رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: سفر در تاریخ ایران زمین

نویسنده: Sabaya | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: تاریخی

خلاصه: زمانی که اکثریت مردممان علاقه ای به خواندن تاریخ ندارن یا آنقدر در هم است که نمی‌توانند بخوانند انسان هایی پیدا می‌شوند که میخاهند تاریخ کشورشان را به رخ همه بکشن پس همون موقع هست که ما میایم 

  من مهتابم و به همراه دوستانم اینجاییم تا شما رو با تاریخ بزرگ کشورمون آشنا کنیم شایدم با افسانه های کشورمون پس با ما و داستان ها و افسانه های ما همراه باشید 

  • هانیه پروین عنوان را به رمان سفر در تاریخ ایران زمین | sabaya کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

پارت 1

 

وارد کارگاه مخفی شدم مثل همیشه بچه ها درحال کار کردن بودن. 

صبرا:سلام مهتاب خوش اومدی

مهتاب:مرسی عزیزم خسته نباشی

(صبرا سری تکون داد با بقیه بچه ها احوال پرسی کردم و رفتم سر کارم) 

راستی بهتون نگفتم که ما کییم و میخایم چیکار کنیم

من مهتابم و من به همراه گروهم داریم یک ماشین زمان طراحی میکنیم که بتونیم به تاریخ های مختلف سفر کنیم

الان بیشتر راه رو رفتیم دیگه چیزی نمونده تا این ماشین آماده بشه

خوب بزارین اول بچه هارو معرفی کنم بعد بریم به سراغ بقیه داستان

صبرا: طراح زمان اصلا کسی که ایده این پروژه رو داد صبرا بود، اون مسئول طراحی و برنامه ریزی ساختار ماشین هست یه دختر به شدت مغرور و از خود راضی ولی خوب دیگه همونقدر که از خود شیفته هست همونقدر حقم داره چون خیلی تو کارش خوبه بی اعصاب و بی حوصلمون صبراست اسم صبرا هستا ولی اصلا صبر نداره 

مجید:راهنمای زمان اون وظیفه اینه که زمان رو کنترل کنه و اینکه کی در چه موقعه به مقصد میرسم و چقد زمان داریم تا به زمان بعدی سفر کنیم که یه وقتی توی زمانی که هستیم گیر نکنیم. اون پسر جدی هست ولی در مواقع حساس وگرنه ماشالا ماشالا صحرای نمکه 

پارسا :آفریننده زمان اون مسئول ایجاد و مدیریت نیروهای زمانی هست اون با خلاقیتی که داره و ایده های جذاب و نو ماشین زمان رو به بهترین شکل ممکن راه‌اندازی میکنه. حالا اگر شوخ رو دیدید بگید وایسه تند نره که ما یکی داریم رو دست شوخ طبعی زده 

برکه :به عنوان جستجوگر زمان مکان های دقیق که قراره بهشون سفر کنیم رو برسی میکنه و تجزیه و تحلیل میکنه تا سفر خوبی داشته باشیم این دختر ما یه زره کم داره البته خوب دیگه چیکار میشه کم خواهر پارساست دیگه هعی خواهر و برداری دیونمون کردن 

و در آخر خودم :من به عنوان حافظه و شاعر زمان مسئول نگه داری تجربه ها و خاطره ها هستم چونکه زمانی که داریم از این زمان به اون زمان سفر میکنیم خاطره ها پاک میشن و من باید تمام خاطره هارو توی یک فلش در عرض 30 ثانیه ذخیره کنم وگرنه تمام خاطره های اون بازه از زمان رو فراموش می‌کنیم

منم که دیگه تعریف از خودم نباشه یه آدم عالی و دانا هستم با اجازه همتون،دیگه چه میشه کرد همگی کم داریم میگن درو تخته میگردن همو پیدا میکننا ما پنج تا هم گشتیم همو پیدا کردیم. البته بزارین به توضیح راجب به اسم هایی که بهشون دادم بگم اونا لغباشونه با هم مثلا نشستیم فکر کردیم به هم این لغب ها رو دادیم. 

خوب این بود از معرفی بچه ها البته بخش کوچیک و کلی بود حالا جلوتر که بریم بیشتر با هم آشنا میشیم

 

صبرا:بابا چرا نمیتونم یه منبع خوب انرژی پیدا کنم دوماه هست که گرفتار این منبع انرژی هستیم داره میره رو مخم دیگه

برکه:آروم باش صبرا همینجوری که دوماه هست گیداش نکردیم الان گیدا نمیشه 

مهتاب:برکه

برکه:ها مگه دورغه

مهتاب :ساکت شو 

پارسا:مجید سیستم رو تنظیم کردی چرا داره خطا میده

مجید:بابا این که تا همین دو دیقه پیش سالم بود بزار الان حلش میکنم

مجید رفت سمت سیستم کنترل تا ببینه چرا داره خطا میده

مجید: ببخشید اینجارو یه کوچولو اشتباه محاسبه کرده بودم

پارسا:اوکی

(یهو صبرا داد زد) 

صبرا:پیداش کردم البته توانایی زیادی نداره

برکه :خوب بدش به من بهش دستور بدم ببینم میتونه اصلا دستور رو قبول کنه یا نه

صبرا:باشه بیا فقط خراب نکنی

برکه:صبرا خواهر یه جوری میگی انگار پرنده هست مه از دستمون در میره یا میکشیم نخیر یه منبع انرژیه فقط که حالا که گیداش کردیم گم نمیشه طبیعتا 

صبرا:اوکی حالا بیا منو بخور 

مجبد:دخترا دخترا کوتاه بیاین 

(برکه بهش دستور دقیق مقصد رو فرستاد)

 

 

 

 

 

 

 

 

برکه:خوب باید بگم که خوشبختانه دستور رو میگیره ولی خیلی توانایی نداره برای باز کردن یک میدان گرانشی

پارسا:ببین من یه سیستم ناوبری پیدا کردم

مهتاب: دستت در نکنه فقط اگر مثل دفعه های قبله زحمت نکش نصبش نکن لطفا

پارسا:نترس بابا با من

برکه:دفعه های پیشم همینو گفتی. ببین جدی میخای بیخیال بشی

پارسا:بابا میگم اینبار فرق داره بزارین بزارمش

دیگه

 (رفت جلو تا سیستم رو نصب کنه اینشالا که اینار همه چیزو خراب نکنه) 

هممون همینجوری وایساده بودیم تا ببینم این بچه دوباره میخاد چیکار کنه

جایگذاری کرد هممون منتظر پوکیدنش بودیم که دیدییم کاملا سالم عمل کرد

پارسا:خوب نظر

هممون پوکر فیس نگاش کردیم

صبرا:خوب شود موشک هوا نکردی یه سیستم جایگذاری کردی نهایتش

پارسا :بشکن این دست که نمک نداره

(همون رومونو از این انسان نخستین برگردوندیم) 

مجید:مهتاب بگو ببینم تونستی برای گوشی ها برنامه بنویسی که بتونه تو اون زمان دوم بیاره

مهتاب:آره اونو حلش کردم میتونه دوم بیاره

پارسا:مطمعنی؟ و اگر مطمعنی تا چقد وقت دوم میاره 

مهتاب :بابا نمیپوکه تو دستمون که نهایتا کار نمیکنه که مهم نیست، طبیعتا تو اون زمان هیچی نبوده دیگه پس گوشی باشه یا نباشه خیلی فرقی نداره ولی بازم حداقل میتونیم ازش توی دوماه استفاده کنیم که این خیلی خوبه ما اگر گوشی رو خاموش کنیم و ازش استفاده نکنیم هرکدوم از گوشی ها رو که روشن کنیم تا دوماه ازش میتونیم استفاده کنیم 

صبرا :اوکیه، پس من دیگه میرم خونه امروز داییم اینا اومدن دیگه قبل از اینکه گوشیم اونجا نابود بشه مامانم نابودش کرد

(هممون خدافظی کردیم ازش و رفت به ترتیب تا

چند ساعت بعدش پارسا و برکه و مجید خدافظی کردن

منم موندم تا یه زره از کار هارو انجام بدم و بعد برم

ما سه سال بود که داشتیم رو این پروژه کار میکردیم منو برکه و صبرا از دانشگاه همو می‌شناسیم الان 10ساله که دوستیم از همون روز اولی که وارد دانشگاه شدیم بعد اینکه تصمیم گرفتیم رو این پروژه کار کنیم پارسا که برادر برکه هست اومد توی اکیپمون و بعد مجید مجید دوست پارسا بود

من و برکه مهندسی کامپیوتر خوندیم صبرا فیزیک خونده شاید بگین چه ربطی داره اینا به هم اما بعضی از درسامو مشترک بود برای همینه که هم دیگرو می‌شناختیم

پارسا مهندسی برق خونده و در آخر مجید ریاضیات خونده بود

و اینجوری شد که ما باهم آشنا شدیم راجب به این ماشین زمان غیر خودمون هیچکس خبر نداره 

توی حالو هوای خودم بودم که گوشیم زنگ خورد) 

مهتاب:الو مامان جانم

مامان:کجایی دختر ساعت 9 کی میای میخایم شام بخوریم

مهتاب:مامان جان شما بخورین من یه زره دیر میرسم

مامان:منتظریم بیا

مهتاب :باشه

(حرکت کردم تا زودتر برسم سرمایه این پروژه رو خیلی سخت به دست آوردیم یعنی خوب تقریبا هممون پدرامون وضعیت مالی خوبی دارن ولی برای پروژه ای که نمیتونستیم توضیحی راجبش بدیم و همینطور نمیدونستیم تهش چی میشه نمی‌خواستیم درخاستی از خوانواده داشته باشیم برای همین با وام و کار کردن تونستیم این پروژه رو برسونیم تا اینجا

و خوشبختانه دیگه آخرشه اگر یه منبع انرژی و میدان گرانشی پیدا کنیم دیگه کارمون تمومه خوب یه سیستم ناوبری کم داشتیم که اونم پیدا شد

رسیدم خونه شام خوردیم و رفتم که بخوابم

من یه خواهر کوچیکتر و یه خواهر بزرگتر دارم کوچیکه هنوز داره درس میخونه بزرگه هم توی شرکت بابام کار میکنه.

