مدیر کل این ارسال پرطرفدار است. هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 2 خرداد مدیر کل این ارسال پرطرفدار است. اشتراک گذاری ارسال شده در 2 خرداد نام رمان: ساختمان سایه نویسنده: هانیه پروین | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، معمایی خلاصه: پس از ماهها دوندگی، وام مسکن به حسابش واریز شده و مائده، صاحب یک واحد هشتاد متری در ساختمان سایه میشود. او خیال میکند گذشتهاش را فراموش کرده؛ حال آنکه آقای گذشته، در واحد روبرویی سکونت دارد... دانلود رمان جدید نودهشتیا 20 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل این ارسال پرطرفدار است. هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 6 خرداد سازنده مدیر کل این ارسال پرطرفدار است. اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد پارت ۱ تا به حال آنقدر به یک مامور پلیس نزدیک نبودهام که بوی تند عرقش، زیر بینیام بزند. از این بابت مطمئنم که هیچ پلیسی، وارد خانهام نشده و روی مبل دستدومی که پایه پشتش شکسته، ننشسته بود... حداقل تا امروز. دستهایم را مقابل شکمم در هم قفل میکنم. نمیدانستم این وضعیت را چطور به آقای راهبر توضیح خواهم داد. اگر به او بگویم، باور میکند؟ حتی اگر شانس با من یار باشد و حرفم را باور کند، از کجا معلوم وقتی قند درشتی روی زبانش میگذارد و چایش را هورت میکشد، این قضیه را با همکارانم در میان نگذارد؟ میتوانستم ببینم که "پلیس در خانه خانم صالحی!" سرتیتر غیبتهایشان میشد. - خانم صالحی؟ نگاهم را از لبه میز که خراش بزرگش توی ذوق میزد، گرفتم. به ذهنم فشار آوردم تا نامش را به خاطر بیاورم؛ بهزادیپور، بهزادیپناه... آهان! چانهام را بالا گرفتم و گفتم: - جناب بهروزپور... اصلاح کرد: - سروان پیروزفر هستم. صدایش طوری به گوش میرسید، انگار تکه نان صبحانهاش، در گلویش گیر کرده بود. تلاشی برای نگهداشتن نامش در حافظهام نکردم و همینطور که به ساعت دیواری نگاه میکردم، گفتم: - من باید به مدرسه برسم، خیلی دیرم شده. لب گوشتی پایینش را بلعید و گوشه چشمهایش چین افتاد. گفت: - معلم هستید. این یک جمله پرسشی نبود؛ با این وجود، سر تکان دادم. سپس برای چهارمین بار در پنج دقیقه گذشته، دستی به انتهای مقنعهام کشیدم. فرصت نکرده بودم خودم را جلوی آینه چک کنم، حس میکردم کج پوشیدمش. سروان با تن صدای تیز، طوری که گویی مچم را گرفته باشد، گفت: - وقتی بهتون گفتم همسایهتون گم شده، اصلا تعجب نکردید. پای راستم که تا آن لحظه روی پارکت ضرب گرفته بود، متوقف شد. باید همان روز که متوجه پارگی جورابم شدم، آن را میدوختم یا حداقل دور میانداختم. شانهای بالا انداختم و گفتم: - ارتباط نزدیکی باهاش نداشتم، حالا میتونم برم؟ تکیهاش را به مبل داد. آنقدر راحت درون خانهام نشسته بود که انگار تا ابد زمان داشتیم. پوست بیرون زده از گوشه ناخنم را کشیدم و او گفت: - من چیز دیگهای شنیدم. همسایهها میگن شما اصلا ارتباط خوبی با هم نداشتید و هر هفته صدای دعواتونو میشنیدن. نفسم را بیرون دادم و روی مبل تکنفره، پهن شدم. حداقل گوشیام خاموش بود و تماسهای آقای راهبر، استرس به جانم نمیانداخت. شمرده شمرده گفتم: - خب، درسته. سر موضوعات پیشپا افتاده باهام دعوا راه میانداخت؛ مثل صدای موزیک، کفش مهمونام، شارژ آسانسور... ولی در همین حد. ابروی نامرتبی که تارهای سفیدش رو به افزایش بود را بالا انداخت و پرسید: - پس میتونید بگید پنجشنبه شب، حول و حوش ساعت هشت، کجا بودید؟ لرزی خارج از کنترل، به بدنم کوبید و این، از چشم سروان دور نماند. اخم کردم تا جدی به نظر برسم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: - خونه بودم، داشتم کتاب میخوندم. - چه کتابی؟ خیلی سریع این را پرسید. قطعا این اولین باری نبود که با یک دروغگو مواجه میشد، کارش را میدانست. چشم چرخاندم، انگار که میتوانستم در هوای بینمان، اسم کتابی را گیر بیاندازم. سکوتم داشت طولانی میشد که به نزدیکترین گزینه، چنگ انداختم: - شاهنامه... داشتم شاهنامه میخوندم. نمیدانم من اینطور خیال میکردم، یا واقعا روی لبان پلیس، لبخند محوی از جنس "گیرت انداختم" بود. سرش را تکان داد و موهای پرپشتش جلو و عقب شدند. گفت: - خیلی هم خوب! منم هرشب برای دختر کوچیکم میخونمش، میتونم کتابتونو ببینم؟ چندبار پلک زدم. دهانم آنقدر خشک شده بود که انگار زبانم از دل شنهای کویر، سر برآورده. بیهدف، شلوارم را تکاندم و گفتم: - متاسفانه یادم نیست کجا گذاشتمش. قسم میخورم که اینبار سبیلهایش به وضوح خندید. تنها کتابهایی که در خانه میتوانست پیدا کند، فارسی و علوم و اجتماعی پایه چهارم بود. کمکم داشتم به این فکر میافتادم که این سوال و جواب، قرار است تا پاسی از شب به طول بيانجامد؛ تا اینکه بالاخره از مبل دل کند و بلند شد. دو طرف کاپشن خاکی رنگش را بههم نزدیک کرد اما برآمدگی شکمش، مانع وصال کاملشان شد. من هم بلند شدم و پشت سرش رفتم تا مطمئن شوم گورش را از خانهام گم میکند. - ممنون که همکاری کردید خانم صالحی. اگه چیزی یادتون اومد، حتما باهام تماس بگیرید. همسرشون خیلی نگرانن. پارچه شلوارم روی زمین کشیده میشد. همیشه شلوارهایم را طوری انتخاب میکردم که گشاد و بلند باشند؛ دوست نداشتم آتو به دست مدیر فضول مدرسه بدهم. سعی کردم خیالش را راحت کنم: - حتما همین کارو میکنم. ناگهان، در دو قدمیِ در ایستاد. لبم را گاز گرفتم و طعم رژلب ارزانقیمت کالباسی رنگم، در دهانم پخش شد. مزه آهن میداد. سروان به طرف من برگشت و گفت: - شمارهمو دادم خدمتتون؟ اگر میتوانستم سرش را به دیوار بکوبم، حتما این کار را انجام میدادم. در نهایت، لیست خریدم را از روی پیشخوان برداشتم و به دستش دادم. حداقل آنقدر ادب داشت که از خواندن ستونِ تخممرغ و پودر پاپریکا و مایع ظرفشویی، بگذرد. طرفِ سفید برگه را با شمارهاش خطخطی کرد و راضی نشد بدون نوشتن نامش، آن را به من برگرداند. - مجدد تشکر میکنم، فعلا خدانگهدار. وقتی قد صد و هشتاد سانتی جناب سروان کنار رفت، تازه متوجه قامت مچاله مردی شدم که جلوی در واحد پنج نشسته بود. دانلود رمان جدید نودهشتیا 15 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل این ارسال پرطرفدار است. هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 11 خرداد سازنده مدیر کل این ارسال پرطرفدار است. اشتراک گذاری ارسال شده در 11 خرداد پارت ۲ زمان از گذار همیشگیاش باز ماند و در فاصله بین من و او، منجمد شد. مامور پلیس از این قائده مستثنی بود که پیش از رفتن، شانهاش را فشرد و گفت: - بهتون خبر میدیم آقای کریمی، امیدتون به خدا باشه. انشالله که صحیح و سلامت پیداشون میکنیم. انگار پریشانحالیِ آقای کریمی، زبانش را سِر کرده بود که چیزی نگفت و به تکان دادن سر، اکتفا کرد. جناب سروان، مقابل آسانسور ایستاد و پیش از آنکه وارد اتاقک آن شود، نگاهش، خاک چشمهایم را شخم زد. حالا فقط من و او بودیم. منی که انگار بحر تماشای او به این دنیا آمده بودم و اویی که شک داشتم اصلا متوجه حضور من بود یا نه. پلک زدم؛ این مرد قرار نبود قسط وام، یا هیچ یک قبضهای مرا بپردازد، باید به مدرسه میرفتم و کاری که بابتش حقوق میگرفتم را انجام میدادم. - مطمئنم پیداش میکنی. شانههای پهنش را دیدم که چگونه زیر آن پیراهن آبیرنگ، مختصر بالا پریدند. دستم را مشت کردم، زبانم از عقلم فرمان نمیگرفت. سرش را بلند کرد و نگاه آشنایش، به چشمانم پُل زد. میخواستم کیفم را از خانه بردارم، میخواستم به مدرسه بروم و برای سی و دو دختربچه پرسروصدا، درسِ "ادب از که آموختی" را تدریس کنم. باید مشقهایشان را امضا میکردم و پای هر کدام، یک جمله تشویقیِ متفاوت مینوشتم... پس چرا نمیرفتم؟ - ببخشید؟ رگههای سرخی در سفیدی چشمش، ریشه زده بود. موهایش آنقدر که چنگشان میزد، بههم ریخته و ژولیده به نظر میرسید. با تمام اینها، باز هم جذاب بود. اصلا به شوهر مفلوکی نمیماند که سه روز تمام، از زنش بیخبر مانده. لبم را با زبان چرخاندنی، تَر کرده و گفتم: - گفتم امیدوارم پیداش کنی... یعنی حتما پیداش میکنی! انگار از خوابی عمیق، بیدارش کرده بودم که اینطور مبهوت، وا مانده بود. گوشه چشمش از دقت، چین افتاد و پرسید: - من قبلا شما رو دیدم؟ انگار جایی در اعماق قلبم، گلدان چینیِ گلهای لاله، از طاقچه سُر خورد. زمین افتاد و به صد تکه ناچیز و نازیبا مبدل گشت. نگاهم عقبنشینی کرد و روی سیمانِ سفید بیرونزده از بین سرامیکها افتاد. صدایش را شنیدم که گفت: - احتمالا قبلا آشنا شدیم... عذر میخوام، این روزا حواس درست و حسابی ندارم. فکر میکردم این واحد، هنوز خالیه. پشت بند عذر ناموجهش، آهی هم وصله کرد. خندهدار بود که مرا به خاطر نمیآورد. به جراحی بینی، کاشت ابرو و رنگ طلایی موهایم فکر کردم که در سالهای اخیر انجام داده بودم. حتی با در نظر گرفتن این تغییرات، باز هم حق نداشت مرا نشناسد. قدمی به عقب برداشتم تا به در، فضای کافی برای بسته شدن بدهم. همان لحظه، از جا پرید و گفت: - صبر کن... لطفا! دستگیره در را در مشتم نگهداشتم. تیر نگاهم را به سمت کالبدِ کلافه و سردرگمش نشانه رفتم. پرسید: - چند دقیقه وقت داری؟ سرم را تکان دادم. انگار لبه تیز آن گلدان چینی، زبانم را بُریده بود. تا دهان باز کرد، دو صدای بلند زنانه، از راهپله به گوشمان خورد. - ای وایِ من! بهت گفتم اون پدرسگ گرون میده سولماز، چرا گوش نکردی؟ بده ببینم... واسه چی ترب نذاشته تو سبزیت؟ سولماز و ملیحه را دیدم که گوشهای از چادرهایشان را به دهان گرفته بودند تا مبادا از سرشان بیفتد. هنهِن کنان، پاهای تپلشان را از پلهها بالا میکشیدند تا اینکه ما را دیدند. ملیحه موهای سفیدش را به زیر چادر راند و گفت: - سلام آقای مهندس، سلام مائده جان. خدا بد نده! چیزی شده؟ سولماز سقلمهای به او زد که باعث شد کیسه سبزیاش تاب بخورد. گفت: - مگه نمیدونی؟ خانومش گم شده. ملیحه به صورتش سیلی زد و چشمهای سبز رنگش، درشت و جاندار شدند. - خدا مرگم بده! راست میگه آقای مهندس؟ سایه جان گم شده؟ آقای کریمی با توضیح کوتاهی، کنجکاویشان را رفع و آنها را راهی خانههایشان در طبقه بالا کرد. فرصت خوبی داشتند تا با هم سبزی پاک کنند و از زن زیبای طبقه پایین بگویند که گم شده بود. آقای کریمی در واحدش را باز کرد، چشمهایش را بست و نفس عمیقش را طوری به سینه فرو فرستاد که گویی سالهاست اکسیژن به آن ریههای تشنه نرسیده بود. به طرفم برگشت و گفت: - جلوی همسایهها درست نیست، بیا تو لطفا! سرم را به چپ و راست تکان دادم؛ علناً از چند دقیقه قبل، لال شده بودم. چشمهای بیقرارش را به صورت پُف کردهام دوخت و با عجز گفت: - بیشتر از چند دقیقه وقتتو نمیگیرم، خواهش میکنم. قبل از اینکه شانس مخالفت داشته باشم، عطر شیرین زنانهای، زیر دماغم زد. نامش را نمیدانستم، اما بوی وانیل و بادام میداد. آخرین باری که سایه را دیدم، پوست سفید گلویش را به همین عطر آغشته کرده بود. دانلود رمان جدید نودهشتیا 13 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 16 خرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 16 خرداد پارت ۳ مُشتهای خیسم را گشودم و نفس محبوسم را از سینه رها کردم. آقای کریمی چند لحظه قبل، وارد واحدش شده و در را برای من باز گذاشته بود. دست به دامن آن رگ دیوانهام شدم و پیش از آنکه پشیمانی یقهام را بگیرد، خودم را درون واحد پنج انداختم. عطر وانیل با غلظت تمام، مرا در بر گرفت و معده خالیام را بههم زد. شکمم را برای سبزی و نان سنگک مدرسه، صابون زده بودم اما تا این ساعت، احتمالا تنها چیزی که باقی مانده، استکانهای کثیف درون سینک آبدارخانه بود. - میخوای دم در بمونی؟ با پرسش او، به خودم باز آمدم. احتمالا گرفتن بینیام، بیادبی محسوب میشد؛ پس وانمود کردم عطر سایه، خفهام نکرده و با پای خودم، وارد خانه عشقشان شدم. چیزی نمانده بود از دیدن آنهمه نظم و قرینگی، پس بیوفتم! چیدمان خانهشان، آنقدر بینقص بود که حس کردم حضورم به خودی خود، دارد این نظم الهی را بر هم میزند. تنها چیز خارج از قاعده، ژاکت چرمی آقای کریمی، روی دسته مبل بود. مدام دور خودش میچرخید و من نمیتوانستم قاب عکس دونفره پشت سرش که به دیوار آویز شده بود را ببینم. به یکباره ایستاد، به طرف من برگشت و با وحشتِ افسار گسیختهای نگاهم کرد. سیبک گلویش تکان خورد وقتی پرسید: - تو... تو میدونی سایه کجاست؟ آب دهانم را قورت دادم. دو قدم به سمتم برداشت و من، دو قدم به عقب. دستهایش را باز کرد و گفت: - من نمیدونم اینجا چه خبره، شب به شب خونه میاومدم. از همسایهها شنیدم سایه با تو مشکل داشته... اینا مهم نیست. لبهای خشکش که انگار از زمان گم شدن همسرش تا کنون، آب بهشان نرسیده بود، لرزید. ادامه داد: - خواهش میکنم اگه میدونی سایه کجاست، بهم بگو! قسم میخورم به پلیس چیزی نگم، فقط لطفا... لطفا... زنمو بهم برگردون! عجز دیوانهواری در آن چشمها زبانه میکشید، به یاد نداشتم هرگز او را اینطور دیده باشم. حتی اگر روزی خورشید به زمین میرسید و همه چیز به آتش کشیده میشد، او زنده میماند تا ورزش روزانهاش را انجام دهد. با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفتم: - من... من نمیدونم. ناامیدی به صورتش سیلی زد و شانههایش سقوط کرد. روی مبل نشست و سرش را بین دستهای بزرگش فشرد. - سایه بدون من نمیتونه. من باید پیداش کنم، باید هر جور شده، پیداش کنم. اون به من نیاز داره... حالا که نشسته بود، میتوانستم آن قاب طلاییرنگ را به خوبی ببینم. سایه در پیراهن سفید و کلاه بزرگ ساحلی، بازوی مرد مقابلم را آنقدر محکم گرفته بود که پارچه آستین مرد چروک شده بود. داشتتد از توی عکس، به من لبخند میزدند. ناخودآگاه عبور آهِ آرامی، لبهایم را گرم کرد. مرد مفلوک مقابلم، همچنان داشت هذیان میگفت و با خودش حرف میزد. دهانم را بسته نگهداشتم تا افشا نکند که قلبم چطور دارد برای غمش تیر میکشد. باید هر چه سریعتر خانهشان را ترک میکردم. بدون حرفی، به طرف در رفتم. دستگیره را لمس کردم و از سردیاش، به خودم لرزیدم. صدای تیک باز شدن در، او را از رفتنم مطلع کرد. - ببخشید تو رو خدا... شما هم از کار و زندگی افتادید. گرفتگی صدایش اجازه نداد به خوبی همیشه، یک لبخند ساختگی سرهم کنم. دستهایش را در جیب شلوار جینش سُر داده بود و ایستاده، از فاصله دور، بدرقهام میکرد. گفتم: - مطمئنم پیداش میکنید. این، صرفا یک جمله دلگرمکننده نبود، من یقین داشتم که مرد مقابلم، سایهاش را خواهد یافت. او اما حرفم را جدی نگرفت. لبخند یکطرفهای زد و گفت: - ممنون خانمِ... - صالحی، مائده صالحی. چشم ریز کردم تا کوچکترین تغییر در چهرهاش را زیر نظر بگیرم. سرش را تکان داد و گفت: - ممنون خانم صالحی. چند لحظه بیشتر به او فرصت دادم. از جایم جُم نخوردم و احمقانه، انتظار کشیدم. منتظر اینکه بشکنی در هوا بزند و عذرخواهی کند که چرا زودتر مرا نشناخته، اما این اتفاق نیافتد. وقتی پرسید: - چیزی میخواید بگید؟ چشمهایم را محکم به رویش بستم و اجازه دادم تمام سلولهای امید در وجودم، منقرض شوند. به خوبی میدانستم که او، نام تمام شاعران و نویسندگان معاصر را به علاوه نام آثار و تاریخ تولدشان، از بر است. تاریخ انقضای تمام خریدهایش را با یک نگاه در فروشگاه به یاد میسپارد و احتمالا هنوز هم فرمول محاسبه شتاب یک جسم را به خاطر دارد. آیا من تنها نامِ فراموش شده در ذهن او بودم؟ درِ واحد پنج را پشت سرم بستم و به آن تکیه دادم. اجازه دادم قطره اشکی که تمام مدت سرکوب کرده بودم، ابراز وجود کند. دانلود رمان جدید نودهشتیا 13 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 28 تیر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۴ شش روز از گمشدن زنِ مهندس میگذشت. این را من نمیگویم، زنان همسایه در فروشگاه گفتند. انگار همگی روی تقویمشان روزشماری میکردند و دلواپسِ گودیِ زیر چشم و چروکِ لباسهای مهندس بودند. شیر کمچرب را در دستم بالا و پایین میکنم و نگرانم که آیا میتوانم یک روغنِ دیگر بردارم یا خیر. سبد خریدم را هُل دادم و از قفسه شامپوها گذشتم. هنوز صدایشان را میشنیدم: - پسر به این آقایی... تو نمیدونی چقدر بیتابیِ زنشو میکنه. پریشون شده! معلوم نیست زنِ از خدا بیخبر کجا رفته... خدا کنه بلایی سرش نیومده باشه. وقتی قیمت ماست را میبینم، ابروهایم بالا میپرند. نگاهی به اطراف میاندازم و آن را به یخچال، کنارِ دیگر دوستانِ کمچربش، برمیگردانم. سبد را جلوی میز فروشنده متوقف میکنم و اقلام را یک به یک، مقابلش میچینم. روی میز ضرب میگیرم. شرط میبستم که آن زنان اغراق میکنند و وضعیت، به آن بدی که تعریف میکنند نیست؛ هست؟ - قابل نداره! شانههایم بالا پرید. به صورت کلافه فروشنده نگاه کردم و به یاد آوردم که دخترش، دو سال قبل، دانشآموزم بود. همان دختر ریز جثهای که وقتی کارنامه توصیفیاش را به دستش دادم، گریه کرد و گفت پدرش او را به خاطر آن "قابل قبول" خواهد کُشت! آب دهانم را قورت دادم و کارتم را مقابلش گرفتم. کیسه خریدهایم را بلند کردم و به ماکارونی درون کیسه اندیشیدم که غذای موردعلاقه آقای همسایه بود. به خودم که آمدم، با شلوار گُلگلیام جلوی اجاق ایستاده و کل ماکارونی را در قابلمه خالی کرده بودم. حالا برای اینکه حیف نشود، مجبور بودم شامم را با کسی سهیم شوم. از قضا یک نفر در واحد روبروییام بود که چند روز اخیر خوب غذا نمیخورد. چه تصادفی! بههرحال... هیچکس نباید گرسنه بماند، به نامِ انسانیت سخن میگویم. یکساعت بعد، وقتی زنگِ واحد روبرویی را میزدم، به این فکر کردم که شاید باید گوجهها را بیشتر بُرش میزدم، یا اصلا اینهمه پیاز در سالاد شیرازی چه غلطی میکند؟ پس از دقایقی زل زدن به در، به این نتیجه رسیدم که مهندس خانه نیست. اصلا فکر نکنم پس از اینهمه سال، هنوز از ماکارونی خوشش بیاید. باید آن دیس را همان جا روی سرم خالی میکردم. چشمهایم را در حدقه چرخاندم. به محض اینکه چرخیدم و به طرف واحدم قدم برداشتم، در پشت سرم باز شد. صدای گرفتهای از ته جهنم، نامم را صدا زد: - مائده؟ تویی؟ چه کسی ساعت ده شب با ماکارونی جلوی درِ خانه مردی که زندگیاش را به لجن کشید، ظاهر میشود؟ البته که من هستم. کمی طول کشید تا لبخندم را جمع و جور کنم و به سمتش برگردم. با دیدن چهرهاش، از خودم پرسیدم که آیا زنگِ اشتباهی را زدهام؟ پیش از آنکه بتوانم جلوی دهانم را بگیرم، پرسیدم: - چه بلایی سرت اومده؟! سینی در دستم لرزید. آقای همسایه چنگی به موهای چربش زد که به هم چسبیده بودند. چشمهای خالیاش را از فضای پشت سرم جدا کرد و پرسید: - اینقدر بد به نظر میرسم؟ شبیه یک طفل معصوم این را پرسید، درست شبیه روزهایی که صورتم را به سینه میفشرد. همان روزهایی که او به فراموشی سپرده و من، روی طاقچه قلبم، محفوظ نگاه داشتم. سینی کمکم روی دستم سنگینی میکرد. دوست داشتم از او بپرسم که آیا شیو نکردن آن چانه بینقص، کمکی به پیدا شدن سایه کرده است؟ چشمهایم را که برخلاف او، سرخ نبودند، در حدقه چرخاندم و سینی را به سمتش دراز کردم: - بفرمایید. زیاد پخته بودم، گفتم برای شما هم بیارم. آقای همسایه، دم عمیقی از بوی ماکارونی و گوشت درون آن گرفت. میتوانم قسم بخورم که برای لحظهای، ستاره دنبالهداری، چشمهای مسکوتش را روشن نمود. بدون تعارف، سینی را از من گرفت و آنقدر حواسش پرت نبود که سرانگشتانش با دست من، برخوردی داشته باشند. یک طرف لبش بالا رفت و گفت: - ممنون. با تردید به پیژامهای که رویش لکه سس قرمز داشت نگاه کردم. دقت که کردم، این تنها لکه نبود؛ فقط بزرگترینشان بود. زبانم را گاز گرفتم و به چشمهایش نگاه کردم. لازم بود خاطرنشان کنم قبل از خوردن غذا، دستهایش را بشوید؟! نگاهم آزاردهنده شد که ابرو در هم برد و گفت: - ظرفا رو بعدا برمیگردونم. ترجیح میدادم تا ابد پیش خودش نگهشان دارد. سرم را تکان دادم اما قبل از اینکه در، کامل به رویم بسته شود، دستم را رویش گذاشتم. - صبر کن! آقای همسایه، به زحمت پلک زد؛ به گونهای که گویا دو آجر بزرگ روی چشمهایش حمل میکرد. نگاهش را به سمتم روانه کرد و من، نتوانستم حریف زبانم بشوم تا نگوید: - من چیزی از زندگیتون نمیدونم، میدونم که نباید سرک بکشم ولی... ولی مطمئنم این چیزی نیست که اگه سایه اینجا بود، میخواست. لبم خودش را از فشار دندانهایم خلاص کرد و ادامه داد: - این حال شما هیچ کمکی به پیدا شدن سایه نمیکنه، باید قوی باشید تا بتونید کاری کنید. اگه همین الان سایه از این آسانسور بیرون بیاد... رد انگشت اشارهام را گرفتم، به آسانسور خاموش نگاه کردم و آرزو کردم هیچوقت این اتفاق نیوفتد. - به نظرتون با دیدن این وضع خوشحال میشه؟ آقای همسایه سرش را پایین انداخت. دیدم که چانهاش لرزید و لحظهای بعد، در به طور کامل بسته شده بود. دانلود رمان جدید نودهشتیا 10 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 30 تیر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 30 تیر پارت ۵ از آقای همسایه متنفرم. این جملهای بود که حتی توی خواب هم تکرارش میکردم. "تلقین، شما را به یقین میرساند." روانشناسی به نام آلن اسمیت، یک کتاب دویست صفحهای نوشته بود که صد و نود و نه صفحهاش، این جمله را تکرار میکرد. به تیشرتی فکر میکردم که جمله تلقینیام را رویش چاپ کردهام، یا به ماگی با همین مضمون... از آقای همسایه متنفرم! ظهر روز بعد، وقتی زنگ در به صدا درآمد و از چشمیِ در، او را دیدم، آماده بودم که به سمتش تخم مرغ پرت کنم. سرم را بالا گرفتم و سینهام را جلو دادم. اخم به چهره نشاندم، درست مثل یک زن عصبانی... و در را باز کردم. - سلام. این لبخند دنداننمایش وقتی داشت در را توی صورتم میبست، کجا بود؟ ابرویی بالا انداختم، برق موهایش داشت چشمم را میآزرد؛ انگار همین الان برای تبلیغ شامپو فیلمبرداری کرده بود. - علیک سلام. پشت سرش را خاراند و خندهاش معذب شد. دستهایم را در سینه جمع کردم، درست مثل یک طلبکار. - بابت دیشب... ممنون. به ظرفهایی که به طرفم دراز کرد، نگاه انداختم. بیشک از او منتفرم، اما ظرفها را خوب برق انداخته بود. برای گرفتن ظرفها دست دراز کردم و صدایش را شنیدم: - نمیدونید چقدر ماکارونی دوست دارم! دستم در هوا خشکید و اخم صورتم، بخار شد. به چشمهای تیرهای که حلقه قهوهای رنگشان فقط زیر آفتاب نمایان میشد، نگاه کردم. من فراتر از رنگ یا غذای موردعلاقه این مرد را میدانستم، چطور میگفت نمیدانم؟ ظرفهایم را گرفتم و به شکمم چسباندم. شانههایم پایین افتاد و چشمهایم به کفشهایی دوخته شده بود که اگر کمی بیشتر خم میشدم، بوی واکسشان را میشنیدم. گوشیاش زنگ خورد و نمیدانم چی کسی پشت خط بود، اما آقای همسایه آنقدر خوشحال شد که گویی در قرعهکشی برنده شده است. وقتی تماسش را قطع کرد و به سمتم برگشت، رنگ پوستش چند درجه روشنتر از قبل بود. کنکاش کردم: - خبر خوبی گرفتید؟ سرش را تکان داد و صدایش از هجوم هیجان، بلند شد: - یه رد از سایه پیدا کردم! دانلود رمان جدید نودهشتیا 11 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 1 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مرداد پارت ۶ اکسیژن تبدیل به خار شد و گلویم را درید. در مردمکهای آقای همسایه که از شدت هیجان، بزرگتر از همیشه بود، انعکاس فلاکت خود را دیدم. بلند خندیدم و گفتم: - چقدر... عالی! چه خوب که... صدایم به طرز اغراقآمیزی بلند بود تا لرزشش را مخفی کند. آقای همسایه منتظر بقیه جملهام نماند و در گوشیاش چیزی تایپ کرد. عضلات صورتم از به دوش کشیدن این لبخند سنگین و اجباری، به درد آمده بود. - حالا چی پیدا کردی؟ منظرم اینه که... کار پلیس بوده؟! اونا سرنخی ازش پیدا کردن؟ کاش خفه میشدم. یقه مانتویم را در مشت خیسم گرفتم و از گلویم جدا کردم؛ من چاق شده بودم، یا این لباس، همیشه همینقدر تنگ بود؟ به ساعت مچیِ گرانقیمتش نگاه کرد و زمان برد تا جواب بدهد: - به اون بیعرضهها اعتماد ندارم، خودم باید دست به کار میشدم. به سمت آسانسور رفت و مرا با ظرفهایی که رایحه لیمو میدادند، جا گذاشت. زبان در دهانم میجنبید: - میرین؟ سرش را بلند کرد و طرهای از موهای سیاهش، روی پیشانیاش ولو شد. همانطور که دکمه آسانسور را میفشرد، لبخند یکطرفهای به من تقدیم کرد و گفت: - دعا کن پیداش کنم! وارد اتاقک آسانسور شد اما عطرش، تمام بینی و ریههایم را آغشته کرده بود. چشمهایم به در آسانسور التماس کرد که بسته نشود ولی اعتنا نکرد. عاقبت، خودم را دیدم که به طرف آسانسور دوید و دستش، مانع بسته شدن آن شد. آقای همسایه نگاه گیجش را از سر تا پایم کشید: - چیزی شده؟ چشمهایم از شدت بزرگی لبخندم، جمع شدند. آلن اسمیت و کتابش، بروند به جهنم! - میگم میشه منم همراتون بیام؟ ابروهای باریکش بالا پرید و زیر سایه موهایش، پناه گرفت. برای جواب، درنگ کرد: - با من بیای؟! متوجه نمیشم. - بیام دیگه، سایه دوست منم بود. نگرانشم، اگه قراره پیداش کنید... میخوام منم اونجا باشم. خدا را شکر کردم که پینوکیو نیستم؛ میتوانم دروغ بگویم و همزمان، بینی کوچک خودم را هم داشته باشم. چهرهاش داد میزد که قانع نشده. به امید اینکه منصرف شوم، دوباره پرسید: - مطمئنی؟ سرم را با تمام توان، بالا و پایین کردم. آقای همسایه، شانههای پوشیده شده با کت چرمش را بالا انداخت و به ناچار گفت: - باشه، پایین منتظر میمونم. حالا میشه دستتو برداری؟ - نه، نه، یه لحظه صبر کنید! به دو به طرف واحدم رفتم، ظرفها را به طرز شلختهای در راهرو رها کردم، در را بستم و خودم را درون آسانسور انداختم. آقای همسایه به اندازه یک قدم، از من فاصله گرفت و کنجکاو شد: - کلید برداشتین؟ در آسانسور بالاخره بسته شد. این مرد باید سر چگونه خطاب کردن من، با خودش به توافق برسد؛ یا تو یا شما! - یدونه یدک دارم زیر گلدون. ابروهایش را بالا انداخت و به روبرو خیره شد. - چه جای غیر قابل حدسی. کلهام را از روی مقنعه خاراندم و سرم را پایین انداختم. ناگهان، چیزی دیدم که چشمهایم از حدقه بیرون پرید! لعنت به تو مائده! دانلود رمان جدید نودهشتیا 11 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 3 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد پارت ۷ درهای آسانسور که به روی پارکینگ ساختمان باز شد، آقای همسایه تکان نخورد. به من اشاره کرد و اینکارش، باعث شد حس عزت کنم. احساسی که در طول عمرم، هرگز نداشتم. - بفرمایید. به چشمهای نافذی که هیچگاه بیشتر از چند ثانیه به من نمیپرداخت، نگاه کوتاهی انداختم. به محض خروج از آسانسور، سرما از پارچه نازک مانتو گذشت و روی پوستم نشست. بازوان لاغرم را در آغوش کشیدم و برای پیدا کردن ماشین، آقای همسایه را تعقیب کردم. وقتی روی صندلی شاگرد نشستم، حس لزجی، چنگالهایش را روی سینهام گذاشت. این، صندلی سایه بود و حالا من رویش نشسته بودم. - سردته؟ با گرم شدن صندلیام، انگار بیشتر از قبل، در آن فرو رفتم. از گوشه چشم به دست بزرگ آقای همسایه که روی فرمان لیز خورد، نگاه کردم و آب دهانم را قورت دادم. نتوانستم بیشتر از هفده دقیقه تحمل کنم؛ چسب سکوت را از دهانم کندم و پرسیدم: - کجا داریم میریم؟ یکهای خورد؛ انگار که تا آن لحظه، با افکارش محاصره شده و متوجه حضور من نبود. آهی کشید و گفت: - جایی که سایه رفته. شنیدم که بند دلم پاره شد و کوبش قلبم، به گوشهایم رسید. موهای بلوندی را که ریشه سیاهشان توی ذوق میزد، با دست مرتب کردم. داشت با خودش حرف میزد: - پیدات میکنم... بهت قول میدم پیدات کنم. هر چه جلوتر میرفتیم، ساختمانها و ماشینهای کمتری به چشم میخورد. انگار داشتیم از شهر خارج میشدیم. با انگشت سبابه، روی زانویم ضرب گرفتم. این سوال، قبل از اینکه جلویش را بگیرم، به گوشش رسید: - خیلی دوستش داری؟ ابر سیاهی از غم، روی چشمهای آقای همسایه سایه انداخت. ابروهایش بههم نزدیکتر شد و جواب داد: - نمیدونم. من ماشینمو دوست دارم، این ساعتو میبینی توی دستم؟ اینو دوست دارم، کارمو دوست دارم... ولی در مورد سایه، قضیه فرق میکنه. انگار فقط وقتی کنارمه، میتونم نفس بکشم. علیرغم مُشتی که هر لحظه به دور گلویم محکمتر میشد، در پاسخ به نگاهش، لبخند زدم. لبخند زدم و به بغضم هشدار دادم که کنار بایستد. سرم را به طرف پنجره برگرداندم. دیگر هرگز نمیخواستم آن صدا را در حالیکه از سایه میگوید، بشنوم. آقای همسایه ولی از حال من بیخبر بود که پرسید: - تو چی؟ کسی تو زندگیت هست؟ به خود لرزیدم و افسار چشمانم، از دستم در رفت. خیره به اویی نگریستم که با بیعاری تمام، این سوال را از من کرده بود. به آینه بغل ماشین نگاه کرد و به ماشین پشت سرمان، راه داد. - یعنی عاشق شدی تا حا... نگاهش که تازه به رخسارم افتاد، صدایش شبیه شمعی در سوسوی باد، خاموش شد. من اما از حالم هیچ خبر نداشتم. خود را به آن چشمها سپرده و از این بابت، راضی بودم. چشمهایی که برای نخستین بار داشت بیشتر از چند لحظه، به من میپرداخت. با سرفهای، گلویش را صاف کرد و نگاه دزدید. - عذر میخوام، این یه چیز شخصیه... لازم نیست جواب بدی. چانهام لرزید، چرا که من میخواستم جواب بدهم. با توقف ماشین، پلک زدم. آقای همسایه اعلام کرد: - رسیدیم، همینجاست. دانلود رمان جدید نودهشتیا 9 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 6 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت ۸ تصویر ساختمان آجری، در چشمان کنجکاوم هویدا گشت. میتوانستم پفیلاهایی که در قفسهها ولو شده بود را ببینم و از این رو که بر اساس طعمشان چیده نشدهاند، حدسهایی درباره فروشنده بیحوصلهاش بزنم. رد سایه را در یک سوپرمارکت بینراهی پیدا کرده بود؟! - تو بشین، من زود برمیگردم. در ماشین را که باز کرد، ناخودآگاه به بازویش چنگ انداختم و با جدیترین لحنی که از خود سراغ داشتم، گفتم: - منم میام. بازویش را عقب کشید، طوری که انگار دارد از برخورد با یک حشره بالدار خودداری میکند. دستم را پیش خودم نگهداشتم و اینبار، باهم پیاده شدیم. باد برای خوشآمدگویی، با پاشیدن خاک به صورتمان، از ما استقبال کرد. چشمهایم را جمع کردم و نگاهی به اطراف انداختم. خانههای ویلایی، کودکان آفتابسوخته و تپههای علوفه، همگی از یک چیز خبر میداد؛ ما در یک روستا بودیم. آقای همسایه در آهنیِ سوپرمارکت را به داخل هُل داد. من پشت سرش وارد شدم و دقت کردم موقع بستن در، رنگهای ریختهشده، دستم را نبُرد. وقتی برگشتم، پیرمرد لاغراندام از پشتِ دخلش بلند شده و ما را مینگریست. حس میکردم همه اجناس با لایهای از خاک پوشانده شده، حتی خود فروشنده. آقای همسایه جلو رفت و دست لرزان و چروکیده پیرمرد را با صمیمیت، بین دستان بزرگ و جوانش فشرد: - سلام، حالتون خوبه؟ کریمی هستم، پشت تلفن صحبت کردیم. دیدم که پیرمرد، پلیور خاکستری رنگش را پایین کشید تا روی بدن لاغرش، صاف بایستد. سرش را به نشان تایید تکان داد و گفت: - یادمه. سعی کردم حواسم را از کارتن پر شده با کیکهای دوقلوی مقابلم پرت کنم و صحبتشان را دنبال کنم. دستهایم را در جیب مانتویم حبس کردم؛ کیکها شکلاتی بودند! - من پشت تیلیفونم به شما گفتم... پیرمرد به پشت سرش نگاه کرد تا از وجود صندلی چوبیاش در جای همیشگی، اطمینان حاصل کند. رویش نشست و انگشتهای لرزانش را بین چند تار موی سفید باقیمانده، چرخاند. - اون روز اصلا مغازه نبودم. پسرم، صادق اینجا رو میچرخونه. هنوز ربط سایه به این سوپرمارکت دورافتاده را نفهمیده بودم، صحبتهایشان شبیه معادله چند مجهولی بود و من در حل کردنش، ضعف داشتم. آقای همسایه امیدوارانه صورت پیرمرد را میکاوید؛ انگار که در آن نقش و نگار فرتوت، نقشه رسیدن به سایه را خواهد یافت. چهار گوشه مغازه را وارسی کرد، من نیز ردپای چشمانش را دنبال میکردم. از پیرمرد پرسید: - میتونم فيلم دوربینهای مغازه رو ببینم؟ مطمئنم یه چیزی پیدا میشه. پیرمرد دهانش را برای بزرگترین خمیازه عمرش باز کرد و آقای همسایه، منتظر ماند تا آن دهان، بسته شد. - اون ماسماسکا که اصلا کار نمیکنه پسرم. محض ترسوندن مشتریها بسته به دیوار صادق. آقای همسایه به موهایش چنگ زد، چنگی که یقین داشتم آن لحظه میخواست به گلوی پیرمرد بچسباندش. با صدایی اُفتان، پرسید: - پسرتون کجاست؟ باید باهاش حرف بزنم. - رفته شهر... دیروقت برمیگرده. پی بردم که آقای همسایه، بدشانسترین مرد عاشق دنیاست. با این وجود، متوقف نشد. دستش را روی جیبهایش کشید تا گوشیاش را پیدا کند. - شمارهشو که دیگه داری؟ پیرمرد دستش را دراز کرد و از پشت ماشینحساب، نوکیای پر خط و خشی بیرون کشید. خسته از این سوال و جوابها، گوشی را روی میز چوبی انداخت. - این توعه شمارش. پیشدستی کردم و گوشی را از روی میز قاپیدم. آقای همسایه به طرفم برگشت و پیرمرد که انگار تازه چشمش به جمالم روشن شده بود، نگاهش روی صورتم راه میرفت. لبخندم را نشانشان دادم و گفتم: - الان واسهت پیداش میکنم. دکمههای نوکیا رنگ پریده به نظر میرسید، با این وجود، موفق شدم از نسرین و الهام و لاستیک عبور کنم و به صادق برسم. چرا شماره "گلزار بازیگر" باید روی گوشی این پیرمرد ذخیره باشد؟ سرم را تکان دادم و شروع به خواندن شماره صادق کردم. آقای همسایه گوشی به دست، کنارِ پاستیل خرسی و رشته آشی، چرخ زد. عاقبت، گوشی را از گوشش جدا کرد و گفت: - خاموشه! اخم، بر پیشانیاش گره انداخته بود. شاید بارها شماره گرفت و چشمانش هربار، کدرتر از لحظه پیش شد. وقتی گوشیاش را در جیب شلوارش رها کرد و جلو آمد، به نظر میرسید هنوز کامل تسلیم نشده است. - چارهای نیست، منتظر میمونم تا برگرده. دانلود رمان جدید نودهشتیا 10 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 7 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد پارت ۹ اصرار دیوانهوارش، عصبانیام کرده بود که به جویدن لبهایم متوسل شدم. آقای همسایه سرش را خم کرد و گوشه لبش به لرزه درآمد اما قبل از اینکه شکلِ لبخند بگیرد، متلاشی شد. خیره به گوشه مغازه، پرسید: - از اون ویفرها خرید، مگه نه؟ پیرمرد که مخاطب آقای همسایه قرار گرفت، انگشت کوچکش را از سوراخ بینیاش بیرون آورد و صاف نشست. زانوهایش را مالید و گفت: - بله، بله. قسم میخوردم که حتی سوال را نشنیده بود. گوشی نوکیا در مشتم فشرده شد. آقای همسایه، جلو رفت و یکی از آن ویفرهای موزی نفرتانگیز را برداشت. - هر وقتی استرس داشت، یکی از اینا میخورد. پیرمرد برای شنیدن درد و دلهای مرد مقابلم، بیحوصله به نظر میرسید. گوشی را روی میز به سمتش سُر دادم و گفتم: - ممنون میشیم پسرتون که اومد، به ما خبر بدین. آقای همسایه پشت سرم خزید و زیر گوشم پچ زد: - مایی وجود نداره، تو باید برگردی خانم معلم. خوب بود که نمیدید صدایش چگونه مو بر تنم راست کرد. سرم را چرخاندم و به گلولههای قهوهای رنگی نگاه کردم که نور خورشید، از شیشههای در عبور کرده بود تا فقط بتواند روی آنها بتابد. من هیچوقت به او نگفته بودم که معلم هستم! در حالی از سوپرمارکت خارج شدیم که آقای همسایه، ویفر موزیاش را مثل آخرین یادگار از سایه، در دست گرفته بود. - من برنمیگردم. این را به محض بسته شدن در سوپرمارکت به او گفتم. آقای همسایه ابروی چپش را یک پله بالا انداخت. نمیتوانستم او را با احتمالِ پیدا شدن سایه، اینجا تنها بگذارم. - با ماشین من برگرد! کاملا ناخودآگاه بود که سوئیچِ پرت شده را در هوا گرفتم. به دست چموشم لعنت فرستادم و آن را در مشتم، به امید خرد شدن، فشردم. افاقه نکرد. - خودت چی؟ دو چشمش را زیر اخمش پناه داد تا از نیش آفتاب، در امان بمانند. گفت: - به دوستم پیام دادم، میاد دنبالم. لبهایم را بههم فشردم. کودکانه فریاد زدم: - خودت برگرد! سوییچ را به سمتش انداختم، اما او نگاهش را از من نگرفت و سوئیچ، درست پشت سرش، روی زمین افتاد. چند ثانیه نگاه صرفم کرد تا اینکه پرسید: - نکنه رانندگی بلد نیستی؟ آب دهانم را قورت دادم. کالبدم در آن روستای کوچک گیر افتاده بود، اما روحم به گذشته مکیده شد. زمانی که بدترین معلم دنیا به ترسوترین دختر دنیا رانندگی آموخت... یعنی او به من. لرزش صدایم بدیهی بود وقتی گفتم: - خوبم بلدم. - به خوبی دمپایی خرگوشیات!؟ گولش را نخوردم و حواسم را هم از آن صورت بینقص، پرت نکردم. چه فرقی داشت اگر کفش به پا داشتم، یا یک جفت دمپایی روفروشی... او که مائده را به خاطر نداشت، داشت؟ دانلود رمان جدید نودهشتیا 10 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 7 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد پارت ۱۰ دقایقی بعد، داشتیم در آن روستای کوچک قدم میزدیم و من گوی آتشین خورشید را میدیدم که چگونه در دوردستها به زمین میافتد. به آقای همسایه نگاه کردم، به قدمهایش خیره شده بود. به باد اجازه دادم مقنعهام را روی شانههایم بیندازد و وقتی بین موهایم پیچید نیز اعتراضی نکردم. صبر کردم تا از کنار گله گوسفندانی که به نظر میرسید از چِرا بازمیگردند، عبور کنیم؛ سپس پرسیدم: - این سوپرمارکت چه ربطی به سایه داره؟ خود کم و بیش، میدانستم؛ فقط میخواستم او را به حرف وا بدارم، حتی اگر تمام کلماتش، به سایه ختم شود. نفسی از هوای عاری از دودِ روستا به سینه کشید و گفت: - آخرین بار اینجا از کارت بانکیش استفاده کرده. به بیشتر از اینها نیاز داشتم، ناشیانه پرسیدم: - کِی؟ چند قدم بلند دیگر برداشتیم تا عاقبت، به من نگریست و جواب داد: - همون روزی که از خونه رفت. شانههایم که تا آن لحظه منقبض بودند، به یکباره رها شد. سرم را پایین انداختم تا لبخندم را نبیند. - مائده! با فریادش، سرم را بلند کردم اما دیر بود. توپ با شدت، روی صورتم نشست و گونه راستم، چنان سوخت که گویی، آتش گرفته بود! - آی... آی! روی شکم خم شدم و صورتم را گرفتم. آقای همسایه خم شد و پرسید: - ببینم چی شده... صدای قدمهای سبکی را شنیدم که به سمت ما آمدند. گوشم سوت میکشید و سرم چنان تاب میخورد که از تعادل به دور بود. - ببخشید خاله، تو رو خدا بیخشید... از قصد نبود، ندیدیمتون. آقای همسایه را دیدم که دستی به موهای تیره و کوتاه پسرک کشید و صدایش را با شفقت پر کرد: - اشکالی نداره. بیشتر مراقب باشید. دستهایم مشت شد، کمر راست کردم و تازه توانستم چهرههای کثیف آن پسربچههای یاغی را ببینم. با دیدن صورتم که میتوانستم حدس بزنم چقدر متورم است، سرشان را پایین انداختند. جیغ کشیدم: - اشکال نداره؟! شانههایشان بالا پرید. دیوانهوار اطرافم را نگاه کردم، دستم را به طرف آقای همسایه دراز کردم: - سوییچ! بدون واکنشی، سوییچ را از جیب شلوارش بیرون کشید و کف دستم گذاشت. خم شدم، توپ را برداشتم و سوییچ را بالا بردم. - خاله تو رو خدا... ادامه نداد، چرا که کلید، توپشان را شکافته و پاره کرده بود. صدای هِنهِن یکیشان را میشنیدم. توپ قاچ خورده را با لبخند بالا گرفتم و گفتم: - حالا برید بازی! توپ روی زمین افتاد و مختصر خاکی بلند شد. پسرکی که تیشرت راهراه به تن داشت، با اخمهای درهم جلو آمد، لاشه توپش را برداشت و پشت سر بقیه دوستانش، فاصله گرفت. آقای همسایه همانطور که پسربچهها را با چشم بدرقه مینمود، گفت: - فکر کنم تو ماشین آب داشته باشم. دانلود رمان جدید نودهشتیا 11 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 7 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد پارت ۱۱ میلیونها سوزن، در لحظه در گوشت گونهام فرو میرفت و خارج میشد؛ لااقل من که اینطور حس میکردم. آقای همسایه بین من و خورشید ایستاده و سایهاش، مرا فرا گرفته بود. - خیلی میسوزه؟ سرم را بلند کردم. اگر سایه به جای من بود، همینقدر خونسرد رفتار میکرد؟ این سوال، به طرفِ سالم صورتم، سیلیهای پیدرپی میزد که بیشتر میسوخت. مانتوی شکلاتی رنگم را تکاندم، موهایم را پشت گوشم گیر انداختم و سرم را به نشانه نه، تکان دادم. وقتی به ماشین برگشتیم و تصویرم در آینه افتاد، چیزی نمانده بود آینه را بشکنم! آقای همسایه بطری آب معدنی را به دستم داد و چشم ریز کرد. - وایستا... به آرامی، چونان که به حریری دست میکشد، پوست ملتهبم را لمس و سنگریزههای رویش را برداشت. لمس دستش چنان آشوبی در معده خالیام به هم زد که درد فراموشم شد. پروانههای کاغذی شروع به بال زدن کردند، در گوشم چنگ نواخت و حرکت دست او، پیش چشمم کُند شد. حالا در هر دو گونهام فوران آتش را حس میکردم. در مقابل نگاه تبدارم، لبخند یکطرفهای زد و من جان کندم تا فقط یک کلمه بگویم: - ممنون. آنقدر مسخ بودم که گویی رقص سرانگشتانش روی پوستم، گرد جادویی پاشیده بود. - آقای کریمی؟ تمام پروانهها خشکید و روی زمین ریخت. صدای کلفت مرد، هردویمان را وادار به توجه کرد. مرد درشت هیکلی که انگار کاپشن ورزشی آبیاش را قبل از پوشیدن، مچاله کرده بود. آنقدر بلند که حتی آقای همسایه هم برای آنکه جوابش را بدهد، باید چانهاش را بالا میگرفت. اما این هیکل، آن طور که هوش مرا از سر پراند، حتی اندکی نظر او را جلب نکرده بود. دست گوشتی مرد را فشرد و با صدای رسایش گفت: - پس آقا صادق شمایی. حرکت کله بزرگش، باعث لرزش غبغبهایش شد. به من نگاه کرد، منی که یک چهارم او بودم احتمالا! - خدا بد نده آبجی؟ لبخند مضطربی زدم، از مردهای درشتهیکل بیزار بودم. همهشان مرا به یاد پدرم میانداختند. - میدونید چند بار بهتون زنگ زدیم؟ صادق گوشیاش را از جیب شلوار جینش، به سختی بیرون کشید. وقتی آن را مقابلمان گرفت، آب دهانم را قورت دادم. - نگا کن بینم! زنگ زدی به من اصن شازده؟ شازده گفتن صادق، چشمهای آقای همسایه را تیره کرد. او نیز متقابلا گوشیاش را بیرون کشید و روی آخرین شماره، ضربه زد. - دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش میباشد. لطفا بعدا... صدای زنانه اپراطور در دم خفه شد وقتی صادق گفت: - این شماره من نیست شازده، اشتب زدی. پادرمیانی کردم، چرا که شازده گفتن صادق، میتوانست این صحبت دوستانه را به یک دعوای خیابانی تبدیل کند. - این مهم نیست، ما میخواستیم ازتون چندتا سوال بپرسیم. در طول حرف زدن من، به کفشهایش نگاه میکرد و دست به ریشش میکشید. گفت: - مُلتفتم آبجی، حاجی گفت قضیه ناموسیه. آقای همسایه شروع به پرسیدن هزار و یک سوال مختلف کرد. جواب یکی بود، هیچ! عاقبت، وقتی شب، چینشِ ستارههایش را تمام کرد، آقای همسایه هم صبر را قی کرد: - آخه مگه میشه... یکم فکر کن! باید یه چیزی باشه. چیز مشکوکی ندیدی؟ نگفت کجا میره؟ گوشه چشمهای صادق چین خورد. متفکر موهای کوتاهش را خاراند و به ناگه، چین پیشانیاش پرید: - یه چی هس! دانلود رمان جدید نودهشتیا 11 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 7 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد پارت ۱۲ چشمان آقای همسایه در سیاهی شب، درخشانتر از باریکه ماه بالای سرش شد. به نظر میرسید در آن لحظه، او حاضر است هرآنچه که داشت را فدای صادق کند. یک قدم به او نزدیکتر شد و پرسید: - چی میدونی؟ صادق به ذهنش برای بازآفرینی تصاویر فشار آورد، این را از گره خوردن ابروهای کلفتش فهمیدم. خنکای نسیم، آتش گونهام را خاموش کرده بود، اما به نظر میرسید بوی سوختگی از جای دیگری، حول سینهام بلند میشد. - موقع بیرون رفتن از مغازه، گوشیش زنگ خورد... از گوشه چشم، آقای همسایه را میپاییدم. دیدم که چطور از هیجانِ کوچکترین سرنخی از سایه، نفس در سینهاش محبوس ماند. - خب؟ چی گفت بهش؟ صادق، شانهاش را طوری بالا انداخت، انگار از او پرسیدهاند نوشابه دارد یا نه! همینقدر بیتفاوت به مرد درمانده مقابلش. - نمیدونم، رفت بیرون دیگه... نشنیدم چی گفتن. نور در آن نگاه مُرد. پیش چشمم، چنان شانههایش فرو افتاد که برای لحظهای، فقط برای لحظهای، آرزو کردم کاش صادق چیز بیشتری میدانست. - فقط اسم طرفو شنیدم... برای همین است که میگویند مراقب باش چه آرزو میکنی! وقتی صادق اسم را با صدای بلند به زبان آورد، چشمهایم را محکم بستم. - حامد... مطمئنم گفت حامد. حالا آقای همسایه سرنخی برای دنبال کردن داشت، اما مطمئن نبودم وقتی مردی، همسرش را گم میکند و پای یک اسم غریبه به میان میآید، چه فکرهای چرکی در سرش تاب میخورد. در طول راه، کلمهای نگفت و نگفتم. او را با وحشتی که به جانش افتاده بود، به حال خودش رها کردم. لب از لب باز نمیکرد، اما من اگر مائده بودم، میتوانستم جنگی که توی سرش بالا گرفته را حس کنم. مداخله نکردم و اجازه دادم تصویر آن الهه در ذهنش، تا میتواند به کثافت کشیده شود. حداقل، هیچوقت نفهمید که من آن روز به عمد، شماره صادق را اشتباه خواندم. وقتی به ساختمان رسیدیم، خداوند صبر مرا امتحان کرد. آقای همسایه خیره به مقابلش، پرسید: - این وقت شب واسه چی اومده؟ وقتی سروان، تکیهاش را از ماشینش گرفت و به طرف ما آمد، چراغ ماشینِ آقای همسایه، پرده از لبخند او برداشت. لبخند عجیبی که به سمت من نشانه رفته بود. دانلود رمان جدید نودهشتیا 8 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 8 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد پارت ۱۳ آقای همسایه، شیشه دودی طرف خودش را پایین کشید تا تصویر جناب سروان، با کیفیت فولاچدی، توی ذوقمان بزند. سپس پرسید: - چی شده این وقت شب؟! خبریه؟ جناب سروان، به لبخندش قوت داد. سپس به من اشاره کرد که موفق نشده بودم به طور کامل در صندلی فرو رفته و ناپدید شوم. صدایش کیفور به نظر میرسید و دلم نمیخواست دلیلش را بدانم. - در واقع، من منتظر خانم صالحی بودم. جالبه که شما دوتا رو با هم میبینم! پارچه مانتو در مُشتم حسابی مچاله شده بود. چهرهام را مزین به اخمی غلیظ نمودم. آقای همسایه توضیحی به آن سروان سمج نداد و سوال مرا با صدای بلند پرسید: - با خانم صالحی چیکار دارین؟ سروان با صمیمیت افراطی، شانه او را فشرد و پرههای بینیاش از بزرگی لبخندش، گشاد شد. - مشخص میشه انشاءالله، بالا صحبت کنیم. من یکم سرماییام. پیش از اینکه با سوال دیگری از طرف ما محاصره شود، از ماشین فاصله گرفت. آقای همسایه برای اولین بار در یک ساعتِ گذشته، به من نگاه کرد. رگههای سرخی در چشمانش ریشه انداخته بود که در تاریکی، مرا میترساند. عضلاتم منقبض شد اما نگاه طولانی او، در سکوت پایان یافت. ماشین را به حرکت وا داشت و به جایگاه همیشگیاش در پارکینگ رساند. نفس عمیقم، همزمان شد با خاموشی ماشین. این دومین باری بود که با هم سوار آسانسور میشدیم. آقای همسایه سرش را تکیه زده و پتوی پلکهایش را روی مردمکهایش کشیده بود. در آن حالت، میتوانستم تا ابد تماشایش کنم. چه حیف که آسانسور به آسمان راه نداشت و فوری متوقف شد. صورت آفتاب سوخته بازرس، آخرین چیز در دنیا بود که دلم میخواست در پایان آن روز عجیب، ببینم. وارسیاش که از سر به پاهایم رسید، ابروهایش یک پله بالا پرید. به دمپاییهای خرگوشیام اشاره کرد: - مشخصه خیلی هم با عجله رفتید خانم صالحی! چشمهایم را در حدقه چرخانده و گلدان سفالی کوچک را بلند کردم. این گلدان، تنها چیزی بود که از خانه آوردم. کلید را در قفل چرخانده و جلوتر از آنها وارد خانه شدم. نباید اجازه میدادم با حرفهایش، تحریکم کند. این تله تمام پلیسها بود و بعد از تماشای نود هفت قسمت سریال جنایی، میتوانستم تشخیصش بدهم. برای جمع کردن ظرفهایی که در راهرو رها کرده بودم، خم شدم. آن گونه که انتظار میرفت، سریع عمل نکردم و سروان آنها را دید. مشتاق بودم که درباره آنها چه داستان عجیبی در سرش میبافد! خودم را روی مبل شکلاتی رها و نشستن آنها را تماشا کردم. میهمان نبودند که احترامشان کنم. نخ بیرون زده مانتویم، تمرکزم را برهم میزد. - متاسفم که این وقت شب مزاحمتون شدم... آرنجش را به دسته مبل چسباند و پا روی پا انداخت. باورم نمیشد با شلواری که انتهایش، گِلی بود، به خانهام راه داده بودمش. نگاهم را از او دریغ و به آقای همسایه سوق دادم. - در طول دو روز گذشته، بارها بهتون زنگ زدیم اما جوابی نگرفتیم. آقای همسایه چنان روی سروان تمرکز داشت که گویی هر آنچه از دهانش بیرون میآید را با گوشهایش میبلعد. سرم را تکان دادم تا جان بکند و اصل حرفش را بزند. - اگه درست خاطرم باشه، گفته بودید شب گمشدن خانم کریمی، در منزل تشریف داشتید و کتاب میخوندید... شاهنامه. درست میگم؟ چشم ریز کرد. چرا دوباره این را میپرسید؟ حسِ قدم گذاشتن در زمین مینگذاری شدهای را داشتم که کوچکترین حرکت اشتباه، به بهای جانم تمام میشود. زبانم را روی لبهایم کشیدم، نمیتوانستم بفهمم چه از سرش میگذرد. صاف نشستم و دستهایم را به هم قفل کردم. حتی آقای همسایه هم انتظار پاسخ مرا میکشید. کلمات در دهانم خُرد میشد و بیرون نمیآمد. چه خوب که آن دو، صدای ضربانهای سریع قلب مرا نمیشنیدند. - خب، من... مطالعه کامل رمان فقط از طریق کانال تلگرامی: @parvin_roman امکان پذیر است. دانلود رمان جدید نودهشتیا 11 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 19 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد پارت ۲۵ چشمهایم را محکم بستم. عضلات بدنم در حالت دفاع قرار گرفت و منقبض شد. دستهایم را جلوی صورتم گرفتم. طی سالها تجربه، متوجه شده بودم که کبودی بقیه اندامهایم را میتوانم با لباسهای پوشيده پنهان کنم، اما کبودی صورت، با هزار لایه کرمپودر هم نامرئی نمیشد. مهرداد اما از کنارم گذشت و سرش را تکان داد. - میبینی ماهی؟ همیشه میگی من اذیتت میکنم، ولی در واقع این تویی که منو عصبانی میکنی. طوفان در عرض چند ثانیه، فروکش کرده و صدایش، آرام بود. دستهایم را پایین آوردم، حالم از این وضعیت رقتانگیز، از تکرار این چرخه، از مهرداد، از خودم... حالم از خودم بههم میخورد! او مهرداد کبیری بود، پسر بزرگ مِهری و قادر کبیری، وارث تمام آن رستورانهایی که پس از هر دعوا، به یکیشان میرفتیم. او هدیهای پر زرق و برق به من میداد، پشت دستم را میبوسید و میگفت که من زن اول و آخر زندگی او هستم. من هم درد بدن کوفتیام را نادیده میگرفتم، فکر میکردم با چند مسکن حل میشود، و تصمیم میگرفتم به او و ثروتش، شانس دوبارهای بدهم. این داستان هر ماهمان بود! - حق با توئه، من کسی نیستم... قلبم هنوز سریع و محکم میکوبید؛ مثل گنجشک محبوسی که در پی فرار از قفس بود. - ولی منم آدمم، این کمترین حقمه که بخوام انتخاب کنم مهرداد. حواسم بود که صدایم، دیگر آن صلابت قبل را نداشت؛ کارش را کرده و زهر چشم گرفته بود. به سمتم برگشت. - تو انتخابتو کردی دختر خوب... وقتی دستهایش را جلوی سینه قفل کرد، عضلاتش به آن تیشرت سرمهای رنگ، فشار آورد. - سه سال پیش، وقتی اون امضاها رو انداختی و عقد من شدی... اون روز انتخابتو کردی. دیوار مقاومتم داشت روی سرم آوار میشد. بغض، تمام گلویم را پر کرده و اجازه نمیداد کوچکترین کلمهای از آن عبور کند. زورم را زدم: - اشتباه کردم... اشتباه کردم مهرداد! خودتم خوب میدونی فقط برای فرار از خونه و ناپدریم، بهت پناه آوردم. گفت باید با اولین خواستگارم ازدواج کنم، چارهای نداشتم. تو نبودی، یکی دیگه... پلکش پرید و رگ شقیقهاش باد کرد. زبان خطاکارم را گاز گرفتم! روی بد خطقرمزی پا گذاشته بودم، حرف زدن از مَردی غیر از او. حالا دوباره در یک قدمیام ایستاده بود. طرهای از موهای طلاییام را برداشت، به بینی استخوانیاش نزدیک کرد و چشمهایش را موقع بوییدنشان، بست. مو بر تنم سیخ شد! - چند هفته قبل که ازم کمک خواستی، اینا رو نمیگفتی ماهیم. اون روز خیلی دوستداشتنیتر بودی... یادته؟ دانلود رمان جدید نودهشتیا 7 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 20 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد پارت ۲۶ حقیقت مثل سنگ بزرگی، روی سرم افتاد. او به من کمک کرده بود، اما خب که چه؟! انتظار داشت به این خانه برگردم و تا هشتاد سالگی با او زندگی کنم؟ حتی بعید میدانستم که هشتاد سال زنده بمانم. احتمالا به دست شوهرم کُشته میشدم، او گرانترین وُکلایش را به کار میگرفت تا تبرعه شود. مطمئن بودم که سر مزارم، ساعتها اشک میریزد؛ طوری که تمام زنان اطرافش، به جنازهام حسودی میکنند و مشتاق میشوند جای خالی مرا برایش پُر کنند. از تصور دفن شدن زیر خروارها خاک، لرزی به تنم نشست. - منو نیگا ماهی... مهرداد دستش را زیر چانهام گذاشت و من در برابر فشار انگشتانش، مقاومت نشان ندادم. سر بلند کردم. ما آنقدر به هم نزدیک بودیم که میتوانستم تصویر خودم را در آن تیلههای شیدا ببینم. برنامه داشتم وقتی به خانهام برگشتم، چانهام را با اسید بشویم. - خیلی خوشگل شده بودی با اون رژ قرمز! من از او کمک میخواستم. در عین اینکه سعی داشتم طلاق بگیرم، باید متقاعدش میکردم به خاطرم خطر کند؛ البته که باید زیبا به نظر میرسیدم. پس این چهره کوفتی به چه دردی میخورد؟! انگشت شصتش که به زیر لبم کشیده شد، دستهایم را تخت سینهاش گذاشتم و نرم، به عقب هولش دادم. از کنارش گذاشتم تا بتوانم نفس بکشم. پشت به او بودم، وقتی پرسیدم: - میخوای با این تهدیدم کنی؟ بازوهایم را بغل گرفتم. سکوت مهرداد، نشانه خوبی نبود. به روی مبلهای مشکی، چشم بستم. - اینطوری میخوای منو پیش خودت نگهداری؟ شبیه جوجهتیغی که خودش را در خطر حس میکند، تیغهایم را نشانش دادم: - مثل اینکه حواست نیست... پای خودتم گیره آقای کبیری، بدجور گیره! این شبیه پروندههایی نیست که با پول، دهنشو میبندی و قسر در میری. چهرهاش را نمیدیدم، همین بود که به سرعت میتاختم. باید هشدار میدادم که سقوط من، یعنی سقوط خودش. حتی دیوارهای بلندی که از پنجره روبرو میدیدیم هم نمیتوانست جلوی پلیسها را بگیرد. سرم را به سمت چپ متمایل کردم: - از قانون و تبصرههاش سر در نمیارم، ولی اونقدری میدونم که بتونم مجازات جفتمونو حدس بزنم. صدای کفشهای مهرداد، نزدیک شدند. حالا درست پشت سرم ایستاده بود. پنجه پاهایم در کتانی، جمع شد. کافی بود به پشت خم شوم تا بین دستهای او بیافتم، من این را نمیخواستم. - اگه قراره از من جدا شی و با یه حرومزاده دیگه ازدواج کنی، ترجیح میدم جفتمون توی زندان بپوسیم! دانلود رمان جدید نودهشتیا 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 23 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد پارت ۲۷ صدایش، غرش شیری بود که سعی داشت جُفتش را نزد خودش نگهدارد. من، حیوان نبودم که رویم ادعای تملک کند، اینجا هم جنگل نبود. آب دهانم را قورت دادم، تازه آنوقت بود که متوجه خشکیاش شدم. - این پسره... حامد، آدم مطمئنیه؟ دهنش چفت و بست داره؟ لبهایش را از شانهام جدا کرد. با صدای گرفتهای که میدانستم نشانه چیست، گفت: - خیالت راحت باشه. کارو تمیز جمع درآورده، هیچکس بو نمیبره. به طرفش برگشتم اما مهرداد دستش را روی کمرم برنداشت. لبم را گاز گرفتم: - نمیتونم آروم باشم، تو اون سروانی که مسئول پروندهست رو ندیدی؛ خیلی سمجه. به منم مشکوکه مردک عوضی! ابروهای مهرداد بههم نزدیک شد. چند ثانیه طول کشید تا از من فاصله بگیرد و به طرف گوشیاش برود. دیدم که بین مخاطبینش، جستوجو کرد؛ نمیتوانستم از آن فاصله، نامها را ببینم. گوشی را به گوش راستش تکیه داد. - احوال جناب ستوده؟ نشنیدم ستوده چه گفت، اما مهرداد به خنده افتاد و این یعنی، این ستوده، هر کسی که بود، زمانی حسابی به درد مهرداد خورده بود. هر کسی شانس دیدن خندههای او را نداشت، فراموش کرده بودم این یکی از معدود چیزهاییست که دربارهاش دوست داشتم. - عزیزم گفتی اسم سروان چی بود؟ از گلدان کریستالی روی میز چشم گرفتم. "عزیزم و کوفت" را بلعیدم و به جایش، نام سروان را به گوشش رساندم. پس از چند جمله کوتاه دیگر، تماس با این حرف از طرف مهرداد، اتمام یافت: - حتما سلامتونو به پدر میرسونم. تماس که قطع شد، مهرداد دستهایش را از هم باز کرد و کوتاه، اعلام کرد: - حل شد. چشم ریز کردم. - ستوده کیه؟ بوسه کوتاهش، جواب مشخصی نبود. - آماده شو! شام میریم بیرون. به او نشان دادم که قصد کوتاه آمدن ندارم: - ستوده کیه مهرداد؟! - من میگم بریم شعبه نیاوران... تو رستوران این شعبه رو بیشتر از بقیه دوست داشتی، مگه نه؟ عقب رفتم تا مُشتهای گرمش، خالی از دستهای من شود. سوالم را سهباره تکرار کردم. آن سروان، دختربچهای داشت که باید هر شب برایش قصههای شاهنامه میخواند؛ اجازه نمیدادم مهرداد بلایی سر پدرش بیاورد. آن دختر نباید در دست ناپدری بزرگ میشد، که اگر میشد، سرنوشتش قابلحدس بود. - دادستانه ماهی، حالا برو آماده شو! - کی گفته من با تو بیرون میام؟! لبخندش، سفیدی دندانهای مرتبش را قاب کرد. سرش را خم کرد و با آرامش جواب داد: - جای زن، پیش مردشه ماهی. فکر نکن یه تعهدنامه مسخره، میتونه تو رو از من دور نگهداره دختر خوب! دندانهایم را روی هم فشار دادم، من واقعا به آن تعهدنامه کتبی که دادگاه از مهرداد گرفته بود، دل خوش کرده بودم؛ اما نگاه مرد مقابلم، به من میگفت که حتی خدا هم نمیتواند مرا از دست او نجات بدهد. دانلود رمان جدید نودهشتیا 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 25 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد پارت ۲۸ - با این سر و وضع بیام؟! قدمی عقب رفتم و دستهایم را باز کردم تا شاید مهرداد، به جایی جز لبهایم نگاه کند. چشمهایش از روی کُت مشکیام پایین رفت و وقتی به شلوار راحتی نخنمایم رسید، ابرو در هم کشید. او همیشه درخشانترین لباسها را برایم فراهم میکرد؛ لباسهایی که وقتی میپوشیدمشان، کبودی زیرشان را فراموش میکردم. حالا از صورتش میخواندم که مورد تاییدش نیستم و خدا را شکر که این گونه است. - من همچین چیزی نگفتم عزیزم... برای لحظهای، فقط برای لحظهای، خیال کردم دیگر لازم نیست کل شب را تحملش کنم. - لباسات هنوز تو کمدته، به سمیه خانم سپردم همه رو اتو بکشه. شانههایم پایین افتاد. وقتی لبهای خیس و گرمش روی پیشانیام نشست، ندید که پرههای بینیام چطور از شدت انزجار گشاد شدند. - شوهرت به فکر همه چی هست ماهیم، تو مغز کوچیکتو درگیر این چیزها نکن! - پس من میرم آماده شم. از بین بازوهایش بیرون پریدم و با قدمهایی که شاید از پشت، زیادی مشتاق به نظر میرسیدند، به طرف اتاق خوابمان دویدم... اتاق خواب سابقمان! همه چیز درست شبیه قبل بود، گذر زمان در این خانه اثر نداشت. کمدم را باز کردم، سعی داشتم نگاهم را از تخت خواب دونفرهمان، دور نگهدارم. کار سختی نبود، چرا که لباسهای کمد، زحمت دزدیدن هوش و حواسم را کشیدند. دستم را از ابتدا تا انتهای کت و مانتوهای آویزان، کشیدم. - منم دلم براتون تنگ شده بود خانما! بیست دقیقه بعد، وقتی کفشهای پاشنه ده سانتیام روی پلهها سر و صدا به پا کرده بود، حواسم نبود درست آن شومیزی را پوشیدهام که مهرداد دوست داشت. خوشحال بودم که آن تاپ تنگ را روی تخت درون اتاق جا گذاشتهام و برای هفتمین بار، شال حریرم را روی سرم کشیدم. متاسفانه دامنم آنقدری بلند نبود که روی پلهها کشیده شود؛ وگرنه با وجود مهرداد که پایین پلهها مرا مینگریست، یک سکانس کلاسیک-رمانتیک خلق میکردیم. - حالا شدی ماهیِ مهرداد. به او رسیدم و نگاه حیرانش را بیجواب گذاشتم. وقتی شال حریر احمق، برای هشتمین بار از روی موهایم لیز خورد، مهرداد دستم را گرفت: - اینجوری قشنگتره! از بین سه ماشین ردیف شده، مهرداد به سمت مکلارن مشکی رفت. وقتی روی صندلی چرمی شاگرد نشستم، به حال و روزم پوزخند زدم. به مهرداد نگاه کردم، نمیخندید اما وقتی یکی از آهنگهای اِبی را انتخاب کرد، فهمیدم چقدر سر کِیف است. معمولا تتلو انتخاب اولش بود، تازه مثل حالا هم زیر لب با آهنگ نمیخواند و شانههای بزرگش را تکان نمیداد. راستش آن لحظه، نه مهرداد و نه من، بوی خونی که آن شب ریخته شد را نمیشنیدیم... دانلود رمان جدید نودهشتیا 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 28 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مرداد پارت ۲۹ وقتی ماشین از حرکت ایستاد، افسار فکرهای توی سرم را کشیدم. سرم را بلند کردم، تابلوی باشکوه "رستوران کبیری" آنقدر بزرگ بود که نتوان نادیدهاش گرفت. احتمالا هر عابر پیادهای حداقل یکبار سرش را بلند میکرد و آن را میخواند، مثل دختری که همین حالا این کار را انجام داد. - حسابی دلت تنگ شده بود ها! به سمت چپم و مردی که وارث این رستوران و باقی رستورانهای کبیری بود، نگاه غمباری انداختم. وقتی مهرداد در را برایم باز کرد و من به ناچار، از ماشین پیاده شدم، تازه فهمیدم که این، یک خواب نیست. چشمک مهرداد و اشارهاش برای گرفتن بازویش، رقتانگیز بود و من، خوابهای رقتانگیز نمیبینم. - آقای کبیری، خانم کبیری، خوش اومدید. بازوی مهرداد در دستم فشرده شد. کاش میتوانستم به صورت سفید نگهبان مشت بزنم، فرار کنم و تا ابد خودم را در واحدم حبس کنم؛ اما پسرک، بیشتر از بیست سال سن نداشت و من نمیخواستم نفرین والدینش را به دوش بخرم. حدس میزدم همین حالا هم کلی از آن نفرینها را در جیب پشتیام داشتم، وگرنه که به اینجا نمیرسیدم. - بپر ماشینو جا به جا کن! سوییچ را به انگشتان ظریف و لرزان پسرک سپرد. انگشت اشارهاش را به سمت او نشانه رفت: - وای به حالت یه خش بیوفته روش! یه پدری ازت دربیارم بیا و ببین! پسرک چَشمهایش را ردیف کرد و جیم شد. صورت لاغرش موقعی که از کنارم گذشت، چند درجهتر رنگ پریدهتر از اولین نگاهم بود. حواسم را به جلوی پاهایم دوختم تا روی پلهها پخش نشوم، این قابلیت را داشتم. بوی زعفران، نرم و نرمک در سینهام نشست. نفسعمیقی کشیدم و یک قدم دیگر برداشتم. صدای برخورد قاشق و چنگال با بشقابهای چینی، آنقدر زیاد بود که بدانم رستوران هنوز در اوج است، همان قدر که وقتی اولین بار به اینجا آمدم بود. - عوض نشده، نه؟ چشمم به سمت میز همیشگیمان رفت، گوشه دنجی که بهترین کیفیت از اجرای زنده پیانو را داشته باشم... خالی بود. - واسه تو رزرو کردم ماهیم. اصرارش برای گفتوگو با من، آزارم میداد. پیشخدمتها برایش خم و راست شدند. - مگه میزها از دو هفته قبل رزرو نمیشن؟ از کنار میز خانواده خوشحالی گذشتیم، نگاه حسرتباری به آنها انداختم. آخرین باری که آنطور از ته دل خندیدم را به یاد نمیآوردم. مهرداد صندلیام را عقب کشید: - حق با توعه... واسه تو خالیش کردم. لالههای سرخ روی میز، نگاهم را دزدیدند. کاش مهرداد نگوید که این یکی را هم برای من آماده کرده است، میدانستم کار اوست. همین هم لذت بردن از آن را برایم ناممکن میساخت. - خوشت اومد؟ نفسم را با کلافگی به بیرون فوت کردم. - آره، مشخصه تازه هستن. - چی میگی؟! منظورم پیانوعه. انگار تازه موسیقی، از باقی صداها تفکیک شد و در گوشم جریان گرفت. ابروهایم بالا رفت. از اینجا به طور کامل به رقص انگشتان زن روی کلاویههای سیاه و سفید، دید داشتم. - نوازنده قبلی چی شد؟ کلماتش برای نشستن روی صدای پیانو، زیادی چرک بودند: - گوه زیادی میخورد، اخراجش کردم. - چرا؟ آها! چون جرئت کرد موقع اجرا به من نگاه کنه، آره؟ پیشخدمت با پیشبند مخصوصی که نام رستوران رویش میدرخشید، جلو آمد. رنگ سبز پاستلی این پیشبند... چقدر خوب به یاد داشتم که خودم انتخابش کرده بودم. مهرداد کوتاه گفت: - کون لقش! از قطعه لذت ببر ماهیم. به نظر میرسید روز شلوغی برای پیشخدمتهای رستوران بود؛ چرا که پیشانی بلند دخترک، زیر آن چتریهای خرمایی، سرخ شده بود. به صورت باریکش لبخند زدم و تا پایان شب، به پیانو و نوازندهاش، نگاه دیگری نینداختم. خیلی وقت بود که این قطعه را دوست نداشتم. دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 31 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد پارت ۳۰ - چی میل دارین؟ تبلت را در دستش جابهجا کرد؛ برای استخوانبندی ظریفش، سنگین به نظر میرسید. مهرداد مِنو را نگاه نکرد و از من چیزی نپرسید: - سوپ قارچ و خامه، جوجه زعفرونی با... مکث کرد و با پایش روی سرامیکهای سیاه، ضرب گرفت. انتخابش را بلند اعلام کرد و انگشتهای دخترک به سرعت روی تبلتش لیز خورد: - سوفله شکلات واسه دسر... جواد کجاست؟ ابروهایم بالا پرید. تا آن لحظه فکر میکردم تمام پرسنل را زنانه کرده و هیچ مردی دیگر اینجا کار نمیکند، اما انگار نتوانسته بود جواد را جایگزین کند. دخترک از بالای تبلتش به مهرداد نگاه کوتاهی انداخت و بیحواس، سرش را به نشان تایید تکان داد. لبم را گزیدم، اشتباه بزرگی کرد. - لالی مگه؟ شانههای دخترک لرزید. او را تماشا کردم که تبلت را به سینهاش چسباند و تا کمر خم شد. - ببخشید... عذر میخوام. آقای خسروی تو آشپزخونه هستن، صداشون کنم؟ مهرداد دستش را تکان داد و کلام دیگری نگفت. دخترک با کتانیهای قرمز رنگش، در شلوغی ناپدید شد. آستین شومیزم را برای دیدن عقربههای ساعتِ نقرهای رنگم بالا کشیدم... فقط ده دقیقه گذشته بود. مهرداد تلاش بیفایده دیگری را از سر گرفت: - خب، تعریف کن ببینم چه خبر؟ با ناخن روی میز ضرب گرفته و صندلیهای خالی را مینگریستم که تا دقایقی قبل، با یک خانواده پر شده بود؛ چیزی که من هرگز نداشتم. - سلامتی. سکوت روی میزمان تار تنید. فکر کردم چه میشود اگر به او بگویم "راستش پسری که موقع دبیرستان عاشقش بودم و باهاش قرار میذاشتم، همسایمه و من به زنش حسودیم میشه!" اصلاح میکنم، زن مفقودش. مهرداد بیخبر از صداهای توی سرم گفت: - توام یاد سالگردمون افتادی؟ لبهایم را به هم فشردم تا بلند نخندم. نگاهم را روی چشمهای منتظرش تنظیم کردم و صادقانه پرسیدم: - کدوم سالگرد؟! اونی که طلافروشو کتک زدی؟ طلافروش به جرم بستنِ دستبند به دست من، کلی مشت خورد. من چه کردم؟ من تنها ایستادم و مهرداد را نگاه کردم که روی شکمش نشسته بود و مشتهایش با هر ضربه، رنگینتر میشد. چشم گرفت و غرید: - تلخ شدی ماهی! وقتی پیشخدمت با سوپهایمان رسید، هر دو ترجیح دادیم قید این مکالمه عاشقانه را بزنیم. پیشخدمت، یک زن مو مشکی بود که در اواخر دهه سی سالگی به نظر میرسید. قاشقها را پیدرپی در دهانم فرو کردم؛ هیچ رغبتی برای آن سوپ نداشتم، فقط نمیخواستم با مهرداد حرف بزنم. - اون دختره، سایه... قاشق به دهانم نرسیده، متوقف شد. نگاهم را تا صورت مهرداد بالا کشیدم. با بیخیالی محض حرف میزد، انگار ما یک زوج خوشبخت هستیم و او داشت از من میپرسید نوشابه میخورم یا دوغ. - از کجا همدیگه رو میشناختید؟ قاشق را به دل سوپم برگرداندم. نمیتوانستم ببینم میخواهد از این سوال، به کجا برسد. - دبیرستان، همکلاسی بودیم. سرش را تکان داد. کاش میتوانستم میزمان را بلند کنم و روی سر نوازنده بیندازمش... اگر صدای آن پیانوی کوفتی قطع میشد، شاید میتوانستم صدای افکار مرد مقابلم را بشنوم. طولی نکشید که با جمله دیگری، غافلگیرم کرد: - متاهل هم بود... نگفته بودی بهم. - اگه میدونستی شوهر داره، قبول میکردی؟ دانلود رمان جدید نودهشتیا 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 2 شهریور سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور پارت ۳۱ مهرداد کلمات را در دهانش معطل کرد، شانههایی که عادت داشتم رویشان سر بگذارم را بالا انداخت: - قبول نمیکردم، واسه همین هم باید بهم میگفتی. آرنجهایم را روی میز گذاشتم و روی سوپم خم شدم: - بیخیال! قول دادی بی چون و چرا قبول کنی، حالا چرا یهو برات مهم شده؟ نکنه ترسیدی؟! اگه پشیمون شدی، بگو بدونم. مهرداد آخرین قاشق سوپش را قورت داد و دور دهانش را با دستمال، تمیز کرد. - احمق نباش ماهی! خودت میدونی منظورم این نبود. به صندلیام تکیه زدم و دستهایم را جلوی سینه، در هم قفل کردم. ابرویی بالا بردم و گفتم: - نه راستش، نمیدونم. دلیل این سوالای مسخره رو نمیفهمم مهرداد، متاهل بودن سایه چرا مهم شده برات؟ احساس گناه میکنی؟ دستش را روی صورتش کشید. از پرسیدن آن سوال، پشیمان به نظر میرسید و این دقیقا چیزی بود که میخواستم. باید آنقدر شلوغش میکردم که دیگر هوس سوال پرسیدن به سرش نزند. شمردهشمرده توجیح کرد: - ببین ماهی، خوش نداشتم یه مردو به این حال و روز بندازم، میگیری چی میگم؟ من طعم دوری از تو رو چشیدم دختر خوب... زهرمار خالصه! واضحه که اینو واسه یه مرد دیگه نمیخوام. به لبه صاف میز چشم دوختم و لبخند زدم. - خودتو با شوهر سایه یکی نکن، اون دیگه هیچوقت زنشو نمیبینه. حتی فکر کردن به آخرین باری که سایه را دیدم، باعث خوشحالیام میشد. او دیگر هرگز به ساختمان سایه و نزد آقای همسایه برنمیگشت... نمیتوانست برگردد. مهرداد غافلگیرانه دستش را روی انگشتهای سردم روی میز گذاشت. - هنوز نفهمیده چی به سر زنش اومده؟ دستم را به بهانه بلند کردن قاشق، عقب کشیدم. با اطمینان زمزمه کردم: - نمیفهمه... هیچوقت. باقی شب، طور دیگری سپری شد. ما همچنان پشت یک میز نشسته بودیم اما انگار کیلومترها از یکدیگر فاصله داشتیم، هر کدام در افکار خودمان پارو میزدیم اما واضح بود که به ساحل نمیرسیم. من پیش از اینها هم مرتکب جرم شده بودم؛ اما همگی در حدِ عبور از چراغ قرمز، انداختن زباله در سطح شهر و کشف حجاب بودند. برای اولین بار از خودم پرسیدم که آیا پشیمان هستم؟ جواب یک کلمه بود: نیستم... ابدا پشیمان نبودم. مطمئن هم نبودم که بتوانم از پس عواقبش بربیایم، من فقط به ندای قلبم گوش کردم؛ کاری که فیلمهای عاشقانه به بیننده توصیه میکنند انجام بدهد. اما من که عاشق نبودم، در حال حاضر چیزی بیشتر از متهم ردیف اول پرونده سایه نیستم. دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری