می‌چرخاند. به نازن خشم که در حال سوختن بینِ شعله‌های آتش است، نگاه می‌دوزد. ناباور زمزمه می‌کند.

- چقدر آدم وحشتناکی بود!

سان که صدای آز را شنیده، به سمتِ دفتر خم می‌شود.

- چه عجب یکم باهام راه اومدی!

اما آز ابروانش را به هم قفل می‌سازد و اشک‌هایش که دوباره راهِ خودشان را گرفته‌اند.

- همچنان ازت متنفرم و بر این باورم که داری اشتباه می‌کنی!

سان کلافه کفِ دستش را روی صورتش می‌کوبد؛ عمیقاً از دستِ آز عصبانی به نظر می‌رسد.

- آز تو چرا اینجوری‌ای؟ 

آز آب دهانش را قورت می‌دهد تا لرزش صدایش را کنترل کند.

- سان تو مگه خدایی؟ تو حق قضاوت نداری! ما فقط باید اون‌ها رو تحویل قانون ب...

سان می‌غرد و جمله‌ی آز را می‌بُرد؛ گویی با این‌کار قصدِ به سکوت و به خفگی دعوت کردنِ آز احمق دارد. 

- هیچ قانونی وجود نداره!

سپس سان با خشم مدادش را بینِ انگشتانش می‌گیرد و می‌فشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس می‌دهد، تا ادامه‌ی داستانش را بنویسد.

و آز که دوباره با ریسمان‌هایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشته‌های سان درمی‌آید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ می‌دهند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«فصل ششم: در جایگاه دیگران»

🩸

پارت بیستم

آب کتری که جوش آمد؛ آز کتری به دست سمتِ کلبه رفت. پس از دم کردن و نوشیدن چای دمنوش که در راستای بهبودی سرماخوردگی‌اش بود، به خواب رفت.

تا غروب آرمید و ماه که دوباره در آسمان خود را نمایان ساخت، بیدار شد و راه افتاد.

در چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاه‌پوش آز در چهارچوبش نقش بست. گیسوانش را زیر کلاهش مخفی ساخت و سپس با چهره‌ای مصمم به سوی طویله گام برداشت.

مقابل دربِ آبی و زنگ زده‌ی طویله متوقف شد. تا گوشه‌ی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکی‌اش را ربود.

آز سوت‌زنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. چند قدم جلوتر رفت و مقابل اتاقک نازنِ تنبلی ایستاد. نگاهِ ترسناکش را به نگاهِ بیخیالِ نازن دوخت. هربار آن نازن عوضی را از نزدیک می‌دید؛ در حال ادرار کردن بود.

- می‌خوام بدونم وقتی داری شکنجه می‌شی هم قراره انقدر بیخیال باشی!

پوزخند نازن تنبلی آز را خشمگین ساخت.

آز قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت. خم شد و گره ریسمانِ گردنِ نازن را که به زمین میخکوب ساخته بود، از دورِ میخ باز کرد.

سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نازن می‌زد، فریاد کشید.

- بریم برای کشف! 

و نازن که با بیخیالی به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نازن را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نازن روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگ‌ریزه‌های گوشه‌تیز را طی کرد.

عاقبت که به پرتگاه رسیدند، آز نازنِ مطیع را روی صندلیِ چوبی نشاند. زنجیرهای وصل شده به دست و پاهای نازن را آزاد ساخت.

سپس با ریسمان؛ مچِ دستانش را به دسته‌های صندلی و مچِ پاهایش را به پایه‌های صندلی بست.

از داخلِ کیسه‌ی سفید اما چرک‌آلود قیچی و ماشین ریش‌تراش را برداشت. پشت سر نازن ایستاد. حینی که گیسوان نازن را از ته قیچی می‌کرد، خم شد. و زمزمه‌ی پلیدانه‌اش را به گوشِ نازن رساند.

- به نظرت وجدان توی قلب آدماست یا توی مغزشون؟

راست ایستاد. لبخندی شرورانه روی نیمه‌ی راست لبش نشاند. ماشین را روشن کرد و طی ده دقیقه سرِ نازن را برق انداخت. 

- به نظر من قلب فقط یه ماهیچه‌ست که به کنش‌های مغز، واکنش نشون می‌ده.

دورِ صندلی چرخید. خم شد. حینی که نگاه به چشمانِ نازن می‌دوخت، اَرّه را از داخلِ کیسه بیرون کشید.

- اوه، بالاخره یه واکنشی نشون دادی!

سپس قهقهه‌ی آز که تنِ نازن را لرزاند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • متعجب 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

ارّه را مقابلِ چشمان نازن گرفت. ابروانش را در هم گره داد و روی لبانش لبخندِ شیطان را طرح زد.

- همه کاره‌ی بدن و حتی زندگیِ آدمیزاد، مغزشه!

تیغه‌ی دندانه‌ای ارّه را روی سرِ نازن نهاد.

- آدمیزاد با مغزش مدرسه می‌ره، دانشگاه می‌ره، سرکار می‌ره. 

صورتش را مقابل چشمانِ درشت شده از ترس نازن دوخت.

- آدمیزاد با مغزش توی آزمون‌های تحصیلیش ثبت نام می‌کنه و قبول می‌شه یا نمی‌شه!

کمی ارّه را روی سرِ نازن به حرکت درآورد. و پوستِ سر نازن که خراشیده شد.

- آدمیزاد با مغزش مصاحبه‌ها و آزمونای شغل مورد نظرشو قبول می‌شه یا نمی‌شه!

ارّه را دوباره‌ روی سرِ نازن به حرکت درآورد. و پوستِ سر نازن که این‌بار کمی شکافته شد و خون با قدرتی اندک روی چهره‌ی آز فواره زد.

- تو همه جا با تقلب و پارتی حضور پیدا کردی.

آز از شدتِ حرص نفسی عمیق کشید. دسته‌ی ارّه را سفت فشرد و غرید.

- جای بقیه رو گرفتی، همیشه‌ی خدا!

آز دوباره بازدمش را پر فشار بیرون داد.

- تازه بقیه رو هم با این شیوه به مقامات بالا رسوندی.

در چشمانِ سرخ نازن، نگاهِ خشمگینش را دوخت و فریاد کشید.

- می‌خوام جمجمه‌ت رو بشکافم و ببینم مغز داری!

جنون‌زده مشغول ارّه کشیدنِ کاسه‌ی سر نازن شد. و فوراه‌ی خون که روی سر و صورت آز پاشید. آز هیستریک و جنون‌زده غرید.

- می‌خوام ببینم وجدانت کجای مغزت قایم شده! 

و نازن که از شدتِ درد، فشار و شوک تشنج کرد. تنش می‌لرزید، از درونِ دهانش کف بیرون می‌زد و قلبش نیز داشت آخرین کوبش‌هایش را ثبت می‌کرد. 

بی‌توجه به زنده یا مرده بودن نازن، اره کشید؛ به قدری که تمامِ لایه‌ها را کنار زد و به مغز رسید. 

از دو لبه‌ی جمجمه‌ی نازن را گرفت. تمام زورش را در میان گذاشت تا لبه‌ها را از هم دورتر و دورتر سازد. و در نهایت بالاخره توانست مغز را سالم بیرون بکشد.

به چشمانِ در حدقه گرد شده و مرده‌ی نازن چشم دوخت. مغز را مقابل چشمانِ نازن گرفت و جنون‌زده خندید.

- تو که مغز داشتی پس چرا ازش استفاده نکردی، هوم؟ 

مغز را بینِ دستش فشرد و ناخن‌هایش را داخلِ بافت نرمش فرو برد. ~

سان مدادش را روی میز تحریرش می‌گذارد و نوشتن را متوقف می‌سازد. و آز که بلافاصله پس از وقفه‌ی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیه‌هایی اندک به سپید تغییر رنگ می‌دهند؛ جز هشت طره که سیاه باقی می‌مانند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

قفسه‌ی سینه‌ی آز دیگر بالا و پایین نمی‌شود. او دیگر نفس نمی‌کشد. و نگاهش که به مغزِ در حالِ فشارِ درون دستش دوخته شده است. به یک‌باره اسید معده‌اش را بالا می‌آورد.

ناگهان به نفس‌زدن می‌افتد. شکمش می‌لرزد. دستش می‌لرزد. تنش می‌لرزد. زانوانش می‌لرزند. و زانوانش که تا می‌شوند و آز را زمین‌گیر می‌کنند.

ناگهانی و فریاد کشان مغز را پرتاب می‌سازد؛ که مغز با دیوار نامرئی برخورد می‌کند و سپس به دامانِ آز بازمی‌گردد. 

حینی که مغز را پس می‌زند، دستانش را روی گوش‌هایش قرار می‌دهد و چشم بسته و پی‌ در پی جیغ می‌کشد. 

قهقهه‌های جنون‌زده‌ی سان با جیغ‌های آز آمیخته می‌شوند.

- اگه می‌خوای ازم متنفر باشی، باید درست انجامش بدی آز!

آز هیستریک به گریه می‌افتد. پلک از روی پلک برمی‌دارد و نگاهش روی جنازه‌ی نازن تنبلی می‌افتد. در چند سانتی از آز روی صندلی به خون کشیده شده؛ با جمجمه‌ای شکسته و مغزی که مقابل پاهایش روی زمین افتاده.

- من رو از اینجا ببر!

اما سان پوزخندزنان دست به سینه می‌نشیند و به لحنِ ملتمسانه‌ی آز بی‌محلی می‌کند.

- چرا باید به حرف کسی که ازم متنفره گوش کنم؟

فریاد‌های گوش خراشِ آز حینی که خود را می‌زند به گوش سان می‌رسد.

- بمیر! بمیر! بمیر! بمیر! بمیر! بمیر!

آز از شدتِ فشار متحمل، با پیشانی روی زمین سقوط می‌کند.

- انقدر ضعیف نباش آز!

اما آز بی‌حرکت روی زمین افتاده است.

- امثال این آدما زندگی من و تو رو به این نقطه رسوندن.

سان مشتش را روی دفتر می‌کوبد. زلزله، جهانِ آز را می‌لرزاند. صندلی به همراه نازن سقوط می‌کند و آز نیز پشت و رو می‌گردد. اما آز حینی که نگاه بی‌حالش را به آسمان شب دوخته، اشک می‌ریزد.

- این دنیا نیازی به سپیدی نداره آز!

سان به لحن وسوسه کننده‌اش ادامه می‌دهد.

- اینجا جهنمه آز!

سان آب دهنش را قورت می‌دهد.

- پاشو و حقت رو بگیر آز!

اما زمزمه‌ی پر از نفرتِ ضعیفِ آز که موجب تاسف سان می‌شود.

- برو.. بمیر.. روانی!

سان مدادش را بینِ انگشتانش می‌گیرد و می‌فشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس می‌دهد، تا ادامه‌ی داستانش را بنویسد.

و آز که دوباره با ریسمان‌هایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشته‌های سان درمی‌آید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ می‌دهند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...