صبح از خونه حرکت کردم و به سمت کارگاه رفتم 

به بچه ها سلام کردم و رفتم سمت ماشین 

برکه تازه اومده بود سلام کرد و گفت) 

 

 

 

 

 

 

برکه:بچه ها ببینین سپر زمانی رو کامل کردم 

مجید:عه واقعا بده به من تا کار بزارمش 

مجید رفت و سپر رو گذاشت  

صبرا:به خدا اینبار پیداش کردم 

(یه جوری داد زد که هممون پریدیم) 

مهتاب:آروم باش باشه بده برکه تا چکش کنه 

صبرا:بیا چکش کن 

برکه:خوب شروع کنیم 

(شروع کرد دیگه واقعا اینبار باید میشد چقدر دیگه بگردیم تا پیدا بشه این لعنتی) 

برکه:بابا این خیلی قویه 

صبرا:جدی

برکه:آره شد بلخره 

مجید:ای ماشالا بهتون پس فقط یه میدان گرانشی مونده اینجوری که مشخصه

صبرا:آره 

مهتاب:بچه ها حالا که دیگه اینم پیدا شد امشب وقتمون میزاریم رو پیدا کردن میدان گرانشی و اینکه از خوانواده هم دیگه باید یه خداحافظی کنیم شاید دیگه نبینیم شون 

پارسا:آره هممون وقتمون پای همین میزاریم اینشالا که تا فردا پیداش میکنم وگرنه حالا حالا گیریم و بعدم من که سه ساله از خوانواده گرام هر روز یه خدافظی مفصل میکنم 

صبرا:منم همینطور ولی لعنت به این میدان گرانشی که چهار ماهه که پیدا نمیشه 

مهتاب:نمیدونم ولی فکر کنم باید زودتر شروع میکردم به پیدا کردنش ولی بازم مهم نیست پیدا میشه 

برکه:خیلی خوب جمع کنیم بریم خونه بگردیم 

مهتاب:آره پاشین 

(هممون جمع کردیم وسایلامونو و رفتیم خونه هامون 

نشستم داشتم همینجوری دنبال یه میدان میگشتم که گوشیم زنگ خورد بچه ها بودن تصویری گرفته بودن) 

مجید:سلام ملیکم 

مهتاب:سلام بر رفیق های اسکلم چطور مطورین 

صبرا:والا عصبی، خسته، بی‌حوصله 

از وقتی اومدم خونه دارم میگردم ولی نه پیدا نمیشه 

برکه :خواهرم آرامش خودت رو حفظ کن میدونم خسته ای ما هم خسته ایم اگر تا فردا پیداش نکردیم تا پس‌فردا پیداش میکنم اگر تا پس فردا پیداش نکردیم تا هفته دیگه پیدا می‌کنیم 

صبرا:وای نگو تا هفته دیگه من دیگه تحمل ندارم 

مهتاب:مریضی برکه نه

پارسا:والا مریضه وگرنه چرا باید گند بزنه به اعصاب این بشر بی اعصاب 

صبرا:خوبه اینجام حالا 

مجید:عه شما اینجا بودین ما نمیدونستیم 

(زدیم زیر خنده از حرص خوردن صبرا حال میکردیم 

بچم خیلی حرص دادنش حال میده 

دیگه بعد یه ذره صحبت کردن قطع کردیم 

منم بعد یه زره گشتن دیدم که نمیشه پیدا کرد رفتم خوابیدم.

پای سفره نشسته بودیم داشتیم صبحانه می‌خوردیم 

مهگل خواهر بزرگم گفت.) 

مهگل:مهتاب چته تو فکری 

مهتاب:والا واسه پروژه یه چیز میخایم نمیتونیم پیداش کنیم 

بابا:دخترم چی میخاین بگو برات جورش کنم هرچند نمیدونم دارین روی چی کار میکنین اگر میگفتی بهتر میتونستم کمکتون کنم 

مهتاب:مرسی بابا جان راجب پروژه که میدونی نمیشه گفت و راجب کمکتون واقعا ممنونم ولی نمیتونین 

مدگل:حالا تو بگو چی میخای تا ببینیم میتونیم کمک کنیم یا نه 

مهتاب:مرسی خواهری ولی هیچ جوره نمیتونین بهم کمک کنین 

 

 

 

 

 

 

 

(زدم بیرون به برکه زنگ زدن) 

مهتاب:سلام برکه خوبی کجایی دده 

برکه :والا خونم تو کجایی 

مهتاب:اوکی میام دنبالت بریم بیرون

برکه:میدان رو چیکار کردی 

مهتاب:بابا مگه پیدا میشه ما که چهارماهه داریم دنبالش میگریم پیدا نمیشه حالا یک روز وقفه بندازیم چی میشه مگه آماده باش نزدیکم 

برکه:اوکی 

به صبرا زنگ زدم 

مهتاب:سلام عزیزم چطوری چه خبرا چیکار کردی 

صبرا:والا خستم خابم میاد 

مهتاب:نخوابیدی نه 

صبرا:مگه میتونم 

مهتاب:صبرا جان آروم باش آماده باش میام دنبالت بریم بگردیم 

صبرا:برو گمشو بابا من اینجا دارم به فنا میرم شما میخاین برین بگردین 

مهتاب:قربونت بشم من، ما که روزای اخرمو نه که اینجاییم بیا دیگه خوش باشیم 

صبرا:نمیدونم اصلا 

مهتاب:ببین پسرا دارن می‌گردن باشه ما هم میریم میگردیم 

صبرا:مهتاب یه تختت کمه ها عزیزوم اگر ما داریم میریم بیرون پارسا میفمه پارسا هم به مجید میگه 

مهتاب:خو بزار بگه الا آماده باش که اومدم 

(اول رفتم دنبال برکه بهش گفتم یواشکی بیاد 

که پارسا نفهمه والا به قرآن این همه اونا استراحت کردن ما زحمت کشیدیم حالا اونا کار کنن ما استراحت کنیم که فعععک نکنم  

بعدم رفتم سمت صبرا

اونم برداشتم رفتیم دور زدیم تو راه کلی گفتیم خندیدم

برا اونجا هم که میخایم بریم یه سری چیز ها گرفتم

بچه ها رو رسوندم و رفتم سمت خونه یه دوساعتی روش کار کردم ولی بازم چیزی پیدا نشد.

سه روز گذشته بود هی می‌گشتیم هی پیدا نمیشد هی

می‌گشتیم هی پیدا نمی‌شد از حال روز خودمون بگزریم حال روز صبرا نسبت به ما خیلی بد تر بود

خیلی خسته بودم همین که میخاستم بخوابم پارسا زنگ زد) 

 

ویرایش شده توسط Sabaya

پارت 2 

 

پارسا:بچه ها پیدا کردم با منبع انرژیمونم میخونه

صبرا :خداوکیلی شوخی نکن

برکه:نه بابا راست میگه منم کنترلش کردم پیداش کردیم همین فردا میتونیم بریم

مهتاب:برووو، اوکی پس پاشین آماده شین که فردا حرکتیم 

مجید:خیلی خوب الا برین

دیگه خدافظی کردیم من که از ذوق و هیجان خابم نمی‌برد و مطمعن بودم بقیه بچه ها هم همینه وضعشون 

سوار ماشین شدیم  

مهتاب:خوب بچه ها بگین ببینم آماده این

صبرا :خیلی وقته تو خاطرات اینجا رو ذخیره کردی

مهتاب:الان که نمیشه باید وقتی مجید دکمه رو زد بزنم 

برکه :اوکی بزن مجید که بریم

مجید دکمه سفر رو زد همون لحظه من خاطراتو ذخیره کردم. 

خوب بزارین براتون از هدفمون بگم

ما میخایم به تمام تاریخ های ایران از اولین سلسله تا هرجایی که بتونیم سفر کنیم

الان تاریخمون روی پیشدادیان گذاشته شده بود

ولی نه از اولش چونکه اگر به اون موقعه میرفتیم امکان اینکه در تاریخ اختلال وارد کنیم بیشتر بود هرچند به هرجا که بریم امکانش هست ولی امکانش نسبت به اونموقع کمتره حتی اگر به اون موقع میرفتیم امکان اینکه از کیومرث دو دانه نر و ماده رشد کنه کم میشد

خوب بزارین حالا که میخایم به اونجا بریم داستانشو براتون تعریف کنم

کیومرث نام نخستین نمونهٔ انسان در جهانشناسی مزدیسنا نخستین پادشاه ایران و نخستین پادشاه پیشدادی در اسطوره‌شناسی ایرانی است که برپایه شاهنامه فردوسی سی سال پادشاهی کرد.

برخی از پژوهشگران کیومرث را با آدم، نخستین انسان در جهانشناسی دین‌های ابراهیمی یکسان می‌دانند

کیومرث نخستین بشر را اهورامزدا آفرید کیومرث به مدت سی سال تنها در کوهساران به‌سر برد در هنگام مرگ از او نطفه‌ای خارج شد و به وسیله اشعه خورشید تصفیه شد و در خاک محفوظ بماند پس از چهل سال از آن نطفه گیاهی به‌شکل دو ساقه ریواس بهم پیچیده در مهرماه و مهر روز از زمین روئیدن پس از آن از شکل گیاهی به صورت انسانی تبدیل شدند که در قامت و چهره شبیه هم بودند که اسم آنها مشی و مشیانه بود یکی نر موسوم به مشی و دیگری ماده موسوم به مشیانه پس از پنجاه سال آن دو با هم ازدواج کردند و بعد از نه ماه از آن‌ها یک جفت نر و ماده پدید آمد از این یک جفت هفت جفت پسر و دختر متولد شد یکی از ان هفت جفت موسوم بود به سیامک و زنش نساک از سیامک و نساک یک جفت متولد شدند به نام‌های فرواک و زنش فراواکیین از آنان پانزده جفت پدید آمد که کلیه نژادهای همه کشورها از پشت آنان است که یکی از ان پانزده جفت هوشنگ و زنش گوزنگ نام داشتند ایرانیان از پشت آنان می‌باشند.

خوب حالا که از دوران کیومرث گفتم ما میخاین به دوران بعدی کیومرث سفر کنیم یعنی هوشنگ نوه کیومرث

 

 

 

پارت 3 

 

ماشین توی یک جای سبز فرود اومد و هممون پیاده شدیم

صبرا:چه خوشگله اینجا حاجی

برکه :آره واقعا، خوب الان دقیقا کجاییم چرا هیچ آدمی نیست

مهتاب:حالا فعلا بیاین بریم جلوتر

همینجوری رفتیم جلو تا به یه سری خانه های چادر مانند رسیدیم و زن و مرد هایی که کار می‌کردند و بچه هایی که به دنبال بازی کردنشو بودن بلند بلند میخندیدن و از این طرف به اون طرف میدوییدن

صبرا:وای اینجا چقدر قشنگه خیلی از اینجا خوشم اومده بزار بریم با مردمش صحبت کنیم

رفت سمت یک زن

(بیش‌فعالی بیداد میکنه) 

صبرا:سل نه یعنی درود بانو خوب هستین

(زن برگشت به سمت ما و گفت) 

زن:درود بر شما بفرماید، کاری داشتید، از کجا آمدید چرا حالتان اینگونه است 

برکه با ذوق و شوق گفت 

برکه :خانوم ما از ایران اومدیم

زن خندید و گفت

زن:دختر جان اینجا ایران است دیگر چه می‌گویی

برکه :عه ببخشید اصلا کلا حواسم نبود

زن:به شیوه عجیبی صحبت میکنید حال بگوید ببینم از کجای ایران آمده اید

برکه دوباره با ذوق گفت 

برکه:از تهران 

زن اینبار اخم هاش رو توهم کردو گفت 

زن:آیا شما من را مسخره کرده اید تهران دیگر کجاست 

یدونه زدم پس کله برکه گفتم 

مهتاب:خانوم ایشون زیاد حرف میزنن ما از همین چند دیار پایین تر آمده ایم 

مثلا میخاستم مثل خودشون صحبت کنم که انگار موفق نبود 

زن:چند دیار من که نمی‌دانم چه می‌گویید ولی مهم نیست حال بگویید چیکار دارید 

 مجید:یه بنشینیم می‌گوییم 

زن:بسیار خوب بفرمایید داخل شوید من که از شما چیزی نفهمیدم ولی شاید گرسنه باشید بفرمایید یه تیکه نان را باهم شریک می‌شویم 

زن جلو رفت و ما هم پشتش رفتیم مجید آروم گفتم

مجید :خیلی مهربون نیستن، ولی خوبه ها اینا هم مثل ما میگن یی چی که هست با هم میخوریم 

زن :پسرم چیزی گفتی شما 

مجید:نه والا

(زن سری تکون داد و وارد چادری شد ما هم پشتش وارد چادر شدیم توی چادر 3 بچه بودن که داشتن بازی میکردن 

زن بهمون گفت که بشینم ما هم یه گوشه نشستیم 

پرسیدم) 

مهتاب:ببخشید شما اسمتون به ما نگفتین 

زن:دخترم اسم من آتوسا هست شما هم خودتونو معرفی نکردین 

مهتاب:من مهتابم دوستام صبرا و برکه و مجید و پارسا 

اتوسا:اسم های دل نشینی  داریید و همینطور  اسم بعضیاتون تا حالا نشنیده بودم 

صبرا:ممنون از شما اسم بچه هاتون چیه 

اتوسا:این دخترک کوچکم آذین اون دختر وسطم آفر و اون دختر بزرگم ارمیتا 

برکه:وای چه اسم های قشنگی مخصوصن آفر تا حالا نشنیده بودم  

اتوسا:ممنون از شما 

پارسا:آتوسا خانوم 

اتوسا:این خانوم که شما میگین  یعنی چی 

مهتاب:همون به معنای بانو هست 

اتوسا:فهمیدم چرا از بانو استفاده نمی‌کنید 

صبرا:از این به بعد از بانو استفاده میکنم 

آتوسا :خوب پسرم بپرس ببینم چه میخواستی بگویی

مجید:آها بانو آتوسا میگم الان گروه شما رو چه کسی رهبری میکنه 

 

 

 

 

 

پارت 4 

 

آتوسا :رهبر چه کاری انجام می‌دهد

پارسا یدونه زد تو پهلوش گفت 

پارسا :نمیفهمن اینجوری که میگی، ببینن آتوسا بانو 

قبیله شما رو چه کسی رهبری میکنه 

اتوسا:آها فهمیدم اما شما چجور نمی‌دانید 

قبیله ما را هوشنگ شاه یکی از نوادگان کیومرث رهبری میکنه 

مجید:آها آخه ما از را.... 

پارسا یدونه زد بهش که دوباره گند نزنه 

پارسا:والا ما از منطقه دوری از ایران به اینجا میایم و دنبال هوشنگ شاه بودیم الان کجا هست 

آتوسا :من پسین به پیش او میروم برای بردن لوازمی نزد او با من بیاید شاید توانستید او را دیدار کنید 

ازش تشکر کردیم و تا عصر که میخاست پیش هوشنگ بره صبر کردیم 

عصر به سمت چادر هوشنگ شاه حرکت کردیم هیچ ایده ای نداشتیم فقط هدفمون نگاه کردن وقاع تاریخی بود که اتفاق افتاده 

ما میتونستیم یک ماه اونجا بمونیم زمانش رندوم بود و هرجا مه میرفتیم خودش بهمون یه زمان میداد 

ولی تصمیم داشتیم که به شاهان هر زمان بگیم که از آینده اومدیم 

رسیدیم به چادر هوشنگ سرباز هایی جلوی چادر بودن 

یک یاز سرباز ها گفت 

سرباز: آتوسا بانو خوش آمدید بفرمایید اندرون هوشنگ شاه چشم به راه شما هست 

اتوسا:ممنون پسرم این مردم برای ملاقات کردن شاه آمده اند 

سرباز:دستور آمدن به اندرون تا هنگامی که  شاه دستور ندادن نمیشه 

آتوسا رو به ما کردو و گفت 

اتوسا:فرزندانم تحمل کنید من دستور ملاقات شما رو میگیرم 

آتوسا رفت داخل و بعد 10 دقیقه اومد بیرون گفت 

اتوسا:ای فرزندانم به تو بروید شاه دستور دوخول داد

ماهم وارد چادر شدیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و کمی سرمون رو خم کردیم به نشانه تعظیم

هوشنگ شاه:خوش آمدید فرزندانم بگویید چه می‌خواهید 

صبرا:حرفمون طولانی هست داستان داره شاید باور نکنید 

هوشنگ:باور دیگر چیست 

صبرا:پذیرش قبول اعتقاد 

هوشنگ:فهمیدم خوب حال شما بگوید شاید باورمان شد 

صبرا:خوب شروع کنیم 

مهتاب:ببیند هوشنگ شاه ما از آینده اومدیم 

هوشنگ:از کجا 

صبرا:آینده مستقبل 

مجید:مشنگ فهمید منظورش این بود که چجوری از آینده اومدین 

صبرا:آها 

برکه:ببین هوشنگ شاه اینایی که میگیم رو فقد شما باید بدونید به کسی نگید 

هوشنگ:حال شما بگویید ببینم 

پارسا:آقا ببینید ما از آینده اومدیم از تقریبا پنج هزار سال جلوتر در سال هزارو چهارصد و بیست. 

ما اومدیم اینجا که راجب به وقایع که رخ داده تحقیق کنیم تا به ایندگانمون بگیم که چه اتفاق هایی افتاده بوده چونکه هزاران سال از وجود شما گذشته دیگه برای همین ما می‌خواستیم به مردم واقعیت هارو بگیم 

هوشنگ:خوب الان من برای شما چه کاری میتوانم انجام دهم 

صبرا:ما کلا یک ما قراره در تاریخ شما بمونیم توی این یک ماه شاید برای شما یک رو یک روز جلو بره ولی برای ما هر یک روزی که اینجا میگذره یک هفته حساب میشه و تمام وقایع یک هفته به صورت ناخودآگاه در ذهن ما ثبت میشه 

هوشنگ :چطور 

مهتاب:ببینن این دست ما نیست به طور ناخودآگاه این اتفاق میفته 

هوشنگ:از کجا میدونید 

مهتاب:چونکه خودمون اینجوری تنظیمش کردیم و در آخر که از اینجا میریم باید ذخیره بشه وگرنه کلا از بین میره 

کلا ما یک ماه اینجاییم که نزدیک به 4 سال در ذهن ما میگذره

هوشنگ:چه چشمگیر است 

مجید:خوب این یکی از جذابیت کار ما هست 

هوشنگ:بگوید ببینم آینده چه دارد بعد من چه کسی شاه می‌شود یا آیا هرگز دودمان من ادامه خواهد داشت 

برکه:ببینن بعد شما 

یدونه زدمش گفتم 

مهتاب:ما نمیتونم چیز زیادی به شما بگیم در همین حد که نسل شما تقریبا تا هزار سال ادامه خواهد داشت کافیه 

هوشنگ:هزار سال 

پارسا:بله

هوشنگ :آینده رو بگو در آن زمان که دیگر من نیستم 

برکه :اگر نمی‌زنیم حرف بزنم 

صبرا:راحت باش 

برکه ‌:والا جونم براتون بگه که اونموقع عصر تکنولوژی هست 

دیگه احتیاج نیست برای ارتباط بر قرار کردن از این ور دنیا بیام اینور دنیا کافیه که با

گوشیش رو درآورد گفت 

این یه زنگ بزنیم تموم میشه 

هوشنگ:این چست دیگر 

پارسا اومد گوشی رو گرفت و گفت 

 

پارت 5 

 

 

 

پارسا:این گوشی هست تلفن همرا چیزی که باهاش زنگ میزنم حالا شاید بگی زنگ چیه ما با زنگ و تماس گرفتن میتونیم به دوستمون و عزیزانمون و حتی دشمنامون هم  زنگ بزنم و صحبت کنیم باهاشون از پشت تلفن حتی میتونیم پیام هم بدیم حالا شاید بگید پیام چی هست جونم براتون بگه که یه سری کلمات رو مینویسی و برای طرف مقابل میفرستی مثل پرنده نامه رسان البته نمیدونم الان پرنده نامه رسان وجود داره یا نه 

این تازه بخش کوچیکی از امکانات تکنولوژی و گوشی هست 

هوشنگ:چه جالب قرار است از شما چیز های زیادی آموزه بگیریم 

صبرا:شایدم ما از شما چیزی یاد گرفتیم 

هوشنگ شاه به ما یه چادر داد و گفت اونجا استراحت کنیید ما هم بعد کمی استراحت رفتیم تا بیرون رو ببینیم 

مجید:بچه ها الان به هوشنگ شاه خودمونو معرفی کردیم درست مارو هم قبول کرد ولی همه ی پادشاهان همینجوری ما رو قبول نمیکننا 

صبرا:مجبور نیستیم که به همشون خودمونو معرفی کنیم 

پارسا:آخه خواهر من اینی که تو میگی هم نمیشه که بگیم از کجا اومدیم ما که تقریبا از پیشدادیان همه چیز نمیدونیم مثلا به دوره پادشاه ضحاک که برسیم باید قايم بشیم عملا 

مهتاب:من خودمونو به پادشاه هایی که عادل و خوبن معرفی می‌کنیم بعضی از  اطلاعات آینده رو در اختیارشون قرار میدیم برای زندگی بهتر ولی پادشاهانی که به وضوع میدونیم انسان های خوبی نیستند احتیاجی به معرفی نداریم 

صبرا:درسته مثلا هوشنگ شاه میدونستم انسان خوبیه اصلا برای همین رفتیم سمتش اگر بد بود بود که نمیرفتیم 

مهتاب:حالا ما خیلی وقت داریم ول کنید این مسائل رو  

الان ساعت هفته و تقریبا پنج  ساعت دیگه  یک‌هفته توی ذهن ما میگذره و میشه پنجشنبه ولی در واقع فردا میشه جمعه برای اهالی جمعه و برای ما پنجشنبه هست. 

پنج ساعت گذشت و ما دیگه خوابیده بودم فرداش که بیدار شدیم دیدم یکهفته گذشته بدون اینکه ما خودمونو خسته کنیم انگار که یکهفته خوابیده بودم ولی همه‌ی اتفاق های اون یه هفته تو  ذهنمون بود 

پارت 6 

 

 

از چادر خارج شدم و به سمت چادر برکه رفتم 

مهتاب:برکه صبح بخیر 

برکه:صبح تو هم بخیر 

کم کم بقیه بچه ها هم اومدن 

مهتاب:بچه ها بیاین بریم پیش اهالی ازشون سوال دارم 

صبرا:چی 

مهتاب:بریم 

رفتیم پیش یکی از مردمی که اونجا بود 

مهتاب:دورد بر شما 

مرد:درود بر تو ای دخترک جوان 

مهتاب:میخاستم یک سوال ازتون بپرسم 

مرد:بگو دخترم

مهتاب:اول اسم شما چیست 

مرد:من ارشام هستم 

مهتاب:میتونم بابا ارشام صداتون کنم 

مرد:هرچه که دوست داری صدایم کن 

مهتاب:باشه بابا ارشام امروز چندشنبه هست 

ارشام:دخترم این همه صحبت کردی که درپایان این سوال را بپرسی 

مهتاب :اره

ارشام:دخترم امروز هرمزشید هست 

لبخند رو لب هممون خشک شد به تعجب به خم دیگه نگاه میکردیم 

ارشام:اتفاقی افتاده

مهتاب:نه بابا ممنون ازتون 

رفتیم اونورتر 

برکه:چجوری آخه 

مجید:نمیدونم الان چکش میکنم 

روی گوشیش به برنامه که ساخته بودیم نگاه کرد 

این همون برنامه ای هست که ریخته بودیم توی گوشی هممون اون گوشی ساعت دوازده به خودمون وصل میکردیم تا بتونیه یکهفته ما رو به جلو ببره بدون اینکه ما اون یکهفته رو گذرونده باشیم 

صبرا:خوب چی شد 

مجید:دستگاه اصن احتیاجی نیست بهمون وصل باشه اصلا این کاری نمیکنه من همین برنامه رو روی ماشین زمان ریختم احتمالا با اون اینجوری شده 

صبرا:چرا اینکارو کردی 

مجید:چونکه نتونستم چیز دیگه ای بسازم تو هم که هی غر میزدی چیکار میکردم دیگه 

صبرا:حداقل بهمون میگفتی 

مجید:بابا این اصن باید به انسان ها وصل باشه که یکهفته ببرتشون جلو این به هیچ انسانی وصل نبوده یک دو اینایی که دست ماهه یک هفته برنامه نویسی شده اون که اصلا همچین برنامه ای بهش ندادم من 

پارسا:ول کنین اشکال نداره دیگه اینا هم چهار سال زندگی سریع رو میگذرونن 

مهتاب:خلی تو ما قراره کلا زندگی سریع رو توی کلا سفر هامون بگزرونیم بعد چهار سال زندگی اینا آروم بشه بد میشه

برکه :حالا باید یه کاری کنیم این حرفا به دردمون نمیخوره 

همون رفتیم تو فکر بعد کمی فکر پارسا گفت 

پارسا:بچه ها بریم همه چیز رو به هوشنگ شاه بگیم 

بگیم که این مشکلات به وجود اومده اینو درستش کنیم یا نه میخاین همینجوری بمونه 

صبرا:آره همونجا دارمون بزنه 

برکه:شاید بهترین کار باشه بیاین بریم بگیم ما که چیزی برای از دست دادن نداریم 

مهتاب:چرا اینجوری میگی ما خیلی چیزا برای از دست دادن داریم مثل اینکه هدف اصلیم نو فراموش میکنید شما کلا خواهر برداری یه تختون کمه 

پارسا:مهتاب بسه دیگه نمیاین نیان ما میریم چون تنها راهمون همینه

صبرا:خیلی خوب بریم دعا کنین کاریمون نکنن 

مهتاب:شما برین من برم ببینم این چرا اینجوری شده 

بچه ها رفتن پیش شاه هوشنگ منم رفتم سمت ماشین زمان 

همه چیز درست بود و تنها مشکل همین برنامه اشتباه مجید بود ولی از یه طرف اونم اشتباه نبود چون باید با انسان ها وصل باشه ما برای اینکه بتونیم تموم واقع رو ببینیم این کارو کردیم و با توجه به همین ماشین زمان به ما زمان رو میده که توی تاریخ های مختلف بمونیم 

هرچند که اگر ما 60 سال هم اینجا بمونیم بازم به سنمون اضافه نمیشه ولی به سن انسان هایی که در آینده وجود دارن که اضافه میشد اینجوری معلوم نبود چه اتفاق هایی بعد ما میفته برای همین ما این کارو کردیم تا بتونیم واقعیت هارو زودتر بفهمیم ما از اینجا بعد از تموم شدن سفرمون تمام اطلاعات رو ارسال میکنم به آینده اونم به صورت خودکار روی گوشی همه میره حالا میگین چرا پس اینکارو کردید وقتی بعد اتمام اون تاریخ میتونید اطاعات رو ارسال کنید بازم همون زمان که در آینده به جلو میره 60 سال اینجا بمونیم 60سالم توی آینده می‌گذره برای همین 

بیخیال ماشین شدمو رفتم پیش بچه ها تا ببینم چیشده و شاه چیکار کرده 

بچه ها دیدم خوب خوشبختانه سالم بودن 

مهتاب:بگین ببینم چیشد 

مجید:زیادی خوب رفتار کرد 

مهتاب:یعنی چی 

مجید:یعنی گفت اشکال نداره اگر به مردمم آسیبی نزنه مشکلی ندارم اینجوری سریعتر میگذره

مهتاب:چرا ببین من به این دیگه دارم شک میکنم 

پارسا:ما هم تعجب کردیم و همینطور شک ما هم زیاد شد بعدم از اولش عادی رفتار نمی‌کرد نکنه بخاد یهو بلایی سرمون بیاره 

صبرا:اونو دیگه باید جلو تر که رفتیم بفهمیم 

بعد از خوردن نهار که گوشت گوسفند و با نخود بود 

البته همون آبگوشت خودمون بود که به طرز خوشمزه ای درست کرده بودن 

رفتیم پیش شاه هوشنگ که داشت به همراه پنج سربازش در چمنزار های پر از گل راه می‌رفت 

مهتاب:هوشنگ شاه میتونیم باهاتون صحبت کنیم 

هوشنگ :البته 

و به سربازانش دستور داد که باز ما دور بشن 

هوشنگ:خوب منتظرم بگوید باز چیکار کردید 

صبرا:خوب اینبار کاری نکردیم 

هوشنگ شاه خندید و گفت 

هوشنگ :خوب چه می‌خواهید 

مهتاب:اول یه سوال شما چرا انقد نسبت به نا خونسرد رفتار میکنید چرا انقد براتون مهم نیست به نظر هر کس دیگه ای بود تا الان داده بود ما رو فلک کرده بودن 

هوشنگ :اگر دلتان میخاهد که اینگونه رفتار کنم من مشکلی ندارم 

مجید:نه منظورمون این نیست میگم که چرا انقد خوبید 

هوشنگ:شاید برای این باشد که قرار است چیز های خوبی به ما و آینده ما و آینده خودتان بدهید 

برکه :خوب چرا آزمون هیچی نمیپرسین 

هوشنگ:چون منتظرم خودتان هرچه که میتونید بگوید، بگوید

مهتاب:خوب من میخام اول چند تا سوال راجب به خودتون بپرسم 

هوشنگ:تو که همیشه درحال پرسش سوال بپرس ولی مگر راجب به من چیزی نمی‌دانید 

مهتاب:چرا میدونیم ولی میخایم که از شما هم بپرسیم از کجا معلوم اون آینده ما خیلی دوره از کجا بدونم که راجب به شما راست گفتن یا دورغ 

هوشنگ:خوب بپرس 

مهتاب:میشه قبل از هر چیزی راجب به خودتو بگین برامون فرزند کین چجوری پادشاه شدین چیکار میکنین 

هوشنگ:بسیار خوب من هوشنگ فرزند سیاوش و نساکم 

من بعد چندین نسل پدرم یعنی کیومرث دومین پادشاه پیشدادیان هستم مهمترین کاری که تا الان کردم استخراج آهن بوده شما الان در بیستمین سال پادشاهی من به اینجا اومدین من همسر به اسم گوزنگ و فرزندی به اسم طهمورث دارم که او را هنوز ندیدی به سفری چند ساله رفته است که طی 3 سال دیگر باز می‌گردد و او را خواهید شناخت 

مهتاب:مرسی بابت اطلاعاتتون فقط ما باید قبل پسرتون رفته باشم بهش بگین یکسال دیرتر بیاد حالا یه سوال شما خزروان دیو رو می‌شناسید

اخمی کردو گفت 

هوشنگ شاه: اول اینکه چرا پسرم دیرتر بیاد دوم اینکه اون پدر من را کشت چگونه نشانسم او را که البته انتقام را از او به زودی میگیرم. 

متوجه شدم که هنوز به جنگ با خزروان نرفته بود 

مهتاب:پسرتون چونکه توی زمان خودش می‌بینیمش و شما نباید راجب به ما چیزی به اون بگین بهتون گفته بودیم کسی نباید راجب به ما بدونه 

هوشنگ:باشه ولی زمان خودش یعنی پادشا میشه 

مهتاب:آره 

اینو به اجبار گفتم دیگه 

هوشنگ:بسیار خوب حال این را ولش کن بگو ببینم به جنگ خزروان پلید میروم 

به بچه ها نگاه مردم و به نشانه اینکه چیکار کنم بگم یا نگم سری تکون دادم که صبرا گفت 

صبرا:بله رفتید ولی کی رو نمیدونم 

هوشنگ:جنگ چه شد 

صبرا:متاسفانه این را به شما نمی‌گوییم خودتان باید متوجه شوید 

مهتاب:اوهو چه لفظ قلم صحبت نمودید 

صبرا چشم غره ای بهم رفت که خودم ساکت شدم 

 

پارت 7 

 

مهتاب:خوب بنظرم کافیه بریم سراغ اینکه بعد این همه حرف منم یه چیز کوچیک به شما بگم البته خیلی کوچیکه 

در آیند کتاب های مختلفی نوشته میشه مثل اوستا و  شاهنامه که اسم شما در اون ها اومده مثلا توی اوستا به شما لغب پَرَداتَ داده شده به معنای مقدم نمیدونم میدونی مقدم چیه با نه

هوشنگ:میدونم چیه باعث افتخارمه 

مهتاب :خوب بعدیش همین لغب تو پهلوی پشداتَ یا پیشداد گفته شده و در آیندتر در فارسی پیشداد شده 

هوشنگ:خوب توی پهلوی که گفتی هم پیشداد گفتی چه فرقی میکنند 

مهتاب:نه دگیه اونجا پشداتَ بوده. 

و لبخند بلند بالایی تحویلش دادم هوشنگ شاه سری تکون داد 

مهتاب:خوب ببیند شاه هوشنگ در یشت ها شما جزعه اولین پادشاه و پهلوانان خوانده شدید و جز اولین کسانی بودید بر جهان فرمانروایی کرده 

هوشنگ:خوب من واقعا جزعه اولین کسانی هستم که بر جهان فرمانروایی کرده حال برایم بگو یشت چیست

مهتاب:مطمعن بودم اینو می‌پرسید جونم براتون بگه که

یَشت از نظر لغوی هم ریشه با کلمهٔ یسن است و معنی تحت‌اللفظی اون هم پرستش و نیایش است. یشت‌ها سرودهایی هستند که عموماً به ستایش خدایان قدیم ایرانی مثل مهر، ناهید و تیشتر و غیره اختصاص داده شده.

و دوباره لبخند بلند بالایی تحیول شاه هوشنگ دادم.

هوشنگ:بسیار عالی هرچند که بسیاری از چیز هایی که گفتی را متوجه نشدم

مهتاب:مهم نیست چون ادامه داره مطمعنن متوجه میشین می‌دونین که اوستا کتابه حالا در اوستا یشت نام بخشی از کتاب دینی زرتشتیان بوده

حالا زرتشتیان چیه زرتشتیان یک دینه حالا بیشتر توضیح نمیدونم چونکه کلا متوجه نمیشین حالا  برگردیم به یشت، یشت در پهلوی به معنای ستودن و عبادته

 در اوستا، ۲۱ یشت و به نام‌های مختلفی وجود دارد و در اون ها عناصر مهم از دیدگاه مزدیسنا ستوده می‌شوند.

که مزدیسنا به همون زرتشت مربوطه مه ترجیحا بیخیالش میشیم 

حالا

هر یک از یشت‌های بزرگ در نسخه‌های خطی به بخش‌هایی تقسیم میشه که اصطلاحاً (کرده) نامیده می‌شوند حالا اینو بگم که تقسیم‌بندی هر یشت به بندها که در چاپ‌های کنونی اوستا وجود داره در نسخه‌های خطی دیده نمی‌شود و یک روش ابداعی هست که توسط دانشمندان اوستاشناس عصر حاضر و به منظور سهولت استفاده و ارجاع به وجود آمده‌است. گرشویچ تاریخ سرایش آن‌ها را حدود سال‌های ۴۳۰ تا ۴۲۰ می‌داند. به گمان نزدیک به یقین، یشت‌ها برگرفته از بغان یشتِ اوستای ساسانی می‌باشد.

حالا ساسانی هم چندین سلسله بعد شمان

و دوباره لبخند بلند بالایی تحویل صورت هنگ کرده شاه هوشنگ دادم

هوشنگ :خیلی زیاد بود و من تقریبا چیز زیادی متوجه نشدم

مهتاب:مهم نیست اصلا احتیاجی نیست متوجه بشین همین چند تا چیزی  که راجب به شما گفتم کافی بود

هوشنگ شاه دوباره سری تکون داد

مهتاب:میخاین بقیه چیز هارو فردا بگم

هوشنگ :بله که حداقل بتوانم کنی این سخنانت را درک کنم

مهتاب:اوکی پس ما بریم

هوشنگ:خداهمراهتان

صبرا:ماشالا یعنی عملا یه تنه گند زدی به هرچی شاه هوشنگ میدونسته و نمیدونسته الان هرچی توی ذهنش بود رو باید پاک کنه تا چیز هایی که تو گفتی رو هضم کنه واقعا بهت تبریک میگم

مهتاب:وا اینا خیل یکم بود هنوز خیلی چیز ها هست که قراره بهش بگم و همینطور خیلی چیز ها هست مه قراره ازش بگیرم

برکه:افرین واقعا بهت اوکی بیین َبریم یکم اطراف ببینیم

مجید:موافقم

بعد از چند ساعت گشت زدنو عکس گرفتن از محیط به چادر ها رفتیم.

و خوابیدیم انگار کار مهمتر دیگه ای هم میتونستیم انجام بدیم ندادم خوب معلومه که خوابیدیم

خودمم از این خود درگیریم خندم گرفته بود گوشی رو دستم گرفتم و خوابیدیم تا به یک هفته بعد بریم

الان براتون سواله خوب توی اون یک هفته که میگریم این خرس قطبی میخاین که بزار براتون درستش کنم ما یک روز میخوابیم ولی یک هفته میگذره

خوب حالا آدمه جمله اول چه اتفاق هایی میفته

جونم براتون بگه که توی این دوره زمانی ما هیچکاری نمی‌کنیم اتفاق های که باید بیفته میفته و ما عملا هیچ کاری نمیکنم و از همه مهمتر زمان هایی که با پادشاه صحبت میکنیم فقط همون روزیه که بیداریم

حالا از اینا بگذریم  میخام اینو بگم که ما تصمیم گرفتیم بعضی روز هارو گوشی دستمون نگیریم که یک روز بگذره نه یک هفته ما توسط گوشیمون میتونیم یه یک هفته جلوتر بریم و خاطرات اون هفته رو ثبت کنیم نباشه یک هفته نمیگذره خیلی عادی یک روز میگذره همین و تمام و شب شما بخیر تا هفته آینده

با صدای دعوای همیشگی خواهر و برادر همین جلوی چادر خودم بدیدار شدم انگار خرن این دوتا جای دیگه برای دعوا پیدا نمیکنن

از چادر رفتم بیرون

برکه :ببین پارسا اگر بخای این بحث چرت و مسخره رو ادامه بدی خودم همینجا قبرتو میکنم.

شبه خابام بود همینقدر از جلو همنیقد بی معنی خوب بابا از اولش دادو بداد کنید حداقل بفهمم دعاتون سر چی بوده

مهتاب :اینبار دعوتتون سر چیه

پارسا :بابا من دارم میگم میتونیم همین الان برگردیم

برکه :جرعت داری همینو جلو صبرا بگو یجوری بزنتت که مرغ های آسمون که سهله شرق و غرب و شمال و جنوبم برات گریه کنن

مهتاب :راست میگه دیگه حالا چرا این تصمیم مسخره رو گرفتی

پارسا:بابا احساس میکنم کاری که داریم میکنم تحش به جای خوبی وصل نمیشه

مهتاب:چرا نشه بابا اون همه زویا اون همه خیال پردازی اون همه هدف ما واسه اونا می‌جنگیم

درسته با کلی چالش قراره روبه رو بشیم بعدم از اولش مشخص بود از زمانی که نتونستیم یه ماشین درست پیدا کنیم برای ساخت ماشین زمان مشخص بود که کم چالش نداریم و ما همون موقع بود که قول دادیم که تا تهشو بریم با وجود تمومه چالشا

برکه با قیافه پوکر فیسی رو به پارسا

برکه:خله دگیه خله خل اعصاب برا آدم نمیزاره چیش

رو روشو با حالت خنده داری برگردوند 

پارسا :اوکی من اشتباه کردم بریم دنبال بچه ها 

مهتاب:افرین ولی رو مخی رومخ ولی بازم شما برین منم میام 

رفتم پیش یکی دیگه از آهالی دوباره همون سوال رو پرسیدم 

مهتاب:دورد بر شما ببخشید سوالی داشتم امروز چندشنبه هست 

زن:دورد بر تو امروز  هرمزشید

مهتاب:ممنونم از شما 

هرمزشید همون پنجشنبه هست

خوب حقیقتا میخاستم مطمعن بشم ولی برای مطمعن شدن از یک چیزی زود بود باید صبر میکردم 

رفتم سمت بچه ها تا با هم بریم پیش هوشنگ شاه 

صبرا:دورد شاه

هوشنگ :دورود بر شما ای فرزندان آینده

مهتاب:برای یک روز پر هیجان دیگه آماده اید

هوشنگ خندید گفت

هوشنگ:آری آن سخنانت را هضم کردم و چشم انتظار حرف های جدیدتم

مهتاب:اوکی شروع میکنم میخام با یه شعر از فردوسی شروع کنم که راجب به شما گفته راجب استخراج آهن توسط شما

هوشنگ:بسیار منتظر سخنانت هستم

مهتاب:اوکی شروع کنم

نخستین یکی گوهر آمد به چنگ  به آتش ز آهن جدا  کرد سنگسر مایه کرد آهن آبگون  کز آن سنگ خارا کشیدش برون

شما غیر از آهن آتش رو هم کشف کردید درسته

هوشنگ:نخست اینکه شعری زیبا سرودی

مهتاب:نه این شعر رو من نسرودم من فقط گفتمش این رو فردوسی سروده

هوشنگ:فردوسی سروده و تو بازگو کرده ای ولی در هر حال بسیار دلنشین بود

و دوم بله من کاشف آتش هم هستم

مهتاب:چرا نگفتین

هوشنگ:میخاستم بعد بگویم که تو گفتی

مهتاب:دیگه دیگه ولی هرچند که ما قبل اینکه راجب به خودتون بگین راجب بهتون میدونستیم

هوشنگ:اگر میدانید چرا آمده اید که دوباره بپرسید

مجید:برای اینکه میخایم همه چیز رو خودمون ببینم اینا رو میدونیم شاید خیلی چیز های دیگه رو ندونیم

برکه:دقیقا و ما برای همین اینجایم

هوشنگ:بسیار خوب

مهتاب:خوب با اجازتون ادامه بدم  این خیلی مهمه 

به گفته فردوسی، هوشنگ در کوه ماری سیاه با چشمان سرخ دید که از دهانش دود بیرون می‌شد. سنگی به سوی او پرتاب کرد.که اون  سنگ، به سنگی دیگر خورد و آتشی  به وجود اومد . آن شب، جشنی در بزرگداشت آتش گرفتند و نام آن جشن سده است. در شاهنامه همین مسئله اینجوری اومده

قبل اینکه بگم هوشنگ گفت

هوشنگ:این را  دیگر نمیدانستم که میدانید فردوسی چند وقت بعد من بوده که این ها را میدانسته 

مهتاب:ببین این قضیش یه زره طولانیه اول قبلی رو کامل کنم بعد بریم سراغ این سوال شما

خوب فردوسی میاد میگه که

یکی روز شاه جهان سوی کوه  گذر کرد با چند کس هم گروه

پدید آمد از دور چیزی دراز  سیه رنگ و تیره‌تن و تیز تاز

دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون  ز دود دهانش جهان تیره‌گون

نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ  گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ

به زور کیانی رهانید دست  جهانسوز مار از جهانجوی جست

برآمد به سنگ گران‌سنگ خرد  همان و همین سنگ بشکست گرد

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ  دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

نشد مار کشته ولیکن ز راز  ازین طبع سنگ آتش آمد فراز

جهاندار پیش جهان آفرین  نیایش همی کرد و خواند آفرین

که او را فروغی چنین هدیه داد  همین آتش آنگاه قبله نها

بگفتا فروغیست این ایزدی  پرستید باید اگر بخردی

شب آمد برافروخت آتش چو کوه  همان شاه در گرد او با گروه

یکی جشن کرد آن شب و باده خورد  سده نام آن جشن فرخنده کرد

ز هوشنگ ماند این سده یادگار  بسی باد چون او دگر شهریار

هوشنگ:چقدر زیبا و دلنشین و همانگونه گوشنشین

 

پارت 8

 

مهتاب: همینقدر زیبا واقعن خوب بریم سراغ سوال دوم شما بیین مردم داستان های که براشون می افتاده رو نسل به نسل انتقال می‌دادند فردوسی خیلی بد تر از شما اومده اون اومده برای زنده نگاه داشتن این داستان ها اون هارو نوشته ولی یه شاهنامه دیگه به اسم شاهنامه ابومنصوری هم وجود داشته که حالا جلوتر بهتون میگم  یک دو اینکه خیلی از اتفاق هایی که توی شاهنامه می‌بینیم توی اوستا و بعضی هاشونم نقالی می‌شده حالا نقالی چی هست، نقالی یا افسانه‌گویی ایرانی یا پرده­ خوانی کهن‌ترین شکل بازگویی افسانه‌ها در ایران است و از مدت‌ها پیش نقش مهمی در جامعه داشته و داره. نقال کسی است که نقل حماسی می‌گوید و مضمون نقل‌هایش بیشتر پیرامون داستان شاهان و پهلوانان ایران زمین است 

که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شده حالا برگردیم به شاهنامه ابومنصوری، شاهنامه ابومنصوری 

که خیلی خیلی قبل تر از فردوسی بوده ولی بازم از شما دور بوده ولی خوب دیگه 

حالا فردوسی زمانی که زبان فارسی داشته از بین می‌رفته میاد  شاهنامه ابومنصوری که به نثر بوده و کسی نمیخوندتش یعنی درواقع خوندنش براشون سخت بوده رو میاد به نظم یعنی شعر تبدیل میکنه و به خط فارسی  مینویسه نه تنها شاهنامه ابومنصوری بلکه هر چیز مربوط باهاش پیدا میکنه رو مینویسه اونم بدون اینکه کسی ازش بخاد یا پولی بهش بده یا دستوری بهش بدن این کارو انجام میده  و این کارش تقریبا 30 سال طول میکشه و بعد از پایان نوشتن شاهنامه میگه که 

بسی رنج بوردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی 

هوشنگ:که اینطور 

مهتاب:آره حالا بنظرم واسه امروز کافیه 

هوشنگ:آری نظر منم همینست

مهتاب:خیلی خوب ما شما رو تنها میذاریم

هوشنگ:سوالی از من نداشتید

مهتاب:خوب خسته اید گفتم بزار بعدن

هوشنگ:خیر مشکلی نیست میتوانید بپرسید

مهتاب:خیلی وقت داریم تا شب بگذارید بعد از شام

برکه:و سوال های امروز رو قراره من ازتون بپرسم

هوشنگ:من منتطزر سوال هاتون هستم

سری تکون دادیم و رفتیم و تا شب پراکنده شدم توی طبیعت بعضی هامون می‌گشتیم بعضی هامون با اهالی صحبت میکردیم تا که شب بشه.

بعد شام نشسته بودم شروع کردیم به صحبت کردن

برکه:خوب شاه هوشنگ سوال اولم اینکه

شما جانوران سودمند مثل گاو و خر و گوسفند را جفت‌جفت جدا میکنین و آن‌ها را پرورش میدین و بعد از پوست آن‌ها چرم میسازین

هوشنگ:آره

برکه:اوکی تا پرورش اوکی ولی از پوست حیوانات چرم ساختن کار درستی نیست

هوشنگ:شاید در زمان شما ابزار های دیگری برای ساخت جامه وجود داره ولی در زمان ما خیلی ابزار های زیادی نیست

برکه:اوکی دیگه چی بگم والا

هوشنگ:هیچ چیز احتیاجی نیست بگویی

برکه:اوکی سوال بعد اینه که شما دقیقا کجا به دنیا اومدین

هوشنگ:من در شهر هوشنگان

برکه:عه اسم شهره اسم خودتون بوده

هوشنگ:آری این شهر آیا در آینده وجود دارد

برکه به من نگاه کرد من گفتم

مهتاب:آره هست ولی اسمش شده هفشنجان

که توی آینده توی استان چهارمحال و بختیاری هست  که نزدیک شهر کرد.

صبرا:اون مگه رفسنجان نبود

مهتاب:نه اون یکی دیگس

هوشنگ:آنقدر که در آینده شهری که درش به دنیا آمدم وجود دارد کافی است

برکه:خوب حقیقتا سوالات من تموم شده و الان تقریبا شما رو شناختیم تا الان ولی چیز های زیاد وجود داره که قراره بهتون بگیم

هوشنگ:منتظرم که از شما چیز های زیادی یاد بگیرم

پارسا:حالا فردا براتون چیز های زیادی دارم که بگم

مجید:خوب شاه هوشنگ شبتون بخیر با اجازتون ما مرخص بشیم

و از چادر شاه اومدیم بیرون

صبرا:امروز چیز های زیادی گفتیم و اینکه برای امشب گوشی رو به خودتون نچسبونین فردا رو یه روز عادی میگذرونیم

برکه:اوکی گوشی ما رو نبره ماشین میبره

مجید:اینو نمیدونیم باید ببینیم گوشی رو از خودتون دور نگه دارید

دیگه هممون خدافظی کردیم رفتیم خوابیدیم.

مجید:مهتاب بیدار شو زود باش

مهتاب:چته چچرا انقد داد میزنی

مجید ‌:از چیزی که می‌ترسیدی سرمون اومده

مهتاب :چی شده

مجبد:بیدار شو تو 

از چادر اومدم بیرون و به مجید نگاه کردم 

مجید:بریم سمت ماشین زمان 

مهتاب ‌:میگی چی شده 

مجید:بیا برات میگم 

رفتیم سمت ماشین همینجور که میرفتیم برام گفت 

مجید:متاسفانه فقط داره اون روزی که اومدیم تکرار میشه و الان تقریبا دو هفته هست که پنجشنبه هست 

مهتاب:ای وای بریم بریم 

همون لحظه صبرا اومد پیشمون 

صبرا:چی شده چرا انقد با عجله دارین میرین اتفاقی افتاده 

مهتاب:آره متاسفانه 

صبرا:چی شده 

مهتاب :بریم میگم 

رسیدیم به ماشین صبرا هم تو را هی میگفت چی شده 

که بهش گقتم به اتفاقی افتاده 

صبرا:یعنی چی اگر اینجوری بود که ما بیاد هی بر می‌گشتیم به زمان خودمون هی میومدیم اینجا دارین میگین کلا توی یک روز داریم زندگی می‌کنیم و اصلا جلو نمیره 

مهتاب:ببین صبرا این مسئله چیزی هست که قبل سفر با مجید راجبش صحبت کرده بودیم و این یه اختلاله و درصد رخ دادنش خیلی پایین بود و الان فهمیدیدم که این اتفاق افتاده یعنی درواقع همه ی روز ها پنجشنبه هست اگر قراره به هفته بعد بریم و ماشین داشته تو این دو هفته مارو به جلو می‌برده اینجوری نیست گوشی به ما وصل باشه ماشین هم خود به خود این سرورش فعال می‌شده ولی ما که گوشی رو نزدیک به خودمون نگه نداشتیم درسته این یه اختلال کوچیکه جای نگرانی نیست حلش میکنم 

صبرا:پس چرا انقد نگرانشین اگر قابل حل شدنه 

مهتاب:حل میشه ولی کار داره ما باید نهایتا تا شب قبل ساعت دوازده انجامش بدیم وگرنه این روند همینجوری ادامه خواهد داشت 

صبرا ‌:خوب زود دست به کار بشین 

مهتاب:بزاری دست به کار میشیم 

صبرا رفت ما هم روی سرور های ماشین کار کردیم 

یه سری چیز هارو کم کردیم و یه برنامه جدید بهش دادیم و این کار تقریبا تا شب طول کشید 

شاید براتون عجیب باشه اگر هی داشته پنجشنبه تکرار میشه چجوری کلی اتفاق توی ذهن ناخودآگاهتون ثبت میشده 

باید بگم که کلی اتفاق داشته نیفتاده ولی همش توی گنجشنبه همون روزی بوده مه ما اومدیم یعنی میشه گفت مثاا پنجشنبه بوده الان جمعه شده و اتفاق ها داشته میفتاد ولی ما هنوز توی پنجشنبه ایم همین فقط روز ها جلو نمی فته ولی اتفاق ها میفتاده حالا اینکه میگن شما که هر دفعه بیدار می‌شدید میپرسیدید که چه اتفاقی افتاده نه ما اون موقعه ها فقط تماشاگریم کسی متوجه ما نبود یا بهتر بگم ما رو نمیدیدن و ما همینجوری ادامه میدادیم و تماشا میکردیم 

همین 

مجید:خوب دیگه باید بزاریم فردا بشه که ببینیم درست شده یا نه 

مهتاب:بریم پیش بچه ها 

بچه ها توی چادراشون بودن رفتیم دنبالشون تا بریم پیش هوشنگ شاه 

پارسا:چیکار کردین درست شد 

مهتاب:اینو فردا می‌فهمیم هواستون باشه گوشیتونو نزدیک خودتون نگه ندارینا 

برکه ‌: حله حالا بریم پیش شاه 

رفتیم سمت چادر شاه و وارد چادرش شدیم مثل همیشه با خوشرویی آزمون استقبال کرد و گفت بشینیم 

پارسا:حالا نوبته منه منتظر حرف های هیجان انگیز هستید یانه 

هوشنگ:بی صبرانه 

پارسا :خوب شروع میکنم میخام راجب به خط باهاشون صحبت کنم 

هوشنگ:خط خط چیست 

پارسا:ببینین ما مینویسم حروف الفبا داریم وحالا روند پیدایش خط و حروف الفبا رو الان میخام بهتون توضیح بدم الفبا هم همین صحبت ماهه حروف و کلمات 

حالا توضیح میدم بهتر متوجه میشین 

شما و چندین نسل بعد شما هیچ خطی ندارین 

حالا بعضی چیز ها هست که اصلا به شما مربوط نیست خیلی و توضیح بدم هم خیلی متوجه نمیشین و امکان داره  اختلال هایی رخ بده برای همین خیلی براتون از خط نمیگم همین که بدونین که همچین چیزی وجود داره و همبن شاهنامه فردوسی و ابومنصوری و اوستا و تمام  از کتاب های جهان با استفاده از خط نوشته میشه 

هوشنگ:بسیار خوب حال شما دفعه قبل هم از کلمه کتاب گفتید چیست این کتاب 

پارسا:چیزی که میتونه به اطلاعات شما اضافه کنه اونو میخونی و احساس هارو حس میکنی یاد میگیری که متاسفانه در آینده مردم زیادی از کتاب استقبال نمیکنن بیشتر توی فاز تکلونژی و گوشی و رایانه اینجور چیزا هستن البته توی همین گوشی و اینترنت خیلی چیز های مفیدی وجود. داره ولی بازم متاسفانه انسان ها خیلی خوب ازش استفاده نمیکنن و فضای مجازی که تقریبا همه معتادش شدن 

هوشنگ شاه  با تعجب زیاد سری تکون دادو گفت 

هوشنگ:این کلماتی که گفتی چه بودند مثل فاز و رایانه و تکلونژی و اینترنت و فضای چی 

پارسا :اوه خیلی زیاده روی کردم مثل اینکه 

فضای مجازی  خوب بزارین بهتون بگم  فضای مجازی یه شبکه اجتماعی یه شبکه مردمی هست که تقریبا کل جهان آینده اونو دارن و به وسیله اون باهم ارتباط برقرار میکنن اینترنت هم بازش نمیکنم خیلی چون اصلا خیلی توهم توهمه اونو توضیح بدم باید یه کلمه دیگه هم بهتون بگم در همین حد که بدونید که ما به وصیله اینترنت وارد فضای مجازی میشیم کافیه به‌نظرم 

حالا رایانه همون گوشی و اینجور چیز ها دیگه با گوشی آشنایی دارین 

بعدش هم تکلونژی همین استفاده از فناوری هایی که در آینده ما وجود داره همین گوشی و تبلت و لبتابو و خیلی از اینجور چیزا 

هوشنگ :متوجه کامل نشدم ولی توضیح هم بدیم فکر نمی‌کنم که متوجه بشم همین توضیحاتتون کافی بود 

فقط این چیزارو باید به کسی بگویم وگرنه بدرد نخور می‌شود 

صبرا:آها ببیین مشکلی نیست ولی بزارین وقتی که ما رفتیم تموم حرفایی که گفتیم رو به افرادی که اینجا حتی پسرتون منتقل کنید که ما که دیگه رفتیم توی دوران پسرتون مردم این چیزا رو بدونن که دیگه نخایم بهشون بگیم 

هوشنگ:اگرم بگم به همشون چه فایده ای داره وقتی استفاده ای نداره 

 

پارت 9 

 

 

مجید:شاید استفاده ای نداشته باشه ولی می‌دونن که توی آینده کشورتون چه اتفاق هایی افتاده حالا نه گوشی و رایانه و تکلونژی ولی میتونن با شاهنامه به آینده کشورت حال کنید ما درواقع اومدیم که از شما اطلاعات بگیرم نه که بهتون اطلاعات بدیم ولی برای اینکه لطفتون جبران کنیم این کارو میکنیم ولی همچنان اگرم به کسی گفتید نباید بفهمن که ما از کجا اومدیم حتی اگر رفته باشیم 

هوشنگ:بسیار خوب حال احتیاجی به این ها نیست که بگین من لطفی به شما نمیکنم شما دارین اطلاعاتی که داشتید رو کامل میکنید همین 

برکه:نگین اینجوری شما و بقیه قراره خیلی کمکمون کنن 

صبرا:حالا از این مسئله بیابان بیرون که میخام برای فردا کاری کنم تعجب کنید 

هوشنگ :چه کار 

صبرا:میخام براتون غذا درست کنم 

هوشنگ:غذا دیگر چیست 

صبرا:عه ببخشید منظورم خوراک بود 

هوشنگ:متوجه شدم چه نوع خوراکی 

صبرا: میخام چندتا خوراک درست کنم یه سری مواد خوراکی از آینده آوردم و چیز هایی که الان میخوریم حتی این دیگه برعکس اون حرف هایی که نمیتونیستید ازش استفاده کنید از این میتونید ولی بازم بسیار بسیار کم میتونید  مثلا میخاستم روحیه بدم 

هوشنگ:مشکلی نداره شما خوراکتونو درست کنید متوجه ام حتما خوراک که می‌خواهید درست کنید در جلوتر کسی کشفش کرده بوده برای همین نمیتونین اجازه بدین از این چیز ها استفاده کنیم 

صبرا:آره یعنی تقریبا همه ی چیز هایی که بهتون میگم رو فقط بهتون گفتیم در همین حده هیچ استفاده ای ازش نمیتونی داشته باشین همینجور که میجد گفت فقط باهاش حال کنید 

هوشنگ:مشکلی نداره خوب دیگر برید بخوابید که فردا قرار است خوراکی به ما بدهید 

ازش خدافظی کردیم و رفتیم که بخوابیم

مهتاب:خوب صبرا میخای چی درست کنی چه وسایلی آوردی 

صبرا:میخام  قورمه سبزی درست کنم 

مجید :اوه پس فردا جشن داریم هرچی هم نباشه قراره دست پخت صبرا خانومو بخوریم که قراره انشت هامون باهاش بخوریم 

صبرا:بله دیگه قراره غیر قورمه سبزی کباب هم درست کنم که اونو دیگه باید پسرای عزیز کمک کنید و دخترهای گل شما هم باید بد جور کمک کنید 

منو برکه همزمان گفتیم:چشب سرورم 

و با خنده رفتیم سمت چادرامون و خوابدین 

مهتاب:سلام بابا ارشام 

بابا ارشام :سلام دخترم 

مهتاب:بابا یه سوال داشتم

بابا ارشام:دوباره میخای بپرسی چه روزی هست 

مهتاب ‌:اره

بابا ارشام :امروز ناهید شید هست ولی چرا به روز ها دقت نمیکنی دخترم حواست کجاس 

مهتاب:مرسی بابا والا درگیریم دیگه

ناهید شید همون روز جمعه هست 

بابا ارشام :درگیر چه چیزی هستید شما جوانان 

مهتاب:والا چی بگم بابا 

ازش خدافظی کردم رفتیم پیش صبرا که داشت با زن های اشپز صحبت می‌کرد 

صبرا:به خواهرم چه عجب از خواب دل کندی 

مهتاب:خوب حالا انگار ساعت چنده 

صبرا:عزیزم  ساعت نهه 

مهتاب :یه جوری گفتی نه انگار یه ده سالی میشه که خوابیدم 

صبرا:خو حالا بیا بیا کمک که کلی کار داریم 

مهتاب:او سه تا بیدار شدن 

برکه:عزیزم خیلی وقته که بیدار شدیم ما و اینکه مشکل دیروز مثل اینکه حل شده 

مهتاب:وای آره خیلی خوشحال شدم  خوب بریم تو کارش تا الان چیا آمده کردین. 

صبرا:قورمه رو که گذاشتیم داره بار میاد کبابم یه یکساعت دیگه میزاریم رو آتیش و میریم سراغ فسنجون 

مهتاب:مگه رب انار داری 

صبرا:من همه چیز هایی که غیر قابل خراب شدن باشه رو آوردم عزیزم 

مهتاب:او چه زیبا اوکی بریم تو کارش پس 

شروع کردیم به درست کردن فسنجون فسنجون که بار گذاشتیم رفتیم سراغ آخرین غذایی که میخاستم اون روز درست کنیم یعنی زرشک پلو با مرغ 

زمانی که داشتیم زرشک پلو رو درست میکردیم پسرا رفتن سراغ کباب کردن گوشتا 

حالا میگین چرا این همه غذا والا انسان های زیادی اینجان که قراره طعم غذا هارو بچشن برای همین تصمیم گرفتیم بجای یک غذا چهار مدل درست کنیم حالا این تازه روز اول شناخت غذا هایی ایرانی هست قراره حالا حالا براشون این صبرا خانوم ما غذا درست کنه 

هوشنگ:بوی بسیار خوبی می‌آید این بوی خوراک های شماست 

صبرا:بله چهار مدل خوراک براتون درست کردیم قراره که همه یه دل سیر امروز از این چهار تا بخورن حالا اینا تازه بخش کوچیکی از غذا های اصیل ایرانی هست که ممکنه که بشناسید یا همچین چیزی رو درست کرده باشید ما که نمیدونیم بزارید طعمش رو بچشید بعد صحبت میکنیم 

هوشنگ :دیگر نمیتوانم صبر کنم بوی این خوراک ها هوش را از سر می‌برد 

مهتاب:شاه شما بفرمایید این غذا هایی حدودا یک ساعت دیگه آماده میشه 

شاه رفت و ما دوباره مشغول شدیم زمانی که غذا ها آماده شد خیلی قشنگ چیدیمشون همه ی مردممم اومده بودن شاه دستور داده بود که همه دور هم بشینن تا از این غذا هایی خوشمزه صبرا بخورن 

همه نشسته بودن و ما براشون می‌کشیدیم خودشون تصمیم میگرفتن که چی بخورن ما براشون می‌کشیدیم 

زمانی که برای همه کشیدیم شاه گفت که شروع کنم از همون لغمه اولی که همه خوردن طعریف و تمجیدشون بالا گرفت 

شاه گفت که سکوت کنید بعد از غذا نظر بدید بعد ناهار هر کس یه چیز میگفت و جالبش این بود که 

زرشک پلو رو تا حالا خورده بودند ولی بدون زرشک و همینطور قورمه سبزی ولی میگفتن یه زره با این مدلی که شما درست کردین فرق داره و گفتین هیچوقت تا حالا کباب و فسنجون رو نخورده بودن و زن هاشون آزمون درخواست کردن که دستور پخت غذا هارو بگیرین که صبرا گفت ما فقط دوست ر پخت قورمه و زرشک پلو بهتون میدیم و دیگه شرمنده بعضی هاشون گفتن خوب اینارو که میدونم صبرا در جوابشون گفت دستور پخت این مدلی شو بهتون میدم و گفت به هرکدوم تون میتونم کمی زرشک بدم و اون ها هم گفتن حله این خوراک هایی که شما درست کرده بودید انقد دلچسب بود که هر کدوم که به ما بدید خوبه 

بعد صحبت با اهالی به پیش شاه و همسرش رفتیم 

پارت 10

 

گوزنگ:ببینید واقعا خوراک های دلچسب را درست کرده بودید اهالی ازتون دستور پخت خواستند من هم می‌خواهم 

هوشنگ:راستش بعد خوردن این خوراک ها میلی به خوراک دگیر ندارم و باید همیشه اینگونه درست کنند حال اون دوتایی که ما هم داریم دستورش را دیگر میتوانید بدهید که اون دوتای دیگر هم مهم نیست ندهید 

صبرا:شاه هوشنگ ما دستور پخت همه ی غذا هارو خیلی دلمون میخاست بهتون بدیم ولی در همین حد میتونم 

هوشنگ :مهم نیست 

و بعد کلی تعریف از غذا ها خدافظی کردیم و شاه گفت شب منتظرتون تا برام چیز های از ایران بگین ما هم گفتیم حقیقتا دیگه چیزی نداریم گفت اشکال نداره حداقل بییان صحبت کنیم من از هم صحبتی با شما خیلی خوشحالم اینجور چیز ها 

همین که میخاستم دست به کار بشیمو اونجا رو تمیز کنیم چنتا از پیشخدمت های شاه اومدن و گفتین که تمیز میکنن ما هم. رفتیم استراحت کنیم 

هوشنگ:خوب بگوید از سخنان زیبایتان 

مجید:والا میدونی حرفی نداریم 

هوشنگ:یک چیز اون همه اتفاق در آینده خواهد افتاد بعد چیز ندارید 

مجید:چرا ولی چیزی که به شما کمک کنه نه 

هوشنگ:خوب راجب به چه سوالی ندارید 

مجید:راجب شما سوال هایمان را پرسیدیم 

هوشنگ:پس اینجا ماندید که چه 

مجید:یه سری اتفاق ها هست که احتمالا شاهدش خواهیم بود و از طرف دیگه تا زمان تموم نشه نمیتونم جایی بریم 

هوشنگ:الان چند وقت است که اینجایید

پارسا :والا ما الان دیگه تقریبا دوهفته و دو روز

هوشنگ:چقدر دیگر باقی مانده 

پارسا:در واقعیت دوهفته تا یک ماه مونده ولی این دوهفته ما یک روز یک روز شماست دیگه برای همین تقریبا چهارسال 

هوشنگ:چهار سال 

مهتاب:البته که قراره بریم و به این ماشین برنامه بدیم که کم تر بشه و بخایم کلی بگیم چهار سال در زمانی میشه که ما هفته هفته بریم جلو ولی قرار شده بعضی وقت ها همون یک روز یک روز برسم جلو مثل امروز 

هوشنگ:فهمیدم امیدوارم که در این چند وقت که اینجا می‌مانید به شما خوش بگذرد 

برکه :شاه تا الان که هوش گذشته بعد از الان هم قطعا خوش خواهد گذشت 

بعد کمی صحبت به چادرامون برگشتیم. 

بعد گذشت سه هفته اتفاقی که باید میفتاد افتاد جنگ هوشنگ با خزروان دیو 

خزروان دشمن اصلی هوشنگه که پدر هوشنگ رو کشته 

خزروان توی شاهنامه دیو سیاهی هست که به پور اهریمن شناخته شده 

خزروان دشمن اصلی کیومرث بود سیامک پدر هوشنگ به جنگ با خزروان رفت و متاسفانه در اون جنگ جان داد و به دست خزروان کشته شد به همین دلیل هوشنگ میخاست انتقام قتل پدرش رو از این دیو پلید و سیاه بگیره در داستان ها آمده که هوشنگ خزروان را با خاک یکسان کرد و اون روز ما اونجا بودیم هوشنگ با سپاهش خزروان را با خاک واقعا یکسان کرد 

سیامک بیامد برهنه تنا  بر آویخت با پور آهرمنا

سیامک به دست خزروان دیو  تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو

و اینگونه بود که هوشنگ سربلند و با انتقام خون پدرش بازگشت و همه ی مردم به استقبال او رفتیند 

روز بعد در چادر با او نشسته بودیم 

صبرا:خوشحالم از اینکه سالم برگشتید 

هوشنگ:ممنون از شما ولی مگر شما نمی‌دانستید که پیروز خواهم شد 

صبرا:چرا ولی بازم خیلی نگرانت ن بودیم 

هوشنگ:ممنون از شما 

مهتاب:خوب بهتره که ما دیگه کم کم رفع زحمت کنیم ما چیز هایی رو که باید می‌دیدم دیدم اطلاعات جمع کردیم دیگه احتیاجی به اینجا موندنمون نیست 

هوشنگ:مگر شما نگفتید که باید زمانتان تمام شود 

مجید ‌‌:این چند وقت روش کار کردیم و دیگه هر وقت که بخایم میتونیم بریم و هرچقدر که بخایم توی زمان بعدی میمونیم 

هوشنگ:یک پیام به آینده از من ببرید به پسرم 

برکه :شما هنوز بی

یدونه زدم پس کلش 

مهتاب:شما هنوز خیلی وقت دارین تا  پسرتون برمیگرده خوتون چرا بهش نمیگین 

 

 

 

 

پارت 11

 

 

 

 

 

هوشنگ:میترسم میترسم شما که میگن از شما به او چیزی نگم در آینده خواهد فهمید برای همین در آینده برای اینکه شما را قبول کند و بر سرتان بلایی نیاور بهش بگوید پدرت گفت 

 هر روزی که می‌گذرد، می‌فهمم که زندگی چه رازهایی دارد. می‌دانی، در دل این دنیا آدم‌ها به هم مرتبط‌اند، درست مثل درختی که ریشه‌هایش را در خاک فرو می‌کند.

مهتاب:چرا این

هوشنگ:من این جمله را همیشه به پسرم گفتم از کودکی اش اینو غیر من و او کسی نمی‌داند

مجید:چقد شبیه اون شعر از سعدی هست مه میگه

بنی‌آدم اعضای یکدیگرند  

که در آفرینش ز یک گوهرند

صبرا:آره دقیقا انگار از همینقدر قدیم انسان ها اعضای یکدیگر بودن

و از شاه هوشنگ خدافظی کردیم و از همسرشون و کل اهالی بیشتر ناراحت شده بودن از رفتنمون ولی باید میرفتیم تا اطلاعاتمون کامل کنیم

صبرا:خوب بچه ها حاضرین که به آینده ببریم

مهتاب:یه سوال چرا به شاه هوشنگ نگفتیم که توی دوره پسرش هست و مارو میبینه

مجید:مهتاب جان این از برکه می‌شنیدم تعجب نمیکردم ولی آخه تو چرا اینو میگی

برکه :دیگه واقعا دارین بهم بی احترامی میکنین

مجید:آخی خو راست میگم دیگه

برکه :کارتون واقعا زشته

و از ماشین پیاده شد

مجید:بیا اینم همین الان قهر کردنش گرفته

پارسا:دوست نا محترم اگر کسی همینارو به تو بگه تو هم ناراحت میشی 

مهتاب :تو هم توی کل طول این سفر کم گند نزدی برو از دلش در بیار وگرنه حالا حالا ها اینجاییم بدو 

مجید:آه شما هم 

مجید پیاده شد و رفت سمت برکه 

مجید :برکه حان من از شما معذرت میخام خواهر گلم حالا بیا بریم مدیرمون میشه ها 

برکه:به درک نه تو ته اون سه تای دیگه که اون داخل نشستن حق همچین برخوردی رو با من ندارن 

مجید:هممون اشتباه کردیم معذرت میخواییم بیا دیگه 

فهمیدم اینجوری درست نمیشه به بچه ها گفتم بچه ها گیاده شین که خیلی عصبیه 

مهتاب:ددم تو که انقد ناراحت نمیشدی 

برکه:آره خوب جلوی یه شاه بزنن تو سرتون بگن خفه شو ار خوب چرا باید ناراحت بشم اصلا 

مهتاب:من ازت معذرت میخام ولی قبول کن داشتی گند میزدی ما که نباید بهشون بگیم چند سال حکومت میکنن که 

برکه:باشه ولی نباید انقد بزنین تو سرم که بابا بسه دیگه منم انسانم رباط که نیستم هر کاری دلتون بخاد بکنین 

بغضش ترکید و قست آخر جملشو با گریه میگفت 

منم عین خر پشیمون از رفتار زشتم رفتم سمت و بغلش کردم 

مهتاب:آبجی جونم نکن اینکارو با من ديگه این کارو تکرار نمیکنم ببخش آخه قربون اون اشکات برم که داری  الکی حیفشون میکنی 

برکه:الکی نیست

مهتاب:باشه باشه الکی نیست اصلا میدونی نمیریم فعلا اینجا میمونیم تا هر کاری لازم باشه بکنیم اصلا بریم جلوی هوشنگ شاه بزن تو سر من خوبه 

برکه:برو گمشو من همچین کاری میکنم 

دیگه داشتم عصبانی میشدم 

مهتاب:پس من دوباره میزنم تو سرت ببین طرف احساساتی من می نی یه حد ریزی داریه الان داره ته میکشه یا خودت میری سوار ماشین میشی یا با لگد سوارت میکنم 

برکه:بیا دوست کیا شدیم ما یه مشت مودی 

اولین نفر سفر ماشین شد ما هم پشتش سوار شدیم 

مهتاب:خوب مجید داشتی میگفتی چرا نگفتیم بهش 

مجید:ببین من اینو درست کردم درسته ولی فقط زنان موندمون درست شده ته اینکه توی کدوم تاریخ نارو میبره عزیز من طهمورث 30 سال حکومت میکنه ما که نمی نمیدونیم  کدوم دوره از زمان حکومتش میریم که

مهتاب:اوکی حله فکر مردم قسمت این مه به کدام تاریخ زمان حکومت سفر میکنیم رو هم درست کردی 

مجید:اونو اصلا نباید درست کنم چون با برنامه ما رو به زمان هایی میبره که باید مثلا همین هوشنگ ما میرفتیم به اوایل حکومتش چی میشد جنگشو با خزر آن نمیدیدم پس این ماشین خوب میدون نه ما رو به کجا ببره 

مهتاب :ولی این ماشین خیلی خوب میدونست که  چند وقت باید کجا بمونیم نه الان نمیدونیم 

مجید:ما تا زمانی که تموم چیز هایی که لازم باشه رو بفهمیم و بگیم جایی نمیریم تموم که شد مثل اینجا میریم به زمان بعد 

مهتاب:از کجا میدونی اون به مایکماه داده بود یعنی در حالت کلی چهار سال خوب بگو ببینم شاید قرار بوده اتفاق های زیادی بیفته 

مجید:دیگه اونو من نمیدونم میخاین بیایم پایین بمونیم تا زمان تموم بشه 

صبرا:بابا همین الان یه دعوا رو جمع کردیم بیخیال میشین با نه هیچ اتفاقی نمیفته یا اصلا اگر قراره بیفته هم بزار بیفته ما نهایت توی دوره طهمورث می‌فهمیم یک دو اگر بود یه چیز کوچیک باید ازش می‌دانستیم 

مهتاب:شاید نبوده 

مجید:میخای پیاده شیم 

صبرا:یه دیقه داد نزن بریم بریم پیاده هم نمیشیم چون کاری نداریم بریم 

و ماشینو روشن کردیم و به زمان بعدی یعنی طهمورث سفر کردیم 

از پرتال رد شدیم و فرود اومدیم از ماشین که پیاده و رفتیم سمت جایی که مردم بودن 

برکه:بریم با اون زنه صحبت کنیم 

صبرا :بریم 

مهتاب:سلام خانوم 

خانومه برگشت به سمت ما خیلی قیافه آشنایی داشت 

مهتاب:ببخشید قیافه آشنایی دارید 

زن:همانطور شما 

برکه در گوشم گفت 

برکه :مهتاب دختر آتوساست 

برگشتم بهش نگاه کردم و یه نگاهم به دختره مردم گفتم 

مهتاب :تو آفری 

افر:آری ولی شما را هنوز به خاطر نیاوردم 

مجید ‌:بابا افر بانو ماییم همونایی که تقریبا سی سال پیش به پیشتون اومده بودن 

افر:همان هایی که به نزد مادرم آماده بودید و در چادر آشنا شدیم 

مهتاب:آره دیگه 

افر:همان هایی که خوراک اایی لذیذ درست کردن 

مجید ‌:اوه هیچی دیگه بعد رفتن ما همه فکر کنم به فکر غذاهامون بودن 

مهتاب:بله هموناییم

افر:هیچ تغیر نکرده اید چگونه 

برکه:ولی شما خیلی تغیر کردید 

افر:معلومه چون شما مرا در پنج یا شیش سالگی دیده بودید الان سی اندی سالمه اما شما بعد گذشت این همه سال حال در عجبم که چگونه تغیر نکرده‌اید 

پارسا:میدونیم خوب موندیم حالا اینا رو ول کن تو هم مثل مامانت مارو پیش رهبر این سرزمین میبری 

افر:حتما به دنبالم بیاید ولی فکر نکنم که شما را بشناسد چون سه سال بعد رفتن شما اومدن و دیگر کسی از شما با هیچکس سخن نگفتن دستور شاه بود و اینجا هیچکس شما را نمی‌شناسد غیر از من و خواهرانم چون دیگران بیشتر یا مردن یا به جاه های دیگر کوچ کردند و فقط تعداد کمی اینجا هستند که شاید شما را به خاطر داشته باشند یا نه 

مجید:مهم نیست ما با آدم های دیگه کاری نداریم و همین که کسی مارو نشناسه خیلی خوب میشه و شما هم به کسی نگو 

افر:چرا 

پارسا:به دستور پادشاه قبلی گوش کن و از اینکه مارو میشناسی به کسی نگو و اگر کسی ما را شناخت انکار کنی ممنون میشیم 

افر:انسان ها که احمق نیستند هنوز تعداد زیادی اینجان که شما را بشناسند 

مجید:مهم نیست فقط یه سوال هوشنگ شاه هنوز هست 

افر:نه 

مهتاب :پس ما رو پیش شاه حال حاظر ببر و به کسی نگو که ما رو دید کلا شناختتو برای خودت نگه دار البته فعلا 

افر:بسیار خوب هر جور شما دلتان می‌خواهد 

صبرا:ممنونیم ازت 

افر:خوب رسیدم البته باید نخست  وزیر او شهراسپ را ببینید و از او برای ملاقات اجازه بگیرید 

پارسا:ممنونیم ازت آفر دیگه بقیش با ما 

مجید رو به سربازانی که اونجا وایساده بودند گفت

مجید:ببخشید آقایون ما میتونیم شاه طهمورث رو ببینیم 

سرباز:مگر اینجا طویله است که بخواهید همینجوری به داخل بیاید خیر 

مجید:والا منم میخاستم همینجوری به داخل بیام صحبت کنید ما بزارید ما به داخل برویم 

سرباز:صبر کن 

بعد چند دقیقه اون سرباز با مردی برگشت 

مرد:بفرمایید با شاه چه کاری داشتید 

صبرا:عه شما شهراسپ باید باشید 

مرد:بله خودم هستم  حال بگویید چه می‌خواهید

مجید:ما فقط میخایم با شاه صحبت کنیم 

شهراسپ:من وزیرش هستم به من بگویید بهش می‌گویم

مهتاب:ولی خودمون باید باهاش صحبت کنیم 

شهراسپ :نمیشه شاه حال مساعدی ندارد 

مهتاب:حالا بزارید ما  بیام داخل بعد بگید نمیشه ما باید با شاه صحبت کنیم 

با صدا های ما شاه بیرون اومد 

طهمورث :این صدا ها برای چیست چه شده 

مهتاب:والا الان که شاه صحیح و سالم جلوی ما وایساده 

شهراسپ:ولی نمیخاد با هر کس صحبت کنه 

مجید:والا ما هرکس نیستیم ما از طرف پدرتون اومدیم 

از دور نگاش کردم و دستمو به حالت خاک تو سرت بالا آوردم 

طهمورث ‌:چه خزعبلاتی تحویل می‌دهید پدر من مرده 

شروع مردم صحبت کردن که این گند کاریش جمع کنم آخه برادر من آنجمله رو وفتی میگن که میخان پیام شخص زنده یا مرده ای رو از یک جا به جای دیگری ببریم نه اینجوری که احمق 

مهتاب:شاه طهمورث لطفا بزارید ما باید تنهایی با شما صحبت کنیم لطفا این هم یک خزعبلاتی تحویل شما داد 

شهراسپ:مشخصه کلکی دارند هی شما دوتا بگیرینشون 

سربازا که اومدن سمتمون دستمو به معنای ایست بالا آوردم و گفتم 

مهتاب:شاه طهمورث پدرتون در گذشته قبل از مرگ به ما گفتن که بهتون بگیم 

هر روزی که می‌گذرد، می‌فهمم که زندگی چه رازهایی دارد. می‌دانی، در دل این دنیا آدم‌ها به هم مرتبط‌اند، درست مثل درختی که ریشه‌هایش را در خاک فرو می‌کند. 

طهمورث:بیاین عقب پشت من بیاید 

وارد چادرش شدیم

طهمورث :بگوید ببینم این جمله رو از کجا میدانید  

مجید:تنها باید صحبت کنیم 

شهرایسپ:شرمنده ولی نمیشه 

طهمورث:به بیرون برو شهراسپ 

شهراسپ:اما شاه 

طهمورث:همین که گفتم بیرون 

شهراسپ بیرون رفت 

طهمورث:خوب منتظرم 

بهم دیگه نگاه کردیم 

طهمورث:نمیخواید چیزی بگویید 

پارسا شروع کرد

پارسا:شاه طهمورث ما از آینده اومدیم 

طهمورث:از کجا 

 

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...